تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گمشده ای در رویا (فصل دوم)


موبایلموبرداشتم وبه مارال زنگ زدم.
- معلوم هست کجایی!؟
- سلام.
- علیک سلام.
- سمنانم.
- سمنان؟!چرابه مانگفتی؟؟!
- وقت نشدگفتم رسیدم میزنگم!
- به خونتون کلی زنگیدم کسی جواب نداد نگران شدم خب!
- ازکی تاحالانگران من شدی؟!
باورکن اصلاوقت نداشتم.
- حالادیگه واسه ماوقت نداری؟!
- کلی کاردارم باید به دوستهامم سربزنم.سعی میکنم تادوروزدیگه برگردم.
- کدوم دوست؟!دوست جدیدپیداکردی ماروفراموش کردی؟!
- نخیرحسود!!!!!دوست دبیرستانم!!
- پس بروباهمونا!
- ا مارال چرااینجوری میکنی؟!!!
- شوخی کردم.خب دیگه کاری نداری؟عصرباساسی قراردارم!
-باشه بروبای!
به فریال هم زنگ زدم.اونم صبح رفته بود مشهد.
به آشپزخانه رفتم.وسط آشپزخانه میزگردچهارنفره ای بودوسمت راست اجاق گازوسمت چپ ظرفشویی ویخچال بود.
ناهارو باهم خوردیم.مامان وباباخیلی راجع به درسهاپرسیدن.من هم وسطا موضوع ماشینو مطرح کردم.همشون دربرابرم جبهه گرفتن ومخالفت کردن!بایدحدس می زدم!
اول مامان شروع کرد:فعلابه دردت نمیخوره!
(اگه الان نمیخوره پس کی میخوره؟!والا!)
- مامان لازم دارم میخوام برم دانشگاه برم خریدبیام سمنان بهترازاتوبوس وآژانسه!
نازی- خودت میگی میتونی باآژانس واتوبوس رفت وآمدکنی وقتی ایناهستن ماشین شخصی میخوای چیکار؟!
- نازنین توحرف نزن.وقتی خودت ماشین لازم داشتی میگم برات نخرن ها!!
همیشه نازنین بامن مخالف بودوحسودی میکرد.

بانازنین رابطه ی خوبی نداشتم.فقط گاهی اوقات باهم جورمی شدیم که میخواستیم کاری روبدون اجازه انجام بدیم یاوقتی بهم احتیاج پیدا میکردیم.مثلامن درسا بهش کمک میکردم.ولی بازهم اخلاق بدی داشت.اگه تمام کارهاشم انجام می دادم به جای تشکربامن دعوامی کرد.
باباهم طبق معمول چیزی نگفت.
بحث بااونهافایده ای نداشت.اگرتاصدسال دیگه هم جلوشون می نشستم ودلیل میاوردم که ماشین لازم دارم بازهم اونهاحرف خودشون و می زدن.به اتاقم رفتم.چنددقیقه ای بیشترطول نکشیدکه مامان واردشد.
~فصل نهم~
روی تخت نشست وگفت:دیگه چه خبر؟!
- هیچی من فردامیرم خونه مامان بزرگ پس فرداهم برمیگردم.
تعجب کردوگفت:چرا؟!مگه کلاس داری؟
- نه ولی کاردارم بایدبرگردم!!!
نازنین باسروصداواردشدوخودش راروی تخت پرت کرد.اتاق که نیست....!!!!!
میخواستم چیزی بهش بگم که دیدم هنوزمامان اونجاست اگه دعواکنیم همه چیزتقصیرمن می افته!
همین که مامان رفت بهش گفتم:چه خبرته؟!من کی اینجوری تواتاقت اومدم که تومیای؟!!!!
ازجاش تکون نخورد.
- نازنین پاشوبرواتاقت.
- نمی خوام!!!
می دونستم که حرف زدن باهاش فایده نداره بلندشدم وبه اتاقش رفتم ومحکم روی تختش نشستم.
دنبالم اومدوگفت:پاشو!!!!!!!!(چه پرروئه!!)
به اتاقم رفتم ودرروقفل کردم.اصلاحوصله ش, نداشتم.
تاساعت4خوابیدم بعدهم به سانازدوستم زنگ زدم تاببینمش.
توی پارک باهاش قرارگذاشتم.وقتی که دیدمش فورابغلش کردم.دلم خیلی واسش تنگ شده بود.
سانازتوسمنان فیزیوتراپی میخوند.
چشم وابروهایش قهوه ای وموهای وزقهوه ای داشت.قدش هم مثه من بلندبود.همیشه ته کلاس می نشستیم!
- چطوری نفس دلم واست یه ذره شده بود.
روی نیمکت کنارش نشستم.
- منم همین طور.چه خبر؟
- سلامتی خبرخاصی نیست.چندروز می مونی؟
- پس فردابرمیگردم.
- چراانقدر زود؟!
- کاردارم دیگه!
- می خواستم خونمون دعوتت کنم حیف شد!
- باشه دفعه بعدمیام.یادت نره ها!
خندیدوگفت:باشه منم بایدیه روزبیام!
- پس بیاتهران.
- باشه اگه اومدم بهت سرمی زنم.

تاشب باهم حرف زدیم وشامم باهم خوردیم.

صبح روز بعدبه خونه ی مادربزرگ مادریم رفتم.دایی هم اونجابود بادخترداییم سوگل که 5ساله بود.
اختلاف سنی رو!
ناهارو اونجاخوردیم.عصرهم به خانه ی پدربزرگم رفتم.پدربزرگ جلوی شومینه نشسته بودومجله میخوند ومامانی هم قرآن...خیلی دوسشون داشتم.
من ونازی تنهانوه هاشون بودیم.وقتی کنارشون بودم خیلی خوشحال می شدم.شام روهم اونجاموندم.
کلادعوت بودم!!!!!
صبح ساعت7بیدارشدم.هیچ وقت یک خواب درست وحسابی نداشتم.مامان هم بیداربود.باهم صبحانه خوردیم.نازی به مدرسه وباباهم به اداره رفت.ازهردوشون خداحافظی کردم.
ساعت10به طرف تهران حرکت کردم.ظهربه اوننجا رسیدم.به اتاقم رفتم ووسایلمو گذاشتم.
به مارالsmsدادم که عصربیایدپارک تاباهم صحبت کنیم.
سریع جواب داد:برگشتی؟باشه میام.
انگارکه جلوی گوشی نشسته بودتامن اس بدم!شایدهم منتظراس ساسان بود.
نوشتم:آره تازه برگشتم6بیا!
به فریال زنگ زدم.
- سلام فری چطوری؟!
- سلام خوبم خوبی؟!
-خوبم هنوزمشهدی؟!
-آره جات خالی توکجایی؟!
- خوش بگذره من تازه برگشتم.
-چه زود!
-دیگه!!
خندید:مامان دعوتت کردکه بیای اینجاگفتم میری سمنان حالاکه برگشتی بیا.
باخوشحالی گفتم:خیلی دوست دارم بیام ولی مزاحم شمانمیشم.
- نه بابااین حرفاچیه؟!مارالم میاد.
-باشه من عصرمارالومیبینم بلیط که گرفتیم بهت خبرمیدم.
-پس منتظرتم.خداحافظ.
خیلی خوشحال بودم که مشهدمیرم وازهمه مهم تراینکه کناردوستامم!
تازه میتونستم احسانم ببینم!!چه شکلیه؟!!
هروقت فریال ازش صحبت می کردتصویرش توی ذهنم یک مردعینکی باته ریش مشکی میومد!
خانواده فریال زیادمذهبی نبودن نمیدونم چرامن درباره احسان اینطوری فکرمیکردم!
شایدبه خاطراین بودکه فریال میگفت سرش همیشه پایینه! منم اینوبه پای مذهبی بودنش گذاشتم!!!(بیچاره!!)
مارال به پارک اومد.
- چراانقدرزودبرگشتی؟!
- ناراحتی برگردم
- نه ولی ماهنوزیک هفته دیگه بیکاریم.نکنه دلت طاقت نیاورده واومدی که زودترببینیش!
اگه اینطوریه بایدبهت بگم که تادوهفته دیگه نمیبینیش!!!
- اصلااینطورنیست!
نظرت راجع به سفرمون چیه؟!!!!
- من که میرم به نظرت چندروز بمونیم؟!
- من میخوام3-4روزبمونم چون اینجابیکارم!
بالبخندگفت: اگه کاری نداری پس چرااومدی؟!
-ا مارال گیردادی ها!!خونه فریالشون بمونیم؟!بدنیست؟!الان میگن چه پرروئن!
- خودشون دعوتمون کردن بدون دعوت که نمیریم!ولی من ساسی روچیکارکنم؟!دلم واسش تنگ میشه!
-چه لوسی!!!!باورکن اگه دوروز نبینیش چیزی نمیشه!راستی بلیطهاروهم بگیر.
- قطاریاهواپیما؟!
- فرقی نداره.
- قطارحالش بیشتره.
- باشه روز وساعتشم بهم خبربده.
-ok!
برای پس فرداپروازداشتیم.به پدرومادرم هم زنگیدم وخبردادم.
درفرودگاه:
- مارال مگه نگفتی واسه قطارمیگیری؟!بعدشم آخه این ساعته؟!12میرسیم.نمیگی مردم میخوان بخوابن؟!
- چیکارکنم قطارتایه هفته دیگه نداشت ماهم که واسه همین هفته میخوایم.هواپیماهم فقط این ساعت بود.
همان طورکه انتظارداشتم12شب رسیدیم.فریال باکسی که احتمالابرادرش بودمنتظرمون بود.وباهردوشون سلام واحوال پرسی کردیم وبه طرف ماشین حرکت کردیم.
ماشینشون کمری سفیدبود!اصلابه فرشیدنمیومدپشت این ماشین گنده بشینه!وقتی پشت فرمون نشست خندم گرفت!!!
چشمهاش عسلی وموهای بورصاف داشت.تی شرت سفیدی هم پوشیده بود.
فری ببخشیداین موقع مزاحمتون شدیم تقصیرماراله!
- به من چه؟!همین یه ساعتوداشت خب!
- اشکال نداره فقط خداکنه واسه شماهم یه روزاینجوری مهمون برسه!!!
- ااااا گفتی اشکال نداره که!این دیگه چه نفرینی بود؟!!!!!
به خونه شون رسیدیم.خانه ای ویلایی بانمای سورمه ای ودروپنجره های سفیدومشکی.
واردخانه شدیم.پدرومادش هم بیداربودند.
وقی مامان فریالو دیدم فهمیدم که فریال وفرشیدشبیه مادرشون هستن.چون باباش چشماوموهای مشکی داشت ولی چشمای مادرش قهوه ای بود.
بعد از روبوسی به اتاق فریال توی طبقه بالا رفتیم.رنگ اتاقش بنفش بود.گوشه اتاق یک تخت سفیدبامیزآرایش سفیدگذاشته بود.سمت چپ هم قفسه کتابهاش که به رنگ بنفش بود.کف اتاق هم پالازموکت یاسی.
اتاقش بزرگ وخوشگل بود.مارال روی تخت نشست وگفت:من که خوابم میاد!
بعدم روی تخت درازکشیدوچشماشو بست.
- چه زودپسرخاله شد!روی تخت من که نبایدبخوابی!پاشولحافی چیزی بنداززمین بخواب!
مارال چشمهاشو بازو با اخم گفت:من رو زمین نمیخوابم.اتاق مهمونی چیزی ندارید؟!
- دیگه چی؟!چه پرروئه!پاشوخودم خستم میخوام بخوابم.
مارال بلندشدوگفت:پس یه چیزی بنداززمین بخوابیم!!اه....اینم ازمهمون داریش!!!!
فریال غرغرکنان براوان لحاف انداخت وماهم تا10صبح خوابیدیم.
احساس کردم کسی بهم لگد زد!
- اه پاشین دیگه تنبلا!!مگه دیشب نخوابیدین؟!!
اه فریاله!!!
- چته یواش تردردم اومد!
مارال- فری ولمون کن!!
-پاشین مگه نمیخواین برین بیرون؟!
نشستم وگفتم:چرامیایم.
- پس بجنبین حوصلم سررفت!
بلندشدیم ولباسهامون و عوض کردیم.
فریال- این شالا تونو در بیارین پایین کسی نیست!تنهاییم.
به طبقه پایین رفتم.
رنگ پذیرایی شون کرم بودوبامبلای قهوه ای زیبایی خاصی داشت!
تو آشپزخونه دوریک میزمربع4نفره نشستیم.سمت راست آشپزخونه سینک ظرفشویی وسمت چپ یخچال وگازبود.
من- فری دمپایی ندارین؟!پاهام روسرامیک یخ زد.
دمپایی هاشوبه طرفم پرت کردوگفت:بی خوددعوتتون کردم ازوقتی اومدین یه ریز غرمی زنین!
مارال- نفس جمع کن بریم!
- بریم.
- بی جنبه هاحالاکجامیخواین برین؟!شوخی کردم ببخشید!
مارال خندیدوگفت:اگه اینوهم نمی گفتی نمی رفتیم!
فریال ازروی زمین لنگه کفشو برداشت وبه پشت مارال زد.
- آخ!!!!
مارال دمپایی روبرداشت وبه طرف فریال پرت کرد.
به فریال گفتم.
-فری آخربهم دمپایی ندادی!!
فریال لنگه دیگه روبرداشت وبه سرم زد!!!!
- بابایواش تر!!!!بنده خداشوهرت نمیتونه باهات دعواکنه!فکرکنم میکشیش!!!!!
فریال خواست چیزی بگه که مارال باخنده گفت:بچه هااونجارو!
نگاهمون به شیرسماورافتادکه داشت ازش آبجوش بیرون میومد!
همه زدیم زیرخنده!
فریال:خاک برسرتون حواسموپرت کردین!!!!
~فصل یازدهم~
رفتم طرفش تابهش کمک کنم که زمین و خشک کنه!که خوردم زمین!
- آی کمرم شکست!
مارال وفریال بلندمیخندیدند!بلندشدم وروی صندلی نشستم!
فریال به طرف اومدکه مثه زمین خورد!!!!چه لحظه باحالی بود!!!!همون طور روی زمین نشسته بود!!!
صبحانه روخوردیم وبرای بیرون رفتن آماده شدیم.
فریال- الان فقط میشه رفت فردوسی چون همه جاتعطیله.اگه بخواین هرروز تااین ساعت بخوابین به هیچ جانمیرسیم!!!گفته باشم!!
بعدهم به اتاق فرشیدرفت وباسویچی برگشت.
- باماشین فرشیدمیریم!
ماشین فرشید زانتیابود!بازاین بیشتربهش می اومد!
سوارشدیم وبه طرف آرامگاه فردوسی حرکت کردیم.
راه تقریبازیاد بود وجاده هم کسل کننده.
بالاخره رسیدیم.یک استخربزرگ وسط کلی درخت اونجارو خیلی زیبامیکرد.باهم عکس گرفتیم وبعدهم داخل شدیم.مجسمه هایی ازشاهنامه اونجابود.همین طورآرامگاه فردوسی.فاتحه ای خوندیم وبه طرف موزه رفتیم.چیزهای خیلی زیبایی داشت.
بعدهم رفتیم تاخریدکنیم.من مجسمه فردوسی ومارال هم چیزهای تزیینی خرید.هرسه مون سه تاکلاه کرم خریدیم وسرمون گذاشتیم!چه قیافه های خنده داری!!!
برای ناهاربه خانه رفتیم.مادرفریال ته چین درست کرده بود.من خوشم نمیومد.ولی چه میشه کردبایدخورد!!
خوشمزه بودولی وقتی آدم یه چیزی رودوست نداره نداره دیگه!!
تشکرکردیم وسه تایی باکلی اصرار ظرفهارو جمع وشستیم.
به اتاق فریال رفتیم.هرسه روی تخت نشستیم.
من-مارال فک کنم الانه که تخت بشکنه!!
فریال- اشکال نداره!شماتاچیزهامنوبهم نزنین راحت نمیشین!
مارال- من میگم عصربریم الماس شرق بعدهم حرم نه؟!!!
من- نه الماس شرق خیلی وقت می خواد به حرم نمی رسیم.بریم بازاررضایه چرخی بزنیم بعدحرم!چی میگید؟!
مارال- باشه قبول.
فریال- منم موافقم.
من- راستی فری احسان کی میاد؟!
باشوق وذوق گفت: فرداشب میان منوببینن!!!!
عصربه بازاررضارفتیم.چیزخاصی نخریدیم فقط چرخیدیم وکلی خندیدیم !جواب تیکه های پسرارو میدادیم وردمیشدیم!
یه پسره که مغازه عطر فروشی داشت بادیدنمون تنشو روی پیشخون خم کرده بود ومیگفت:
دخترا یه دقیقه بیاین اینجا...بیاین کارتون دارم!
- اه جون بکن بگو چیه!
- نه شمابیاین!
ماهم نرفتیم.
دوباره یه پسر دیگه جلوی مغازه ایستاده بود گفت:عطرنمیخواین؟!
ماهم فقط میخندیدم ورد میشدیم!
بعدش به حرم رفتیم.چادرهامونوسرمون کردیم.عجب قیافه هایی!باخنده واردشدیم.
همش بهمون گیرمیدادن.
- دخترم موهاتو بپوشون!
یا زنا با فرچه میزدن تو سرمون!
- چادرتو جلوتربکش!
مافقط غش غش میخندیدیم!
فریال به تنگ اومد باآرنجش به پهلوم زدوگفت:زشته!
داخل شدیم.زیادشلوغ نبود.دستمون به ضریح رسید.کاش فرهادهم اونجابود.براش دعاکردم تاهرجاکه هست شادباشد!
قرآن خوندیم وبعدهم به طرف سقاخانه رفتیم.به به!!عجب آب خنکی!!!
زمین خیس بودوبا اون پلاستیکهایی که پامون کرده بودیم چیزی نمونده بودکه زمین بخوریم!به خصوص من که همش پاهام به زمین میچسبید!
درمحوطه بیرون نشستیم.بهم چسبیده بودیم تاگرم شویم.
به آسمون نگاه کردم پرازستاره بود.یه ستاره پرنورتوجهموجلب کرد.نگاش کردم.
باصدای فریال به خودم آمدم:کاش احسان اینجابود!
مارال سرشو روی شانه فریال گذاشت وگفت:وساسان!
منم سرمو روی شونه مارال گذاشتم وگفتم:بی معرفتاپس فرهادمن چی میشه؟!!!!!
مارال- باشه اونم بیاد!
بغض کرده بودم کاش این آرزویم برآورده می شد!
یعنی روزی می رسه که ماباهم بیایم اینجا؟!
جلوی چشمهام تارشده بود.بالاخره اشکهاجاری شدند!پاکشون کردم وصاف نشستم.
مارال- چراساسان زنگ نزد؟!
فریال- چرازودترفردانمیشه احسان بیادخونمون؟!!!
من- چرادلم واسه فرهادتنگ شده واون اینجانیست؟!!!!!
باهم زدیم زیرخنده!!!چه حرفهایی می زدیم!!!یه لحظه فکرکردم هنوزهم بچم!!!!!!
بعدازاینکه حرفهامونو زدیم بیرون رفتیم که چشممون به عصایی خوردکه دست یک خادم بود.
وقتی نگاه کنجکاومونو دیدگفت:هرکس بهش دست بزنه بختش بازمیشه!
مارال- نفس اول توبرو!!!!!!
الان مرده چه فکری می کرد؟!!!!!!!
بالاخره سه تایی باخنده بهش دست زدیم!!!!بلکه بختمون واشه!
شاموباهم بیرون خوردیم.مادرفریال جلوی درمنتظربود.
- چقدردیراومدین؟!شام یخ کرد!
فریال- مابیرون خوردیم!
- چراخبرندادی؟!من کلی غذادرست کردم!
- یه دفعه ای شد!!!!بذارفردامیخوریم دیگه!
-ازدست تو!!!!
این و فرشیددرحالی که ازپله هاپایین میومدگفت!
هرسه به دستش خیره شدیم!
فریال به طرفش رفت وپرسید:چی شده؟!توکه تاظهرخوب بودی!
فرشید- تصادف کردم!عین آدم داشتم ازپیاده رو رد می شدم که یه نفرباموتور زد دستمو شکوند!
فرشیدروی مبل نشست وفریال هم کنارش.
- آخه چراحواست نبود؟!
- من حواسم بود اون مرده حواسش نبود!
فریال دست فرشیدو بوسیدوگفت:الهی بمیرم برات!!!!
فرشیدخودش و ازفریال دورکردوگفت:حالاخودتولوس نکن!
فریال بلندشدوگفت:بی جنبه!حقته!
من- ایشا...که زودترخوب میشه!
مارال- همین طوره!
صبح روزبعد به چندمرکزخریدرفتیم وخریدکردیم!خریدکردن خیلی حال میده اونم بادوستات!
تو یکی ازپاساژهابودیم که گوشی مارال زنگ خورد.سرم و جلوبردم وگفتم:مارال دعادیشبت برآورده شده!!ساسانه!!!
مارال- الان چه وقت زنگ زدنه؟!بعدازدوزروزتازه به یاد من افتاده!؟ولش کن جوابشونمیدم!
ساسان چندباردیگه هم زنگ زدولی مارال جواب نداد.
ناهارو توخونه خوردیم.پدرومادرفریال به خانه خاله ش رفته بودن تا شب باهم به اینجابیان.چهارتایی سرمیزنشسته بودیم.
فرشید- فریال اون لیوانو بده.
فریال- خودت بردار.
- بده دستم نمیرسه!
- میرسه یکم بیشتردرازکن میرسه!
- مثلا دستم شکسته ها!
- یکیش شکسته اون یکی که سالمه!
من یه لیوان به فرشیددادم.
- مرسی!
برای خودش آب ریخت وروبه فریال گفت:آب نمی خوری؟!
- چرااتفاقاخیلی تشنمه!
- پس بیابخور!
فریال دستشوجلوبردتالیوانوبگیره.
که فرشید آبو روی سرش خالی کرد!!!!!!!
ما میخندیدیم وفریال جیغ می زد!
- فرشیدحسابتومی رسم اه!!!!الان بایدبرم حموم!!
یه مشت به بازوی فرشیدزدو بلندشد.
- آخ دوستم باباشکسته!!!حالاکجامیری بیاظرفهاروبشور!!
- عمرا اگه من بشورم خودت بایدبشوری!
- اگه نشوری دوستات می شورن ها!
- بشورن خب چه بهتر!
من- اااا یعنی چی؟!مامهمونیم!!!
- مهمون ومیزبان نداره که پاشین میزو جمع کنین!
فرشیدبلندشدوگفت:شوخی کردم!میشورم!
ظرفهارو ازش گرفتم وگفتم:منم شوخی کردم!
فرشیدبیرون رفت ومن ومارال ظرفهارو شستیم!
مارال- ازدست فریال!!اگه نمی رفت مانمیشستیم!
- اشکال نداره حالا!
دراتاق فریال منتظرش نشسته بودیم.بعدازچنددقیقه اومد.
من- صدسال بعد!!!چراانقدر دیراومدی؟!
مارال- یه ذره آب ریخت لازم نبودبری حموم!آبش تمیزبود باورکن!
فریال روی تخت نشست وگفت:واسه شب رفتم!
مارال- آهان خب اینو ازاول بگو!تقصیرفرشیدننداز!
من- فری ماپس فردابرمیگردیم.میای دیگه؟!
فریال- زودنیست؟!
مارال- نه چندروزدیگه بایدبریم دانشگاه.
من- اگه منتظراحسانی بایدبگم معلوم نیس که دوباره بیادخونتون تاببینیش!
فریال- حالاببینم چی میشه!
من- پس زودباش موهاتوخشک کن که بریم الماس شرق تابعداببینی چی میشه !
فریال- باشه!
به الماس شرق رفتیم.مارال برای ساسان عطرخرید.کاش من هم میتوانستم برای فرهادچیزی بخرم!
یهو فکری به سرم زد!
یک گردنبندقلب خریدم که یک طرفش نگین ریزداشت وداخلش هم(F)بود.
مارل- توکه نمیخوای اینوبهش بدی؟!
من- معلومه که نه مگه خلم؟!
- شاید.این کاراازتوبعیدنیس!
به خونه برگشتیم.مهمونا هنوزنرسیده بودن.
من بلوزمشکی باجین سفیدپوشیدم.مارال هم بلوزیاسی فریال هم بلوزصورتی پوشید.
من- چه خوشگل شدی امشب!
بالاخره احسانو دیدم.موهای مشکی لخت وچشمهای مشکی داشت.عینک مشکی هم زده بودکه بزرگترازسنش نشون میداد.به فریال نگاه کردم فقط لبخندمی زد!
معلوم بودخیلی خوشحاله!خوش بحالش!
مادرفریال مارابه خواهرش معرفی کرد.
بعدازکلی صحبت شام خوردیم.انگاربازهم مهمانهاقصدرفتن نداشتند!خسته شده بودم.به فریال که نمیتوانستم چیزی بگویم چون مطمئن بودم اگه اوناتافرداصبح هم میموندن اوهم میموند!
مارال هم که انگاربی میل به شنیدن صحبتهاشون نبود!
به احسان نگاه کردم داشت زیرچشمی به فریال نگاه می کرد.فریال هم سرشو پایین انداخته وباریشه های شالش بازی میکرد.قربون خجالتت!
چه لحظه قشنگی!!!!!!
مهمونهاآماده رفتن شدن.
ماهم بعدازجمع کردن ظرفهابه اتاق فریال رفتیم.فریال روی تخت نشسته بود.
مارال بالشو به طرفش پرت کردوگفت:کجایی تو؟!!
- همین جا!!!!
موبایل مارال زنگ خورد.
- ساسانه چیکارکنم؟دلم واسش تنگ شده!
- خب برداردیگه زنگک نمیزنه اونوقت پشیمونی سودی نداره!!!!!
مارال به من وفریال نگاه کرد.به فریال اشاره کردذم که بیرون برویم شایدبعدازچندروزمیخواستندح رفهایی بزنندکه به مامربوط نبود!
فریال- مارال مامیریم پیش فرشیدببینیم دستش چطوره!
مارال- باشه!
به اتاق فرشیدرفتیم.رنگ اتاقش آبی آسمانی بود.تختش هم مشکی وگوشه اتاق قرارداشت.سمت راست اتاق هم یک میزولپ تاپ قرارداشت.
فرشیدروی تخت جابه جاشدوگفت:ا چه عجب اومدی به داداش بیچارت سربزنی!
- دستت چطوره؟!
- مردم ازدرد!وحشتناکه!
من-واقعا؟!
فریال- نه بابافیلمشه!
فرشیدبه فریال لگدی زدوگفت:توکه نمیدونی!!هیچی نگو!
من- ایشا...زودترخوب میشه!
فرشید:ایشا...!فریال میشه یه لیوان آب بیاری؟!
فریال- ا توچقدراب میخوری نترکیدی؟!
فرشید:یه دفعه ازت اب خواستمها!
فریال- این دومین دفعه تو امروزه!
فرشید- دفعه هاشم حساب کردی؟!
فریال- نفس میشه براش آب بیاری؟!
فرشید:من به توگفتم توبازبه یه نفردیگه میگی؟!
برایش آب آوردم وبعدهم باهم به اتاق فریال برگشتیم.
من- چی شد؟
مارال- هیچی گفت صبرکرده تابرسم بعدبزنگه!آره جان خودش!
فریال- دیگه چی؟!
مارال- هیچی گفتم پس فردامیایم ودیگه همین!
من- همین!!!!!!!!
دیگه چیزی نپرسیدیم وخوابیدیم!
صبح روزبعدتاعصربه موجهای ابی رفتیم وناهار رو هم اونجاخوردیم.واقعاخوش گذشت!


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 83- رمان گمشده ای در رویا , رمان ایرانی و عاشقانه گمشده ای در رویا | ستایش.ف کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان مخصوص موبایل گمشده ای در رویا | ستایش.ف کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمــــــان زیبــا , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , عاشقان رمان | ASHEGHANE ROMAN « تايپ رمان،كلوپ رمان:تایپ رمان ... ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/30 تاریخ
کد :57716

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا