تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گمشده ای در رویا (فصل نهم)



دستشو دورکمرم گذاشته بود وداشت چرت وپرت میگفت!
- پس توکی میخوای جواب مثبت بهم بدی؟!هان!؟میدونم که اول وآخرمال خودمی!پس انقد منو نپیچون!
منم با دستم هولش دادمو دوییدم.ازش دورشدم.اونم همین جور دنبالم میومد.چه هوایی بود اون موقع!یکم که آرومتر رفتم بهم رسید.ازپشت محکم بغلم کرد!انقدر روی دستش مشت زدم تا منوبزاره پایین!دستاش قرمزو کبود شد!حقشه!پرروشده بود!
دوباره زدمش وفرارکردم.موقع ناهار هم کلی باهم خندیدیم.یه جورایی بامزه بود!شاید به خاطراین بود که زیادی حرف گوش کن بود!درمقایسه بافرهاد...!
اه بازم فرهاد!
اونو بیخیال دیگه دختر!
آره!
فرشیدو عشق است!
ایییییش!
واقعامن واسه چی قبولش کردم!؟من که هدفی نداشتم واسه خودم.اصلابه شوهرم و اینکه چه قیافه وخصوصیاتی داشته باشه فکرنمیکردم!شاید فرشیدبتونه مردخوبی باشه!
چه میدونم!اصلامهم نیست!
چه بخواد چه نخوادباید آدم بشه!
رفتم یه چیزی براش گرفتم تا کوفت کنه.خیلی عصبیم کرده بود ولی باید مراعاتشو میکردم!
باخجالت رفتم تو اتاقش.
یکم عرق کرده بود.یه دستمال بهش دادم تا عرق روی پیشونیشو پاک کنه.معلوم بودکه درد داره.ناراحت شدم.گناه داشت.شاید اگه من...!
اااا بازگفتی من؟!ول کن بابا!خودش مقصربوده!
درکمپوتشو بازکردم.عجیب ساکت بود!
نه انگار خجالتم سرش میشه!
- زبونتو موش خورده؟!
- نه!
- پس کی خورده؟!
- چشای تو!
هان!؟
هیچی نگفتم.
- ببخشیدبهت زحمت دادم.
- زحمتی نیست فقط یادم رفت به فریال بگم زنگ بزنم خودت بگی؟!
- چی بهش بگم؟!
- وا!من چی بگم؟!...اصلامن ازکجاخبردارشدم؟! اون که نمیدونه...؟!
- نه نمیدونه ولی بالاخره بایدبفهمه که!
یه لبخند خوشگل زد.
یه تیکه آناناس تو دهنشم کردم که خفه بشه وگرنه شروع میکرد به شر و ور گفتن!
- خب چیکارکنم؟!
- زنگ بزن دیگه.
کمپوتو تو بغلش گذاشتم و به فریال زنگ زدم.باهزاربدبختی وطفره رفتن گفتم که داداشت اینجائه!یه جیغی زد که دلم میخواست برم دهنشو باچسب ببندم!قبل ازاینکه فریال برسه یه ذره دیگه پیش فرشیدموندم.
روش بیشتر ازقبل شده بود!راحتتر حرف میزد!
- نفس!
- بله؟!
- کی باهم ازدواج کنیم؟!
ازاین حرفاش خندم میگرفت.حالامن یه چیزی گفتم!!!
آخه هنوزواسه ی ازدواج زودبود!
- الان زوده!
- پس کی!؟ماکه چندساله همو میشناسیم مشکل کجاس؟!
- مامانم ایناخبرندارن که!
- بهشون زودتربگو!ببین اصلا یه داماد علیل میخوان؟!
ازحرفش ناراحت شدم.دلم واقعابراش میسوخت.توی این سن به این حال وروز افتاده بود.البته دکترمیگفت شایدبافیزیو تراپی خوب بشه.بایدکمکش میکردم.شاید اصلا برای کمک به فرشید ومحبت به اون به دنیااومدم!
والا!تاالان که یه کارمثبت انجام ندادم!شایداین اولی وآخریش باشه!
برای اینکه بهش دلگرمی بدم گفتم:دیگه ازاین حرفانزن.ناراحت میشما!
یکمم عشوه ریختم تااینکه لبخندزد.
آه!خدا!خسته م!من بااین فرشیدچه کنم؟!
فریال باصدای بلندی وارد شد.
- چی شده نفس؟!
شروع کرد به گریه وزاری!!وای!الان روحیه این پسره روهم خراب میکنه!

بعدازاینکه خودشو خالی کردوهمه چیزو براش توضیح دادیم تازه متوجه من شد!
فرشید باخجالت یه چیزایی رو توضیح داد.اونم محکم بغلم کردوگفت:قربونت برم زن داداش گلم!
ایییییییش!
بعدازاینکه فرشید کلی قربون صدقه م رفت ودکتر معاینه ش کرد بهش گفتم که بخوابه.
فریال رفته بود بادکترش صحبت کنه منم کنارتختش نشسته بودم تا بخوابه!ولی همش حرف میزد!
- دوست داری چه جورخونه ای داشته باشیم نفسم؟!
- فرشید بگیربخواب دیروقته بعدا حرف میزنیم!
بااخم دستمو گرفت:نه عزیزم من خوابم نمیاد!
حتمامیخواد تا صبح وراجی کنه!
- ولی من خسته ما!
بااون یکی دستش دستمو نوازش کردوگفت:میدونم ببخشید!
- اونقدرام خسته نیستم گفتم که بخوابی!
- بدجنس!میخوای زودتر ازدستم خلاص بشی؟!
باخنده گفتم:یه جورایی!
روشو اون ور کرد ...دستمم ول کردوگفت:باشه!پس برو میخوام بخوابم!
نمیخواستم ناراحت باشه!خیلی زود رنج بود.روح لطیفیم داشت!این حقش نبود!
من که شوخی کردم اونم فهمیده بود که شوخی بوده ولی میخواست خودشو لوس کنه!
بلندشدم ودستمو روی شونه ش گذاشتم.پشتش به من بود...یکم رفتم پایین تر.
- فرشیدی!؟قهری؟!
هیچی نگفت.
یکم سرشونه شو فشاردادم.
- شوخی کردم بابا!ببخشید!به خاطرخودت گفتم که خسته بودی!
بازم جواب نداد!
صورتمو جلوی صورتش بردم!چه ناز قهرکرده بود!!خیلی خوشگل تر شده بود.بااون باندی که دور سرش بود خیلی گوگولی شده بود!
- آشتی؟!
- نچ!
- چراآخه؟!
چشاشو بست!
تکونش دادم.
- فرشید...فرشید...فرشید!
باخنده چشاشو بازکرد.
- اِ!اگه گذاشتی مابخوابیم!
- توکه گفتی نمیخوای بخوابی!
سرشو تکون داد.
- پس آشتی؟!
- اره قربونت برم!
ازخجالت خندیدم.باصدای در دستامون ازهم جداشد.
فریال بود.بعدازاینکه باهم یکم دیگه حرف زدیم خوابید.
- نفس خسته شدی برو خونه دیگه!
- نه بابااین حرفا چیه!؟چه کاریه؟!باهم میمونیم چون فردا من کشیکم میتونم تاصبح همین جاباشم دیگه!
- باشه میل خودته!
- فقط میرم خونه یه لحظه لباسامو عوض میکنم ومیام.اوضاع م وحشتناکه!
- میبینم!چه تیپی هم زدی!دختره پررو!بااین تیپ میخواستی داداشمو سکته بدی؟!
بلندخندیدم!بعدهم به طرف خونه حرکت کردم.


وقتی برگشتم دیدم فریال هنوزبیداره.باهم توی محوطه بیرون بیمارستان نشتیم و حرف زدیم!
انگار میخواست یه چیزی بگه ولی ازگفتنش مطمئن نبود.تااینکه بهش گفتم:
فری اگه چیزی میخوای بگی بگو راحت باش!
یه لبخندالکی زد وگفت:راستش نمیدونم چه جوری بگم!
یکم مکث کرد.
- تو واقعافرشیدو دوست داری؟!
معلومه که نه!ولی میتونم باهاش باشم و خوشبختش کنم!همین کافیه!نمیدونستم اینارو چه جوری به فریال بگم.داشتم فکرمیکردم چی بگم که اومد جلوتر ودستشو روی پشتم گذاشت.
- میدونم که نداری!اگه داشتی بدون اینکه فکرکنی بهم میگفتی!
- نه!...ببین...
- نمیخواد خودتو اذیت کنی من هنوزم دوستتم باهام راحت باش.
- چی بگم؟!
باشک گفت:دوسش نداری نه!؟
- منظورت چیه؟!
- خودت خوب میدونی...
- اونقدری نیست که بگم عاشقشم وازاین جورحرفا خودت که میدونی!
- آره عزیزم!میدونم فقط ناراحتش نکن!
- اوا!چی فک کردی تو!؟داداشتو که اسیرنگرفتم!
- میخواستم خیالم راحت بشه!
- ایش!داداش ذلیل!!
یکم هواخوری کردیم و بعدهم رفتیم پیش فرشید بخوابیم!بیچاره رو تنهاگذاشته بودیم!
صبح کشیک نوبت من بود.اصلاحال نداشتم.شب قبل خوب نخوابیده بودم.همش فکروخیال میومد سراغم.
میترسیدم اشتباه کرده باشم!یه جورایی ازچیزی که به فرشیدگفته بودم پشیمون بودم!
نمیدونم چرااون حالو داشتم!
ولی فرشیدخیلی سرحال بود.همش میخندید ونگام میکرد!روش بازترشده بود!
توی اتاق نشسته بودم که مارال و ساسان وارد شدن!
- بااجازه!
مارال وارد شد و روی دسته صندلیم تکیه داد.
- باشه بااجازه!
- دیگه الان داری میگی؟!
- ا چه گیری هستی!میبینی ساسان دوست مارو؟!
- اوهوم!
ای دردو اوهوم!اینم بااین ساسانش!
همه جا پیداش میشد!
خب البته همکارمون بود و یه چندماهی هم بود که باهم ازدواج کرده بودن ولی مگه ازهم جدامیشدن؟!حال منو بهم میزدن!


باچشم و ابروبه مارال فهموندم که میخوام باهاش تنهاصحبت کنم اونم ساسانو دنبال نخود سیاه فرستاد همین که خواستم حرف بزنم مارالو صدازدن ومجبورشدکه بره!
یه دفعه خواستیم حرف بزنیما!البته همچین مهم هم نبود ولی اگه ازفریال میشنید کله مو میکند!
یه سربه فرشیدزدم.فریال رفته بود خونه فرشیدم تنهابود.مگه ولم میکرد!؟منو کشت!همش میگفت پیشم بمون!لوس!به زور ازدستش فرار کردم تابه کارام برسم یکم که سرم خلوت ترشد رفتم پیشش که دیدم خوابه!از خدا خواسته در اتاقشو بستم و دررفتم!
بیکاربودم.تصمیم گرفتم برم تو بخش زایمان!ببینم کیا به دنیااومدن!؟!!والا!ازبس که خبرمرگ شنیدیم دلمون گرفت!
صدای گریه ی بچه ها میومد.اه!دلم میخواست خفه شون کنم!همش نق نق!
دستام توی جیبم بود وراه میرفت.توی هراتاقم یه سرکی میکشیدم.تااینکه صدای جیغای یه زنو شنیدم.
- آآآآی!
هم تعجب کرده بودم هم خندم گرفته بود!
دوباره صدای اون زنه بود.
- آه!فرهاد مردم!
جان؟!فرهاد؟!برگشتم ببینم کی ان!
یه زنه روی تخت بود.حامله بود!پس وقت زایمانشه!
صورتش معلوم نبود.ولی کنارتختش فرهادبود!دستشو محکم گرفته بود.
- آروم باش!
حدس میزدم سمیراباشه!پس بچه شونم داشت به دنیامیومد.
ازبغلم ردشدن.
حالم عجیب بود.انگارتوی بهت بودم!انگارهمه چی یه خوابه!باچشای خودم داشتم به دنیااومدن بچه ی عشقمو میدیدم!یه چیزی دلمو چنگ میزد.یه چیزناراحت کننده.
ناخودآگاه شروع به دوییدن کردم.میخواستم ازشون دورباشم.
صدای تق تق کفشای پاشنه بلندم میومد.لعنت به من!اینم کفشه که پوشیدم!؟
برگشتم ببینم اونا به کجارسیدن.بافرهاد چشم تو چشم شدم.لبمو گازگرفتم و با قدمهای تند ازاونجادورشدم.
رفتم توی اتاقم و دروبستم.نفسمدرنمیومد.
قیافه فرهاد جلوی چشم اومد.عین قبل بود!ماشالا تغییرنکرده بود!خوش تیپ ترم شده بود.کت مشکی اسپرت بابلوز طوسی.خیلی بهش میومد!


نمیخواستم بهشون فکرکنم ولی همش میومدن توذهنم!یه لحظه اون صحنه ازجلوچشمام کنارنمیرفت.به خصوص وقتی فرهاد دست سمیرارو گرفته بود!
چیه خب مشکلیه!؟زنشه!
خسته روی صندلی نشستم.سرمو توی دستام گرفتم.یه حسی منو به سمت پایین میکشوند.دلم میخواست برم بچه شونو ببینم!یه دلهره ی عجیبیم داشتم.
باید چیکارمیکردم؟!
توی فکربودم که یهو تصمیم گرفتم برم ببینم چه خبره!آروم آروم ازدربیرون رفتم تااینکه رسیدم.یواشکی کل بخشو دیدزدم.فرهاد روی صندلی جلوی دراتاق عمل نشسته بود.مثل وقتایی که عصبانی بود سرشو گرفته بود!یادش بخیرچه روزایی بود!
چی میگی؟!الان وقت یادآوری خاطراته؟!
بعدشم چه روزای خوبی!؟چه یاد خیری؟!
والا!کی باهم بهتون خوش گذشته!جوک میگی نفس!
بیخیال همه چی به دیوار تکیه دادم و فرهادو نگاه کردم!
چرا باید الان میدیدمش!؟بعدپنج سال!وقتی که همه چیز فراموش شده و همه چی رو به دست خاطرات سپردم!وقتی که تازه فراموشش کردم.
سرمو به دیوارتکیه دادم.دستامو که عرق کرده بودن پشتم گذاشم.یه حس ناراحتی داشتم!
خب حالاکه دیدیش که چی؟!این چیزی رو عوض کرده؟!
باناامیدی گفتم نه!
قلب شکسته م بازم غمگین بود.نمیتونستم بفهمم چشه چی یمخواد!مشکلش چیه!
واقعا چی میخواستی؟!
فرهادو؟!
نه...آره!؟
دلم میخواست سرخودم دادبزنم!چی میگفتم واسه خودم!؟خواسته من اصلا مهمه؟!نه!
پس چرا دارم چرت و پرت بهم میبافم.
به سمت اتاقم راه افتادم.دوباره صدای تق تق کفشای من بود که سکوتو میشکست!
بی توجه به راهم ادامه دادم.
دراتاقو بستم.
پشت درایستادم.
همه چیز تموم شده بود.اصلاچیزی نبوده که بخواد تموم بشه!
پس چرا فکرمن هنوز مشغول بود.
کسی ازبیرون درو هول داد و اومد تو.
من به جلو پرت شدم.حدس زدم که ماراله.این دیوونگیا فقط ازاون برمیومد.
داد زدم:چته؟!یه دفعه شد عین آدم بیای تو؟!
مانتومو صاف کردم و برگشتم.
چشام گرد شدن.فرهادبود!دروپشت سرش بست وبهش تکیه داد.
بانگاهش دلم مثل قبل لرزید.
خیلی وقت بود که دیگه این حسونداشتم وقلبم واسه کسی نمیزد ولی این دفعه قلبم انگاردوباره زنده شده بود.


دراتاقو قفل کرد.
جلو تر اومد.بااینکه هنوزم متعجب بودم ولی خودمو نباختم و گفتم:تواینجا چیکارمیکنی؟!
- من اینجا چیکارمیکنم یااینکه تو چرا همش اون پایین سرک میکشی؟!
خجالت کشیدم وبه زمین نگاه کردم.
- اینجا محل کارمه میتونم همه جابرم به توهم فکرنمیکنم ربطی داشته باشه.
دستاشو بهم مالوند و تکراکرد:که به من ربطی نداره هان؟!
صدامو بالابردم:نه!
رفتم پشت میزم.اونم همش جلوترمیومد.
- بفرمایید فرمایش؟!
داشت فکرمیکرد!خل!
یهو عین وحشی ا اومد سمتم گردنمو گرفت و به خودش نزدیک کرد.چشاشو بست و لباشو روی لبام گذاشت.چه حس خوبی...!
داغی لباش حالمو جا میاورد.دوست داشتم همون جور بمونیم.
انگاریه عالمه سوسک دارن تو تنم راه میرن!مور مورم شده بود!دلم داشت ضعف میرفت!
بااینکه بدم نیومد ولی محکم به شونه هاش زدم وپرتش کردم اون ور.
چشاشو بازکرد.دستشو روی لبش کشید.
- توچته؟!اومدی اینجا چیکار؟!
به زمین خیره بود ولی همین که این حرفو زدم نگام کرد.
فهمیدم دوباره صورتم عین بچه های نوجوون وبی جنبه قرمز شده!خدایا چرا ناخواسته اینجوری میشدم!؟چرانمیتونستم خودمو کنترل کنم؟!چرااین حالاتو پیدامیکردم؟!
ازصدای بلند قلبم لجم میگرفت.دلم میخواست یه چوب بردم بکوبم وسط قلبم برای همیشه بایسته من راحت شم!
بازهم بهم نزدیک شد.داشتم عقب عقبی میرفتم!
- من تورو میخوام!
بلند حرف میزدم:هان؟!تو غلط کردی!باچه رویی اینو میگی!؟بهتری بری برو پیشزن وبچه ت!
اخم کرد ولی همون جور جلوترمیومد.
- کدوم بچه!؟
- برو گمشو فرهاد حوصله توندارم!
- هنوزم بی ادبی...البته بی ادب ترم شدی!
- نظرلطفته...حالاگم میشی یا نه؟!
صورتمو بایه دستش گرفت...چشاشو بست...پیشونیشو چسبوند به پیشونیم...
- ببین بزارخیالتو راحت کنم بچه ای درکارنیست...اون بچه مرده به دنیااومد...بهتر...میخواستمش چیکار؟!...اون سمیرا کثافت لیاقت مادریبچه مو نداشت!
ازحرفش یه خرده خوشحال شدم.ولی حیف که تاثیری روی وضعیت من نداشت!
- خب من چه کنم؟1به من چه؟!برو پیش عشقت...پیش کسی که به خاطرش منو به بازی گرفتی!
صورتمو محکم فشارداد.چشاشو بیشتر روی هم فشرد.
- دیگه این حرفو نزن.من دوسش نداشتم.
با ناله گفتم:فرهاد برو بیشترازاین آزارم نده.
ولی حرفام تاثیری روش نزاشت.حالتش عوض نشد.داشت ادامه میداد.
- من به اجبارمامانم بااون ازدواج کردم...وقتی مامان فهمید اون پسره ی یه لاقبا محمد عاشق خواهر زادش شده ازم خواست کاری کنم که محمد فراموشش کنه.من اصلاقصدازدواج نداشتم.به مامان گفتم نمیخوامش اونم گفت فقط به خاطر دخترخاله ت نزار آیندش خراب بشه میخواد با یکی دیگه ازدواج کنه تو فقط این پسره رو دست به سرش کن.
نفسشو توی صورتم بیرون داد!
بوی عطرش داشت مستم میکرد.نباید اینطوری میشد.حالاهمه چیز تموم شده بود.من فرشیدو داشتم این حرفا هیچ چیزو تغییرنمیداد.
- واسه من فرقی نمیکنه فقط دیگه نمیخوام ببینمت.
باهرکلمه ای که میگفتم صورتمو بیشترفشارمیداد!تصمیم گرفتم لال شم!
- باشه تو حرف بزن ولی صورت من آشغال نیست که هی مچاله ش میکنی!
بدو ناینکه ازاون حالت دربیاد لبخندی زد...دستشو شل کرد و پایین تراومد...گونه مو بوسید!
هرچی خون بود رفت تو صورتم!دستام یخ زده بود.سعی کردم بیخیال باشم.
- منم قضیه تورو براش گفتم اونم این نقشه روکشید که بهم محرم شیم و ...آخرم بهت بگم همه چی الکی بوده.
باورکن تقصیرمن نبود!منو میبخشی عشقم؟!آره؟!
چشام داشت ازحدقه درمیومد.
- چی؟!!!چی میگی واسه خودت...ولم کن برو پی کارت!
- نفس...عصبانیم نکن.
- آخه تواصلا عاششق من بودی؟!من میخوام اینو بدونم!
- اول اولش نه ولی بعداز اون شب فهمیدم یه حسی بهت دارم!
-پس چرارفتی باسمیرا؟!میتونستی همون موقع همه چی رو بهم بگی من قبول میکردم.
- نمیشد.مامان با خاله همه قرار مدارا رو گذاشته بود نمیشد عشقم نمیشد نفسم!
چقدرصداشو دوست داشتم.چقدرحرفاش واسم قشنگ بود.چقدر قشنگ صدام میکرد!
- حالاکه گفتم میبخشی؟!باهام میمونی؟
- متاسفم...من فقط میتونم ببخشمت...چون قول ازدواجو به کس دیگه ای دادم.
- کی؟!
چشاش بازشد.منو بغل کرد وروی میز گذاشت.دستاشو دور گردنم حلقه کرد و بهشون تکیه داد.


- نمیشناسیش...
- ازمن که بهترنیست؟!...هست؟!
خندم گرفت.
- چه اعتماد به نفسی هم داری!اتفاقا ازتو خیلی سرتره.
- ازچه لحاظ؟!
- ازهمه لحاظ!...خوش قیافه ترازتوئه...پولدارتره...متخصص مغزواعصابه!...نمیدونی لبخنداش دیوونه کنندس!
اینو که گفتم نگاشو از روی لبام برداشت.دستاش شل ترشد.توی چشام خیره شد.
توی دلم داشتم بهش میخندیدم!چه حالی میده کرم ریختنا!
- خب دیگه؟!حتما ویلای تو شمال و بنزم داره!
- اونشو دیگه نمیدونم ولی ماشین آره!
- واقعا میخوای باهاش ازدواج کنی؟!
- چرانکنم؟!مگه تو ازدواج نکردی؟!
- من که گفتم...
- به هرحال.منم باید یه روزی ازدواج کنم یانه؟!
- پس من چی؟!
- هیچی!!خیلی رو داری ا!وقتی تو ازدواج کردی من چی شدم؟!اصلایه لحظه به من فکرکردی؟
یه لحظه حس کردم نمیتونم نفس بکشم.راه گلوم بسته شده بود.بغض کرده بودم.میخواستم تنهاباشم.
فرهاد حلقه دستشو تنگ ترکرد.محکم منو به خودش چسبوند.ولی من دستاشو پس زدم.
- نمیخوای بیشترفکرکنی؟!یعنی تو هیچ وقت دوسم نداشتی؟!
- اوهو!مگه حتما باید میداشتم؟!
- نه ولی رفتارت چیزدیگه ای نشون میداد.
- کدوم رفتار؟!هرچی بوده بزاربه پای احمقی جوونیم!
- ولی من تورو میخوام این برات مهم نیست؟!
- نخیر اصلا مهم نیست.تو زن داری.من نمیفهمم باچه رویی اومدی این چیزارومیگی!اگه مادرت و خاله ت وسمیرا بفهمن تیکه بزرگت گوشته!
یه پوزخندم براش زدم!
- من ...من...
- چی؟!
دیگه هیچی نگفت.بازم مثل قبل مغرور شد.چرا حرف دلشو نمیزد؟!چرانمیگفت دوسم داره؟!حتما منتظره تا من بهش بگم!پررو ازخودراضی!عمرا به همین خیال باش!
صورتمو دودستی گرفت.بازم میخواست ببوستم که صدای دربلندشد.
دومتر ازجام پریدم.اونم ترسید و کشید عقب.
دستی به صورتم کشیدم وآروم بهش گفتم:برو پشت اون کمدببینم کیه.
- بله؟!
کسی جواب نداد.مجبورشدم درو بازکنم.یکم درو بازکردم.
فرشید باویلچراومده بود.آخ دلم واسش کباب شد.
- سلام عشقم.
- سلام اینجاچیکارمیکنی؟!
- تونیومدی پیشم من اومدم.
- من اومدم ولی خواب بودی.
- داشتی چیکارمیکردی؟
فضول!به توچه؟!اگه ازالان بخواد تو کارام دخالت کنه کلامون میره توهم!
- هیچی یکم کارداشتم داشتم مرتبشون میکردم.توبرو من میام.
- باشه قربونت برم.
لبخندی زدم ورفت.وای خدا من چراتو این موقعیت قرارگرفتم؟!نمیخوام فرشیدناراحت بشه.روبه در ایستاده بودم و داشتم فکرمیکردم که فرهاد دستمو ازپشت کشید.افتادم توبغلش.لباشو چسبوند رو لبامو فشارداد.
دربازشد.فورا برگشتیم سمت در.
- عزیزم گلم یادم رف...
بادیدن ماتوی اون وضعیت دهنش بازموند وحرفشو خورد.
باعصبانیت داشت نگامون میکرد.
بعدهم گلو پرت کرد تواتاق ورفت.ازبغل فرهاد بیرون اومدم.
- فرشید...
فرهاد دستمو گرفت نذاشت برم...
- این بود عشقت!؟هان؟!انقد برات مهمه که میخوای بری براش توضیح بدی؟!
دستشو ول کرد وگفت:پس برو...جلوتو نمیگیرم!
بعدم بایه پوزخند ازاتاق بیرون رفت.
شوکه شده بودم.روی صندلی نشستم.
آخرکار خودتو کردی؟!دل فرشیدم شکستی.خاک برسرت!
انقدر گیجی که دراتاقو قفل نکردی!
باید بری بمیری!خاک توسرت!
گریه م دراومد.


گناه داشت باید یه جوری ازدلش درمیاوردم!
فرهادچی؟!میخواستم باهاش باشم!باید میرفتم دنبالش!گریه که فایده نداره.
بادو رفتم پایین.از پذیرش اتاق سمیرارو پرسیدم.ازبیرون سرک کشیدم.توی اتاق فقط سمیرا ومادرش ومامان فرهاد بودن.پس فرهاد کجابود؟؟
حتمارفته.به طرف درخروجی رفتم.دیدم داره سوارماشین پرادوش میشه.به!ماشینشم که عوض کرده!
دیگه دادزدن دیربود!پس چیکارکنم؟!
باناراحتی رفتنشو تماشاکردم.نای بالارفتن نداشتم.توی همون بخش روی یه صندلی نشستم.داشتم خود خوری میکردم که صدای بلندی توجهمو جلب کرد.
- چیکارکردی سمیرا؟یه بچه نتونستی به دنیابیاری!؟چی بهت بگم!فرهاد دلش به همین بچه خوش بود.حالا منتظرباش ببین کی طلاقت میده!
- چیکارکنم مامان؟!دیررسیدیم بچه مرد.چه کنم؟درک!
فکرکنم صدای مامان فرهاد بود که میگفت:سمیرا جان عیبی نداره حالا ایشالا دفعه بعد!
- نه خاله جان من نمیخوام.اونم نمیخواد.همین دفعه هم به اصرارشماها بود.مابچه نمیخوایم.والسلام!
حوصله گوش کردم به اینارو دیگه نداشتم!
هرجوری بود خودموبه اتاق فرشیدرسوندم.همین که پامو توی اتاقش گذاشتم بهم توپید.
- اومدی که چی؟!برو بیرون نمیخوام ببینمت بروبیرون.
بااینکه خیلی دلم میخواست جوابشو بدم ولی سرمو پایین انداختم و لبمو جوییدم.
- ببین فرشید...
- نمیخوام ببینم برو بیرون.
ازحرص دستمو محکم روی صورتم فشاردادم.خیلی خودمو کنترل کردم که نزنم تودهنش.
- اون فرهاد نامزدم بود.حالااومده بود یهکاری کرد من که نمیخواستم.
- توکه اونو دوست داری چرا پیشنهاد ازدواج منو قبول کردی؟!چرا دلمو خوش کردی؟!
دیگه دادزدم.
- اشتباه کردم حالاهم پشیمونم!خوبه؟!
- باشه اشکال نداره ولی خیلی بی معرفتی!
- بابااصلا من نمیخوام ازدواج کنم زوره!؟
- گفتم که نه!حالاهم راحتم بزار!
با خشونت دراتاقو بهم کوبیدم.انگار توی سرنوشت من فقط نوشته بدبختی!یه لحظه خوشی به من نیومده!کاش ناراحت نمیشد.
داشتم میرفتم تو اتاقم که مارال ازپشت گردنمو چسبید وبهم آویزون شد.
- آخ!گردنه!
- من فکرکردم درخته!
- اشتباه فک کردی!
بادیدن قیافه م گفت:چیه چیزی شده؟!
بغلش کردم.
- نه جدی چیه؟!
- فرهاد...
بلند گریه میکردم.
- زشته آبروت میره دکی جون بیابریم ببینم چته!

وقتی واسه مارال همه چیزو گفتم بادهن بازنگام کرد!
معلوم بود خیلی تعجب کرده.گذاشتم یکم فکرکنه و هضمش کنه!
بعدازمدت طولانی گفت:واقعا که توکم داری دختر!چراپای فرشید بیچاره رو کشیدی وسط؟!یه چیزیت میشه!مشکل داری!
دستشو به میزم تکیه داد.
- اون فرهاد احمقم الان باید بیاد!؟اومده این چرت وپرتارو گفته ورفته؟!همین؟!اگه واقعا دوست داشت اون زن...استغفرلله!اون زنیکه روطلاق میداد ومیومد سراغ تو!خیلی...!
- بشین مارال جان الان سکته میکنی!!
ازخنده م خندش گرفت و نشست.
- میگی به این پسره بی شعور که عشق جناب عالیه چی بگم؟!
- هرچی که دوست داری فقط توهین نکن!
چپ چپ نگام کرد.
- پس به تو میگم!
- چی میگی؟!
- هیچی کم آوردم!هی میخوام یه چیزی بگم میبینم زشته!
- نه راحت باش بگو وگرنه سکته میکنی امشب خونت میافته گردن من!
- اینارو ولش!به فریال میخوای چی بگی؟!اگه باهات قطع رابطه نکنه یعنی خیلی گله!
همون لحظه فریال اومد تو!گل بود به
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 83- رمان گمشده ای در رویا , رمان ایرانی و عاشقانه گمشده ای در رویا | ستایش.ف کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان مخصوص موبایل گمشده ای در رویا | ستایش.ف کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمــــــان زیبــا , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , معـتــــــــــادان رمــــــــــــــان - 31 - رمان میگرن عشق ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/30 تاریخ
کد :57709

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا