تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازگشت (فصل دوم)



-اینم از دره اتاق که قفلش کردم ... اگه شماهم نمیگفتین من قفل میکردم فرزاد خان عظیمی ...
خب حالا کلید برق کجاست ؟!
دیوار جونم ... دیوار کلیدتو به من نشون میدی؟!
کلید من کجایی؟! کلید چه بی وفایی ... آهان ... یافتم ... یافتم ...
یکی بیاد این فک منو جمع کنه ...
اینجا دیگه کجاست ؟! این اتاق اندازه کل اتاق خواب من و دوقلوها و اتاق خواب باباایناست ... خب اگه این اتاق رو به من دادن ... این دوتا اتاق های دو طرف که ته راهرو ها هستن هم حتما ماله فرزاد و شهاب هستش ... پس اتاق فرشاد کجاست ...
چه تخت شیکی برای اینجا گرفتن ... این تخت جدیده ... یعنی به خاطره من این اتاق رو انقدر شیک درست کردن ... تمامه وسایل این اتاق جدیده ...
صدای تلفن از کجا میاد !!!؟؟؟
تلفن زنگ میزنه ، تو گوشم آهنگ میزنه ...
میگم ... بله ؟!
-فردا صبح خیاط خانوادگیمون میاد تا سایز لباس هات رو بگیره
-ببخشید؟! خیاط خانوادگیتون ؟!
-خانوادگیتون نه !!! خانوادگیمون دختر عمو ... ببین اون حدود ساعت 11 اینجاست ... از تهران میاد و زودهم باید برگرده پس منتظرش نذار ... دیدم فقط یه چمدون لباس آوردی گفتم چند دست لباس دیگه هم احتیاج داری ... اینجا یه سری قوانین خاص داره که باید رعایت بکنیشون ... اولیش هم لباسات هستش ...
الان بهتره یکم استراحت کنی ... امروز خیلی خسته شدی
راستی من به برادرت زنگ زدم و گفتم که سالم رسیدی اینجا ... خیالت راحت باشه که نگران نمیشن ... ما حدود ساعت 9 شام میخوریم ... پس تا اون موقع استراحت کن
-باشه
-داخلیه تمامه اتاق های این خونه رو برات روی همین میزه تلفن گذاشتم ... اگه کار داشتی زنگ بزن
-باشه
*****************
-بیشعور بدونه خداحافظی قطع کرد ... این خونه مگه چقدر اتاق داره که همه اتاق ها داخلیه جداگانه دارن ...
خدایا ... 14 تا داخلی !!!! چه خبره ؟!
آهان ترسیدم ... فقط 5 تاش برای اتاق خواب هاست مابقی برای آشپرخونه ... انباری و جاهای دیگه هستن
خب بذار یه نگاه دیگه به اتاق بندازم ...
روبروی تخت یه سیستم صوتی و تصویری گذاشتن ... گوشه سمت چپ اتاق یه میز آرایش بزرگ برام گذاشتن ... تلفن هم کنار تخت روی یه میز کوچیک قرار داره ، روبروی پنجره قدیه اتاق ... دوتا مبل راحتیه خیلی شیک هستش ... سمت راست اتاق یه شومینه خیلی بزرگ که جلوش یه نیم ست زرشکی رنگ خیلی گنده گذاشتن که فکر کنم تکون دادنش کاره حضرت فیل باشه ... اتاق خیلی باحاله اما یه مشکلی هست ... رنگ وسیله ها ...
تیر و تخته ها که همه رنگ چوب قهوه ایه سوخته هستن ... پرده ها قهوه ایه روشن ... روتختی زرشکی ... رو مبلی ها هم همه زرشکی هستن
تنها رنگ روشن این اتاق فرش سفید وسط اتاق هستش که روش یه میز گرد پایه بلند گذاشتن که البته با یه گلدون خیلی بلندتر تزئین شده و کاغذ دیواری ها ... هرچند ... نه خیر کاغذ دیواری ها هم توش خط های ریزه زرشکی دارن اما به صورت پراکنده ...
این رنگ آدم رو مریض میکنه ... اگه قرار باشه تا یکسال اینارو تحمل کنم حتما دق میکنم ...
آاااااااااااااخ جووووووووون داره بارون میاد ...
بهتره پنجره رو باز کنم تا یکم هوای اتاق عوض بشه ...
چه باحال یه بالکن خیلی کوچولو هم داره ... واو ... منظره روبرو معرکه است ... خوش به حالشون که اینجارو دارن ... من عاشق سرسبزیه شمال هستم ...
بهتره همینجا بشینم یکم آسمون رو نگاه کنم شاید این اتفاق ها یادم بره ...
******************
-آخ سرم ... چقدر درد میکنه ... مامان یکی این گوشیه لعنتی رو جواب بده ...
مامااااااااااااااان ؟!
ما ... م ...
من کجام ؟! اینجا ...
آخ ... مامانی کجایی ؟! دلم برات یه ریزه شده ...
اه ...
بله ؟!
-من زرین ام... خانم جان نمیای پایین !؟ یه ربع دیگه وقته شام هستش ...
-باشه ... میام ... ممنون
بذار ببینم ... کفشام کجاست ؟!
راستی کفشام کجاست؟! من رو تخت چیکار میکنم ... کی منو گذاشته روی تخت ؟!
دره اتاق !!! دره اتاق که بسته است ... کلید؟!
کلید هم که توی کیفم هستش همون جای مخفی که فقط خودم میتونم پیداش کنم ...
این پنجره لعنتی بسته است ، اما من مطمئنم خودم بازش کرده بودم ...
لعنتی ها ... حتما یکی اومده تو اتاقم ... آره ... حتما یکی از اون دوتا اومده توی اتاق من ...
اما چه جوری ؟! در که قفله ...
شهاب-سایه ؟!
سایه ؟!
-بله ؟!
شهاب-بیداری؟! بیا مامانت پشته خط هستش میخواد باهات صحبت کنه
-مامااااااااااانم ؟!
شهاب-چه خبرته ؟! هول نشو ...
-این در چرا باز نمیشه
شهاب-باز میشه ... کلید رو درست بچرخون باز میشه
***************
شهاب-فرزاد نبودی ببینی چه جوری هل شده بود که در باز نمیشه ... مامانمین اینا در باز نمیشه
فرزاد-همه زن ها همینطوری هستن ... ترسو ... مخصوصا اگه تو اتاق گیر کنن
-من نترسیدم ... در ضمن اگرم ترسیده باشم کاملا طبیعی بوده چون ، توی خونه ای که خیلی ترسناک گیر افتادم
پری-بابا ... سایه میگه اینجا ترسناک ... هست ؟!
فرزاد-نه باباجان ... نیستش ...
-اتفاقا هستش ... میشه یه درخواستی داشته باشم ؟!
شهاب-اوهوم
-میخوام قفل در اتاق خوابم رو عوض کنم
شهاب-چرا اونوقت؟!
-به خاطره اینکه امروز بعد از ظهر یکی اومده بود توی اتاق من
فرزاد-نخند شهاب جان ... خانم حتما دارن راست میگن ... کسی که بلند بلند برای خودش حرف میزنه حتما داره راست میگه
-من کی بلند بلند حرف زدم؟!
فزاد- تیر و تخته ها که همه رنگ چوب قهوه ایه سوخته هستن ... پرده ها قهوه ایه روشن ... روتختی زرشکی ... رو مبلی ها هم همه زرشکی هستن
-شما گوش وایستاده بودین دمه اتاق من ؟!
فرزاد-نه ... اتاق شما چسبیده به اتاق من هستش ... احتیاجی نبود گوش وایستم وقتی اونقدر بلند فکر میکردین !!!!
د ... نخند شهاب ، بنده خدا معذب میشه
-( ای بمیرین همتون با هم ... اون فرشاد چرا عینه خری که به نعل بندش نگاه میکنه به من ذل زده ؟!) آقا فرشاد مشکلی دارین ؟!
(ای بابا !! طرف از رو نمیره ... همینطوری ذل زده )
از لحظه ای که منو دیدن به من ذل زدن !!!
شهاب-اون همینجوریه
-(شما همتون مشکل دارین ... نگاه کن اینا انگار سه قلو هستن ... تازه اون دختره هم کپی شده ایناست ... اها چقدر قیافه هاشون خسته کننده است ، صورت کشیده و چهار گوش... بینیه بزرگ استخونی، چشم های درشت و خوش حالت ، موهای همه مشکی و خوش حالت و البته فقط موهای فرشاده که بلنده و پریناز ... لب های درشت و تیره ، پوست سفید ، گردن کشیده و کلفت ... قد و هیکل هاهم که همه گی بلند و هیکلی هستن ...
بذار ببینم ... موهای من چقدر شبیه اونها هستش... رنگ پوستم ... حالت ابروهام ... رنگ موهام ... حتی ...
باورم نمیشه ...
نه !!!!
فرشاد و فرزاد هر دوتا مثل من چپ دست هستن ...
خدا جونم ، پریناز هم چپ دسته )



فرزاد-چیزه خنده داری دیدی؟! چرا تو صورت من نگاه میکنی و میخندی ؟!
-نه ... چیزی نیست ... خب میرم از زرین خانم تشکر کنم ... من که سیر شدم
شهاب-ما هیچوقت این کارو نمیکنیم
-کدوم کار؟!
شهاب-تشکر از زرین!!! اون داره وظیفه اش رو انجام میده و در مقابل حقوق ، پولش رو میگیره
-شاید شما این کار رو نکنین اما من جور دیگه ای تربیت شدم ...
فرزاد-هر خونه ای قانون خودش رو داره
-و هر کس هم اینجوری که دوست داره قانون رو اجرا میکنه !!!
شهاب-فرشاد نه!!!!!!
-آاااااااااخ
شهاب-فرشاد ؟! دستشو ول کن ...
-فرشاد خان دستمو ول کنین ... دردم گرفت ، مچ دستم درد گرفت ... آااااااای
به خدا درد گرفت ... شهاب خان ، تورور خدا ...
فرزاد-فرشاد ! ولش کن ...
-فرشاد خ ...
-تو هیج جا نمیری ... همین الان میری تو اتاقت ... فهمیدی چی میگم ؟!
-چی؟! ( درد دستمو دیگه یادم رفته بود ... اون داشت با من حرف میزد ... فرشادی که اینا میگفتن حرف نمیزنه داشت با من حرف میزد )
من هیج جا نمیرم ...
-چرا تو میری ... همین الان میری تو اتاقت ...
شهاب-فرشاد ولش کن ...
فرزاد-الانه که دستشو بشکونی ...
شهاب من زورم بهش نمیرسه ...
-همین الان برو تو اتاقت
-من نمیخوام برم تو اتاقم
چرا اون میگه من باید برم تو اتاقم
فرزاد-کی میگه ؟!
نه !!! امکان نداره ... نه !!! سایه به من نگاه کن ... با توام ... تو چشمای من نگاه کن
-چی؟!
شهاب-... تو چشمای اون نگاه کن ... خواهش میکنم سایه ... به فرشاد نگاه نکن
-آاااااااااااای ...
-حق نداری تو چشمای فرزاد نگاه کنی ... تو باید ...
فرزاد-میگم به من نگاه کن
فرشاد خواهش میکنم ولش کن ، اون امانت دسته ما هستش ... اون هیچ کاری نمیتونه برات بکنه ، هیچ کسی هیچ کاری نمتونه برات بکنه ...
-تو یه مزاحم تو این خونه ای ... همین حالا گورتو از اینجا گم کن
-آاااااااای ... دستم ... آااااااخ
فرزاد-شهاب بدو برو اون کیف منو از تو اتاقم بیار ... منم اینو میبرم به اتاقش
میتونی راه بری سایه؟!
-آره (اون دسته منو ول کرد و عینه کسی که دنبالش کردن فرار کرد )
فرزاد-تو دیگه هیچوقت نباید تو چشمای فرشاد نگاه کنی ... فهمیدی؟! هیچوقت
****************
-خوابید؟!
-آره
شهاب باید چیکار کنیم؟!
-نمیدونم ، خودمم گیج شدم ، فکر نمیکردم دوباره به اون حالش برگرده
یعنی حتی یک درصد هم احتمال نمیدادم ...
-از اون شب تصادف من بهت اخطار دادم که همه چی دوباره شروع شده
-حالا که بابا رفته ما باید چکار کنیم ؟! اون میگفت که !!!
-همش تقصیره شما بود ، من گفتم باید آسایشگاه بستری بشه
-من نگران این دختره ام ...
-بابا !!! بابا !!!؟؟؟
-جانم پریناز بابا!!!؟؟؟ الان میام
من میرم ببینم این بچه چش شده که از خواب پریده ... بهتره قفل دره اتاق هر دوشونو عوض کنی

-بابا
-اومدم بابا جان

-اینا در مورد چی حرف میزدن؟!
چی دوباره شروع شده
چرا فرشاد با من اینکارو کرد!!!؟؟؟ چطوری شد که اون میتونست با من حرف بزنه اما بقیه !!!؟؟؟
نکنه اون همون صدای فرزاد بوده باشه!!!؟؟؟
اگه اون فرشاده ... و همون صدای فرزاد باشه چرا منو اذیت کرد!! اون به نظر انقدرهاهم نامهربون نمیرسید ،
شاید اون صدا از اول هم فرشاد بوده باشه ...
سرم چقدر درد میکنه ...
سرم درد میکنه !!!؟؟؟ باورم نمیشه !!!؟؟؟
این اولین باره که من سر درد گرفتم !!!! از وقتیکه یادم میاد من هیچوقت سر درد نگرفته بودم !!! حتی تو بدترین شرایط زندگیم ...
کیان میگفت ، تو توی کله ات چیزی تحت عنوان مغز نداری که بخواد بهش فشار بیاد ، پس سر درد هم برات معنی نداره !!!
اما مامان چند دفعه به بابا گفته بود که این دخترت هم مثل اونا عجیب غریبه
همیشه برام جای سوال بود مثل کی ؟! بعد با خودم میگفتم شاید منظور مامان خانواده پدریم باشه ... شاید خانواده مادریه بابارو میگفت !!!
هیچوقت نفهمیدم بلاخره منظورشون به کی بوده !!!!!!!
اما، سر دردم دقیقا از لحظه ای که تو چشمای فرشاد نگاه کردم شروع شد !!!
حالا میفهمم وقتی مامان میگفت از سردرد به حالت تهوع میوفته یعنی چی !!!
هنوز ساعت 12 نشده که بخوان سگ هارو باز کنن... شهاب گفت راس 12 بازشون میکنن، پس چرا انقدر صدای پارسشون نزدیکه
آخ سرم خیلی درد میکنه ، بهتره برم از فرزاد یه قرصی بگیرم تا از پا نیوفتادم
***************
-فرزاد خان ؟!
آقا فرزاد؟!
نه خیر مثل اینکه تو اتاقش نیست
خب میرم از زرین خانم میگیرم ...
شهاب-کجا رفت ؟! کدوم رو برد؟!
فرزاد-خودت که خوب میدونی اون کجا رفته!!! نه !؟؟؟!!! اینکه با چی رفته هم که برای تو کاملا مشخصه
شهاب-میگی چیکار میکردم؟؟!! تو اگه نگران برادرت بودی همه چیرو ول نمیکردی بری !!!
فرزاد-به نظرت من به خاطره چی رفتم؟؟؟!!! فکر میکنی راحت بود که یه بچه شیرخوره رو اون سره دنیا بزرگ کنم !!!
شهاب-به نظره تو هم راحت بود که برادره خودمو بفرستم تیمارستان!!!؟؟؟
در ضمن ، از کجا باید حدس میزدم !!!؟؟؟
فرزاد-اون نفرینمون کرده بود ، من میدونستم که این اتفاق ...
شهاب-نفرین چی؟! کشک چی ؟!
تو دیگه چرا این حرف رو میزنی ؟! خیره سرت تحصیل کرده این مملکت هستی
فرزاد-اما من بیشتر از هزار بار با تو و بابای خدابیامورزمون سره این موضوع بحث کرده بودم
شهاب-تو فکر کردی برا بابا راحت بود ، وقتی یه بچه شو از دست داده ، اونیکی رو در حالیکه مریضه بفرسته تیمارستان !!!؟؟
فرزاد-اگه کسی چیزی بفهمه چی ؟!
شهاب-من فقط موندم که اون پیره مرد چه جوری تونسته اونو تشخیص بده ؟!
اون بوده که به سایه گفته کی تصادف کرده بوده
فرزاد-یادت نرفته که اونا همیشه تو باغ اون پیرمرد بازی میکردن ، و تنها چیزی که اونا رو از هم متمایز میکرد رنگ چشماشون بود
-شما چیزی میخواین خانم جان؟!
-چی ؟! نه ... یعنی آره ، سرم درد میکرد ، خواستم بیام از شما یه قرص بگیرم
زرین-پس با من بیاین تا جای قرص هارو هم بهتون نشون بدم
-نه ، من اینجا میمونم، اگه زحمتی نیست شما برام بیارشون
زرین-جای قرص ها رو یاد بگیرین براتون خوبه ، شاید بهشون احتیاج پیدا کردین
-برای اولین باره که سرم درد گرفته ، قبلا اینجوری نشده بودم ، بعد از این هم فکر نکنم احتیاجم بشه
زرین-شاید شد ، خونه جدید اومدید ، اتفاقای جدیدی هم براتون میوفته
بیاین خانم جان ، بیاین ، باید همه جای این خونه رو یاد بگیرین ، شما دیگه خانم این خونه هستین ، باید از الان به همه چی آشنا بشین
-(این چرا داره یه جورایی منو با خودش میکشه و میبره ، جالب تر اینکه منم دارم دنبالش میرم)
زرین-اینجا بشینین خانم جان ، بذارین یه چایی بهتون بدم
-زرین خانم چند ساله اینجا کار میکنی ؟!
-من تو همین مزرعه به دنیا اومدم، اینجا بزرگ شدم ، عروس شدم ، مادر شدم
-پس باید همه چیرو در مورد این خونه بدونین!؟
-آره
-یه سوال بپرسم جوابمو درست میدی؟!
-بپرس خانم جان؟!
-آقای عظیمی که صاحب این خونه بودن چند تا بچه دارن؟!
-چهارتا خانم جان
-اما !!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-آره خانم جان شما فقط 3 تاشونو دیدن ، خانم خدابیامورز دو دفعه بیشتر زایمان نکرد اما خدا بهش چهارتا پسر داد ،از زایمان اولشون آقا فرشاد و فرزام ، و زایمان دوم آقا شهاب و فرزاد
-فرزام ؟!
-آره ، اون اولین بچه خانم خدابیامورز بود
-اون مرده؟!
-نه
-پس کجاست؟! ( اگه نمرده پس چرا شهاب گفت که پدرش یه بچه اش رو ازدست داده!!!)
-اتفاقا شما امشب اونو دیدین ، بفرمایین ، اینم چای شما
-من دیدمش؟! امکان نداره
-چرا خانم جان
شهاب-زرین؟! مگه نمیبینی ساعت 12 شده؟! برو سگ هارو ولشون کن ، دلم نمیخواد بعد از مرگ پدرم عادت های این خانواده نادیده گرفته بشه
زرین-چشم اقا ، شما چای نمیخواین؟!
شهاب-یه استکان کوچیک بده ، یکم باید با خانم صحبت کنم ، میشه اینجا بشینم ؟!
-خواهش میکنم ، مثلا اگه من بگم نشینید ، شما نمیشینین؟!
زرین-بفرمایین آقا ، من برم به کارم برسم
شهاب-زرین بهت چی گفت ؟!
-(خیلی زرنگی ، میخوای از زبون من حرف بکشی؟! ) چیزی نگفت ، ظاهرا که اون منو خانم این خونه میدونه
شهاب-ظاهرا نه ، این واقعیت داره ، تو دختر عموی ما هستی ، بازم یاد آوری میکنم که فردا خیاط میاد اینجا
-این قضیه انقدرهم مهم نیست
شهاب-چرا مهمه ، خیلی هم مهمه ، خیلی بیشتر از اونیکه فکرش رو بکنی ، خانواده ما همیشه تو چشم بوده و هستن ، باید اینو درک کنی که حتی اگه میخوای یه گونی به تنت بکنی باید اونو در خوره خانواده عظیمی درست بکنی و بعد بپوشی
-ببین من عادت به چوشیدن هر لباسی ندارم ، اینو از الان دارم میگم
شهاب-در مورد ما چی فکر کردی؟! ما همه تو خونه لباس راحت میپوشیم اما اگه قرار باشه خارج از حصارهای خانواده عظیمی پا بذاریم ، دیگه اینجوری ظاهر نمیشیم
-فرزام کیه ؟!
شهاب-حدس میزدم زرین دوباره وراجی کرده باشه
-اون کیه ؟!
-چرا براش نمیگی اون کیه؟!
شهاب-خواهش میکنم فرزاد ، تو توی این بحث هیج جایی نداری
فرزاد-چرا ندارم؟! اگه ندارم برای چی منو نگه داشتی؟!
شهاب-خواهش میکنم ازت
فرزاد-خواهش نکن ، راستش رو بهش بگو، بلاخره اون میخواد یه چند وقتی اینجا بمونه
شهاب-سایه میخوای برگردی خونتون؟!
-واقعا؟! میشه؟! آره ، خیلی دلم میخواد برگردم
فرزاد-چرا داری دیگران رو وارد این ماجرا میکنی ، اون هر جا بره اون دونا دنبالش میرن
-شما دارین منو میترسونین !!! اینجا داره چه اتفاقی میوفته که مربوط به من میشه ، با اومدن من چی شروع شده ؟!
شهاب-هیچ چی !!!
فرزاد-چرا بهش نمیگی!!!؟؟؟ برادره من ما مسئول این دختر هستیم
-دیگه این مسخره بازی ها بسته ، یا به من بگین اینجا چه خبره یا من از اینجا میرم
شهاب-خیله خب ، خیله خب ، میگم!!!
فرزاد-بهتره بریم توی کتابخونه ، دلم نمیخواد یه دفعه سروکله اش پیدا بشه و دوباره دردسر درست بکنه

فرزاد-ای کاش اینو می فرستادی بره یه جای دیگه
شهاب-تو همین الان گفتی که دیگران رو وارد این ماجرا نکنیم
-میشه واضح صحبت کنین!!! من واقعا دارم میترسم
شهاب-هیچی اون الکی داره شلوغش میکنه
فرزاد-من الکی دارم شلوغش میکنم؟! فکر کردی من از کجا دارم اینو حس میکنم! تا وقتی تو این حس رو نداشته باشی امکان نداره من حس دلشوره داشته باشم
ببین کوچولو، شاید حرف های ما به نظرت خیلی مسخره یا شاید خیلی دور از واقعیت بیاد ، اما بهتره گوش کنی ، برای امنیت خودت بهتره که همه چیرو بدونی ، این شهاب خانی که روبروی شما نشسته یه توانایی خیلی جالب داره اونم اینکه مثل مادربزرگ ها یه دفعه دلشوره میگیره ، اما دلشوره هاش همیشه درست هستن ، اگه قرار باشه اتفاق بدی تو درو اطرافش بیوفته اولین نفر اونه که میفهمه ، و به خاطره دوقلو بودن ما ، من هم میتونم حس اون رو بگیرم حتی اگه اون سره دنیا باشم
شهاب-انقدر ماجرارو پیچیده نکن براش ! نگاش کن ! رنگش پریده ، حالا فکر میکنه اینجا چه خبره
فرزاد-به نظرت خبری نیست! فرزام برگشته ، حال فرشاد خوب شده !
شهاب-خب اینا دلیل نمیشه
-تورو خدا درست حرف بزنین ، من دیگه نمیخوام حتی یه لحظه هم تو این خونه بمونم
فرزاد-منم همینطور
شهاب-بس کن دیگه
-(واای چه دادی زد!!! نه تنها من ، فرزاد هم جاشو خیس کرد )
شهاب- نمیخوام ماجرا رو خیلی ترسناک جلوه بدم ، اما اونیکه امشب سره میزه شام بود فرزام بود نه فرشاد
آاا ... چیزی نگو ... فقط گوش بده
اون فرزام بود چون تونستی صدای ذهنش رو بشنوی
این چیزی بود که خودت به ما گفتی ، تو توی چشم های اون نگاه کرده بودی برای همین بود که اون تونست با تو حرف بزنه و اگه فرزاد مجبورت نکرده بود که نگاهت رو عوض کنی معلوم نبود چه بلایی سرت میومد
فرزاد-دلیله دیگه ای که اون اینجا بود ، پریناز هستش
-...
شهاب-بهت گفتم نباید همه چیرو یه دفعه بهش بگیم ، نگاه کن ، کاملا گیج شده ، من نمیخوام تمامه مسائل خصوصی خانواده رو براش بگم
فرزاد-دیگه مسئله ای هم مونده که نگفته باشیم ، فرزام خیلی وقت بود که خونه رو ترک کرده بود و اتفاقا با برگشتن تو و پریناز دوباره به این خونه برگشته
من به خاطره این اینجا موندم که وصیت بابا رو اجرا کنم ، ما بلاخره باید بفهمیم پریناز دختره کی هستش، فرزام یا فرشاد
-خدای من !!!
شهاب- اشکال کار اینجاست که افراد معدودی میتونستن بفهمن که فرزام داره باهاشون از طریق ذهن حرف میزنه
در واقع اون یه جورایی دیگران رو مجبور میکرد که کارهایی که اون میخواد رو انجام بدن ، البته اگه واقعا میتونست توی چشماشون خیلی عمیق نگاه کنه ، همیشه برای کارش این توجیه رو میاورد که من آدم خیلی تاثیر گذاری هستم برای همینه دیگران تا من حرف میزنم ، سریع انجامش میدن ، چون من خیلی جذاب هستم
فرزاد-ما حتی یک درصد هم احتمال نمیدادیم دوباره کسی پیدا بشه که بتونه فرزام رو به این خونه بکشونه
و تعجب من اینه که تو اونقدر به چشم هاش نگاه نکردی که اون بتونه روت تاثیر بذاره
شهاب-دقیقا ، و حالا که اون تورو دیده دیگه دست از سرت بر نمیداره
-چرا ؟! مگه من چیکارش کردم!؟
شهاب-تو کاریش نکردی
-اما
شهاب-ببین ما هیچ کدوم نمیدونیم چی شد که فرزام از خونه فرار کرد ، فرشاد به اون حالت افتاد و چرا بابا حتی نذاشت پریناز یک ثانیه هم تو این خونه بمونه و از همون بیمارستان اونو با فرزاد فرستاد خارج از کشور ، حتی براش به اسم فرزاد شناسنامه گرفت
فرزاد-خودم هم نمیدونم چی شد که بابا منو با تهدید به اینکه از ارث محروم میشم فرستاد برم ، اونم با یه بچه شیر خوره ، مجبورم کرد که نقش پدرش رو بازی کنم ، البته بهش حق میدادم چون فرزام خودشو گم و گور کرده بود و فرشاد هم مریض بود
شهاب-ما هیچ کدوم همه ماجرا رو نمیدونیم
-من سر در نمیارم ، گیریم که شما یه سری مشکلات خانوادگی باهم دارین! خب این موضوع به من چه ربطی داره؟!
شهاب خان خواهش میکنم بذارین من از اینجا برم
شهاب-اگه میشد حتما همینکار رو میکردم اما تو الان وسط ماجرایی هستی که ما دو سه ساله میخوایم کسی ازش باخبر نشه ، و اگر بذاریم که تو از اینجا بری معلوم نیست آخرش چه بلایی سره این خانواده میاد!
فرزاد-هیییسس !!! این صدای چیه شهاب ؟!
-مثل میو میو کردنه گربه میمونه
شهاب-من که صدایی نمیشنوم ، فرزاد انقدر جو رو بهم نریز
فرزاد-ببین ، حتی این بچه هم داره میشنوه
-مثل گریه بچه است
فرزاد-خدایا خودت به دادمون برس
پریناز!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-( هر دوتاشون سریع بیرون رفتن که چی ؟! خب احتمالا بچه گریه کرده دیگه مگه چه اتفاقی افتاده ) چقدر هوای اینجا سنگینه ، احتمالا به خاطره شومینه هستش ، بذار یکم پنجره رو باز کنم تا هوا عوض بشه،
بارون ...
من عاشق اینم که زیره بارون راه برم
-مطمئنی ؟!
-( با شنیدن این صدا موهای گردنم بلند شدن !!!!؟؟؟ انگار یکی دست گذاشته جلوی دهنم که نمیتونم حرف بزنم )
-گفتی عاشق زیره بارون راه رفتنی ! آره ؟!
-(این صدا نه صدایه شهاب هستش نه صدای فرزاد )
-نترس برگرد نگاه کن کی داره باهات حرف میزنه
-(انگار پاهام رو به زمین دوختن ، نمیتونم تکون بخورم )
-میخوای کمکت کنم تا برگردی ؟!
-(تمامه نیروم رو جمع کردمو برگشتم سمتش )
-اون فرشاد احمق هنوز هم امیدواره که اون دختره ، بچه اون باشه
-(خدایه من اصلا نمیتونستم باور کنم دارم چی میبینم ، این نه شهاب بود نه فرزاد، رنگ چشم های اونا آبی تیره و روشن بود اما ، اما اینیکه روبروی من وایستاده ، زیباترین چشم های رو داره که من تا به الان دیدم ، چشماش آدمو جادو میکنه ، از نظر ظاهر کاملا با فرزاد و شهاب متفاوت هستش ، قد کوتاه تر و لاغر تر از اوناست
اما چشماش مثل تیله میمونه! من نمیتونم تشخیص بدم که چه رنگیه )
-بهتره زیاد تو چشمای من خیره نشی ، تو که نمیخوای دوباره اون سردرد بیاد سراغت ؟!
سرتو بگیر اونور جوجو
-(با نوک انگشتاش چونه منو به طرف دیگه ای حرکت داد تا تو چشماش خیره نشم )
-من فرزام هستم ، البته باید بهت گفته باشن ، آخه اون دوتا جوجه زیاد در مورد من داستان سرایی میکنن ، بچه ان دیگه
امشب من بودم که سره شام دستت رو گرفتم نه فرشاد ، ع
برچسب ها: دنیای رمان - رمان راه حل(ادامه بازگشت) , بیا و رمان بخون , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , *شهـــــر رمـــــــــان* , ღ ســـرزمـــیـــن رمــــانღ - رمان بی برگشت ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/29 تاریخ
کد :56805

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا