تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته من (فصل هشتم)



2 روز از کوه رفتنمون می گذشت.. تو این مدت پرهام یه بار اومده بود که فقط باند دستمو عوض کرد ورفت..هومن رو هم ندیده بودم..
امروز تصمیم گرفتم هر طور شده به شیدا زنگ بزنم..خیلی وقت بود باهاش حرف نزده بودم....
روی تختم نشستم و شماره رو گرفتم..
خداروشکر اینبار خونشون بود سریع جواب داد :الو سلام فرشته جون..
لبخند زدم..از روی شماره ی خودش سریع می فهمید که منم :سلام شیدا جان..خوبی؟
شیدا :مرسی عزیزم من خوبم تو چطوری؟چه خبر؟تعریف کن زودباش.
خندیدم وگفتم :منم خوبم مرسی..دختر تو چقدر عجولی؟..باشه میگم فقط یه کم صبر کن..
شیدا سریع گفت :من صبر و این حرفا حالیم نمیشه فرشته خیلی وقته باهام تماس نگرفتی زودباش بگو در چه حالی؟قضیه ی ازدواج صوری به کجا کشید؟داماد مورد نظر پیدا شد یا نه؟بگو دیگه..
خنده ی کوتاهی کردم وگفتم:وای چقدر هولی تو شیدا..باشه همه رو برات میگم..
شروع کردم و همه چیزو براش تعریف کردم..حتی براش گفتم که..عاشق پرهام شدم.
وقتی سکوت کردم دیدم شیدا هم هیچ حرفی نمی زنه..چند بار گفتم الو الو..تا اینکه صداش توی گوشی پیچید..
با تعجب گفت :جونه من راست میگی؟چقدر اتفاق تو این مدت افتاده بوده و من بی خبر بودما..پس با اینکه عاشق پرهام شدی به هومن جواب مثبت دادی؟..از اون طرف هم خانم بزرگ نقشه کشیده تو رو به پرهام نزدیک کنه تا پرهام هم عاشقت بشه و دست از این همه غرور برداره و به اینده ش فکرکنه درسته؟
لبخند کمرنگی زدم وگفتم:درسته..وای شیدا نمی دونی چقدر مغروره..وقتی اخم می کنه واقعا جذاب میشه وقتی باهام کل کل می کنه بیشتر عاشقش میشم..وقتی نگام می کنه کنترلمو از دست میدم و دیگه نمی تونم نگاهمو ازش بگیرم..وقتی نسبت به کارا و حرفای هومن عکس العمل نشون میده واقعا دیدنی میشه و حس می کنم بیش از پیش عاشقشم..وای شیدا داره دیوونه ام می کنه..مرتب بهم گوشه و کنایه می زنه و محرم شدنم با هومن رو به رخم می کشه..ولی..
شیدا سریع گفت :ولی توی دیوونه با این حال عاشقش شدی اره؟..
خندیدم وگفتم:اره..
شیدا با خنده گفت :اخه دختره ی دیوونه اینی که تو میگی نه شوخ وشیطونه نه خنده رو و مهربون..پس چطوری عاشقش شدی تو؟..من که نمی فهمم...
لبخند ماتی زدم..گفتم:میدونم شیدا ولی من عاشقه همینی که هست شدم..عاشق شخصیتش..عاشق غرورش وحتی اون اخمی که همیشه رو پیشونی داره..شاید فکرکنی دیوونه شدم ولی اره..من عاشقشم وحاضرم به خاطرش هر کاری بکنم..می خوام برای رسیدن بهش تلاش کنم..اینجوری برام لذتبخش تره.
شیدا نفس عمیقی کشید وگفت :نمی دونم والا..فقط اینو می دونم که تو این موقعیت همینو کم داشتیم که تو عاشقه پرهام بشی..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :درسته..خودم هم قبول دارم ..ولی خب دسته من که نبوده..
شیدا با خنده گفت :اره می دونم..کاره دله گناهه من نیست تقصیره دله..درسته؟
خنیدم وگفتم:اره دیگه..دقیقا..راستی از اونجا چه خبر؟
شیدا کمی سکوت کرد وگفت:اینجا هم خبر خاصی نیست..تو این مدت نه پدرتو دیدم نه پارسا و نه شراره رو..نمی دونم دارن چکار می کنن ..ولی باز هم فرشته خیلی مواظب باش..
جریان اون ماشین سمندی که روز جمعه از کوه دنبالمون افتاده بود رو برای شیدا تعریف کردم..
شیدا :وای خدا راست میگی فرشته؟یعنی پیدات کردن؟
-نمی دونم ..ولی نتونستن دنبالمون بیان.
شیدا :اگر بدونن کجایی چی؟..وای فرشته اگر دست پارسا بیافتی ..
با نگرانی گفتم :خدا نکنه شیدا..تو میگی چکار کنم؟
شیدا کمی فکرکرد وگفت :عزیزم خودتو نگران نکن..فقط دیگه از خونه بیرون نیا و یه کاری کن زودتر به عقد هومن در بیای..اونجوری اگر سر وکله ی پارسا هم پیدا بشه هومن می تونه ازش شکایت کنه و گیر میافته..
کمی فکرکردم..شیدا درست می گفت..باید یه کاری می کردم..
-شیدا جان امروز خانم بزرگ بهم گفت که می خواد در این مورد با من و هومن حرف بزنه..امشب هومن میاد اینجا..ببینم چی میشه..
شیدا :باشه عزیزم..فقط فرشته نری دیگه منو هم فراموش کنیا..هر چی شد به منم خبر بده باشه؟
-باشه شیدا جان..حتما.
شیدا :پس من منتظرم..خب دیگه کاری با من نداری عزیزم؟
-نه گلم.. فقط حال مادربزرگت چطوره؟
شیدا :بهتره..مرتب بهش سر می زنم.راستی مامان هم بهت سلام می رسونه..
-سلامت باشن..سلام منو هم بهش برسون.
-باشه عزیزم..مواظب خودت باش.خداحافظ.
-حتما..خدانگهدار.
گوشی رو قطع کردم..اروم روی تختم دراز کشیدم..به حرفای شیدا فکر می کردم..اگر حرفاش درست از اب در می اومد وپارسا پیدام می کرد چی؟..خدا کنه همه ی کارا زودتر انجام بشه..
دو دل بودم..از یه طرف دوست نداشتم به این زودی به هومن محرم بشم..اگر تا قبل از محرم شدنم پرهام کاری نمی کرد چی؟..
از یه طرف هم اصلا دلم نمی خواست دست پارسا بهم برسه..
بین دوراهی گیر کرده بودم..سرمو گرفتم توی دستام..چکار باید بکنم؟..خداجون عاقبته این ماجرا چی میشه؟
*******
عصر ویدا اومد اینجا..از دیدنش خیلی خوشحال شدم ولی وقتی یاد این افتادم که امشب قراره هومن بیاد اینجا تا خانم بزرگ درمورد موضوع عقدمون حرف بزنه نگران شدم..دوست نداشتم ویدا ازم ناراحت بشه..من که به هومن علاقه نداشتم واین کارمون هم از روی اجبار بود نه علاقه..با این حال می دونستم ویدا ناراحت میشه..کاملا درکش می کردم.
ویدا اون شب موند و لحظه به لحظه نگرانی من بیشتر می شد..قبل از شام اومد تو اتاقم.روی صندلی نشسته بودم و استرس داشتم.. ..
ویدا درو بست و روی تخت نشست..لبخند روی لباش بود..نیم نگاهی بهش انداختم که اروم خندید وگفت :چرا اینجوری می کنی فرشته؟..می تونم حدس بزنم چرا انقدر نگرانی..به خاطره منه درسته؟
با تعجب نگاش کردم..
ویدا وقتی نگاهمو دید گفت :خانم بزرگ همه چیزو برام گفته..
سرمو انداختم پایین و حرفی نزدم..
ویدا اروم خندید وگفت :دختر چرا نگرانه منی؟..عزیزم درسته من عاشقه هومن هستم ولی اینو یادت نره من الان نامزد دارم و اینکه من در حق هومن بدی کردم والان هم باید سزای کارمو ببینم.درسته این ازدواج صوریه و موندگار نیست ولی..
سرمو بلند کردمو نگاش کردم..سرش پایین بود وبا گوشه ی شالش بازی می کرد..بعد از چند لحظه سرشو بلند کرد..اشک توی چشماش نشسته بود..
با این حال لبخند ماتی زد وبا صدای لرزونی گفت :ولی بازم براتون ارزوی خوشبختی می کنم..من لیاقته هومن رو نداشتم فرشته وگرنه سرنوشتم اینجوری نمی شد.
قطره اشکی چکید روی گونه ش وسرشو انداخت پایین..توی چشمای من هم اشک نشسته بود..از جام بلند شدم ورفتم کنارش..
سرشو بغل کردم وگفتم :عزیزم خیلی خانمی..کی گفته تو لایقه هومن نیستی؟..اون دچار سوتفاهم شده اگر متوجه بشه..
ویدا سریع سرشو بلند کرد وگفت :نه نه فرشته..من الان نامزده کامران هستم.این حرفا هیچ دردی از من دوا نمی کنه..من دیگه هیچ امیدی ندارم..پس..پس امیدوارم هومن با اونی که لایقشه خوشبخت بشه..
بعد تند اشکاشو پاک کرد ولبخند مصنوعی زد وگفت :راستی پس فردا مجلس عقدمه..همینجا می گیریم..خانم بزرگ اینطور خواسته.با اینکه ورود مردا ممنوعه گفته فقط اون یه شب اشکالی نداره و از فرداش قانون همون قانونه..
لبخند کمرنگی زدم :نمی دونم چی باید بگم..ولی با این حال امیدوارم خوشبخت بشی ویدا جان.
اروم سرشو تکون داد وبا صدای گرفته ای گفت :ممنونم.همینطور تو عزیزم..
*******
بعد از شام بود که سر وکله ی پرهام و هومن هم پیدا شد..فکر می کردم هومن تنها میاد ولی پرهام هم باهاش بود..
پرهام مثل همیشه سرد باهام برخورد کرد..ولی برخورده هومن خیلی گرم وخودمونی بود..
ویدا توی اتاق بود بعد از چند دقیقه اومد تو سالن..قیافه ی هومن با دیدن ویدا واقعا دیدنی بود..ویدا لبخند بزرگی رو لباش بود ونگاهشو مستقیم به هومن دوخته بود..جلو اومد و سلام کرد..رو به پرهام هم سلام کرد که پرهام هم با صدای ارومی جوابشو داد..
ولی هومن هنوز مات و مبهوت نگاش می کرد وچیزی نمی گفت..
ویدا کنارم نشست که هومن به خودش اومد وبه جای اینکه جواب سلام ویدا رو بده گفت :تو اینجا چکار می کنی؟..
ویدا هم با همون لبخند گفت :همون کاری که تو می کنی..اومدم خانم بزرگ رو ببینم.
هومن اخم کمرنگی کرد و پوزخند زد :اتفاقا منم اومدم هم خانم بزرگ رو ببینم و هم اینکه..
ویدا پرید وسط حرفشو گفت :بله می دونم..بهت تبریک میگم..با اینکه این عقد صوریه ولی با این حال جای تبریک داره.
به پرهام نگاه کردم..اخماش حسابی تو هم بود و به هیچ کس نگاه نمی کرد..
هومن انگار یه کم تعجب کرده بود ولی به روی خودش نیاورد وگفت :اره خب..امشب قراره روزه عقد رو مشخص کنیم..
ویدا با همون لبخند گفت :خیلی خوبه..راستی می دونستی جشن عقده من هم توی همین باغ برگزار میشه؟..
هومن ابروشو انداخت بالا و با حرص گفت :واقعا؟نه نمی دونستم..
یه نگاه به خانم بزرگ انداخت وگفت :این کارا از خانم بزرگ بعید بود..
خانم بزرگ گفت :چطور؟..
هومن با بی خیالی شونهشو انداخت بالا وگفت :خب شما ورود مردا رو ممنوع کرده بودی ولی حالا می خوای اینجا جشن بگیرید و مردا رو هم دعوت کنید؟..
خانم بزرگ اروم خندید وگفت :یه شب اشکالی نداره..اون هم به خاطر نوه ی گلم ویدا جان.
هومن با حرص نگاهی به ویدا انداخت و اخم کرد..
ویدا لبخند شیرینی زد ورو به خانم بزرگ گفت :قربونتون برم من..خیلی دوستتون دارم خانم بزرگ.
خانم بزرگ لبخند زد و گفت :خدا نکنه دخترم..
ولی هومن پوزخند زد وگفت :اره خب منم بودم این همه قربون صدقه ی خانم بزرگ می رفتم کم چیزی هم نیست..به هر حال خانم بزرگ از این کارا در حق هیچ کدوم ازنوه هاش نمی کنه..خوش به حال کامران خان که همچین سعادتی نصیبش میشه..
ویدا خم به ابروش نیاورد وبا لحن شادی گفت :اره واقعا .. ولی اینجا باید بگی خوش به حال من و کامران جان..
هومن چپ چپ نگاش کرد وزیر لب مثلا جوری که کسی جز ویدا نشنوه گفت :اون جونش بخوره تو او ن سر کچلش..مرتیکه هویج ..
منو خانم بزرگ وپرهام هم به راحتی شنیدیم چی گفت..من جلوی دهنمو گرفتم تا خندمو ویدا نبینه خانم بزرگ و پرهام هم لبخند رو لباشون بود..ولی ویدا ناراحت که نشد هیچ اروم می خندید وبه هومن نگاه می کرد.
هومن هم وقتی خنده رو روی لبای ویدا و بقیه دید یه نگاه به همه انداخت و با تعجب گفت :چیه؟..نکنه همه تون شنیدین؟
با این حرفش همه زدن زیر خنده ..ولی پرهام به همون لبخند اکتفا کرد...هومن هم اروم خندید وبه ویدا نگاه کرد..ویدا سرشو انداخته بود وپایین و می خندید..هومن یه کم نگاش کرد..نگاهش جور خاصی بود..شک نداشتم که هومن هنوزم عاشق ویداست ولی..با لج و لج بازی وبه خاطره یه سوتفاهم داره اینجوری با ویدا برخورد می کنه..
خانم بزرگ رو به همه گفت :خیلی خب..بهتره به اصل مطلب بپردازیم..
همگی سکوت کردیم وبه خانم بزرگ نگاه کردیم..حتی پرهام هم با جدیت تموم منتظر چشم به خانم بزرگ دوخته بود..
خان مبزرگ تک سرفه ای کرد وگفت :من دیروز با وکیلم تماس گرفتم و همه چیزو براش توضیح دادم..اون گفت که با پیگیری هایی که می کنه ...یه چند روزی طول می کشه تا کارهای عقد انجام بشه..درست 4 روزه دیگه فرشته و هومن می تونند عقد کنند.
همگی سکوت کرده بودیم..به ویدا نگاه کردم..لبخند رو لباش بود وبا همون لبخند نگام می کرد ولی ازتوی چشماش به راحتی می خوندم که از این موضوع ناراحته..به هومن نگاه کردم..نیم نگاهی به ویدا انداخت و بعد هم به من نگاه کرد..لبخند زد من هم با لبخند کمرنگی جوابشو دادم..
به پرهام نگاه کردم..پا روی پا انداخته بود وبه پشتی مبل تکیه داده بود وهر دو تا دستاش رو هم گذاشته بود رو دسته ی مبل و مستقیم به من زل زده بود.نگام تو نگاه سردش قفل شد..باز همون حس همیشگی اومده بود سراغم..نه می تونستم نگامو ازش بگیرم و نه می خواستم اینکارو بکنم..دوست داشتم کلمه به کلمه حرفاشو از تو نگاهش بخونم ولی برام مبهم بود ..
وقتی دید نگاهمو ازش نمی گیرم سرشو برگردوند و به خانم بزرگ نگاه کرد..به خودم اومدم..نمیخ واستم از نگاهم بخونه عاشقشم..ولی خب چکار کنم دست خودم نیست وقتی نگاش توی چشمام میافته دیگه نمی تونم کاری بکنم و مثل یه مجسمه خشک میشم و نگام فقط اونو می بینه واز اطرافم غافل میشم..
چرا پرهام انقدر سنگدل و مغروره که این نگاه عاشقه منو نمی بینه؟..شاید سنگدل نباشه ولی فوق العاده مغرور بود..ولی خب..من عاشقه همین غرورش بودم ولی خدا کنه غرورش باعث نشه بهش نرسم..از این فکر به خودم لرزیدم..یعنی امکانش بود که بهش نرسم؟..وای خدا نکنه..
خانم بزرگ رو به هومن گفت :تو که حرفی نداری؟..برای 4 روزه دیگه خوبه؟..
هومن نفس عمیقی کشید وبا لبخند گفت :عالیه خانمی..فقط همه چیزش قانونیه دیگه اره؟..
خانم بزرگ اخم کوتاهی کرد وگفت :این چه حرفیه پسر؟..بازتو این سوالو پرسیدی؟مطمئن باش..تو که منو می شناسی..
هومن سرشو تکون داد و به خانم بزرگ چشمک زد :قبولت دارم خانمی..
همگی به جز پرهام به این حرف هومن لبخند زدیم..خانم بزرگ اخماش باز شد وبا لبخند گفت :امان از دسته تو..
بعد رو به من گفت :عزیزم تو حرفی نداری؟اصله کار تویی دخترم..اگر پشیمون شدی یا نمی خوای اینکارو بکنی..همین الان بهمون بگو..چون وکیلم گفت فردا بهش اطلاع بدم تا کارها رو انجام بده..
ناخداگاه نگام به پرهام افتاد...اخم نداشت و نگاهش هم سرد نبود ولی کاملا بی تفاوت بود..توی نگاهش یه چیزی بود که باعث می شد دست و دلم بلرزه و بگم نه من منصرف شدم نمی خوام به عقد هومن در بیام..ولی چرا هیچی نمی گفت؟چرا منو تو بلاتکلیفی میذاشت؟..چرا در برابره کارها و حرفای هومن عکس العمل نشون می داد ولی وقتی به من می رسید تنها با کلامش بهم نیش می زد؟..چرا اینجوری نگام می کرد؟یعنی با نگاهش چه چیزی رو می خواست به من بفهمونه؟..ولی با یه نگاه نمی تونستم کاری بکنم..هیچ کاری از دستم بر نمی اومد..درسته عاشقشم و خیلی دوستش دارم ولی با این حال نمی تونستم فقط به یک نگاهه مبهم تکیه کنم..
نگاهی به هومن و ویدا انداختم هر دو سراشونو انداخته بودن پایین وسکوت کرده بودن..به خانم بزرگ نگاه کردم با لبخند خاصی نگام می کرد..
دو دل بودم..دوباره به پرهام نگاه کردم..دستاشو مشت کرده بود و همین طور خیره شده بود به من..نگام بهش بود ..
گفتم :نه...من..
پرهام با تعجب نگام کرد هومن و ویدا هم همینطور..
ولی نگاه من مستقیم به پرهام بود.. ادامه دادم : من موافقم..با همون 4 روز موافقم..
نگاهم به پرهام بود وقتی حرفم تموم شد چشماشو اروم بست و از منقبض شدن فکش فهمیدم داره حرص می خوره.. ولی چرا؟..اون که دوستم نداشت..
هومن لبخند کمرنگی زد ولی ویدا سرشو انداخت پایین..از اینکه ناراحتش کرده بودم از دست خودم عصبانی بودم..درسته نامزد داشت و تا 2 روزه دیگه عقد می کرد ولی با این حال هنوز عاشق هومن بود و نمی تونست ببینه که هومن هم داره ازدواج می کنه..کاملا درکش می کردم..اگر همچین اتفاقی برای من هم می افتاد نمی تونستم طاقت بیارم..واقعا ویدا دختر مهربونی بود که با من اینطور برخورد می کرد و در مقابل هومن سکوت می کرد..
خانم بزرگ گفت :باشه پس من فردا با وکیلم تماس می گیرم و بهش میگم همه ی کارا رو انجام بده و دقیقا 4 روزه دیگه تو و هومن می تونید برید محضر..
لبخند کمرنگی زدمو سرمو تکون دادم و تشکر کردم..
پرهام از جاش بلند شد وبا صدای گرفته ای گفت :خانم بزرگ اگر کاری با ما ندارید باید بریم..من فردا مطب کلی کار دارم..
بعد به هومن اشاره کرد که بلند بشه..
هومن از جاش بلند شد وگفت :اره راست میگه منم شرکت کار دارم..
بعد با شیطنت گفت :دکی جون فردا تعطیل نیست؟..
پرهام چپ چپ نگاش کرد که هومن سریع گفت :خیلی خب دیگه فهمیدم ... چرا اینجوری نگاه می کنی؟نمیگی شبه می ترسم؟..
پرهام پوزخند زد ولی ویدا و خانم بزرگ لبخند زدن..
پرهام رو به خانم بزرگ گفت :خدانگهدار خانم بزرگ..
خانم بزرگ با لبخند گفت :مراقب خودتون باشید ..خدا حافظ..
پرهام سرشو تکون داد و از ویدا هم خداحافظی کرد.. برای اینکه بره طرف در باید از کنار من رد می شد وقتی خواست از کنارم رد بشه سریع از جام بلند شدم و گفتم :خداحافظ اقای دکتر..
سرجاش وایساد..درست کنارم بود..سرشو بلند کرد ونگام کرد..نگاهش سرگردون بود..
توی چشمام زل زد واروم زیر لب گفت :خداحافظ..
بعد هم با قدمهای بلند به طرف در رفت و از خونه رفت بیرون..
هومن رفت جلوی ویدا و با لحن جدی گفت :به عمه مهناز سلام برسون.خداحافظ..
ویدا لبخند ماتی زد وگفت :حتما..خدانگهدار.
هومن با لبخند از من و خانم بزرگ خداحافظی کرد و از در رفت بیرون..


روز بعد به شیدا زنگ زدم و زمان عقدمون رو گفتم..
شیدا :نمی دونم چی بگم فقط برات دعا می کنم که هر چه زودتر مشکلت حل بشه واز این بلاتکلیفی راحت بشی.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم :ممنونم عزیزم..ولی..
شیدا :ولی چی؟
-شیدا اگر پرهام تا قبل از عقد کاری نکنه چی؟
شیدا با تعجب گفت :یعنی چی؟مگه باید کاری بکنه؟
اه کشیدم وگفتم :نمی دونم..فقط هنوزم امید دارم که تا قبل از عقد یه کاری بکنه و اون به جای هومن ..
دیگه ادامه ندادم و سکوت کردم..
شیدا :فرشته تو مگه می دونی که اون دوستت داره؟
کمی فکرکردم و گفتم :خب نه..نمی دونم ولی از کارها و رفتارش..
شیدا میان حرفم اومد وگفت : یعنی تو از روی کاراش شک کردی که دوستت داره؟
-اره..اگر دوستم نداره پس چرا انقدر زود عکس العمل نشون میده؟..دیگه از این تابلوتر؟
شیدا کمی سکوت کرد وگفت :نمی دونم والا..من که از نزدیک ندیدمش ونمی شناسمش..باز تو بیشتر باهاش برخورد داشتی ومی شناسیش..
-نمی دونم شیدا..به خدا گیج شدم.وقتی به کارا و حرفای هومن عکس العمل نشون میده ذوق می کنم ومیگم پس دوستم داره..ولی هنوز 1دقیقه نگذشته که با کلامش بهم نیش می زنه وتیکه میندازه و اینجاست که پیش خودم میگم ای بابا چه خیاله خامی این که ازم متنفره..
شیدا اروم خندید وگفت :وای فرشته زندگیه تو هم خیلی باحال شده ها..از اینطرف بابات وپارسا و از اون طرف ازدواج صوری و از اونورم عشق و عاشقیت وپرهام..
من هم اروم خندیدم و گفتم :اره والا..اینم شانسه من دارم؟اون از بابام که می خواد به زور منو بده به پارسا و نمی دونم چرا انقدرهم اصرار داره؟..اینم از کسی که عاشقش شدم..از بس که خوش شانسم از زن ها متنفره..
شیدا زد زیر خنده :خیلی باحالی تو دختر..
رو لبام لبخند بود ولی با حرص گفتم :دیوونه داری به چی می خندی؟به بدبختیای من؟
شیدا با خنده گفت :نه به این همه خوشبختی که قسمتت شده..
خندیدم وگفتم :کوفت..دیوونه..
شیدا خندید وچیزی نگفت..
بعد از چند لحظه گفتم :شیدا؟
شیدا :جانم؟..
با بغض گفتم :خیلی دلم برای بابام تنگ شده..چرا سرنوشتم اینجوری شد؟
اشک نشست تو چشمام..
شیدا با صدای غمگینی گفت :عزیزم خودتو ناراحت نکن..ایشاالله همه چیز درست میشه.شر پارسا که کنده بشه بابات هم کم کم دست بر می داره واروم میشه.
اشکامو پاک کردم وگفتم :شیدا می ترسم..اگر بابام بفهمه بدون اجازه ش ازدواج کردم اون هم صوری چکار می کنه؟..خدایا نکنه چیزیش بشه؟
شیدا سکوت کرده بود..
-شیدا چرا حرف نمی زنی؟..به نظرت چی میشه؟
شیدا :نمی دونم فرشته..من که از اینده خبر ندارم..فقط امیدت به خدا باشه..
با بغض گفتم :می دونم شیدا..تنها امیدم خداست..تو این بی کسی تنهام نذاشت و خانم بزرگ رو گذاشت سر راهم ولی از اینده می ترسم..از عکس العمل بابام می ترسم شیدا..می ترسم خدایی نکرده چیزیش بشه.
شیدا با حرص گفت :دختر چرا انقدر ابغوره می گیری؟پس اگر نمی خوای ناراحتی باباتو ببینی خوشحالش کن..بیا برو زن پارسا بشو اون هم خیلی خیلی خوشحال میشه..همینو می خوای؟
سکوت کرده بودم..
شیدا گفت :فرشته با تو هستم..همینو می خوای؟
با صدای گرفته ای گفتم :نه..معلومه که نه..این همه دردسر کشیدم که زن پارسا نشم..اونوقت چطوری..
سکوت کردم وادامه ی حرفمو نزدم..بغض بدی نشسته بود توی گلوم..
شیدا تا چند دقیقه باهام حرف زد تا کم کم اروم شدم.. ولی هنوز دلتنگش بودم..یعنی اونم دلش برای من تنگ شده بود؟..
-شیدا میشه روز عقد تو هم پیشم باشی؟
شیدا اروم خندید وگفت :چرا که نه؟..اتفاقا خودم هم تو همین فکر بودم..حتما میام..مطمئن باش.خیلی دوست دارم این دوتا برادر رو ببینم.
لبخند کمرنگی زدم..
چند دقیقه دیگه با شیدا حرف زدم وازهمدیگه خداحافظی کردیم..
قرار شد ادرس محضری که قرار بود توش عقد کنیم رو بهش بدم.
*******
هومن پشت میزش نشسته بود..حسابی خسته شده بود..امروز جلسه ی مهمی داشت وچند ساعتی از وقتش به همین صورت گذشته بود..
تقه ای به در خورد..
هومن به پشتی صندلیش تکیه داد وبا خستگی گفت :بفرمایید.
مش رحیم ابدارچی شرکت در را باز کرد و وارد اتاق شد..هومن لبخند زد..
مش رحیم هم با لبخند نگاهش کرد وفنجان چای و شیرینی را روی میز گذاشت وبا لحن مهربانی گفت:بخور پسرم ..نوش جانت.خستگیت در میره.
هومن با لبخند گفت :دستت درد نکنه مش رحیم..زحمت کشیدی.
مش رحیم با لحنی شرمنده گفت :زحمتی نبود پسرم..شرمنده م نکن..
هومن اخم کمرنگی کرد وگفت :چرا شرمنده مش رحیم؟دشمنت شرمنده باشه..
مش رحیم با چشمانی به اشک نشسته به هومن نگاه کرد :پسرم خوبی هاتو هیچ وقت از یاد نمی برم.خدا اقای بزرگ نیا پدرتونو بیامرزه..
هومن از جایش بلند شد رو به روی مش رحیم ایستاد و با لحن جدی ولی مهربانی گفت :مش رحیم من که کاری نکردم..وظیفه مو انجام دادم..خدا رفتگانه شما رو هم بیامرزه.
مش رحیم با بغض گفت :چطور کاری انجام ندادی پسرم؟اگر تو نبودی من و زن وبچه م اواره ی کوچه و خیابونا شده بودیم..معلوم نبود چه اتفاقی برامون می افتاد..اگر شما بهمون سرپناه نمی دادی..الان زن وبچه ی من تو ارامش زندگی نمی کردن..هر کدوم گوشه ی خیابونا می خوابیدن.پسرم تو برای خرید جهزیه ی دخترم بهم کمک کردی..وگرنه من چطور می تونستم بین مردم غریب و اشنا سرمو بلند کنم؟..دخترم 5 سال عقد کرده بود ولی پول نداشتم جهزیه شو جور کنم..تا اینکه شما اتفاقی وقتی داشتم تلفنی درخواست وام می کردم صدامو شنیدی وگفتید بهم کمک می کنید..وقتی هم گفتم من صدقه قبول نمی کنم گفتید خیلی خب ماه به ماه یه مقدار از حقوقت کم می کنم..ولی اقا شما حداقل باید نصف حقوقه منو برای پولتون بر می داشتید ولی شما یک چهارمش رو هم بر نداشتید..وقتی هم بهتون گفتم گفتید همین قدر کافیه..خدا از بزرگی کمتون نکنه اقای مهندس...
هومن با مهربانی نگاهش کرد وگفت :شما بزرگی مش رحیم من که کوچیکه شمام..این حرفا چیه می زنی؟..باور کن همه ی کارام از روی وظیفه بوده..من هم یه انسانم مش رحیم وظیفه ی منه به هم نوع خودم کمک کنم..دیگه حرفی از شرمندگی و اینکه بخوای جبران کنی نزن ..باشه؟..همین که ببینم تو و خانواده ت دا
برچسب ها: دنیای رمان - رمان فرشته من fereshteh27 , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , کتابخانه رمان - 106-رمان فرشته ی من , رمان خوانها , رمان فرشته من - سرای رمان , رمان خانه , رمان عشق و احساس من (fereshteh27)(کامل شده) - ر..مثل رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/30 تاریخ
کد :57699

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا