تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته من (ادامه ی فصل نهم)



پرهام با دیدن هومن با وحشت داد زد:هومن..
کنارش زانو زد:هومن..هومن..
مرتب صداش می کرد ولی هومن چشماشو بسته بود..پرهام با یه حرکت از رو زمین بلندش کرد ..
رو به من داد زد :پشت سر من بیا..مواظب باش..
سرمو تکون دادمو در حالی که چشم از هومن بر نمی داشتم گفتم:باشه..
توی راهرو چشمم افتاد به یکی از همون ادما که تیر خورده بود وافتاده بود رو زمین..انگار یکی بهش شلیک کرده بود..
از بیرون صدای تیراندازی می اومد پشت سر پرهام حرکت کردم..تو قسمت سالن هیچ کس نبود از در زدیم بیرون و وارد باغ شدیم..بهت زده به رو به رومون نگاه کردیم..
ماشینای پلیس و پلیسا و تیراندازی و افراد پارسا وکامبیز که داشتن به طرفشون شلیک می کردند..مات ومبهوت وایساده بودمو نگاه می کردم که پرهام دستمو کشید:به چی نگاه می کنی؟..زود باش ..باید از اینجا بریم..
دیدم داره میره پشت باغ..دیوار انتهایی باغ خیلی کوتاه بود..ولی پرهام نمی تونست درحالی که هومن پشتش بود ازاونجا بیاد بالا..
رو به من گفت:تو برو بالا..برو پیش پلیسا وکمک بیار.. زود باش..
به حرفش گوش کردمو از دیوار رفتم بالا و پریدم اونور..بدون معطلی به طرف در باغ دویدم..ماشینای پلیس جلوش ایستاده بودن وچندتا مامور هم اونجا بودن..با شنیدن صدای پام سرشونو برگردوندن..
نفس نفس می زدم..جلوشون وایسادمو گفتم:بیاید کمک..پشت باغ نیاز به کمک داریم..
همون موقع یه مرد تقریبا سی وچند ساله از دراومد بیرون و پشت سرش هم چند نفر دستبند به دست اومدن بیرون..
به مامورا اشاره کرد که اونا رو ببرن داخل ماشین..نگاهش به من افتاد ..
با تعجب گفت:شما کی هستید؟..
با لحن التماس امیزی گفتم:توروخدا یکیتون بیاد کمک..پرهام و هومن پشت باغ گیر افتادن..هومن تیرخورده حالش خوب نیست.. تورو خدا کمک کنید..
اون مرد رو به مامورا گفت:همینجا منتظر باشید تا برگردم..هر اتفاقی افتاد با بی سیم بهم گزارش بدید..
مامورا اطاعت کردن..شروع کردم به دویدن اون مرد هم دنبالم اومد..
*******
هومن رو با امبولانس بردن ..من و پرهام و سرگرد پناهی هم پشت سر امبولانس بودیم..هنوز نمی دونستم پلیسا چطور سر رسیدن..سرگرد پناهی بهمون گفت که توی اداره همه چیزو برامون توضیح میده..
هومن رو سریع منتقلش کردن اتاق عمل..سرگرد پناهی برگشت اگاهی و من و پرهام منتظر چشم به در اتاق دوخته بودیم..از همونجا یه روپوش گیر اوردم وپوشیدم..دکمه های مانتوم کنده شده بود ونمی تونستم باهاش راحت باشم..هیچ جوری هم حاضر نبودم از کنار پرهام جم بخورم..
پرهام کلافه وسردرگم طول راهرو رو طی می کرد واه می کشید..می تونستم درکش کنم..هومن برادرش بود واینکه برادرشو تو یه همچین وضعیتی ببینه براش سخت بود..بالاخره بعد از چند ساعت دکتر از اتاق اومد بیرون..
من وپرهام به طرفش رفتیم..
پرهام :چی شد اقای دکتر؟..حال برادرم چطوره؟..
دکتر به پرهام نگاه کرد وگفت:برادرتون حالش اصلا خوب نیست..خون زیادی ازش رفته..ما تمومه تلاشمون رو کردیم..این که زنده بمونه یا نه..
شونه شو انداخت بالا وادامه داد :بستگی به علائم حیاتی بیمار داره..الان خیلی پایینه..معلوم نیست کی بهوش میاد..شاید 1 ساعت دیگه شاید هم..فقط می تونم بگم براش دعا کنید.
بعد هم بدون هیچ حرفی با قدم های بلند از کنارمون رد شد..بهت زده به پرهام نگاه کردم..چشماش سرخ شده بود..معلوم بود خیلی داره جلوی خودشو می گیره تا اشکش در نیاد..
سرشو چسبید وروی صندلی نشست..من هم فقط سکوت کرده بودم ونگاش می کردم..از اینکه هومن حالش خوب نبود وتو یه همچین وضعیتی گیر افتاده اشکم در اومده بود..واقعا مثل برادرم دوستش داشتم..وقتی یاد شیطنتاش وسر به سر گذاشتناش می افتادم بیشتر دلم براش می سوخت..
هومن رو در حالی که روی برانکارد گذاشته بودنش از اتاق اوردن بیرون..من وپرهام دنبالش رفتیم..
پرهام رو به خانم پرستار گفت:کجا می برینش؟..
پرستار :بخش مراقبت های ویژه..
*******
پرهام به خانم بزرگ و ویدا و نسرین خانم هم اطلاع داد ..اونا هم سریع خودشونو رسوندن..حال خانم بزرگ ونسرین خانم اصلا خوب نبود..ویدا هم رنگش پریده بود ونگاهش پر از اشک بود..خانم بزرگ حالش بد شد وهمونجا بهش سرم وصل کردن..هیچ کس حق ورود به اتاق رو نداشت..
همراه ویدا رفتیم تو محوطه..ویدا اروم اشک می ریخت..بغلش کردم وگفتم:اروم باش عزیزم..
ویدا با هق هق گفت :نمی تونم فرشته..چرا اینجوری شد؟چرا حالا که به عشقمون اعتراف کردیم این اتفاقا افتاد؟..
چیزی نگفتم وپشتشو نوازش کردم..
ویدا :هیچ وقت نگاه اخرشو فراموش نمی کنم فرشته..وقتی از در باغ رفت بیرون قلبم بیشتر بی قراری می کرد..
اشکامو پاک کردم وگفتم:فقط براش دعا کن ویدا..من مطمئنم اون خوب میشه..
*******
سرگرد پناهی رو به پرهام گفت:من تو لباس هومن ردیاب و فرستنده کار گذاشتم..و دوتا از مامورامو هم دنبالش فرستاده بودم..ولی ظاهرا اون ادما خیلی حرفه ای بودن ..با وجود احتیاطی که بچه ها کرده بودن باز هم پیداشون کردن واین وسط یکی از مامورای من هم زخمی شد..وقتی می فهمن پلیسا تعقیبشون کردن هومن رو می گردن..ساعت و کمربندشو که ما توی اون ها فرستنده کار گذاشته بودیم وازش می گیرن..ولی سومین فرستنده رو گیر نمیارن..اونو تو لباس هومن گذاشته بودم..طبق همون فرستنده ما تونستیم ردتون رو پیدا کنیم ولی یه جایی خارج از شهر بود که چند ساعتی تا اونجا راه بود..برای همین دیر وارد عمل شدیم..الان هم کامبیز وپارسا ودارو دسته ش رو دستگیر کردیم..کامبیز سابقه داره و همراه پارسا تو کار قاچاق عتیقه هستن..البته کامبیز اوایل تو کار قاچاق مواد مخدر بود ولی وقتی گیر افتاد و جون سالم به در برد رفت سمت عتیقه جات..ولی پارسا هر دوتا کارو انجام میده..اونا همنیجوری هم جرمشون سنگینه وای به حال الان که ادم ربایی هم کردن..
پرهام :قراره چی به سرشون بیاد؟..
سرگرد:با این پرونده ی درخشانشون..بی برو برگرد اعدام میشن..راستی پرهام یه سوال ازت دارم..
پرهام نگاهش کرد وگفت:چه سوالی؟..
سرگرد:اون دختری که باهاتون بود..رابطه ت با اون چیه؟..چرا اونو گرفته بودن؟..
پرهام نفس عمیقی کشید وسکوت کرد..بعد از چند لحظه رو به سرگرد پناهی همه چیز را توضیح داد..
وقتی حرف هایش تمام شد..سرگرد متعجب گفت:یعنی شماها اون دخترو اوردید تو خونتونو حالا هم داری میگی زنته؟..
پرهام سرش را تکان داد..
سرگرد :اخه این چه کاری بود که تو کردی پرهام؟من فکر می کردم تو خیلی فرق می کنی..درضمن اون دختر پدر داره می تونه از دستتون شکایت کنه..
پرهام اخم کرد وگفت:چرا شکایت؟..
سرگرد نفسش را بیرون داد وگفت:چون بدون اجازه ی پدر دختر رو عقد کردی..چون دخترشو این همه مدت پیش خودت نگه داشتی..بازم بگم؟..
پرهام با لحن جدی گفت:اون دختر از دست همین پارسا فرار کرده بود..به ما پناه اورد..اون این مدت پیش من نبود پیش خانم بزرگ بود..خانم بزرگ در جریان همه چیز هست..اینکه عقد کنیم هم برای این بود که اگر گیر پارسا افتاد اون نتونه کاری بکنه ..چون فرشته الان دیگه متاهله..واینکه به اجازه ی پدرش نیاز داشتیم هم کاملا قانونی انجام شد خود خانم بزرگ در جریانه..
سرگرد چشمانش را ریز کرد وگفت :اینها بهانه ی خوبی نیستن پرهام..تو هم در جریان قانونی بودن عقدتون هستی؟..
پرهام نگاهش کرد واروم سرش را تکان داد:اره..
سرگرد:که اینطور..میشه دلیلشو بگی؟..
پرهام همه چیز را گفت.
سرگرد با تعجب نگاهش کرد وگفت:خیلی جالبه..اینجوریشو ندیده بودم..
پرهام سرش را تکان داد وگفت:حالا باز هم به نظرت من کار خلافی انجام دادم؟..
سرگرد کمی فکر کرد وگفت:اگر اینایی که تو میگی راست باشه نه..هیچ کار خلافی انجام ندادی..
پرهام چیزی نگفت و تنها نگاهش کرد..
*******
هومن بعد از 2 روز علائم حیاتیش نرمال شد..اون هم یه معجزه بود..هنوز هم تو شوک بودم..چون هومن برای مدت 5 دقیقه میشه گفت علائمش کاملا قطع شد..حتی با شوک هم بر نگشت..پرهام با خشونت رو به دکتر داد می زد که بهش شک بده..تا اینکه دکتر مجبور شد اینکارو بکنه..تو اون لحظه منم از پرهام ترسیدم چه برسه به دکتر..
با شک دومی که دکتر به هومن داد قلبش به کار افتاد..انگار دنیا رو به ما داده بودند..
تو این مدت ویدا درست مثل ادمای افسرده شده بود..یه گوشه می نشست وگریه می کرد..
ولی حالا همه خوشحال بودن..
*******
پرهام ماشینو نگه داشت..هومن اروم پیاده شد..من و ویدا هم از ماشین اومدیم بیرون..
نسرین خانم اسپند به دست اومد جلو ودور سر هومن چرخوند..خانم بزرگ با لبخند به ما نگاه می کرد..جلوی پای هومن گوسفند قربونی کردن..
هومن با دیدن این همه استقبال خندید وگفت :خدا از این لطفا زیاد بهم بکنه..چه تحویلی می گیرن..بابا دمه همتون گرم..
خندیدیم..پرهام با لبخند نگاش کرد وگفت:بذار برسی بعد شروع کن..
هومن نگاش کرد ابرشو انداخت بالا وگفت :مگه هنوز نرسیدیم؟..
پرهام خندید و نگاش کرد..
خانم بزرگ با لبخند گفت:بیاید تو بعد شروع کنید به کل کل کردن..
هومن با لبخند رو به خانم بزرگ گفت:ای به چشم..من چاکر خانمی خودم هم هستم..احوال شریف..
خانم بزرگ با نگاه مهربونش به هومن و پرهام خیره شد وگفت:خدا هردوتون رو حفظ کنه..
هومن و پرهام با لبخند نگاش کردن..
همه به سمت در رفتیم وخواستیم بریم تو که صدای اشنایی به گوشم رسید..
-فرشته..
سرجام خشکم زد..خدایا این صدا..
تمام توانمو جمع کردم و برگشتم..خودش بود..خواب نمی دیدم..
زمزمه کردم :بابا..



بابا اخماش تو هم بود وبا خشم نگام می کرد..به طرفم اومد که ناخداگاه رفتم عقب..پشتم خورد به یکی که وقتی برگشتم دیدم پرهام پشتم وایساده..نگاهمو برگردوندم.. بابام رو به روم بود..نمی دونم چرا انقدر از نگاه بابا ترسیدم..نگاهش جور خاصی بود..تا به حال اینطور ندیده بودمش..
بابا داد زد:تو اینجا چه غلطی می کنی؟..
با تته پته گفتم:من..من اینجا..
داد زد:خفه شو دختره ی خودسر..با ابروی من بازی می کنی اره؟..نشونت میدم..
دستشو برد بالا که بزنه تو صورتم ولی دستش تو هوا موند..سرمو چرخوندم..پرهام دستشو محکم گرفته بود..
بابا با حرص به پرهام نگاه کرد..من هم با نگرانی به دوتاشون نگاه می کردم..پرهام اخماش حسابی تو هم بود وفکش منقبض شده بود..
زیر لب غرید :به چه جراتی رو زن من دست بلند می کنی اقای مهندس سپهر تهرانی؟..
با دهان باز به پرهام نگاه کردم..اسم بابای منو از کجا می دونه؟..
بابا دستشو کشید وبا تعجب گفت:زنه تو؟..تو کی هستی؟..
پرهام فقط نگاش کرد..
خانم بزرگ گفت:بیاید بریم داخل..جلوی در و همسایه خوبیت نداره..
خودش جلو رفت ..
*******
توی سالن نشسته بودیم..بابام هنوز نگاه پر از خشمش به من بود..پرهام درست کنارم نشسته بود و با اخم زل زده بود به بابام....
بابا رو به پرهام غرید :تو کی هستی که میگی فرشته زنته؟..
پرهام با لحن جدی گفت:من شوهرشم..پرهام بزرگ نیا..به جا میارید اقای مهندس؟..اسم بزرگ نیا برات اشنا نیست؟..
بابا با دهان باز نگاش کرد..بهت زده زمزمه کرد:تو..تو پسر مهردادی؟..مهرداد بزرگ نیا؟..
پرهام فقط با پوزخند نگاش کرد..هیچ سر در نمی اوردم ..اینجا چه خبر بود؟..
بابا از بهت در اومد و یهو داد زد :هر کی میخوای باش..به من هیچ ربطی نداره..من فقط اومدم اینجا دخترمو با خودم ببرم..هیچ شکایتی هم ازتون ندارم..
هومن با پوزخند گفت:نه تورو خدا بیا شکایت هم بکن راحت شو..چرا انقدر ازخودگذشتگی اخه؟..واقعا از شما بعیده اقای مهندس؟..
با تعجب به هومن نگاه کردم..اینا چشون شده؟..چرا با بابام اینجوری حرف می زدن؟..
بابا با خشم نگاش کرد وچیزی نگفت..یه دفعه از جاش بلند شد وبه طرف من امد..
بی هوا دستمو گرفت وغرید:بلند شو بریم..زودباش..
پرهام با خشم داد زد :فرشته هیچ کجا نمیاد..تو حق نداری زن منو با خودت ببری..شنیدی؟..دستتو بکش..
بابا دستمو کشید و بلندم کرد :مگه بهت نمیگم بلندشو؟..اینا یه مشت دیوونه هستن..هه..زنه تو؟..خواب نما شدی اقای دکتر..
دیگه داشتم شاخ در می اوردم..بابا پرهامو از کجا می شناخت..ای خداااااااا اینجا چه خبر بود؟..
دستمو از تو دست بابا کشیدم بیرونو داد زدم :توروخدا یکی به من بگه اینجا چه خبره؟گیج شدم..شماها مگه همدیگرو می شناسید؟..
پرهام و هومن و بابا با خشم به هم نگاه کردن..
هومن با پوزخند گفت:اره خیلی خوب هم می شناسیمش..چرا براش نمیگی مهندس تهرانی؟..براش تعریف کن..
بابا داد زد:خفه شو..هیچ کدومتون حق ندارید چیزی به فرشته بگین..فهمیدید؟..
پرهام داد زد:چرا؟..چرا نباید بدونه؟..بذار بدونه باباش کیه..بذار همه چیزو همه کسو بشناسه..چرا نمی خوای چیزی بدونه؟..
خانم بزرگ داد زد:همه تون ساکت شید..این خونه حرمت داره..اگر نمی تونید حرمتشو نگه دارید برین بیرون..
همه سکوت کرده بودن..توی سرم هزاران هزار سوال بود که برای هیچ کدومشون جوابی نداشتم..بزرگترین سوالم هم این بود که بابا از کجا پرهام و هومن رو می شناسه؟..
خانم بزرگ:بشینید ومشکلتونو بدون جنگ و دعوا حل کنید..وگرنه از اینجا برین..
پرهام و هومن نشستن..بابا یه نگاه به جمع کرد و با حرص رو به روم نشست..
خانم بزرگ رو به بابا گفت:تا کی میخوای پنهون کنی؟بذار بدونه..فرشته دیگه بچه نیست..بذار پدرشو بشناسه..بذار خانواده ی واقعیشو بشناسه..
بابا خواست حرف بزنه که خانم بزرگ گفت:هیچی نگو ..بسه دیگه..
رو به من گفت:عزیزم من همه چیزو برات میگم..می دونم سردرگمی..باید هر چه زودتر از همه چیز مطلع بشی..
گیج و منگ نگاش کردم که گفت:تو فرزند واقعی پدرت نیستی..یعنی سپهر تهرانی پدر واقعی تو نیست..
با شنیدن این حرف قلبم یه لحظه از حرکت وایساد..خدایا چی می شنوم؟..من ..اخه این حرفا یعنی چی؟..
بغضم گرفته بود..خانم بزرگ ادامه داد :پدر واقعی تو زنده ست ولی مادرت نه..
سرم داشت گیج می رفت..تمام توانمو جمع کردمو با بغض گفتم:پدر..پدرواقعیم..کیه؟..
خانم بزرگ :مهران..دکتر مهران سماوات..شوهر مریم خواهر شوهرمهناز دخترم..
کلمه به کلمه حرفای خانم بزرگ رو تو ذهنم باز کرد..گفت شوهر خواهر شوهر مهناز..مادر ویدا..با چیزی که تو ذهنم اومد چشمام گرد شد...
بهت زده گفتم:یعنی شروین...برادره منه؟..
خانم بزرگ لبخند زد وگفت:نه عزیزم..اون پسر مریمه نه مهران..شروین پسر مهران نیست وبا تو نسبتی نداره..
سالها پیش وقتی تو هنوز به دنیا نیومده بودی3 تا دوست بودن ..مهران....شهاب و سپهر..مهران پدر تو وسپهر هم همین کسی که به عنوان پدر می شناسیش..واما شهاب..اون شوهر سابق مریم وپدر شروین بود..ولی همون سال ها تو یه تصادف مرد و زنش با دوتا بچه بیوه شد..شروین وسارا..سارا تو مشهد گم میشه ..هیچ اثری ازش نبوده..از این طرف مریم افسردگی می گیره..مهران دکتر روانشناس بوده و اونو تحت معالجه قرار میده..حال مریم خوب میشه..
مهران زن وبچه داشته..تو تازه چند روز بود که به دنیا اومده بودی..یه شب این 2 تا دوست تصمیم می گیرن برن مسافرت شمال..اون هم با خانواده..سپهر زن داشته ولی بچه دار نمی شده واز این بابت زنش بیمار بوده..مهران همراه زن وبچه ش وسپهر هم با زنش میرن سفر ولی تو راه تصادف می کنند..همون شب فرشته گم میشه..هیچ اثری از بچه نیست..مهران همسرشو از دست میده..ولی حال سپهر و زنش خوب بوده..مهران به خاطر گم شدن بچه ی 1 ماهه ش و مرگ همسرش کمرش می شکنه وطاقت این همه غم رو نداشته..از اون تصادف به بعد سپهرو زنش میرن تو یه شهر دیگه وهیچ خبری ازشون نمیشه..و دیگه هیچی..دیگه هیچ کس ازشون خبر نداشته..
مهران روز به روز افسرده تر می شده..تو این مدت مریم کمکش می کنه تا جبران زحمتاشو کرده باشه..1 سال می گذره وحال روحی مهران بهتر میشه ولی شکسته شده بوده.. از مریم درخواست ازدواج می کنه مریم قبول نمی کرده..ولی انقدر مهران اصرار می کنه تا اینکه قبول می کنه..مریم درد دوری از بچه ش سارا رو داشته و مهران هم به همین درد دچار بوده..هر دو عزیزانشونو از دست دادن و همدیگرو درک می کردند..سالها می گذره و می گذره ..تا اینکه سارا پیدا میشه اون هم از طریق پرهام که به سارا علاقه مند میشه..
به اینجاش که رسید به پرهام نگاه کردم..سرشو انداخته بود پایین وسکوت کرده بود..
خانم بزرگ :سارا پیدا میشه و حالا کار به این ندارم که تو این مدت چطور زندگی کرده وچه جور بزرگ شده بوده..اصل ماجرا مهمتره..تا اینکه فرشته ناخواسته وارد خانواده ی بزرگ نیا میشه..از دست پدرش سپهر فرار می کنه و به خانواده ی بزرگ نیا پناه میاره..همه ی این اتفاقات ناخواسته بوده وسرنوشت اینچنین می خواسته..من همسر مهران رو دیده بودم وقتی فرشته رو دیدم به نظرم اشنا اومد ولی نمی دونستم کجا دیدمش..یه روز هومن بهم گفت که قیافه ی فرشته براش اشناست ولی هر چی فکر می کنه یادش نمیاد اونو کجا دیده ..اون چشمان سبز واون صورت زیبا منو یاد شبنم مادرش انداخت..درسته.. اونجا بود که شک کردم وتهو توشو در اوردم..وفهمیدم فرشته دختر سپهر تهرانیه..ولی سپهر و زنش که بچه دار نمی شدن؟!..این باعث تعجبم شده بود..به کمک وکیلم تونستم بفهمم هویت واقعی فرشته چیه؟..فهمیدم فرشته همون دختر گم شده ی مهران هست و سپهر پدرش نیست..مهران رو در جریان گذاشتم..می خواست بیاد تا فرشته رو ببینه ولی نذاشتم..الان زود بود..اون روز که رفته بودید کوه مهران هم اومده بود واز دور فرشته رو دیده بود..باورش نمی شد که فرشته انقدر شبیه مادرش باشه..
رو به من با لبخند گفت:عزیزم حالا فهمیدی چطور به صورت قانونی تونستی با اجازه ی پدرت به عقد پرهام در بیای؟..من از طریق وکیلم همه ی کارا رو انجام دادم..سختی زیاد داشت وثابت کردنش مشکل بود ولی بالاخره تونستم واینکارو کردم..نیازی به اجازه ی سپهر نداشتی چون پدر واقعیت زنده بود..من از مهران اجازه گرفتم..
مات و مبهوت مونده بودم..اصلا نمی تونستم باور کنم..خب یه دفعه یکی بیاد بهت بگه تو دختر بابات نیستی واین همه مدت هویتت یه چیز دیگه بوده چه احساسی پیدا می کنی؟..من هم گیج و منگ تو جام نشسته بودم و به خانم بزرگ نگاه می کردم..
رو به خانم بزرگ گفتم :خب پس..بابا و پرهام و هومن همدیگرو از کجا می شناسن؟..
خانم بزرگ لبخند زد وبه پرهام اشاره کرد:چرا از پرهام نمی پرسی؟..اون همه چیزو برات میگه..
سرمو برگردوندم و نگاش کردم..به من خیره شده بود ولبخند کمرنگی رو لباش بود..
با تعجب گفتم:نکنه تو هم این وسط یه نسبتی با من داری؟اره؟..
با این حرفم سریع اخم کرد ولبخندشو خورد..زیر لب زمزمه کرد:عمرا......
ای بابا باز این شروع کرد..
عاشق این اخم کردنش بودم..اصلا تموم جذابیتش به این غرور و اخمش بود..



پرهام نگاهی به همه انداخت و گفت:پدر من سال ها پیش درست چند ماه قبل از مرگش با مهندس تهرانی شریک میشه ..اونها با هم رابطه ی صمیمی تری پیدا می کنند ولی فقط در حد همون شرکت و کارخونه بوده نه بیشتر..پدر من یه چندتا کتاب خطی داشته که یادگار خانوادگیمون بوده این کتاب ها نیاز به صحافی داشتند وباید ترمیم می شدند..یه روز تو شرکت بحثش پیش میاد که مهندس تهرانی به پدرم میگه من یه نفرو می شناسم که از اشناهامه و می تونه اینکارو برات بکنه..بابا میگه مورد اعتماد هست یا نه؟که مهندس هم تاییدش می کنه..
پدرم کتاب هارو در اختیار مهندس میذاره چون بهش اعتماد کرده بوده..ولی بعد از مدتی مهندس به پدرم میگه که اون مرد ناپدید شده واثری از کتابا نیست..پدرم خیلی ناراحت میشه..اون کتابا علاوه بر ارزش معنوی که برای پدرم داشته ارزش مادیش هم زیاد بوده برای همین همیشه احتیاط می کرد ولی اینبار به مهندس اعتماد کرده بود واینطور شد..
پدرم به پلیس گزارش میده اونا هم گفتند پی گیری می کنند..از مهندس هم بازجویی کردند ولی بی فایده بود و هیچ اثری هم از اون مرد پیدا نکردند..یه روز من اتفاقی به شرکت پدرم رفتم..اتاق پدرم ومهندس درست کنار هم بود..وقتی خواستم برم تو اتاق از توی اتاق مهندس صدای گفتگو شنیدم..خواستم توجه نکنم ولی وقتی اسم کتاب های خطی به گوشم خورد کنجکاو شدم ببینم موضوع چیه..درسته..کتابها رو مهندس برداشته بود وبه دروغ به پدرم گفته بود اونا رو دزدیدند..
سریع رفتم تو اتاق وبهش گفتم اون کتابارو برگردونه ولی اون اصلا به روی خودش نیاورد..درست همون موقع که من می خواستم به پدرم بگم موضوع چیه اونها تصادف کردند وفوت شدند..دیگه درگیر کارهای فوت پدرم شدم واین موضوع برام کمرنگ تر شد..زمان زیادی گذشت و دوباره پی گیر شدم..اون موقع برام یه سری مشکلات پیش اومده بود ودرگیره اون بودم برای همین دیرتر اقدام کردم..
اینبار هومن رو هم در جریان گذاشتم بارها به مهندس تذکردادم که اون کتابا رو برگردونه ولی به هیچ وجه گوش نکرد..بهش گفتم از دستت شکایت می کنم گفت من کاری نکردم که بترسم..کلا هر دفعه می زد زیرش وانکارش می کرد..تا اینکه هومن یه پیشنهاد داد.....

پرهام سکوت کوتاهی کرد..همه چشم به اون دوخته بودیم ببینیم اخر این ماجرا به کجا کشیده شده؟..
پرهام :هومن پیشنهاد داد که یه شب بریم واون کتابا رو از تو خونه ش برداریم..من به کل این پیشنهادو رد کردم وگفتم اولا ما نمی دونیم اون کتابا رو تو خونه مخفی کرده یا نه ..دوما اینکه بدون اجازه بریم تو خونه ی طرف اسمش دزدیه وممکنه گیر بیافتیم..ولی هومن اصرار داشت که اینکارو بکنیم..می گفت اون کتابا یادگار خانوادگیه ماست ونباید بذاریم دست اون نامرد بمونه که اون هم بعد پولش کنه و دیگه اون موقع دستمون هیچ وقت بهش نمی رسه..
بالاخره مجبور شدم قبول کنم..می دونستم کارمون درست نیست ولی با این حال چاره ی دیگه ای نداشتیم..البته اینو هم بگم من یه بار رفته بودم اگاهی وشکایت تنظیم کرده بودم ولی اخرش این اقا جوری رفتار کرد که مجبور شدم برم شکایتمو پس بگیرم..خیلی وارد بود حتی پلیسا هم نتونستند ازش مدرک گیر بیارن..پس فقط می موند همین یه راه..ما 3 بار به اون خونه رفتیم تا تونستیم اون کتابا رو پیدا کنیم..1 شب وقتی خانواده ی تهرانی رفته بودند مهمونی..1 شب وقتی رفته بودن مسافرت..و شب سوم هم همون شبی بود که......

روشو کرد سمت منو و در حالی که زل زده بود تو چشمام گفت:تو منو دیدی..اومده بودی تو اشپزخونه که متوجه من شدی....اتفاقا همون موقع من کتابا رو پیدا کرده بودم وداشتم از در می رفتم بیرون که تو از اتاقت اومدی بیرون من هم تو اشپزخونه مخفی شده بودم..وقتی بیهوش شدی منم رفتم..هومن تو حیاط مراقب بود..
چشمام از زورتعجب اندازه ی نعلبکی شده بودن..همیشه پیش خودم می گفتم اون دزده کی بود که اون شب اومده بود خونه ی ما و منو بیهوش کرد حالا فهمیده بودم اون دزد کسی نبوده جز پرهام..این یکی رو دیگه نمی تونستم باور کنم..
یه دفعه یه چ
برچسب ها: دنیای رمان - رمان فرشته من fereshteh27 , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , کتابخانه رمان - 106-رمان فرشته ی من , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان خوانها , 60-رمان واهمه ی با تو نبودن (ادامه ی مرثیه ی عشق) - ایستگاه ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/30 تاریخ
کد :57695

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا