تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گمشده ای در رویا (فصل چهارم)



مارال- اگه برم فک میکنه تاالان منتظرش بودم!
باخودم گفتم:مگه غیرازاین بوده؟!
خندیدم وگفتم:برو هرفکری میخوادبکنه بزاربکنه شایدکارمهمی باهات داشته باشه.
چیزی نگفت صبرکردم تافکراشوبکنه!
- باشه میرم.
- پس بهم خبربده!
- خب بای!
فورا قطع کرد.نذاشت جواب خداحافظیشوبدم!
بعدازیک ربع دوباره زنگ زد.این دفعه باشوق گوشیوبرداشتم.
- چی شد؟!
- صدای گریه میومد!
وای خدااین پسره چی بهش گفته!
- مارال داری گریه میکنی؟بگوچی شده؟!
باعصبانیت وفریاد گفت: اومده بهم میگه رفتاراون روزت خیلی زشت بود تو حق نداری دست رومن بلندکنی!
- فک کدم اومده منت کشی!!
- نه بابا1این ساسانی که من میشناسم اهل این کارانیس!داشتم میگفتم....من بهش گفتم خوب کاری کردم!حجاب منم به تومربوط نیس!گفت بامن اینجوری حرف نزن منم بلنددادکشیدم!دستشوبردبالا که بزنه ولی جاخالی دادم دستش خوردبه در!!!
بلندخندیدم!چه لحظه باحالی روازدست دادم!
- دست و پاچلفتی!!!!!!
ازاون جیغهای وحشتناک کشیدوگفت:نفس!!!!!
نه بابا این خیلی قاطیه!
- اخه مارال جونم این که گریه نداره!
- اون جلومنضایع شد!میفهمی چقد سخته؟!
بلندترگریه کرد!راست میگفت!
- خب وقتی دوسش داری چراضایعش کردی؟!
- نمیتونستم بذارم که منو بزنه!
وای خدا این دختر درگیره!هم دلش واسش میسوزه هم باهاش دعواداره!
- حالا یه سیلی کوچولو که این حرفارو نداشت!میذاشتی بزنه!
- سیلی کوچولو؟!اگه میزد یه دور دورخودم میچرخیدم!
- حالااشکال نداره برو ازش معذرت خواهی کن!
- من؟!!!!عمرا!!!!!
- گناه داره شخصیتشوخردکردی!
بلندترگریه کرد.
- ببین میای اینجا؟!
- میشه توبیای؟!
بااینکه حوصله نداشتم ولی قبول کردم.تازه میخواستم واسه خودم یه چیزی درست کنم بخورم!نسکافه داغ باکیک!!حیف شد!
بلندشدم وحاضرشدم.
دوباره یادم اومد:پس فردامامان اینامیان بایدخونه رومرتب کنم!اه........!!
منتظرآژانس نشسته بودم!یه ماشینم ندارم!!وقتی به خونه مارال رسیدم دیدم فریال زودتراز من اونجارسیده.
خندم گرفت...ازدست این مارال!درعرض چنددقیقه همه شهروخبردارمیکنه!!!
خودموروی مبل پرت کردم وگفتم:
ببخشید اینجوری نشستم عادت دارم وقتی ناراحتم اینجوری میشینم!
فریال خندیدوگفت:لطفارومبلای خودتون اینجوری بشین اینجارعایت کن!
به فریال نگاه کردم وگفتم:
چه خبره فری؟امروزشنگول میزنی!!
لبخندی پرانرژی زدوگفت:
مثلاچندروزدیگه میرم مشهد....!
- آهان پس بگو!
به مارال نگاه کردم.روی مبل چهارزانونشسته بودودستاشو زیرچونش گذاشته بود.
- مارال این دفعههم ازمون پذیرایی نمیکنی؟
بدون اینکه نگام کنه گفت:بروازتوی فریزر بستنی بردار.
-آخ جوووووون.
به طرف آشپزخونه دوییدم وسه تابستنی آوردم.
-یدونشوبارزکردم تابخورم.
قیافه مارال بدجوری زدتو ذوقم.
- مارال پاشویه اس معذرت بفرست.
فریال بلندگفت:نه اینجوری خودتوکوچیک میکنی.اون بایدمعذرت بخواد.
مارال- بااس معذرت موافقم!
- نه مارال...پسرابایدجلوبیان!
- اصلاهیچ کاری نکن بزارتاخودش بیادمنت کشی.
مارال عصبانی شد ودادزد:چرانمیفهمید من دوسش دارم!!!نمیخوام ازم ناراحت باشه!
پدرعاشقی بسوزه!
- صبرکن تاخودش پیش قدم بشه!تو که مقصرنبودی!
بستنیشوبرداشت وگفت:نفس اینآب شده پاشویکی دیگه بیار.
اخم کردم و روی مبل لم دادم وگفتم:به من چه؟!نوکربابات غلام سیاه!
خودش به آشپزخونه رفت وبایه بستنی کاکائویی برگشت.
- مگه بستنی کاکائویی هم داشتین؟
- په نه په اینی که دست منه وانیلیه!
- چرامن ندیدم؟!
- طبقه آخرقایم داده بودم که برنداری!
- ممنون!
فریال- ساسی چی میشه؟!
دلم برای ساسان میسوخت گناه داشت!
نه بابا همه پسراپرروئن!
ساسان اینجوری نبود!
چرابود!ظاهرهمه خوبه ولی باطنشون..!
بعدازکلی درگیری باخودم به این نتیجه رسیدم که این موضوع به من ربطی نداره الکی دارم اظهارنظرمیکنم!
- بچه هاصداماشین نمیاد؟!
مارال وسایل روی میزو بغل کردوگفت:مامان اینان!جمع کنین بریم بالا!
لباسهای من وفریال هرجایی افتاده بود!!مثلاگفتیم تنهاییم یکم بریزوبپاش کنیم!
اه اینم شانسه که ماداریم؟!به اتاق مارال رفتیم.اتاقش برخلاف من وفریال که ازرنگا شاداستفاده شده بود،مشکی بود.
تخت ومیزآرایش مشکی.کمدقهوه ای سوخته فقط دیواراتاقش سفیدوپرده ها بودند!!!
لباساموروی تختش انداختم وگفتم:مارال تواینجاخفه نمیشی؟!دلم گرفت!
- عادت دارم.
- احساس میکنم نفسم داره بندمیاد!!
پنجره روبازکیرم وپرده روکنارزدم.نفس عمیقی کشیدم وگفتم:آخیش!!!
شروع به غرزدن کرد:آخه تو هوای به این سردی کسی پنجره بازمیکنه؟!
- کجاش سرده؟!هوابهاریه!
- ببنداون لعنتیو!!
- بترکی مارال نمیبندم خودت ببند!
ازجلوی پنجره کناررفتم.مارال هم یه لگدبهم زد وپنجره روبست.
مامان مارال به اتاق اومد.
- اااا شما اینجایید؟!!!
بلندشدم وگفتم: بله سلام!!!!!!
- سلام خوش اومدین!کاری داشتین من پایینم!
- باشه!
اونروز بعدازحرفزدن درباره ی ساسان بدون اینکه مشکل مارالو حل کنیم ازخونشون بیرون اومدیم!!!
دوروزتمام خونه تکونی کردم!!!!که وقتی مامان میاد نگه چه بی سلیقه ای وشروع کنه به نصیحت کردنم.
کمدلباسهاوکمدی که آت وآشغالاموتوش میریختمو مرتب کردم وکلی خرت وپرت بیرون ریختم!!!!
مامان اینااومدن.سوغاتیهایی روکه از مشهدبراشون آورده بودمو بهشون دادم.
واسه نازنین بلوز و شلوار سرخابی آورده بودم.بلوزشونگاه کردو گفت:
این چیه خریدی؟!من انگشترمیخواستم!
- اولامن ازکجامیدونستم توچی میخوای!دوما همینم ازسرت زیادیه!
چیزهای دیگه ایم واسش خریده بودم ولی بازهم بایدبامن جروبحث میکرد.عادت داشت دیگه!
ازاون کلاهی خوشش اومدکه واسه خودم خریدم!ولی بهش ندادم.
غذاروخودم درست کردم.میزوچیدم!ظرفهاروشستم!� �قدرکار!!!همون یه نفربودم کاری انجام نمیدادم!یه روزازبیرون میخوردم یه روزحاضری ولی چون مامان اینااومدن بایدیه چیزدرست وحسابی درست میکردم!
ظرفهاکه تموم شد رفتم اتاقم.بادیدن نازنین که وسط کلی لباس وچمدون و...نشسته بودوموبایل بازی میکرد عصبانی شدم.
- نازی یادمه قبلا تفریحی بازی میکردی الان دیگه کاملامعتادشدی!
چیزی نگفت.منم ادامه دادم:عوض این کاراپاشودرساتو بخون!
- نگو!!!معلمهای ازخدابی خبرهزارتا تکلیف دادن!
- خب پاشوبنویس!
-ااااااا نفس چقدرحرف میزنی!گیم اور شدم رفت!!نازنین گوشیشوروی تخت پرت کردومشغول جمع کردن لباساش شد.
بعدهم کنارم نشست وگفت:شب بریم سرزمین عجایب؟!
- چرابه من میگی؟!بروبه مامان بگوببرتت.
- آخه اونامیخوان برن خونه خاله مامان.منم که حال ندارم.میای بریم یانه؟!
- باشه میبرمت.
یه دفعه بیشترسرزمین عجایب نرفته بودم اونم همون اولاش که راه افتاده بود.خیلی چیزاچرت وپرتی داشت ولی نازنین گیرداده بودبه اونجا.
به مامان گفتم که میخوایم بریم اوهم قبول کرد ولی هرچی اصرارکردم ماشینوبدن ندادن!مجبورشدیم بازهم باتاکسی بریم.وقتی ازماشین پیاده شدم خیلی سرحال بودم.الکی خوشحال بودم.
نفس عمیقی کشیدم.بوی عیدمیومد.
ناخوداگاه دلم برای فرهادتنگ شد.خیلی وقت بودندیده بودمش.
واسه نازنین بلیط گرفتم تابره برای خودش بازی کنه!!!خودم هم ایستاده بودم ونگاش میکردم.
بااین سنش هنوزرفتارش بچه گونه بود.به خودم که فکرمیکردم میدیدم توی این سن خانمی واسه خودم شده بودم!!!!!!
دست به سینه توی حال خودم بودم که یه نفرصدام زد.
- نفس!
برگشتم.هاله بایک دختربچه که دستشوگرفته بود پشتم ایستاده بود.سلام کردم وگفتم:
- هاله کی بچه دارشدی وبه ماخبرندادی؟!
به دختربچه هه نگاه کردم موهای فرفری قهوه ای داشت که نصفی ازاونها روبالای سرش جمع کرده بودوبقیش روی شونه هاش ریخته بود.کاپشن قرمزوچکمه هایمشکی هم پوشیده بود.چه خوشگله!
- آخه به من میاداین اندازه بچه داشته باشم؟!بچه دوستمه...مامانش اینارفتن سفر...چندروزپیشمون میمونه...اوردیمش اینجاتاحوصلش سرنره.تواینجاچیکارمیکنی؟!
- من خواهرموآوردم اینجا.
نازنین اومدو اوناروبهم معرفی کردم.نازنین دست غزلوگرفت تاباهاش بازی کنه.
من هم فرهادوبامیثم دیدم.پس خوشحالی من الکی نبوده!!!
داشتم بال درمیاوردم!!
هاله نزدیکتراومدوگفت:نفس میخوام یه خبرخوب بهت بدم حدس بزن چی؟!
- وااااای نمیدونم زودتربگو!
- شایدالان موقعش نباشه ولی من واقعانمیتونم صبربکنم...
یه نفسی تازه کردوباهیجان ادامه داد:فرهادازت خواستگاری کرده!!!
بی اراده به عقب برگشتم ونگاهم به فرهاد افتاد!
چشاشوگردکرده بود وبه هاله نگاه میکرد.میخواست به هاله بگه:نتونستی جلودهنتو نگه داری وگفتی؟!
من نگاهشومیخوندم!!
به هاله گفتم:کی بهت گفت؟!
- همین امروزکه خونمون بود...حالانظرت چیه؟!
- چی بگم؟!
واقعاشوکه شده بودم اصلابه رفتارفرهادنمیومد که منودوست داشته باشه وبخوادباهام ازدواج کنه!
- کی بهترازپسرخاله من؟!درسشم که امسال تمومه!جوابت چیه؟!
- نمیخوای که الان جواب بدم؟!
- نه....ولی بهش فک کن!
سرموتکون دادم وبه فکرفرورفتم!


ولی من تازه سال اولم!
یعنی مامان ایناقبول میکنن؟!
- عزیزم میتونی درستم ادامه بدی...فک نکنم فرهادمشکلی داشته باشه!
دوباره به فرهادنگاه کردم.هنوزهم نگاش به من بود.بدون هیچ لبخندی...بدون هیچ احساسی...فقط نگاه بود...یک نگاهی که باهمه ی نگاه هافرق میکرد...توش عشق وعلاقه نبود ولی یه چیزی بود که توی هیچ نگاهی ندیده بودمش...من این تفاوتو احساس میکرد...
سرموپایین انداختم....نازنین وغزل هم اومدن.
غزل به طرف فرهاد رفت.فرهادهم بالخند دستاشوبرای بغل کردنش بازکرد.دوباره بادیدن لبخندش دلم ضعف کرد!!!!وااااای!!!
اه اه اه چه دختربی جنبه ای!!!!!!!
نازنین روبه هاله گفت:خیلی دخترخوبی دارین.
بهش گفتم:غزل دختر دوست هاله ئه.
- آهان....
هاله لبخندزد وگفت:بیاین شام روباهم بخوریم!
کاش میتونستم قبول کنم ولی روم نمیشد!نمیتونستم به فرهادنگاه کنم چه برسه به اینکه کنارش شام هم بخورم!
- نه باشه دفعه بعد.مامانم اینامنتظرن.
- خب زنگ بزن بگونمیای!
اصلااز این تعارفهاخوشم نمیومد.مونده بودم چی بگم که غزل رو به نازنین گت:خاله جون بمون!
لبخندفرهادپررنگ ترشد.نازنین گفت:نمیشه عزیزم!
غزل دستاشوروی صورتش گذاشت وگفت:قهرم!
نازنین دستاشوکنارزد وگفت:باشه نمیرم غزل جونم!
نازنین غزلوبغل کرد.
اصلاحوصله نداشتم.حالت تهوع هم داشتم!ازاین بدترنمیشد.صداهاله منوبه خودم آورد.
- نفس زنگ بزن بگونمیری!
گوشیمودرآوردم وبه مامان زنگ زدم.اوناهم میخواستن خونه خاله بابابمونن.
هاله توی گوشم گفت:زودفکراتوبکن بهم خبربده.فقط سرموتکون دادم.
نازنین وغزل جلومیرفتند.هاله ومیثم هم پشتشون.فرهاد هم پشت اونهاراه افتاد.منم آروم راه میرفتم تاپشت فرهادباشم.عین قطارپشت سرهم میرفتیم.دوتاجلو...دوتابعدی.. .فقط من وفرهاد ترتیبوشکسته بودیم وبه جای اینکه کنارهمحرکت کنیم پشت هم میرفتیم!
ازبیکاری به فکروخیالاتم پرداختم.
اگه فرهادازم خواستگاری کرده بودپس چرارفتارش تغییرنکرده بود؟!

ازبیکاری به فکروخیالاتم پناه بردم!
چراباحساس نگام نمیکنه؟!
چراانقدرخشکه؟!
تاحالاتوی همه ی رمانهایی که خونده بودم وفیلمهایی که دیده بودم وقتی مرداعاشق میشدن رفتاراشونم عشقولانه میشد!ولی فرهاداینجوری نبود!شایدبه خاطرماه تولدشه!همه ی بهمنیا بی احساسن!!!!البته آقایون!
یک لحظه چشاموبازوبسته کردم.
به فرهادرسیده بودم.قدم تاگردنش بود اگه یه ذره کفش پاشنه داربپوشم هم قدش میشم!!!!
به درخروجی رسیدیم.
توی دلم نازنینو دعاکردم که گفت بیایم اینجا!!!چه خوب شد!!
سوارمگان میثم شدیم.واقعاکه ماشین مزخرفیه!من که بدم میاد!
فرهادجلونشست.من پشتش هاله ونازی هم بغلم!
فرهادبرگشت وگفت:هاله جان ببخشید من جلونشستم!
- راحت باش!
وااااااای لجم میگیره ازاین پسر!دیوونه من پشتت نشستم به جای اینکه ازمن عذرخواهی کنی ازهاله عذرخواهی میکنی؟!البته حقم داشت جلوبشینه وگرنه بایدمیومد ور دل من مینشست!!!
حالا نشونت میدم!
پاهامو توی صندلیش جلوبردم وفشاردادم!حقته امشب بایدکمردردبگیری!
یکم تکون خورد!
یه سوال برام پیش اومد که توی اون تاریکی میتونه منو ازآینه ببینه یانه؟!!
ازسوالم خندم گرفت ولی خب سواله دیگه به ذهنم رسید!
میثم صدای آهنگو بالابرد.
ایول بابک جهان بخشه!آهاااااااااان!عشق منه این آهنگ!!
خیلی وقته دلم میخواد بگم دوست دارم
بگم دوست دارم بگم دوست دارم
ازتوچشمای من بخون که من تورودارم
فقط تورو دارم بی تو کم میارم
نبینم غم واشکوتو چشمات
نبینم داره میلرزه دستات
نبینم ترسوتوی نفسهات
ببین دوست دارم
منم مثه توباخودم تنهام
منم خستم ازتموم دنیا
منم سخت میگذره شبام


ببین دوست دارم ببین دوست دارم
دوست دارم وقتی که چشماتومیبندی
بامن به دردای این دنیامیخندی
آروم میشم بگی ازغمات دل کندی
بیابهم بگیم دوست دارم
دوست دارم من اون چشمای قشنگتو
فرهاد- میثم کمش کن!
اه....بی ذوق!داشتم حال میکردم!اگه دوست نداری میتونی بری پایین یالا!تودلم خندیدم!میثم کمش کرد.
میخواستم ازپشت گردن فرهادوبگیرم خفش کنم ولی خب نمیشد!
میثم:چراآهنگش که خوب بود!
فرهاد- من خوشم نیومد!
وا......چه حرفا!!
میثم- نظرخانماچیه؟!
هاله فوراجواب داد:واسه من فرقی نداره...
میثم بازگیرداده بودا!:شماچی نفس خانم؟
ازنفس خانم گفتنش خندم گرفت اصلابهم نمیومد!!!!
- آهنگ قشنگی بود ولی هرطور که بقیه راحتن منم راحتم!
میثم روبه فرهادگفت:میبینی همه موافقن جزتو!
فرهادصداروتاآخربالابرد و گفت:بیااینم ازاین....خوبه؟!!!!
آهنگ تموم شده بود ویه آهنگ تندشروع وبازیادکردنش حس کردم یه سیخ رفت توگوشم!!
اعصابم خردشده بود بلندداد زدم: کرشدم!!!!!!!
همه بهم نگاه کردن!!عجب سوتی ای!!!!میثم کمش کرد.فرهاد که برگشته بود نزدیک بود بانگاهش سرازتنم جداکنه!هاله باناراحتی گفت:فرهاداین چکاریه؟!
فرهاد- ببخشیدحواسم نبود میخواستم یکم زیادکنم خیلی زیادشد!
دروغ پشت دروغ!خسته شدم!هرکی ندونه من میدونم که ازعصبانیت دستشو همین طورروی دکمه فشارمیدادوبرنمیداشت!!بی تربیت!
بااین حال گفتم:خواهش میکنم اشکال نداره!!!
به رستوران بزرگ وشیکی رفتیم.وای شب که آدم نمیتونه برنج بخوره!من پیتزامیخوام یالا!!
واقعاجانداشتم!!
فرهادکباب برگ گرفت.بقیه هم سلطانی.من مونده بودم چی بخورم اصلامیل نداشتم جدیداکم غذاشده بودم!!!
بعدازکلی فکر کوبیده سفارش دادم

اه این فرهادهم که عین درخت اومده روبروم نشسته!برواونور بزار بادبیاد!!!خداییش انگارنفس تنگی گرفته بودم!!اصلانمیشد پشتشودید!!!
غزل هم دائم غرمی زد واعصاب منو بهم میریخت!هم غذامیخواست هم خوابش میومد.هی میگم بچه بده بگین نه!اصلاچرامادروپدرش غزلونبرده بودن باخودشون؟!!!فرهادبلندشد و بیرونش برد تاسرش گرم بشه.فرهادم برای بچه داری خوب حوصله داره ولی برای من....!!!
دوست داشتم غزلوبزنم!!!!چون او باعث شده بود تافرهاد بره من به خاطرفرهاد اومدم ولی این غزل برداشت بردش!!!کارم به کجارسیده که به یه الف بچه هم حسودی میکنم!برای خودم متاسفم!!!!!
هاله شروع کردبه حرف زدن:نفس زودباش بگوببینم نظرت راجع به پسرخاله گل من چیه؟!!
ای بابا چه تعریفیم میکنه!!!نمیذاره چندلحظه فکرکنم!!!!
- هاله جونم من بایدفکرکنم یانه؟!!
- باشه ولی زودتر که تاوقتی مامانت اینا اینجان مابیایم واسه خواستگاری!!
عمرا!!!!به این زودی؟!!
- آخه خیلی زوده.....مامان ایناقبول نمیکنن.
- چراهمش میگی مامانم اینا نظرخودت چیه؟!
- وقتی فکراموکردم میگم!
- منتظرم....
لبخندزدم و سرموتکون دادم!گارسون غذاهاروآورد.
هاله دوباره صدام زد:نفس میشه فرهادوصداکنی غذایخ میکنه!
میدونستم ازقصدمنومیفرسته پیشش!خودم هم همچین بدم نمیومد ولی خجالت میکشیدم!!!!!!
ازسرمیزبلندشدم و به محوطه بیرون رفتم.فرهادجلوی حوض ایستاده بود وغزل هم بغلش!چندلحظه ایستادم ونگاهش کردم.پشتش به من بود.آروم جلورفتم وگفتم:غذاروآوردن.
سرشوتکون داد.غزل تو بغلش خوابیده بود.دستموجلوبردم تاغزلوبگیرم.چقدر بهم نزدیک بودیم!
بازبی جنبه شدما!!!باهم داخل شدیم.
هاله- خوابیده؟!
په نه په!!
- آره......
غزلو به هاله دادم.بیدارشد وباهم غذاخوردیم.نمیدونم چراانقدرخجالت میکشیدم به خصوص وقتی که میثم هرازگاهی به من وفرهادنگاه میکرد و میخندید!!مثلاقاشقشوبالامیا ورد وموقعی که داشت غذامیخورد بهم نگاه میکرد!!بیچاره خل شده!!!
ولی فرهاد سرشوکرده بود توی بشقاب وفقط موقعی که میخواست نوشابه روبرداره یکم سرشوبالامیاورد!
منم که حواسم به همه جابود به غیرازخودم!!غذامیخوردم کبابا رو نصف میکرد اصلامعلوم نبود دارم چکارمیکنم!!

وقت خداحافظی رسید.وقت جدایی!کاش بازم میموندیم!
به اتاقم رفتم وواسه ی نازنین لحاف انداختم.نازنین غرزد:من روتخت میخوابم!
- تخت منه نمیشه!اگه ناراحتی بروتوی اتاق مامان اینامنم راحت ترم!
باعصبانیت روی زمین درازکشیدوپتو رو هم روی سرش انداخت.بعدازچندثانیه سرشوبیرون آوردوگفت:
رزیتاروکه میشناسی؟!پشت سرم میشینه....انقدرحرف میزنه حالموبهم میزنه!همش برمیگرم میگم ساکت مگه میفهمه؟!درباره همه چی حرف میزنه....پسرخالم رفت سربازی...داداشم نامزدکرد....دیروز با پسرعموم کافی شاپ بودم....اه....
- توحواست به درس باشه!
- حواسم هس....اونایی روهم که شنیدم توی اوقات بیکاریمون بود...راستی معدلم86/19شد مبینادوستم20شد ازبس که بش نمره دادن اه معلمهاهم که رواعصابم میرقصن!
نفسوبیرون دادم دیگه حوصله گوش دادن به نازنینونداشتم.اوهم بعدازیه مدت ساکت شدوخوابید!فرهادبدجوری فکرمومشغول کرده بود...نمیگم که تاحالابش فکرنکردم ولی این دفعه فرق داشت!چراغ خوابو روشن کردم دوست داسشتم فکرکنم!
بایداخلاقشوعوض کنه...نبایداینطوری رفتارکنه....دوست دارم خوشحال باشه بخنده ولی...!
برای بارهزارم چهرشوتوی ذهنم تصورکردم...موهای خوشحالتش که یکم بالاداده شده بود!...چشاوابروهاش....پوست سفید وبینیشو که خیلی دوست داشتم!!!!!!نه چاق بود نه لاغروعملی!!
وااااای خدا بهشون چی بگم؟!جواب من که مثبته ولی نباید انقدر زود جواب بدم!اگه هم دیرجواب بدم مامان وبابامیرن سمنان وبازطول میکشه تا اونابیان!اصلاچه جوری بهشون بگم؟!کاش خودشون زنگ میزدن!فرهادهم که بلدنیس خواستگاری کنه!!!خداکنه فرداهاله زنگ بزنه من جوابموبدم!!!!!
وااااای مارال وفریال!!!بایدبهشون خبربدم.فریال که مشهده...اشکال نداره اس ام اس میدم!چراغ خوابوروشن کردم!آخر من این چراغ خوابومیسوزونم!!
نوشتم:دارم ازدواج میکنم!!
واسه هردوشون ارسال کردم.دستموزیرسرم گذاشتم وگوشی رو هم بغلم روی تخت!بعدازمدتی لرزید!بازکیه نصفه شبی؟!!مارال بود!
- باکی؟کی؟!
- فرهادازم خواستگاری کرده!هنوزچیزی معلوم نیست.توبیداری؟!
- په نه په روحم داره اس ام اس میده! چرایهویی حالا؟!
- چه میدونم تو چرابیداری؟
- خوابم نمیبره!
- راستشوبگو فکرت پیش ساسی جونته؟!
- آره...
- آخی نکنه هرشب تااین موقع بیدارمیمونی تا اس بده!
- نه بابا مگه من مثه بعضیادیوونم؟!
- درست صحبت کن!
- باشه بابا!به فرهادزودترجواب بده منتظرش نزار!!
- چشم دیگه امری نیست؟!
- چراجواب مثبت بدیا!!!
- اگه منفی بدم چی میشه؟!
- هیچی میگم خودفرهادخفت کنه!
- اوکی بابا بای!!

خسته شدم چقدر امشب طولانیه!
امشب شب یلدانیس؟!
یه لحظه ذوق کردم!سعی کردم به چیزاخوب فک کنم!...فرهاد!...دوست دارم بلند اسمشوصدابزنم!!!!بهش بگم.....
مثل اینکه دوباره جوگیرشدم!بالبخندبه طرف پنجره رفتم.ماه کامل بود!چه خوشگل!
توی اتاق قدم زدم.وا...این چی بود؟!
ااااا پای نازنینه که!خاک برسرم!الانبیدارمیشه توسرم میزنه!سریع ازاتاق بیرون رفتم تامچمونگیره!
روی مبل نشستم.فرهادببین چه جوری بیخوابم کردیا؟!
بازهم توی فکروخیالاتم غرق شدم!روی مبل درازکشیدم دستموزیر سرم گذاشتم ودیگه چیزی نفهمیدم.
- نفس نفس پاشوببینم!
صدای جیغ جیغ نازنین توی گوشم پیچید.
- اه نازنین خدابگم چیکارت نکنه!
- بلندشومامان ایناهنوزنیومدن من گرسنمه!
- به من چه؟!برویه چیزی بخور!چلاق که نیستی!
- پاشو حوصلم سررفت!
روی مبل کنارم نشست.
- مگه ساعت چنده؟!
- یازده لنگ ظهره!
- ااااااا خودت راحت خوابیدی نمیذاری من بخوابم؟!
- توهم تاالان خوابیده بودی بسه دیگه!
دادزدم - وااااای ازدست تو!
نشستم.چشام میسوخت.خسته بودم.تمام جونم دردمیکرد.چندبارپلک زدم.
- خب حالاچه کاری ازمن برمیاد؟!
- صبحانه رو آماده کن!
- دیگه چی؟!!!!پاشوخودت یه چیزی آماده کن!
مامان وبابارسیدن.
- بازچی شده؟!
- هیچی به نفس میگم صبحانه روآماده کن آماده نمیکنه!
مامان روبه من کردوگفت:نفس پاشومیزوبچین....این کارارو که من نبایدبت بگم!
باعصبانیت بلندشدم.حال وحوصله نداشتم.دراتاقموبستم وخودمو روی تخت پرت کردم پتوروهم روی سرم کشیدم.صدای مامانوشنیدم که داشت به بابا میگفت:
میبینی چه بچه ای تربیت کردی؟!یه ذره کارنمیکنه!
وای چه جوریقضیه فرهادوبهشون بگم
عین برق گرفته ها به طرف موبایلم هجوم بردم.احتمالا فریال تاالان اس ام اسمو خونده بود.
رمزوزدم.دیدم بعله!10تاتماس بی پاسخ ازفریال.....5تاهم اس ام اس!باباترکونده!
اس ام اس اولوبازکردم:بافرهاد؟!کی بهت گفت؟!توچی گفتی؟!
اس ام اس دوم:چی شد چرا جواب نمیدی؟!
اس ام اس سوم:اه کجایی تو؟!
اس ام اس چهارم!:ای بترکی که انقدر خوابالوییی!!
اس ام اس آخر:جوب بده دیگه منوکشتی!!
خندیدم چقدرفضوله!!
نوشتم:همش الکی بود شوخی کردم!!!
کرم داشتم دیگه!!
سریع فرستاد:خاک برسرت حالانصف شبی منوسرکارمیذاری؟!
- نه بابا جدی گفتم!
- خب زودترعین آدم بگو!مامانت ایناچی گفتن؟!

 


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 83- رمان گمشده ای در رویا , رمان ایرانی و عاشقانه گمشده ای در رویا | ستایش.ف کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان مخصوص موبایل گمشده ای در رویا | ستایش.ف کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمــــــان زیبــا , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , رمانی ها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/30 تاریخ
کد :57714

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا