تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته من (فصل پنجم)


طبق معمول وقتی عصبانی می شدم به موهام چنگ می زدم حالا هم شالمو از روی سرم برداشته بودم و موهامو گرفته بودم توی دستم...
با شنیدن صدای در سرمو بلند کردم...با پشت دست اشکامو پاک کردم و با صدای گرفته ای گفتم:بله؟...
اما صدایی نشنیدم..دوباره تقه ای به در خورد گفتم:بله؟...
باز هم صدایی نشنیدم..با خودم گفتم لابد خانم بزرگه...اخه گوشاش کمی سنگین بود و صداها رو درست نمی شنید..از روی تخت بلند شدم وشالمو انداختم روی سرم و رفتم جلوی اینه کمی سر و وضعمو درست کردم...اروم قفل در رو باز کردم ..
همین که لای درو باز کردم نگام افتاد توی چشمای عسلیش...هم تعجب کرده بودم هم از دستش عصبانی بودم..با دیدنش دندونامو روی هم فشردم و خواستم درو ببندم که پاشو گذاشت لای در و دستش رو هم گذاشت روی در و مانع شد..
بی توجه به اینکه پاش لای دره در رو فشار دادم تا بسته بشه ولی اون زورش از من بیشتر بود...
با خشم و عصبانیت گفتم:ولش کن...
با خونسردی... که حسابی منو حرصی می کرد گفت:نمی کنم...
باز هم فشار دادم ولی هیچ جوری نمی شد در رو بست...بالاخره خسته شدم و خودمو کشیدم کنار..با حرص نشستم روی تخت و اخمامو کردم تو هم...
نگاهش نمی کردم ولی از گوشه ی چشم حرکاتشو زیر نظر داشتم.اومد توی اتاق و درو بست..مستقیم رفت کنار پنجره و پرده رو زد کنار و بیرونو نگاه کرد...چند دقیقه ای به همین صورت گذشت..خدا خدا می کردم هر چه زودتر از اتاق بره بیرون..اصلا حوصله شو نداشتم..
پشتش به من بود...تمام مدت با اخم داشتم سرتاپاشو نگاه می کردم...عجب هیکلی هم داشتا...با اینکه از دستش عصبانی بودم ولی اینو نمی تونستم انکار بکنم که پرهام واقعا جذاب بود...چه از نظر چهره و چه از نظر هیکل ..واقعا همه چی تموم بود...همین طور که داشتم براندازش می کردم یه دفعه برگشت و نگاهمو غافلگیر کرد...سریع مسیر نگاهمو تغییر دادم .. کارم زیادی تابلو بود ولی از اینکه بخوام بهش زل بزنم بهتر بود...
نفس عمیقی کشید و خواست حرف بزنه که من زودتر از اون دهانمو باز کردم و گفتم:من همین امروز عصر از اینجا میرم...
نگاهش کردم..با تعجب ابروشو انداخت بالا و لباشو جمع کرد:جدا؟...چطور؟..کجا اونوقت؟
با خونسردی که به کل از من بعید بود دست به سینه نگاهش کردم وگفتم:بله جدا...چطور و کجاش دیگه به خودم مربوطه...فقط خواستم بدونید تا خیالتون راحت بشه.
نفسشو داد بیرون و هوم کشید:اوهوووم...اره خب الان خیالم کاملا راحت شد...
تیز نگاهش کردم که گفت:همین که داری میری رو میگم...خیالم راحت شد که بر می گردی خونتون...
پوزخند زدم وگفتم:این که برمی گردم خونمون یا نه به خودم مربوطه و لازم نیست شما بدونید..تا همین جا هم که تحملم کردید ممنونم...
با مسخرگی گفتم:واقعا از طرف شما به نحو احسنت پذیرایی شدم..
لبخند زد وپررو پرروگفت:خواهش می کنم..اصلا قابلتونو نداشت..
وااااااای که چقدر رو داشت..اگر می تونستم ریزریزت می کردم سنگ پا....
داشتم با حرص نگاهش می کردم که گفت:کجا می خوای بری؟
از دهنم پرید : به توچه؟
چشماش از تعجب گرد شد و زل زد بهم...وای چی گفتم؟..درسته از دستش عصبانی بودم ولی دلم نمیخواست باهاش اینجوری حرف بزنم...
من و من کردم و گفتم:منظورم اینه که اونم به خودم مربوطه نه به شما...فقط اینو بدونید که من همین امروز از اینجا میرم...همین.
نگاهش کردم...دیدم با خونسردی داره نگاهم می کنه ولی چشمای عسلیش می خندید...به طرف در رفت و گفت:باشه مسئله ای نیست...می تونی بری...
درو باز کرد وبرگشت و گفت:می تونی هر جا که دوست داری و به خودت هم مربوطه بری..کسی جلوتو نمی گیره...
بعد هم یه لبخند بزرگ زد و از اتاق رفت بیرون...
همین که درو بست بالشت رو از روی تخت برداشتم و با خشم پرتش کردم به طرف در که محکم خورد به در.. جیغ خفیفی کشیدم وبا مشت چندبار زدم رو تخت...
-پرهام پرهام پرهام....وای که چقدر دلم می خواد با همین دستام خفت کنم..نه ..بگیرمت زیر مشت و لگد و انقدر بزنمت تا صدای سگ بدی...نه.. دلم می خواد دونه دونه موهات رو بکنم و بذارم کف دستت تا بذاریشون توی البوم خاطراتت تا برات یادگاری بمونه...وااااااااای می کشمت...داری دیوونه ام می کنی..
واقعا توی کار این بشر مونده بودم...خیلی پررو بود..خیلی...چطور جرات کرده بود هر چی از دهنش در بیاد بهم بگه و بعد هم به جای معذرت خواهی بهم بگه می تونی بری به سلامت؟...خدایا این دیگه چه موجودیه افریدی؟...حکمتت رو شکر...
تقه ی بلندی به در خورد که با ترس از جام پریدم..
از پشت در صدای پر از خنده ی پرهام به گوشم رسید: به جای اینکه عین پیرزنا یه جا بشینی هی غرغر کنی و پیش خدا شکایت کنی..زودتر لوازمتو جمع کن که چیزی تا عصر نمونده...
بعد هم زد زیر خنده و دیگه صداشو نشنیدم..فکرکنم از پشت در رفت کنار...
دیگه به اوج عصبانیت رسیده بودم...بالشت رو از رو زمین برداشتم و سرمو فرو کردم توش وتا می تونستم جیغ کشیدم...خدایا یه فرصت واسم جور کن لااقل یه جوری من حال اینو بگیرم..یه کوچولو این دلم خنک بشه...وگرنه برام عقده میشه دق می کنم...
سرمو بلند کردم وتقریبا داد زدم:معلومه که میرم..پس چی فکر کردی؟...میرم تا از دست حرفای مزخرفت راحت بشم...ازت بیزارممممم......
*******
لوازم زیادی نداشتم کیف دستیم بود و یه دست لباس که تنم بود...نمی خواستم چیزی ازاینجا ببرم ولی لباسایی که تنم بود رو مجبور بودم با خودم ببرم...
تمام مدت ماتم گرفته بودم که کجا برم؟..اخرش تصمیم گرفتم برم خونه ی شیدا..درسته خونشون نزدیک خونه ی ما بود ولی ...بالاخره بهتر از این بود که اواره ی کوچه و خیابونا بشم..
ساعت 4/5 بود..از اتاق اومدم بیرون..هیچ کس توی راهرو نبود..یادداشتی که برای خانم بزرگ نوشتمو از زیر در اتاقش رد کردم و یه نگاه به اطرافم انداختم و رفتم بیرون...
تعجب کرده بودم...هیچ کس توی باغ نبود..پس سرایدار کجاست؟...
شونمو انداختم بالا و رفتم سمت در...یاد روز اولی افتادم که وارد این باغ شدم..یاد گرگی افتادم و ابروریزی که به بار اومد و من رفتم توی بغل هومن..وای خدا...هنوزم شرمم می شد...با یاداوری اون روز لبخند زدم و نگاهمو از باغ گرفتم ودرو باز کردم و رفتم توی کوچه...
کوچه هم بدتر از داخل باغ خلوته خلوت بود...پرنده هم پر نمی زد..
نفس عمیقی کشیدم ورفتم سر کوچه..یه تاکسی دربست گرفتم وادرس دادم..رو به روی خونشون پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم...یه نگاه به اطرافم انداختم...خونه ی ما یه کوچه بالاتر بود..روسریمو کشیدم جلو و رفتم سمت در...
هر چی زنگ می زدم کسی در رو باز نمی کرد...یعنی کجا رفتن؟..چرا کسی خونشون نیست؟..
زنگ همسایه بغلیشونو زدم..
-کیه؟
صدای یه خانم بود...
-ببخشید من با همسایه ی دست چپیتون کار داشتم...هر چی زنگشونو می زنم کسی جواب نمیده..شما ازشون خبری ندارید؟
-والا تا اونجایی که من میدونم ظاهرا دیشب نصفه شب حال مادر اقای مهندس بد شد و همگی رفتن اونجا...معلوم هم نیست کی برگردن..اخه سهیلا خانم امروز چمدوناشونو بست و گفت مدتی میرن اونجا تا مراقب مادر اقای مهندس باشن...
مثل لاستیک پنچر شدم و گفتم:ممنونم...لطف کردید.
-خواهش می کنم..
همونجا کنار دیوار روی زمین نشستم..حالا باید چکار کنم؟..اوارگی هم بد دردی بود...
به سرم زد زنگ بزنم به خونه ی مادربزرگ شیدا ولی بعد با خودم گفتم تو این هاگیرواگیر من دیگه چرا مزاحمش بشم؟..
سرمو گرفتم توی دستام و نالیدم:پس چکار کنم؟..
سرمو بلند کردم..یه ماشین از ته کوچه می اومد..ناخداگاه از جام بلند شدم و پشت درخت پنهان شدم...ماشین از جلوم رد شد و راننده اش هم پارسا بود و کنارش هم پدرم نشسته بود...
با دیدن پدرم دلم براش پر کشید..دلم برای اغوشش تنگ شده بود ولی ازش محروم بودم...با دیدنش داغ دلم تازه شده بود...اشک توی چشمام جمع شد و بغض بدی نشست توی گلوم..حتما در به در دنبالم می گردن...
سرمو چسبوندم به درخت و توی دلم گفتم:خدایا اواره شدم..خودت کمکم کن...
یه جورایی پشیمون شده بودم که از خونه ی خانم بزرگ اومده بودم بیرون...ولی مگه چاره ی دیگه ای هم داشتم؟منو انداخته بودن بیرون چکار باید می کردم؟...



هوا تاریک شده بود و من هم تو یه پارک نشسته بودم و به درخت رو به روم زل زده بودم..مغزم قفل شده بود و کار نمی کرد..نمی دونستم باید چکار کنم...شماره ی خونه ی مادربزرگ شیدا رو داشتم ولی دو دل بودم که زنگ بزنم یا نه؟...از اینکه سر بار کسی باشم بیزار بودم.
به ساعتم نگاه کردم 9/5 بود ...یه ساندویچ گرفته بودم و خورده بودم ولی امشب رو باید چطور می گذروندم...اخرش که چی؟...
توی همین فکرا بودم که احساس کردم یکی کنارم نشست ...
با ترس سرمو برگردوندم و نگاهش کردم..یه پسر جوون که تیپ فشن و خفنی هم داشت و یه ادامس هم توی دهانش بود وتند تند می جوید.. کنارم نشسته بود و با لبخند بدی نگام می کرد...
همون طور که ادامسشو می جوید گفت:چیه جوجو؟..مامانتو گم کردی؟
خدایا همین مزاخمو کم داشتم که رسوندیش ..هم ازش می ترسیدم و هم نمی خواستم اینو نشون بدم..جوابشو ندادم تا پاشه بره رد کارش ولی اون پرروتر از این حرفا بود.
فاصله شو با من کمتر کرد و لبخندش هم پررنگتر شد وگفت:چیه؟زبونتو موش خورده؟...این که ناراحتی نداره من همین جوری هم قبولت دارم جوجو...
با اخم نگاهش کردم و درحالی که سر تا پام می لرزید بهش توپیدم:خفه شو اشغال..تو دیگه کی هستی؟
صورتشو اورد نزدیک و زمزمه کرد:من؟...من شاهزاده ی ارزوهاتم دیگه خوشگله...همونی که اینجا منتظرش بودی...
با انزجار نگاهش کردم و گفتم:من منتظر توی احمق نبودم..اشتباه گرفتی..حالا هم برو گمشو...
حرفام و حرکاتم دست خودم نبود..از زور ترس می لرزیدم و کم کم داشتم پس می افتادم..
اون پسر نزدیک شد و گفت:ا پس منتظر کی بودی؟از ما بهترون؟ولی بهتر از من گیرت نمیادا...نه اتفاقا درست گرفتم..کجا برم بهتر از اینجا عزیزم؟...تازه اینجا هم خوب نیست بهتره بریم یه جای دیگه...
یه دفعه بازومو گرفت و بلندم کرد...دستمو کشیدم ولی اون محکم منو گرفته بود...داشتم پس می افتادم .خواستم جیغ بکشم که یه چاقو از توی جیبش در اورد و گرفت طرفم و در حالی که اطرافشو زیر نظر داشت گفت:بخوای جیغ و داد بکنی با این تیزی طرفی دخی جون..پس مثل بچه ی ادم راه بیافت..یاالله...
اروم بازومو گرفت و منو هل داد جلو...می خواستم تقلا کنم تا از دستش ازاد بشم ولی چاقو رو گذاشت پشت کمرمو خودش هم باهام حرکت کرد...از زور ترس به گریه افتاده بودم...بدبختانه پارک هم خلوت بود ... اینجوری اون هم به راحتی به هدفش می رسید.
با التماس گفتم:تورو خدا ولم کن..منو کجا می بری؟..
با لذت خندید وگفت:یه جای بهترعزیزم..باهات یه کارای خوب خوبی دارم...بعد می فهمی خوشگله...
قلبم تندتند می زد.می دونستم می خواد چکار کنه...از همین هم تا سرحد مرگ می ترسیدم..
منو برد به طرف یه پژو نوک مدادی و در جلو رو باز کرد ومنو پرت کرد توش ..با صدای نسبتا بلندی گریه می کردم...خواستم از ماشین بیام بیرون که سریع سوار ماشین شد و درهارو قفل کرد وچاقو رو گرفت طرفم..
-جم بخوری خط خطیت می کنم ... بهتره وحشی بازی در نیاری...
با دیدن چاقو به کل خشک شدم..خفه شدم...بدنم می لرزید..دست و پاهام یخ بسته بود و بی حس شده بود..پسره ی عوضی به من می گفت وحشی بازی در نیارم..خودش یه وحشی اشغال بود...
دستامو گذاشتم روی صورتمو نالیدم:تورو خدا بذار برم...با من کاری نداشته باش...تو رو خدا...
داد زد:خفه شو...مگه عقلم کمه که لقمه ی چرب و نرمی مثل تورو از دست بدم؟..اگر بیشتر از این زر زر کنی همینجا کارتو با این چاقو می سازم پس خفه شو..
دیگه چیزی نگفتم و فقط گریه کردم و توی دلم خدا رو صدا می زدم...وای چه راحت منو دزدید..همچین راحتم نبود با چاقو تهدیدم کرد....بلایی سرم نیاره؟..خدایا کمکم کن...
از کوچه پس کوچه ها وبیراهه ها می رفت ..نمی دونستم داریم کجا میریم توی اون لحظه همه چیز از یادم رفته بود...هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا از خونه ی خانم بزرگ زدم بیرون..بیشتر از همه به پرهام فحش دادم که باعثش شد...
جلوی یه خونه نگه داشت..از ماشین پیاده شد واومد در طرف منو هم باز کرد و منو کشید بیرون...با التماس وهق هق گفتم:ولم کن..چی از جونم می خوای...بذار برم..خواهش می کنم.
یه دونه محکم زد توی صورتم که سرم گیج رفت .. گفت:خفه شو...اگر بخوای هوار هوار کنی همین جا می کشمت.
دیگه چیزی نگفتم و بی صدا گریه می کردم...صورتم از اشک خیس شده بود و تن و بدنم می لرزید...قلبم انقدر تند تند وبلند می زد که گفتم همین الاناست از سینه ام بزنه بیرون...خیلی می ترسیدم..خیلی..خدا لعنتت کنه پرهام که باعث وبانی این اتفاق تویی...
منو برد توی خونه و در رو با کلیدش قفل کرد و کلید رو انداخت پشت گلدونی که توی راهرو بود..حالم انقدر بد بود که اگر زیر بازومو نگرفته بود نقش زمین می شدم..اصلا حواسم به اطرافم نبود...
با یه حرکت شالمو از روی سرم کشید.. با این کارش گیره ی سرم باز شد وموهام ریخت روی شونه ام...منو پرت کرد روی مبل و رفت توی اشپزخونه...بلند بلند سوت می زد و اواز می خوند...اشپزخونه اپن بود وبه اونجایی که من نشسته بودم دید داشت..
بلند گریه می کردم و دستامو دورم حلقه کرده بودم...می لرزیدم...خدایا دارم میمیرم...
یه شیشه از توی یخچال در اورد وبا یه لیوان اومد طرفم...شیشه رو باز کرد و ریخت تو لیوان بی رنگ بود...فکرکردم ابه ولی اب که اینجوری کف نمی کنه...پس این چیه؟..
در حالی که همون لبخنده چندش اور روی لباش بود توی چشمام خیره شد ویه ضرب لیوانو سرکشید...
یکی دیگه ریخت و اومد طرف من: بیا خوشگلم...تو هم بخور..تنهایی صفا نداره...
با انزجار سرمو بر گردوندم...حدس می زدم توی لیوان چی باشه...مشروب...
صورتشو اورد جلو..نفسش بوی بدی می داد..بوی الکل...
لیوانو گرفت جلوی دهانم و گفت:ناز نکن...بخور بهمون بیشتر حال میده...
با عصبانیت زدم زیر لیوان وداد زدم: خفه شو عوضی..نمی خورم...
لیوان از دستش افتاد...
با خشم نگام کرد وگفت:باشه نخور...اتفاقا وقتی وحشی بازی در بیاری من بیشتر مشتاق میشم...بیشتر...
یه دفعه بهم حمله کرد...



با ترس جیغ بلندی کشیدم و از روی مبل پریدم...خواستم فرار کنم که از پشت موهامو گرفت و کشید...منو پرت کرد روی زمین ..شونه ی چپم محکم خورد به زمین و درد بدی توی شونه و دستم پیچید...
جیغ می کشیدم و گریه می کردم...معلوم بود حسابی مست کرده...برگشتم و نگاهش کردم کنارم نشست..چشماش خمار شده بود..خودمو می کشیدم عقب با التماس در حالی که صدام می لرزید گفتم:تورو به هر چی و هر کی که می پرستی بذار من برم...با من کاری نداشته باش....خواهش می کنم ازت...
بی توجه به حرفا و التماسای من دستشو ارود جلو که من هم دستامو ضربدری سپرم کردم و گرفتم جلوم...لبخند بدی روی لباش بود..
دستامو محکم گرفت و از هم بازشون کرد...هیچ توانی نداشتم...نا نداشتم تکون بخورم...خدایا این چه سرنوشتی من دارم؟چرا باید اخر و عاقبتم اینجوری بشه؟...کمکم کن خدا...کمکم کن...
دستامو گذاشت کنارم و سفت نگه داشت...سر تا پام می لرزید و احساس می کردم هر ان قلبم از حرکت می ایسته و راحت میشم...ای کاش زودتر بمیرم...ای کاش جوری می شد که نتونه به هدف شومش برسه..
نشست روی سینه ام...هیکلش سنگین بود...نفسم توی سینه ام حبس شده بود..داشتم خفه می شدم...گریه می کردم و ناله می کردم...دستاشو از روی دستم برداشت و بلوزشو در ارود..یه رکابی مردونه سفید تنش بود که جذبش شده بود..
مرتب قربون صدقه ام می رفت و با حالت مستی صداشو کش می داد...از روی سینه ام بلند شد و شروع کرد دکمه های مانتومو باز کردن...با دستام مانعش می شدم ونمیذاشتم کارشو بکنه که یکی محکم خوابوند توی صورتم...چشمام سیاهی رفت...خیلی محکم زده بود و طرف چپ صورتم می سوخت..
چکار باید می کردم؟بدجور گیر کرده بودم...لااقل یه کم امان نمی داد که بتونم فکر کنم...توی اون لحظه مغزم قفل شده بود ومنتظر یه معجزه بودم...همین...هیچ کاری از دستم بر نمی اومد..ترس تموم تنمو گرفته بود و نمیذاشت درست فکر کنم...فقط می ترسیدم و می لرزیدم....کارم شده بود گریه کردن و ناله کردن و التماس...
بالاخره دکمه هامو باز کرد ومانتومو در اورد...زیرش یه تیشرت قرمز تنم بود...رفت سراغ شلوارم...پاهامو سفت به هم فشار دادم و به خودم پیچ و تاب می دادم تا نتونه دکمه ی شلوارمو باز کنه...
یه نگاه شهوت الود و خمار بهم انداخت و با لبخند چندش اوری گفت:باشه عزیزم...اول یه کم نوازشت می کنم بعد کارمو باهات شروع می کنم..بالاخره تو هم باید یه لذتی این وسط ببری دیگه...
صدام از بس جیغ زده بودم و گریه کرده بودم خش دار شده بود...نالیدم:خفه شو اشغال...ارزو می کنم همین الان بمیری....
دیوانه وار زد زیر خنده و گفت:من الان هم کشته مردت شدم خوشگله....دیگه چی میخوای؟...داری به ارزوت می رسی دیگه...
خوابید روم و لباشو گذاشت روی گردنم وشروع به بوسیدنم کردم...حی بدی بهم دست داد..حس خیلی بدی بود..خیلی بد...
نمیدونم چرا ولی با اینکه پرهام رو مقصر می دونستم ولی توی دلم ارزو می کردم ای کاش اون و هومن الان اینجا بودن...به خدا حاضر بودم بیاد و منو نجات بده ومن هم همون لحظه همه چیزو فراموش می کردم و تموم نفرتمو فراموش می کردم...فقط ای کاش اینجا بود...ای کاش...
نگاه نمناک و غمگینم به سقف اتاق بود و قلبم تند تند می زد و دست و پام یخ بسته بود.زیر لب خدا رو صدا می زدم...ارزو می کردم همین الان خدا جونمو بگیره و راحت بشم و این خفت و خاری رو تحمل نکنم...
لباشو روی گردنم حرکت داد و اومد بالا تا رسید به لبام...چشماش خماره خمار بود...درست مثل کسی که خوابش میاد و خواب الود نگاهت می کنه...نگاهشو از چشمام گرفت و به لبام زل زد...نه خدایا...نه...
با صدای بلند هق هق می کردم...دوست نداشتم منو ببوسه...نمی خواستم...دستامو گذاشتم رو سینه اش و با تمام توانم هلش دادم ولی تکون که نخورد هیچ دستامو محکم گرفت و بالای سرم نگه داشت...
لباشو اورد جلو که سرمو برگردوندم..هر سمتی می اومد منم سرمو بر می گردوندم و نمیذاشتم لبامو ببوسه...
نگاهم افتاد به گلدونی که کنارم بود...گلدون نسبتا بزرگی بود ولی می تونستم با دستم برش دارم...
مجبور شد دستامو ول کنه دستاشو برداشت و گذاشت دوطرف صورتم...لبامو وحشیانه می بوسید و نفس نفس می زد...هق هقم توی گلوم خفه شده بود..احساس خفگی بهم دست داده بود..
سریع از روم بلند شد و تا به خودم بیام تیشرتمو از تنم در اورد..وای خدا..با اینکارش جیغ کشیدم و دستامو گرفتم جلوم..
نمیدونم چی شد ولی همون موقع برقا قطع شد...توی تاریکی نمی دیدمش ولی چون روم افتاده بود حسش می کردم..بی توجه به تاریکی تو حالت مستی داشت به کارش ادامه می داد و دستش رو روی تن و بدنم می کشید و قربون صدقه ام می رفت..توی همون تاریکی دستمو حرکت دادم و گلدونو برداشتم..نمی تونستم ببینمش ولی با یه حرکت گلدونو بردم بالا و محکم زدمش...صدای فریادش توی خونه پیچید....
احساس کردم وزنش روم سنگین تر شده...دیگه حرکتی نمی کرد...با ترس و وحشت پرتش کردم اونور و از جام بلند شدم...یعنی کشتمش؟...من کشتمش؟..
صدای گریه ام بلندتر شد....نور کمی از پنجره توی خونه می تابید...دیدم افتاده کنارم ولی نمی تونستم بفهمم که زنده است یا مرده؟...وحشت کرده بودم.توی اون لحظه نمی دونستم باید چکار کنم؟
میان گریه داد می زدم:من کشتمش...خدایا اونو کشتم..من...
اصلا حواسم نبود لختم و تیشرت تنم نیست و فقط شلوار پامه...
از جام بلند شدم و به طرف در دویدم...محکم می زدم به در و جیغ می کشیدم:کمک...توروخدا کمک کنید...من اونو کشتم...من...یکی کمکم کنه...
همین طور که جیغ و داد می کردم وبه در می کوبیدم و کمک می خواستم احساس کردم یکی دستشو گذاشت روی شونه ام...
با تمام توانم جیغ کشیدم و برگشتم و محکم خوردم به در...توی تاریکی بود و نمی دیدمش...قد بلند بود و از هیکلش می شد فهمید که مرده...
با دیدنش بلندتر جیغ کشیدم و دیگه داشتم از حال می رفتم..بدنم بی حس شده بود..داشتم می افتادم که منو گرفت...
صداشو شنیدم:اروم باش دختر چه مرگته؟..جن که ندیدی...منم پرهام...ساکت شو دیگه...
همه ی حرفاشو شنیدم و فهمیدم به جز این قسمتش که گفتم منم پرهام..واسه همین بازم داشتم جیغ می کشیدم و با مشتهای کم جونم می زدمش:ولم کن عوضی..چی از جونم می خوای؟بذار برم..ولم کن...توروخدا ولم کن بذار برم..با من کاری نداشته باش.
منو سفت نگه داشته بود و تکون نمی خورد..
یک دفعه یه طرف صورتم سوخت و همزمان ساکت شدم...دیگه چیزی نمی گفتم حتی جیغ هم نمی کشیدم...
صداشودر حالی که عصبانی بود شنیدم:خفه شو دیگه...چرا جیغ و داد می کنی؟..دارم بهت میگم پرهامم...بازم جیغ می زنی؟
پرهام؟!پ..پرهام...گفت..گفت پرهامم؟!
با چشمای گرد شده از تعجب نگاهش کردم...صورتش پیدا نبود ولی از بوی عطر و صداش می شد تشخیص داد خودشه...اره ...اون پرهام بود..پ..پرهام...
نمیدونم چی شد..شاید از زور اینکه اون لحظه احساس تنهایی و بی کسی می کردم و اینکه با حضورش احساس امنیت بهم دست داده بود..ولی ناخداگاه بغلش کردم.
بدون اینکه به این فکر کنم پرهام اونجا چکار میکنه؟دستامو دورکمرش حلقه کردم و بی توجه به اینکه هیچی تنم نیست رفتم توی بغلش و شروع کردم به گریه کردن...حرکاتم دست خودم نبود...هیچ کدومشون..هیچ کدوم...هنوزم می لرزیدم...



هیچ تکونی نمی خورد...ولی من بی صدا اشک می ریختم و به کمرش چنگ می زدم...صدای کوبش قلبشو به راحتی می شنیدم...
صداشو زمزمه وار شنیدم: اروم باش...چرا بیخودی خودتو اذیت می کنی؟خداروشکر اتفاقی نیافتاد...بهتره از اینجا بریم...
با گریه گفتم:ولی من اونو کشتم...من...
سکوت کرد وحرفی نزد...گرمی دستاشو روی پوست تنم حس کردم...انگار با گرمیه دستاش به خودم اومدم...چون هم صدای گریه ام قطع شد و هم سریع سرمو از روی سینه اش بلند کردم...ولی اون محکم منو گرفته بود...با کمی تقلا خودمو از اغوشش کشیدم بیرون...اون هم حرفی نزد...
چشمام به تاریکی عادت کرده بود ومی تونستم تصویر کمرنگی از صورتشو به کمک نوری که از پنجره می تابید ببینم...نگاهش روی صورتم می چرخید...
یه دفعه یادم اومد هیچی تنم نیست...درسته اون دکتر بود و میشه گفت یه جورایی محرم بود ولی فقط به بیماراش...من که بیمارش نبودم...دستامو به حالت ضربدر گرفتم روی سینه هام و بدون اینکه نگاهش کنم سرمو با شرم انداختم پایین و رفتم همونجایی که اون پسره افتاده بود رو زمین...با این حال هنوز از ترس می لرزیدم...سعی کردم نگام بهش نیافته ولی مگه میشد؟خدا کنه نمرده باشه...یعنی کجاش زدم؟..
همین که تیشرتمو برداشتم برقا وصل شد..وای...
تیشرتمو گرفتم جلومو برگشتم...پرهام همونجا کنار در ایستاده بود و با لبخند نصفه نیمه ای نگام می کرد...
بهش توپیدم:به چی زل زدی؟روتو کن اونور...
ابروشو انداخت بالا گفت:چرا باید رومو بکنم اونور؟..
وای این کلا خنگ بود یا الان داشت خنگ بازی در می اورد؟...
با ا
برچسب ها: دنیای رمان - رمان فرشته من fereshteh27 , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , کتابخانه رمان - 106-رمان فرشته ی من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خانه , رمان فرشته من - سرای رمان , رمان عشق و احساس من (fereshteh27)(کامل شده) - ر..مثل رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/30 تاریخ
کد :57703

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا