تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته من (ادامه ی فصل هشتم)


نسرین خانم و هومن حاضر واماده منتظر پرهام توی سالن نشسته بودند..پرهام با ظاهری اراسته و شیک از پله ها پایین امد..کت و شلوار مشکی وخوش دوخت و پیراهن سفید براق به تن داشت.
هومن ونسرین خانم به او خیره شده بودند..
نسرین خانم از جایش بلند شد وبا خوشحالی گفت :مادر این لباس چقدر بهت میاد..اصلا تو هر چی بپوشی بهت میاد..برم برات اسپند دود کنم..ماشاالله..هزار ماشاالله..
به طرف اشپزخانه رفت..
پرهام با لبخند به هومن نگاه کرد..
هومن هم لبخند زد وگفت :تصمیمتو گرفتی؟..
پرهام نگاهش کرد وارام سرش را تکان داد..
هومن با خوشحالی گفت :همینه.. مبارکه خان داداش..
پرهام اخم کمرنگی کرد وگفت :زود جوگیر نشو..فعلا میخوام برم باهاش حرف بزنم..
هومن خندید وگفت :چه حرفی؟..بی خیال بعد از عقد فرصت واسه حرف زدن زیاده..
پرهام خندید وگفت :ای کیو می خوام درمورد عقد باهاش حرف بزنم..بعد از عقد که دیگه فایده نداره..
هومن ابروشو انداخت بالا وگفت :اهان..ازاون لحاظ..خب باشه..
نسرین خانم از اشپزخونه بیرون امد..دور سر پرهام و هومن اسپند گرداند و در حالی که دودش را به طرف ان دو می گرفت گفت:ایشاالله دامادیتون..
پرهام و هومن نگاهی به هم انداختند و لبخند زدند..
*******
ویدا وشیدا زودتر از بقیه اومده بودند..
وقتی شیدا رو دیدم با خوشحالی بغلش کردمو بوسیدمش:سلام شیدا جان...وای چقدر از دیدنت خوشحالم.
شیدا با لبخند گفت :سلام عزیزم..منم همینطور..خوبی؟
-اره خوبم..بیا به خانم بزرگ معرفیت کنم..حتما از دیدنت خوشحال میشه.
شیدا سرشو تکون داد وهر دو به طرف خانم بزرگ رفتیم..هر دورو به هم معرفی کردم..
خانم بزرگ خیلی گرم و صمیمی با شیدا برخورد کرد..
شیدا رو به ویدا هم معرفی کردم..ویدا هم باهاش دست داد و بهش خوش امد گفت..
شیدا نشست کنارم واروم زیر گوشم گفت :عشقت هنوز نیومده؟
لبخند زدمو گفتم : نه هنوز..
به ویدا نگاه کردم.صورتش خندان بود ولی چشماش یه چیز دیگه می گفت..
هر دوتامون سردرگم بودیم..درکش می کردم..خیلی سخت بود..
*******
شیدا اومد تو اتاق و با لبخند گفت :عروس خانم چرا اینجا نشستی؟..بیا بیرون دیگه..
از جام بلند شدم..یه لباس مجلسی یاسی تنم کرده بودم..با صندلای زیبایی که همرنگش بود..دوست داشتم معمولی باشم ولی خانم بزرگ و ویدا انقدر اصرار کردن تا راضی شدم لباس مجلسی بپوشم وارایش کنم..
کار ارایشمو ویدا انجام داد..واقعا کارش حرف نداشت..موهامو بالای سرم جمع کرده بود ویه دسته از موهامو ریخته بود روی شونه م..ارایش مات و زیبایی هم روی صورتم نشونده بود..در کل واقعا زیبا شده بودم..ولی قلبم هیچ کدوم از اینها رو قبول نمی کرد..من فقط یه چیز می خواستم..پرهام..همین وبس.
شنل لباس رو تنم کردم و از اتاق اومدم بیرون..ویدا و شیدا سالن رو به زیبایی تزیین کرده بودند..
اروم رو به شیدا گفتم : واقعا لازم بود اینکارا رو بکنی؟..اخه این که یه عقد واقعی نیست..
شیدا نگام کرد وبا لبخند گفت :می دونم عزیزم..ولی دستوره خانم بزرگه..کاریش هم نمیشه کرد..واقعا خانم خوب و مهربونیه..
با لبخند سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم وسکوت کردم ..
خانم بزرگ با دیدنم به خدمتکار گفت اسپند دود کنه..با لبخند به طرفم اومد و پیشونیمو بوسید..
خانم بزرگ :مبارکت باشه دخترم..
لبخند کمرنگی زدم و تشکر کردم.
همون موقع صدای زنگ در بلند شد..قلبم تو سینه م بی قراری می کرد..مطمئن بودم خودشونن..بعد از چند لحظه در سالن باز شد و هومن و نسرین خانم وپشت سرشون پرهام وارد شدند..
نگاهم بی توجه به بقیه فقط رو پرهام بود..خیلی جذاب شده بود..بیشتر از همیشه..نمی تونستم نگامو ازش بگیرم..سنگینی نگاهمو حس کرد وسرشو برگردوند و نگاهم با اون نگاه عسلی و گیراش گره خورد..محو تماشای همدیگه شده بودیم..نمی دونم چرا ..ولی حسم بهم می گفت نگاهش سرد نیست..درسته ..نگاهش اصلا سرد نبود..برعکس یه گرمای خاصی داشت..یعنی خیالاتی نشدم؟..
هومن و پری خانم مشغول سلام و احوال پرسی بودند..شیدا که کنارم ایستاده بود اروم زد به بازومو وزیر گوشم گفت :خودشه؟..
نگاهمو از پرهام گرفتمو وبا تعجب رو به شیدا گفتم :کی؟..
شیدا از گوشه ی چشم به پرهام اشاره کرد وگفت :عشقتونو عرض کردم..همون پسرخوشگل و خوش تیپه که اون جلو خشکش زده..اون پرهامه؟
لبخند زدمو گفتم:اره خودشه..
شیدا خندید وگفت :به به چه خوش سلیقه..اون یکی هم هومن داداششه؟..
-اره..همونی که قراره باهاش عقد کنم..
شیدا :اونم به خوشگلی وخوش تیپیه داداششه ولی به نظرم پرهام یه چیز دیگه ست..
-من به ایناش کاری ندارم شیدا...ظاهرش من وشیفته ی خودش نکرده..من عاشق شخصیت و غرورش شدم..خیلی سرسخته..من عاشق این سرسختیش هستم.
شیدا سکوت کرد وچیزی نگفت..
در کمال تعجب پرهام اومد سمت من..
شیدا بهش سلام کرد..
شیدا:سلام..من دوست صمیمی فرشته هستم..شیدا.
پرهام با لحن جدی گفت :سلام..خوشبختم.
شیدا با لبخند سرشو تکون داد..
پرهام رو به من با لحن جدی گفت :می خوام باهات حرف بزنم..
با تعجب نگاش کردم وگفتم :درمورد چی؟..
پرهام به بیرون اشاره کرد وگفت:بیا خودت می فهمی..
نگاه و لحنش کاملا جدی بود..سرمو تکون دادم و به شیدا نگاه کردم..شونهشو انداخت بالا و لبخند زد..
من جلو رفتم پرهام هم پشت سرم اومد..همه توی سالن نشسته بودند..
صدای هومن رو شنیدم :خانم بزرگ می خوام باهاتون حرف بزنم..چند لحظه میاید؟
خانم بزرگ هم سرشو تکون داد و هر دو از سالن خارج شدن..
اینجا چه خبر بود؟..اصلا سر در نمیارم.
*******
به درخت توی باغ تکیه دادم ومنتظر چشم به پرهام دوختم..توی موهاش دست کشید وبه اطرافش نگاه کرد..احساس می کردم کلافه ست..
گفتم:خب من منتظرم..چی می خواستید بگید؟
پرهام برگشت و نگام کرد..نگاه خیره وطولانی که باعث شد سرمو بندازم پایین..نمی دونم چرا طاقت نگاهشو نداشتم..هر وقت معمولی نگام می کرد ناخداگاه نمی تونستم نگاهمو ازش بگیرم وقتی هم اینجوری نگام می کرد طاقت نمی اوردمو نگاهمو ازش می دزدیدم..
اومد جلو..رو به روم ایستاد.. من هنوز سرم پایین بود..
پرهام با لحن جدی گفت :هومن پشیمون شده..دیگه نمی خواد این عقد صورت بگیره.
با شنیدن حرفش سرمو بلند کردمو با تعجب نگاش کردم :چی؟اخه چرا؟..چیزی شده؟
پرهام به اطرافش نگاه کردو جدی گفت :نه..فقط اون به ویدا علاقه داره ونمی تونه اینو نادیده بگیره..برای همین پشیمون شده.
واقعا خوشحال شده بودم..هم از اینکه هومن میخواد با ویدا بمونه وهم اینکه دیگه عقدی در کار نبود..ولی پارسا رو چکار کنم؟..
لبخند کمرنگی زدم وگفتم :باشه..اتفاقا خیلی هم خوبه..
پشتمو کردم بهش و خواستم برم که دستمو گرفت..سرجام خشکم زد..باورم نمی شد دستمو گرفته باشه..جرات نداشتم برگردمو نگاش کنم..وای خدا..
کمی بهم نزدیک شد وگفت :ولی..این عقد انجام میشه..
اروم برگشتم سمتشو وبا دهان باز گفتم : چی؟مگه نگفتی هومن پشیمون شده؟
پرهام در حالی که توی چشمام خیره شده بود گفت :اره گفتم..ولی منظوره من هومن نبود..
کاملا گیج شده بودم..منظورش چی بود؟..
نگاهمو دوختم تو چشماشو گفتم :پس..پس من باید با کی عقد کنم؟
دستم هنوز تو دستش بود..دستاش گرمای خاصی داشت..گرمایی که علاوه بر دستم تمومه تنمو هم گرما بخشیده بود..
هنوز تو چشمام خیره بود..با لحن ارومی گفت :من..
خدایا این چی گفت؟؟؟؟!!!!!!خوابم؟اگر خوابم که چه رویای شیرینیه..گفت.. گفت که می خواد..با من عقد کنه؟..ولی..ولی این چطور امکان داره؟..
چشمام از زور تعجب گشاد شده بود..اصلا نمی تونستم باور کنم..
زمزمه کردم :چی؟..یعنی تو..
پرهام اروم دستمو ول کرد وگفت :اره..من حاضرم باهات عقد کنم..البته اگر خودت هم مایل باشی..
دوست داشتم از ته دلم داد بزنم من که از خدامه چی داری میگی؟..ولی حیف که نمی تونستم اینو بگم..همینجوریش مغرور بود وای به حال اینکه حرف دلمو هم بهش بزنم.فقط با تعجب نگاش می کردم..هنوزم فکر می کردم دارم خواب می بینم..
وقتی دید همینطور بهش زل زدم وهیچی نمیگم لبخند کمرنگی زد وگفت :خب جوابت چی شد؟..قبول می کنی؟..
نگاهمو ازش گرفتم و سرمو انداختم پایین..چی باید می گفتم؟لال شده بودم..
سرشو اورد پایین و با لبخند بی سابقه ش گت :سکوتت علامته رضاست؟..
نگاش کردم..دوست داشتم ناز کنم وبگم نه..ولی هر کار کردم نتونستم..نمی خواستم اشتباه ویدا رو بکنم..هیچ حرفی نمی تونستم بزنم فقط اروم سرمو تکون داد..
پرهام با همون لبخند نگام کرد وگفت :خیلی خب..پس بریم تو..الان دیگه هومن با خانم بزرگ هم حرف زده..راستی..
نگاهش کردم..گفت :یادت که نرفته؟این عقد صوریه ..
خدا بگم چکارت نکنه حتما باید ضدحالتو بزنی دیگه..
بی تفاوت سرمو تکون دادمو گفتم :نه برای چی یادم بره؟..شما هم که یادت نرفته؟پیشنهادش از خودم بوده..
باز نگاهش جدی شد و دیگه لبخند نمی زد..به طرف خونه رفت و گفت :بریم تو..
از پشت نگاش کردم..نباید جلوش کم می اوردم..معلوم بود هنوز دست برنداشته و می خواد اذیتم کنه..باشه پرهام خان..منم کم نمیارم..ولی همین که راضی شدی تو جای هومن باشی برام واقعا با ارزشه ..و حالا که می خوای اینطوری رفتار کنی..منم تا اخرش هستم..



رفتیم تو خونه..همه با دیدنمون لبخند زدن و برامون دست زدند..سرمو انداختم پایین و همراه پرهام رفتیم رو مبل هایی که بالای سالن بود و برامون در نظر گرفته بودند نشستیم.
همون موقع زنگ در زده شد وعاقد هم اومد..زمانی که حاج اقا داشت خطبه رو می خوند سکوت ارامش بخشی اتاق رو پر کرده بود..
زیر چشمی به پرهام نگاه کردم..هنوزم باورم نمی شد دارم به عقدش در میام..درسته صوری بود ولی همین که اون می شد شوهرم برام مهم بود نه چیز دیگه.
نوبت به قبول کردن من رسید..با رضایت کامل قبول کردم..نوبت که به پرهام رسید کمی مکث کرد بعد هم با لحن ارومی قبول کرد..
همگی برامون دست زدند و تبریک گفتن..با شیدا و ویدا و روبوسی کردم..
ویدا :بهت تبریک میگم فرشته..
چشمک زدمو گفتم :منم بهت تبریک میگم عزیزم..
خندید وسکوت کرد..
به پرهام نگاه کردم..سرشو انداخته بود پایین ولی خداروشکر اخم نکرده بود..بعد از چند لحظه سرشو بلند کرد ونگام کرد..نگاهشو دوخت تو چشمام..من هم زل زده بودم بهش..نگاهشو ازم گرفت و به روبه روش نگاه کرد..
همه ی کارها انجام شد..حالا من زن موقت پرهام بودم..به مدت 2 ماه..بعد از رفتن حاج اقا هومن رفت سمت سیستم پخشو روشن کرد...
با صدای بلند گفت :خب توی این موقعیت این ترانه گوش دادن داره..مخصوصا واسه عروس دومادمون..
به پرهام نگاه کرد وچشمک زد..پرهام هم با لبخند کمرنگی نگاش کرد..
صدای اهنگ تو فضای سالن پیچید..همه رفتن اونطرف سالن تا من وپرهام مثلا راحت باشیم..خنده م گرفته بود..اخه این ازدواج که واقعی نبود..مثلا قرار بود چکار کنیم؟..
به صدای اهنگ و ترانه ای که پخش می شد گوش دادم..
فرشته اومدی از دور
چطوره حال و احوالت
یکم تن خسته ی راهی
غباره رو پر و بالت
فرشته اومدی از دور
ببین از شوق تابیدم
میدونستم میای حالا
تو رو من خواب می دیدم

*هر دو همزمان به هم نگاه کردیم..خدا ازت نگذره هومن ..چرا این اهنگو گذاشتی؟..زیر نگاهش سرخ شده بودم..

چه خوبه اومدی پیشم
تو هستی این یه تسکینه
چقدر آرامشت خوبه
چقدر خرفات شیرینه
فرشته آسمان انگار
خلاصه است تو دو تا بالت
تو می گی آخرش میان یه شب
از ماه دنبالت
میان می ری نمی مونی
تو ماله آسمونایی
زمین جای قشنگی نیست
برای تو که زیبایی
تو می ری آره می دونم
نمی گم که بمون پیشم
ولی تا لحظه ی رفتن
یه عالم عاشقت می شم

*سرشو برگردوند..تمومه مدت داشت نگام می کرد..بقیه حواسشون به ما نبود..همین که اهنگ تموم شد از جام بلند شدم و رفتم تو باغ...می خواستم فرار کنم از نگاه گیرای پرهام از جوی که توی سالن به وجود اومده بود..ازاینکه حالا که مال اون شده بودم هر چند صوری ولی با این حال بیش از پیش بی تابش بودم..دست خودم نبود..اصلا هیچ کدوم از این چیزایی که داره اتفاق میافته دست من نبوده..همین الانش هم باورم نمیشه زن پرهام شدم..
رفتم ته باغ..نشستم زیر یکی از درختا..به خودم و مشکلاتم فکرکردم..به اینکه بدون اجازه ی پدرم عقد کردم به اینکه اون الان داره چکار می کنه؟..اگر بفهمه چه عکس العملی نشون میده؟..هه خب معلومه..حتما خیلی عصبانی میشه توقع ندارم که بیاد بغلم کنه وبهم تبریک بگه..
با شنیدن صدای خش خش برگا سرمو برگردوندم و پشتمو نگاه کردم..پرهام بود..دستاشو کرده بود تو جیباشو با قدم های ارومی به طرف من می اومد..وای باز این پیداش شد این قلب دیوونه ی منم بی امان شروع به تپیدن کرد..
چرا اینجوری میشدم؟..یعنی از عشق بود؟..
از جام بلند نشدم..سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم..حتما باز می خواد با حرفاش اذیتم کنه..پس بی خیال..در کمال تعجب درست کنارم نشست ..سرمو بگردوندم و نگاش کردم..اون هم بهم نگاه کرد..قبل از اینکه غرق چشماش بشم نگاهمو ازش دزدیدم..
پرهام :به چی فکر می کنی؟
نیم نگاهی بهش انداختم وگفتم :به پدرم..به اینکه از حالا به بعد قراره چی بشه؟..
پرهام سرشو تکون داد وسکوت کرد..هر دو سکوت کرده بودیم..حرف تو دلم زیاد بود ولی توان گفتنشو نداشتم.
نگاهش کردمو گفتم:میشه یه سوال ازت بپرسم؟
ابروشو انداخت بالا وگفت :اره بپرس..
-چطور راضی شدی با من عقد کنی؟..تو که همه ش دم از مخالفت می زدی و می گفتی از زنا متنفری؟
زل زد تو چشمامو و گفت :هنوزم میگم من از زنا متنفرم..هیچ چیز تغییر نکرده.اینکه راضی شدم باهات عقد کنم هم تمامش به خاطر خودت بود و...هومن.
از این جوابش حرصم گرفته بود..اینکه رک بهم می گفت از زنا بدش میاد ناراحتم می کرد..
-چرا به خاطر من و هومن؟..
به اطرافش نگاه کرد وگفت :خب دیگه..هومن که کشید کنار براش سخت بود با خانم بزرگ حرف بزنه پیشنهاد داد من به جاش باهات عقد کنم..منم قبول کردم..به خاطر اینکه تو هم این وسط به هدفت برسی..وگرنه قرار نیست اتفاقی بیافته.
از زور عصبانیت به خودم می لرزیدم..هه منو باش..چی فکر می کردم چی شد...
سریع از جام بلند شدم وتقریبا سرش داد زدم :واقعا که...پس حس انسان دوستیتون گل کرده بوده اره؟..هه..
برگشتم تا برم تو خونه که دستمو گرفت و منو کشید سمت خودش..با صدای ارومی گفت :چت شده تو؟..مگه برات مهمه؟..من نه یکی دیگه..
با خشم برگشتم سمتشو سرش داد زدم :اره تو نه یکی دیگه..چه فرقی می کنه؟..اصلا من نخوام تو بهم کمک کنی باید کی رو ببینم؟..
با عصبانیت زل زد تو چشمامو گفت :اخرین بارت باشه با من اینطور حرف می زنی فهمیدی؟..لازم نیست کسی رو ببینی تو الان زنه منی..قانونا و شرعا..
نفس نفس می زدم..هر دوتامون با خشم به هم نگاه می کردیم..نگاهش روی اجزای صورتم می چرخید..
-عمرا جناب..من مثلا زنتم وگرنه همونطور که خودت گفتی چیزی تغییر نکرده..فهمیدی؟
دستمو فشار داد و منو به خودش نزدیک کرد..اخماش تو هم نبود واز صورتش هم نمی شد فهمید که عصبانی هست یا نه..ولی چشماش..چشماش طوفانی بود..
منو چسبوند به خودش ودرحالی که دستمو فشار می داد..زیر لب گفت :تو الان چه بخوای چه نخوای زنه من محسوب میشی..اینو هم باید بدونی که من روی همسرم خیلی زیاد غیرت دارم وتعصبی هستم..اگر بخوای سرخود کاری رو انجا بدی..اون موقع عواقبش هم پای خودته..
ابرومو انداختم بالا وگفتم :هه..خواهشا انقدر زنم زنم نکن..خودت هم خوب می دونی که این ازدواج صوریه..پس زود جوگیر نشو..
نمی دونم چرا اینجوری می کردم..شاید دوست داشتم باهاش لجبازی کنم..اونم که کم نمیاورد وجوابمو می داد پس چرا من کوتاه بیام؟.. اون مثل اینکه این روش رو بیشتر می پسندید پس منم ادامه ش میدم..
پوزخند زد وگفت :جوگیر؟..هه..ببینم مگه این تو نبودی که چند دقیقه پیش به من بله دادی؟
سکوت کردمو وفقط نگاش کردم..دستمو بیشتر فشار داد که زیر لب نالیدم :اخ..دستمو ول کن دیوونه..
پرهام :جواب منو بده..بله دادی یا نه؟..
با درد نالیدم :اره بابا..نفهمیدم دارم چکار می کنم وگرنه عمرا بله می دادم..
همین که این حرفو زدم دستمو ول کرد وتا بیام به خودم یه تکونی بدم دستشوحلقه کرد دور کمرم..
خشکم زد..این داره چکار می کنه؟..با تعجب زل زدم بهش..
پرهام توی چشمام خیزه شد وگفت :پشیمونی؟..
باز محو نگاهش شده بودم :از چی؟..
پرهام منوبیشتر به خودش چسبوند وگفت :اینکه الان زنه من شدی...
سعی کردم بی تفاوت باشم..نگاهمو دوختم به گردنشو گفتم :دیگه پشیمونی سودی نداره...
پرهام لبخند زد وگفت:پس قبول داری الان زنه منی وباید به حرفای من گوش بدی درسته؟
اخم کردم وگفتم :نخیر...قبول دارم بهت محرم شدم ولی اینکه به حرفات گوش بدم رو نه..اینجاشو اشتباه برداشت کردی اقای دکتر..
واقعا که..چه رویی داشتا..
سفت کمرمو چسبید..از اینکه انقدر بهش نزدیک بودم قلبم با هیجان بیشتری توی سینه م می تپید..از کاراش سر در نمی اوردم..باورم نمی شد پرهامی که انقدر مغرور بود ومحلم نمی داد حالا اینطور بهم نزدیک شده وبا حرفا و کاراش داره گیجم می کنه..
با صدای ارومی گفت :پس هنوز نمی خوای قبول کنی که زنمی اره؟..باشه بهت نشون میدم..
عجب رویی داشتا..
سعی کردم حالتمو مخفی کنم تا پی به هیجان درونیم نبره..
نگاهش تو چشمام بود وسرشو داشت اروم اروم می اورد پایین بی توجه بهش با لحن جدی گفتم :عمرا..فکر نکن من هم ساکت...
حرفمو خوردم؟خفه شدم؟لال شدم؟برق سه فاز منو گرفت؟شوک الکتریکی بهم وصل کردن؟..واااااااای خدا ..نفسم بند اومده بود..نمی دونم چی شد..
هنوز حرفمو تموم نکرده بودم که محکم لباشو گذاشت روی لبام..کلا از یادم رفت چی می خواستم بگم چه برسه به این که ادامه ش هم بدم..منو نمی بوسید فقط لباشو گذاشته بود رو لبامومحکم فشار می داد و تکونش هم نمی داد..ای کاش یه حرکتی می کرد ..دیگه داشتم نفس کم می اوردم..از اونطرف دستشو محکم به کمرم فشار می داد از اینورم لباشو گذاشته بود رو لبام ..ولی از گرمی ونرمی لباش یه حس وحال خاصی پیدا کرده بودم..درسته حالتش حالته بوسیدن نبود ولی همین هم برای هیجانی کردن قلبه بی قراره من بس بود..کلا یادم رفته بود باید نفس بکشم که سریع خودشو کشید عقب و ولم کرد..نفس عمیقی کشیدم..وای خداروشکر کشید عقب داشتم خفه می شدم..
نفسم که اومد سرجاش دستمو گذاشتم رو لبام وبهت زده نگاش کردم..اخم کمرنگی رو پیشونیش بود..
پوزخند زد وگفت: می دونی چرا اینکارو کردم؟خودت گفتی که به من محرمی..منم خواستم بهت یاداوری کرده باشم.دوست ندارم یه حرفو چندبار تکرار کنم.درضمن من روی همسرم تعصب خاصی دارم..پس خودسر کاری رو انجام نده..
مرتیکه رو نگاه کنا..پس می خوای با سواستفاده کردن کارتو پیش ببری؟..
دستمو زدم به کمرمو گفتم: تو که انقدر توقعات جور واجور از همسرت داری..خودت حاضری برای زنت چکار کنی؟
بهم نزدیک شد وگفت :خیلی کارا...انگار خیلی مشتاقی بدونی..
رفتم عقب..سرش داد زدم :به من نزدیک نشو..منظورم یه چیز دیگه بود..تو که رو زنت تعصب داری..چه کار مثبتی حاضری واسه زنت بکنی؟
نگاهش تغییر کرد..اومد جلو کاملا رو به روم ایستاد..اون لبخند بی سابقه و تکش هم روی لباش بود..با نگاه جذابش زل زد توی چشمامو با لحن اروم و گیرایی گفت :از اونجایی که تو زنه منی..حاضرم به خاطرت جونمو هم بدم..به هیچ وجه نمی ذارم کسی اذیتت کنه یا بخواد کوچکترین اسیبی بهت برسونه..تو الان زنه قانونی من هستی و همونطور که گفتم من غیرت و تعصب خاصی روی همسرم دارم..پس مطمئن باش تا وقتی همسرم هستی تنهات نمیذارم..این اون کاریه که در قبالت انجام میدم..
کمی تو صورتم نگاه کرد وبعد هم خیلی اروم از کنارم رد شد..
من هم مثل مجسمه سرجام خشکم زده بود وبه حرفای پرهام فکر می کردم..نمی دونستم باید چکار کنم..ذوق کنم ..خوشحال بشم..حرفاش واقعا به دلم می نشست..می دونستم اون کارش هم به خاطر حرفی بود که بهش زدم..
بهش گفتم (اره تو نه یکی دیگه..چه فرقی می کنه؟..)می دونستم حرفم درست نبوده ولی اون هم خوب تلافیشو در اورد وحرصیم کرد..یعنی حرفایی که اخر بهم زد حقیقت داشت؟...اینکه گفت تنهام نمیذاره وکمکم می کنه..؟وای خدا..
وقتی اینجوری حرف می زد احساس می کردم تنها نیستم ویکی رو دارم که ازم همایت کنه..ولی ای کاش عاشقم بود وبا عشق این کارو می کرد نه بر حسبه اینکه زنشم و در قبالم مسئولیت داره..ولی خب چه میشه کرد؟همینش هم از جانب پرهام غنیمت بود..
*******
شیدا رو تا دم در همراهی کردم..
-ممنونم گلم که اومدی..واقعا خوشحال شدم..
شیدا با لبخند گفت :این چه حرفیه فرشته..تو بهترین دوستمی ومثل خواهرم دوستت دارم..وظیفه م بود تو مراسم عقدت باشم..مواظب خودت و عشقت هم باش..واقعا خوشحال شدم با پرهام عقد کردی نه هومن..خودت چه احساسی داری؟
لبخند زدم وگفتم:خیلی خوشحالم شیدا..هنوزم باورم نمیشه..
شیدا خندید وگفت :ولی باورت بشه..
خندیدم و گفتم:راستی به مادرت سلام برسون..خیلی دلم براش تنگ شده..
شیدا :حتما عزیزم..
به پشت سرم اشاره کرد وبا چشمک گفت :به به انگار جنابه اقای دکترمنتظرته عروس خانم..
برگشتمو پشت سرمو نگاه کردم..حق با شیدا بود..پرهام توی بالکن ایستاده بود و نگام می کرد..
شیدا گونموبوسید و از هم خداحافظی کردیم..تا توی کوچه دنبالش رفتم..سوار ماشینش شد وبا زدن تک بوقی حرکت کرد..
برگشتم تا برم تو که یه ماشین ون مشکی جلوم سریع زد رو ترمز و2 تا مرد قوی هیکل ازش اومدن بیرون ودستمو گرفتن و می خواستن منو به زور بنشونن تو ماشین..
جیغ بلندی کشیدم و داد زدم :ولم کنید..شماها کی هستید؟..ولم کنید...
بلند جیغ می کشیدم..اونا هم هولم می دادن تا برم تو ماشین..سعی می کردم مقاومت کنم ولی زور من کجا زور اون دوتا هرکول کجا..دست یکیشون کشیده شد..برگشتم..
پرهام بود که با اون مرد گلاویز شده بود..خیلی حرفه ای به اون مرد مشت می زد ..یه دفعه یه مرده دیگه از تو ماشین پرید بیرون..پرهام از پشت دستای اون مردو گرفته بود و محکم فشار می داد..
داد زدم :پرهام مواظب پشت سرت باش...
تا پرهام برگشت اون مرد امانش نداد و با پشت اسلحه محکم به گردن پرهام زد ..
پرهام بیهوش شد و افتاد ..با دیدن این صحنه قلبم وایساد..حتی نمی تونستم جیغ بکشم..مات و مبهوت به پرهام خیره شده بودم..همه این اتفاقا شاید چند دقیقه بیشتر طول نکشید...کوچه هم کاملا خلوت بود..
یکی از تو ماشین داد زد :اشغالا پس دارید چه غلطی می کنید؟الان مردم جمع میشن..زود باشید دیگه..
منو پرت کردن تو ماشین..یکیشون گفت :رییس یه پسره داشت مزاحممون می شد بیهوشش کردیم..چکارش کنیم؟
صدای اون مرد رو شنیدم که گفت :اونو هم بیاریدش..لازمش دارم..
- چشم رییس..
پرهام رو بلند کردن وانداختنش تو ماش
برچسب ها: دنیای رمان - رمان فرشته من fereshteh27 , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , کتابخانه رمان - 106-رمان فرشته ی من , دوسـ ـتـداران رمـان , 60-رمان واهمه ی با تو نبودن (ادامه ی مرثیه ی عشق) - ایستگاه ... , رمان خوانها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/30 تاریخ
کد :57697

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا