تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازگشت (فصل اول)



شما نمیتونین منو مجبور کنین ... -خوبم میتونم -نمیتونین -من مادرتم و میتونم -مامان جان من 25 ساله امه ... چرا انقدر اذیتم میکنی؟! من به اون مهمونیه مسخره نمیام -خیلی داری پررو میشی ؟! مسخره خودتی و ... -خوبه بابا پسر عموته وگرنه حتما میگفتی ... جدو آباده پدریت ؟! آره ؟! -ای ورپریده ... وایستا ببینم ؟! -وای نمیستم ... -زبونتو برای من در میاری ؟! -من نمیام -آخه میخوای تو این خونه وایستی چیکار ؟! -بهتر از اینه که اون فامیل های عتیقه شمارو ببینم ... این خونه هم کلی جای دیدنی داره ... مثل همین باغش -امکان نداره بذارم بمونی -بابااااااااااااااااااااا ... شما یه چیزی بگین -بیخود پای باباتو وسط نکش -بابا جونم ؟! -جونه بابا ؟! -من بمونم؟! -بمون گله بابا مامان-وااااااااااای از دسته تو کوروش ... صد دفعه گفتم انقدر اینو لوسش نکن ... بابا-یه دونه دختر دارم ... دلم میخواد لوسش کنم مامان-آخه هر کی ندونه میگه اجاق کور بودی ... خوبه دو تا پسر داری عینه دسته گل ، اما تو فقط این دختررو میبینی -حسود خانم ... دلش میخواد ... دختره خودشه مامان-کوروش اینجا خیلی بزرگ و قدیمیه ... این اگه تنها بمونه خوف برش میداره ها -خوف نه مامان جون ... توهم ... یکم به روز باش عزیزم ... مامان-من نمیذارم بابا-ترانه انقدر نق نزن ... میدونی که اول و آخرش نمیاد پس بیخیال شو ... بذار منم یه چرتی بزنم ... مامان-دلت خوشه دختر بزرگ کردی ؟! هه ... بیا ببین دخترهای خواهرت چه خانم هایی شدن اما مال تو !!! فقط دوست داره ساز مخالف باشه ... امشب اونجا تولده و این خانم میخواد اینجا بمونه -مامان جون ... بعده عمری منو آوردی مسافرت ... آقاجون خوشم نمیاد بیام تولد یه پیره مردی که معلوم نیست چند سالشه بابا-راست میگه دیگه ... من نمیفهمم این عمو جان چرا تولد میگیره ؟! بابا یکی نیست بگه تو 93 سالگی باید فکر اون دنیات باشی نه جشن تولدت مامان-وااااااااااااااااای از دست شماها ... من که با دوقلوها میرم ... تو میخوای پیش دخترت بمون بابا-نه ... منم میام اما به این بچه کاری ندارم -من که میدونم دوقلوهاتو برا چی میبیری!!!! واسه خاطره دخترهای فامیل که براشون زن بگیری ... بدبخت ها نمیدونن میخوان زن کیا بشن مامان-خیلی هم دلشون بخواد بابا-اما من اگه روزی ... پسری مثل اونا گیرم بیاد اصلا جنازه دخترمم رو دوششون نمیذارم مامان-من میرم پایین ... خواستین بیان ، نخواستینم به درک ... بمونین ور دل هم -بابا جونم پاشو برو دنبال زنت ... وگرنه باهات قهر میکنه ... اخلاقشو که میدونی بابا-مطمئنی دوست داری اینجا بمونی ؟! -آره ... در ضمن میدونی که بابا-بله میدونم که بیشتر به خاطره اینکه پسر خاله عزیزت اونجاست نمیای -دقیقا بابا-خیله خب ... من برم که الان این ترانه خانم میشه مرثیه خانم ... ما احتمالا شب دیر بیایم -خوش بگذره من سایه یزدانی هستم ... تنها دختر کوروش و ترانه یزدانی ... 25 ساله ... راستشو بخواین دانشگاه نرفتم ... اما تو خیلی چیزا از صد تا دانشگاه رفته واردترم ... از 17 سالگی با بابا که حسابدار هستش کار کردم ... یعنی حسابداری رو مسلطم ... زبان انگلیسی و فرانسه ام کامل هستش ... یه خیاط درجه یک هستم ... تازه بعضی وقت ها دمه عید که میشه ، شیرینی خونه گی میپزم و میفروشم ... شمع ساز ماهری هستم ... خلاصه سرتونو درد نیارم بیشتر به کارای هنری علاقه دارم تا درس و مشق ... به قولی به زور تا دیپلم رسیدم ... البته بهتون بگما ... بابا انقدر پول داره که هیچوقت احتیاج به کار کردن نداشتم اما خودم دلم میخواسته همیشه کار کنم ... یه چند وقتیم هست که زدم تو کاره سفره عقد !!!!!! آره ... با یکی از دوستای مامان میریم سفره عقد میندازیم انقدر دوست دارم اینکارو ... همش شادی ... دست دست ... تا بازم نزده به سرم بهتره برم یه گشتی تو باغ بزنم امسال بعده تقریبا 8 سال اومدیم شمال !!! چرا 8 سال ! آخه مامان به رطوبت حساسیت داره ... مفاصلش درد میگیره ... همیشه باید جاهای خشک باشه ... واسه همینه که ما خیلی وقت بود اینجا نیومده بودیم ... اینجا باغ پدریه باباست ... که به ما ارث رسیده ... بابا همیشه میگفت که این باغ جن زده است ... البته من که باور نمیکنم ... یعنی امکان نداره ... تو قرن 21 !!!!!!! جن !!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ اما باباست دیگه ... انقدر دمه گوشه دوقلوها خوند تا اونا از ترسشون پا تو این باغ نذارن ... این خونه ای هم که اینجا هست مال تقریبا 77 شایدم 88 سال پیشه ولی هنوزم مثل روز اولش سالمو مستحکمه ... آدم میمونه تو کار این قدیمی ها ... چی میساختن ... اونوقت خونه ما تو تهران بعده یه سال همه دیواراش ترک خورد ... بابا میگفت خونه نشست کرده!!!!!!!!! یعنی اینجا بعده 90 سال نشست نکرده !!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ چه عجیب !!!!!! من کلا اینجارو دوست دارم ... یادمه قدیما زیاد میومدیم اینجا ... دوقلوها از من دو سال بزرگترن ... در واقع اونا، عشق مامان هستن ... منم عشق بابا داشتم میگفتم ، دوقلوها کلی از اینجا میترسن ... الانم از وقتی رسیدن خدا خدا میکردن که برن خونه دایی جان ... دایی جان ، دایی مامانه ، عمو جان هم که تولدشونه ، عموی مامان بابا هستن ... که اگه خدا بخواد شاید طی همین روزا زحمت رو کم کنن به قول کیان که یکی از قل ها باشه ... عمو جان واسه صد سال بعدی برنامه ریزی کرده ... این صد سال اول دست گرمی بوده !!!! داداشام کیان و کیوان هستن ... دوتا پسر خیلی درس خون ... هر دوتا فوق لیسانس کامپیوترن از بهترین دانشگاه ایران و الانم با کمک پول مامان جونم یه شرکت زدن ... البته کیان امسال واسه دکتری شرکت کرد اما کیوان گفت که تا همینجا فعلا بسته اشه ... خیلی شبیه نیستیم ... من سفیدم اونا سبزه ... من موهای بلند و پر که نه صافه نه فرفریه دارم ، اونا کلا کچل اند ... من خنده زیاد قشنگی ندارم ، اونا با خنده اشون دل آدمو میبرن ... من خوش هیکلم ، اونا تپلی هستن ، البته به قول مامان یه پرده گوشت به تنشونه !!!!!!!! ... من چشم و ابرو مشکیم ، اونا کلا مثل مامان چشم آبی هستن ... خیلی متفاوتیم ... اما هر سه تامون اون خال معروف خاندان یزدانی روی گردنمون هست... خب خدارو شکر وگرنه فکر میکردم منو از تو جوب آب پیدا کردن ... آخه اصلا شبیه اونا نیستم ... چی میشد منم چشمام آبی بود ... یا مثل کیوان وقتی میخندیدم لپ هام چال میوفتاد !!!!!!!!؟؟؟ آاااااااااااااخ که من چقدر بد شانسم که فقط زشتی های خانواده به من رسیده ای خدااااااااااا ... حالا اینارو بیخیال دلیله اینکه نمیخواستم به تولد برم این بود که پسر خاله عزیزم که خیلی ازش متنفرم اونجا بود ... منو اون به مدت 4 ماه نامزد بودیم و تو اون مدت منو رسما دیوانه کرد ... یه آدم شکاک که از نظرش همه مردهای عالم فقط منو نگاه میکرن یا من فقط چشمم دنبال مردا هستش ... هنوزم همونطوریه ... خیلی دیونه است ... خاله که میگه غیره سایه هیچ دختری به دلش ننشسته ... ای بشکنه پاهای من که رفتم تو دل اون نشستم ... جا قحط بود!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ به نظرم این باغ جون میده واسه کسایی که شمال عروسی میگیرن بشه باغ عروسی !!!! خونه اش که انقدر بزرگه میشه کردش یه سالن بزرگ ، باغشم که خیلی باحاله ... البته باید برم توش بچرخم ببینم واقعا به درد میخوره یا نه ... آخه انقدراینجا نبودم ... منظره اش یادم رفته ولی خداییش اینجا خیلی باحاله ... منظره اش جون میده برای عکس عروسی ... مخصوصا تو این پاییز ... وااااااای چقدر قشنگه ... خیلی باحاله -تو چرا باخودت حرف میزنی !!! ؟؟؟ اینجا کجاش قشنگه ؟! -صدای کی بود؟! به قول مامان اینجا آدم دچار توهم میشه ااااااااااااااه ... توهم کجا بود ... ولی خوداییش خیلی قشنگه من عاشق پاییزم -ببینم تو صدای منو میشنوی ؟! -(این دیگه توهم نبود ... من صدای یکی رو شنیدم ... اما اینجا که کسی نیست ... احتمالا پشته درخت ها کسی هست ... میخواد اذیت کنه ... شایدم کیان و کیوانن ... ) کیان بیا بیرون ... من نترسیدم -باورم نمیشه ... صدامو میشنوی ؟! خدایه من ... خدایا شکرت ... -کیوان ( دیگه دارم کم کم به قول کیوان خودمو خیس میکنم ) بیا بیرون ... به قرآن به بابا میگم خدمتتون برسه ... این شوخیتون خیلی مسخره است ... کیوااااااااااااااان -ببین من اسمم ... اسمم چی بود ؟! ... اه ... چقدر من خنگم ... -کیوان ؟! کیان ؟! ( به قول بابا تو این شرایط باید دوتا پای دیگه قرض بگیری ... الفرار ) بسم ال... الرحمن الرحیم ... بسم ال... بسم ال... بسم ال ... مامان اون قرآن کوچیکتو کجا گذاشتی ؟! خدایا ... غلط کردم ... خدایا ... -هی ببینم ... تو میتونی صدای منو بشنوی ؟! -خدایا غلط کردم دیگه نمیگم جن و پری وجود نداره ... ببخشید ... همه چی وجود داره -اه ... این که خله !!؟؟؟ -کیوان و کیان اگه شماها باشین به خدا هیچوقت نمیبخشمتون ( میدونم که عینه دیوونه ها داد میزدم آخه صدا خیلی بهم نزدیک بود ... خودمم میدونستم امکان نداره کیوان یا کیان باشن چون اون دوتا با بابا و مامان رفته بودن تولد ... الانم تو خونه هستم اما من کسی رو تو این اتاق به این کوچولویی نمیبینم ... تازه من الان قرآن بغلم گرفتم اگه جن و پری بودن نباید بهم آسیب برسونن ... ) میدونم توهم زدم ... حتما همینطوری ... آره ( اما گریه امانم نمیداد که به چیزی دیگه فکر کنم ... ) -ببینم اگه صدامو میشنوی ؟ میتونی کمکم کنی ؟! اسمت چیه ؟! -خدایاااااااااااااا ... دارم دیوونه میشم ... هر کی که هستی ... تورو خدا برو ... اذیتم نکن ... بروووووو -اما من باید باهات حرف بزنم ... -نمیخوام بشنوم ... این صداها قطع شه ... این صداها قطع بشه ... نمیخوام بشنوم ... نمیخوام بشنوم ... نمیخوام بشنوم ... نمیخوام بشنوم -خیلی خوشحالم که میشنوی ... ببین از من نترس ... من کاریت ندارم ... -نمیخوام بشنوم نمیخوام بشنم ... نمیخوام بشنوم -انقدر نگو نمیخوام بشنوم ... نمیخوام بشنوم ... تو داری صدای منو میشنوی ... -(بهتره به خودم مسلط باشم ... اگه اونا منو دست انداخته باشن الان کلی بهم خندیدن ... ) -گریه نکن ... ببین من کاریت ندارم ... باشه من میرم ... میرم اما... بر میگردم ... این دفعه باید به حرفام گوش بدی ... اه ... گریه نکن دیگه ... من از گریه دختر بچه ها متنفرم
مامان-چته دختر !!!؟؟؟ ولم کن ... خفه ام کردی ... چرا آویزون من شدی تو ؟! -مامانی ... مامان-جان مامانی ... اه ... سایه داری خفه ام میکنی -بخشید ... امروز که نبودین خیلی دلم براتون تنگ شده بود مامان-خوب شد یه بار دلت برای من تنگ شد نه بابات ... -راستی بابا کو ؟! -امشب خونه عمو جان میمونه ... دوره مردونه است ... داداشاتم اونجان ... راستی سایه ... یه دختره خوب را کیوانم پیدا کردم که بیا و ببین باشه ... میشه امشب پیشت بخوابم ؟! -نه ... تو شب ها خیلی بد میخوابی ... منم بیخواب میکنی ... نمیشه ... -مامان خواهش میکنم -گفتم نه ... یادت رفته دفعه آخری زدی کمرمو داغون کردی !!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ الانم پاشو میخوام برم حموم ... پاشو ... بدو ... ببینم تو امشب چته ؟! -هان ؟! چیزی نیست ... خوبم ... -پس پاشو برو بخواب ... برو ... شامتو خوردی ؟! -آره .. نمیشه ؟! -نه نمیشه ... پاشو برو ... **************** سایه ؟! سایه ؟! -بسم ال.. بسم ال.. خسته نشدی انقدر سوره خوندی ؟! تو باید به من کمک کنی ... من به کمکت احتیاج دارم ... ببین من باید چیکار کنم که باور کنی اذیتت نمیکنم ؟! تو نه خیالاتی شدی نه جن زده ... -(با تمامه وجودم سعی کردم که تمرکز کنم تا بتونم درست فکر کنم و چرت و پرت نگم ... از اول شب میدونستم که میاد سراغم ) تو کی هستی ؟! -نمیدونم -جنی ؟! -نه ... -از من چی میخوای ؟! -نمیدونم ... فقط میدونم باید کمکم کنی ... اسمت سایه است ؟! آره ؟! -آره -اما من نمیدونم اسمم چیه !!! یعنی ... واقعا چیزی نمیدونم -خدایا من رسما دیوونه شدم ... دارم با خودم حرف میزنم -... میدونم که داشتم میومدم شمال ... تو ماشین بودم ... اما تنها نبودم ... تصادف شد ... بعدش به خودم اومدم دیدم اینجام ... نمیدونم چرا نمیتونم از اینجا ، به جای دیگه برم !!!؟؟؟ انگار درهای باغ روم بسته شده ... خارج از این باغ نمیتونم قدم بذارم -خدایا من خل شدم -اه .. میشه انقدر راه نری؟! تو باید به من کمکم کنی !!! -من باید به خودم کمک کنم که دارم با درو دیوار حرف میزنم ، مامان گفت اینجا تنها نمونما ... آخرش دیوونه شدم ... -من ... در ... و ... دیوار ... نیستم -چیکار کردی ؟! ( گلدونه تزئینیه گوشه اتاقم با شدت به دیوار خورد و شکست ) -من به کمکت احتیاج دارم مامان-چی شد سایه ؟! صدایه چی بود؟! -بهتره چیزی بهش نگی وگرنه فکر میکنه خل شدی ... یا دچار توهم شدی -(نمیدونستم چی بگم ؟! بگم مامان جونم ، من دارم با یکی که نمیبینمش حرف میزنم ...!!! شاید جن باشه شاید روح ... اونوقت میگه دختر گل من ، رسما خل شد ... ) دستم خورد به این گلدون ... شکست -خودت چیزیت نشد؟! -نه ... من خوبم -پس زود اینجارو تمیز کن ... مواظب باش دستتو نبری ... خواهش میکنم چیزی بهش نگو ... من به کمکت احتیاج دارم ... خواهش میکنم از ترسم پاهامو تو بغلم گرفته بودم ... انگار اینجوری اون نمیتونه منو اذیت کنه ... هه -ببین دختر کوچولو من نمیخواستم بترسونمت اما نمیخواستی باور کنی که داری صدای منو میشنوی ... تقصیره خودت ام بود ... حالا دیگه لطفا به من توجه کن ... با توام ؟! سرمو تکون دادم ... اشکام سرازیر شد ... مطمئنم دارم قاطی میکنم -واااااااای من از گریه کردن دختر بچه ها متنفرم ... -من بچه نیستم ، اما نه !!! هستم ... من دارم دیوونه میشم ... خدایا ... چیکار کنم ؟! به هر کی هم بگم میگه قاطی کردم -ببین داری اذیتم میکنی ... الان مدتیه توی این باغ هستم ... هیچکسی اینجا نیومده ... تا اینکه شماها اومدین، خیلی خواستم با اون دوتا پسر حرف بزنم ، اما نشد ... با مامانتم همینطور ... تا اینکه تو امروز اومدی تو باغ ... داشتی با خودت حرف میزدی ...به هیچ وجه فکر نمیکردم که تو بتونی صدامو بشنی که اتفاقا شنیدی ... پس خواهش میکنم کمکم کن ... -خیله خب ... باشه ... ببین فقط یکم ساکت باش ... بذار فکر کنم خب اگه من دارم با یه آدم نامرئی حرف میزنم که البته نمیدونم واقعیت داره یا نه اما خب چیکار میتونم... -اه ... بس کن دیگه ... میشه تو دل خودت حرف بزنی ... نه بلندبلند ببین اول از همه باید بفهمم کی هستم ... من نمیدونم اسمم چیه !!! یعنی میدونستم اما نمیدونم چرا یادم رفته ... -من باید چیکار کنم ؟! من کسی رو که نمیبینم ... چجوری باید بفهمم کیه؟! -نمیدونم ... خودمم نمیدونم ... من فقط صحنه تصادف رو تو ذهنم دارم و یه سری چیزهای دیگه ... که نمیتونم بینشون ارتباط بدم ... -بیا !!! ببین گیره چه صدای خنگی افتادیم ... حالا من چه جوری باید بهت کمک کنم ؟! قضیه خیلی جالبه ... بذار ببینم ... تو اینجا تصادف کردی ؟! -نمیدونم -اگه اینجا باشه باید محلی ها از تصادف خبر داشته باشن ، هر چند انقدر تو شمال تصادف میشه که مردم نمیتون همه رو یادشون باشه ... اسمت چیه؟! -نمیدونم -اه ... تو پس چی میدونی ؟! فقط از صبح میگی کمکم کن ... کمکم کن ... -ازت خواهش میکنم ... ببین من خیلی سرگردونم ... خیلی ... نمیدونم اگه مرده ام پس چرا تو این دنیا گیر کردم ... ؟! اگه نمرده ام !!! پس چرا بازم نمیتونم بیام بینه آدمای عادی !!! -اینم از بد شانسیه منه که یه روح تعطیل به پستم خورده ... میخوای من یه اسمی روت بذارم ؟! -آره ... این بهتر از اینه که بدون اسم باشم ... -خب بذار ببینم ... شبح چطوره ؟! نه ... خوب نیست ... -میشه بهم بگی سایه ؟! -چی ؟! سایه ؟! اونکه اسم منه ... -به خاطره همین میگم بهم بگو سایه ... -چه باحال انگار دارم یه عنصر جدید کشف میکنم که اسم خودمو روش بذارم باشه بهت میگم سایه ... -این از اسم ... حالا کمکم میکنی ؟! -ببین من دارم الان همینکارو میکنم ... پس ساکت باش -باشه -خواهش میکنم ازت ساکت باش چون میخوام فکر کنم ********************* -بابا جونم میشه امروز برم بیرون ؟! یکم این اطراف بچرخم ؟! بابا-چه با ادب شدی ؟!!! تا حالا کی اجازه گرفته بودی که این دفعه دومش باشه؟! کیان-نخند مسواک گرون شد ... کیوان-وای سایه نخند تورو خدا ... دلم ریش شد -به شما چه !!! آدم خنده زشتی داشته باشه اما مثل شما بیچاره ها دوقلو نباشه ... کچل هم نباشه کیوان-خدا مارو دوست داشت که تو یه قل شدی -واقعا وگرنه اگه اون دستشوییش میگرفت من اگه نداشتم هم دستشویم میگرفت ... آخی آخی چقدر بیچاره این شما دوتا ... ممنون بابا که اجازه دادی ... کیوان-کجا میخوای تنها بری ؟! منم میام باهات مامان-نمیخواد شما باید با من بیای بریم خونه دایی جان -آره ... دلم برات میسوزه که مامانت میخواد به زور زنت بده ... نازی کوچولو ... گل پیازی کوچولو کیوان-سایه میام لهت میکنما -من میرم حاضر میشم ... *********************** -واقعا میخوی بری بیرون ؟! -واااااااااای ... ترسیدم ... -ببخشید اما میخوای بری بیرون ؟! -پس چیکار کنم ؟! مگه نگفتی بفهمم کی هستی ؟! منم میخوام برم پرس و جو کنم بینم اینجا تصادف کردی یا جایی دیگه -اگه کسی نمیدونست چی ؟! -اون دیگه قابل حل نیست و باید خودت تلاش کنی تا بفهمی کی هستی ... در ضمن دیگه منو نترسون ... *********************** -پدر جان شما مطمئنین ؟! -بله ... بله ... سه ماه پیش ... شایدم 4 ماه پیش بود که اینجا یه تصادف وحشتناک صورت گرفت ... همینجا ... نزدیک باغ یزدانی ها -جدی ؟! میشه بپرسم چه اتفاقی افتاد ؟! -والا من دقیق نمیدونم که چی شد ... اما میدونم که دکتر فقط خودش تو ماشین بوده ... سرعتش انقدر زیاد بوده که از جاده منحرف شده خورده به دیوار باغ ... -مرده؟! - ... میگن که رفته تو کما !!! مرد بیچاره ... -شما نمیدونین اسمش چی بوده ؟! -اسمش ؟! من بهش میگفتم دکتر ... -دکتر بود ؟! -آره دامپزشک اینجا بود -پس اسمشو نمیدونین؟! -نه ببینم برای چی میخوای بدونی اسمش چی بوده ؟! -همینجوری ... آخه از مامانم جریان تصادفشو شنیده بودم ... میخواستم اطلاعات بیشتری داشته باشم ******************** -سلام ... کسی خونه نیست ؟! -با کی کار دارین ؟! -سلام آقا ... میبخشید که مزاحم میشم ... میتونم چند تا سوال ازتون بپرسم ؟! -نه خانم جان ... الان کلی کار دارم ... -فقط میخواستم بدونم اون آقای دکتری که چند ماه پیش اینجا تصادف کرد کی بود رو میشناسین؟! اسمشو میخوام بدونم -برای چی ؟! -آخه اون وقتی از جاده منحرف شده بوده بعده چند تا ملق ، ماشینش به دره باغ ما خورده بوده ... البته دره پشتیه باغ ما ... واسه همین میخواستم ببینم کی بوده تا پیگیره خسارت بشم -خانم جان ... اون بنده خدا که الان نه زنده است نه مرده ... داره ندارشو زن بی صفتش بالا کشیدو رفت ... بیچاره پدرش ... پیرمرد از اولم مخالف ازدواج اون دوتا بود اما گوش شنوا پیدا نشد که نشد ... آخرشم که اون زنه معلوم نیست با اون بنده خدا چیکار کرد که باعث اون اتفاق شد ... شماهم اگه میخوای خسارت بگیری باید بری سراغ پدرش ... -من که آدرسی ازش ندارم -ببین ... آخره این جاده یه دوراهیه ... دست چپ میره به یه عمارت خیلی بزرگ ... الان اون پیره مرد اونجاست -اسمشونو میشه بدونم؟! -اسم اون پیرمرد بیچاره جهانبخش عظیمی هستش ... -اسم خود دکتر چی ؟! -فکر کنم فرزاد عظیمی باشه ... البته درست یادم نمیاد ... -خیلی ممنون از لطفتونهمه رفتن بیرون -وااااااااای ... ترسیدم ... ؟! هر دفعه من و باید سکته بدی ...!؟ -مامانت اینا رفتن بیرون ... -میدونم بیرون که بودم بهم زنگ زدن ... -کجا بودی تا حالا ؟!!! -بیرون -خب ؟! -ببین احتمال خیلی زیاد اسمت فرزاد عظیمی هستش که ظاهرا دامپزشک بودی و با مخالفت بابات زن گرفته بودی ... اونشب خودت از جاده منحرف شدی و خوردی به دره باغ و الان تو کما هستی ... این تمامه چیزیه که من فهمیدم ... فهمیدی ؟! -... -خب خدارو شکر لال شدی ؟! سایه ؟! ای بابا سایه چیه !!! فرزاد ؟! فرزاد ؟! نه مثل اینکه چیزاییکه میخواست رو فهمید ... خب پس از دستش راحت شدم پیره مرده گفت برم سمته چپ ... پس چرا من هرچی میرم سمته چپ این راه تموم نمیشه ... ای بابا خسته شدم ... تازه گشنه ام هستم ... هواهم که ابریه ... خوبه به مامان گفتم دارم میرم بیرون بگردم وگرنه کلی نگران میشد ... جاده اش هم که ماشین خور نیست ... ای بخشکی این شانس ... آهااااااااااااان ... بلاخره دیدمش ... اوه اوه ... چه عمارت خفنی... شبیه خونه خود ماست اما باحال تره ... از اینجا که خیلی بزرگه یه عمارت خیلی بزرگ که مثل این فیلم ها یه دروازه خیلی بزرگ به عنوان دره ورودیش بود ... دروازه ای فلزی بالاش یه کلمه ای نوشته شده بود ... جلوتر که رفتم تونستم بخونمش بهشت رویاها هه ... چه باحال ... آدم تو شمال که عینه بهشته زندگی کنه اونوقت اسم خونه اش رو هم بذاره بهشت رویاها حالا چرا این بهشت رویاها درش بازه ؟! بهتر ... میتونم برم داخل با فاصله کمی از در ورودی درخچه های کوتاهی با فاصله های مرتب ، تو دو طرف یه مسیر سنگ فرش شده قرار داشتن که کم کم ارتفاعشو ن بلند تر میشد ... خیلی ترکیب رنگ های قشنگی داشتن ... میشه گفت مسافت زیادی رو طی کردم تا به یه دره دیگه رسیدم ... البته این در یه حصار چوبی خیلی خوشگل بود که تا گردن من میرسید این عمارت از اینجا دیدن داره... دره چوبیه خیلی بزرگی جلو چشمام بود ... دورتادور عمارت رو پیچک کاشته بودن که روی دیوارها بالا رفته بودن ...فکر کنم دو طبقه یا شایدم دوبلکس بود ... یه چیزه خیلی جالبتر اینکه دیوارهای خونه سنگ بود اما از اون سنگ قدیمیا که تو این فیلم ترسناکا نشون میده ... از اون سنگ هایی که قلعه ها داشتن ... وای چه شیک ... زنگ هم داره ... -با کی کار دارین ؟! -من که زنگ نزدم !!!!!!!! ... سلام خانم ... اینجا منزل آقای عظیمی هستش ؟! -بله ... شما ؟! -من سایه یزدانی هستم ... -یزدانیه کیه؟! -همونیکه ماشین پسره آ قای عظیمی خورد به دره باغشون ... من دختر صاحب باغ هستم -خب حالا اومدی اینجا چیکار ؟! -خیلی ببخشید میخام با آقای عظیمی حرف بزنم -چیکارش داری ؟! -ای بابا !!!!!!! مادر جان ... من میخوام برم ازشون شکایت کنم بابت خسارت دره باغمون ... حالا اومدم ببینم خود آقای عظیمی حاضره بدونه شکایت پول منو بده یا برم با مامور بیام؟! چه زیگیلی هستی !!!!!! اه -بذار برم ازش بپرسم بعد میام بهت میگم ... همونجا وایستا -باشه ... فقط زود بیاین... آخه هوا یکم سرد شده ای خدا بگم چیکات کنه ... کجا رفتی ؟! یخ زدم ... هر چقدرم که این زنگ رو میزنم کسی باز نمیکنه ... داره بارون میاد ... -آقا بزرگ میگه بیا تو تا باهات حرف بزنه -خسته نباشی ... جادوگره بدجنس ... مادرجان میشه بیای درو باز کنی ؟! -آره ... آره ... بذار برم چترمو بیارم ...آخه در باز کنمون خرابه -ای بمیری که منو دوساعت زیره بارون نگه داشتی حالا میخوای چتر برداری -همینجا بشین تا من برم به آقا بزرگ بگم بیاد چه خونه بزرگیه ... اما تو همین قدم اول میشه غم رو توی این خونه حس کرد ... به قول مامان ... غم از سر روی خونه میباره آخی ... آخی ... طفلی خونه به این قشنگی وای چه پسر بچه نازی ... چه قدر تو عکس خوردنیه ... تپل ... ای جانم ... خدا بده شانس عکس منم قاب کنن دومتر در دومتر بزنن وسط دیوار ... والا ... شانس که زورکی نیست !!! آاااااااااه ... -شما با کی حرف میزنین ؟! -وای ... ترسیدم ... سلام ... من -بله سایه یزدانی هستین ... مثل اینکه خیلی دنبال خسارتتونین که این همه وقت زیره بارون منتظر وایستاده بودین -شما از کجا میدونین ؟! -من داشتم از تو اتاقم میدیدمتون -هه ... امروز باید تکلیف دره باغ ما معلوم بشه ... من اینجام که تکلیف رو معلوم کنم -بهتره بگی پدرت بیاد -نیازی نیست چون این باغ مال منه ... اگه خواستین میتونم کپی سند رو به شما نشون بدم ... -خیلی بی ادبی -نه به بی ادبیه شما ... -چطور جرات ... -جرات میکنم چون شما بهم این جرات رو دادین ... چه طور به خودتون اجازه دادین من رو دمه دره خونتون زیره بارون نگه دارین ؟! اگه نمیخواستین منو ببینین همون موقع میگفتین نه اینکه دوساعت منو منتظ
برچسب ها: دنیای رمان - رمان راه حل(ادامه بازگشت) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , بیا و رمان بخون , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان بازگشت خون آشام | محمدرضا عباس زاده کاربر انجمن - نودهشتیا , رمان ابریشم و عشق(کامل شده) - ر..مثل رمان , رمان خوانها , *شهـــــر رمـــــــــان* ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/29 تاریخ
کد :56807

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا