تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته من (فصل ششم)



سرمو انداختم پایین و اشکامو پاک کردم...کنارم نشست و به درخت تکیه داد...اون هم مثل من زانوهاشو بغل گرفت و سرشو به تنه ی درخت تکیه داد...
هر دو سکوت کرده بودیم..ویدا اه عمیقی کشید و با صدای گرفته ای زمزمه وار گفت:درکت می کنم...اینکه یکی پیدا بشه و غرورت رو بشکنه..خیلی سخته..خیلی.
هر دو به رو به خیره شده بودیم...چشمام هنوز اشکی بود ولی دیگه گریه نمی کردم...تمام حواسمو جمع حرفای ویدا کرده بودم...
ویدا ادامه داد:فکر کنم تا الان فهمیده باشی یه چیزایی بین من و هومن هست که اینطور از هم دوری می کنیم...میدونی فرشته؟تا قبل از اینکه تو به این خونه بیای هومن از من فرار می کرد..البته الانم فرار می کنه..هیچ چیز تغییر نکرده.ولی اون موقع هر وقت من اینجا بودم هومن اینجا نمی اومد وقتی هم اون اینجا بود من نمی اومدم...کلا رابطمون مثل بازی قایم موشک بود...از هم فرار می کردیم..ولی الان به خاطر اینکه تو اینجا هستی هر دو تاشون میان..هم پرهام و هم هومن...من هم بیشتر به خانم بزرگ سر می زنم تا هم خانم بزرگ رو ببینم هم تو رو...احساس می کنم مثل خواهرم دوستت دارم..هیچ حس بدی نسبت بهت ندارم.
نگاهش کردم...انگارحواسش اینجا نبود..توی خودش بود و به یک نقطه خیره شده بود...
گفت:خیلی دوست دارم بشینم و حسابی باهات درد و دل کنم ولی امروز نمیشه...هم وقت ندارم و باید زودتر برم خونه و هم اینکه حالم زیاد خوش نیست.
با نگرانی گفتم:چرا عزیزم؟...چیزیت شده؟
بالاخره نگام کرد...لبخند کمرنگی زد...لبخند و نگاهش غمگین بود :جسمم هیچیش نیست...ولی روحم...
اه کشید و ادامه داد:روحم داغونه فرشته...نمیدونم باید چکار کنم...اینبار که بیام اینجا دوست دارم باهات درد و دل کنم..البته...اگر مزاحمت نیستم.
با لبخند جواب دادم:این حرفا چیه ویدا جون...من در خدمتم..هر وقت که امادگیشو داشتی می تونی روی من حساب کنی...
با شیطنت گفتم:خواهرانه...
یاد مشکلات خودم افتادم و لبخند از روی لبام اروم اروم محو شد...زمزمه وار ادامه دادم:من هم دلم میخواد با یکی درد و دل کنم...دوست دارم یکی باشه که بخواد به حرفام گوش کنه تا شاید اینجوری کمی اروم بشم...
ویدا دستشو گذاشت روی شونم و گفت:می تونی روی ابجیت حساب کنی..خودم ارومت می کنم..تا منو داری غم مم به دلت راه نده.
با لبخند نگاهش کردم و گفتم:ممنونم..حتما همین کارو می کنم.
خندید وگفت:خوبه خانمی...من برای تو حرفای دلمو میگم در عوض حرف هم تحویل می گیرم..معامله ی منصفانه ایه نه؟
با خنده گفتم:اره خیلی...فدای این انصافت.
چشمک زد وگفت:چاکریم ابجی...
واقعا ویدا دختر خوب و مهربونی بود...احساس می کردم از خواهر هم بیشتر دوستش دارم..
*******
اون روز جشن کوچیکمونو بدون حضور پرهام ادامه دادیم..کلی هم خوش گذشت..همون بهتر که نبود..وگرنه با نیش و کنایه هاش و اون نگاه سرد و یخیش کوفتم می کرد..البته کوفتم که کرده بود ولی اولش رو بعد که رفت جو بهتر شد...
وقتی رفتم توی اتاقم و تنها شدم همه اش به این فکر می کردم که بابام کادومو دیده؟ازش خوشش اومده؟..
اه...ای کاش الان پیشش بودم..مثل پارسال خودم کادوشو می دادم و می بوسیدمش و بهش تبریک می گفتم..ولی حیف...
سرنوشت بازی های بدی با ادم می کنه...جوری ادم رو تو شرایط سخت قرار میده که هیچ راه نجاتی برات نمیمونه جز اینکه بسوزی و بسازی...ولی من نباید همینطور یه جا بشینم و دست روی دست بذارم...دوست داشتم برم سر کوچمون وایستم و هر وقت بابام از خونه میاد بیرون نگاهش کنم...دلم براش تنگ بود ولی از این می ترسیدم که سر و کله ی پارسا اون اطراف پیدا بشه...
اگر بخوام یه درصد این احتمال رو بدم که دنبالمه تا پیدام کنه ..دیگه جزو محالات بود که بتونم برم بیرون...
اخه چرا دست از سر من بر نمی داشت؟این همه دختر چرا من؟...
اینم از شانس منه دیگه...نمیشه بهش خورده گرفت..
*******
با کلیدش در خانه را باز کرد و وارد شد...سکوت مثل همیشه بر خانه حاکم بود..سکوتی ازار دهنده ولی دیگر عادت کرده بود..اوایل سخت بود ولی الان برایش عادی شده بود.
کیف و بسته ای که در دست داشت را روی میز گذاشت و نگاهی به اطراف انداخت...صدا زد:شراره؟..شراره کجایی؟
در یک از اتاق ها باز شد و شراره در حالی که موهایش را با حوله ای پیچیده بود بیرون امد...با لبخند پر از عشوه ای به طرف سپهررفت و دستش را دور گردن او حلقه کرد و گفت:سلام عزیزدلم..خسته نباشی.
بعد هم بوسه ای به گونه اش زد...سپهر دستش را بالا اورد و دستان شراره را از دور گردنش باز کرد:سلام..ممنونم.
کلافه بود...شراره لبخندش را جمع کرد وگفت:چیزی شده عزیزم؟چرا ناراحتی؟
سپهر با بی حوصلگی دستش را تکان داد و کیف و بسته اش را از روی میز برداشت..خواست به طرف اتاقش برود که شراره بازویش را گرفت:صبر کن سپهر...اون بسته چیه توی دستت؟
سپهر نگاهی به بسته کرد اخم کرد و با صدای گرفته ای گفت:چیز مهمی نیست...از طرف فرشته ست...
شراره با چشمان گرد شده نگاهش کرد :چی؟فرشته؟...
سپهر سرش را تکان داد وگفت:اره...دیروز داده بود به نگهبانی...دیشب چون خیلی کار داشتم نتونستم بیام خونه...وقتی نگهبان بسته رو اورد اولش تعجب کردم بعد که پیراهن رو دیدم فهمیدم کار فرشته است...
لبخند غمگینی زد وادامه داد:به خاطر روز پدر گرفته...با اینکه... با اینکه فرار کرده باز هم به یاد من بوده..نمیدونم...گیج شدم.
شراره پوزخند زد وگفت:هه...چقدر بی چشم و رو هست به خدا...دختره از خونه فرار کرده..به خوشبختیش پشت پا زده و ترک پدر وخونه اش رو کرده اونوقت در کمال وقاحت برات کادوی روز پدرمی گیره؟واقعا که...
اخم غلیظی روی پیشانی سپهر نشست:بسه شراره...خسته ام..من میرم کمی استراحت کنم.
به طرف اتاقش رفت..
شراره در حالی که نظاره گر او بود زیر لب زمزمه کرد:دختره ی عوضی..هنوزم دست بر نمی داری؟کی وجود نحست برای همیشه از توی زندگیم برداشته میشه؟..تازه دارم روی خوش زندگی رو می بینم که عین اجل سر می رسی..امیدوارم هیچ وقت به این خونه بر نگردی...بری به درک..
با نفرت لبهایش را جمع کرد و به طرف اشپزخانه رفت...
*******
هومن رو به پرهام گفت:د اخه تو مگه مرض داری هی دم به دقیقه پاچه ی این بنده خدا رو می گیری؟پرهام کم کم دارم نگرانت میشما..تو که اروم بودی چرا اینکارا رو می کنی؟
پرهام پوزخند زد و نگاهش را به تلویزون دوخت:ما هر دوتامون دردامون توی دلمونه...ولی تو با شوخی و خنده روش سرپوش میذاری تا دیگران نفهمن که چه دردی توی دلت داری..ولی من زودرنجم و زود عکس العمل نشون میدم..
-خب از بس غدی...مغروری..انگار همه زیردستت هستن و باید از تو دستور بگیرن..یه کم به خودت بیا پرهام.تموم کن این حرفا رو..
پرهام با حرص از جایش بلند شد و داد زد:نمیخوام..میدونی چرا؟چون نمی تونم...در توانم نیست که فراموش کنم..هر وقت تونستم فراموش کنم دست از کارام بر می دارم.
هومن با ارمش گفت:پس لااقل به فرشته گیر نده...اون چه گناهی کرده؟
پرهام چشماشو ریز کرد و با حالت مشکوکی گفت:چیه؟چرا هی فرشته فرشته می کنی؟...همچین تیکه ای هم نیست که واسه اش غش و ضعف کنی...اون هم یکیه لنگه ی بقیه...هیچ فرقی بینشون نیست..تو هم انقدر سنگشو به سینه نزن.
خواست از اتاق بیرون برود که هومن بازویش را گرفت:صبر کن بابااااااا کجا؟اولا تو منظورمنو بد گرفتی پس بیخودی قضاوت نکن...این نفرت تو نمی خواد تموم بشه؟بسه دیگه..هم خودتو عذاب میدی هم اطرافیانت رو...
پرهام با عصبانیت برگشت و داد زد:نه تموم نمیشه و تموم هم نخواهد شد..تا لحظه ی مرگم از همشون نفرت دارم...اینو یادت باشه.
بعد هم سریع از اتاق بیرون رفت..
نگاه هومن به در اتاق خیره مانده بود...
لبخند ماتی زد و زمزمه کرد: ولی مثل روز برای من روشنه که این نفرت یه روز از بین میره...من مطمئنم.




1 هفته گذشته بود و توی این مدت پرهام اینجا نیومده بود..فقط یکی دو بار هومن اومد و سر زد و رفت.
پرهام بی دلیل با من بد بود..اخه هر چی فکر می کردم می دیدم من که کاری باهاش نکرده بودم که اون انقدر با من بد تا می کرد...هر کار من رو به اشتباه برداشت می کرد..اون پیراهن کادویی هم که سوتفاهم بود و از قصد نبود ولی اون خیلی سریع عکس العمل نشون داد..نذاشت من حرف بزنم و هر چی هم دلش بخواد بارم می کنه...
توی این یک هفته دوبار با شیدا تماس گرفتم ولی هر دوبار تماسم بی پاسخ موند.براش نگران بودم..تا اینکه یک بار بهم زنگ زده بود که گوشی شارژش تموم شده بود و خاموش بود...وقتی هم من بهش زنگ زدم باز جوابمو نداد.
نشستم روی صندلی توی اتاقم و شمارشو گرفتم...دعا دعا می کردم اینبار جوابمو بده...تا اینکه دیگه داشتم گوشی رو قطع می کردم که صداشو شنیدم:الو فرشته تویی؟..
لبخند زدم و گفتم:سلام شیدا جون...اره خودمم..خوبی؟
نفس راحتی کشید وگفت:سلام عزیزم...اره من خوبم تو چطوری؟چه کار میکنی؟حالت خوبه؟..
-خوبم مرسی...همه چیز اینجا خوبه و اتفاق خاصی هم نیافتاده..دوبار باهات تماس گرفتم ولی جواب ندادی.یک بار هم که زنگ زده بودی گوشی شارژ نداشت و خاموش شده بود...
-خونه ی مادربزرگم بودیم..اونجا هم سرمون شلوغ بود و متوجه نشده بودم..ببخش عزیزم...
-نه بابا این حرفا چیه؟چه خبر؟چه کارا می کنی؟
-هیچی ...ولی میخوام ببینمت فرشته...داره یه اتفاقاتی میافته که بهتره تو در جریان باشی.خیلی مهمه...
با ترس و نگرانی گفتم:چی شده شیدا؟نگرانم کردی...برای کسی اتفاقی افتاده؟
-نه گلم..نگران نباش.گفتم که میخوام ببینمت تا همه چیزو برات تعریف کنم...حتما هم باید ببینمت.
نفسمو فوت کردم و گفتم:باشه...کی؟کجا؟
-این اطراف که نمیشه...بهتره احتیاط کنیم...
ادرس یه کافی شاپ بالای شهر رو داد که قبول کردم...
شیدا گفت:خب فرشته دیگه کاری با من نداری؟امروز عصر می بینمت...
-نه عزیزم...باشه حتما میام.5/5 اونجام.
-باشه...تا بعد خداحافظ.
-خدانگهدار.
گوشی رو قطع کردم و کلافه از روی صندلی بلند شدم...طول و عرض اتاق رو قدم می زدم و به این فکر می کردم که یعنی چه اتفاقی افتاده که شیدا برای دیدنم انقدر عجله داشت؟گفت یه چیز مهمی می خواد بهم بگه...یعنی چی میخواد بگه؟...
وای من که تا عصر دیوونه میشم...
دستام یخ کرده بود..دلم گواه خوبی نمی داد...خدایا بخیر کن...یعنی چی شده؟
*******
راس ساعت 5/5 توی کافی شاپ بودم..به خانم بزرگ قول داده بودم که مواظب خودم باشم..می گفت اول با پرهام یا هومن یه تماس بگیرم وبهشون بگم بعد برم..ولی اینکارو نکردم..اول اینکه عمرا با پرهام حرف بزنم..دوم اینکه نمی خواستم پرهام و هومن توی تصمیم گیری های من دخالت داشته باشن...این زندگی خودم بود و من هم دوست نداشتم اونا دخالتی درش داشته باشن...اونا به من کمک کرده بودن و ازشون ممنون بودم ولی این دلیل نمیشد برای من تصمیم بگیرن وبرای انجام دادن کاری ازشون اجازه بگیرم..مخصوصا پرهام..همین جوری پررو بود وای به حال اینکه زیادی بهش رو هم بدم..
روی صندلی پشت میز نشسته بودم که در کافی شاپ باز شد و شیدا اومد تو...یه نگاه به داخل کافی شاپ انداخت و وقتی منو دید لبخند زد وبه طرفم اومد...از جام بلند شدم و با لبخند نگاهش کردم..همین که به هم رسیدیم همدیگرو محکم بغل کردیم...دلم خیلی براش تنگ شده بود..خیلی.
بوسیدمشو گفتم:سلام عزیزم..نمی دونی چقدر دلم برات تنگ بود...
شیدا اشک توی چشماش جمع شد و گفت:سلام فرشته...منم همین طور...خوبی؟..
پشت میز نشستیم...قهوه سفارش دادیم...
رو به شیدا گفتم:خوبم..مرسی..تو چطوری؟
لبخند زد و گفت:منم ای بد نیستم..یه پام خونمونه یه پام هم خونه ی مامان بزرگم..حالش زیاد خوب نیست..منم مواظبشم..خب تعریف کن..بهت که بد نمی گذره؟
چشمک زد و با شیطنت گفت:اون دو تا خوشگله که اذیتت نمی کنند؟اسمشون چی بود؟..اهان پرهام و هومن...
خندیدم و گفتم:تو انگار هنوز عوض نشدی نه؟شیطون...نه بابا مگه جراتشو دارن؟..
با خنده گفت:جراتشو که دارن...ولی فکر نکنم دلشون بیاد.
ابرومو انداختم بالا و گفتم:چطور؟
با خنده گفت:دیگه دیگه...یه پسر خوشگل و اقا چطور دلش میاد یه فرشته به این نازی رو اذیت کنه؟مگه اینکه مخش تاب داشته باشه.
اروم زدم رو دستشو به شوخی اخم کردم و گفتم:دیوونه..اینا چیه میگی؟..اتفاقا یکیشون به خونم تشنه است..
شیدا لبخندشو جمع کرد و گفت:چی؟کدومشون؟چرا؟
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:پرهام...نمی دونم والا...فقط هر بار بی دلیل می پره بهم و هر چی هم دل تنگش بخواد بارم می کنه..اخره هر چی ادم مغرور و غده...با ادم جوری رفتار می کنه که طرف حس می کنه زیردستشه.
شیدا با خنده گفت:پس طرف بدجور قاطی داره...
با خنده گفتم:اره بدجور..
بعد هر چی بین من و پرهام اتفاق افتاده بود و رو براش گفتم..وقتی قضیه ی کادو رو براش تعریف کردم ..
شیدا زد زیر خنده و گفت:وای خدا واقعا اینطوری شد؟پس بنده خدا بدجور حالش گرفته شده..فکرشو هم که می کنم خنده ام می گیره..وای خدا..
من هم خندیدم و گفتم:اره..نبودی ببینی چطوری با خشم و عصبانیت نگام می کرد..ولی حقش بود..تا اون باشه بیخودی به من گیر نده...
شیدا چشمک زد وگفت:اره خوبش شد..اگر بازم اذیتت کرد تو هم تلافی کن..اگر کوتاه بیای هر کار دلش بخواد می کنه...راستی گفتی خوشگل و خوش تیپ تره پرهامه اره؟
سرمو تکون دادم: اره...پرهام جذاب تره..ولی شیدا احساس می کنم یه غمی توی زندگیش داره...مطمئنم همون غم باعث شده از زنا متنفر بشه..خیلی دوست دارم بدونم چرا اینجوری می کنه و اون غم چیه؟..
شیدا خندید و مشکوک نگام کرد:مشکوک می زنی فرشته...نکنه...اره؟
گنگ نگاهش کردم وگفتم:چی اره؟...چی داری میگی؟
کمی از قهوه اش رو خورد و گفت: تو که خنگ نبودی..بگیر دیگه..منظورم اینه..چرا برات مهمه توی گذشته اش چی بوده؟..نکنه دوستش داری؟
اولش هنگ کردم...ولی بعد چنان زدم زیر خنده که چند نفر برگشتن و با تعجب نگام کردن...جلوی دهانمو گرفتم و با خنده گفتم:دیوونه شدی شیدا؟...من و پرهام و عشق؟..وای نگو تورو خدا..
بازم خندیدم..اصلا بهش که فکر می کردم ناخداگاه خنده ام می گرفت..
شیدا با تعجب نگام می کرد: خب اره..مگه چیه؟
گفتم:من و پرهام از هم فراری هستیم و اونم ازم متنفره..حالا من بیام عاشقش هم بشم؟وای عمرا...مگه ادم قحطه؟
شیدا گفت:مگه چشه؟خب درسته که یه نمه قاطی پاتی داره ...ولی با شناختی که روی تو دارم میدونم اونم حل میشه...
سعی کردم جدی باشم:ببین شیدا بهتره این بحث رو تمومش کنیم..چیزی بین من و اون نیست که بخوایم این بحث رو ادامه بدیم..تو گفتی من بیام اینجا چون می خوای یه چیز مهمی رو بهم بگی..خب من منتظرم عزیزم..بگو..

شیدا نفس عمیقی کشید و دستاشو گذاشت روی میز و گفت:گفتم بیای اینجا چون باید حتما رو در رو اینا رو بهت می گفتم...چند روز پیش سر کوچه پدرت رو دیدم..تنها نبود اقای پارسا هم باهاش بود..رفتم جلو سلام و احوال پرسی کردم..پدرت خیلی سرد باهام برخورد کرد وبه زور جوابمو می داد...به پارسا هم سلام کردم که اون بدتر از بابات باهام برخورد کرد..خواستم برگردم که صدای پارسا رو شنیدم.
پارسا:فرشته رو کجا فراری دادی؟
با لحن جدی وسردی جواب دادم:کی گفته من فراریش دادم؟..به من چه ربطی داره؟
با عصبانیت گفت:بیا داخل ماشین باید باهات صحبت کنم...
با همون لحن گفتم:شما حق ندارید با من اینطور برخورد کنید..من هیچ کجا نمیام.
توی ماشینش نشست و پدرت هم نشست کنارش...
پارسا پوزخند زد وگفت:بسیار خب..هر جور مایلی..ولی به نفع دوستته که به حرفایی که میخوام بزنم خوب گوش کنی.
دو دل بودم...از طرفی نمی تونستم بهش اعتماد کنم و از طرف دیگه دوست داشتم بدونم چی می خواد بگه...
بالاخره رفتم جلو وسوار شدم..از توی اینه نگام کرد وگفت:برای بار دوم می پرسم..فرشته کجاست؟
پوزخند زدم و گفتم:هر چندبار می خواید بپرسید..جواب من هم یکیه..من ازش خبر ندارم.اصلا چرا به پلیس خبر نمی دید تا پیداش کنند؟
با عصبانیت گفت:اونش دیگه به تو ربطی نداره..من خوب می دونم فرشته رو تو مخفیش کردی..برو بهش بگو..اگر بر نگرده..شده کل تهران رو زیرو رو می کنم تا پیداش کنم...من هر طور شده پیداش می کنم و مینشونمش پای سفره ی عقد..بهش بگو مطمئن باشه توی مدت زمان کمی هم اینکارو می کنم...شاید به همین زودیا..پس منتظر باشه.
داد زدم:گفتم که فرشته پیش من نیست.. ولی شما چه حقی دارید در مورد فرشته اینجوری حرف می زنید؟فرشته پدر داره و می تونه براش تصمیم بگیره..از خودتون خجالت نمی کشید؟با این سن و سال افتادید دنبال فرشته که 22 سال از شما کوچیکتره و می خواید به زور باهاش ازدواج کنید؟..واقعا که..
داد زد:خفه شو..پدرش با این وصلت به هیچ وجه مخالف نیست...فرشته هم بهتر از من هیچ کجا نمی تونه پیدا کنه..پس بهتره زودتر خودش با پای خودش بیاد جلو و با رضایت کامل به من بله بگه وگرنه...به اجبار ازش بله می گیرم که عواقب خوبی هم نداره.
با تعجب به پدرت نگاه کردم..از پنجره بیرونو نگاه می کرد..دستش مشت شده بود و حرفی نمی زد...
با حرص رو به پدرت گفتم:شما چرا ساکت هستید اقای تهرانی؟نمی بینید این اقا چطور داره درمورد دخترتون حرف می زنه؟چرا سکوت کردید و جوابشو نمی دید؟مگه شما فرشته رو بهش فروختید که ایشون ادعای مالکیت می کنه؟
بابات اولش سکوت کرد بعد بدون اینکه برگرده با صدایی که به راحتی می شد درش خشم و عصبانیت رو دید گفت: فرشته از خونه فرار کرد..ابروی پدرشو نادیده گرفت و بین اون همه ادم از سر سفره ی عقد فرار کرد و ابروی منو برد..چنین دختری رو نمی خوام..یا با پارسا ازدواج می کنه یا ...دیگه دختر من نیست..حتی اگر خبر مرگش رو هم بیارن دیگه برام مهم نیست.اون ابروی منو برده...ابرویی که فرشته با بچه بازیش زیر پا لهش کرد و بی توجه به من فرار کرد..اون منی که پدرش بودم رو نادیده گرفت..به خوشبختیش لگد زد..
با حرفایی که بابات بهم زد لال شدم..پیش خودم می گفتم یعنی این مردی که داره این حرفا رو می زنه پدر فرشته هست؟کسی که عاشقانه دخترشو دوست داشت؟چرا انقدر عوض شده بود؟از چه ابرویی حرف می زد؟دخترشو دستی دستی داشت بدبخت می کرد انوقت دم از ابرو می زد...
دیگه حرفی نداشتم که بزنم..خواستم از ماشین پیاده بشم که صدای پارسا رو شنیدم:شنیدی که پدرش چی گفت؟پس برو همه ی اینایی که من و پدرش گفتیم رو براش بگو..من منتظرشم..اگر برگشت که هیچ ..وگرنه به زودی پیداش می کنم و به زور مینشونمش پای سفره ی عقد..ولی عواقبش بدتر از این حرفاست...
دیگه صبر نکردم و از ماشین پیاده شدم...
شیدا سکوت کرد و فقط نگام کرد...

تموم مدت که شیدا حرف می زد با بهت نگاهش می کردم..وقتی گفته های بابامو برام گفت اشک نشست توی چشمام..بعد هم راه خودشونو پیدا کردن و یکی یکی نشستن روی گونه هام...یعنی اینا رو بابام گفته بود؟اخه چرا؟مگه من چکارکرده بودم؟یعنی من نمی تونستم واسه اینده امم خودم تصمیم بگیرم؟خوشبختی حق من نبود؟خدایا این چه سرنوشتیه که من دارم؟
شیدا یه برگ دستمال کاغذی گرفت جلوم و گفت:اشکاتو پاک کن دختر..ناراحت نباش..منم از حرفایی که پدرت زد ناراحت شدم ولی چه میشه کرد؟پدرته و الان هم از فرارت ناراحته...مطمئنا واسه همین این حرفا رو زده.
دستمال رو ازش گرفتم و اشکامو پاک کردم و گفتم:نمی دونم چی بگم شیدا...اصلا از پدرم توقع این حرفا رو نداشتم..حالا باید چکار کنم ؟
شیدا کمی فکر کرد وگفت:من به این موضوع فکر کردم..اینطور که من از برخورد پارسا فهمیدم ادم درستی نیست و تا به اون چیزی که میخواد نرسه دست بردار نیست..حرفاشو با جدیت تمام می زد..مطمئنم بهشون عمل می کنه.
با صدای گرفته ای گفتم:تو میگی چکار کنم؟..راهی ندارم...
شیدا خیلی جدی گفت:چرا...یه راه هست..فقط یه راه...
با تعجب نگاهش کردم: چه راهی؟..
چشماشو ریز کرد و توی چشمام خیره شد: اینکه...تا قبل از اینکه دست پارسا و پدرت بهت برسه...ازدواج کنی..حتی شده صوری..ولی باید اینکارو بکنی...باید متاهل بشی...
دهانم از زور تعجب باز مونده بود...
با صدای نسبتا بلندی گفتم:چی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

شیدا بی خیال تکیه داد به صندلیش و گفت:این نظر من بود..اگر ایده ی بهتری داری رو کن ما هم بشنویم.
هنوز تو بهت حرفی که زده بود بودم..ازدواج صوری؟!!!...خدایا یعنی کارم به جایی رسیده که باید الکی الکی ازدواج کنم؟اخه مگه مسخره بازیه؟اینده ام چی میشه؟...
شیدا خیره نگام می کرد و منتظر بود یه چیزی بگم...
تک سرفه ای کردم و گفتم:هیچ می فهمی چی میگی شیدا؟ازدواج صوری؟مگه کشکه؟...اصلا چرا من باید به خاطر اون پارسای از خدا بی خبر برم ازدواج کنم؟اونم با یکی که نمی شناسمش...
شیدا کمی به جلو خم شد واروم گفت:اینکه ازدواج صوری بکنی و بعد هم بدون اینکه اتفاقی افتاده باشه ازش جدا بشی بهتر از اینه که زن پارسا بشی و یه عمر بدبخت بشی...دیوونه کی گفت طرفتو نشناسی؟خب وقتی انتخابش کردی روش شناخت پیدا می کنی دیگه ..بعدش هم..
خندید وگفت:بادابادا مبارک بادا..
دستمو گرفتم جلوشو گفتم:ساکت...خیلی خوش باوریا شیدا..مگه بچه بازیه؟من میگم اینجور تو میگی اونجور؟..من میگم نمی خوام اینجوری ازدواج کنم..به هیچ قیمتی حاضر نیستم ازدواج صوری بکنم..اونوقت تو میگی طرفو پیدا می کنم و من روش شناخت پیدا می کنم؟
شیدا نفس عمیقی کشید و گفت:خیلی خب پس منتظر باش تا پارسا پیدات کنه و به زور بنشونتت پای سفره ی عقد..
با اخم گفتم:غلط کرده مرتیکه...مملکت قانون داره...مگه الکیه؟...
شیدا ابروشو انداخت بالا و گفت:نخیر الکی نیست..بله مملکت قانون داره ولی همین قانون میگه اجازه ی پدر برای ازدواجت لازمه و وقتی هم بابات به این امر راضیه شما هم باید بری کشکتو بسابی خانم..مثلا می خوای چکار کنی؟بری پیش پلیس شکایت کنی؟از کی؟بابات یا پارسا؟..بابات که خب بزرگترته و پدرته حق داره در قبالت تصمیم گیری کنه...پارسا هم که قصدش خیره و ازدواج...پس با قانون کار به جایی نمی بری..
سکوت کرده بودم و داشتم به تک تک حرفاش فکر می کردم..اینم حرفیه..تازه اگر الان من برم پیش پلیس یه راست منو تحویل بابام میدن..نه اینم راهش نیست..
کلافه به پیشونیم دست کشیدم :پس چکار کنم؟نه با ازدواج صوری موافقم..نه دلم می خواد زن پارسا بشم...تازه اگر هم بخوام صوری ازدواج کنم بازم اجازه ی بابام لازمه...
شیدا گفت:از اون بابت خیالت راحت باشه..الان محضرهایی هستن که با پول عقد موقت می کنند اون هم بدون اجازه ی پدر..فقط پول زیادی می گیرن..
سرمو بلند کردم و گفتم:نه اینکار درست نیست..نمی خوام اینجوری بشه..نمیشه بریم از این پارسا یه اتویی چیزی گیر بیاریم بدیم تحویل بابام تا اونم دیگه اصرار به این ازدواج نداشته باشه؟..
شیدا خندید وگفت:فرشته توهم زدیا...دختر بابای من کاراگاهه یا مامانم؟امکاناتشو نداریم..درضمن مگه به این اسونیاست؟خطرش خیلی زیاده..همونطور که گفتم به نظرم
برچسب ها: دنیای رمان - رمان فرشته من fereshteh27 , کتابخانه رمان - 106-رمان فرشته ی من , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خانه , رمان فرشته من - سرای رمان , دوسـ ـتـداران رمـان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/30 تاریخ
کد :57702

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا