تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته من (فصل دوم)



روی تختی که توی اتاق بود نشستم.مجلس عقد توی خونمون برگزارمی شد وبعد هم قرار بود بریم سالن...
شیدا پنجره رو باز کرد و به بیرون نگاه کرد و بعد برگشت به طرفم وگفت:باید از اینجا بری بیرون می تونی؟
با ناامیدی به لباسم نگاه کردمو و گفتم:با این لباس؟مگه میشه؟
اومد طرفم ودستمو گرفت و بلندم کرد:بلند شو...وقت نیست لباستو عوض کنی ممکنه سر وکلشون پیدا بشه...باید یه
کاریش بکنی دیگه.
از تو جیب مانتوش یه کلید در اورد و با یه کاغذ گذاشت توی دستم...
گفت:بیا عزیزم..این کلید خونه ی مادربزرگمه...این کاغذ هم ادرس خونشه..اگر وقتی از اینجا رفتی تونستی یه
ماشین بگیری ودربستی بری اونجا منم خودمو می رسونم بهت...به خاطر اینکه خانواده ات نتونند مدتی پیدام کنند
میرم خونه ی مادربزرگم..تلفنی شرایطت رو برای بابام و مادربزرگم گفتم و اونا هم حرفی نداشتند...
با نگرانی بغلش کردم وگفتم:شیدا اگر اتفاقی برات بیافته چی؟من نمی تونم این ریسکو بکنم..چون با فرار کردنم
برای تو بد میشه.
با مهربونی منو ازاغوشش جدا کرد ودر حالی که اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:فرشته نگرانه من
نباش...گفتم که.. منم همین امشب میام پیشت...درضمن...
موبایلشو از تو جیبش در اورد وگرفت طرفم...بیا اینو هم با خودت ببر امشب که اومدم خونه ی مادربزرگم ازت
می گیرم..فعلا پیشت باشه بهتره.راستی مدارکت همراته؟...
سرمو تکون دادم و گفتم:اره...صبح زود از تو گاوصندق بابا برداشتمشون...یه مقدار پول هم برداشتم..تو کیفمه...
-خوبه...برو...عجله کن...فقط فرشته خیلی مواظب خودت باش...
از این همه مهربونی وخوبیش اشک به چشمام نشست..در جواب این همه خوبی چی داشتم که بگم؟
اروم گونهشو بوسیدم وگفتم:فدات بشم خواهری...خیلی گلی...واقعا ازت ممنونم.
به شوخی دستشو کشید به لپشو گفت:اه اه لازم نکرده کاری بکنی ببین چطوری لپمو سرخ کردیا...برو دیگه الان
میانا...
لبخند زدم...
رفتم کنار پنجره و نگاهی به بیرون انداختم..فاصله اش زیاد نبود شاید 3 متر ولی همین هم برای من با این لباس
کلی بود..کفشامو از پام در اوردم و گرفتم دستم.
شیدا گفت:وایسا کمکت کنم.
دستمو گرفت وکمک کرد بشینم لبه پنجره.
بهش نگاه کردم و گفتم:مواظب خودت باش شیدا...اینو بدون که خیلی دوستت دارم..خیلی.باز هم ازت ممنونم..برای
تمومه خوبی هات.
لبخند زد وگفت:برو فرشته...تو هم مواظب خودت باش...من هم خیلی دوستت دارم مثله خواهرم می مونی...برو
خدانگهدارت باشه...
-خداحافظ...
سرشو تکون داد و من هم اروم از پنجره اویزون شدم و با یه حرکت پریدم پایین...خداروشکر اتفاقی نیافتاد...ولی
یه کم پای راستم درد گرفت که چیز مهمی نبود.
کفشامو پام کردم و سرمو بلند کردم که دیدم شیدا کنار پنجره ایستاده...
اروم گفت:الان مهمونا به خاطر اینکه عاقد اومده توی مهمونخونه جمع شدن و کسی توی حیاط نیست پس می تونی
راحت فرار کنی...اگر با هم بریم ممکنه پیدامون بکنند.من یه جوری دست به سرشون می کنم تو
برو......برو...معطل نکن...
دستمو براش تکون دادم و به طرف در دویدم...هیچ کس تو حیاط نبود ولی توی خونه سر وصدا زیاد بود...
از در رفتم بیرون..کلاه شنلمو کشیدم روی سرم ودامن بلند لباسمو گرفتم دستمو به طرف خیابون دویدم...کفشام
اذیتم می کردند ولی چاره ای نبود...هر کس از کنارم رد می شد با تعجب و عده ای هم با پوزخند نگام می کردند
ولی من بی توجه فقط می دویدم...
نزدیک به 10 دقیقه بود که داشتم می دویدم که رسیدم به یه تاکسی تلفنی...
رو به صاحب اونجا درحالی که نفس نفس می زدم گفتم:ببخشید اقا...یه ماشین می خواستم..
طرف که یه پیرمرد حدودا 50 ساله بود با موهای کاملا سفید با تعجب زل زد بهم و مشکوک نگام کرد:ماشین
نداریم دختر جون...تو با این سرو وضع اینجا چکار می کنی دخترم؟خوبیت نداره...
مجبور بودم دروغ بگم چون حس کردم بهم مشکوک شده با ناله گفتم:پدرجان نمی تونم...مادرم توی بیمارستان
بستریه الان بهم گفتن که تصادف بدی کرده تورو خدا اگر ماشین دارید بهم بدید دلم داره مثل سیر وسرکه
می جوشه..نگرانم...توروخدا کمکم کنید.
پیرمرد که معلوم بود تحت تاثیر حرفام قرار گرفته گفت:باشه باباجون..نگران نباش انشاالله که خیره...بیا بشین تا
نیم ساعت دیگه ماشین میاد...الان نداریم..
وای خدا تا نیم ساعت دیگه؟..اینجوری امکان داشت پیدام کنند..نمی تونستم همچین ریسکی رو بکنم...
-نه پدر جان...من تا اون موقع دق می کنم..ممنونم....خودم یه کاریش می کنم..
دیگه بهش مهلت حرف زدن ندادم و دویدم....فقط می دویدم..نمی دونستم به کجا فقط یه حسی بهم می گفت فرشته
بدو...نباید بذاری پیدات کنند...
چون مطمئن بودم اینبار پدرم دیگه بهم رحم نمی کنه خوبه خوبش این بود که منوبده به پارسا و بدش هم این بود که
اینباردیگه بهم رحم نکنه و یه راست بفرستم اون دنیا...
*******
هومن رو به پرهام گفت:اخه خدایش حیف این عروسک نیست که بدیمش دسته فرهود؟داغونش می کنه.
پرهام نگاهش را از خیابان گرفت ومثله همیشه با نگاه جدیش در جواب برادرش گفت:چقدر غرغر می کنی
هومن...یه شب میدیم دستش ناسلامتی امشب شب عروسیشه...
هومن برگشت و کاملا رو به پرهام نشست:د اخه من میدونم اون فرهود چه خونه خراب کنیه...نه یعنی ماشین
خراب کنیه...من مطمئنم تا فردا جسد ماشینوهم تحویلم نمیده...
پرهام با کلافگی گفت:بسه دیگه هومن..پس چرا قبول کردی ماشینتو بهش بدی ؟
هومن دستشو گذاشت لبه پنجره ی ماشینوگفت:اخه خیر سرش دوستمه...تو رودروایسی موندم دیگه...
پرهام نگاهش کرد وگفت:پس کمتر غرغر کن..خودت قبول کردی. پس دیگه این حرفا واسه چیه؟
با حرص گفت:پیچ پیچیه برادره من...ارپیچیه عزیزه من...نخود چیه داداشه من...لئوناردوداوینچیه خدابیامرزه..
همه کسه من...اخه من چی میگم تو چی میگی؟...بابا من به کی بگم ماشینه نازنین 300 میلیونیمو نمی خوام بدم
دسته فرهود که چی اقا امشب بشینه پشتش و جلو عروس خانمش پز بده و فردا لاششو تحویلم بده؟...مگه اون
سری یادت نیست؟گفت هومن ماشینتو بهم قرض بده میخوام با نامزدم برم مسافرت...منم اخر رفاقت قبول کردم
اقا ماشینو برداشت برد 1 هفته بعد اسکلت ماشینو اورد تحویلم داد. وقتی هم بهش میگم این چیه ؟میگه خب ماشینته
دیگه..میگم این همونیه که من بهت دادم؟پس بدنش کو؟میگه جون هومن تصادف کردم شدید فقط خدا خواست من و
نازی زنده موندیم.ولی خب ماشینت له شد باز هم خدا خیرت بده ماشینت خیلی محکم بود وگرنه ما به جاش له و
لورده می شدیم......من هم هاج و واج وایساده بودم نگاش می کردم و تو دلم برای تمومه فک و فامیل و رفتگان و
بازماندگانش صلوات می فرستادم...اخه من چی بگم پرهام؟
پرهام تمام مدت در سکوت به گلایه های هومن گوش می داد و لبخند می زد...
گفت:هر چی عوض داره گله نداره. اون بار هم تو لپ تاپشو قرض کردی تا فقط واسه 5 دقیقه باهاش کارتو انجام
بدی زدی همه ی اطلاعاتشو پاک کردی...
نگاهش کرد وگفت:یادت رفته برادر من؟...
هومن نیم نگاهی بهش انداخت و گفت:نخیر یادم نرفته...لازم هم نیست یادم بندازی...از قصد که نکردم..دستم خورد
به یه دکمه و همه اش پاک شد...
پرهام گفت:اره خب...تو که راست میگی...کیه که دروغ میگه..تو میدونی؟
هومن گفت:نه من از کجا بدونم؟ولی اونی که راست میگه رو می شناسم دقیقا کنارت نشسته...خوب ببین..
پرهام لبخند کوچیکی زد و سرش را تکان داد...


نزدیک به نیم ساعت بود که فقط داشتم می دویدم...دیگه نا نداشتم....سرجام وایسادم ودامن لباسمو ول کردم روی پام و خم
شدم...
قفسه ی سینه ام درد گرفته بود..از بس نفس نفس زده بودم دهانم خشک شده بود....
صاف وایسادم و دستمو گذاشتم روی سینه ام...به اطرافم نگاه کردم...رو به روم یه سربالایی کم شیب بود که دور تا
دورش هم درخت بود و هم خونه و خیلی خیلی هم خلوت بود...
یاد خونه ی مادربزرگ شیدا افتادم توی دستامو نگاه کردم ولی اثری از کاغذی که ادرس روش یادداشت شده بود
نبود...توی کیف دستیه سفید و کوچیکمو نگاه کردم ولی ادرس اونجا هم نبود...
وای یعنی گمش کرده بودم؟حالا باید چکار می کردم؟بدون ادرس کجا برم؟..
همین طورداشتم با نگرانی با خودم حرف می زدم که از پشت صدایی شنیدم..برگشتم.
وااای خدا...از ترس چشمام گرد شد و عقب عقب رفتم...3 تا مرد قد بلند که لبخندای زشت و شیطانی روی لباشون
بود..
یکیشون گفت:به به بچه ها ببینید امشب خدا چه حوری برامون فرستاده...ای جانمی...
هر سه تاشون اومدن جلو که من هم با بی رمقی و وحشت به عقب برگشتم تا از دستشون فرار کنم ولی اونا دوره ام
کردند.
تیپاشون عجق وجق بود...از تیپ و قیافهشون می شد فهمید که ادمای درستی نیستند...از زور ترس داشتم سکته
می کردم.کوچه هم خلوته خلوت بود...
خواستم جیغ بکشم که با داد اولم یکیشون اومد جلو و از پشت بغلم کرد وجلوی دهنمو گرفت..داشتم قبض روح
می شدم...
کنار گوشم با لحن چندش اوری گفت:انقدر جیک جیک نکن خوشگله...امشب ماله مایی...مگه میذاریم به همین
راحتی از پیشمون بری؟..
دست کثیفشو از روی شنل کشید به بازوم و هی قربون صدقه ام می رفت .گریه ام گرفته بود ولی نمی خواستم
جلوشون ضعیف به نظر برسم..اونجوری زودتر به هدفشون می رسیدند...
شروع کردم به دست وپا زدن...لگد محکمی به ساق پاش زدم که اونم با ناله ای از درد ولم کرد وپاشو چسبید..
من هم داد زدم:کمک..توروخدا یکی کمکم کنه.
رو به اونا گفتم:برید گمشید اشغالا..چی از جونم می خواید؟
یکی دیگشون از توی جیبش یه چاقو در اورد و اومد طرفم...اشک صورتمو خیس کرده بود عقب عقب رفتم که
اون یکی از پشت منو گرفت و اولین کاری که کرد جلوی دهانمو محکم گرفت تا جیغ نکشم..اونی که چاقو دستش
بود اومد جلو و با لبخند زشتی توی چشمام زل زد...
جلوم وایساد و دستموگرفت و کشید سمت خودش...شنل از روی دستم کنار رفت...شونه ی برهنه ام افتاد
بیرون..بی صدا جیغ می کشیدم و ناله می کردم..اون مرد هم با بدجنسیه تمام چاقوشو توی دستاش تکون داد و
اورد سمت شونه ام...صورتشو به شونه ام نزدیک کرد ودر حالی که بو می کشید چشماشو بست و گفت:اوممم چه
پوست لطیفی هم داری خوشگله من...ولی حیف که باید یه کوچولو روشو برات نقاشی کنم...مثله اینکه با زبون
خوش رامه ما نمیشی پس باید جور دیگه ای حالیت کنم...
چاقوشو اورد جلو از ترس داشتم می لرزیدم...تیزیه چاقو رو روی بازوم و شونه ام حس کردم...درد و سوزش بدی
توی شونه ام پیچید...بلند جیغ کشیدم ولی چون جلوی دهانمو گرفته بود صدام توی گلوم خفه شد و هق هقم بیشتر
شد...
اون مرد خودشو کشید کنار تو صورتم خیره شد و نگاه بدی بهم کرد وگفت:حالا خوشگل تر شدی عزیزم...این
چندتا خراش برات درس عبرتی میشه که دیگه دست رد به سینه ی شهرام و دارو دسته اش نزنی..
به دوستاش اشاره کرد و گفت:بچه ها بیاریدش تو ماشین...
اونا هم داشتن منو به زور می بردن به طرف ماشینشون که از پشته سر صدای کشیده شدن لاستیکای ماشینی رو
شنیدم...همه برگشتن و عقبو نگاه کردن...
به نظرم ماشین عروس بود اخه با گل و ربان تزیین شده بود...کم کم داشتم روی دستای اون مرد بیهوش
می شدم..
درهای جلوی ماشین باز شد و دو تا مرد جوون ازش اومدن پایین و اومدن جلوی ماشین وایسادن...چون توی
تاریکی بودند صورتاشونو نمی دیدم.
اونی که منو گرفته بود اروم ولم کرد واز پشت دستامو محکم گرفت ...اونی که با چاقو زخمیم کرد رفت جلوی من
ایستاد و به اونا نگاه کرد..
با زور کمی که برام مونده بود می خواستم دستامو از توی دستای اون مرد در بیارم ولی هیچ جوری ولم
نمی کرد...
برگشتم سمتش و هلش دادم عقب ولی باز ولم نکرد و خواست بزنه توی صورتم که سرمو برگردونمو دستشو گاز
گرفتم که اون هم با ناله دستامو ول کرد.
منم دامن لباسمو گرفتم بالا و دویدم به طرف اون دوتا..نمی دونم چرا ولی احساسم می گفت می تونم بهشون اعتماد
کنم...
*******
ماشین توی سرازیری افتاده بود که صدای جیغ دختری رو شنیدند...هومن به پرهام اشاره کرد که سرعتشو کم
کنه...
پرهام سرعت ماشینو کم کرد و رو به هومن گفت:تو هم شنیدی؟
هومن سرش را تکان داد و گفت:اره...انگار صدای جیغ بود...ارومتر برو..
-باشه...
کمی جلوتر دختری را دیدند که لباس عروس به تن داشت و سه نفر که از ظاهرشان می شد به راحتی فهمید اراذل
و اوباش هستند داشتند او را به زور به طرف ماشینشان می بردند...
هومن گفت:نگه دار پرهام...
پرهام با جدیت گفت:ولش کن..برامون دردسر میشه.
هومن نگاهش کرد وگفت:دقیقا توی این موقعیت اینو از کجات گفتی برادر من؟...یه دخترو دارن می دزدند تو به
فکر دردسرشی؟...بپر پایین ...
پرهام کلافه نگاش کرد وگفت:باز تو شدی سوپرمن و منم جورکشه تو؟...
هومن در ماشینو باز کرد وگفت:پیاده شو امشب یه نمه دلم هوس کتک کاری کرده بود خداروشکر جور شد...داشتم
عقده ای می شدم جون پرهام..یه 6 ماهی هست باشگاه نرفتیم.
پرهام نفسش را با فوت بیرون داد و سرش را تکان داد:از دسته تو هومن...
او هم بعد از هومن پیاده شد و هر دو جلوی ماشین ایستادند...
ان 3 نفر هم همراه فرشته روبرویشان ایستاده بودند که فرشته بعد از گاز گرفتن دست اون مرد به طرف پرهام و
هومن دوید...
همان مردی که او را با چاقو زخمی کرده بود هم پشت سرش دوید ولی فرشته سریع پشت پرهام مخفی شد و با
هق هق بازوی او را چسبید...از زور ترس نمی توانست حرف بزند ... فقط می لرزید و گریه می کرد.
پرهام با اخم برگشت به طرف همون مردی که چاقو دستش بود وداد زد:شماها با این خانم چکار دارید؟
اون مرد که اسمش شهرام بود پوزخند زد وگفت:به تو چه؟زنمه...حالا که فهمیدی راهتو بکش برو..
هومن با اخم گفت:ااااا نه بابا...از کی تا حالا دامادا با تیپ اراذل و اوباش عروسشونو می برن خونشون؟لابد تازه
مد شده ما بی خبریم.راستی اقایون هم ساقدوشاتن؟
و به دوستانه او اشاره کرد و خندید....
شهرام خنده ی زشتی کرد وگفت:این فضولی ها به شما نیومده اقا خوش تیپه...حالا هم برید پی کارتون بچه سوسولا
و تو کار مردم هم دخالت نکنید.
بعد رو به فرشته گفت:عزیزم بیا اینجا دیگه مزاحم اقایون نشو...
فرشته با ترس بیشتر بازوی پرهام را فشار داد وگفت:خفه شو عوضی...کی گفته تو شوهر منی؟...
رو به ان دو گفت:به خدا اینا مزاحمم شدند...می خواستن منو به زور سوار ماشینشون بکنند...تورو خدا کمکم
کنید...
التماس امیز توی چشمای پرهام و هومن خیره شد...
شهرام چاقویش را توی دستانش تکان داد و گفت: دیگه داری زیادی زر زر می کنی...یه کاری نکن همینجا
نفله ات کنم.
هومن به طرفش حمله کرد که پرهام دستش را گرفت وگفت:نه هومن..صبر کن.
هومن سرجایش ایستاد و حرکتی نکرد.پرهام رفت جلو و با اخم غلیظ و لحن جدی و خشکی که مختص به خودش
بود گفت:یا همین الان می زنید به چاک یا کاری می کنم که دیگه تا اخرعمرتون نتونید قدم از قدم بردارید...
شهرام و دارو دسته اش بلند زدند زیر خنده ...
شهرام گفت:بچه سوسول داری مارو تهدید می کنی؟...هنوز از مادرزاده نشده جوجه...
باز خنده ی زشتی کرد که پرهام با خشم دستش را مشت کرد و غرید:بسیار خب...من بهتون مهلت دادم که برید و
گورتونو گم کنید ولی خودتون نخواستید...حالا دیگه هر بلایی سرتون بیاد پای خودتونه...
به هومن اشاره کرد و هر دو به طرف ماشین رفتند. پرهام در ماشین را باز کرد و رو به فرشته گفت:خانم شما
بنشینید تو ماشین و به هیچ عنوان هم از ماشین پیاده نشید..
فرشته نگاه مرددی به او انداخت و کلاه شنلش را پایین تر کشید و شنلش را روی شانه اش مرتب کرد..
دستش به شدت می سوخت و قسمتی از لباسش هم خونی شده بود.با بی حالی روی صندلی نشست و پرهام هم در
ماشین را بست...
هومن و پرهام هر دو کت هایشان را از تن در اوردند و از پنجره ی ماشین به داخل انداختند و رو به ان سه نفر
ایستادند...
اونی که در ماشین رو برام باز کرد همراه اون یکی هر دو کت هاشونو انداختن تو ماشینو رفتن جلوی اون 3 نفر
اوباش وایسادن..
هر دو قدبلند بودند و هیکل خوبی هم داشتند.فقط می دونستم اسم یکیشون هومنه ولی اسمه اون یکی رو
نمی دونستم چیه.
یکی ازاون اراذل همونی که اسمش شهرام بود با چاقوش به طرف هومن حمله کرد که اون هم دستشو تو هوا
گرفت و یه چرخ زد ودستشو پیچوند و نقشه زمینش کرد و با زانو نشست روی سینه اش و چندبار با مشت کوبید
تو صورتش.
به خاطر خونی که ازم رفته بود چشمام سیاهی می رفت و چشمام اروم اروم داشت بسته می شد.حالم اصلا خوب نبود...اروم چشمامو باز وبسته کردم...
اون یکی که اسمشو نمی دونستم خیلی ماهرانه به اون دوتا ضربه می زد و باهاشون درگیر شده بود یکی ازاون
قلدورا از پشت بازوهاشو محکم گرفت و اونی که تا چند لحظه قبل داشت ازش کتک می خورد روبه روش وایساد
و با لبخند زشتی نگاش کرد...
هر چی تقلا می کرد نمی تونست خودشو خلاص کنه...مرتیکه ی عوضی با حرص چند تا مشت زد توی
شکمش که اون هم خم شد و اون اشغال هم تا خواست با زانوش بزنه توی صورتش که هومن از
پشت گرفتش و دستشو پیچوند...و با زانوش زد توی کمرش که اون عوضی هم یه داد بلند زد و افتاد رو
زمین.
اونی که همراه هومن بود هم با ارنجش زد توی شکم طرف و برگشت و دستشو
مشت کرد و محکم زد توی گردنش که اون هم نقش زمین شد....
شهرام یه نگاه به دوتاشون کرد معلوم بود از اون دوتا قلدورتره وقتی دید اوضاع خوب نیست پا به فرار
گذاشت...
تمام مدت با ترس و وحشت به جداله بین اون 5 نفر نگاه می کردم..احساس ضعف می کردم..دیگه حالی برام
نمونده بود... چشمام یواش یواش بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم...
*******
پرهام نوک انگشتش را به گوشه ی لبش کشید...
هومن گفت:لبت پاره شده...لباسامونم فقط به درد دوره گردا می خوره...همه اش جرواجر شده...انگار وسط یه گله
سگ افتادیم و اونا هم تا تونستند ازمون استقبال کردن...با این حال عروسی بی عروسی برادر من..
نفس راحتی کشید وادامه داد:اخییییییییش قربونه خدا برم این موقعیتو برامون جور کرد لااقل به نفعه منو ماشین
نازنینم شد...
پرهام لبخند زد که با احساس درد و سوزش گوشه ی لبش اخم ملایمی کرد و گفت:خیر سرت مهندسه این
مملکتی...اخه چرا انقدر دنبال شر و دردسری؟...
هومن اخماشو جمع کرد و به پرهام نگاه کرد. بعد صورتشو برگردوند و در حالی که به گوشه گوشه ی پیراهنه
پاره پوره شده اش نگاه می کرد گفت:بی خیال داداش.مثلا تو که دکتری بچه ی ارومی هستی؟..اینکه امشب جونه
اون دخترو نجات دادیم کجاش شر بود؟
پرهام گفت:نه اون که شر نبود...به نظرم کارمون هم خیلی درست بود ولی اینکه تا دو تا قلدور می بینی کتت رو
می کنی ومیافتی جلو رو میگم...
هومن خنده ی کوتاه کرد وگفت:نه اینکه تو هم وایسادی کنارو مثله بچه مثبتا منو نگاه می کردی...کی بود رفته
بود جلوشونو واسشون سخنرانی می کرد؟اوه اوه خدایش چه تهدیدی هم کردیا...به جای اونا من گرخیدم داداش...
زد زیر خنده که یهو خنده از روی لباش محو شد...
پرهام که با لبخند کوچیکی نگاهش می کرد گفت:چی شد گشنه ات بود خنده اتو خوردی؟
هومن با کف دست زد به پیشونیشو گفت:وااااای من و تو اینجا وایسادیم داریم چرت و پرت تحویله هم میدیم اونوقت
اون دختره بدبخت تو ماشینه....ای بابا اخه چرا از اون غافل شدیم؟
پرهام با شنیدن این حرف با نگرانی به داخل ماشین نگاه کرد...اثری از فرشته نبود...
پرهام گفت:فکرکنم رفته....توی ماشین نیست.
با زدن این حرف به هومن نگاه کرد.هومن هم به او نگاهی انداخت و هر دو به طرف ماشین دویدند..
هومن روی صندلی عقب را نگاه کرد و با نگرانی رو به پرهام گفت:پرهام دختره بیهوش افتاده رو
صندلی...لباساش هم خونیه...چکار کنیم؟
پرهام در ماشین را باز کرد و خودش را داخل کشید و دست فرشته را در دست گرفت و نبضش را گرفت...
روبه هومن گفت:هومن اون جاکلیدیتو که چراغ قوه داره رو بده..زود باش.
هومن جاکلیدیش را در اورد و به پرهام داد ...
چراغ را روشن کرد و روی چشمان فرشته انداخت و اروم پلکش را از هم باز کرد و نور چراغ را روی چشمش
چرخاند...
هومن گفت:زنده است؟...
پرهام از ماشین بیرون امد و گفت:اره...ولی حالش اصلا خوب نیست...حسابی ضعف کرده...تو با فرهود تماس
بگیر و بگو مشکلی پیش اومده و میریم خونه بعد من ماشینو میدم به یکی براش ببره...باید هر چه زودتر بریم
خونه...اون حالش خوب نیست...
هومن سرش را تکان داد و گفت:باشه...الان بهش زنگ می زنم.
هر دو داخل ماشین نشستند...پرهام پشت فرمان نشست و پایش را روی گاز فشرد و هومن هم با فرهود تماس
گرفت و گفت که مشکلی برایشان پیش امده و ماشین را برایش می فرستد...
وقتی قطع کرد با اخم به پرهام نگاه کرد...
پرهام گفت:چیه؟چرا دمقی؟
هومن به روبه رویش نگاه کرد وگفت:دلم برای ماشینم می سوزه...برای یه لحظه خوشحال شدم که دیگه امشب در
امانه ولی شانسو می بینی توروخدا؟...
پرهام گفت:تا تو باشی دیگه ماشینتو به کسی قرض ندی...
هومن با حرص گفت:من دیگه غلط بکنم از این غلطا بکنم...
پرهام به هومن که زیر لب به خودش لعنت می فرستاد و حرص می خورد نگاه کرد و خندید... ولی هومن
نگاه خطرناکی به او انداخت که خنده از روی لبان پرهام محو شد..
پرهام در حالی که به جاده خیره شده بود گفت:خیلی خب ماشینتو که به من ندادی اینجوری نگام می کنی....برو
یقه ی فرهودو بچسب...
هومن گفت:اونم به موقعش...اگر ماشینمو همین جوری که بهش میدم تحویلم نده بدجور حالشو می گیرم..فقط بشینو
تماشا کن..بیخودی که اسمم مهندس هومن بزرگ نیا نیست داداش دکی پرهام بزرگ نیا جان...
پرهام خندید و سرش را تکان داد و چیزی نگفت...


پرهام ماشین را جلوی خونه نگه داشت...
هومن پیاده شد و به طرف در رفت و بازش کرد.
با دست اشاره کرد تا ارام وارد شود...
پرهام ماشین را گوشه ای از حیاط پارک کرد و از ان پیاده شد...
هومن در را بست و به طرفش دوید...
کته هومن را به دستش داد وگفت:تو برو تو و زودتر به نسرین خانم سفارش بکن...می شناسیش که...راستی یه
زنگ هم به فرشاد بزن بگو بیاد ماشینو ببره بده به فرهود...
هومن کت را تنش کرد وگفت:باشه فقط صبر کن اینو درست و حسابی تنم کنم که نسرین خانم لباسه تیکه پارمو
نبینه که اگر ببینه درصده سکته کردنش خیلی بالاست...
رفت توی خونه و پرهام هم کته خود را به تن کرد و در عقب ماشین را باز کرد و خم شد...نیم تنه اش داخل ماشین
بود...دست فرشته را گرفت و دور گردنش انداخت و یک دستش را دور کمر فرشته حلقه کرد و او را از ماشین
بیرون اورد و روی دست بلندش کرد و رفت تو خونه...
هومن داشت برای نسرین خانم توضیح می داد که نسرین خانم با دیدن پرهام هراسان جلو امد و در حال
برچسب ها: دنیای رمان - رمان فرشته من fereshteh27 , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , رمان عشق و احساس من (fereshteh27)(کامل شده) - ر..مثل رمان , رمان خوانها , رمان خانه , NOVEL , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/30 تاریخ
کد :57706

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا