تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته من (فصل دهم)



جلوی اینه ایستادم.. یه کم سرو وضعمو مرتب کردم..صورتم هنوز از هیجان سرخ شده بود..چند تا نفس عمیق کشیدم و از اتاق رفتم بیرون..
همه تو سالن بودند..ولی خبری از پرهام نبود..پس کجاست؟..
روی مبل کنار خانم بزرگ نشستم..به بابا نگاه کردم..با نگاهی مهربون در حالی که لبخند دلنشینی رو لباش بود به من نگاه می کرد..من هم با لبخند جوابشو دادم.
اروم گفت:اماده ای دخترم؟..
وای خدا رسیدم به جای حساسش..حالا چی جواب بدم؟..
هنوز صدای پرهام تو گوشم زنگ می زد (می دونم اینجا می مونی..من مطمئنم)..خدایا حالا باید چکار کنم؟..
ولی به نظرم باید می رفتم..من هنوز نمی دونم رابطه م با پرهام در چه حده..بالاخره زنش هستم یا نه؟اگر هستم که خب موقتی هستم نه دائمی پس نمی تونستم روش حساب کنم..من باید می رفتم اون اگرهم منو بخواد میاد دنبالم..اینکه من به هر سازش برقصم و بذارم هر کار دلش می خواد بکنه اصلا درست نبود..ولی از طرفی هم نمی خواستم با غرورش بازی کنم..نه اینو نمی خواستم..پس باید باهاش حرف بزنم..
رو به بابا گفتم:میشه کمی صبر کنید؟..
کمی نگام کرد واروم سرشو تکون داد وگفت:البته دخترم..
لبخند زدم و تشکر کردم..
از جام بلند شدم و رفتم تو باغ..حتما اونجاست..حدسم درست بود..درست بین درختا وایساده بود و دستاشو کرده بود تو جیباش و سرشو گرفته بود بالا..با شنیدن صدای پاهام سرشو برگردوند و نگام کرد..
کنارش وایسادم..سرمو انداختم پایین..سنگینی نگاهشو به خوبی حس می کردم..
همه ی اون حرفایی که می خواستم بهش بزنم رو اوردم تو ذهنم و بهشون نظم دادم..
سرمو بلند کردم و گفتم:فقط اومدم حرفامو بزنم و برم..تو از من میخوای بمونم و اینکه با پدرم زندگی نکنم اون هم به خاطر وجود شروین توی اون خونه..
نفس عمیقی کشیدم وادامه دادم :ولی من میخوام با پدرم زندگی کنم..اون هم به 2 دلیل..دلیل اولم اینه که اون پدرمه و این حقه منه که در کنارش باشم..دلیل دومم هم اینه که..تو میگی من نرم اونجا ولی دلیلشو نمیگی..فقط میگی شوهرمی و این اجازه رو بهم نمیدی..ولی خودت هم خوب می دونی که شوهر موقت من هستی و خیلی راحت با خوندن یه خطبه ی ساده این عقد صوری باطل میشه که البته خودت از اول هم همینو می خواستی و جای انکار نداره..من نمی تونم تنها بر اساس این حرف تو که میگی توی شرایط فعلی شوهرم هستی ونباید برم خونه ی پدرم اینکارو بکنم چون بی پایه و اساسه..
تو چشماش زل زدمو گفتم:این حرف تو زمانی برای من جنبه ی محکم تری داره که شوهر دائم من باشی..اون موقع من وظیفه دارم با جون و دل به حرفت گوش کنم ولی الان..
نفسمو دادم بیرون و گفتم:من الان بلاتکلیفم..از اول هم این ازدواج صوری بود تا همین الان که عقد بین من و تو موقت و صوریه..پس می بینی؟به هیچ وجه نمیشه روش حساب کرد..
نگاش کردم و گفتم: فقط یه راه می مونه که اون هم غیر ممکنه..خداحافظ.
پشتمو کردم بهش وخواستم برم که صداش سرجام میخکوبم کرد..
پرهام :تصمیمت رو گرفتی؟..
تمام تلاشمو کردم که صدام و لحنم جدی باشه ونلرزه :اره..
پرهام سکوت کوتاهی کرد وگفت:خیلی خب..پس حالا که اینطوره میشه بدونم اون یه راه چیه؟..
قلبم بی قراری می کرد :برای چی می خوای بدونی؟..
با لحن بی تفاوتی گفت:تو فکر کن همینجوری..
پوزخند زدم وگفتم:همینجوری؟..ولی من زمانی اون یه راه رو میگم که تو هم تصمیمه خودت رو گرفته باشی..
صداش پر از تعجب شد :چه تصمیمی؟..
برگشتم و نگاش کردم..مستقیم زل زدم تو چشماش :اینو دیگه از خودت و..
به سینه ش اشاره کردم و گفتم:از این بپرس..هیچ وقت دروغ نمیگه..خداحافظ.
سریع پشتمو کردم بهش تا اشک رو تو چشمام نبینه..با قدم های بلند رفتم تو..جلوی در چند تا نفس عمیق کشیدم تا اروم بشم..رفتم تو سالن و با لبخند کمرنگی رو به بابا گفتم:من حاضرم..می تونیم بریم.
بابا لبخند زد وسرشو تکون داد :بسیار خب دخترم..
*******
با همه خداحافظی کردم..خانم بزرگ رو بوسیدم و در حالی که تو چشمام اشک جمع شده بود گفتم: از اینکه تو این مدت بهتون زحمت دادم شرمنده..ازتون خیلی چیزا یاد گرفتم..خیلی دوستتون دارم..
خانم بزرگ پیشونیمو بوسید وبا مهربونی توی چشمام نگاه کرد :قربونت برم عزیزم..خدا شاهده به اندازه ی ویدا برام عزیزی دخترم..فراموشمون نکن فرشته جان ..بیا و بهم سر بزن..خوشحالم می کنی دخترم..خدا پشت وپناهت..
با بغض سرمو تکون دادم :حتما..خداحافظ..
نگام به ویدا و هومن افتاد با لبخند نگاشون کردم و گفتم:امیدوارم خوشبخت بشین..شما دوتا لیاقت همدیگرو دارید..
رو به هومن گفتم:ازت ممنونم..از اینکه این مدت بهم کمک کردی..چه اون شب جلوی اون اراذل و اوباش و چه اون شب از دست اون مزاحم و حتی توی اون گروگان گیری به خاطر من تیر خوردی..ازت واقعا ممنونم..
هومن لبخند زد وگفت:ای بابا این حرفا چیه ..چوب کاریمون نکن توروخدا..باورکن همه ش از روی وظیفه بوده..همین.
با لبخند سرمو تکون دادم و به ویدا نگاه کردم..اومد جلو و گونه مو بوسید و با مهربونی گفت:برات ارزوی موفقیت می کنم فرشته..میشه شماره ت رو بهم بدی؟..دوست ندارم ارتباطمو باهات قطع کنم..
-البته عزیزم..چرا که نه..
شماره ی شیدا رو نوشتم..چون فعلا همینو داشتم..شماره رو دادم بهش..
ویدا :مرسی عزیزم..مواظب خودت باش..
اروم سرمو تکون دادم..به اطراف نگاه کردم..نگام منتظر بود..منتظر حضورش..ولی اون اینجا نبود..نمی دونستم کجاست..همراه پدرم سوار ماشین شدم..ماشین حرکت کرد..برگشتم وپشت سرمو نگاه کردم..نبود..ندیدمش..خدایا ای کاش می تونستم برای اخرین بار ببینمش..ولی نبود..از همین الان حس دلتنگی داشت کلافه م می کرد..اینکه داشتم ازش جدا می شدم ..
اروم برگشتم و به رو به رو نگاه کردم..
چشمامو بستم و زیر لب زمزمه کردم:لازم بود..اینکاره من لازم بود..ما هر دوتامون باید امتحان بشیم..
اروم چشمامو باز کردم :درسته..این دوری وجدایی برای هردوی ما لازمه..پس باید مثل همیشه خودمو بسپرم دست تقدیر و ببینم چی میشه..تا اینجاشو رفته بودم..بقیه ش رو هم می سپرم به خدا..از اینجا به بعدش دیگه به خود پرهام بستگی داره..من از ته دلم عاشقش بودم و اگر اون هم بهم علاقه داشته باشه تو این مدت متوجه میشه..اگر هم علاقه نداشته باشه که..
نفس عمیقی کشیدم و اروم تو دلم گفتم:خدا نکنه..
*******
بابا جلوی یه خونه ی بزرگ و ویلایی نگه داشت..چندتا بوق زد تا اینکه در باز شد..ماشینو به داخل هدایت کرد وگوشه ای پارک کرد..
بابا:پیاده شو دخترم رسیدیم..
کوله مو برداشتم و پیاده شدم..هیچی از اون خونه با خودم نیاورده بودم فقط همون کوله ای که از روز اول باهام بود..
به اطرافم نگاه کردم..وای خدا اینجا چقدر خوشگله..حیاطش پر بود از درخت و گل ..وسط حیاط یه فواره ی خوشگل گذاشته بودن و کمی که رفتیم جلوتر یه استخر بزرگ هم سمت چپ نمایان شد..ساختمون هم که همه چیز تموم بود..خیلی شیک و بزرگ بود..یعنی اینجا برای پدر منه؟..
بابا دستشو گذاشت پشتم وگفت:به خونه ی خودت خوش اومدی عزیزم..
نگاش کردم وبا لبخند تشکرکردم..رفتیم تو ..از همون جلوی در بابا با صدای بلند صدا زد:مریم..شروین..بیاید ببینین کی اومده؟..
همونجا ایستادم..تا اینکه یه زن شیک پوش وزیبا که می خورد 45 ساله یا شاید هم کمتر باشه در حالی که لبخند رو لباش بود اومد جلو..
با دیدن من به طرفم اومد و بغلم کرد..
با صدای گرم وگیرایی گفت:سلام عزیزدلم..خوش اومدی.
منو از خودش جدا کرد وزل زد تو چشمام :خدایا بزرگیتو شکر..عزیزم تو خیلی شبیه مادرت شبنمی..
با لبخند سلام کردم و گفتم :ممنونم..شما باید مریم خانم باشید درسته؟..
با لحن مهربونی گفت:درسته عزیزم...من مریم هستم..تو منو می شناسی؟
-نه اما تعریفتون رو از خانم بزرگ و ویدا جان شنیدم.
اروم خندید و گفت:خانم بزرگ و ویدا جان به من لطف دارن..
دستشو گذاشت پشتم و گفت:بیا تو عزیزم..چرا دم در وایسادی..
تشکر کردم و رفتیم تو سالن..
نگام به پله ها افتاد..شروین داشت می اومد پایین..با دیدن من لبخند زد و اومد جلو..
در حالی که نگاهش گرم و صمیمی بود گفت:سلام فرشته جان..خوش اومدی..
با لبخند جوابشو دادم :سلام..ممنونم..
بابا دستشو گذاشت پشتمو گفت:بشین عزیزم..
روی مبل نشستم..بابا رو به مریم گفت:به خدمتکار سپردی اتاق فرشته رو اماده کنه؟..
مریم:بله همه چیز اماده ست..خیالت راحت..
بابا لبخند زد وگفت:خوبه..
شروین رو به روم نشست و با لبخند نگام کرد..من هم به روش لبخند زدم..
شروین :به خونه ی خودت خوش اومدی..خوشحالم خواهردار شدم..خدایش تنهایی تو خونه ی به این بزرگی خیلی سخته..ولی از این به بعد با وجود خواهر خوبی مثل تو دیگه تنها نیستم..
راستش خیلی خوشحال شدم که اون منو خواهرخودش خطاب کرد..اینجوری خیالم راحت تر بود..گرچه من تو نگاه شروین جز مهربونی وپاکی چیز دیگه ای نمی دیدم که بخوام برداشت اشتباه بکنم..
-من هم خوشحالم برادری مثل شما دارم..من هیچ وقت طعم داشتن برادرو نچشیدم ولی الان خدا یکیشو بهم داده..
اروم خندید وگفت:میشه با من رسمی صحبت نکنی؟..اگر منو به عنوان برادرت قبول داری پس باهام صمیمی باش.. قبوله؟..
با لبخند گفتم:قبوله..
شروین:افرین دخترخوب..حالا شد..
*******
توی اتاقم روی تخت نشسته بودم..همه ی فکر و ذهنم پیش پرهام بود..اینکه الان داره چکار می کنه؟به چی فکر می کنه؟اصلا به یاد منم هست یا نه؟..کلا ذهنم درگیرش بود و نمی تونستم تمرکز کنم..
تقه ای به در خورد..
روی تخت نشستم و گفتم:بله؟..
صدای بابا رو شنیدم :منم دخترم..
با لبخند گفتم:بفرمایید..
در اتاق باز شد و بابا اومد تو..با لبخند نگام کرد وبه طرفم اومد:مزاحمت نیستم دخترم؟..
لبخند زدم وگفتم:نه بابا این چه حرفیه..
روی صندلی نشست و نگام کرد: دخترم به چیزی احتیاج نداری؟..هر چی خواستی به مریم بگو برات فراهم می کنه..
-نه بابا ..به چیزی احتیاج ندارم..ازتون ممنونم که به فکرم هستید..
چشماش به اشک نشسته بود :قربونت برم دخترم..هر وقت نگام بهت میافته یاد مادرت میافتم..همون صورت..همون چشما..
با بی قراری گفتم :بابا میشه عکس مادرمو ببینم؟..خیلی دوست دارم ببینم چه شکلی بوده..
لبخند ماتی زد وگفت :البته دخترم..چرا که نه..
از توی جیب پیراهنش یه عکس بیرون اورد و زل زد بهش..
بعد از چند لحظه به طرفم گرفت وگفت:بیا دخترم..این عکس شبنم مادرته..
عکس رو گرفتم و نگاش کردم..وای خدا..دیگران حق داشتن بهم بگن تو خیلی شبیه به مادرتی..این زنی که تو عکس بود فوق العاده شبیه به من بود..با تعجب بهش خیره شده بودم..
بابا:دیدی دخترم؟..تو خیلی بهش شبیه هستی..شاید این هم خواست خدا بوده..چون در غیر این صورت من نمی تونستم پیدات کنم..
با دیدن عکس دلم گرفت و بغض نشست تو گلوم..اشک توی چشمام جمع شده بود..ای کاش مادرم زنده بود..
به بابا نگاه کردم..
گفت:می دونی من ومادرت چطور با هم اشنا شدیم؟..خیلی ساده ولی در عین حال خنده دار ..تو یه مهمونی..سر میز شام بودیم..مادرت کنار من ایستاده بود ولی هنوز صورتشو ندیده بودم..داشت نوشابه می خورد که یکی از بچه های مهمونا که اونجا بازی می کردند خورد بهش و نوشابه پرید تو گلوش..افتاد به سرفه منم هل شده بودم..خم شده بود وسرفه می کرد..نمی دونستم دارم چکار می کنم..قصدم فقط نجات جونش بود تنها راهی که به ذهنم رسید این بود محکم بزنم پشتش تا راه تنفسش باز بشه..منم محکم با دست زدم پشت کمرش..سرفه هاش کم شده بود ولی از زور درد دستشو گرفته بود به کمرش...یه دفعه برگشت و نگام کرد..چشماش پر از اشک بود ولی با خشم زل زده بود به من..درست یادمه با حرص سرم داد زد :چه خبرته اقا؟..کمرمو شکوندی..
من مات و مبهوته اون نگاه شده بودم..چشمان سبز وحشی..
گفتم:ببخشید خانم..قصدم فقط کمک بود..
گفت :کمک؟..اقا داشتی کمرمو می شکوندی اگر از سرفه خفه نمی شدم ..مطمئنا با ضربه هایی که شما می زدی پشتم قطع نخاع می شدم..
از حرفش زدم زیر خنده که بیشترحرصش در اومد..اون شب تموم شد ولی اون نگاه سبز وحشی با من موند..رفتم خواستگاریش ولی جواب رد داد..انقدر رفتم و اومدم و اینور و اونور باهاش حرف زدم تا اینکه فهمیدم اونم خیلی وقته عاشقم شده ولی بروز نمیده..کارمون به ازدواج کشید..یه ازدواج رویایی و به یاد موندنی..
به گذشته ی پدر ومادرم فکر می کردم..واقعا جالب بود..
نفس عمیقی کشید واشکاشو پاک کرد..از جاش بلند شد وگفت : دخترم استراحت کن..اینو بدون از اینکه اینجا در کنارمن هستی واقعا خوشحالم..تنها ارزوم پیدا کردن تو بود و خدارو هزاران بار شکر می کنم که این ارزوم رو براورده کرد..
با بغض نگاش کردم..گفتم:من تا همین امروز نمی دونستم هویتم چیه..وقتی فهمیدم سپهر پدرم نیست خیلی ناراحت شدم..کلا تو شوک بودم..ولی 2 چیز تصمیم گیری رو برای من اسون کرد..یکی اینکه سپهر منو از شما دزدیده بود ومن یه بچه ی سرراهی نبودم..دیگه نمی تونستم برگردم توی اون خونه..دوم اینکه الان پدر واقعیم رو پیدا کرده بودم و وقتی خانم بزرگ گفت شما منتظرمن هستید و توی این مدت هم خیلی خودتونو کنترل کردید که نیاید پیشم این تصمیم گیری رو برام اسون کرد که با شما بمونم..
بابا :خوشحالم عزیزم..خیلی خوشحالم..دیگه هیچ ارزویی ندارم جز خوشبختی تو..شبت بخیر دخترم.
اروم زمزمه کردم:شب بخیر بابا..
تا لحظه ی اخر که از در رفت بیرون نگاه مهربونش به من بود..

روی تختم دراز کشیدم..به گذشته ی بابا و لحظه ی اشناییش با مامان فکر می کردم..واقعا جالب بود..از اینکه اینجام و درکنارش هستم.. خوشحال بودم..
باز فکرم رفت سمت پرهام..
اه کشیدم..یعنی اونم الان داره به من فکر می کنه؟..


فرشته با قدم های بلند رفت داخل ..
پرهام کلافه به موهایش دست کشید وسرش را بلند کرد..اه عمیقی کشید و به اسمان خیره شد..
نمی دانست باید چکار کند تا این حس دستت از سرش بردارد..حسی اشنا ولی قوی ومحکم..حسی که به هیچ وجه دوست نداشت بیش از این پیشروی کند..حسی که او را می ترساند..از ادامه دادنش وهمراه شدن با ان هراس داشت..دوست داشت خودش را از این حس مزاحم رها کند ..از این حالت های ضد ونقیضی که به او دست می داد..
یاد گفتگویش با فرشته افتاد..
(پرهام :تصمیمت رو گرفتی؟..
فرشته :اره..
پرهام :خیلی خب..پس حالا که اینطوره میشه بدونم اون یه راه چیه؟..
فرشته :برای چی می خوای بدونی؟..
پرهام:تو فکر کن همینجوری..
فرشته :همینجوری؟..ولی من زمانی اون یه راه رو میگم که تو هم تصمیمه خودت رو گرفته باشی..
پرهام :چه تصمیمی؟..
فرشته :اینو دیگه از خودت و..از این بپرس..هیچ وقت دروغ نمیگه..
از این بپرس..هیچ وقت دروغ نمیگه..هیچ وقت..)
صدای فرشته تو ذهنش تکرار می شد..دستش را روی سینه ش گذاشت..بی قرار بود..حالتش معمولی نبود..انگار..انگار منتظر بود..این اشفتگی..این حس..اینها باعث می شد قلبش دیوانه وار در سینه ش بتپد..
سرش را در دست گرفت و زیر لب زمزمه کرد :خدایا دارم دیوونه میشم..نمی خوام..نمی خواستم اینجوری بشه....
گویی ندایی شنید (هنوزم نمی خوای؟)
تنش به لرزه افتاد..با خودم زمزمه کرد :نمی خوام؟!..ولی من..
جوابی برای این سوال نداشت..کلافه شده بود..با شنیدن صدای او پشت درخت مخفی شد..فرشته بود که با خانم بزرگ و بقیه خداحافظی می کرد..نگاه سرگردانش را به او دوخته بود..قادر نبود نگاه از او بردارد..تمام سعیش را کرد ولی....نشد..
فرشته به اطرافش نگاه کرد..خودش را پشت درخت کشید..ارام به ان طرف نگاه کرد..فرشته سوار ماشین پدرش شده بود..ولی نگاهش هنوز به اطراف بود..انگار او هم منتظر بود..پرهام خواست جلو برود ولی نیرویی مانعش می شد..قدم برداشت..
همه رفتند داخل..هیچ کس نبود..پرهام قدم هایش را تندتر کرد و به طرف ماشین دوید..صدا نزد فقط می دوید..وسط حیاط ایستاد..فرشته به روبه رو نگاه می کرد..نتوانست پرهام را ببیند..ماشین از در باغ خارج شد وسرایدار در را بست..
پرهام گیج و سردرگم وسط حیاط ایستاده بود وبه در بسته نگاه می کرد..
در دل با خود گفت:دیگه تموم شد..رفت..برای همیشه..
یک راست به طرف ماشینش رفت و پشت ان نشست.. با زدن چند بوق سرایدار در را باز کرد..پرهام از باغ خارج شد..مقصدش نامعلوم بود فقط می خواست دور شود از همه چیز از همه کس..از فرشته ..از ان نگاه سبز وحشی..دیگر طاقت نداشت....
دستش ناخداگاه به طرف پخش رفت و ان را روشن کرد..صدای خواننده فضای ماشین را پر کرد.. پایش را روی گاز فشرد..

تو که رفتی نفســـم گرفته بی تو *
از نگاهم مهــربونی رفته بی تو
تــوی این شبـــهای دلگیر
چه جوری بـــی تو بمونم
چه جـــوری سـایه مرگُ
از تــو خـــاطرم بـــرونم

با حرص روی فرمان کوبید..کلافه دستی بین موهایش کشید وبه رو به رو زل زد..

* بــــی تـو تو خلوت دردم
تا تــــه گــــریه رسیـــدم
تو کـــــه از دلــم بـریدی
منــــــم از دنیـــا بـــریدم
دیگه مـرگ و زنده بودن
واســـــه من فرقی نداره
زندگـــــی با همه رنگش
واســــــه من تیره و تاره
.......
2 بار این اهنگ را گوش کرد..هر بار بی تاب تر از قبل می شد..ماشین را گوشه ای نگه داشت..فضای اطرافش سرسبز بود و فقط تا چشم کار می کرد درخت بود..
از ماشین پیاده شد..یک صخره کمی دورتر از انجا که ایستاده بود نظرش را جلب کرد..به ان طرف دوید..خودش را بالا کشید وروی صخره ایستاد..به اندازه ی کافی بلند بود..دلش پر بود..از همه چیز وهمه کس..چندتا نفس عمیق کشید و با صدای بلند داد زد..فریاد زد..
روی صخره زانو زد..دستانش را روی پاهایش گذاشت ..سرش خم شد..اشک تو چشماش جمع شده بود..اینجا دیگه هیچ کس نبود که جلویش مغرور باشد..خودش بود و خدای خودش..دیگه هیچ کس شاهد غروره بیش از حدش نبود..اینجا می توانست خودش را خالی کند..عقده های چند ساله ش داشت نابودش می کرد..حالا وقتش بود..
داد می زد واز خدا گلایه می کرد..از احساسش..از ادما..از حس بدبینی که گریبان گیرش شده بود..از اینکه نمی خواست از کسی متنفر باشد ولی بود..
فریاد می زد وبا خدا حرف می زد..اونجا دیگه ازاد بود..یه بنده ی ازاد..ازاد و رها از کینه.. از غرور.. از دروغ و انکار..این ازادی رو دوست داشت..ارومش می کرد..
پرهام داد زد :نه..من اینو نمی خواستم خدا..صدامو می شنوی؟..چرا من؟..چرا؟..دارم دیوونه میشم..

بیشتر داد زد : چکار کنم؟..دیگه طاقتشو ندارم..اینبار نه..دیگه نمی خوام اشتباه کنم..خدایا کمکم کن..تنهام نذار..
انگشتش را روی چشمانش گذاشت وفشرد..سرش را بلند کرد..دستش را روی قلبش گذاشت..
با لحن اروم ولی لرزان وگرفته ای گفت:خدایا..با دلم چکار کنم؟..چکارش کنم؟..
صدایش رفته رفته اروم تر می شد..
همان صدا در سرش پیچید..صدای اشنا :ببین خودت و دلت چی می خواین..دل ادما هیچ وقت دروغ نمیگن..بخواه و براش مبارزه کن...همون حرفی که خودت همیشه می زدی وبهش ایمان داشتی..با بدبینی بجنگ..بذار احساست پیروز باشه..قلبتو از کینه و نفرت پاک کن..نذار تاریکی وجودتو فرا بگیره..خدا با ماست..تو هیچ وقت تنها نیستی..
خدا با ماست..تو هیچ وقت تنها نیستی..تنها نیستی..
این صدا بارها در سرش پیچید..قلبش به لرزه افتاد..
زمان از دستش در رفته بود..نمی دانست چند ساعت است که انجا نشسته..از جایش بلند شد واز صخره پایین امد..احساس سبکی می کرد..ارامش پیدا کرده بود..ولی هنوز خیلی کارا داشت که باید انجام می داد..
به طرف ماشینش رفت..در را باز کرد..سرش را بلند کرد..

صدای فرشته در گوشش طنین انداز شد (پرهام :چه تصمیمی؟..
فرشته :اینو دیگه از خودت و..از این بپرس..هیچ وقت دروغ نمیگه..)

لبخند زد..زمزمه وار گفت:تصمیم..درسته..تصمیمم رو گرفتم..
به سینه ش اشاره کرد وگفت:بهم دروغ نگفت..امروز تونستم باورش کنم..فقط..
لبخندش پررنگتر شد وچیزی نگفت..در سرش برنامه ها داشت..
سوار ماشینش شد وحرکت کرد..
*******
2 ماه گذشت..برای دیگران مثل برق وباد..ولی برای من به اندازه ی 2 قرن گذشت..هر روزغروب می رفتم پشت پنجره ی اتاقم وبه غروب خورشید نگاه می کردم..روز ها رو یکی یکی می شمردم..نگاهم هنوز منتظر بود..
توی این مدت چند بار شیدا اومد اینجا ودلداریم داد..تلفنی با ویدا در تماس بودم 2 بار هم به دیدنم اومد..یک بار هم طاقت نیاوردم و رفتم دیدن خانم بزرگ ولی اونو ندیدم..پرهام اونجا نبود..
توی این مدت فقط 2 تا خبر خیلی خوشحالم کرد..یکیش مربوط به شروین می شد که فهمیده بودم به شیدا علاقه مند شده و قراره خواستگاری گذاشته بودن..اینطور که معلوم بود شیدا هم از شروین خوشش می اومد..خبر دوم هم اینکه اخر همین هفته یعنی درست 2 روز دیگه مراسم عروسی هومن و ویدا بود..عروسیشون خونه ی خانم بزرگ برگزار می شد..واقعا براشون خوشحال بودم.. و از ته دلم براشون ارزوی خوشبختی می کردم..
توی این مدت رفتار مریم با من عالی بود..فوق العاده زن مهربونی بود..یه وقتایی اونو با شراره مقایسه می کردم..تفاوتشون مثل زمین تا اسمون بود..اصلا احساس نمی کردم که اون نامادری منه..مثل مادرم دوستش داشتم..
مثل هر روز پشت پنجره ی اتاقم نشسته بودم و بیرونو نگاه می کردم..فقط 3 روز دیگه تا پایان عقد من و پرهام مونده بود..یعنی درست 3 روز دیگه مدت عقدمون تموم میشد وما دیگه به هم محرم نبودیم..
چند بار خواستم از ویدا شماره ش رو بگیرم ولی..دوست نداشتم تحمیل بشم..پرهام اگر منو می خواست توی این مدت یه اقدامی کرده بود ولی..
هه..مثل همیشه باید می گفتم چه خیال خامی..اون نیومد چون منو نخواست..غرورش بیشتر براش مهم بود..
صدای گوشیم منو به خودم اورد..پیام اومده بود..بازش کردم..
(تو نباشی و نمانی دل من میماند
دل من عهد شکن نیست خدا میداند)
زل زده بودم به گوشیم و پیامکی که برام اومده بود..با امروز دقیقا 1 هفته می شد که یکی از یه شماره ی ناشناس بهم پیام می داد..باهاش تماس هم گرفته بودم ولی جوابمو نداده بود..همیشه هم پیاماش در همین حد بود..
نمی دونستم کیه و قصدش چیه..
یه بار یه فکر خنده دار زد به سرم که شاید کاره پرهامه..ولی بعد از خنده روده بر شدم..یه لحظه هم نمی تونستم فکرشو بکنم که پرهام با اون همه غرورش بهم پیام عاشقانه بده..
اونم کی؟ پرهام!..
*******
امروز روز عروسی هومن و ویدا بود..دل تو دلم نبود..مطمئن بودم امشب می بینمش..دوست داشتم بهترین لباسمو بپوشم وبه زیبایی بدرخشم..
برای همین از قبل لباسمو اماده کرده بودم ولی دوست نداشتم برم ارایشگاه تا اونا هم یه کوه ارایش رو صورتم پیاده کنن....شیدا زحمتشو می کشید..یه ارایش ملیح وزیبا..
مریم جون عمه ی ویدا می شد برای همین با خانواده دعوت بودیم..بالاخره شب فرا رسید..



به خودم تو اینه نگاه کردم..واقعا عالی شده بودم..یه لباس مجلسی شیک به رنگ ابی ملایم که روی قسمت سینه و یقه ش سنگ دوزی شده بود..یه نیم کت به همون رنگ هم تنم کر
برچسب ها: دنیای رمان - رمان فرشته من fereshteh27 , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , کتابخانه رمان - 106-رمان فرشته ی من , رمان خانه , سرای رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمان فرشته من - سرای رمان , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 32-رمان فرشته من ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/29 تاریخ
کد :56808

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا