تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته من (فصل سوم)



نگام کرد وگفت:مگه نمی خوای بری؟
اه لعنتی..حالا هی اینو میگه...سرمو تکون دادم..
گفت:خیلی خب..پس بذار باندو عوض کنم بعد برو..مطمئن باش کسی هم جلوتو نمی گیره...
مشکوک نگاهش کردم وگفتم:شما که تازه پانسمانش کردید فکرکنم هنوز زود باشه بخواید عوضش کنید...
نگام کرد وگفت:زخمت اگر زود به زود پانسمانش عوض بشه زودتر هم خوب میشه...حالا دراز بکش...
با پرخاش گفتم:نمیخواد...همین جوری راحت ترم...
با جدیت اخم کرد وگفت:من کاری به راحتی یا ناراحتیت ندارم..من کاره خودمو می کنم پس دراز بکش...
با شک نگاهش کردم ولی اون خیلی جدی نگام می کرد...چاره ای نداشتم...بنابراین به حرفش گوش کردم و اروم
روی تخت دراز کشیدم..
-بسیار خب..حالا دکمه هاتو باز کن...
گنگ نگاش کردم وگفتم:چی؟...اخه چرا؟
لبخنده نصفه نیمه ای زد وگفت:نمیدونم خودت چی فکر می کنی؟...
تازه یادم افتاد چی گفتم...ای وای فرشته از دسته تو...این خودش شکارچیه سوژه هست تو هم تند تند سوتی بده
دستش...
اخم کمرنگی روی پیشونیم نشوندم و رومو ازش برگردوندم...
-بازش می کنی یا بازش کنم؟...
سریع نگاهش کردم:نخیر..خودم بلدم..لازم نکرده...
1 دکمه رو باز کردم...ولی یقه ام کامل باز نمی شد تا بتونه پانسمان رو عوض کنه..
گفت:یکی دیگه هم باز کن...
با شک و تردید نگاهش کردم..راستش اگر تا دوتای دیگه باز می کردم سینه ام کامل معلوم می شد..درسته دکتره
ولی من روم نمی شد...
1 دکمه ی دیگه باز کردم...خدا رو شکر انقدر باز شد که اون بتونه کارشو انجام بده...اونم دیگه چیزی نگفت.
دستکش دستش کرد و یقهمو باز کرد بعد با قیچی اروم اروم باند رو قیچی کرد...نگاهه خیره اش روی زخمام بود
ولی من مرتب مسیره نگامو منحرف می کردم تا یه وقت روی صورتش ثابت نمونه...
ولی با حسه سوزشی که روی شونه ام احساس کردم جیغ خفیفی کشیدم و ناخداگاه با دستام موچ دستشو گرفتم...
-ای..ای...چکار می کنی؟...خیلی می سوزه...
ولی اون همچنان مشغوله کارش بود گفت:اروم باش...دارم با محلول شست شوش میدم اینجوری زخمت زودتر
خوب میشه...
با ناله توی صورتش نگاه کردم و گفتم:تو رو خدا اروم تر....خیلی می سوزه...وای....
-الان تموم میشه صبر کن...
هنوز متوجه نشده بودم که با دستام دارم موچ دستشو فشار میدم...وقتی داشت با باند روی زخممو می بست تازه
متوجه دستام شدم...
فکرکردم متوجه نشده اخه تمامه مدت حواسش به کارش بود...بدونه اینکه ضایع بازی در بیارم دستامو
برداشتم....
همین که دستمو برداشتم نگاهه عسلیشو دوخت توی چشمامو لبخند زد...
صورتمو برگردوندم اون هم چسبه روی باندو زد و دستشو کشید عقب...
دستکششو در اورد و گفت:خیلی خب تموم شد...
روی تخت نشستم و دکمه ی لباسمو بستم:ممنون...
هنوز همون لبخند روی لباش بود:قابلی نداشت....حالا می تونی بری...ولی قبلش یه چیزی می خواستم بگم...
منتظر نگاهش کردم...
لوازمشو گذاشت توی کیفش و رفت روی صندلی نشست...دستاشو توی هم گره کرد و خیلی جدی نگام کرد...
-اول میخواستم بابت رفتارم و حرفایی که زدم...ازتون بخوام به دل نگیرید چون با قصد و قرض اون حرفا رو
نزدم...دوم اینکه...من حرفاتونو باور کردم و میخواستم بهتون بگم که اگر...فعلا جایی رو ندارید..می تونید اینجا
بمونید...ولی تا زمانی که تصمیمتونو بگیرید...
به هر حال خودتون تصمیم گیرنده هستید که بمونید یا برید...بیرون از اینجا اگر سرپناهی نداشته باشید برای دختره
جوانی چون شما هیچ مناسب نیست و من پیشنهاد می کنم تا وقتی تصمیمتونو نگرفتید که بر می گردید پیش
خانوادهتون یا قصده دیگه ای دارید اینجا بمونید...و برای راحتیتون هم می تونید توی همین اتاق بمونید...این
اتاق...
با حسرت نگاهش را دور تا دوره اتاق چرخوند و گفت:برای من پر از خاطره است...
بعد انگار که به خودش اومده باشه باز رنگ نگاهش جدی شد وگفت:به هر حال خودتون می دونید...من شما رو
مجبور به کاری نمی کنم...
داشتم به حرفاش فکر می کردم...پر بی راه هم نمی گفت...ولی من می خواستم برم پیشه شیدا...
ولی اون که مادربزرگش مریضه و خودش هم درگیره اونه و نمی تونه پیشه من باشه...
پس چکار کنم؟..
نگاهش کردم..منتظر چشم به من دوخته بود...
گفتم:میخوام روی این پیشنهاد فکر کنم...اشکالی که نداره؟
ابروشو انداخت بالا و گفت:نه...چه اشکالی؟...من تا شب ازتون جواب میخوام...باشه؟
سرمو تکون دادم و گفتم:باشه...
از جاش بلند شد وکیفشو برداشت و به سمته در رفت...
قبل از اینکه از اتاق بره بیرون گفت:به هر چی احتیاج داشتی به نسرین خانم بگو...فعلا...
سرموبه نشانه ی تایید تکون دادم و اون هم از اتاق رفت بیرون...
*******
شماره ای که سهیلا خانم بهم داده بود رو گرفتم..
بعد از چندتا بوق صدای شیدا رو از اونور خط شنیدم..
-الو بفرمایید...
-الو سلام شیدا منم فرشته...
شیدا با صدای بلندی گفت:فرشته تویی؟کجایی تو دختر؟میدونی چقدر نگرانت شده بودم؟...
-شرمنده ام خواهری...به خدا نتونستم..قضیه اش مفصله...
-بگو می شنوم..چی شده؟کجایی؟حالت خوبه؟
براش همه چیزو تعریف کردم وقتی حرفامو شنید گفت:حالا میخوای چکار کنی؟...ظاهرا مامانم همه چیزو بهت
گفته...اونا دنبالتن...باباتو که می شناسی؟
-میدونم..خودم هم خیلی نگرانم...
-میای اینجا؟...
-نه نمی تونم...
-چرا؟
-به دودلیل...اول اینکه مادربزرگت الان حالش خوب نیست و حضوره من مزاحمت ایجاد می کنه...دوم اینکه پدرم
حتما خونه ی مادربزرگت رو هم پیدا می کنه و اونجا هم میاد....
-چه مزاحمتی عزیزم؟میدونی که مادربزرگم چقدر دوستت داره؟ولی خب...با دلیله دومت موافقم...حالا میخوای
چکار کنی؟
-نمیدونم...دو راه بیشتر ندارم..یا اینکه برگردم که این هم غیره ممکنه چون نه میخوام بمیرم و نه زنه اون پیرمرد
بشم...و راهه دوم هم اینه که...فعلا همین جا بمونم.
شیدا کمی سکوت کرد وگفت:فرشته تو چطوری می تونی به اونا اطمینان کنی؟به هر حال اونا غریبه هستن و تو
هم نمی شناسیشون..درسته بهت کمک کردن ولی تو که شناختی روی اونا نداری...تو خوشگلی و اونجا هم دو تا
مرده جوون زندگی می کنه فکر نکنم اینم کاره درستی باشه...
-میدونم شیدا..به خدا دلیله دودلیم هم همینه...نمی تونم با وجوده اون دوتا اینجا بمونم....ولی چاره ی دیگه ای هم
مگه دارم؟..
به شوخی گفتم:درضمن اونا هم خوشگلن ...پس باید بیشتر مواظبه خودشون باشن و از من بترسن؟
شیدا خندید وگفت:نه ولی اگه خوشگلن پس تو باید ازشون بترسی چون اینجور پسرا خوشگل پسندن...
با نگرانی ادامه داد:فرشته حالا که میخوای اونجا بمونی پس خیلی مواظبه خودت باش...با من هم در تماس
باش..باور کن نگرانتم..
-میدونم عزیزم..در اینکه تو خیلی مهربونی و همیشه هوامو داشتی شکی نیست...باشه...ممنونم که به فکرمی...
-من همیشه به فکرت هستم..تو منوفراموش نکنی؟...
-نه خواهری...شیدا که فراموش شدنی نیست...
-ممنونم...پس باز هم سفارش نکنم...خیلی خیلی مواظبه خودت باش وسعی کن با اون دوتا هم تنها نباشی...بیشتر
برو پیشه همون خانم که گفتی اسمش نسرین خانمه...
خندیدمو گفتم:باشه مامان بزرگ...
اون هم خندید و گفت:اره به خدا یه لحظه همچین حسی بهم دست داد..حسه مامان بزرگا رو..
-خیلی گلی...کاری نداری؟...
-نه عزیزم...پس با من در تماس باش..خدا نگهدار..
-باشه شیدا جون...خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و به فکر فرو رفتم...
از اینجا به بعدو باید چکار کنم؟
شیدا راست می گفت با وجوده پرهام و هومن من خیلی سخت می تونم اینجا بمونم...
به هر حال کاره درستی نبود...باید یه فکری هم برای این موضوع می کردم...


سر میز شام بودیم..پرهام و هومن هم اونطرفه میز با فاصله از من نشسته بودن و شامشونو می خوردن..
نسرین خانم کنارم نشسته بود و مرتب تو بشقابم غذا می ریخت و می گفت:بخور مادر یه کم جون بگیری....همه
اش دوپاره استخونی...اینجوری که نیمشه..بخور مادر...
هم خجالت می کشیدم و هم از اینکه پرهام بخواد ازم چیزی بپرسه و جواب بخواد استرس داشتم...
خدایش نمی دونستم باید چکار کنم تو دلم خد ارو صدا می کردمو ازش کمک می خواستم...
من زودتر از همه کشیدم کنار وبعد از من نسرین خانم و بعد پرهام و هومن...
خواستم به نسرین خانم توی جمع کردن ظرفا کمک کنم ولی مگه میذاشت؟اخرش هم حریفش نشدم و نشستم سره
جام...
پرهام دستاشو گذاشت رو میز و اول یه نگاه به هومن کرد و بعد رو به من گفت:فرشته خانم...فکراتونو کردید؟
داشتم با انگشتام بازی می کردم که با زدنه این حرف از جانبه پرهام سرمو بلند کردم و نگاهش کردم...
کمی مکث کردم و در اخر گفتم:بله...
هومن گفت:نتیجه؟...
بهش نگاه کردم..صورتش کاملا جدی بود ولی نگاهش...
گفتم:خب من...می دونید؟..من..چطور بگم؟...
پرهام گفت:تردید دارید؟
دستامو گذاشتم روی میزو بهشون خیره شدم وسرمو تکون دادم...
هومن گفت:چرا؟..تردیدتون از چیه؟...
نگاهه کوتاهی بهش انداختم و به پرهام نگاه کردم...اون هم خیلی جدی دستاشو روی میز توی هم گره کرده بود و
منتظر نگام می کرد...
دوباره به هومن نگاه کردم وگفتم:من...من یه دخترم و اخه...چطوری بگم؟...اینجا...
یه دفعه پرهام کلاممو برید وگفت:بله درسته..من درکتون می کنم...میدونم چی میخوای بگی...تو اینجا معذبی و اون
هم به خاطره حضوره من و هومنه درسته؟
هاج و واج نگاهش کردم..چه زود می گیره هاااااااا...افرین...خدا هر چی میخوای بهت بده کارمو راحت
کردی..نمی دونستم باید چطوری اینو بهشون بگم تا ناراحت نشن...
هومن با تعجب گفت:فرشته خانم..پرهام درست میگه؟یعنی شما به خاطره ما اینجا معذب هستید؟
با شرمندگی نگاهش کردم...اون برعکسه پرهام به نظرم اخلاقش بهتر بود و هیچ حس بدی هم نسبت بهش
نداشتم..نمی دونم چرا...
گفتم:بله درسته..ولی نه به اون منظور که چون شما و اقا پرهام توی این خونه هستید من مجبورم کنار بیام..من از
اینجا میرم..اینجوری مزاحمتون هم نمیشم..
همه سکوت کردن..حتی نسرین خانم هم ظرفا روتوی سینک ول کرد و اومد کنارم نشست...
دستشو گذاشت روی دستمو گفت:دخترم این چه حرفیه؟..باور کن این دوتا مثله پسرای خودم هستند فقط هومن
گاهی شیطنت می کنه ولی هیچی توی دلش نیست...دلش پاکه...حرفاشو به دل نگیر..
توی دلم پوزخند زدمو گفتم:من از هومن و حرفاش گله ای ندارم برعکس از این اخلاقش خیلی هم خوشم میاد ولی
از دسته پرهام حرصی هستم با این اخلاقه خشک و سردش...کلا از حضوره پسرا معذب بودم..چکار کنم؟دسته
خودم نبود دیگه..به هر حال این کار درست نبود که من با اونا توی این خونه بمونم...وای نه هیچ جوری تو کتم
نمی رفت...
فقط تونستم در جوابه نسرین خانم لبخند بزنم و سرمو بندازم پایین..چی بهش می گفتم؟خودم هم نمی دونم...
هومن خندید وگفت:دست شما درد نکنه نسرین خانم...حالا فرشته خانم فکر میکنن من از اوناشم..
نسرین خانم هاج و واج نگاهش کرد گفت:از کدوماش مادر؟من که چیزی نگفتم؟
هومن گفت:بی خیال نسرین خانم...ولی با نیمه ی دومه حرفت موافقم...
رو به من ادامه داد:به جونه پرهام نه به مرگش من انقدر مهربون و دل پاکم که نگو...میگی نه از نسرین خانم
بپرس..اون که دروغ نمیگه...
لبخند زدمو ومستقیم نگاهش کردم..یه کم توی چشمام زل زد و نمیدونم چی شد که لبخند از روی لباش کم کم محو
شد و بعد اروم از جاش بلند شد و با صدای گرفته ای گفت:با اجازه ی همگی..من برم اتاقم یه کم کار دارم...
دیگه نگام نکرد و سریع رفت توی اتاقش...
نسرین خانم به پرهام نگاه کرد وگفت:وا مادر..من که حرفی نزدم انگار بچه ام ناراحت شد ...
پرهام لبخنده ماتی زد و گفت:نه نسرین خانم..اون از حرف شما ناراحت نشد..می شناسیدش که...ازهیچ کدوم از
کاراش نمیشه سر دراورد...فعلا کاریش نداشته باشید..بعد خودم باهاش حرف می زنم.
-باشه مادر..به هر حال شما جوونا حرفه همو بهتر می فهمید.
من هم از این کاره هومن تعجب کرده بودم چرا وقتی به چشمام نگاه کرد حالتش عوض شد؟...یعنی از چیزه
دیگه ای ناراحت شد یا من ناراحتش کردم؟ولی من که چیزی نگفتم؟...ای بابا...
پرهام صدام کرد که با یه تکون به خودم اومدم...
-بله..
پرهام مشکوک نگام کرد وگفت:حالتون خوبه؟...
سرمو تکون دادمو نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:بله.من خوبم..ببخشید متوجه نشدم چیزی گفتید؟
پرهام گفت:شما از اینجا میرید...
بهت زده نگاهش کردم..یعنی داشت بیرونم می کرد؟..
پرهام ادامه داد:من شما رو می برم به یه جای امن...جایی که می تونید تا هر وقت خواستید اونجا بمونید.

این چی داره میگه؟...وای خدا میخواد منو کجا ببره؟ اصلا من چطوری بهش اعتماد کنم؟
من من کنان در حالی که از این حرفش متعجب بودم گفتم:شما ..یعنی...اخه چی دارید میگید؟منو کجا می برید؟
پرهام کی به جلو خم شد و چشمای عسلیشو کمی ریز کرد و گفت:مگه نمی خوای فعلا یه سرپناه داشته باشی تا
دسته نامادریت بهت نرسه؟
-خب..چرا...همینو میخوام..ولی چطوری؟
به پشتی صندلیش تکیه داد وگفت:اونو بعد می فهمی..من شما رو می برم جایی که هیچ پسره جوونی اونجا نیست و
شما می تونی مدتی رو اونجا بگذرونی تا بعد تصمیمتو بگیری.فردا صبح حرکت می کنیم.
بعد از زدن این حرف از جاش بلند شد و نگاهی جدی ولی خاص وخیلی جذاب بهم انداخت و گفت:مسیرمون
طولانی نیست..درضمن می تونید به من اعتماد کنید..مطمئن باشید قصدم اون چیزی نست که شما دارید بهش فکر
می کنید...شب خوش..فعلا...
رو به نسرین خانم گفت:از بابت شام ممنونم نسرین خانم..شبتون بخیر...
نسرین خانم از جاش بلند شد و در حالی که ظرفای باقی مونده رو از روی میز جمع می کرد گفت:نوش جانت
پسرم...شبت بخیر..
پرهام نگاهه کوتاهی بهم انداخت و بعد پشتشو کرد به منو رفت سمته اتاقه هومن...
ولی من هنوز داشتم به اون نگاهه مغرور که پر از معنا بود فکر می کردم لحنش یه جوره خاصی بود...
وای خدا..یعنی از کجا فهمید من دارم به چی فکر می کنم؟
یه دستمو کشیدم به صورتم...یعنی انقدر ضایع بازی در اوردم؟نکنه قیافه ام زیادی تابلو شده؟..
یاده حرفاش افتادم..یعنی میخواد منو کجا ببره؟...خدا به خیر کنه...
فقط نمیدونم چرا به همین راحتی دارم بهشون اعتماد می کنم؟یعنی دلیله این کارم از چیه؟..


پرهام تقه ای به در اتاق هومن زد...در را باز کرد و وارد اتاقش شد..
هومن کلافه دستهایش را لابه لای موهایش فرو برده بود و سرش را در دست گرفته بود و روی تختش نشسته
بود...
با ورود پرهام سرش را بلند کرد...
پرهام نگاهش کرد ولی هیچ تغییری در صورتش ایجاد نشد..
کنار هومن نشست و نفس عمیقی کشید.
به روبه رو خیره شد وگفت:باز یادش افتادی؟تا کی میخوای بهش فکرکنی؟
هومن پوزخندی زد و کلافه از روی تخت بلند شد...
دستانش را به هم زد وگفت:د اخه چطوری؟تو بگو پرهام...الان چندسال می گذره ولی هر وقت یادش میافتم قلبم
اتیش می گیره..اون مرد ولی بهمون خیانت کرد..اون خائن بود...خدایا اخه من چی بگم؟...
پرهام با اخم گفت:باز تو یه جفت چشمه سبز دیدی یادش افتادی؟...د اخه نمیگی این وسط فقط خودتو نابود
می کنی؟چرا عاقلانه تصمیم نمی گیری؟...
هومن با خشم محکم روی میز زد وگفت:نمی تونم..نمیشه...اون لعنتی با اینکه مرده ولی بازم دست از سرم بر
نمیداره..هر شب کابوس می بینم ولی درد و غمامو میذارم توی دلم وبه کسی نمیگم...هر شب با ترس از خواب
می پرم ونمیدونی وقتی می فهمم همه اش خواب بوده چقدر خوشحال میشم و به خاطرش هزاران بار خدارو شکر
می کنم که همه اش خوابه...
اون شیطان بود پرهام تو که باهام بودی تو که میدیدش تو که دیده بودی با من چکار کرد؟...وقتی یادم می افته به
خاطرش معتاد شدم وقتی یادم می افته به خاطرش همه تحقیرم کردن...اقاجون چقدر از دستم حرص می خورد
مامان عطیه هر شب و روز نفرینش می کرد واز دستش حرص می خورد و میدید جگر گوشه اش داره جلوش پر
پر میشه و نمی تونست کاری بکنه...

هومن بغض کرده بود پرهام سرش را پایین انداخته بود و چیزی برای گفتن نداشت...
هومن اشک هایش را قبل از اینکه روی صورتش جاری شوند با دستش پاک کرد وبا بغض غلیظی گفت:من
همه ی اینا رو میدیدم...متوجه ی همه چیز بودم..ولی خودمو زده بودم به بی خیالی...اون زن با زندیگه من و
اقا جون و مامان عطیه وتو و همه ی اعضای خانواده ام بازی کرد...باعث شد اقاجون سکته کنه...اون یه زنه دیو
سیرت بود...به خاطرش..به خاطرش عزیزترین کسمو خدا ازم گرفت...

اشکهایش بی اراده روی صوتش جاری شدند..هیچ تلاشی برای پاک کردنشان نکرد و ادامه داد:وقتی به این دختر
نگاه می کنم معصومیتو توی صورتش می بینم...ولی چشماش برام اشناست..رنگه سبزه چشماش از جنسه اونایی
که دیدم نبوده و نیست..اون خاصه..احساسم میگه فرشته ...چطور بگم؟...اونی که ما فکر می کنیم
نیست...اون...نمی دونم چی بگم..نمی دونم پرهام...کلافه ام..

سرش را بلند کرد وگفت:خدایا..دردمو میذارم توی دلمو دم نمیزنم..ولی خودت شاهد بودی که با بدبختی تونستم از
چنگاله اعتیاد خودمو نجات بدم...مگه چند سالم بود؟...وقتی به زندگی برگشتم درسمو ادامه دادم...شدم یه
هومنه دیگه..اون هومنو کشتموشدم این...ولی حالا..بازهم..با اینکه مرده ولی باز کابوساش دست از سرم
بر نمیداره...اون مادر نبود...اون مادره من نبود...اون زن دیو سیرت بود...سیمین مادره من نبود پرهام اون زن
مادرم نبود...اون زن نابودم کرد..اون مادرم نبود..نبود...
به هق هق افتاده بود..پرهام بغلش کرد و در حالی که صدایش از زوره بغض می لرزید اروم زد پشته هومنو
گفت:اروم باش پسر...خیره سرت مردی..من همه ی اینا رو میدونم..باید بتونی باهاشون کنار بیای...اون رفته اون
دیگه توی زندگیت نیست..اره اون مادرت نبود...پس اروم باش..
هومن سرش را بلند کرد و در چشمانه پرهام خیره شد و گفت:من و تو از یه خونیم..برادرای خونی هستیم...همو
می فهمیم ولی اون زن....
پرهام گفت:ولش کن هومن....من اون هومنی رو میخوام که همیشه شاد بود و سربه سره اینو اون میذاشت...اون
هومن نه این...
هومن پوزخندی زد واز جایش بلند شد...
اشکهایش را پاک کرد و گفت:میدونم...ولی من دردای خودمو دارم پرهام...چکار کنم؟دسته خودم نیست..از وقتی
این دخترو دیدم حالم دگرگون شده...نمیدونم چرا ولی یه احساسی دارم...نه ..نه...
سریع به پرهام که مشکوک نگاهش می کرد نگاه کرد وگفت:نه اونی که تو فکر میکنی نیست پرهام...احساسم از
روی علاقه نیست..ولی نمیدونم چیه...یه حسی میگه اون دختر...توی زندگیم نقش داره..یه نقشه مهم...مسخره
است نه؟...لابد خل شدم..نمیدونم...
پرهام در سکوت نگاهش کرد و چیزی نگفت...ذهنش درگیره حرفهای هومن بود...
*******
امروز قرار بود هومن و پرهام منو ببرن اونجایی که دیشب پرهام درموردش بهم گفته بود...نمیدونم چرا بی دلیل
می ترسیدم...
توی ماشین نشسته بودیم...پرهام جلو بود و هومن هم رانندگی می کرد...نمیدونم چرا اخم کرده بود....پرهام هم
ساکت بیرونو نگاه می کرد..منم از زوره بیکاری به سقف ماشین نگاه می کردم وگاهی هم از پنجره اطرافمو نگاه
می کردم...
هومن اینه رو روی صورتم میزون کرد وگفت:چرا رنگت پریده؟...
پرهام با شنیدن این حرف برگشت سمتم و نگاهه خیرشو دوخت توی صورتم...نمیدونم چرا داغ شدم...اخه هم
هومن نگام می کرد هم پرهام...
گفتم:فکر نکنم..من که چیزیم نیست...
هومن لبخنده کجی زد و گفت:می ترسی؟...
سعی کردم صدام نلرزه:نه..از چی باید بترسم؟
هومن نیم نگاهی به پرهام انداخت و لبخند زد و باز مشغوله رانندگیش شد. در همون حال گفت:از
اینکه...اینجا..توی این ماشین...تنها..با دوتا پسره غریبه...که دارن می برنت ناکجا اباد...اوه اوه...راستشو بخوای
منم بودم می ترسیدم.
با اخم نگاهش کردم..راستش از درون داشتم از ترس پس میافتادما با شنیدن حرفاش حالم بدتر هم شده بود ولی
همه ی سعیمو کردم که به روم نیارم...
جوابشو ندادم ولی با اخم از توی اینه به چشمای قهوه ایه روشنش نگاه کردم اون هم تا اخمامو دید خندید وگفت:حالا
اخم نکن فرشته خانم...نترس من و پرهام از کبریت هم بی خطرتریم...داریم می بریمت یه جای خوب...وقتی
ببینیش ...یه دست مریزاد هم به ما دوتا میگی...
گیج و منگ نگاهش کردم:کی رو ببینم؟...
ابروشو انداخت بالا و گفت:دیگه دیگه...
پرهام با لبخند دوباره برگشت سمتم وگفت:نگران نباش...الان دیگه می رسیم..مطمئنم از اونجا خوشت میاد.
بهش توپیدم:من نگران نیستم...چرا اینطور فکر می کنید؟
پرهام لبخندش تبدیل به پوزخند شد وگفت:اینطور فکر نمی کنم از حرکاتت به راحتی میشه فهمید ..
نگاهی به هومن انداخت که هومن هم چشمکی بهش زد و هر دو با هم گفتن:رنگه رخساره خبر میدهد از سره
درون...
هومن خندید وگفت:بله خانم...رنگت پریده اینو که نمی تونی انکار کنی...ناسلامتی درجواره دکتره این مملکت
هستیم..اونم کارشو خیلی خوب بلده...یه نگاه بندازه تا تهشو می خونه...
از دسته هر دوتاشون حرصم گرفته بود شدیدددددددد...
اگه به من بود و می تونستم یه دستمو فرو می کردم تو موهای هومن و یه دسته دیگموهم فرو می کردم تو موهای
پرهامو کله هاشونو محکم می کوبوندم به هم...
منو تنها گیر اورده بودن و گذاشته بودنم سرکار...
نمی دونم چرا ولی دوست داشتم حالشونو بگیرم..


نسرین خانم یه دست مانتو و شلوار بهم داده بود که واقعا خوش دوخت بودن و رنگ جالبی هم داشتن...
وقتی تنم کردم درست اندازه ام بود...می گفت که اینا هم مال خانم کوچیکه ولی هیچ وقت تنش نکرده بود...
دیگه واقعا کنجکاو شده بودم بدونم این خانم کوچیکی که میگن کیه؟...
هومن ماشین رو درست جلوی یه خونه باغ نگه داشت...پرهام و هومن از ماشین پیاده شدن که منم پشت سرشون
پیاده شدم و درو بستم..
هومن دستاشو زده بود به کمرشو به اون خونه نگاه می کرد...پرهام هم به ماشین تکیه داده بود و اون هم محو
تماشای اونجا بود..انگار نه انگار که منم اونجا حضور دارم..
چند دقیقه گذشته بود که هومن برگشت سمتمو بعد رو به پرهام گفت:پرهام تو بگو...
پرهام تکیه اشو از ماشین برداشت و گفت:خب تو هم می تونی بگی...به هر حال تو بیشتر اینجا میای..تو بگو...
هومن به صورتش دست کشید وباز به خونه باغ نگاه کرد وگفت:باشه...من میگم...
برگشت و رو به من ایستاد و گفت:اینجا خونه ی مادربزرگه ماست..ما بهش میگیم خانم بزرگ...اون یه پیرزن
تنهاست که پرستارش خانم مستوفی ازش مراقبت میکنه و تا دلت هم بخواد خدم و حشم داره...درضمن...یه چیزی
که خیلی مهمه اینه که...
با لبخند برگشت و به پرهام نگاه کرد..منم بهش نگاه کردم ...پرهام خنده ی کوتاهی کرد و روشو برگردوند...
هومن با همون لبخند رو به من گفت:این خانم بزرگه عزیزه ما از یه چیزی ت
برچسب ها: دنیای رمان - رمان فرشته من fereshteh27 , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , کتابخانه رمان - 106-رمان فرشته ی من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان عشق و احساس من (fereshteh27)(کامل شده) - ر..مثل رمان , رمان خانه , رمان فرشته من - سرای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/30 تاریخ
کد :57705

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا