تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته من (فصل نهم)



یه دفعه زدم زیر گریه..شوکه شده بودم ..از اینکه پرهام بیهوش افتاده بود جلوی پاهام ..از اینکه یه دفعه این ادما جلوی خونه دزدیدنم..همه چیز یهویی شد..دستمو گرفته بودم جلوی دهنمو گریه می کردم..
صدای اون مردی که رییسشون بود رو شنیدم..
داد زد :یکی این دختره رو خفه کنه..
یکی ازاون مردا که کنارم نشسته بود اسلحه شو گرفت طرفمو با خشم داد زد :خفه میشی یا خودم خفت کنم؟..
با ترس به اسلحه ش نگاه کردم و دستمو محکم گرفتم جلوی دهنم..نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم..از زور ترس می لرزیدم..نمی دونستم داریم کجا می ریم..ولی فکر کنم حدودا 1 ساعتی بود که تو راه بودیم..
نگه داشت..اول اون دوتا مرد که منو گرفته بودن پیاده شدن و با خشونت منو کشیدن بیرون..اون یکی هم زیر بغل پرهامو گرفته بود و می کشیدش..با چشمای پر از اشکم به اطرافم نگاه کردم..دور تا دورمون درخت بود..شبیه باغ بود..
اون دوتا که منو گرفته بودن به طرف جلو هلم دادن..کمی جلوتر یه کلبه ی چوبی بود...یکیشون با پا زد به درو بازش کرد و منو پرت کرد تو..
جیغ کشیدم و افتادم زمین..دستم درد گرفته بود..اون یکی هم پرهامو پرت کرد کف کلبه..
به طرف پرهام رفتم که یکیشون از پشت منو گرفت وکشیدم عقب..یه ستون چوبی درست وسط کلبه بود..تقلا می کردم تا از دستش فرار کنم ولی هر کاری می کردم نمی تونستم خودمو نجات بدم..اون مرتیکه زورش زیاد بود ومن هم از پسش بر نمی اومدم..
با گریه داد زدم :تورو خدا بگید چی از جونم می خواید؟..چرا منو دزدیدید؟..
اونی که اسلحه دستش بود با خشونت داد زد: خفه شو..
همچین نعره کشید وگفت خفه شو که با ترس تو جام پریدم و نگاش کردم..قیافه ی ترسناکی داشت..چهارشونه و قوی هیکل با قد بلند..چهره ی خشن و سرسخت..وای خدا غولی بود واسه خودش..البته اون دوتای دیگه هم دسته کمی از این یارو نداشتن ولی این زیادی هیکلش گنده بود..
محکم دستامو از پشت بستن به ستون..پاهامو هم با طناب بستن ..در حالی که از ترس به خودم می لرزیدم وهق هق می کردم به مردی که پرهامو گرفته بود و داشت دست وپاشو می بست نگاه کردم..
دست وپای پرهامو با طناب بست وانداختش کناره دیوار..بعد هم بدون هیچ حرفی از کلبه رفتن بیرون..
خداروشکر دهنمو نبستن..فایده ای هم نداشت حتما منو اوردن یه جایی که اگر داد و فریاد هم بکنم صدام به گوش هیچ کس نمی رسه..
با چشمای نمناکم زل زده بودم به پرهام..یه تکون کوچیک خورد..کنار دیوار افتاده بود وسرش پایین بود..اروم اروم با ناله سرشو بلند کرد..چشماش بسته بود..اروم بازشون کرد..انگار هنوز گیج و منگ بود..به اطرافش نگاه کرد و نگاش روی من ثابت موند..
مات و مبهوت گفت :ما کجاییم؟..چرا دست وپامون بسته ست؟..
با گریه گفتم :ما رو دزدیدند..
پرهام با تعجب گفت :چی؟..کیا؟..اخه واسه چی؟..
سرمو تکون دادموگفتم :نمی دونم..فقط 3 تا مرد بودن که..
پرهام :اره اره..یادم اومد..با یکیشون درگیر شدم ولی یه دفعه نمی دونم چی شد یکی با اسلحه زد تو گردنم وبیهوش شدم..
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و چیزی نگفتم..
پرهام دستاشو که از پشت بسته بودنو تکون داد..هر چی تقلا می کرد نمی تونست بازشون کنه..یه نگاه به من کرد وخواست به طرفم سینه خیز بیاد که در کلبه باز شد و یه مرد نسبتا جوون وارد شد..
با ترس نگاش کردم..قیافه ی خشن ولی در عین حال جذابی داشت..چشمای سبز وحشی..با اخم غلیظی زل زده بود به من و پرهام..اومد تو و درو بست..تمومه تنم می لرزید..
پوزخند زد ویه دور دوره من چرخید بعد به طرف پرهام رفت..خدایا این مرد کیه؟..با ما چکار داره؟..
پرهام با اخم تو چشماش زل زده بود..اون مرد جلوش نشست وبا لحن خشنی گفت :به به ..جناب دکتر پرهام بزرگ نیا هم که اینجاست..چه سعادتی..بهتر ازاین نمیشه..
با صدای بلندی زد زیر خنده..
پرهام با اخم نگاش کرد وبا لحن جدی گفت :تو کی هستی؟منو از کجا می شناسی؟..
از جاش بلند شد..از صداش تونستم بفهمم که این مرد همون رییسشونه..
با پوزخند رو به پرهام غرید:به زودی می فهمی اقای دکتر..فقط بذار برادرت هم بهتون ملحق بشه بعد..هنوز زوده..
پرهام سرش داد زد :خفه شو اشغال..با برادرم چکار داری؟اصلا تو کی هستی؟..
خنده ی وحشتناکی کرد وگفت :من؟..خیلی مشتاقی که بدونی اره؟..ولی باید صبر کنی..همه چیز به موقعش اقای دکتر..منتظر برادرت باش..به زودی بهتون ملحق میشه..
یه دور دور خودش چرخید وسرخوش داد زد :جمعتون جمع میشه..یه جمع خانوادگی و به یاد موندنی..به به..چه شود..
نگاهشو دوخت به من..به طرفم اومد..با ترس نگاش کردم..جلوم زانو زد..در حالی که تو چشمام زل زده بود با لبخند گفت :این خوشگله هم دعوته..براش برنامه ها دارم..
دستشو اورد جلو که با ترس چشمامو بستم..دستشو کشید رو صورتمو زمزمه کرد :مگه نه عزیزم؟..
با دادی که پرهام زد چشمامو باز کردم..
پرهام :دست کثیفتو بهش نزن اشغال..
از جاش بلند شد وبا خشونت غرید :انقدر جوش نزن اقای دکتر..واسه شب کم میاری ها..واستون برنامه چیدم..با کلی شوق وذوق ردیفش کردم..پس یه کم تحمل کن..چیزی نمونده..بذار برادر عزیزت..مهندس هومن بزرگ نیا هم تشریفشو بیاره..بعد ازتون به نحو احسنت پذیرایی می کنم..نترس.. نمیذارم بهتون بد بگذره..
با صدای بلند زد زیر خنده و به طرف در رفت..در حالی که بلند بلند می خندید درو باز کرد ورفت بیرون..
از حرفایی که می زد ترسیده بودم..منظورش از اینکه شب می خوان ازمون پذیرایی کنند و قراره هومن هم بهمون ملحق بشه چیه؟..نکنه میخوان بلا ملایی سرمون بیارن؟
به پرهام نگاه کردم..زل زده بود به من..گفتم :پرهام تو این مردو می شناختی؟..
پرهام نفس عمیقی کشید وگفت :نه..اصلا نمی شناسمش..ولی ..
-ولی چی؟..
نگام کرد وگفت :ولی از حرفایی که می زد معلوم بود فکرای خوبی تو سرش نیست..حتما یه برنامه هایی برامون چیده..
با ترس نگاش کردم :یعنی چی که فکرایی خوبی تو سرش نیست؟.چه برنامه ای؟..پرهام اونا می خوان چکار کنن؟..
پرهام کلافه گفت :من چه می دونم..میشه انقدر سوال نپرسی؟..
با بغض نگاش کردم..توقع نداشتم توی این موقعیت اینطوری باهام حرف بزنه..سکوت کردمو و سرمو انداختم پایین..
اون هم چیزی نمی گفت..زیر چشمی نگاش کردم..داشت تقلا می کرد که بیاد سمت من..خودشو روی زمین می کشید..نگاش کردم..ولی چیزی نگفتم..سینه خیز به طرفم اومد وبه سختی خودشو کشید بالا و پشتشو چسبوند به ستون..
نفس نفس می زد..پشتش به من بود..دستاشو روی دستام حس کردم..
با تعجب گفتم :چکار می کنی؟..
با لحن جدی گفت :می خوام دستاتوباز کنم..تکون نخور تا کارمو انجام بدم..
نمی تونستم دستامو تکون ندم..اخه طنابو می کشید دستم درد می گرفت منم مجبور می شدم تکونشون بدم..
-اخ دستم..یواشتر..مگه بلدی؟..خیلی محکم بسته شده..
با حرص گفت :اگه انقدر تکون نخوری اره می تونم بازش کنم..
با درد نالیدم :خب دردم میاد..نمی تونم..دست خودم نیست..
پرهام:پس دسته منه؟..مگه نمی خوای دستاتو باز کنم؟..
-خب چرا..
پرهام :پس انقد وول نخور..بذار کارمو بکنم..
ترجیح دادم دردشو تحمل کنم..
انقدر دستمو فشار داد و طنابا رو کشید که منم از زور درد گریه می کردم و صورتم از اشک خیس شده بود.
ولی فقط ناله می کردم وتا اونجایی که می تونستم سعی می کردم دستمو تکون ندم..یه نیم ساعتی طول کشید تا تونست طناب رو باز کنه..ولی به سختی..
هم دستم درد می کرد هم اون از سرو صورتش عرق می ریخت..معلوم بود خیلی تلاش کرده..ولی با این حال کارشو خوب بلد بودا..
دستامو اوردم جلو روی قسمت موچمو مالیدم..کبود شده بود و هم درد می کرد وهم می سوخت..
پرهام :حالا بیا دستای منو باز کن..
با تعجب نگاش کردم و گفتم :پاهامو چکار کنم؟..اونو هم بستن..نمی تونم تکون بخورم..
زل زده بود بهم...
-چیه؟چرا اینجوری نگام می کنی؟..
پرهام :ببینم تو کلا گیجی..یا الان از زور ترس گیج می زنی؟..
با اخم نگاش کردمو گفتم :مواظب حرف زدنت باشا..به من میگی گیج؟..
پوزخند زدو گفت :پ نه پ با خودم بودم..د اخه من که دستاتو باز کردم با همون دستات نمی تونی طنابایی که به پاهات بسته شده رو باز کنی؟..
ای وای راست میگه ها..چه سوتی دادم..ولی با این حال به روی مبارک نیاوردم و بدون اینکه نگاش کنم مشغول باز کردن طنابا شدم..
خب تو این موقعیت که من از زور ترس داشتم قبض روح می شدم توقع داشت حواسم سرجاش باشه..؟
ولی خدایش خیلی خیلی محکم بسته شده بود نمی تونستم بازشون کنم..هم طنابا ضخیم بودن وهم اینکه گره ش خیلی محکم زده شده بود..هر کار کردم نشد..
با حرص رو به پرهام گفتم :اه..نمیشه..خیلی سفته..نمی تونم..
پرهام نفسشو داد بیرونو گفت :حتی نمی تونی از پس باز کردنه یه طناب بر بیای؟..پس تو چی بلدی؟..
بهش توپیدم :اگر خودت می تونی بفرما..
پوزخند زد و به سختی خودشو کشید جلو..پشتشو کرد به من وگفت :اینجوری که می تونی..طنابه دستمو باز کن..
10 دقیقه داشتم بهش ور می رفتم ولی خیلی محکم بود..هم دستم درد می کرد ونیرویی توش نداشت وهم اینکه گره ی طنابا رو محکم بسته بودن..
خب چکار کنم نمی تونستم دیگه..می دونستم باز یه تیکه مهمونم می کنه و هران بهم می ندازتش..ولی بی خیال من عاشق همین تیکه انداختناش بودم دیگه..
از بیرون صدای پا شنیدیم..
پرهام سریع گفت :دستاتو ببر پشت..زود باش..
-چی؟!..
با تشر گفت :بهت میگم دستاتو ببر پشت ستون..نباید بفهمن دستاتو باز کردم..زود باش دیگه الان میان تو..
سریع دستامو بردم پشتمو پرهام هم ازم فاصله گرفت..
همون موقع در کلبه باز شد ویه نفر اومد تو..
بهت زده نگاش کردم..




خانم بزرگ رو به هومن گفت :به نظرت فرشته و پرهام دیر نکردن؟..
هومن نگاهی به خانم بزرگ انداخت وگفت :حتما تو حیاطن..
به طرف حیاط رفت..از روی بالکن چند بار پرهام را صدا زد ولی جوابی نشنید..کل باغ را گشت ولی اثری از ان دو پیدا نکرد..
زیر لب با خود گفت :ماشینش که اینجاست..پس خودشون کجان؟
رفت داخل..خانم بزرگ و ویدا و نسرین خانم توی سالن نشسته بودند..
خانم بزرگ :چی شد هومن؟..کجا رفتن؟..
هومن :نمی دونم والا..همه جا رو گشتم ولی نبودن..الان به موبایل پرهام زنگ می زنم ..
شماره را گرفت :دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد..
هومن :ای بابا..موبایلشم که خاموشه..
خانم بزرگ :حتما رفتن بیرون..صبر کن بالاخره پیداشون میشه..
هومن سرش را تکان داد و کنار ویدا نشست..
*******
2 ساعت گذشته بود ولی هنوز خبری از پرهام و فرشته نشده بود..
خانم بزرگ با نگرانی گفت :نکنه خدایی نکرده تصادف کردن؟..اصلا چرا موبایل پرهام خاموشه؟..
نسرین خانم :وای خدا نکنه..نگران شدم..هومن جان مادر یه بار دیگه شماره ی پرهامو بگیر..
هومن کلافه از جایش بلند شد وشماره ی پرهام را گرفت:دستگاه مشترک م..
-اه..خاموشه..
همگی با نگرانی به هم نگاه کردند..همان موقع تلفن هومن زنگ خورد..شماره ی پرهام بود..
سریع جواب داد :الو پرهام..کجایی؟..
-...
هومن :الو..پرهام..چرا جواب نمیدی؟
صدای مرد ناشناشی را از پشت خط شنید:سلام اقای مهندس..احوال شریف..
هومن با تعجب به بقیه نگاه کرد...بدون هیچ حرفی رفت توی حیاط..
هومن :الو..شما کی هستید؟موبایل برادر من دست شما چکار می کنه؟
مرد ناشناس خندید وگفت :بعد می فهمی من کی هستم..عجله نکن..برادرت پیش ماست البته اون خانم خوشگله هم باهاشه..
هومن که از حرف های ان مرد چیزی سر در نیاورده بود تقریبا با صدای بلندی گفت :بهت گفتم تو کی هستی؟..یعنی چی که برادره من پیش شماهاست؟..
ناشناس :اونش مهم نیست..فقط اگر برادرت و اون خانم خوشگله رو صحیح و سالم می خوای باید همین امروز عصر راس ساعت 6 با 100 میلیون پول بیای به ادرسی که بهت میدم..اگر بخوای پای پلیس رو بکشی وسط جنازه ی برادرتو تحویلت میدم..گرفتی چی گفتم؟
هومن با عصبانیت داد زد :خفه شو مرتیکه..تو به چه جراتی برادره منو دزدیدی؟..
مرد ناشناس با صدای بلند خندید وگفت :کم داد وبیداد کن جناب مهندس..فقط کاری رو که گفتمو انجام بده..پولو اماده کن ..منتظر تماسه من باش.
تلفن قطع شد..
هومن :الو..الو..
تماس قطع شده بود..کلافه و نگران دستی بین موهایش کشید..برگشت و پشت سرش را نگاه کرد..خانم بزرگ و بقیه توی بالکن ایستاده بودند و با نگرانی به هومن نگاه می کردند..هومن بی توجه به انها برگشت وبه فکر فرو رفت..هر چی فکر می کرد به نتیجه ای نمی رسید..
شماره سرگرد پناهی را گرفت..بعد از چند بوق تماس برقرار شد..
سرگرد پناهی :الو بفرمایید..
هومن :الو سلام جناب سرگرد..بزرگ نیا هستم..هومن بزرگ نیا..برادر پرهام..
سرگرد پناهی با خوشحالی گفت :به به سلام جناب اقای مهندس..یادی از ما کردید..پرهام چطوره؟..
هومن لبخند ماتی زد وگفت :در رابطه با مشکلی که برای پرهام پیش اومده مزاحمتون شدم..الان اداره هستید؟..
سرگرد پناهی :اره هستم..چی شده؟..
هومن :بسیار خب..من الان میام اونجا همه چیزو براتون میگم..
سرگرد پناهی :باشه..منتظرت هستم..
هومن :خداحافظ..
سرگرد پناهی: خدا نگهدار.
*******
هومن همه چیز را برای سرگرد پناهی توضیح داد..
هومن :حالا من باید چکار کنم؟..اصلا نمی دونم اونا کی هستند..فقط گفتن 100 میلیون پول می خوان..
سرگرد کمی فکرکرد وگفت :من به این قضیه مشکوکم..گفتی که اون شخص ناشناس تورو مهندس خطاب کرد درسته؟
هومن :درسته..
سرگرد پناهی :پس با این حساب اون شخص شما رو می شناسه..من مطمئنم قصدش تنها گرفتن پول نیست..شما دشمن خانوادگی یا یه کسی که باهاتون خوب نباشه وازتون کینه داشته باشه اطرافتون نمی شناسید؟
هومن به فکر فرو رفت..بعد از چند لحظه گفت :یه زن به اسم زیبا بود که الان چند ساله مرده..اون دشمن خونی خانواده ی ما بود..مرگ پدر و مادرم هم به طرز مشکوکی انجام شد که همه ی ما مطمئنیم کار زیبا و پسرش بوده..ولی خب تحقیقات پلیس به هیچ نتیجه ای نرسید.زیبا که مرد دیگه خبری از پسرش نشد..الان چند ساله که از اون قضیه می گذره ودیگه..نه کسی نبوده که با ما دشمنی داشته باشه..
سرگرد پناهی که با دقت به حرف های هومن گوش می داد سرش را تکان داد وگفت :بسیار خب..
هومن :حالا من باید چکار کنم؟اونا گفتن راس ساعت 6 باید برم سر قرار..
سرگرد پناهی از جایش بلند شد وگفت :همراه من بیاید..
هر دو از اتاق خارج شدند..سرگرد پناهی انتهای راهرو رفت و در یکی از اتاق ها را باز کرد وهر دو وارد اتاق شدند..
به طرف یکی از میزها رفت و با کلید قفل یکی از کشوها را باز کرد..جعبه ای را از ان بیرون اورد ودرش را باز کرد..
هومن :اینا چیه؟..
سرگرد پناهی:اینها فرستنده و ردیاب و میکرفون هستن..مخصوص ماموریته..راس ساعتی که بهت گفتند تو پول های تقلبی رو که ما در اختیارت میذاریم رو با خودت می بری..اما..یکی ازاین فرستنده ها رو زیر کمربندت و یکی رو هم توی ساعت موچیت و یکی دیگه رو هم زیر لباست جاساز می کنیم..تو از اینجا که میری بیرون دو تا از مامورای من تعقیبت می کنند..فقط خداکنه اونها ردت رو نگرفته باشن و بفهمن که اومدی اینجا..با این حال عمل مشکوکی انجام نده..انشاالله که همه چیز بخیر می گذره..بچه های ما کارشونو بلدن..
هومن با دقت به حرفهای سرگرد پناهی گوش می داد..
*******
با دهان باز به پارسا نگاه کردم..اون اینجا چکار می کرد؟یعنی همه چیز زیر سر پارساست؟
پارسا درو بست وبا لبخند بدی نگام کرد..
به طرفم اومد و کنارم نشست:به به ببین کی اینجاست..چطوری عزیزم؟..اهوی گریزپای من..بالاخره پیدات کردم..خیلی وقته منتظرتم..
شاید به خاطر اینکه الان خیالم راحت بود زن پرهام هستم و اون نمی تونه هیچ غلطی بکنه و اینکه عقده ی این همه بدبختی که ازجانب پارسا کشیدم رو دلم مونده بود که باعث شد کمی شجاع بشم .. داد زدم:خفه شو عوضی..هر چی می کشم به خاطر وجود نحس تو.. توی زندگیمه..از کدوم قبرستونی پیدات شد و اومدی تو زندگیه من؟..تو یه اشغالی که..
کشیده ی محکمی که خوابوند زیر گوشم باعث شد نتونم حرفمو ادامه بدم و گوشه ی لبم پاره بشه..احساس می کردم سرم داره گیج میره.
تعجب کرده بودم که چرا پرهام هیچی نمیگه..انگار نه انگار که من زنشم واون عوضی داره منو می زنه..
پارسا داد زد :نه مثل اینکه تو این مدت زبونتو خوب تقویت کردی..فکر نمی کردم دختر اروم وساده ای که اونشب دیدم اینطور پرخاشگرباشه و زبون درازی کنه..
بی توجه به کشیده ای که خورده بودم تقریبا با صدای بلندی سرش داد زدم :زبونه من برای امثال تو همیشه همین قدره..به خاطر تو من الان به این روز افتادم..دربه در شدم..چی از جون من می خوای کثافت؟..
چونمو با دستش گرفت و صورتشو به صورتم نزدیک کرد..هرم نفساش می خورد توصورتم..چندشم شده بود..نگاهشو دوخت توی چشمامو وبا لحن پر از هوسی گفت :خودتو می خوام عزیزم..من با تو خیلی کارا دارم..
هنوز چونم توی دستش بود..زیر چشمی به پرهام نگاه کردم..چشماشو بسته بود وفکش منقبض شده بود و می لرزید..پس چرا کاری نمی کرد؟چیزی نمی گفت؟..
رو به پارسا غریدم:این همه دختر..چرا من؟..مگه قحطی دختر اومده؟..برو سروقته یکی دیگه..تورو خدا دست از سرم بردار..
خندید وچونمو بیشتر فشار داد..دردم گرفته بود..از زور درد ابروهامو کشیدم تو هم..
پارسا :نه عزیزم..من فقط تو رو می خوام..می دونی چرا؟من اگر چشمم یه چیزی رو بگیره تا به دستش نیارم ول کنش نیستم.حتی اگر مجبور بشم تا پای جونم میرم تا به دستش بیارم..تو برای من تکی..
صورتشو اورد جلو ..خدایا نه..نه..
سرشو کشید عقب.. کاری نکرد..وای خدا ..
گفت :نه..الان زوده..میذارم به وقتش..اون موقع برام جذابیتش بیشتره..
چونمو ول کرد واز جاش بلند شد..به طرف پرهام رفت..پرهام چشماشو باز کرد وبا اخم غلیظی زل زد تو چشمای پارسا..
پارسا پوزخند زد وگفت :من با تو کاری ندارم..یعنی طرف حسابم تو نیستی..یکی دیگه ست..خودش می دونه چطور از خجالتت در بیاد..
خنده ی بلند و وحشتناکی کرد وبه طرف در رفت..
جلوی در ایستاد ورو به پرهام گفت :منتظر برادرت باش اقای دکتر..امشب اینجا مهمونیه..خوشحال باش..
با خنده از در رفت بیرون و درو پشت سرش بست..خدایا چقدر من بدبختم..حالا که داشتم طعم عشق رو می چشیدم..حالا که مال پرهام شده بودم چرا باید این اتفاقات بیافته؟ چرا من یه روز خوش ندارم؟..
پرهام خودشو کشید رو زمین واومد کنارم ..اصلا نگاش نمی کردم..
با نگرانی گفت :حالت خوبه؟..
وای چقدر رو داشت..اون موقع که نیاز داشتم ازم دفاع کنه هیچ کاری نکرده بود حالا اومده احوال پرسی..
جوابشو ندادم و با اخم رومو برگردوندم..
دستمو اوردم جلو به گوشه ی لبم دست کشیدم..همون موقع یه دست دیگه نشست روی لبام..با تعجب سرمو برگردوندم و به پرهام نگاه کردم..دستش باز بود؟..
لبخند زد وگفت :چیه تعجب کردی؟..گره ی طناب رو شل کرده بودی..همون موقع که اون مرتیکه حواسش نبود تونستم دستمو باز کنم..
با دلخوری نگاش کردم..خواستم سرمو برگردونم که دستشو گذاشت زیر چونمو و سرمو برگردوند سمت خودش..با لبخند نگام می کرد..
خدایا با این لبخند چقدر جذاب میشه..
داشتم نگاش می کردم که گفت :ازم دلخوری درسته؟..ولی من برای این کارم دلیل داشتم..
با تعجب زل زدم تو چشماشو گفتم :چه دلیلی؟..اون عوضی داشت..
انگشتشو گذاشت رو لبامو گفت :می دونم..نمی خواد تکرار کنی..همون موقع هم به اندازه ی کافی حرص خوردم..می دونی چرا در مقابل کاراش هیچی نگفتم؟چون نمی خواستم تحریکش کنم..اون هنوز نمی دونه من و تو زن و شوهریم..اگر می فهمید چیزی بین ماست مطمئنا برخورد بدی می کرد..اگر من عکس العمل نشون می دادم اون بدتر رفتار می کرد..نمی خواستم تحریکش کنم..حالا فهمیدی دلیل سکوتم چی بود؟..
تمومه مدت بهش خیره شده بودم..وقتی خوب فکر می کردم می دیدم درست میگه..اون اگر کاری می کرد یا حرفی می زد مطمئنا پارسا بیشتر تحریک می شد و وضع بدتر می شد..
به روم لبخند زد که من هم با لبخند جوابشو دادم..



هومن همه چیز را برای خانم بزرگ و بقیه توضیح داد..نسرین خانم با شنیدن حرف های هومن غش کرد و خانم بزرگ هم رنگش پریده بود..ویدا با دست نسرین خانم را باد می زد..هومن هم با خانم بزرگ حرف می زد و سعی در ارام کردن او داشت..
بالاخره انقدر برایشان توضیح داد ودلیل اورد تا توانست راضیشان کند که سرقرار با ادمرباها برود..
منتظر توی سالن نشسته بودند که موبایل هومن زنگ خورد..شماره ناشناس بود..
-الو..
ناشناس با لحن خشنی گفت :پولا رو جور کردی؟
هومن نفس عمیقی کشید وگفت:اره پولا حاضره..کجا باید بیام؟..
ناشناس :خوبه..بیا به این ادرسی که بهت میگم..فقط یادت باشه اگر کلک تو کارت باشه وبخوای پای پلیسا رو بکشی وسط هیچ وقت برادرتو نمی بینی..شنیدی؟
هومن با عصبانیت دستش را مشت کرد: خیلی خب ادرس بده..
ناشناس: (...)راس ساعت 6..
تلفن قطع شد..هومن موبایلش را پایین اورد و با خشم به ان خیره شد..
خانم بزرگ با نگرانی گفت :چی شد هومن؟..
هومن از جایش بلند شد وگفت :باید برم سرقرار..
ویدا با ترس از جایش بلند شد وگفت :نه توروخدا..نرو.اگر بلایی سرت بیارن چی؟..
هومن با لبخند نگاهش کرد وگفت :نترس ..من با سرگرد پناهی صحبت کردم و کارایی که اون بهم گفته رو هم انجام دادم..احتیاط می کنم..
رو به جمع کرد واز همه خداحافظی کرد..خانم بزرگ و نسرین خانم و ویدا..هر 3 با چشمان پر از اشک نگاهش کردند و زیر لب جوابش را دادند..
هومن رفت تو باغ..ویدا طاقت نیاورد ودنبالش رفت..
ویداصدایش زد :هومن..صبر کن.
هومن سرجایش ایستاد و ارام به طرف او برگشت..
ویدا رو به رویش ایستاد و با چشمان نمناکش زل زد تو چشمای هومن و گفت:مواظب خودت باش..اگر اجازه می دادی منم باهات می اومدم.
هومن اخم کمرنگی کرد وگفت:عمرا اجازه بدم .این کار خطرناکه ویدا..
ویدا با اعتراض گفت:فقط برای من خطر داره؟..پس تو چی؟..
هومن لبخند زد و نزدیکش شد..دستش را بالا اورد و روی گونه ی ویدا گذاشت..ویدا فقط نگاهش می کرد و سکوت کرده بود..
هومن :عمه مهناز بهت احتیاج داره ..نمی تونی تنهاش بذاری..می دونی که قلبش ناراحته .. مطمئن باش من امشب بر می گردم.
ویدا بغض کرده بود..قطره اشکی روی صورتش چکید..منتظر بود هومن یه حرفی بزند و اگر هنوز دوستش دارد به زبان بیاورد..خیلی دوست داشت خودش پیش قدم شود وجبران اشتباه گذشته را بکند..ندایی در قلبش می گفت شاید دیگه نتونی ببینیش پس بهش بگو..ولی هر بار با سماجت ندا را نادیده می گرفت و می گفت نه اون بر می گرده من مطمئنم..ولی..ولی اگر برنگشت چی؟..
این افکار مزاحم باعث شد به گریه بیافتد..اشک بی محابا از چشمانش جاری شد..سرش را پایین انداخت..هومن دستش را زیر چانه ی او گذاشت وسرش را بلند کرد..
مات و مبهوت نگاهش کرد وگفت:ویدا چت شده؟..چرا گریه می کنی؟..
ویدا با هق هق گفت:هومن..توروخدا مواظب خودت باش..
هومن که طاقت دیدن اشک های ویدا را نداشت و به خوبی می دانست دلیل ان اشک ها چیست با لحن ارامی گفت:به یه شرط بهت قول میدم مو
برچسب ها: دنیای رمان - رمان فرشته من fereshteh27 , کتابخانه رمان - 106-رمان فرشته ی من , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , رمان فرشته من - سرای رمان , رمان خانه , رمان عشق و احساس من (fereshteh27)(کامل شده) - ر..مثل رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/30 تاریخ
کد :57696

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا