تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گمشده ای در رویا (فصل هفتم)


نازنین میخواست بمونه به خصوص که تعطیلم بودن و لی خداروشکر مامان موافقت نکرد و گرنه من بیچاره بودم!
بیکار روی مبل نشسته بودم که یادسانازافتادم بهش زنگ زدم تا خبرنامزدیموبدم!
- خیلی نامردی نفس.فقط اگه دستم بهت برسه میدونم باهات چیکارکنم!الان داری میگی؟
- خب چیکارکنم عزیزم!؟مهمونیمون که اونقدرمهم نبود قول میدم واسه عروسی دعوتت کنم!
- زحمت نکش چون من نمیام!
- خیلی بدی!
بلندخندیدوگفت:واقعاچی فکرکردی؟!معلومه که من میام!اگه من نباشم که نمیشه!
- بعله!میدونم!شمااصل کارین!
- آهان حالاشد!
- خب چه خبرازدانشگاه؟!تونمیخوای ازدواج کنی؟!!
- نه دختر!من مثه تو عقلمو ازدست ندادم!
- نه جدی!
- نه بابا!
- پس من خیلی هول بودم!
- معلومه!
- دیگه چیکارمیشه کرد!؟وقتی به این نتیجه رسیدم که خیلی دیرشده!
بعدازکلی خنده تلفنو قطع کردم.
فریال و مارال چنددقیقه دیگه میرسیدن میخواستیم یکم پیش هم باشیم و بحرفیم چون فریال میخواست بره مشهد.
بلندشدم تاخونه رومرتب کنم.
هوس کیک هم کرده بودم ولی تاحالا تنهایی نپخته بودم!
تصمیم گرفتم این دفعه بپزم!حالایه چیزی میشه دیگه!


طرز تهیه شو ازمامان یادگرفته بودم.وسایل لازم روهم داشتم.فقط بایدمخلوطشون میکردم!
مایه رو توی قالب کیک ریختم!چه کیکی بشود!
توی فرگذاشتمش ومشغول درست کردن شربت شدم!ازبیکاری آدم چه کاراکه نمیکنه!
هنوزشربتو توی لیوان نریخته بودم که صدای زنگ دربلندشد!
بامارال و فریال احوال پرسی کردم.شربتارو همونجا ول کردم.گفتم کیک که آماده بشه میارمشون.
روی مبلها کنارهم نشسته بودیم و حرف میزدیم.
- نفس بوی چیه؟
- دارم کیک درست میکنم!
- اوهو!چه غلطا!
چشم غره ای بهش رفتم .
- بگوببینم چه خبرازساسان؟
- هیچی!پسره جای خالی یه عذرخواهی بلدنیست!
- توچراعذرخواهی نمیکنی؟
- واسه چی عذرخواهی کنم!؟
حواسم نبود که اصلامعلوم نبود ایناواسه چی قهرکردن!
روبه فریال گفتم:تواز احسان چه خبر؟!
- نمیذارین برم ببینمش که!ایشالافرداکه رفتم بهتون میگم!توبگو ازفرهاد کوه کن!
- بیخیال فرهاد...آدم نیست که!خبری هم ندارم!مارال من فردامیرم عکسامونومیگیرم توهم بیا!
- چرابا فرهادنمیری؟!
اصلادلم نمیخواست باهاش صحبت نم.یه جورایی معذب بودم.زنگ میزدم میگفتم بیابریم عکسامونوبگیریم!؟نمیشد!
- میخوام باتو برم...فریالم که نیست...میای یانه؟!
- معلومه که میام!میخوام ببینم اون فرهادزهرماری چه شکلی افتاده!
بلندشدم تاکیکوبیارم.
همه چیش خوب بود!یه بویی داشت که نگو!
فقط پف نکرده بود!!
باشربت به هال بردمش.
- این چیه!؟
- آجرپاره ئه!کیکه دیگه!
- جلل خالق تاحالاکیک اینجوری ندیده بودم!
مارال همین طورنگاش میکردو حرف میزد!شایدتعجبش ازقطرش بودکه کم بود!
- فکرنمیکنی یه چیزیش کمه!
- نخیر!
- پس چراقیافه درستی نداره!
- حالابخور!
- نمیخوام معلوم نیس چی ریختی توش!
- نخور خب!
خودم اولین تیکشو خوردم1خدایی عجب کیکی بود!
مارال هم بااصرارمن خورد وگفت:نه مثل اینکه شوهرکردی یه چیزایی یادگرفتی!
- هنوزیه شبم نیست که مامحرم شدیم!


اون شب مارال و فریال بااصرارمن پیشم خوابیدن.
مارال درحالی که داشت درازمیکشیدگفت:توخجالت نمیکشی شوهرداری و میترسی تنهابخوابی!؟
- من کی ترسیدم؟!فقط گفتم چون فردا فری میره یه شب پیش هم باشیم.بدکردم؟!
- آخه همه قبل ازعروسیشون بادوستاشون خوش میگذرونن نه بعدش!
- مارال یه باردیگه ازاین حرفابزنیمن میدونم وتوا!ماتازه نامزدیم.
- ای وای خوب شدگفتی نمیدونستم!
شکلکی براش درآوردم و رفتم زیرپتو.بین مارال و فریال خوابیده بودم.تاصبح سرموخوردن بس که حرف زدن!
البته خیلی هم خوش گذشت!واقعاحال میده تاصبح بگی وبخندی!
فرداش باهم به فرودگاه رفتیم تافریال رو بدرقه کنیم.
دلم خیلی براش تنگ میشد.نمیخواستم بره!
شده بودم عین بچه ها!ولی چیکارمیتونستم بکنم؟!یهویی احساس کردم دور و برم خالی شده!!
مارالو به زوربردم پارک جلوخونمون.روی یکی ازنیمکتها روبروی آب نشستیم.
ساعت ده بودو پارک هم خلوت.
مارال باقیافه ای گرفته به آب حوض خیره شده بودو آه میکشید!
- بازچی شده؟!
سرشو روی شونم گذاشت.به صورتش نگاه کردم.یه چیزی توی چشماش عوض شده بود.یه جورایی نگران و ناراحت بود.
- نفس؟!
- کشتی منو بگوچی شده دیگه!
نفسشو با آه بیرون داد.انگاریه چیزی ته دلش گیرکرده بود!بابغضی که هرلحظه امکان داشت به دنبالش اشکاش سرازیربشه گفت:
نفس...
زد زیرگریه...ازهق هقی که میکرد معلوم بود حالش خیلی بده.سرشو توی بغلم گرفتم.هرچی رفتم آرومش کنم نتونستم.
- مارال خب بهم بگوازچی ناراحتی عزیزم.
- نفس ساسانو میخوام!
گریش بیشترشد!بانگرانی نگاش کردم.
- یعنی چی مارال؟
- دلم براش تنگ شده.میخوام باهم آشتی کنیم.دلم واسه صداش تنگ شده.
نمیدونستم چی بگم!؟مارال اهل منت کشی نبود.ساسان هم بارفتارش نشونمیداد که قصدمنت کشی نداره!پس من بایدچیکارمیکردم؟!
- مارل جونم توناراحت نباش بالاخره برمیگرده پیشت و دست و پاتومیبوسه!!
- چندوقت پیش بااون مبینا عوضی دیدمش.من چیکارکنم نفس!؟
جمله آخر رو باداد گفت!
مبیناازهم کلاسیامون بود.روزی بایه پسردوست میشد.آدم درستی نبود.دوست پسرای دیگرانو میدزدید!حالاهم که دوست پسر مارال رو دزدیده بود و ازموقعیتشون سواستفاده کرده بود.ازش حرصم گرفت.
- نمیدونم...ولی درست میشه.خودت که اون دختره بی حیا رومیشناسی میدونی که چه جوریه!خیالت راحت باشه!میرم میفهمم رابطه بینشون چه جوریه!
دیگه چیزی نگفت و فقط گریه کرد.منم دلم خیلی گرفته بود.میخواستم ازفرهادگله کنم.بگم که منم حالم بهترازاون نیست ولی نگفتم چون غم خودش کافی بود.نمیخواستم خودشو درگیر بدبختیهای منم بکنه.
خودم هم باهاش گریه کرد.بازخوب بود کسی ماروندید.

بعدازاینکه خودشوخالی کرد رفت!منم تک و تنها به زندگی گند خودم فکرکردم.
هرکسی توزندگی یه غصه ای داره بالاخره!
سعی کردم به خوشی های زندگی هم فکرکنم ولی نمیشد.
دلم بدجورگرفته بود...ازکسی هم گرفته بود که دیوانه وارعاشقش بودم!
بعله متاسفانه یکم سختیهای زندگی بهم فشارآورده و چرت و پرت میگم!
تنهایی بایدبه کلاس طراحی میرفتم.واقعا کلاس طاقت فرساشده بود!!استادمون هیچی نمیگفت فقط میگفت طرح بزنین!
خسته شده بودم.بعدازاینکه آخرطرحو زدم و بهش نشون دادم و ایرادای بنی اسرائیلی شو گرفت ازآموزشگاه بیرون اومدم.هواخیلی گرم بود.همش خودمو با تخته طراحی بادمیزدم!
کلافه به طرفخیابون راهافتادم که صدای بوق ماشینی روشنیدم.
فکرکردم مزاحمه برگشتم تا فحشش بدم که بابابی فرهادودیدم.
شیشه رو پایین دادم سرمو داخل بردو سلام کردم.
- دخترم اینجاچیکارمیکنی؟
- اومده بودم کلاس بابایی!
ااا بابایی دیگه ازکی افتاد تو دهنم!؟
لبخندی زدوگفت:اگه کلاست تموم شده بیاخونه ما!
- نه مرسی مزاحمتون نمشم!
- چراتعارف میکنی عزیزم!؟
- تعارف نمیکنم.شماهم مثل اینکه میخواستین برین جایی!؟
- میخواستم برم خریدولی مهم نیست بعدامیرم بیابالا!
خدایا چقداین دل شاده!!!
ازروی ناچاری سوارشدم.جلوی خونه پیاده شدیم.
باهم داخل رفتیم.
- آزیتا...بیامهمون داریم!
داشت مادر فرهادو صدامیزد.
مادرش بادیدن من جاخورد ولی سریع گفت:خوش اومدی!
- مرسی.ببخشیدمزاحم شدم تقصیرباباییه!
گفتم تا فکرنکنه پرروام و عاشق جمالشونم که اومدم خونشون!
چندلحظه بعد فرهاد باشلوارک سفید و تی شرت قرمز اومد پایین
چه بهش میومد!
بادیدن من سلام کرد.یه لبخندکوچولوبهش زدم و سرموپایین انداختم.بابایی دستشو گذاشت روی شونم و منو به خودش فشرد
خداروشکربازاین هست!وگرنه من نمیتونستم توی جمعشون دووم بیارم!
- دخترم شالتو دربیار پختی ازگرما!
شالمو درآوردم.موهاموبسته بودم.کاش زودترمیگفت واقعا داشتم کباب میشدم.
مادر فرهادگفت:فریبرز پس چی شداون میوه ها!
رفتی میوه بکاری؟!آخرشم که هیچی نیاوردی!
بیچاره بابایی چه زن غرغرویی داره!
فرهادهم که لال شده بود!حوصلم داشت سرمیرفت که بابایی گفت:فرهادجان بانفس برین بیرون بگردین دیگه چرابیکار نشستین؟!



فرهادنگاهی بهم انداخت وبلندشدتا لباساشوعوض کنه.
منم تااون بیادشالمو مرتب کردم.
- آزی جان بیاباهم بریم خرید...تنهایی نمون خونه!
ای جان چه بابایی مهربونی!
- یه کاری بهت گفتم انجام بده ها!
باغر بالارفت.حیفه این بابایی واسه این مامانی!
فرهاداومد.اوهو!چه عینک آفتابی خوشگلی بالای سرش زده بود!
باژستی خاص اومدپایین.از مامان وباباش خداحافظی کردم و رفتم توحیاط.فرهادپشت سرمن اومد.رفت داخل پارکینگ تا ماشینشوبیاره.همون اوجا منتظرش ایستادم.داشتم نگاش میکردم که یادم افتادقراره امروز بامارال برم عکساروبگیرم!
حالابه مارال چی بگم!؟
داشتم از خونه بیرون میرفتم و درپارکینگو میبستم...گوشیموبیرون آوردم تا بهش اس بدم.
- تنهامیرم عکسارومیگیرم!
سوارماشین شدم.
- کجاربریم؟!
فکرکنم دوباره اخلاقش برگشته بود چون عین آدم حرف میزد!
- بریم عکاسی عکسامونو بگیریم.
- اوکی!
نه بابا!مثل اینکه توپ توپه!
صدای اس ام اس سکوت ماشینو شکست!چه صدایی هم داشت.فرهادیه لحظه به گوشیم خیره شد!
لعنتی یادم رفته بود صداشوقطع کنم.مارال بود!
- ا چرا؟!منم میخوام بیام!
- نمیشه گلی جون!
دوباره صدای اس ام اس ونگاه فرهاد.
- یعنی چی!؟خودت گفتی بیام!یالا آدرس؟!
ای خدا!ازدست این دختره!
- دارم بافرهادمیرم گیرنده!
فورا جواب داد.باصدای اس ام اس فرهاد داد زد:خفه کن دیگه!
پشت چراغ قرمز بودیم.صداش حتما به ماشین بقلی رسیده بود!
دوباره سگ شده بود!اخمی کردم وگفتم:به توچه؟!نمیخوام خفه کنم!
چراتازگیا انقدرزیاده روی میکردم!؟روم بازشده بود!
- بامن درست حرف بزن.فهمیدی؟
- نخیر.نمیخوام هم بفهمم.
- خیلی...!
جلوی خودشوگرفت!امامن عصبانی بودم.
- خیلی چی؟!بگوچی؟!
هرلحظه صدامون بالاترمیرفت.
یکی به شیشه ماشین زد.رومو برگردوندم.یه پسر گلفروش بود.
توی این دعوا وقت گیرآورده بودا!میخواستم دعواش کنم که چشماش نزاشتن!
چقدرشبیه فرهادبود!قدبلند...یکم تپلی...وای چشاشم مثه فرهاد بود!دلم نیومد ناراحتش کنم.کیفمو دراوردم ویه گل رزقرمزخریدم.
شیشه روبالاکردم تاصدامون بیرون نره.
- خیلی نفهمی!
- نفهم خودتی بیشعور!
- واقعاکه بی لیاقتی!
- حرف دهنتو بفهم.
ساکت شد.عصبانی بود.شایم کلافه!ازفرصت استفاده کردم وبه گوشیم نگاهی انداختم.
- نمیشه منم بیام؟!
- نه!
صداشو قطع کردم.خیلی ازفرهادناراحت بودم.ازرفتتارش.ماباهم نیایم بیرون بهتره.بااین وضعیت!

مارال دیگه بیخیال اس دادن شد.بقیه راه روهم مثلاباهم قهربودیم!
ببینم ماکی اصلاباهم آشتی بودیم!؟!!!
گلی روکه خریده بودمو گذاشتم روی داشبرد و پیاده شدم.من زودتراز فرهاد وارد شدم.
یه خانمی برامون عکساروآورد.
یه عکسوکه بزرگ کرده بودیم.اون شب خودم انتخابش کردم.
من جلوی فرهاد یستاده بودم و فرهاد ازپشت کمرمو گرفته بود.منم دستامو برده بودم پشت ودو گردنش حلقه کرده بودم.اوهم خم شده بود وگونمو بوسیده بود.
بقیه عکساهم خیلی خوشگل شده بودن.دلم میخواست همه رو بزرگ کنم!
- من از این عکسه خیلی خوشم اومده ببینین...نمیخواین بزرگش کنین؟!
صدای زیر دخترک بود.نگاهی به عکس انداختم.
فرهادکتشو روی شونه اش اندخته بود و با ژستی مردونه یه دست دیگه شو به کمرش زده بود و به من که نشسته بودم واز ژستش خندم گرفته بود نگاه میکرد.
ازعکسه خوشم اومد!
- چرالطفا بزرگش کنین!
دختره میخواست عکسو ببره که فرهادگفت:نه...عکس قشنگی نبود لازم نیست!
به پهلوش زدم که ساکت بشه وآبروریزی نکنه!
دختره برگشت وگفت:هروقت به نتیجه رسیدین بهم بگین!
بیچاره خودش فهمید اوضاع خرابه گذاشت ورفت.به طرف فرهادبرگشتم...نبود!ناراحت شدم!انگار قلبمو فشارمیدادن.
منو تنهاگذاشته بود؟!
میخواستم بزنم زیرگریه!این دیگه کی بود؟!
ازعکاسی بیرون اومدم.سوارماشین شده بود وداشت میرفت.تلاشی برای موندنش نکردم.فقط دست به سینه رفتنشو نگاه کردم.
وقتی که دورشد رفتم داخل.
- باشوهرتون به توافق رسیدین بالاخره!؟
- آره!بزرگش کنین!
یه آلبوم هم انتخاب کردم.روش عکس دوتاقلب قرمز بود بازمینه مشکی و دورش که اکلیلهای قرمز ومشکی داشت.
تمام عکساروگرفتم ورفتم بیرون.
پیاده مغازه های اطرافوگشتم.بعدهم یه ماشین گرفتم ورفتم خونه.
تموم راه به فرهادلعنت فرستادم!
یادم افتادکه گل و تخته طراحیمو توی ماشینش جاگذاشتم.
فرصت خوبی بود برای اس دادن.بااینکه باهش قهربودم ولی بایداذیتش میکردم!

لباسامو باخشونت درآوردم!خیلی گرمم شده بود.همون طورکه داشتم واسه خودم آب میریختم گوشیم رو هم درآوردم.روی اسمش خیره شدم.(farhad)!چه خوشگل بود!به شمارشم نگاهی انداختم رند نبود!چه مزخرف!
پیام رو زدم.نوشتم:
وسایلم جامونده واسم بیار.
ارسال و زدم!چه رویی داشتم من!نه تنها نمی آورد بلکه چندتا فحشم پشت سرش بهم میداد.
روی مبل نشسته بودم و گوشیم هم بغلم تا ببینم چی میده.
اه!حالامگه اس میداد!
بعداز یه مدت طولانی گوشیم لرزید.اول فکرکردم خیالاتی شدم ولی بعدکه به صفحه نگاه کردم دیدم نه!واقعیه!
(زیادیت نشه!دیگه امری نیست؟!وسایلت به من مربوط نیست.)
چه ادم بیشعوریه!پس تخته م چی؟لازمش داشتم.یعنی میرفتم جلوخونشون!؟
نوشتم:برشون دار بیار لازم دارم.
این دفعه اس ش زوداومد.
(نمیخوام بیا بهت میدم.من تازه اومدم خونه.)
عصبانی شدم.
- تو غلط کردی الان رسیدی خونه.منو اونجا یه ساعته کاشتی رفتی الان رسیدی؟!
- گفتم بامن درست حرف بزن.حالیت نیست؟!انگارنوکرشم.دختره نفهم.
نمیدونم چم شده بود.دستم همین طورمینوشت و به مغزم گوش نمیداد.
- خیلی ازت بدم میاد.اصلاآدم حسابت نمیکنم.ارزش نداری که وقتمو برات تلف کنم.
- حرف دهنتو بفهم.دیگه هم مزاحمم نشو حوصلتو ندارم بی تربیت.
- منم حوصلتو ندارم.وقت من باارزش ترازاونیه که حروم تو بکنم.
- بازکه اس دادی بهت میگم ازت خوشم نمیاد ازت متنفرم.ولم کن. دست از سرم بردار.
خیلی سخته وقتی عشقت بگه ازت متنفره بگه دیگه نمیخواد باهات حرف بزنه.قلب من هرلحظه بیشتر شکسته میشد.باهر اس ام اس ش احساس میکردم قلبم ریزترمیشه.باآخرین اس ام اس ش هم قلبمو نابود شده حس کردم.
حالم خیلی خراب بود.نمیتونستم گریه کنم.دلم یه جوری بود.
مغزم پر بود از فکروخیال.فکرکردم الانه که دیوونه بشم.


پشت پلکام ورم کرده بود و قرمز شده بود.
صورتمو شستم و چشامو بازوبسته کردم.ولی خوب نمیشدن.قیافم خیلی ضایع شده بود.حالانه میتونستم برم تخته مو بگیرم نه میتونستم به بابایی بگم برام بیاره.
رفتم به طرف قاب عکسمون و به دیواراتاقم روبروی تختم زدم.یکم نگاش کردم.
بیخیال تخته شدم و روی تختم درحالی که به عکسمون نگاه میکردم بدون شام خوابیدم.
فرداش رفتم خونشون و تخته رواز بابایی گرفتم خیلی اصرارکرد تا برم تو ولی نرفتم.بابایی هم گفت فرهادنیست.
توی دلم گفتم چه بهتر.
حال دیدنشونداشتم.
روز هاپشت سرهم میرفتن.فقط تلفنی بافریال حرف میزدم.گاهی وقتاهم مارال میومد پیشم.
فرهادهم داروخونه شو راه انداخته بودو سرش گرم بود.کاری هم به کارهم نداشتیم.
تااینکه دیگه اواخرشهریور رسید و کم کم بایدخودمونو برای دانشگاه آماده میکردیم.
فریال هم برگشته بود.
یه روزکه داشتم اتاقموتمیزمیکردم یه اس اومد برام.
عین ندید بدیدا پریدم سمت گوشی.توی این مدت منتظراس فرهادبودم و هردفعه به خیال اینکه اوباشه میرفتم سراغ گوشی!
این دفعه حدسم درست بود.بعدازدوماه بهم اس داده بود!
اماچه فایده حالاکه داشت مدت محرمیتمون تموم میشد!؟
البته بعدش عقدمیکردیم ولی...!
اس روبازکردم.
(سلام مامان ایناگفتن واسه شام بیای اینجامیای؟!)
خوشحال شدم ولی گفتم:نه مزاحم نمیشم.
(تعارف الکی نکن میای یانه!؟)
- به توچه؟!به خودم مربوطه!
(پس یه ساعت دیگه منتظریم.)
فورا لباسامو پوشیدم.یه لباس شیک!
مانتو قرمز باشال مشکی وقرمز!خوبه!یه اژانس گرفتم ورفتم خونشون!


جلوی درکه رسیدم یه لحظه ایستادم تا از سرووضعم مطمئن بشم.دستی به مانتوم کشیدم و زنگو زدم.
صدای فرهادبودکه ازپشت آیفون میومد:بله؟
بالبخندسرمو جلوی آیفون بردم وگ فتم:منم!
دروبازکرد.باشوق رفتم داخل.بابایی روبغل کردم و بامادرشم روبوسی کردم.
بعدم باحرف بابایی که گفت:برو لباستو عوض کن.
به اتاق فرهادرفتم.
لباسامو درآوردم.فرهادم پشت به در دست به سینه ایستاده بود ونگام میکرد.یه تی شرت نارنجی باشلوارجین پوشیده بودم.موهامم بازکردم و دوباره بستم.
- چیه؟!
پوزخندی زدوهیچی نگفت.منم بادستم کنارش زدم و ازاتاق بیرون رفتم.یکم باهم حرف زدیم و پذیرایی شدم!
هنوزواسه شام خوردن زودبود.فرهادبه اتاقش رفت تا به قول خودش یکم به کاراش برسه!حالاچه کاری الله اعلم!
منم پیش بابایی نشسته بودم و ازدانشگاه حرف میزدیم.مامان فرهاد هم بعدازیه مدت رفت تا غذاروآماده کنه.
منم کلافه شده بودم.فرهادکه نبود حوضلم سررفته بود!مثلااومده بودم او روببینم!با اینکه دل خوشی ازش نداشتم ولی خب...!
آروم ازبغل بابایی بلندشدم وگفتم:میرم یه سربه فرهادبزنم!
باخنده طوری که ذهنمو خونده باشه گفت:بروعزیزم!
خندیدم و تا اتاقش دوییدم و با هیجان دراتاقشو بازکردم.ترسید.
- وای!چه خبرته؟!
دروبستم و روی تختش نشستم.
جدی گفت:میخوام باهات صحبت کنم خوب شداومدی!
- نه بابا!ماکی باهم حرفی داشتیم که این دفعه دوم باشه!؟
- مسخره بازی درنیار مهمه!
- ا چه جالب!توحرف مهم هم بلدی بزنی!؟
عصبانی شدولی چیزی نگفت!سعی کردم جدی باشم.
- خب بگو.
- ببین من بایدیه حقیقتی روبت بگم.
- بگو دیگه!
- ازهمین حالابهت میگم ببخشید و ناراحتم نشو!
- چی شده؟!
خیلی دوست داشتم بدونم چی میخوادبگه.درباره چی میخوادبگه!
- نمیدونم ازکجابگم.
دلم شور میزد.قضیه چی بود؟!بانگرانی بهش نگاه کردم.
*امشب میخوای بری بدون من
خیسه چشای نیمه جون من
حرفام نمیشه باورش چیکارکنم خدایا؟
راحت داری میری که بشکنم
عشقم بزارنگات کنم یکم شاید
باهم بمونه دستای ما!
به جون تو دیگه نفس نمونده واسه ی من
نروتو هم دیگه دلم رونشکن
دلم جلوچشات داره میمیره
نگام نکن بزار دلم بمونه روی پاهاش
فقط یه ذره آخه مهربون باش
خداببین چه جوری داره میره
آره توراست میگی که بدشدم
آروم میگی که جون به لب شدم
امشب بمون اگه بری چیزی درست نمیشه
ساده نمیشه بی خبربری عشقم
بگونمیشه بگذری ازمن
بگوکنارمی همیشه
تورو خداببین چه حالیم
نگوکه میری
دلم میخواد که دستمو بگیری
نروبدون توشکنجه میشم
پیشم بمون
دیگه چیزی نمیگم آخریشه
کسی واسم شبیه تونمیشه
بمون الهی منواست بمیرم*
- ببین همه چیز الکی بود.من نمیخواستم باهات ازدواج کنم.فقط واسه این اومدم خواستگاریت تا روی محمد و کم کنم.
این چی داشت میگفت؟!احساس کردم سرم داره گیج میره.حس بدی داشتم.میخواستم ازاتاقش برم بیرون ولی باحرفاش نزاشت.
- محمد که واسه تولدم اومده بود اینجا ازسمیرا خوشش اومده بود و بهم گفت شمارشو بهش بدم.منم عصبانی شدم.اون تورو دوست داشت و وقتی پیشش بودم همش ازتومیگفت.حالاهم که ازسمیراخوشش اومده بود.من سمیرا رو میخوام.تصمیم گرفتم بهت پیشنهادازدواج بدم تا لجشودربیارم.فکرنمیکردم توقبول کنی یا مامان وبابا ازتو خوششون بیادگرچه مامان هم بیشتردوست داشت باسمیراازدواج کنم.
یه نفس حرف میزد و من لحظه به لحظه خوارشدن خودمو میدیدم.


وقتی توقبول کردی گفتم سه ماه صیغه باشیم نه به خاطر کارم به خاطراینکه بعدسه ماه بهت بگم قضیه رو.
سرمو توی دستام گرفتم.عصبانیتمو سرموهام خالی میکردم و فشارشون میدادم.
بازم صدای فرهاد.
- حالاهم میخوام به همه بگی مابه درد هم نخوردیم و نمیخوایم ازدواج کنیم.من میخوام با سمیرا ازدواج کنم.تو هم...
نزاشتم ادامه بده.
- من چی؟!چرااینجوری کردی دیوونه؟!زندگیمو خراب کردی به خاطر یه لجبازی بااون دوست آشغالت زندگیمو به بازی گرفتی.الان من باچه رویی به خانوادم بگم!؟خاک برسرت فرهاد خاک برسرت!
داشتم دادمیزدم.ازروی تخت بلندشدم.بالا سرش ایستادم.
- توکه سمیرا لعنتی رودوست داشتی چرانرفتی باهاش ازدواج کنی؟!چرابامن اینجوری کردی؟!ازت بدم میاد میفهمی؟!بدم میاد.
صدای قدمهای بابایی رومیشنیدم که میگفت:چی شده؟!
به طرف در اتاقش حمله کردم و قفلش کردم.
میخواست دروبازکنه ولی نتونست.
- درو بازکن نفس جان.
داشتم گریه میکردم.نمیتونستم اشکامو کنترل کنم بااین حال بازم دادمیزدم.
- حالامیفهمم چرا اون مادر عجوزت ازمن خوشش نمیومد برای اینکه جای عروسشوگرفته بودم.واقعا که متاسفم.
بلندشدودادزد:درباره مادرم درست حرف بزن.
- بدبخت بیچاره!امیدوارم بدبخت...
نه!بدبختیشونمیخواستم.قلبمو شکسته بود.خوار و ذلیلم کرده بود.توی صورتم داشت میگفت یکی دیگه رودوست داره.
یه لحظه اروم شد.
- باشه گفتم که ببخشید!
بلندتردادزدم:ببخشیدکه برای من حرف نشد.ازت نمیگذرم فرهاد.
صدای درزدن میومد و پشت سرش صدای بابایی.
- فرهاد داری چه غلطی میکنی؟!
جوابی ندادیم.
- ببین حالاکه چیزی نشده.چیزی بین مانبوده!
روی زمین نشستم.صورتشوتارمیدیدم.
اونم روی زانوهاش نشست تاآرومم کنه.نمیتونستم ایناروباورکنم.
- خود محمد وقتی شنید اومدم خواستگاریت چیزی نگفت.میدونم گلوش پیش سمیراگیرکرده ولی ازت میخوام بری پیشش تا ازفکرسمیرادربیاد.
جیغ کشیدم:توخیلی پررویی به خدا.این همه بدی بهم کردی حالامیگی برم پیش محمد تاراه برای توبازباشه!؟برم خودمو بهش تحمیل کنم؟!
محکم روی زمین هولش دادم.میخواستم بلدبشم که بادوتادستاش سفت منو زمین زد.
- هرچی هیچی بت نمیگم پررونشودیگه.
سعی کردم دستاشو کناربزنم.گفتم:گم شو عوضی!
دیگه زده بودم به سیم آخر.
باتمام زورم هولش دادم عقب وروی زمین افتاد.روی شکمش نشستم.میخواستم خفش کنم
- نفس جان بیابیرون ببینم چه خبرشده؟!
به دستای فره
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 83- رمان گمشده ای در رویا , رمان ایرانی و عاشقانه گمشده ای در رویا | ستایش.ف کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان مخصوص موبایل گمشده ای در رویا | ستایش.ف کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمــــــان زیبــا , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , گنجینه ی رمان های من ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/30 تاریخ
کد :57711

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا