تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته من (فصل چهارم)



4 سال مثل برق و باد گذشت...حالا مدرک مهندسیم توی دستم بود وداشتم بر می گشتم به کشورم...
هنوز هم به یاد زیبا بودم و خیلی دوست داشتم بدونم در چه حاله..توی این مدت هر دفعه توی نامه هام یه جورایی
از احوالش باخبر می شدم ولی الان دیگه 2 سالی بود نه بابا تو نامه هایی که می فرستاد چیزی ازش می گفت نه
مامان...
یه حسی بهم می گفت اتفاقی افتاده که من ازش بی خبرم.
2 روزی از اومدنم می گذشت . توی این 2 روز زیبا رو ندیده بودم..کم کم داشتم نگران می شدم..تا اینکه دیگه
طاقت نیاوردم...
مامان توی اتاقش بود..در زدم با شنیدن صداش در رو باز کردم..
-بیا تو پسرم...
با لبخند در رو بستم و گفتم:از کجا می دونستید من پشت درم مامان مهری؟...
لبخند زد و کتابی که دستش بود رو بست و در حالی که عینکش رو از روی چشماش بر می داشت گفت:چون که
یه مادرم...اگر من تو رو نشناسم پس کی باید بشناسه؟
فقط لبخند کمرنگی زدم و چیزی نگفتم...
-مهرداد..پسرم می خواستی چیزی بپرسی؟...
با تعجب نگاهش کردم...
وقتی نگاهمو دید گفت:بپرس پسرم...هر چی دلت میخواد بپرس...
کمی خجالت کشیدم واسه همین سرمو انداختم پایین و شروع کردم با انگشتای دستم بازی کردن...
با صدای ارومی گفتم:مامان...راستش...می خواستم...می خواستم در مورد زیبا ازتون بپرسم..الان 2 روزی هست
من اومدم ولی خبری ازش نیست..
اروم سرمو بلند کردم و درحالی که صورتم کمی سرخ شده بود گفتم:ا..اتفاقی که براش نیافته؟..
مامان نگاه خاصی بهم کرد...نمیدونم چرا ولی رنگ نگاهش غمگین شد .
اه عمیقی کشید و با صدای ارومی گفت:بیرونش کردیم...از اینجا رفته..
اول درست متوجه حرفش نشدم..یعنی چی که بیرونش کردن؟...
بعد که پی بردم چی گفته با تعجبه زیادی و صدای بلندی گفتم:چی؟..اخه چرا؟..مگه چکار کرده بود؟..
مامان ساکت فقط نگام کرد...
با التماس گفتم:مامان خواهش می کنم همه چیزو برام بگید..خواهش می کنم..
لبخند غمگینی زد وگفت:پس تورو هم به دامش انداخته؟...عاشقش شدی پسرم؟...
چیزی نداشتم که بگم..نگاهمو ازش دزدیدم و حرفی نزدم..
مامان گفت:باشه برات همه چیزو میگم..همه چیزو..پس خوب گوش کن...
سرمو بلند کردم و زل زدم بهش..قلبم بدجور توی سینه ام بی قراری می کرد..یعنی مامان چی می خواست
بگه؟..هزار جور فکر و خیال از ذهنم گذشت ولی با حرفایی که مامان زد انگار دنیا روی سرم خراب شد...
خدایا چی میشنوم؟...

مامان گفت:2 سال زیبا به خوبی توی این خونه کار کرد ولی بعد یه کارایی ازش سر زد که بهش مشکوک شدم..با
مردای این خونه زیادی صمیمی شده بود حتی با پدرت...لباسای باز و کوتاه می پوشید و کمتر به کارهاش
می رسید...تا اینکه یکی از خدمتکارا دیده بود که زیبا پشت دیوار خونه داره با یه مرده جوون میگه و می خنده و
بدجور هم خودشو به نمایش گذاشته بوده..
پری خانم هم ازاینکه می دید زیبا زیادی دور و بر شوهرش می چرخه هر روز بهم گله می کرد و ازم می خواست
یه کاری بکنم..تا اینکه خوب زیر نظرش گرفتم..ای کاش دلم راضی می شد راحت مینداختمش بیرون ولی باز هم
می گفتم شاید من دارم اشتباه می کنم...تا اینکه...

اه کشید و از پنجره بیرونو نگاه کرد و گفت:زیبا باردار شد..ولی از کی؟...از همون پسری که باهاش دیده
بودنش...وقتی حالش بد شد دکتر سلیمانی رو اوردم بالا سرش اون هم تایید کرد که زیبا 3 ماه هست
بارداره...ازش که پرسیدم گفت نه این حرفا همه اش دروغه انقدر تحت فشار گذاشتمش تا اینکه به حرف اومد و
گفت بچه از اون مرد جوونه و مدتی هست باهاش رابطه داره..
با این کارش به کل از چشمم افتاد بهش گفتم تا وقتی بچه ات به دنیا نیومده می تونی اینجا بمونی بعد باید
جل وپلاستو جمع کنی و از این باغ بری..کلی التماسم کرد و به دست و پام افتاد ولی من حرفم همونی بود که
بهش زدم..بچه اش پسر بود ولی حروم بود و من حاضر نبودم نگهش دارم..
اون مردی که بچه مال اون بود اومد و دست زیبا رو گرفت و برد ولی خیلی بد دهن بود و کلی حرف باره من و
پدرت کرد..خود زیبا هم که انگار یه چیزی ازمون طلب داره هر چی از دهنش در اومد گفت و از این باغ
رفت...
نبودی ببینی چه ابروریزی راه افتاده بود همه ی همسایه ها یه جوری نگامون می کردن..از کرده ام پشیمون شده
بودم..ازاینکه به این راحتی قبول کرده بودم اون دختر بیاد اینجا زندگی بکنه نادم و پشیمون بودم ..
بهم نگاه کرد وگفت:دیدی پسرم؟دیدی این دختر لیاقته عشق پاکت رو نداره؟..منو ببخش...
قلبم درد گرفته بود.. چشمام می سوخت..دست و پام از زور خشم و عصبانیت می لرزید..
بدون هیچ حرفی از اتاق زدم بیرون و رفتم توی هال.. هر چی دم دستم می اومد می زدم و می شکستم..داد می زدم
و هوار می کشیدم وخورد می کردم..
ازاینکه اینطور خام شده بودم..از اینکه از یه دختره هرزه رو دست خورده بودم..ازاینکه با احساسم بازی شده
بود..داشتم داغون می شدم..داشتم منفجر می شدم..
وقتی به خودم اومدم دیدم دستم خونی شده و تمومه اثاثیه درب وداغون شده و مجسمه ها و اینه ی روی دیوار رو
زدم خورد کردم...هیچی حالیم نبود..
مامان روی پله نشسته بود وبا چشمای به اشک نشسته اش نگام می کرد...قلبم اتیش گرفت..
رفتم و جلوش زانو زدم..سرمو گذاشتم روی دامنشو با گریه گفتم:منو ببخش مادر..ببخش اشکتو در اوردم..جبران
می کنم ..گریه نکن...
دستشو با مهربونی کشید روی سرمو در حالی که اشک می ریخت گفت:قربونت بشم مادر..خودتو عذاب نده...اون
لیاقته تو و عشقت رو نداشت..منو ببخش..من باعث تمومه این مشکلاتم..من نباید اونو توی این خونه راه
می دادم..من..
سرمو بلند کردم وگفتم:این چه حرفیه مادر؟...اون یه مار خوش خط وخال بود و همه رو با نگاهش افسون
می کرد..شما هم مثل من گرفتاره همون نگاه شدید ..من از چشم هیچ کس جز خودم نمی بینم..من نباید خامی
می کردم..
با پشت دست اشکامو پاک کردم..
مامان دستمو گرفت و گفت:پسرم با خودت چکار کردی؟...چرا دستات خونیه؟...
پری خانم رو صدا زد وگفت باند وچسبو بیاره تا دستمو پانسمان کنم...
بهش نگاه کردم و لبخند کمرنگی زدم..
مامان هم با مهربونی پیشونیمو بوسید و گفت:به خدا توکل کن پسرم...



عمه و دختر عمه ام برای دیدنم اومدن خونمون..
عطیه خیلی بزرگ شده بود..اون موقع که من ازایران رفتم 15 سالش بود ولی الان یه دختر زیبا و خانم شده
بود..
نگاهش پر از شرم بود و حرکاتش متین و زیبا...واقعا به دل می نشست..از شرم نگاهش خوشم می اومد..
شب بعدش ما شام خونه ی عمه دعوت داشتیم..باز هم عطیه رو دیدم و بیش از پیش ازش خوشم اومد..
احساس میکردم عطیه همون دختریه که برای تموم زندگیم میخوام...کم کم این حس در من بیشتر شد به طوری که
واقعا از ته قلبم بهش علاقه مند شدم...1 سال هم به این صورت گذشت و من این موضوع رو با مادر و پدرم در
میون گذاشتم..
هر دو از این وصلت خوشحال بودن...وقتی یاد اون شب میافتم که چطوری عطیه با شرم بهم نگاه کرد و سرشو
انداخت پایین و جواب بله داد قلبم توی سینه بی تابی می کنه...
عطیه تک بود..هم زیبا و هم خانم و با وقار..مجلس عقدمون به زیبایی برگزار شد..بعد از اون هم رفتم دنبال یه
جایی برای تاسیس شرکتم..کارها به سرعت انجام می شد..منو عطیه روز به روز بیشتر شیفته ی هم می شدیم.
بعد از اینکه کارمو توی شرکت شروع کردم و کمی کارو بارم راه افتاد مجلس عروسیمونو به راه انداختیم...
هیچ وقت یادم نمیره که اون شب عطیه چقدر زیبا شده بود..درست مثل یه فرشته ی زمینی..چشمان عسلی و
ابروهای کمونی و بلند ولبو دهان کوچک و خواستنی و بینی خوش تراش ...
همه چیز در این دختر تک بود...از ظاهرش هم که می گذشتی باطنش هم چیزی از فرشته ها کم نداشت...
شب عروسیمون یه شب خاص و در عین حال بسیار زیبا بود..شب یکی شدنمون..شبی که رشته ی محبت من و
عطیه محکمتر شد...
روزها پشت سر هم می گذشتند..به معنای واقعی کلمه خوشبخت بودیم..خوشبختی رو با تمام وجود حس می کردم
وبه خاطرش همیشه خد ارو شکر می کردم.
1 سال از ازدواجمون گذشته بود که خدا پرهام رو بهمون داد..یه پسر زیبا و خواستنی..اسمش رو عطیه انتخاب
کرد..دیگه از خدا هیچی نمی خواستم و همیشه برای زن و بچه ام ارزوی سلامتی داشتم..
پدر ومادرم هم در کنارمون بودند و اونها هم شاهد خوشبختی تنها پسرشون بودن..
2 سال گذشت...تا اینکه متوجه شدیم عطیه دوباره بارداره..خدایا..بعضی اوقات از اینکه این همه خوشبخت بودم
واقعا می ترسیدم..می ترسیدم یه طوفان همه چیزو نابود کنه و این خوشختی رو ازمون بگیره...
فرزند دومم هم پسر بود..پسری زیبا..پسری که اسمش رو خودم انتخاب کردم..هومن...
خدایا همیشه به داده هات شاکر بودم...ولی چرا با این اتفاق زندگیمو ازم گرفتی؟..چرا؟..
هومن 1 ساله بود و پرهام 3 ساله که سر وکله ی زیبا توی زندگیم پیدا شد..
حضور نحسش توی زندگیم باعث شد خوشبختی و اسایشی که در کنار زن و فرزندانم داشتم به یکباره از هم
بپاشه...
یه روز که داشتم از شرکت بر می گشتم تا یه سری مدارک رو از خونه بردارم..جلوی خونه دیدمش..
اولش کلی تعجب کردم ولی سریع نگاهمو ازش گرفتم و ماشینو جلوی خونه پارک کردم..خواستم پیاده بشم که در
کنار راننده باز شد و وقتی برگشتم وکنارمو نگاه کردم دیدم زیباست..
با خشم و عصبانیت زل زدم توی چشماش..ازش تا سرحد مرگ متنفر بودم..بیزار بودم..
با انزجار به سرتاپاش نگاه کردم و توی دلم بهش پوزخند زدم..
لباسش مثل پولدارا بود ولی خیلی زننده و بدن نما بود..
نگاهش کردمو سرش داد زدم:تو اینجا چه غلطی می کنی؟..برو گمشو بیرون از ماشین..زودباش...
لبخند زد و با عشوه گفت:عزیزم این چه طرز برخورد با یه خانمه؟...تا جایی که یادم میاد تو خیلی سنگین و متین
بودی و از این جمله ها استفاده نمی کردی...
از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتش و در کنار راننده رو باز کردم و بازوشو گرفتم و کشیدمش بیرون..
در همون حال با خشم گفتم:اون مال زمانی بود که فکر می کردم ادمی...نمی دونستم یه زن پست و بی شرمی که
هرزگی از سر و روت می باره..برو گمشو نمی خوام ببینمت...
در رو محکم به هم کوبیدم و یه نگاه از سر تنفر بهش انداختم ...
دستاشو به کمرش زده بود و با پوزخند نگام می کرد ..
گفت:عشقم چرا با من اینجوری حرف می زنی؟...مگه من چکار کردم؟..
وای خداااااا این زن چقدر بی شرم بود..
سرش داد زدم:خفه شو هرزه ی اشغال..برو گورتو گم کن...
بعد هم بدون اینکه کوچکترین توجهی بهش بکنم رفتم سمت در و با کلیدم در رو باز کردم...
*******
از بس زل زده بودم به نوشته ها چشمام می سوخت با انگشتام یه کم ماساژشون دادم و باز خواستم بخونم ولی وقتی نگام به ساعت افتاد دیدم از نیمه شب هم گذشته..حسابی هم خوابم می اومد..پیش خودم گفتم این نوشته ها که فرار نمی کنن بقیه شو فردا می خونم..
کتابو گذاشتم سرجاش و روی تخت دراز کشیدم..به زندگی مهرداد پدر پرهامو هومن فکر می کردم..یعنی قرار بوده چه اتفاقی توی زندگیش بیافته که گفته با حضور نحس زیبا خوشبختیش نابود شده؟...
همین طور که به زندگیش و نوشته هاش فکر می کردم چشمام اروم اروم بسته شد و به خواب رفتم..
*******
امروز هم یه روز دیگه از روزهای خوب خدا بود ولی برای من که حیرون و سرگردون بودم هیچ لذتی
نداشت..
بعد از خوردن صبحونه رفتم توی سالن و پیش خانم بزرگ نشستم..
عینکشو به چشم زده بود و کتاب می خوند..زل زدم بهش..صورتش پر بود از چین و چروک که هر کدوم بیانگر
سالهای از دست رفته ی عمر بودند..سالهایی که هم می تونست خوب باشه و هم بد..ولی چهره ی زیبا و مهربونی
داشت..کاملا معلوم بود توی جوونیش زن زیبایی بوده..
سنگینی نگاهمو حس کرد وسرشو بلند کرد..ناخداگاه لبخند زدم که اون هم سرشو تکون داد و لبخند مهربونی بهم
زد..
همون موقع صدای زنگ در اومد..بعد از چند دقیقه خدمتکار اومد توی سالن و به خانم بزرگ گفت پرهام و هومن
اومدن...
از جام بلند شدم ...خواستم برم توی اتاقم که خانم بزرگ گفت:کجا فرشته جان؟بشین دخترم...
خواستم بهانه بیارم که خانم بزرگ هم زرنگ تر از این حرفا بود ..
گفت:نمی خواد بری خودتو قایم کنی..اونا کاری بهت ندارن..بشین عزیزم..
با شرمندگی نگاهش کردم و نشستم سرجام..خیلی زرنگ بودا...
در خونه باز شد و پرهام و هومن اومدن تو..
پرهام به خانم بزرگ نگاه کرد و سلام کرد و لبخند کوچیکی زد..
من هم سلام ارومی کردم که نمیدونم شنید یا نه ولی فقط سرشو تکون داد...
ولی هومن طبق معمول پر سر وصدا بود..
-سلااااام به اهل خونه..خانم بزرگ.. بزرگه بزرگا...
یه سیب از روی میز برداشت و روی دسته ی مبل کنار خانم بزرگ نشست ودستشو دور شونه اش حلقه کرد
وگفت:احوال شریف...خوب هستید که انشاالله؟..
خانم بزرگ با ناله گفت:سلام مادر..ای بد نیستم..ولی مثل همیشه پاهام در می کنه...پیریه دیگه مادر...
هومن یه گاز بزرگ به سیبش زد وگفت:خب خداروشکر...
خانم بزرگ نگاهش کرد وگفت:دستت درد نکنه..چی چیو خداروشکر؟..میگم پام درد می کنه تو میگی
خداروشکر؟...امان از دست تو...
هومن ابروشو با شیطنت انداخت بالا و گفت:بله دیگه...باید خدارو هزار بار شکرکرد..میدونی چرا؟خب اگر این پا
دردتون نبود الان باید من و پرهام شما رو از تو خیابونا جمع می کردیم..
اروم از کنار خانم بزرگ بلند شد وگفت:خب خودتون که بهتر می دونین..توی این سن شوهر کم گیر میاد...اگر هم
گیر بیاد مطمئنا یا فسیلشه که از نسل انسان های اولیه هست یا مومیایی شدشه که مطمئنم باهاش خوشبخت نمیشی چون کی
حال داره از صبح تا شب هی باندشو عوض کنه؟...حالا لازم هم نباشه عوض کنی بازم ادم خوشش نمیاد شوورش
سرتاپاش باندپیچی شده باشه...
خانم بزرگ با اخم کمرنگی نگاهش می کرد منم به زور جلوی خندمو گرفته بودم پرهام هم سرشو انداخته بود پایین
و دستشو گذاشته بود جلوی دهنشو از لرزش شونه هاش معلوم بود داره می خنده...
هومن رفت کنار پرهام نشست و یه دونه محکم کوبوند پشتشو گفت:ولی تا من و داش پرهامو داری غم مم به دلت
راه نده خانم بزرگ...خودم یه ترگل ورگلشو واست پیدا می کنم..
یه چشمک خیلی بامزه زد و ادامه داد:هیچی نباشه نوه ی خودتم دیگه سلیقتو می شناسم...مثل خودم خوشگل
پسندی...اهل فسیل و مومیایی نیستی...
خانم بزرگ عصاشو برداشت و از جاش بلند شد که هومن هم از جاش پرید وپشت پرهام قایم شد..
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و سرمو انداختم پایین و دستمو گرفتم جلوی دهنمو زدم زیر خنده...
خانم بزرگ خودش هم می خندید ولی همچنان اخم رو روی پیشونیش داشت ..
در حالی که عصاشو تو هوا تکون می داد با صدای نسبتا بلندی گفت:د اخه پسر من به تو چی بگم؟شرم و حیا هم
خوب چیزیه والا..یه کم شرم کن به منه پیرزن هم رحم نمی کنی؟..اینا چیه که میگی؟...
هومن دستاشو به حالت تسلیم گرفت بالا وخیلی جدی گفت:باشه باشه من تسلیم..ولی یه نصیحتی میخوام بکنم خانم
بزرگ...ولی این تن بمیره ..شده یه کوچولو.. بهش عمل کن باشه؟..
خانم بزرگ مشکوک نگاهش کرد ولی من و پرهام هنوز اروم می خندیدیم...صورت هومن جدی بود...
خانم بزرگ گفت:بگو ببینم چی میخوای بگی؟...
هومن گفت:شما بگو بهش عمل می کنی تا من بگم...
خانم بزرگ یه نگاه به من و پرهام انداخت و گفت:خیلی خب بگو..گوش می کنم...
هومن عقب عقب رفت و در همون حال گفت:جون من.. مرگ پرهام ... این تن بمیره.. یه کوچولو اخلاقتو درست
کن ..ورود اقایون رو مجاز کن..گناه دارن بنده های خدا..اینجوری شوور گیرت نمیاداااااااا...از من گفتن بود..
خانم بزرگ با یه خیز خواست بره سمتش که هومن هم با خنده ی بلندی از در خونه زد بیرون..
منو پرهام دیگه داشتیم از خنده منفجر می شدیم..هیچ جوری نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم..وای خدا...دلم
درد گرفته بود..
خانم بزرگ عصاشو تکون داد وداد زد:خدایا من از دست این بچه چکار کنم؟..هومن مگه اینکه دستم بهت
نرسه...اونوقت میدونم باهات چکار کنم...با منه پیرزن از این شوخیا می کنی؟..
صدای هومن از توی حیاط اومد که گفت:شوخی نبود به جان خودم..جدی گفتم خانم بزرگ...با این اخلاقت شوور
که هیچ همون فسیل و مومیایی هم گیرت نمیاد...
وای خدا دیگه مرده بودم از خنده..خانم بزرگ هم داشت می خندید...
یه نگاه به ما کرد وسرشو تکون داد:می بینید توروخدا؟...این بچه شرم رو درسته خورده یه اب هم پشتش سر
کشیده...خدایا از دست این جوونا...
بعد هم از سالن رفت بیرون...
یه برگ دستمال کاغذی از روی میز برداشتم واشکامو پاک کردم..
سرمو بلند کردم که نگام افتاد تو چشمای پرهام...اون هم خیره شده بود به من ولبخند می زد...
نمی دونم چرا ولی فکر کنم به خاطر برخورد دیروزش بود که اخم کردم و با همون اخم رومو ازش
برگردوندم...
چند لحظه بعد نگاهش کردم که دیدم سرشو انداخته پایین و داره با انگشتای دستش بازی می کنه...
بعد هم کلافه از جاش بلند شد و از سالن رفت بیرون...



توی راه برگشت هومن پشت فرمان نشسته بود...نیم نگاهی به پرهام انداخت..
پرهام دست راستشو گذاشته بود لب پنجره ی ماشین و انگشت اشاره اش را گذاشته بود روی لبانش.. از اخمی که به چهره داشت و
حالت صورتش می شد فهمید که غرق در افکارش است...
هومن تک سرفه ای کرد و گفت:چیه؟چرا تو فکری؟...
پرهام هیچ حرکتی نکرد...
هومن نگاهش کرد وگفت:پرهام؟...با تو هستما...
ولی پرهام همچنان توی فکر بود و هیچ عکس العملی نشان نمی داد.
هومن با دست راستش محکم زد توی پهلوی پرهام که اون هم یک دفعه از جاش پرید..
هومن گفت:اوهووووووووو...کجایی تو؟چرا هر چی صدات می کنم رو سایلنتی؟...
پرهام با همان اخم نگاهش کرد وگفت:حوصلتو ندارم هومن...سربه سرم نذار...
هومن با تعجب نگاهش کرد:جان؟..من چه کار به کاره تو دارم؟..گرگی گازت گرفته؟...
وقتی نگاه گنگ پرهام را دید ادامه داد:اخه الان دقیقا داری عین اون پاچه ی منه بدبختو می گیری...
پرهام پوزخند زد و سرش را برگرداند...
-اره سگ شدم..پاچه می گیرم...خیلی وقته اینجوریم..اینو که دیگه همه میدونن...
هومن سرش را تکان داد و در حالی که به جاده خیره شده بود گفت:خب اره...همه میدونن..ولی یه بنده خدایی این وسط هست که از هیچی
خبر نداره و تو داری به ناحق اذیتش می کنی...
پرهام سریع نگاهش کرد وگفت:کی رو میگی؟...منظورت..فرشته؟
هومن بدون اینکه از جاده چشم بردارد سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد...
پرهام نفس عمیقی کشید و پوزخند صداداری زد...
-هه..خوبه..این دختر هنوز نیومده چقدر هم طرفدار پیدا کرده..
به هومن نگاه کرد وگفت:من هرچی که بهش گفتم رو واسه خودش گفتم..بد که نگفتم.من میدونم اخر وعاقبتش چی میشه...چون خودم یه
نمونشو به چشم دیدم که میگم...
هومن گفت:همه که مثل هم نیستن..چرا نمیخوای اینو بفهمی؟اون دختر از هیچی زندگی من و تو خبر نداره..حالا ما بیایم به خاطر یه
عقده و تصور که همه اش مختص به ذهن مغشوشه خودمونه..اون بیچاره رو متهم کنیم..که چی؟که چون یه دختر فراریه؟...
پرهام داد زد:اره اره...برای اینکه اون از خونه اش فرار کرده...برای اینکه اون الان داره راهی رو میره که سارا 3 سال پیش
رفت..میدونم تهش چیه..نمی خوام اونم به سرنوشته سارا دچار بشه...
هومن نگاه کوتاهی بهش کرد وگفت:چرا نمی خوای؟...
پرهام نگاهش کرد و گفت:چی؟...
هومن شمرده شمرده گفت:چرا..نمی خوای فرشته هم..همون راهی رو بره...که سارا 3 سال پیش رفت؟...
برگشت و به پرهام نگاه کرد وادامه داد:برات مهمه؟...
پرهام نگاه خطرناکی به هومن انداخت و گفت:بار اخرت باشه اینو گفتی...اتفاقا برعکس وجود و مشکل اون دختر برای من کوچکترین
اهمیتی نداره...فقط وقتی یاد حماقت سارا میافتم و وضعیت فعلی این دختر رو می بینم ذهنم ناخداگاه بر می گرده به گذشته و اون شب
لعنتی ..نمی خوام تکرار بشه چون ازش بیزارم..چون بدترین شب عمرم اون شب بود..شبی که سارا...
نفسش را فوت کرد و کلافه دستشو بین موهایش کشید و به بیرون خیره شد...
هومن سکوت کوتاهی کرد وگفت:باشه..می دونم که تو کلا از زن جماعت بیزاری.. درست..دیگه کاری ندارم.ولی خواهشی که ازت
دارم اینه که فرشته رو با سارا یکی ندونی...
پرهام نگاهش کرد و غرید:چرا؟...مگه اونم یه زن نیست؟..تافته ی جدا بافته که نیست..
هومن خندید وگفت:شاید هم باشه...
ولی نگاه پرهام هنوز هم با اخم و غضب بود:چی میخوای بگی؟...
هومن شانه اش را بالا انداخت و گفت:هیچی...ولی سعی کن دیدت رو نسبت به مردم اطرافت تغییر بدی...
پرهام با پوزخند نگاهش کرد..
هومن گفت:چیه؟چرا اینجوری نگام می کنی؟
پرهام با همان پوزخند گفت:موندم تو اگر بیل زنی چرا تا الان نتونستی باغچه ی خودتو اباد کنی؟..برادر من تو داری به من این حرفا
رو می زنی؟...
هومن لبخند کمرنگی زد و با صدای ارومی گفت:اره..درست میگی.به نوعی میشه گفت من اگر لالایی بلدم چرا پس خودم انقدر
کسری خواب دارم؟...
هومن به پرهام نگاه کرد ..پرهام هم نگاهش کرد .. زل زدن توی چشمای هم...یک دفعه هر دو زدن زیر خنده...
هومن با صدای بلند خندید وگفت:یعنی من عاشقه این ضرب المثلایی هستم که خودم و خودت می سازیمشون...اونم از کجا؟...
پرهام با خنده گفت:از این بالا خونه که خیلی وقته دادیمش رهن کامل...
هومن با خنده زد رو فرمون وگفت:ای گفتی...همینه که من و تو.. توی این سن که الان بچه هامون باید موقع ازدواجشون باشه هنوز
عذب اقلی موندیم.کی چراغ خونمون چلچراغ میشه خدا عالمه...
پرهام به لبخندی اکتفا کرد و از پنجره ی ماشین به بیرون نگاه کرد...
*******
می خواستم برم بقیه ی سرگذشت مهرداد پسر خانم بزرگ رو بخونم که زنگ در زده شد.
.اینبار دیگه کیه؟..خدمتکار سراسیمه اومد تو و به خانم بزرگ گفت:خانم جان..ویدا خانم و کتی خانم تشریف اوردن..
خانم بزرگ لبخند بزرگی زد وگفت:بگو بیان تو ..خوش اومدن...
با تعجب به خانم بزرگ و خدمتکار نگاه کردم..ویدا و کتی دیگه کیا بودن؟..
در خونه باز شد و دوتا دختر جوون اومدن تو..
یکیشون به نظرم اشنا اومد...اره درسته...یکیشون همون دختری بود که وقتی داشت با هومن دست می داد دیدمشون...
اونی که به نظرم اشنا اومده بود به طرف خانم بزرگ دوید و بغلش کرد و محکم گونشو بوسید...
ولی اون یکی دختر که تیپ فوق العاده امروزی داشت فقط به لبخندی اکتفا کرد و اروم به خانم بزرگ سلام کرد و بی توجه
به حضور من روی مبل کناریم نشست وپاهاشو روی هم انداخت...
دختری که خانم بزرگ رو بغل کرده بود با صدای شادی گفت:سلام مامانی جونم...قربونتون برم من..دلم براتون یه ریزه شده بود..
خانم بزرگ گونه ی دختر رو بوسید وگفت:خدا نکنه ویدا جان...عزیزدلم منم دلم براتون تنگ شده بود..چرا دیگه یادی از ما نمی کنی
مادر؟...
اون دختر که فهمیدم اسمش ویداست روی مبل کنار خانم بزرگ نشست وگفت:وای م
برچسب ها: دنیای رمان - رمان فرشته من fereshteh27 , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , کتابخانه رمان - 106-رمان فرشته ی من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , رمان خانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها , رمان عشق و احساس من (fereshteh27)(کامل شده) - ر..مثل رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/30 تاریخ
کد :57704

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا