تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گمشده ای در رویا (فصل سوم)



عصررفتیم حرم بعدهم شهربازی!
فریال تصمیم گرفته بودبامابرگرده.
آماده ی رفتن بودیم.فرشیدماروتافرودگاه همراهی میکرد.بااون دست شکسته ش مجبوربودیم باآژانس بریم!
چمدونارو جمع کردیم.مامان فریال پایین پله هامنتظرمان بود.پدرش هم سرکاربود.مامانشو بوسیدم وگفتم:
ببخشیدتواین مدت مزاحمتون شدیم!
- شمامراحمیدبازهم بهمون سربزنین خوشحال میشیم!
مارال وفریال هم خداحافظی کردند.آژانس اومد.فرشیدجلووماهم پشت نشستیم.
چه لزومی داشت فرشیدهم بیاد؟!!!!اوکه رانندگی نمیکرد!!!(بازپرروشدم!!!)
درذهنم دنبال روزی میگشتم که بافرهادکلاس داشتیم!
قطعاتا7-8روزدیگه نمیدیدمش!چه بد!
فرشیدسکوتو شکست وگفت:چراهمتون توفکرید؟!ناراحتیدکه برمیگردید؟!
فریال- آره من حوصله دانشگاهوندارم!
فرشید:تنبل!مثل اینکه خیلی بهت خوش گذشته!
مارال- بایدهم خوش بگذره!!!!!وبلندخندید!
فرشیدسریع به عقب برگشت ومارال و نگاه کرد.
- منظورم این بودکه پیش خانوادش بهش خوش میگذره دیگه!
فرشیدبرگشت.مارال به من وفریال آروم گفت:منظورم احسان بود!میدونیددیگه!
به فرودگاه رسیدیم.فریال وفرشید هم دیگر و بغل کردن وبعدازخداحافظی سوارهواپیماشدیم.
درفرودگاه ساسان منتظرمان بود!(چقدرطرفدار داریم!هرجا میریم یکی منتظرمونه!)
ساسان- سلام زیارتتون قبول!خوش گذشت؟!
یه دسته گل ازپشتش بیرون آوردوگفت:قابل نداره!
سعی کردم نگاه نکنم تاخندم نگیره ولی نمی شد!
مارال هم معلوم بودداره ازخجالت آب میشه!گل و گرفت وتشکرکرد.
ساسان ماروبه خونه رسوند.
بعدازاینکه وسایلم و جابه جاکردم به مامانم زنگ زدم تاخبررسیدن مو بدم!
- سلام خوبی؟خوش گذشت؟
- آره مامان جاتون خالی!
- چه خبر؟کجاهارفتید؟!
بعدازصحبت بامامان وباباونازنین گوشی روقطع کردم.

یک هفته ازشروع کلاسهامی گذشت.اونروز فرهادهم سرکلاس میومد.چشمم به در بود تااینکه اومد.
باقیافه ای گرفته.کنارمحمدنشست ولی سرش پایین بودوجواب محمدو نمیداد.
صدایشان رامی شنیدم.
محمد- سلام خوبی؟
فرهاد- سلام.
محمد- چه خبر؟!
فرهاد دیگرپاسخی نداد.
ازاین رفتارش تعجب کردم چون همیشه سرحال بودبه خصوص وقتی پیش محمدبود!
دیگه نگاهشون نکردم ومشغول گفت وگوبافریال شدم که تازه اومده بود.
بعدازکلاس به طرف بوفه رفتم و3تاچایی گرفتم.مارال وفریال منتظرم بودن.
لیوانهاداغ بودن ومن بااحتیاط به عقب چرخیدم که محکم به یه چیز نرم خوردم!یعنی کی بود؟!سرمو بالاگرفتم.
فرهاد!!!چایی روی مانتو من وبلوزش ریخته بود.عقب رفت!معلوم بودچاییهاحسابی داغ بودن وبدجورسوخته!
باعصبانیت دستشو توی موهاش برد و بدون اینکه فرصتی برای گفتن ببخشیدبه من بده رفت!
انگارکه مقصرمنم!چسبیده به پشتم!خب برو اون ورتر!
گریم گرفت!چرابامن اینطوری میکنه؟!این پسره چشه؟!مگه باهاش چیکارکردم؟!
ازیه جادیگه ناراحت سرمن خالی میکنه!
نتونستم بیشترازاین خودمو کنترل کنم.رفتارش غیرقابل تحمله!
باگریه ازدانشگاه بیرون رفتم.مارال وفریال دنبالم اومدند.
فریال- نفس چی شده؟!وایسا!
شدت گریه م هرلحظه بیشترمیشد.
انگارآسمونم دلش به حالم می سوخت وازرفتارفرهادناراحت بود چون باصدای بلندی شروع به باریدن کرد ورعدوبرقهاش نشان ازعصبانیتش میداد!
توان راه رفتن نداشتم.روی نیمکتی درپیاده رونشستم.مارال وفریال هم بهم رسیدن ومن هم ماجراروتعریف کردم.
مارال خندیدوگفت:این که گریه نداره!واقعاخلی!
- بچه ها به خاطرلباسش ازم عصبانی شد؟!
فریال- نه بابا!خودتوناراحت نکن!واقعاکه بی لیاقته!
مارال مرابه خانه رساند.فریال هم پیشم ماند.
همش تو فکراون لحظه بودم.اصلاانتظارچنین برخوردی رونداشتم.
ولش کن نذاشت چاییمونوبخوریم!برم یه چایی واسه خودمون بریزم که یخ زدم ازسرما!
لباسهامونو عوض کردیم ومشغول چایی خوردن شدیم.
فریال روی مبل نشست وگفت:آخیش اینجاچه گرمه!
من هم کنارش نشستم.
فریال- خیلی ناراحتی؟!
همونطورکه به روبروخیره بودم وچهره اشو تصورمیکردم گفتم:چرارفتارش اینجوریه؟!
- ولش کن خیلی خودشومیگیره انگارکه کی هست!
درذهنم دنبال دلیلی برای رفتارش می گشتم.شایدازمن بدش میاد!ولی مگه من چیکارکردم!
منم هم کلاس شم مثه بقیه دخترا!بااونامیگه ومیخنده بامن....!!!!
ازاین به بعدمنم بهش محل نمیدم!تحملم یه حدی داره اخمو!!!!

فریال به دستم زد وگفت:کجایی؟عصربریم بیرون؟من یه رمان جدیدمیخوام.
- آی دستم!سوخته ها!اتفاقامنم بیکارم یه رمان میخوام.
به دستم نگاه کرد یکم پماد زده بودم ولی بازم می سوخت!
- ببخشیدندیدم!فرهادچه شانسی داره که رولباسش ریخته!والا!
به دستم خیره شدم.دوباره لحظه برخوردمون جلوی چشمم اومد!اگه میتونستم تمام چایی روروی سرش میریختم!
نه گناه داره!!
هواخوب شده بود.کمی درپارک قدم زدیم وازهوای تازه لذت بردیم!
دوتارمان متفاوت گرفتیم تاباهم عوض کنیم!
درراه برگشت بودیم قدم زنان مغازه هارونگاه می کردیم.دوتاذرت مکزیکی هم گرفتیم.
توی هوای سردفقط همین می چسبه!
گوشیم زنگ خورد.شماره ناآشنا!یاکسی به مازنگ نمی زنه یامزاحم زنگ میزنه!
- بله؟
- سلام نفس جون خوبی؟هاله ام!
- سلام خوبم مرسی.توخوبی؟
- مرسی می خواستم ببینمت دلم واست تنگ شده.
- منم همین طور چه روزی؟
- فرداعصربیکاری؟
- آره.
-پس میبینمت.
- باشه خداحافظ.
فریال- کی بود!؟!
- هاله میخوادمنوببینه!
- خوبه!من دیگه ماشین میگیرم میرم خسته شدم.
- باشه پس فرداتوی کلاس می بینمت!
- مرسی ازولخرجیت!
به ذرت مکزیکی اش اشاره کرد!
- قابل نداشت!ایشا...جبران میکنی!
- تاببینم چی میشه!بای!
فردای اون روز کلاس نداشتم.چه بد.حوصلم سررفته بود.روی مبل نشستم وتلویزیونو روشن کردم.
هرکانالی زدم چیزبه دردبخوری نداشت.نه فیلمی نه کارتونی نه برنامه آشپزی که لااقل یه چیزی یادبگیریم!
بایدیه کلاس ثبت نام کنم تا روزهایی که بیکارم حوصلم سرنره!
عصربه کافی شاپ رفتم.هاله دیرترازمن آمد.
هاله- کاش به فریال ومارال هم می گفتی بیان.
- حتما واسه دفعه بعدمیگم!راستی هاله جون می خواستم کلاس طراحی ثبت کنم به نظرت کدوم آموزشگاه برم!؟
- یه آموزشگاه روبروخونه خالم مامان فرهادهست. من شنیدم خوبه.دوستم دخترشواونجامیبره.
هم واسه بزرگساله هم بچه ها.نمیدونم دیدی یانه؟
- آره دیدمش.یه سرمی زنم.
- پنجشنبه سالگردازدواج من ومیثمه میخوام یه جشن کوچولوبگیرم میای؟
- من؟ باشه حتما!
- به دوستاتم بگو.
- باشه چندساله باهم ازدواج کردین؟
- امسال دومین ساله!فقط میثم چیزی نمیدونه میخوام سورپرایزش کنم!
چه عااااااشقانه!!!!!!
لبخندزدم.
باهم درباره چیزهای دیگه ای هم صحبت کردیم.
فهمیدم میثم فوق لیسانس زبان داره وباهم یک آموزشگاه زدن.
به خونه رفتم.میخواستم به فریال ومارال خبربدم تادعوتندولی صبرکردم تافرداسرکلاس بگم.

دیربه کلاس رسیدم.برای همین وقت نشد باهم صحبت کنیم.
بعدازکلاس مارال گفت:بریدیه جایی بشینیدتا من یه چیزی بخرم بخوریم.
من- بذارباهم بریم ببینیم چی داره.
مارال- نمیخواد میای دسته گل به آب میدی!خودم میرم.بگین چی میخواین.
من- منو بهونه نکن چون اون دفعه تقصیرفرهادبودنه من!بعدشم من که میدونم میخوای بری پیش ساسی جونت!
مارال- باشه ولی اون دفعه تقصیرخودت بود!بیاین بریم!
وقتی قضیه سالگردازدواج هاله روگفتم ازخداخواسته قبول کردن!
فریال- چه عالی!من که میام!
مارال- منم همین طور!
من- بچه هامن میخوام کلاس طراحی ثبت نام کنم شمام میاین؟
مارال-نه خوشم نمیاد.
فریال- من میام خیلی دوست دارم.
من- وقتی دبیرستان بودم کلاس می رفتم ولی ادامه ندادم.الان دوباره بیکارشدم میخوام برم.
فریال- طراحی من متوسطه!حالاکجابریم؟
- هاله آموزشگاه جلوخونه فرهادشونوپیشنهادداد.
هردوخندیدند.
مارال گفت:خب زودتربگومن فک کردم واقعابه طراحی علاقه داری حالانگوکه به خاطرفرهادمیخوای بری!
- آخه چه ربطی داره؟!من میخوام برم کلاس خونشون که نمیرم!
مارال- نه توروخدابرو!
فریال- ول کنیددیگه به هردلیلی چه فرقی داره؟!من میخوام باشگاه هم برم موافقین؟
مارال- اره میام یکم چاق شدم.
من- یعنی تاحالاباربی بودی؟!به هرحال منم میام!بریم باشگاهی که جلوخونه شماس؟
مارال- آره میرم هرسه تاییمونوثبت نام میکنم.
من- پس فری ماهم عصربریم کلاس طراحی ثبت نام کنیم.
- باشه.
باهم به آموزشگاه رفتیم وساعت4ونیم عصرراانتخاب کردیم.بعدهم به اوازم التحریری رفتیم تا وسایل موردنیازمون روبخریم.
کلاسها ازیکشنبه هفته بعدشروع میشد.
پنجشنبه هم رسید ومن مونده بودم که چی بپوشم!بعداززیر و روکردن کمدم تصمیم گرفتم شلوارجین بابلوزصورتی بپوشم.بامارال وفریال به خونشون رفتم.خونه قشنگ ونوسازی بود.

مااولین نفری بودیم که رفتیم.میخواستیم خیرسرمون به هاله تو تزیین خونه کمک کنیم.
مبلهاشونو گرد روبروی تلویزیون چیده بودن وبعدازسالن پذیرایی آشپزخونه بود.سمت راست سالن 5-6تاپله به دواتاق خواب می خورد.به اتاقشون رفتیم.روی تخت یک بلوزسفیدوشلوارجین خوشرنگی بود.معلوم بودهاله واسه میثم خریده تاامشب بپوشه!لبخندی زدم وباخودم گفتم:
هرچی هاله احساسیه پسرخالش....!!!!!
ااا خب همه آدماکه مثل هم نیستن!
بیخیال!هرجوری که هست باشه مهم اینه که من دوسش دارم!!!!!!!!
دلم میخواست بپرم هوا!!!!!ازاون خوشحالی های الکی اومده بودسراغم!
لباسهامونوعوض کردیم.این دفعه هرسه موهامونو جمع کرده بودیم.
مارال دوطرف موهاشو بافته بودوپشت سرش گیره زده بود و شلوارجین پررنگ وبلوزسفیدپوشیده بود.
فریال هم بلوزیاسی وموهاشو باکلیپس بست.
بادیدنش گفتم:اه توچقدریاسی و بنفش میپوشی؟!کم مونده صورتت هم بنفش بشه!
- خب ازاین رنگ خوشم میاد.
- یکم تنوع هم بد نیست.
- نفس گیرنده خودتوچرانمیگی دائماسفیدومشکی میپوشی؟1شدی شطرنجی!!!!!
مارال بلندخندیدوگفت:اینوموافقم!
- الان که صورتی پوشیدم!
مارال- خب شدی پلنگ صورتی!
جوابش و ندادم ومشغول درست کردن موهام شدم.
نصفی ازموهاموباکلیپس جمع کردم نصف دیگه رو یه طرف شونم ریختم.
باهم به پذیرایی رفتیم.هاله پیراهن کوتاه مشکی باکفشهای پاشنه دارسفیدپوشیده بود.
- خیلی خوشگل شدی!!!!!
- مرسی عزیزم نظرلطفته!توهم همین طور.
فریال دستهاشو به کمرش زدوگفت:پس ماچی؟
هاله باخنده گفت:شماهم همین طور!راستی خوب شد اومدین تنهایی نمیتونستم کاراروانجام بدم.مامان وباباوخاله هام رفتن مسافرت من هم فقط دوستامودعوت کردم.
یعنی فرهادنمیاد؟!!
دیگه حال کارکردن نداشتم!انرژیم کم شد!
هاله غذاهاروتزیین کرد.مارال هم خونه رومرتب میکرد.من وفریال هم شرشره هاروبه دیوارزدیم.
داخل بادکنکهاهم شرشره وکاغذرنگی ریختیم وبادشون کردیم!که بیشترشون ترکیدند!
بادکنکهاروتوی یک تورریختیم تابه سقف آویزون کنیم ووقتی میثم میاد بریزیم روسرش!!!!!
کم کم مهمونا اومدن .بالاخره فرهادهم اومد و من نفس راحتی کشیدم!بلوزطوسی باخط صورتی پوشیده بود.
بابلوزمن سته!!!!!!یک لحظه لبخندزدم ولی وقتی بازهم نگاه عصبی شو دیدم اعصابم خردشد.
هاله به طرفش رفت من هم دنبالشون رفتم!
- فرهادچی شده؟
- هیچی قرصی چیزی نداری سرم داره می ترکه!
هاله بانگرانی نگاهش کرد:داریم مطمئنی چیزی نشده؟
صداش کمی بالارفت:نه چیزی نیس!
- باشه!
دیگه فرهادچیزی نگفت.هاله به آشپزخانه آمدوقرصی رابه من دادتابرایش ببرم.
- بی زحمت اینوبده به فرهاد.
- حتما!
سینی چایی رو بردم.آخرازهمه به فرهادتعارف کردم بدون اینکه نگام کنه گفت:نمیخورم!
واقعاکه بی تربیته!به درک نخور!معلوم نیست چش هست!!!
باحرص ازجلوش ردشدم.
یک لیوان آب برداشتم وبه طرفش رفتم.لیوانو گرفت وگفت:مرسی!
چه عجب!!!!!!!
- خواهش میکنم!

هاله کنارپنجره رفت.
- میثم اومد!
چراغهاروخاموش کردیم.صدای بازشدن دراومد.
-هاله خونه ای؟!
هماچراغهاوروشن کرد.فریال بادکنکهاروترکوندمنم برف شادی روزدم!خیلی تعجب کرده بود.
هاله به طرفش رفت وکیفشوگرفت وگفت:عزیزم امشب سالگردازدواجمونه!
میثم بغلش کردوگفت:مرسی عزیزم!
هاله رو بلند کرد وبه وسط سالن اومد.چه صحنه عاشقانه ای!هاله روپایین گذاشت وباهمه احوالپرسی کرد.
واقعاکه بعضیابایدعشق وعاشقی روازش یادبگیرن!!!!!!!!!!!به فرهادنگاه کردم لبخندمی زد!
چقدرخوبه وقتی اون هم شاده!خوشحالیم دوچندان شد!خوشحالی من خوشحالی اون بود!
ازفکروخیالات بیرون اومدم.میثم نبود!حتمارفته لباساشوعوضکنه!
حدسم درست بودهمان لباس سفیدروی تختوپوشیده بود.به طرف فرهادرفت وکنارش نشست.
خودمونیم وقتی حرف میزنه چه خوشگل میشه!!!!
هاله برای میثم یک زنجیرطلاسفیدگرفته بودوجلوی همه گردنش انداخت.بعدهم شام خوردیم.
فرهاد سرمیزنیومد تا غذا بکشه میثم برای اوهم غذابرد.فرهادعین بچه هاغذانمیخورد!!!!من که نمیفهمم قضیه چیه؟!
فرهادی که ازهرچی میگذشت به غیرازغذا!حالاازغذاهم دست کشیده بود!
خداباعث وبانی شولعنت کنه!!!!!!!
اااااااا نفس به توچه آخه؟!
دلم واسش میسوزه خب!!!!
اشتهامنم کورکرد.کاش میتونستم دلداریش بدم!!
زدی به سیم آخرا!!!!
میخوای بری به پسرغریبه چی بگی!؟
اگه برم پیشش سرم دادمیکشه ومیگه:به توچه؟!
بعدهم ازخونه پرتم میکنه بیرون وازعصبانیت موهاشوچنگ میزنه!وسوییچشودرمیاره ومیره!!!!
اووووووه تاکجاهاپیش رفتم!بسه دیگه!خجالت بکش!
بلندشدم وظرف تنبلهایی روکه غذاخورده بودندوظرفهای خالی روجلوشون گذاشته بودن تاامثال من براشون جمع کنه راجمع کردم!!!یکی ازهمون تنبلافرهادبود!خم شدم تاظرفشوبردارم.
احساس کردم گردنبندم ازلباسم زدبیرون!یک لحظه نگاه فرهادبهش افتاد.پوزخندی زد و روشو برگردوند.
ظرفهاروبه آشپزخونه بردم.صورتم داغ شده بود!شک نداشتم که عین لبوسرخ شدم!خاک برسرم که انقدربی احتیاطم!!فوراگردنبندوتوی لباسم کردم.
الان دارهچه فکری میکنه؟!اگرفک کنه منظورم از(f)خودش بودم که خیلی زشته!خودشومیگیره وفکمیکنه کی هست وکلی خاطرخواه داره!اگه فک کنه یه نفر دگهرومنظورمه که خیلی بدتر!!!!!!
اصلاچرابایداین فکرهاروکنه حرف دوم اسمم (f)داره دیگه!که به انگلیسی میشه حرف سوم!
آره!همه حرف اولوگردن میکنن من حرف سوم!
روم نمیشدنگاش کنم!ولی اون نگام میکرد!!اماچراحالا؟!!!!!
همه کاراش عجیبه!وقتی که بایدنگاه کنه نگاه نمیکنه وقتی که نبایدنگاه کنه نگاه میکنه!!!!
آه بلندی کشیدم وکنارفریال نشستم.
- بازچی شده؟!!این آه هایی که میکشی طبیعی نیست!
- فرهادگردنبندمودید!
لبخندپررنگی زدوگفت:اینکه خوبه!آه کشیدن نداره!البته اون که نمیدونه منظورت خودشه!!!!!!
- آبروم جلوش رفت!

چرادرش نیاوردی؟همه جاگردنته اگه یه نفردیگه مثلامامانت دیدچی؟به اون چی میگی؟
- فعلاکه ندیده!
- ببین این یه اخطاربودتاهرجایی نندازی گردنت.
- چشم مامان بزرگ دیگه تکرارنمیشه!
بلندخندیدوگفت:دیگه چیکارکردی که انقدرعصبی نگات میکنه؟
به فرهادنگاه کردم دستش رومحکم زیرچونه اش فشارمیدادوبهم نگاه میکرد.
- چه میدونم این پسره مشکل داره!دوست دارم خفش کنم!
- آروم ترحالاچته؟!یه روزقربون صدقش میری یه روز میخوای خفش کنی!!
مارال کنارم نشست و نذاشت جوابشوبدم.
- مردم ازبس کارکردم!مثلاجشنشون کوچیکه؟!هزارتاآدم دعوت کردن!
به مبل تکیه دادوگفت:کمرم شکست!
پس ازمدتی جشن تمام شد.ماسه تابافرهادمونده بودیم.
هاله- ببخشیدامروزخیلی خسته شدید.
- خواهش میکنم کاری نکردیم.
- به هرحال مرسی.
هاله به آشپزخونه رفت.من هم با بی حالی روی صندلی رفتم تابادکنکهاوشرشره هاروبکنم.یهو ازروی صندلی پرت شدم زمین!یه بادکنک زیرم بود که محکم ترکید!یه لحظه ترسیدم!گیج بودم!هنوزنفهمیده بودم که چی شده!
مارال وفریال ازخنده ریسه رفته بودندومن هم به خاطراینکه انقدر دست وپاچلفتی بودم به خودم لعنت فرستادم!سریع ازروی زمین بلندشدم.
هاله- چی شد؟!
مارال باخنده جواب داد- هیچی یه بادکنک ترکید!
خونه رو جمع وجورکردیم وآماده ی رفتن شدیم.
فرهادومیثم ازاتاق بیرون اومدن.
فرهاد- بااجازتون من برم.
هاله- اگه میخوای اینجابمون.
-نه مرسی مزاحم نمیشم.
به طرف مابرگشت وگفت:اگه ماشین ندارین برسونمتون.
- نه داریم ممنون.
فرهادبعدازخداحافظی رفت ماهم پشت سرش رفتیم.
روزهامی گذ شتند.ازاین روزهای تکراری خسته شده بودم.نه اتفاقی می افتادنه ماکاری انجام میدادیم.
دلم خوش بودکه هردوهفته یکبار فرهادروسرکلاس میبینم!!البته بعضی وقتهاهم تو دانشگاه دیده میشد!!
زمان میگذشت.یکشنبه هاوسه شنبه ها ازساعت4تا7کلاس زبان وطراحی داشتیم.
کاش هیچ وقت کلاس طراحی نمی رفتم.واقعامزخرف وخسته کننده بود!
همش استادمون یک حالت مینشست ومیگفت:ازمن طرح بزنین ببینم!
بعدهم هزارویک ایرادمیگرفت که بایدمردونه کارکنی!خطات ضعیف هستن و...!!!
اسفندرسیده بود.میخواستیم بعدازکلاسهابریم خریدعید!!!
جلوی در آموزشگاه ایستاده بودیم.کسی نبوددرهم بسته بود.
- اه اینا نمخوان بیان؟!
- خداکنه نیان بیابریم ولش کن!
- کجابریم تواین آفتاب؟!
ناگهان لبخندی زدوگفت:نظرت چیه بریم خونه فرهادشون؟!
- چراخیلیم خوبه میریم میگیم بیکاربودیم گفتیم بیایم یه سری بهتون بزنیم!!!!
- پس بیازنگشونوبزنیم دربریم!
- ول کن!من میترسم!
- توبروتاکسی بگیرتامن بیام!!!
به طرف خونشون رفت ماشین فرهادپشت دربود.پس اوهم خونس!طوری که ازآیفون تصویری دیده نشه زنگو زدوبه طرف من اومد.

فورادرتاکسی نشست.من هم آدرس خونه مارال و دادم.
- هه هه الان ازخواب می پرن!چه حالی میده!
زیادطول نکشیدکه رسیدیم.
زنگوزدم.بعدازمدتی آیفونوبرداشت.
- بله؟
- مهمون نمیخوای؟
- شما؟
جلوی آیفون رفتم تامنوببینه.
- خسته نباشی واقعا!نفسم دیگه!
- تواینجاچیکارمیکنی؟
- بزاربیام تومیگم!
دروبازکردو باهم داخل شدیم.یک طرف حیاط باغچه بود وطرف دیگرهم پارکینگ.چندتاپله هم به درورودی وچندتای دیگربه درهال میخورد.
مارال دروبازکرد.
- سلام خواب بودی؟
- په نه په!یه چرت کوچولوبود.نمیبینی صدام گرفته وچشام عین هیولاشده!؟
- چرا!عین جن شدی!!!
خمیازه ای کشیدوگفت:حالامن یه چیزی گفتم.بیاین توکسی نیس!
ازجلوی درکناررفت.داخل شدیم.
یک دست مبل راحتی به شکل دایره وسط هال بود و طرف دیگرمبلهای سلطنتی وناهارخوری.
گوشه پذیرایی هم بایک اپن به آشپزخونه میخورد.پله هایی باکمی پیچ به طبقه بالاراه داشت.
روی مبلهای راحتی نشستیم.
فریال- کلاسمون تشکیل نشداومدیم بهت سربزنیم!
مارال- میگم بدنسازی هم نریم نه؟
- اره حوصله ندارم.
مارال به آشپزخونه رفت.
من- بیابشین زحمت نکش!ماچیزی نمیخوریم.
- واسه شماچیزی نمیارم خودم تشنمه!
- بلندشدم ودستمو روی اپن تکیه دادم وگفتم:یه چیزی بیاربخوریم تعارف الکی کردم.
- چیزی نداریم باورکن!
درکابینتوبازکردوسه چهاربسته چیپس وپفک آورد ویکیشو به طرفم پرت کردوگفت:بیافقط همین مونده بود!تازه یادم اومد.
- میدونم!
کلاس بدنسازی هم نرفتیم.فقط عصرواسه خریدبیرون رفتیم.
جلوی یکی ازمغازه هاایستاده بودیم که پسری باکاپشن چرم تنگ،موهای فشن،ابروهای گرفته ومژه های فرداده شده ازجلومون ردشد!!!!
روبه مارال کردوگفت:جیگرفدات!شماره بدم؟!
مارال اخم کردوگفت:مزاحم نشو!
وبه طرف دیگه ای رفت.پسره شماره روجلوی مارال گرفت وگفت:منتظرتماستم.
دوباره مارال روشو برگردوند وبازهم پسره ی دیوونه دنبالش!
- وایساببینم!
صداازعقب بود.برگشتم....سوپرساسی!!!!!
ساسان سرخ شده بود!باباغیرت!!
- باهاشون چیکارداری؟
مارال- ساسان ولش کن!
آروم به مارال گفتم:خاک برسرت این چه حرفی بودکه زدی؟الان فک میکنه یه سروسری باهاش داری!

پسر- جنابعالی؟
ساسان- به توچه ربطی داره ازجلوچشمام دورشو!!
اصلابه ساسان این کارانمی امد!!!!
پسره بی حیا همون طوربه مارال خیره شده بود و دست به کمرآدامس میجوید!!!
ساسان به سینه اش زدو به عقب هلش داد:باتوام مرتیکه!
پسره رفت وساسان باداد گفت:این چه وضع بیرون اومدنه؟!اقصیرخودته که اینجورپسرامی افتن دنبالت!
واقعابرات متاسفم!
بدون اینکه مهلت جواب دادنوبه مارال بده رفت.
مارال باعصبانیت دنبالش رفت.ماهم عین آدم آهنیها دنبالشون!!!!
مارال جلوی ساسان ایستاد و دستاشوبه کمرش زد!!
- به توچه من چه جوری میام بیرون؟!واسه چی دخالت میکنی؟
- ساسان بدون اینکه نگاش کنه گفت:خیلی بی لیاقتی!
مارال دستشوبالاآورد و محکم به صورتش زد!آخ که چه حالی داد دیدن این صحنه!!!!دلم خنک شد!!!
مگه ساسان کی بودکه راجع به مارال نظرمیداد!
کاش منم یدونه سیلی اون طرف صورتش می زدم!!!توی دلم خندیدم!
- بارآخرت بود اینطوری راجع به من حرف زدی فهمیدی؟!
بعدهم ازساسان دورشد.دلم میخواست ساسانوکتک بزنم!شایدهم میخواستم تلافی فرهادوسر این بیچاره دربیارم!!حتماهمین طور بود اگه فرهادم اونجابو میزدمش!چقدر خشن!!!!!!!!!!!
چشم غره ای به ساسان بدبخت رفتم وبه دنبال مارال راه افتادم!
به نظرم حجاب مارال خوب بود!شال سرش بود یه ذره شالش عقب بود!که طبیعیه!!!!!آرایش هم میکرد!!!
به هرحال اینکه پسره افتاده دنبالش به خاطرحجابش نبوده بلکهبه خاطرزیبیایی ذاتی بوده که همه خانمها از اون برخوردارن!!!!
مارال یه گوشه پاساژکه کسی نبیندش داشت گریه میکرد و به ساسان بدوبیراه میگفت!!!
- دیوونه به من توهین میکنه!!
- ولش کن خله!
فریال هم به مارسی وگفت:اصلااون ازکجاپیداش شد؟!خروس بی محل!
مارال- خریدمونم خراب کرد!
من- خیلی خوب زدیشا حال کردم!!!
مارال- حقش بود!خودمم حال کردم!توهم بایدفرهادومیزدی!!بیشترازمن !!!!!!!!!
- ایشا...دفعه بعد!!!!
سه تایی خندیدیم و وارد پاساژشدیم.
گریه چنددقیقه پیش مارال،حرفهاساسان هیچ کدوم مهم نبودن!مهم این بود که مارال خیلی زود همه چیزو فراموش میکرد و اون لحظه شادبود!
سه تامانتوخریدی
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 83- رمان گمشده ای در رویا , رمان ایرانی و عاشقانه گمشده ای در رویا | ستایش.ف کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمــــــان زیبــا , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , گنجینه ی رمان های من , رمانی ها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/30 تاریخ
کد :57715

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا