تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گمشده ای در رویا (فصل هشتم)



باپوزخندگفت:هیچی!
بلندشد.ازپشت یقه شو گرفتم.دستم روی گردنش بود.میخواستم فشارش بدم که گردنمو گرفت.گردنم سوخت.
اگه یه ذره دیگه توی اون حالت میموندیم خفه میشدیم.ولش کردم اونم ولم کرد.
باخشم بلندشدم.
- ازت نمیگذرم فرهاد همین!
لباسامو پوشیدم.باباش هنوزدرمیزد.درو محکم بازکردم.بانارحتی جلواومد:چی شده؟!
مامانش هم کنارش بود.
به هیچ کدوم نگاه نکردم فقط ازپله ها بادکمه های بازمانتوم و شالم که روی گردنم بود و کیفم که به زور گرفته بودمش میدوییدم.
باباش اومد دنبالم.کفشاموپوشیدم.
- چرااینطوری میکنی نفس جان...چه خبرشده؟!گریه کردی؟!
یه لحظه سربلندکردم و گفتم:ازپسرتون بپرسین.
دوباره دوییدم.
میخواستم ازاون خونه از فرهاد ازهمه چی فرارکنم.
کفشام پاشنه بلند بودو پامومیزد و لی من بایدمیرفتم.دیگه تحمل نداشتم.
تا سرخیابون دوییدم.پشت پام تاول زده بود.ظاهرمو مرتب کردم ولی گریه م بندنمیومد.
بدجوری ناراحت بودم.
سعی کردم به چیزی فکرنکنم.یه تاکسی گرفتم وبه خونه رفتم.
همین که درحیاطو بازکردم شروع کردم به گریه کردن.
پشت درولو شدم.توی حیاط سایه بون داشتیم و دیده نمیشدم.
حالم خیلی بدبود.به حرفای فرهاد فکرکردم.از رفتارش میشد فهمید که دوسم نداشته.حدس میزدم که سمیرارو بخواد.
انگارتوی دلم یه چیزی تکون تکون میخورد.پرازغصه بودم.باگریه هم خالی نمیشدم.
آرم آروم به طرف درهال رفتم.بازش کردم.خودمو روی اولین مبل پرت کردم.
دوباره فرهاد...
چراباهام این کاروکرد؟!همش تقصیر محمده!
یاد محمد که افتادم گریه م بیشترشد.
هرچی فحش ونفرین بلدبودم نثارش کردم.
کاش فرهاداین کارو نمیکرد.حداقل یه مدت باخودم فکرنمیکردم که دوسم داره!
به مامان وبابام چی میگفتم؟!
میگفتم شوهرم منو نخواسته!؟مردم چقدرحرف درمیاوردن.بازجای شکرش باقیه که بچه های دانشگاه تک و توک میدونن.
بیخودنبود فرهادهمه رو واسه جشنمون دعوت نکرد.
روحم خسته بود.ضربه ی بدی خورده بودم.هیچی سخت ترازاین نیست که تحقیرت کنن و بهت بگن ازت متنفرن و به خاطر یه لجبازی احمقانه زندگیمو خراب کنن.
تنم کوفته بود.نمیخواستم بلندبشم وجواب تلفنهاروبدم.
چه جوری باید به همه میگفتم نامزدیمون بهم خورده؟!
کاش خودش به همه میگفت.
آهی کشیدم.دستم به طرف گردنم رفت.جایی که تا چند دقیقه پیش دست فرهاداونجا بوده!
متوجه شدم که گردن بندم نیست.
تمام کیفمو بیرون ریختم.نبود...
احتمالا توی اتاق فرهاده.حتماوقتی گردنم سوخت پاره شده.

باپوزخندگفت:هیچی!
بلندشد.ازپشت یقه شو گرفتم.دستم روی گردنش بود.میخواستم فشارش بدم که گردنمو گرفت.گردنم سوخت.
اگه یه ذره دیگه توی اون حالت میموندیم خفه میشدیم.ولش کردم اونم ولم کرد.
باخشم بلندشدم.
- ازت نمیگذرم فرهاد همین!
لباسامو پوشیدم.باباش هنوزدرمیزد.درو محکم بازکردم.بانارحتی جلواومد:چی شده؟!
مامانش هم کنارش بود.
به هیچ کدوم نگاه نکردم فقط ازپله ها بادکمه های بازمانتوم و شالم که روی گردنم بود و کیفم که به زور گرفته بودمش میدوییدم.
باباش اومد دنبالم.کفشاموپوشیدم.
- چرااینطوری میکنی نفس جان...چه خبرشده؟!گریه کردی؟!
یه لحظه سربلندکردم و گفتم:ازپسرتون بپرسین.
دوباره دوییدم.
میخواستم ازاون خونه از فرهاد ازهمه چی فرارکنم.
کفشام پاشنه بلند بودو پامومیزد و لی من بایدمیرفتم.دیگه تحمل نداشتم.
تا سرخیابون دوییدم.پشت پام تاول زده بود.ظاهرمو مرتب کردم ولی گریه م بندنمیومد.
بدجوری ناراحت بودم.
سعی کردم به چیزی فکرنکنم.یه تاکسی گرفتم وبه خونه رفتم.
همین که درحیاطو بازکردم شروع کردم به گریه کردن.
پشت درولو شدم.توی حیاط سایه بون داشتیم و دیده نمیشدم.
حالم خیلی بدبود.به حرفای فرهاد فکرکردم.از رفتارش میشد فهمید که دوسم نداشته.حدس میزدم که سمیرارو بخواد.
انگارتوی دلم یه چیزی تکون تکون میخورد.پرازغصه بودم.باگریه هم خالی نمیشدم.
آرم آروم به طرف درهال رفتم.بازش کردم.خودمو روی اولین مبل پرت کردم.
دوباره فرهاد...
چراباهام این کاروکرد؟!همش تقصیر محمده!
یاد محمد که افتادم گریه م بیشترشد.
هرچی فحش ونفرین بلدبودم نثارش کردم.
کاش فرهاداین کارو نمیکرد.حداقل یه مدت باخودم فکرنمیکردم که دوسم داره!
به مامان وبابام چی میگفتم؟!
میگفتم شوهرم منو نخواسته!؟مردم چقدرحرف درمیاوردن.بازجای شکرش باقیه که بچه های دانشگاه تک و توک میدونن.
بیخودنبود فرهادهمه رو واسه جشنمون دعوت نکرد.
روحم خسته بود.ضربه ی بدی خورده بودم.هیچی سخت ترازاین نیست که تحقیرت کنن و بهت بگن ازت متنفرن و به خاطر یه لجبازی احمقانه زندگیمو خراب کنن.
تنم کوفته بود.نمیخواستم بلندبشم وجواب تلفنهاروبدم.
چه جوری باید به همه میگفتم نامزدیمون بهم خورده؟!
کاش خودش به همه میگفت.
آهی کشیدم.دستم به طرف گردنم رفت.جایی که تا چند دقیقه پیش دست فرهاداونجا بوده!
متوجه شدم که گردن بندم نیست.
تمام کیفمو بیرون ریختم.نبود...
احتمالا توی اتاق فرهاده...حتماوقتی حس کردم گردنم داره میسوزه پاره شده...بهتر1چه کنمش؟!


صدای زنگ دربلندشد.جون نداشتم تاجلوی آیفون برم و دروبازکنم.
تصمیم گرفتم جواب ندم.صدای زنگ موبایلم هم بلندشد.مارال بود.صدامو صاف کردم و گفتم:بله؟
- کجایی تو؟!زنده ای؟!چهارساعته جلوی درمنتظریم.
- ا شمایین!؟
- پ ن ...!استغفرلله.هرچی من میرم ترک کنم نمیشه!موقعیتش پیش میاد!
- اومدم!
گوشی رو قطع کردم و آیفونو زدم.وقتی اومدن بالا و قیافه ی منو دیدن لبخنداشون خشکید.
- چت شده؟!
محکم دوتایی شونو بغل کردم و گریه کردم.بس که توی این چندساعت گریه کرده بودم خسته شده بودم ولی انگارهرچی بیشترگریه میکردم نه تنهابهترنمیشدم بلکه بدترم میشدم.
مارال منو ازخودش جداکردوگفت:خب بگو ببینم چی شده؟!چرا خودتو به این روز دراوردی؟
وقتی نشستند همه چی روبراشون گفتم.یکم راحت شدم و احساس آرامش کردم.چقدر دوستها توی این موقعیت خوبن و هم دیگه رو خوب درک میکنن!
فریال با قیافه ای درهم گفت:اه!خاک برسر فرهاد!خوشحالیمونو خراب کرد!ماتازه اومده بودیم که خبرای خوب بهت بدیم!
مارال نگاه تندی به فریال کردوگفت:چی میگی تو؟!الان وقت این حرفاس؟!
باکنجکاوی گفتم:بگین دیگه!
- هیچی چیز مهمی نیست!
- دیگه چی ازاین مهم تر؟!
- فریال بلندمیشم میزنم توی سرتا!
- غلط اضافی کردی!
- ای بابا بگین دیگه!حس فضولیم گل کرده!
- خودم بهت میگم.
- منتظرم!
فریال با شوق گفت:ساسان چُلمَن اومده منت کشی!آشتی کردن رفت!
- واااای چه خوب!چی بهت گفت؟!
- همین چندروز پیش اومد جلوی خونمون.خوب شدکسی ماروندید.اول گفت ببخشیدرفتارم درست نبوده و ازاین حرفا!منم براش نازکردم و گفتم پس اون دختره چی که باهاش بودی؟!گفت که میخواستم توجه تو جلب کنم!اولش قبول نکردم بعدکه چندروز اومد و رفت بالاخره بهم گفت:دوست دارم!!
- اووووووووه!عاشقی بددردیه!!
غمم رو فراموش کردم.انگارنه انگارکه چیزی شده باشه!این خبرتنهاخبری بود که باهاش شادمیشدم!خوشحالی مارال خوشحالی منم بود.میدیدم که توی این مدت چقدربهش سخت گذشت.
فریال باهیجان گفت:این که تازه اولشه!قسمت مهمش اینه که قرارخواستگاری گذاشته آقا!
جیغی ازخوشحالی کشیدم!
- دروغ میگی؟!آخه این پسره یه لاقباچی داره که میخوای زنش بشی!؟
- ا درست صحبت کن!
- خب راست میگم هنوزبچه س!
- بچه خودتی!بعدم کی گفت الان میخوایم ازدواج کنیم؟!
- باشه به هرحال خوشبخت بشین!
رفتم بغلش کردم و بوسیدش!
- مرسی عزیزم!


همین که ازبغلش بیرون اومدم تلفن زنگ خورد.
- اه بازکیه؟!
بدون اینکه شماره رو نگاه کنم برداشتم.
- بفرمایین؟
صدای بابای فرهادبود!درست میشنیدم؟!دیگه چیکارداشتن بامن؟!
- سلام دخترم!
عجب رویی هم دارن!
- سلام!
چه خشکم!
- من شرمندم دخترم فرهادالان برام همه چیزو تعریف کرد.میدونم این پسره خیلی کاراشتباهی کرده آبروی هممونو برده ولی ببخشش!
میخواستم بگم چراخودش نمیادمعذرت خواهی!ولی نگفتم.دهنمو بستم!
- ببینید من دیگه باهاش کاری ندارم همه چی تموم شده مشکلی نیست!
دروغ میگفتم!خیلی منو نارحت کرده بود!توی همین چندساعت!
- به هرحال ببخشید!
- خوهاش میکنم شماکه مقصرنیستید!
بعدازیه مدت تعارف تیکه پاره کردن گوشی روگذاشت!
مارال و فریال هم که داشتن گوش میدادن بعدازقطع تلفن با خشم نگام کردن!
- چیه؟!چتونه؟!
- خیلی خری!باید حقشونو کف دستشون میزاشتی!مگه الکیه؟!
- بیخیال!
- یعنی چی؟!بازندگیت بازی کردن!
- ول کن توهم!
- چقدر تو ساده ای من جای توبودم هرچی ازدهنم درمیومد بهشون میگفتم!
- عیبی نداره!
- خیلیم عیب داره!
خندم گرفت!
- چی میگی برا خودت!زندگی من ازکی تاحالابرات مهم شده؟!
- بیاوخوبی کن!
اوناهم بعدازیه مدت رفتن.دوباره همه چی برام یادآوری شد!
به حلقه م نگاه کردم!
من مونده بودم واین لعنتی!فورا ازدستم درش آوردم.نمیخواستمش!به چه دردم میخورد؟!
چشم به عکسمون خورد!داشت حالم بهم میخورد!
نمیتونستم تحملش کنم!
انگارهوای اتاق برام سنگین شده بود.قاب عکسوبرداشتم.بایدباهاش چیکارمیکردم؟!
یه مدت بهش خیری بودم آخرسرهم گذاشتمش توی کمد.نمیخواستم چشم بهش بیافته.دلم هم نمیومد بندازمش دور!
ای خاک برسرت نفس!بندازبره!
نمیتونستم!
ای بی عرضه!
تا خودصبح گریه کردم وبه خودم فحش دادم که چرا عاشق خری مثل فرهادشدم وقتی اون منونمیخواد!
روز بعدش هم به مامان گفتم که نمیخوایم باهم عقد کنیم!مامان هم ازخداخواسته گفت:عیبی نداره1هنوز زودبود!موقعیتهای بهتری برات هست!
خداروشکر چیز بیشتری نپرسیدوسرزنشم نکرد!
بالاخره یه جوری باید باهاش کنارمیومدم دیگه!


روزهاپشت سرهم میومدن میرفتن!
دانشگاه میرفتیم ومیومدیم.همه ی کلاساورگذاشته بودم کنار!دل و دماغ کاری رونداشتم!اگه مجبورنبودم دانشگاه هم نمیرفتم!چه تنبل شدم!
تنها اتفاقی که توی اون مدت افتاده بود این بودکه فرشید داداش فریال اومده بود تهران تاتوی یه شرکت کارکنه.قراربود دوتایی یه خونه تو تهران اجاره کنن.فریال که روپاش بندنبود!میگفت دیگه حالم ازاون خوابگاه داره بهم میخوره!
ولی من حاضربودم خونمونو بهشون بدم وبرم توخوابگاه!توی جمع!خسته شده بودم ازتنهایی!همچین تنهاهم که!ولی...!
یه مدت از اومدن فرشیدمیگذشت.فریال یه جورایی شده بود!یه چیزای چرت وپرت وپراکنده ای میگفت!آخریه روز گفت:داداشم ازت خواستگاری کرده!
خیلی ناراحت شدم.بهش گفتم تو که میدونی من فرهادو دوست داشتم الانم دیگه دلم نمیخواد نه بافرشید ونه باهیچ کس دیگه ازدواج کنم.
ولی این ماجرا ادامه داشت.حالا فرشید همه جادنبالم بود!ازش خسته شده بودم.هرجامیرفتم عین اجل معلق جلوم سبزمیشد!
عین قبلاهای محمدشده بود!بازخوبه محمد رفت پی یکی دیگه!
یه روزکه توی خونه نشسته بودم و درسامو نگاه میکردم هاله زنگ زد.
به هاله گفته بودم که هردومون هم دیگه رونخواستیم.ناراحت شده بود.همش بهم میگفت پسرخاله من ماهه!چی کم داشت مگه؟!
حالمو بااین پسرخالش بهم زد!خیلی ماه بود!
تلفنو برداشتم.
- جونم؟!
- سلاام!
باصدای بلند حرف میزد!
- سلام خوبی؟
- خوبم!وای میخوام دوتا خبرو باهم بهت بدم.یکی خوبه دومی نیمه بد!
- خب اول خوبه روبگو!
- من حامله م!
باخوشحالی گفتم:مبارک باشه!به سلامتی!
- مرسی!
- و اما خبربده!
- البته مطمئن نیستم که بد باشه!
- حالابگو!
بعدازمکثی گفت:چندوقت بعد عروسی فرهاد و سمیرائه.
ته دلم خالی شد!کاش اینو بهم نمیگفت!کسل شدم!میدونستم ازبس که هوله همین روزا ازدواج میکنن!
بابابیخیال نفس!
حالتمو عوض کردم وگفتم:این که خوبه!
- واقعاخوبه؟!تو ناراحت نشدی؟!
- نه عزیزم واسه چی باید ناراحت باشم؟!بین من واون همه چیزتموم شده!
- ولی من ناراحتم!
- چرا!ببینم نکنه تو او رو میخواستی؟!
- وا این حرفا چیه؟!این چیزا رو جلوی شووورم بگو تا نشونت بده!
- خب پس مشکل چیه؟!
- به خدا فرهاد حیفه واسه سمیرا!کاش تو زنش بودی!
تو دلم گفتم لیاقت نداره این آشغال!همون به دردسمیرامیخوره!

نفس هستی!؟
- آره عزیزم!توحرص نخور واسه بچه ت خوب نیس!!!!!خوشبخت بشن!
- چه خوشبختی ای؟!دلت خوشه!این سمیراهه فرهادو رسوامیکنه!
به درک!چه خوب!بزار حالش گرفته بشه!
خلاصه هاله انقدرازاون فرهاد و سمیرا گفت که حالم بهم خورد!
بعدازقطع کردن گوشی انگار از هرچی احساس بود خالی بودم!!هیچ حسی نداشتم...میدونستم دیر یا زود ازدواج میکنه پس چه فرقی میکرد؟!
گوشیم زنگ خورد.سریع برش داشتم.
صدای مردونه ای میومد.
- سلام.
باشک جواب دادم.
- سلام شما؟!
توی دلم دعاکردم یه مزاحم باشه یکم اذیتش کنیم وحال کنیم!!ولی باجواب دادنش توی ذوقم خورد.
- فرشیدم!
اه اه اه!حالت تهوع گرفتم!
- بفرمایید؟
- راستش میخواستم ببینمتون.
توروخدا!!!چی میگی؟!!پسره ی احمق!حتما فریال بیشعور شمارمو بهش داده!باید حساب این دختره رو برسم.
- نمیشه همین الان کارتونو بگید.
- ولی باید ببینمتون!
رو رو برم!رو که نیست سنگ پای قزوینه!
نفسی از سربیچارگی کشیدم.نمیشد یه آدم های کلاس دیگه بامارقراربزاره یکم باهاش حال کنیم؟!چرافرشید؟!
فرشید خوش تیپبود ولی چون داداش فریال بود نمیتونستم اذیتش کنم!
تازگیا انگارتنم میخارید!بدجور هوس کرم ریختن کرده بودم!
شاید بااین فرشیددیوونه هم بتونم یه کارایی بکنم!
- خب باشه فرداعصر!
بیچاره ذوق مرگ شد.همش تشکرمیکرد!
این چه داداشیه فریال داره؟!
برای عصرروز بعد خودمو آماده کردم.نه ازنظرظاهر ازنظراینکه چطوری حرف بزنم.میخواستم حالشوبگیرم!ولی قبلش باید بافریال تسویه حساب میکردم.وقتی بهش گفتم چراشمارمو دادی خودشوبه نفهمی زد ولی آخرسرگفت اون فرشید انقدر اصرار کرده که مجبورشده شماره رو بده!
بااینکه بیکاربودم ولی کلی لفت دادم بعد از نیم ساعت که ازقرارمون گذشته بود تازه حاضرشدم!
چه حالی میده منتظرگذاشتن یه پسر!
کلی شیک و پیک کردم و راه افتادم!
دیدم عین مرغ پرکنده داره هی این ور اون ور میره!یهو چشش به من افتاد.سرجاش میخکوب شد!
- سلام چراانقدر دیرکردین؟!
- شماهمیشه انقد عجولین؟!
باکلافگی کنارم روی نیمکت نشست.
- ببخشید!
گل رز قرمزشو طرفم گرفت.
نمیدونم چرا من که عاشق گل رز و ازاین جورکارا بودم این دفعه خوشم نیومد!
نگاهی تحقیرآمیز به خودش وگله کردم وگفتم:من وقت ندارم کارتونو بگین!
گل و کنارم گذاشت و سربه زیرگفت:میخوام بهم جواب بدین
- چه جوابی؟!
- من دیگه خسته شدم خواهشا بگین جوابتون چیه.
- من نمیفهمم منظرشما جواب چیه؟!
باحرص گفت:همون خواستگاری دیگه.
- ببینید من قبلاهم گفتم قصدازدواج ندارم بعدشم شما سذتو پایین انداختی اومدی میگی...!
بقیه حرفمو خوردم!
- میدونم ولی شماکه به من جواب مثبت ندادین که به خونواده بگم برسم خدمتتون وگرنه اونا راضین!
- اصلامنظورم این نبود.این راهش نیست.
- چرادیگه منظورتون همینه اگه شماموافقین همین فردامیگم مامان اینابیان!
اه چه سمجه.بیشعور نفهم یک کلام نمیخوامت نمیفهمی؟!
- نخیر هیچ وقت همچین کاری نکنید.
بلندشدم.دلم میخواست همین جوربیاد دنبالم ومنت کشی کنه!بااینکه نظرم عوض نمیشد!ولی حال میداد!


طبق خواسته م اومد!
- پس تکلیف من چیه؟!
چه پررو هم هست!
- همون که قبلاگفتم.
ایستادیم..
- میشه همون چیزی رو که قبلاگفتی یه باردیگه توچشام نگاه کنی وبگی!؟
وااای خدااین چشه؟!!!اه حالمو بهم زد!
بهم خیری شده بود.منم چشامو گشادکردم و رفتم جلوی صورتش!!به چشای خوش رنگش خیره شدم.
- نععععععع!!
سرشوعقب برد.خندم گرفت!حتماترسیده بود بلایی سرش بیارم!!یا ببوسمش!!والا!دوره و زمونه عوض شده حالاباید پسرا مواظب دختراباشن!
دوباره راه افتادم.یه تاکسی گرفتم ورفتم خونه.ایستاده بودنگام مکیرد!انتظارداشتم بیاد دنبالم دستمو بگیره منم بزنم تو دهنش!!
وا!چه فکرایی میکنما!
اونقدرام احساسی نبودا!
روزای بعد هم زنگ زد.چنددفعه اول جوابشوندادم ولی بعداز یه مدت دیگه باهاش بیرونم میرفتم!!برای وقت گذرونی!باهاش خوش میگذشت!عین چی خواسته های آدمو براورده میکرد!میگفتم بریم کوه میومد!میگفتم بریم فلان رستوران میومد!میگفتم بریم توچاه هم میومد!!
ازاین قرار ها نه من چیزی به فریال میگفتم نه اون!چون فریال اصلابه روم نمی آورد!بعضی روزا سرقرارنمیرفتم!حالشو میگرفتم!بعضی وقتاکه میخواست زیاده روی کنه لحظه ی آخر پسش میزدم و عصبانیتو توی چشاش میدیدم ومیخندیدم!بزرگترهم که شدم،بااینکه درسمو تموم کرده بودم ورفته بودم توی25سالگی و خانم دکتری شده بودم واسه ی خودم ولی بازم فرشیددست ازسرم برنداشته بود!مثل روزای اولی که اومده بودتهران باهممیرفتیم بیرون!بعدازپنج-شیش سال هنوزم مثه دوستای ساده بودیم!هروقت ازعشق حرف میزدباهاش قهرمیکردم واسه همین تازگیاچیزی نمیگفت!
فریال هم تهران موندنی شده بود با مارل سه تایی توی یه بیمارستان پلاس شده بودیم!هرسه مونم واسه تخصص امتحان داده بودیم ومنتظرنتایج بودیم.بچه ی هاله هم پسربه دنیااومده بود.اسمشم ماهان گذاشته بودن.چنددفعه فقط دیدمش.ازفرهادهم خبری نداشتم.هاله حتی روز عروسیش روهم به من نگفت.منم همچین مشتاق شنیدن نبودم!زندگیمو عادی میگذروندم وسعی میکردمن بیشتربیمارستان باشم.اونجاروبیشترازخونمون دوست داشتم!کارکه نمیکردیم.باپرستارا وچندتا دکترای دیگه میشتیم ومیخندیدیم!هرازگاهی چندتا مریض ویزیت میکردیم!تا اینکه یه روزبالاخره صبرفرشید یه روزتموم شد!اون روز همه چیز تغییرکرد!
یه روزکه میخواستیم بریم پارک تصمیم گرفتم نرم!بعدازیک ساعت زنگ زد.
- نمیخوای بیای؟
الکی گفتم:نه حالم خوب نیست.
- چی شده؟!
- هیچی فقط یکم سرماخوردم وتب دارم!
یه سرفه ی الکی هم پشتش کردم!
- میخوای بیام پیشت!؟
دیگه خیلی رو بهش داده بود!قصدمن خوش گذرونی بودنه اینکه آخرش باهم به یه جایی برسیم!مثل اینکه خیلی جدی گرفته بود!
لحنی روکه خودمو باهاش به مریضی زده بودمو گذاشتم کناردادزدم:
پاتو ازگلیمت درازتر نکن.توچی فکرکردی؟!بی حیا!
- ببخشیدمنظوربدی نداشتم فقط میخواستم بهت سربزنم!راستی مگه حالت بدنبود!؟
تازه فهمیدم چه گندی زدم.حوصله نقش بازی کردن نداشتم بیخیال گفتم.
- نه حالم خیلیم خوبه ازقصدنیومدم!
حالاباید عصبانیتشومیدیدم!
- چرامنو مسخره کردی؟!یه روزمیای یه روزنمیای!خب ارزاول بگو چهارساعته اینجا الافم!
- چته؟!!دوست نداشتم بیام!
- تومنو مسخره کردی خسته شدم تاکی میخوای منو دنبال خودت بکشونی؟!
- تاهروقت که دوست داشته باشم!
والا!
- خیلی پررویی!
- توبیشتر!
- یاهمین الان تکلیف منو روشن میکنی یا...


یاچی؟!مثلاچه غلطی میخوای کنی؟!
خیلی تندرفته بودم.انگارنه انگارکه داداش فریاله!خاک برسرم!حالاچه غلطی بکنم؟!
خودش قضیه روجمع وجورکرد.
- میدونم بدحرف زدم معذرت میخوام ولی بایدببینمت حالم خیلی بده!
ایش!نمیام توخماری بمون!
- نمیشه بیام!
باالتماس گفت:چراآخه؟!
- دیگه!
- خواهش میکنم!
- نه!
نفسشو توی گوشی فوت کرد.
- آی کرشدم.نمیشه اون ورتر نفس بکشی!؟
- بازم معذرت!حالامیای؟!
- بسه دیگه امروز قرص معذرت خوردی تو!؟
- ببخشیدمیای؟!
- اه بازگفت!
- باشه میای؟!
- بااینکه حال ندارم ولی میام!
- مرسی عزیزم.زودبیاکه منتظرم!توی کافی شاپ روبروی پارک!
چه لحن مزخرفی.
- ببین دوست ندارم اینجوری صدام کنی.خب؟
- باشه عشقم.منتظرم!
میخواستم یه جیغ بکشم که قطع کرد.پسره ی نادون!هیچی حالیش نیست!
بازهم دیرحاضرشدم!
مانتوی مشکی باشال قرمز وکفشای پاشنه بلندقرمز!!موهامم بیرون ریخته بودم و یه تل خوشگل قرمزومشکی که روش قلب داشت زده بودم!
منتظرآژانس نشسته بودم که زنگ زد.اه بازچیه دیگه؟!
بازهم صدای مردی بود ولی فرشیدنبود!
- خانم آزاده؟!
پ ن پ!خانم اسیر!
- خودم هستم بفرمایید.
- ازبیمارستان تماس میگیریم شمابا آقای فرشید فروغی چه نسبتی دارین!؟
چه نسبتی داریم!؟!....هیچی!نمیتونستم چیزی بگم!
- اتفاقی افتاده.
- ایشون تصادف کردن.الانم آوردنشون اینجا میشه خودتونو برسونین؟!
- بله.
گوشیو قطع کردم.
نمیدونستم بایدچه حسی داشته باشم؟!گیج بودم.فقط باعجله به سمت بیمارستان راه افتادم.


وقتی رسیدم فهمیدم فرشید توی همون خیابونی که قرارداشتیم تصادف کرده!دقیقاهم همون بیمارستانی برده بودنش که من کارمیکردم.اه!
توی اتاق عمل!
باخستگی وبی حالی روی صندلی نزدیک اتاق عمل نشستم.بااین سرو وضع هرکس رد میشدیه نگاه بهم مینداخت!همه هم منو میشناختن!فکرنمیکردن من همون نفس باشم!
این تیپم بیشتر به دخترای فراری میخورد تا یه دکتر!
شرمنده سرمو پایین انداخته بودم.یکم رژمو پاک کردم.منتظردکترش بودم.
بعدازساعتها معطلی ونگرانی دکتراومد.
ازش حال فرشیدو پرسیدم.گفت که باید به هوش بیادومعاینه ش کنن.به نخاعش آسیب رسیده بود.
دکترکه معاینه هارو انجام داد چیزی بهم گفت که ازش میترسیدم وپیش بینی شو کرده بودم.
فرشید فلج شده بود...این یکی رو دیگه چیکارکنم!؟!
دلم میخواست همون لحظه بشینم و صدتا توی سرخودم بزنم!همش تقصیرمن احمق بود که نرفتم پارک اگه میرفتم باهام توی کافی شاپ قرارنمیذاشت که بخوادازخیابون رد بشه ویه بی شعوری بهش بزنه!
راستی اون کجابود؟!کی بوداصلا!؟
انگارفرار کرده بوده چون من که چیزی ازش نشنیدم.
ازدکتر خداحافظی کردم و به طرف اتاق فرشیدرفتم.
من بااین پسره چیکارکنم؟!!وای!!چقدر من باید حرص بخورم!؟پیرشدم!!!!!
من اینجا چیکارمیکردم!؟من که رابطه ای باهاش نداشتم!بیچاره پدرمادرش که نیستن وببینن!به فریال بگم؟!
نه.زوده!
بااسترس واردشدم.
سرش به طرفم چرخید.
چشمای عسلیش داشتن عاشقانه نگام میکردن یه جورایی بااحساس بودن.ولی من نگاش نکردم.
درو بستم ورفتم کنارش.
- خوبی؟
- بااین وضعیت میخوای خوب باشم!؟
- متاسفم...همش تقصیرمن بود...اگه من...

برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 83- رمان گمشده ای در رویا , رمان ایرانی و عاشقانه گمشده ای در رویا | ستایش.ف کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمــــــان زیبــا , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , گنجینه ی رمان های من , رمانی ها , دنیای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/30 تاریخ
کد :57710

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا