تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گمشده ای در رویا (فصل ششم)



مامان با گفتن:نچ نچی!!از اتاق بیرون رفت.
یکم دیگه بانازنین دعواکردم و رفتم تا صبحانه بخورم!درحال غش کردن بودم!!!
تند تند صبحانه خوردم میخواستم یه جوری ازمامان بپرسم که کی به مامان فرهاد زنگ میزنه!!!
رو رو برم!!
همون طورکه سعی میکردم خونسردباشم رو به مامان گفتم:
مامان پس کی بهشون زنگ میزنی؟!!
پشت چشمی نازک کرد وگفت: خجالت بکش نفس!!چقدرهولی!!
- همین جوری گفتم آخه هاله پرسید!
- بهش بگو قضیه یه عمرزندگیه قرارنیست که ماهمین الان جواب بدیم!یه ذره دندون سرجیگربزارین تو ودوستات!
احساس کردم بی فایدس نمیشه از زیر زبون مامان چیزی کشید!
روزها پشت سرهم میگذشتن ومن همچنان درانتظاربودم!!!
مامان وبابا راضی شده بودن تمام عیدوتهران باشن!!پس این قضیه که حل شد!!میموند جوابشون!
یه روز توی اتاقم نشسته بودم که مامان گفت:نفس بهشون خبردادم که موافقیم!!
آخیش چه عجب!!!ایول!!!میخواستم ازخوشحالی دادبزنم!!!ولی خوشالیمو پنهان کردم!
- خب چی شد؟!
- قرار شد فعلا یه صیغه محرمیت بخونیم بعدش عقد وعروسی!!!!راجه به پسره هم تحقیق کردیم پسرخوبیه!!
بالبخندی گفتم:من که از اول گفتم!
باچشای گردنگام کرد!!!
من چراانقدرسوتی میدم؟!
میخواستم جمع وجورش کنم:یعنی من میشناختمش دیگه!!
چشاش گردترشد!
- توکه گفتی چیزی نمیدونی ازش!!!
دوباره گند زدم!!.....نفس توهیچی نگی بهتره باورکن!
- مامان بالاخره همکلاسمه....یه چیزایی میدونستم دیگه!!
نازنین واردشد!!
ایول نازی یه جابه دردم خوردی!!!!


مامان باپشت چشمی ازاتاق خارج شد!
منم نمیدونستم خوشحالیمو چه جوری خالی کنم پریدم بغل نازنین وبوسش کردم!
محکم فشارش میدادم واو هم دادمیکشید!!!
باکلی نیشگونی که ازم گرفت دستم دردگرفت و شل شد.خودموکنارکشیدم!
- چیکارمیکنی؟!!معلوم هست؟!!!!اه....!
- یه ماچت کردم دیگه!بیامنو بکش!
- خل!کم داره!
- خل خودتی!
بالب و لوچه ای اویزون کتاباشوازکیفش بیرون اورد!
- نچ نچ نچ!روزآخریادت اومده؟!!
- اولا به توربطی نداره دوما روزآخرنیست وهنوز چندروز دیگه وقت دارم سوما به جای حرف زدن بیاکمک!
- دیگه چی؟!!!!!!
ازروی تختم بلندشدم که برم بیرون درهمین حال گفتم:خودت بنویس اخرسرهرچی بلدنبودی بپرس!
چه سخته!خودم یه عمرتکلیف عیدنوشتم تازه رفتم راحت بشم که این گیرداده!!
اون عیدهم تموم شد!!مامان اینارفتن...دوباره دانشگاه و امتحانای طاقت فرسا!!!!
توی همین روزها اصلابا فرهاد رفت و آمد وسلام علیکی نداشتم!!!فقط یهدفعه ازهاله شمارشوگرفتم تا یه روزبریم باهم آزمایش و کیک بگیریم!
کارای تزیین و چه میدونم ازاین جورچیزاروبایدباهاش هماهگ میکردم!
هاله هم باشنیدن جواب مثبت ما خیلی خوشحال بود وهمش بهم زنگ میزد که بریم خرید وازاین جورچیزا!!
امتحانهاهم تموم شد وفرهادفارغ التحصیل میشد!!
قراربود مامان اینا چندروز بیان تهران تاهم حال وهوای نازنین عوض بشه هم آماده بشه واسه کنکور و من و فرهاد هم بهم محرم بشیم!!!ذوق زیادی داشتم!!شادی وصف ناپذیر!!!به خصوص که فریال ومارال هم درشادی من شریک بودن وحتی بیشترازمن خوشحال بودن!!فریال به خاطرمن یه هفته رفتنش به مشهد رو عقب انداخته بود.بااینکه فقط یه صیغه محرمیت واسه ی سه ماه بود ولی یه جشن کوچولوهممیگرفتیم!واسه همین فریال میخواست بمونه!وحتی ازدیدن احسان گذشته بود!!!!!
وقتی هیجانشونو برای این جشن میدیدم بیشترهیجان زده میشدم!!
قرارگذاشته بودیم تا باهم بریم یه لباس خوشگل بخریم!!
توی انتخاب لباس برای اونشب وسواس زیادی داشتم!!نمیدونستم چه لباسی مناسبه!!
تصمیم گرفتم یه لباس شیکو یکم لختی بخرم!لباسای زیادی بودکه میخواستم بپوشم و خوشم اومد...ولی یکی رنگش بدبود.......یکی خیلی کوتاه بود!
یه لباس سفیدومشکی کوتاه چین دار دکلته روامتحان کردم...یه بلوز دامن صورتی که دامنش دنباله داشت ولی توی تنم خوب نبود!دامنش ساده بودیکم مدل نداشت!صاف تاپایین رفته بود.
آخر بانظرای مارال و فریال یه پیراهن سفیدمایل به شیری که تاروی زانو تنگ و کوتاه وچین دار بود و بغلش یه گل بزرگ از همون پارچه داشت وپشتش بلندودنباله داربود رو خریدم.
واسه آرایشگاه هم نوبت گرفتم در حالی که اصلانمیدونستم فرهاد چیکارمیکنه...چی میپوشه...قراره چیکارکنه؟!!!!
بیخیال فرهادشدم بزارهرکاری میخواد بکنه!!
مهمونی هم توی خونه ی اونابود.پس مشکل تمیزکاری وازاین جور حرفارونداشتم!
پنجشنبه رسید!مثل روز خواستگاریمون استرس داشتم!هاله هم باما به آرایشگاه میومد.بهم گفت که فرهادمیاد دنبالمون.
آرایشگر موهامو فندقی کرد و یکم هایلاتهای طلایی ازتوش درآورد.آرایش تند و برنزه هم کردم.ابروهامو کوتاه و پهن برداشت!
چقدربهم میومد!
موهام روهم شنیون شلوغ درست کرد.پشتش همش سیخ سیخی بود!بغلش هم گل سفید گنده زد!
هاله هم موهاشوجمع کرد.یه پیراهن صورتی کمرنگ کوتاه پوشیدمثل رنگ رژلبش!
مارال موهای صافشوفر شیش ماهه کرد!پیراهن جذب مشکی هم پوشیده بودکه تابالای زانوش بود.
فریال موهاشو شنیون کردو یه گل نگین دارکوچولوهم بغل موهاش زد!لباسشم آبی آسمانی بود که به پوستش خیلی میومد!
لباسمو پوشیدم.یه شنلم داشت.اه ازشنل بدم میاد ولی بایدبپوشم!!
منتظرفرهاد توی آرایشگاه نشسته بودیم!تااینکه اومد!
ازآرایشگاه بیرون اومدم.دیدمش....بی احساس نگام میکرد!درجواب سلام من فقط سرشوتکون داد.این پسرچشه؟!!!
هاله ومارال وفریال کوچه رو روی سرشون گذاشته بودن بس که جیغ ودست زدن!!!
توی پرشیای سفید فرهادنشستم.بی شعور در روهم برام بازنکرد!
باحرص دروبستم.
- یواشتر شیکوندیش!
- خوبه حالابااین ماشینت!!
نمیدونم چی شدکه اینو به زبون اوردم!همیشه توی دلم فکرمیکردم ولی حالا گندزده بودم!!!
فقط به طرفم برگشت ونگام کرد.منم به روبرو خیره شدم که حرکت کنه!
هاله برای اینکه جو رو عوض کنه گفت:فرهادنمیخوای آهنگ عروسی بزاری؟!بادا بادا مبارم بادا!!!!
خندم گرفت فرهاد ولوم روبالا برد.یه آهنگ غمگین!اشکم داشت درمیومد.
مارال دستشواز عقب آورد جلو وگفت:این چیه گذاشتی؟!!دلمون گرفت!!
خاک برسرم هنوز هیچی نشده ایناهم باهاش اینجوری صحبت میکنن!!!!!!!!!!!!!!
مارال زد آهنگ بدی!!
- همه دست!!!
پشتیادست میزدن و میخوندن!
منم خیلی خوشحلا بودم ولی چیزی بروز ندادم!


فرهاد ماشنیو توی پارکینگ پارک کرد.
همه پیاده شدن ولی من همون جورنشسته بودم تا فرهاد دروبرام باز کنه فرهادکلافه شد نفسشومحکم بیرون داد و دروبازکرد منم پاموباعصبانیت بیرون گذاشتم که پیاده شم فرهاد درونگه داشته بود همین که خواستم بایستم پام به لباسم گیر کرد و باصورت داشتم میرفتم طرف زمین که فرهادمنوگرفت
دستش روی شکمم بود یکم خم شده بودتاتعادلشوحفظ کنه وگرنه اونم بامن می افتاد اطرافونگاه کردم کسی نبود الان فکرمیکنه ازقصدبود
صاف ایستادم داشت نگام میکرد وحتماتوی دلش میگفت چه دختربی عرضه ای!
خجالت کشیدم وگفتم :ببخشید
اوهیچی نگفت همون طورنگاه میکرد.
منم ازفرصت استفاده کردم و سرتاپاشوبراندازکردم.
از بس اعصابمو خردکرده بود یادم رفته بود چی پوشیده.
کت و شلوار سفید باکفشهای براق تمیز مشکی بابلوز مشکی و کروات رنگ لباس من که گلهایی محوداشت یعنی پارچش طرح داربود
چه شیک شده بود موهاشو ژل زده بود وهمه رو بالایی سیخ کرده بود
یه لحظه خم شد میخوادچیکارکنه؟.
دنباله دامنمو ازتوی ماشین کنارزد ودروبست.
- لباسام.
- کجاس؟
- عقب بود.
به عقب ماشین نگاه کردوگفت: اینجاکه چیزی نیست حتمابردن.
جلوترراه افتاد منم دامنمو گرفتم و دنبالش رفتم.
نزدیکای در ورودی بود که ایستاد.
کنارش ایستادم که باهم واردبشیم.
دروبازکرد همه نشسته بودن.
باهاشون روبوسی کردم و کنارفرهاد روی مبل روبروی عاقدنشستم.
صیغه خونده شد فرهادیه سرویس خوشگل سفید واسم گرفته بود.
خودش گردنم انداخت.
بقیه هم یه چیزایی دادن به هرحال عقدکه نبود.
عاقدکه رفت من یکم پیش فرهادنشستم.
احساس کردم خیلی ضایعیم.
همونجور شنل روسرم بود.
بلندشدم و یه ببخشیدگفتم وبامارال وفریال رفتیم اتاق فرهاد.
شنلمودرآوردم موهامو مرتب کردم .
- چه جیگری شدی نفس خوش به حال فرهاد.
باناامیدی روی صندلی نشستم وگفتم کیه که قدربدونه؟!
- خیلیم دلش بخواد!
یکم به خودم توی آینه نگاه کردم وگفتم:
بریم؟
مارال خندیدودستشوجلواوردوگفت: بریم
باهم پایین رفتیم.
فرهادهنوز روی همونمبل نشسته بود و شربت آلبالومیخورد.
آخ چقدرتشنمه!
ازمارالشون جداشدم وپیشش نشستم دوباره براندازم کرد.انگارمیخواست ازانتخابش مطمئن بشه.احساس کردم میخوام خفه بشم.نگاشودوست داشتم ولی نمیتونستم تحمل کنم.
لیوانشومحکم روی میز کوبید عصبانی شدم.
- چته؟!!
دوباره همون نگاه تند...
واای نه توروخدا
خیلی بدحرف زدم؟
کم کم مهمونااومدن ماهم بلندشدیم تاسلام کنیم.
تازه متوجه شدم خونه چه برقی میزنه!
دور مبلی که مانشسته بودیم پرازگلهای صورتی قرمز و کرمی بود.
نازی روببین!!
موهاشوجمع کرده بود و نصفی رویه طرف ریخته بود.پیراهن کوتاه مشکی که بغلش به تورسفیدگل درست کرده بودن پوشیده بود.رفتم بغلش کردم و بهم تبریک گفت.نگاهی به بقیه انداختم.
دیگه کیابودن؟
اه سمیرا ضدحال!
نکنه فرهادو دوست داره؟
اون وقت من میدونم و اون!!!

بابای فرهادو دیدم که داره میاد طرف من و فرهاد....
صدای آهنگ کم شد!
نفسهای توی سینه حبس!!!
دیگه زیادی شلوغ شکردم!
ولی باصدای باباش همه بهمون خیره شدن!
دستموگرفت وگفت:این یه هدیه ازطرف فرهاده!
توی دلم گفتم پس چراخودش بهم نمیده!!!!!
بالبخندنگاش کردم چقدراین پدرماهه!
دستموگرفتم.بادیدن حلقه ی سفیدی که یه طرفش نگینهای مشکی داشت و طرف دیگرش نگینهای سفید و باهم گره خورده بود خشکم زد!راستی راستی عروس شدم!!!؟
باباش دستموگرفت وحلقه روتوی دستم کرد.همه دست زدن.مارال سوت می زد.نازنین هم ذوق کرده بود.ولی نگاههای فرهادعذابم میداد.یه چیزی بودکه نمیدونستم چیه!ضربان قلبموتندمیکرد.ولی ازاین میترسیدم که توش عشق نباشه.
حلقه توی دستم برق میزد.به ناخنام نگاه کردم.لاک کرم روش زده بودم و یه حلقه هم به یکیشون آویزون کرده بودم!
جلواومم وپدرفرهادوبغل کردم وبوسیدم.خوشحال بودم.
دستموگرفت و باهم به وسط سالن رفتیم.
دوباره آهنگ شروع شد.باهم رقصیدیم.دستموگرفت و یه چرخ زدم!بقیه هم دورمون حلقه زدن.وسطای آهنگ باباش منو بوسیدورفت!بامارال وفریال هم رقصیدم وکلی شفت بازی درآوردیم سه تایی!!!باآهنگهای تند وخفن میرقصیدیم ومیخوندیم!چه حالی داد!یه قرایی میدادیم که نگو!
آخرشم که خسته شدیم هردوشونو محکم بغل کردم!
دنبال فرهادگشتم.بادوستاش داشت میرقصید.چه بلدم هست!
روی مبل دونفره سه تامون نشستیم!
مارال گفت:ببینم چراعروس دومادازهم جدان؟!یکی اینجایکی اونجا!چه وضعشه پاشوبینم!!
دستموگرفت ومنوبردپیش فرهاد!
- آقاداماد شماعروستونو ول کردین به امان خدا!؟
دستمو توی دستش گذاشت وگفت:بفرمایین!قدرشوبدونین!
داشتم اب میشدم!این چه حرفیه که میزنه؟!


فرهادلبخندزد!آخ جونم!چه لبخند نایسی!
دستشو گذاشت دورکمرم.منم دستامو دورگردنش حلقه کردم...باهم تانگو رقصیدیم!
چه حس خوبی بود!توی بغلش بودم!بااینکه نمیخندید بااینکه چیزی نمیگفت ولی خوشحال بودم ازاینکه کنارشم!
آهنگ تموم شد.فرهادسریع خودشوازمن جداکرد.پسره ی...ای باباهرچی من میرم هیچی بش نگم نمیشه!
تقصیرخودشه که انقدرضدحاله!
همه واسمون دست زدن.فرهاد به طرف مبل رفت.منم رفتم!عین مجسمه.
مامان وبابای گل خودم اومدن پیشمون.مامان لباس مشکی دنباله دار که روش اکلیل داشت پوشیده بود وموهاشو شنیون کرده بود.باباهم کت وشلوارمشکی باکروات مشکی و بلوزسفید!چقدربهم میان!من و فرهادم انقد بهم میایم؟!
مامان- نفس نمیرین آتلیه؟!من وقت گرفتما!
تااونجایی که اخلاق فرهاددست من بود ازاین قرطی بازیاخوشش نمیومد!ولی من شدیدا عاشق اینجورچیزابودم!
به فرهادنگاه کردم فوراگفت:چرا...الان بریم؟!
- آره...
- باش...!
بلندشد.منم سواستفاده کردم وگفتم:میری بالا شنل منم بیار!
خیلی خودمونی شدم دیگه!
به رویخودم نیاوردم.بعدازچنددقیقه اومد!چه حرف گوش کنم هست!
اا دستش خالیه که!!!
بی تربیت نیاورده!
- جلوماشین منتظرتم!
- پس شنلم کو؟!
- توی اتاقم!
دندوناموروی هم فشاردادم وگفتم:صبرکن الانمیام!بدون من نری جلوماشین زشته!
روی صندلی نشست مثلامنتظرمه!یه کلمه حرف نمیزنه!همش بایدازش حرف بکشم!
پاهامو محکم روی پله ها میکوبیدم!این پاشنه های لعنتی هم پاهاموشکوندن!
سرراه مادر فرهادو دیدم!
چقدرازاین زن بدم میادمن!!
یه حس بدی بهش دارم!نمیدونم چرا؟!!!
شنلمو برداشتم و روی سرم انداختم.فرهادمنتظربود.ازبق یه خداحافظی کردیم و رفتیم.
توی راه به بخت بدخودم لعنت میفرستادم1
همه ازدواج میکنن...منم ازدواج میکنم!همه شوهر دارن منم دارم!
منتها واسه من بابقیه فرق داره.تو چه بدبختی گیرافتادم!
یه لحظه آرزوکردم که کاش عاشق یه نفردیگه بودم!یه نفرکه دوسم داشته باشه!
احساس کردم یه نفرقلبمو چنگ میزنه...گلوم میسوزه...چشام درحال اتیش گرفتنه!
وبالاخره اشکام سرازیرشدن.نزاشتم فرهادبفهمه...بایه حرکت پاکشون کردم ولی انگار اونا قصد رفتن نداشتن!

یکی را می خواهم، که من را بخواهد و او را نخواهم
که دل ببندد و دلش را له کنم.
که دوستم بدارد و دوستش نداشته باشم.
که اصرار کند بمانم و ول کنم بروم.
که امیدش باشم و ناامیدش کنم.
که غرورش را برایم بشکند و دلش را برای هیچ بشکنم.
که بماند: با گذشته اش با من، و بروم: به آینده ام بی او
می خواهم برود گوشه ای کز کند،
داغان شود، مچاله شود، سرخورده شود،
نابود شود، افسرده شود، بیاید یک وبلاگی راه بیاندازد،
چند وبلاگ راه بیاندازد
هر روز چندین نوشته برایم بگذارد و من هفته ای، ماهی یک بار بروم و نیم نگاهی به آنها بیاندازم
کسی می خواهم که برایش مهم باشم، که برایم مهم نباشد
که شکستنش را ببینم و دم نزنم
دوست دارم تجربه کنم،
آن کسی که برایم مهم بود، که برایش مهم نبودم،
که شکستنم را دید و دم نزد
وقتی نوشته های من را می خواند چه حسی داشت...

یه نفسی ازسربیچارگی کشیدم!همراه بافرهاد پیاده شدم.باژستهای خفن عکس گرفتیم!حیف که فرهادتوهیچ کدومشون نخندید!خنده منم کم کم ازرولبام محوشد!اینم شوهره که من دارم؟!والا!
چندتاازعکسارودادم تا بزرگ کنن میخواستم بزنم به اتاقم!فرهاد دیوونه که اصلانظرنداد کدومو بزرگ کنیم!به درک!دوباره توی آرزوهام گیرکردم!کاش فرهادم عین فرهاد کوهکن عاشقم بود!
ازاین آرزو واقعا خندم گرفت نزدیک بود غش کنم!
چه میشه کرد؟!آرزو برجوانان عیب نیست!!
دوباره به خونه برگشتیم مهمونا بیشترشده بودن.احساس کردم شوروهیجان جمع بیشترشده!
همین که پاموتوی پذیرایی گذاشتم رفتم وسط!بافرهادموندن فایده ای جزفکروخیال و ناراحتی نداشت!بادوستام حال کردم!بانازی ومامان باباهم رقصیدم!
فرهاد هم بادوستاش اومد وسط.دوباره باهم رقصیدیم.
فریال کیکو آورد.مارالم چاقو رو!بیشعورپنجاه تومن از شوهرم قاپید!
وقتی ازش چاقو روگرفتم گفتم:بعدا بایدپسش بدیا گفته باشم!
ابروهاشوبالا انداخت و بالبخندرفت!
بافرهاد کیکو بریدم.اولی هم خودم چنگالو برداشتم و جلودهنش بردم!چون میدونستم خیلی شکموئه و طاقت گرسنگی نداره شروع کردم به اذیت کردنش انقدرکیکو بهش ندادم تا دهنش آب افتادبیچاره!دلم براش سوخت و باخنده چنگالوتوی دهنش بردم!
اوهم تلافی کرد!خودمم دلم آب شد!چه کیکی بودا!
یه قلب خوشگل باگلهای صورتی مصنوعی دورش!زحمت انتخابشم باخودم بود!
گلهای طبقه دومش هم تا روی کیک طبقه اول کشیده میشد!شام روهم خوردیم.
مهمونارفع زحمت کردن!
منم رفتم توی اتاق فرهاد تا لباسامو عوض کنم!
آخه یکی نیست به من بگه خجالت نمیکشی بدون اجازه سرتومیندازی پایین میری تو اتاقش؟!

توی آینه به خودم نگاه کردم.حیفم اومد تمام موها و آرایشموبهم بزنم!فقط لباسامو عوض کردم و مانتو وشلوارپوشیدم ولی موهام زیرشال خیلی بدجور بود!
وسایلموجمع کردم.چقدرخرت و پرت آورده بودم!
درحالی که خمیازه میکشیدم رفتم پایین.
مامان و بابا منتظرم بودن.
پدرفرهاد:دخترم امشب پیشمون میموندی!
خجالت کشیدم!چه چیزا!البته واسه ی اوناکه مهم نبود بالاخره به این چیزااهمیت نمیدادن ولی من خجالت میکشیدم!
بالبخندگفتم:نه دیگه مزاحم نمیشم دستتون دردنکنه!
بغلش کردم ومحکم ماچش کردم!آخییییش چه چسبید!
یه حس خوبی به باباش داشتم!برعکس مادرش!
جلورفتم وباتظاهرمادرشم بوسیدم.اونم خیلی باکلاس گفت:بیشتربیاپیشمون عزیزم!
تودلم گفتم:خودتی!
ولی لبخندزدم وگفتم:حتما!شماهم بیایدپیش ما!
ایییییییش صدسال سیاه نیا!
فقط لبخندی مصنوعی زد.
حالابایدبافرهادچیکارمیکرد م؟!!نگام بهش افتاد.کتشودرآورده بود ودست به سینه نگام میکرد.
آب دهنموبه سختی قورت دادم وگفتم:خداحافظ.
- خداحافظ!
مامان وبابا هم خداحافظی کردن وباهم رفتیم بیرون.
مامان همش ازخانواده یفرهاد وفامیلاشون میگفت من اما فکرم پیش فرهادبود.
به رفتاراش فکرمیکردم...به نگاهاش!
موبایلمودرآوردم به اسمش که توی گوشیم سیوبود نگاه کردم.به شمارش!
چقدربهم آرامش میداد!

سرمو به شیشه تکیه دادم!بیرونو نگاه کردم چه شب قشنگی بود!
چشامو رو هم گذاشتم.یادمحمد افتادم.توی مهمونی بود ولی این دفعه نگاهش طرف سمیرابود!!
چقد هیزه!البته سمیراهم همچین قیافه نداشت!به هرحال خوشحال بودم ازاینکه دیگه دنبال من نیست!فقط رابطش بافرهاد سردترشده بود!این چه معنی داشت؟!
نمیخواستم بیشتراز این فکرمو بهش مشغول کنم.شیشه روپایین دادم.چه هوای خوبی بود!
باتمام وجودم نفس کشیدم!چه حالی داد!انگاریه عمره نفس نکشیدم!
دلم میخواست به فرهاد اس ام اس بدم ولی روم نمیشد!اصلا چرامن بایدبهش بدم؟!اون بده!ندادم که نداد!
ولی ته قلبم یه اس ام اس ازطرف اون میخواست!
ول کن ته قلبتو بابا!!!!
دستم به طرف گوشی کشیده شد که صدای نازنین منو ازاین حرکت بازداشت!
- میگم نفس امشب خیلی خوشگل شده بودیا!
خندیدم!کاش یه نفردیگه این حرفوبهم زده بود!!!
ااا بازشروع کردی!؟!!
ببخشیدمن چرت وپرت زیادمیگم!
- توهم خیلی خوب شده بودیا!
آهی کشیدوگفت:حیف که نشدابروهامو بردارم!!
زدم روی دستشوگفتم:بزارمدرسه کوفتیت تموم بشه برمیداری!
مامان- ااا نفس به جای اینکه راهنماییش کنی منحرفش میکنی!؟
اوا!کی مامان صداموشنیدمن که آروم گفتم!!!!!
- بالاخره که بایدبر داره نه؟!!!!!!
- معلومه!
نازنین ازاینکه ازش طرفداری کرده بودم خوشحال بود!
منم خوشحال بودم که نازنین باهام حرف زد وبه فرهاداس ندادم!!!بعضی وقتایه کارایی میکنم که پشیمون میشم!یه نفربایدجلومو بگیره!
بقیه راهو خوابیدم.واقعاخسته بودم.اگه بیدارمیموندم ازفکروخیال دیوونه میشدم!
از بس که به فرهادو خانوادش فکرمیکردم!
وقتی رسیدیم نازنین منو بیدارکرد.
لباسامو جابه جاکردم...آرایشموپاک کردم ولی هنوزموهام همون جوری بود!
خیلی خوشگل شده بود!رنگشودوشت داشتم!
بالاخره ازشون دل کندم وباکمک نازنین گیره هاروبازکردم.نازنین همش درباره ی مهمونی صحبت میکرد.
- اون دختره که موهاش کوتاه بود کی بود...همونی که لباس بنفش پوشیده بود.
- نمیدونم کیو میگی!
موهام بهم چسبیده بود حوصله حرفای نازنین روهم نداشتم واسه همین رفتم حمام.
زیر آب داغ انرژی گرفتم.خیلی احساس خستگی میکردم.سرحال شدم.
وقتی به اتاق برگشتم دیدم نازنین روی تختم خوابیده.میخواستم یه لگد بهش بزنم.میدونستم فیلمشه و خودشوالکی زده به خواب ولی گفتم گناه داره بزارخوش باشه!
لباسامو تنم کردم.
حالاچه جوری موهاوخشک کنم؟!
همه خواب بودن.الان بیدارمیشن!
تصمیم گرفتم خیسشون بزارم.یه ذره باحوله خشک کردم.ولی اونقد خسته بودم که نمیتونستم صبرکنم بیشترخشک بشن.
بافتمشون و خوابیدم.
صبح ازخیسی بالشم بلندشدم.
حالم بهم خورد.تمام گردنم خیس بود!خیسی ازموهام بود.
ساعتونگاه کردم.هشت بود.
هرچقدرخوابیدن بسه!
فورابلندشدم وموهامو بازوخشک کردم.
راحت شدم!مثل همیشه فرخورده بود اما این دفعه بیشتروبامزه تر.
رفتم بیرون.مامانو دیدم که داره ازاتاقش خمیازهکنان میادبیرون!
- صبح بخیر.منم بیدارت کردم!؟
- نه بیداربودم!
مامان هیچ وقت زیادنمیخوابید.خیالم راحت شد!
باهم صبحانه خوردیم.
- نفس مادیگه امروزبرمیگردیم.مواظب خودت باشیا!
دوباره سفارشها ونصیحت های مامان شروع شد!
سرمو پایین انداخته بودم و فقط گوش میکردم1بعضی اوقات باشه ای هم میگفتم!
عصرهمون روزمامان اینابرگشتن.

 


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 83- رمان گمشده ای در رویا , رمان ایرانی و عاشقانه گمشده ای در رویا | ستایش.ف کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان مخصوص موبایل گمشده ای در رویا | ستایش.ف کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمــــــان زیبــا , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , معـتــــــــــادان رمــــــــــــــان - 31 - رمان میگرن عشق ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/30 تاریخ
کد :57712

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا