تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازگشت (فصل سوم)



دوباره صدای رعد و برق میاد....بارون همینطور شدید می باره ... صدای پارس سگ از دور شنیده میشه ... چهره فرزام میاد جلوی چشمم. - تو استراحت کن تا من برم دنبال ... بقیه ی جمله اش رو نمی فهمم. نمیدونم که اونجا چیه؟! یه چیزی بین بوته هاست که داره برق میزنه... -ساااایه؟! با هیجان زیاد میرم سمتی که صدام کرد. تنها چیزی که میبینم یه پتو؟! اما اما... پتو داره تکون میخوره!!!!! -سایه؟! بازم صدام می کنه ،به پشت سرم نگاه میکنم ! رادمهر رو میبینم!!! کت و شلوار کاملا سفید تنش کرده، با یه پاپیون سفید به یقه اش ، حتی کفش هاش هم سفیده! موهاش کوتاه تر و مرتب ترشده. رادمهر: بهش دست نزن. همین طور که خیره اش شدم میبینم که چرا دیگه از این آدم بدم نمیاد؟! یه جورایی دلم میخواد بهش نگاه کنم.اما چی گفت؟! - به چی دست نزنم؟! رادمهر: به همون چیزی که تو رو کشونده اینجا! دوباره نگاه به همون پتو کردم ! - اما خیلی پتوی خوشگلیه! ببین چقدرکوچولوه ... عینه پتوی بچه های نوزاده! میدونم که تمام این حرف ها رو با لبخندمیگم ! رادمهر آروم آروم میاد نزدیکم. رادمهر- بیا از اینجابریم. با هر قدمی که اون بر میداره ، میتونم بفهمم که ضربان قلبم داره زیاد تر میشه. - رادمهر ببین! اونداره تکون میخوره! انگار یه چیزی زیرش هست! با دستم به پتویی که بین بوته هاست اشاره میکنم . رادمهر-بیا با من بریم سایه! یه صدایی شنیدم ، با مکث رو به رادمهر کردم و گفتم: - توام شنیدی ؟! ببین! انگار یه بچه است! رادمهر-سایه؟! به من نگاه کن! بهش نگاه میکنم،اما .. اما دیگه نمیبینمش ، تمام فکرم پیش اون چیزیه که بین بوته هاست . - اگه بچه باشه تو این هوا سردش میشه! رفتم سمت اون پتو ، خم شدم و روی زانوهام نشستم تا بتونم بهتراونو نگاه کنم. - ببین! انگار روی پتو یه چیزی نوشته! دستمو گذاشتم روی پتو و شروع کردم به دست کشیدن روش ! روش با پولک های ریز و درشت نوشته بودن " راستین " با این کار من صدای اون چیزی که زیره پتو هست بلندتر شد . - مطمئنم این یه بچه است ! اما چرا زیره این بارون خیس نشده؟! این پتو خشک خشکه! یه دفعه یادم افتاد که رادمهر هم اصلا خیس نشده ! حتی خود من هم خیس نشدم !!! ابروهام با تعجب بالا رفت! رادمهر با لحن آمرانه ای گفت : اینا اصلا مهم نیست ، تو باید همین الان با من بیای. - اما این بچه! رادمهر با خشم گفت: به تو ربطی نداره که بفهمی زیره اون چیه؟! - اما هر چی که باشه ، تو این هوا یخ میزنه! با دستم کنار پتو رو گرفتم و یواش یواش بلندش کردم! یه دفعه دست رادمهرو روی مچ دستم حس کردم ! اما توجه ای نکردمو تو یه حرکت پتوروبلند کردم! با صدای بلندی که حتی برای خودمم عجیب بود گفتم :خدای من!!!!!!!!! از ترس عقب پریدم که با این کار توی بغل رادمهر افتادم!حس کردم توی معده ام آشوبی به پا شده! اونجا یه چیزی رو زمین افتاده بود درحالیکه روی اون پر بود از کرم های ریز و درشتی که بالا و پایین میرفتن! وچیزی که اون زیر خوابیده بود،یه بچه بود! - اون یه بچهاست! بچه است! بچه است! ****************** -سایه ؟! سایه؟! شایان یه کاری بکن! در حالیکه توی خلسه ام، حس می کنم هنوز اون بچه هست! اما دیگه رادمهر نیست! صدای فرزام میاد! حالا همه جا گرم شده! دیگه سرد نیست! به بوته ها نگاه میکنم! جای اون بچه یه بوته ی گل سرخ قرارگرفته! حالا دیگه گرمه... خیلی گرمم شده... تشنم شده... آب میخوام... با صدای کم جونی گفتم : آب شایان رو به فرزام گفت: بیشتر از این گرمش کنم یه بلایی سرش میاد! فرزام- داره به هوش میاد! صدا هاشون رو میشنیدم.اما خیلی تشنه تر از اون بودم که بتونم به حرفاشون فکر کنم.یه دفعه حس خنک بودن بهم دست داد! همه جام خیس شد ! خیسی آب رو روی پوست دست هام هم احساس میکردم ، قطرات آب روی صورت و موهام میریخت ! دلم میخواست بدونم کجا هستم! فرزام- سایه؟! خوبی ؟! شایان- آروم آروم چشم هات رو بازکن. همون کار و کردم! خیلی آروم چشم باز کردم ! اما قطرات آب مانع باز شدن چشمم میشد ! یه دفعه حس کردم دیگه چیزی روی صورتم نمی ریزه. شایان- حالا چشم هات رو باز کن. وقتی چشم باز کردم ! دیدم روی زمین هستم در حالیکه از کمر به بالام توی بغل فرزام هستش و شایان بالای سر من ایستاده وکتش رو یه جوری اون بالا گرفته که بارون روی من نریزه. - من کجام؟! انگار وسط جنگل بودم! اما ! اما من که با فرزام رفته بودم توی خونه !!!!! فرزام-میدونم خیلی سوال برات پیش اومده!خیلی متاسفم که خواستم با این آزمایش به بقیه ثابت کنم که تو میتونی با نیرو های خودمون ما رو از بین ببری! شایان-این بی عقلی فقط از تو و او رادمهر برمیاد! رادمهر!... یادم افتاد اون توی خواب با من بود! - حالا اون کجاست؟! شایان با سر اشاره کرد و گفت: اونجاست! اون روی زمین افتاده بود و مثل کسی که درد میکشه به خودش میپیچید! - این چش شده؟! فرزام-نمیدونم چه بلایی سرش آوردی ! ولی هر چی که بود بدجوری بهمش ریخته. شایان- یه چیزی رو نمیفهمم، اون خیلی وقت بود که دیگه تمرکز نمیکرد رو سایه، اما سایه بازم بیهوش بود!!!! انقدر سر درد داشتم که نمیتونستم روی حرف هاشون تمرکز کنم! فرزام زیره بغلم رو گرفت و من و بلند کرد. فرزام- بهتره اول بریم خونه تا بعدبفهمیم جریان چی بوده! دوباره چشمم به رادمهر افتاد که تقریبا دیگه بی حرکت روی زمین افتاده بود . - پس اون چی ؟! شایان-الان عصبانی هستش! - چرا؟! شایان-نمیدونیم یهو سرم گیجرفت. فرزام- چی شد ؟! میتونی راه بری؟! - حالم اصلا خوب نیست! شایان-بهتره کولش کنی! اینجوری بهتره! فرزام- اما خیس میشه! شایان- با اون همه انرژی که از من گرفته مطمئن باش سرما نمیخوره، فقط لباساش خیس میشن! منم ببینم میتونم اینو بیارمش!!!! فرزام-باشه ! به کمک شایان ، فرزام منو کولم کرد! انقدر خسته بودم که تا خونه هیچ حرفی نزدمو چشمامم بستم. وقتی بیدار شدم دیدم لباس هام تنم نیست ! فقط یه لباس خواب بلند و گشاد به تن داشتم! کم مونده بود سکته کنم ! واسه اینکه معلوم نبود کی لباسم رو عوض کرده! تو همون موقع بود که دره اتاق زده شد و یه دختر ریزه میزه که موهای بلند مشکی داشت اومد تو. -سلام! بیدار شدی؟! من یاس هستم! برادر زاده ی شایان!امروز ظهر رسیدم! انقدر تند تند حرف میزد که نصف حرف هاش رو نفهمیدم. -یاس؟! درسته؟! یاس-آره عزیرم -با لبخند گفتم : پس چرا دمه در وایستادی!؟ یاس-وااااااااااااای ... تو خیلی دختر راحتی هستی ! نه!؟ من همیشه خیلی زیادی با بقیه صمیمی میشم! همیشه هم سر این قضیه ضرر میکنم اما همون لحظه ای که دیدمت ازت خوشم اومد. در حال حرف زدن بهم نزدیک شد! غیر بینیه پهن و گوش های بزرگش ، دیگه هیچ عیبی توی صورتش نبود! چشم هاش قهوه ایه روشن! ابروهای شمشیری مشکی ! موهای بلند مشکی که تا روی کمرش میرسیدن ! لبهای درشت و خوشرنگ! یه خال قشنگ گوشه لبش! یه پلیور قهوه ای بلند با شلوار مشکی و پوتین های پاشنه بلند قهوه ای پوشیده بود. - تو میدونی کی لباس هام رو عوض کرد؟! یاس- من! انگار نفسم بالا اومد! با یه نفس عمیق گفتم : راست میگی؟! یاس- آره! ببین ! اون موقع که تو رو روی کول فرزام دیدم، خیس خیس بودی! آوردمت توی اتاق قدیمیه رادمهر ! از لباس خواب های زن خدابیامورزش یکی روبرداشتم!البته بگم ها! اونیکه تو پوشیدی آخرین لباس خوابش بود! همونیکه شب قبل مرگش پوشیده بود! یه جوری شدم! لباس خواب یه مرده! وااااییی ..... موهای تنم بلند شدن! رومو برگردوندم یه طرف دیگه، با اینکه به یاس توجه نمیکردم ،اما اون یه ریز ور ور میکرد. - ببین میشه منو ببری توی اتاق خودم!؟ میخوام یه دوش بگیرم! یاس- متاسفانه نمیشه! در حالیکه داشتم از روی تخت پایین میومدم با تعجب گفتم :چرا؟! یاس- خب... آخه... کلید این اتاق توی دسته کلیدت بود! یعنی تو میتونی فقط اینجا بمونی! به قول بزرگ! خونه به تو اجازه داده توی این اتاق بمونی! - اما اینجا اتاق یه زن مرده است! یاس-ببین یه چیزی میگم! اما بین خودمون بمونه! من شنیدم که کلید این اتاق رو رادمهر و زنش بعد ازدواج تونستن از بزرگ بگیرن! اما تو الان تونستی بیای توی این اتاق.این اتاق برای مادر بزرگه ، بزرگ بوده! همچین با هیجان و تند تند حرف میزنه که انگار چه اتفاقی رو داره تعریف میکنه! - اه...حالا من باید چیکار کنم؟! یاس- تو از این به بعد اینجا میمونی! منم تو اتاق کناریت هستم!اتاقی که برای بابای خدابیامورزم بوده! -خیله خب خیله خب! دیگه کلافه شده بودم از دستش. - میشه بگی ساک من کجاست؟! میخوام دوش بگیرم!!! یاس- تو برو توی حموم ، من لباسات رو بهت میدم! این دختره خله!؟ چقدر الکی خوشه! - مزاحمت نمیشم! یاس- مزاحم نیستی عزیزم! خودم دلم میخواد کمکت کنم! حالام برو حموم با دست به یه در اشاره کرد! برای اطمینان بازم گفتم: اونجاست؟! یاس- آره! تا تو برگردی یه چیزی هم میارم تا بخوری! - چقدرم لباسه گشاده!!!؟؟؟ نه؟! یاس-آخه اون حامله بود وقتی که کشته شد! اینم آخرین لباسشه!یخ کردم! وسط راه رفتنم وایستادم! یکم که به خودم مسلط شده آروم آروم رفتم سمت حمام.
خوب شد حوله اینجا برام گذاشتن وگرنه باید این دختره خله رو صدا میکردم و دوباره یه سری حرف میزد! خداروشکر که حوله یه وسیله شخصیه و مال یکی دیگرو نمیدن آدم بپوشه! موهام رو خیس خیس دورم ریختم ، عاشق این حرکتم که آب از روی موهام بریزه روی تنم! - خب من چیکار کنم که یکم تعطیلم! با دست جلو دهنمو گرفتم. - !وایییی!!!! دوباره بلند فکر کردم! صدام بیشتر خنده دارشده بود! برای همین یواش زدم زیره خنده! - خدا کنه این دختره اینجا نباشه. از ترسم آروم آروم حرف میزدم که کسی نشنوه! یاس- سایه ؟! چقدرطولش دادی! بیا بیرون دیگه! اااااااااااااااااااااااه.. .گندش بزنن! انقدر از آدم های سیریش بدم میاد! عینه کنه است! برو بیرون دیگه ! - دارم میام عزیزم (آره جون خودم!عزیزم !!! ) یاس- پس من برم به عمو بگم نیم ساعته دیگه پایین هستیم! باشه! -ای ول یاس- چی گفتی ؟! -باشه ،تو برو منم میام. آهاااااااااااااااان ... صدای در اتاق هم اومد! دمت گرم عمو جان! بالاخره به بهانه تو رفت بیرون! خب از حموم اومدم بیرون. - ای خدا چقدر حال میده آدم با خودش بلند حرف بزنه!خیله خب ببینم این دختره برام چی گذاشته؟! لباس هام روی تخت بود ! خیلی سریع لباس هام رو عوض کردم. ایول چه اتاق باحالیه! چه آینه هایی هم داره ..از هر سه وجه آدم رو نشون میده! - آینه... آینـــــه .... بگو کی از همه زیباتره؟! همین طور که از تو آینه به خودم نگاه میکردم یه چیزی یادم افتاد!فرزام به من گفت تو آینه هستی! آینه ی ما ! یه جرقه روشن شد تو ذهنم .خب اگه من آینه ی اونها هستم ، یعنی میتونم تصویر خودشون رو نشون بدم! یعنی اینکه، من هم میتونم ذهن فرزام رو ببینم؟! یا مثل فرشاد وقتی بیهوش میشم روحم پرواز کنه!؟ کنار تخت نشستمو به منظره بیرون خیره شدم!این اتاق به نظرم یه جورایی کاملا با سلیقه من همخونی داشت! کاغذ دیواری های آبی با گل های خیلی ریزه صورتی ! پرده های بلند که روی زمین کشیده شده بودن و به رنگ بنفش و صورتی بودن ! فقط دو تا صندلی روبروی پنجره قدیه اتاق بود و یه میز تحریر که گوشه اتاق بود! حتی تخت اتاق هم یه نفره بود . - مثل اینکه واقعا این اتاق دیگه برای منه! وگرنه چرا تخت اتاق یه نفره است! صدای در منو به خودم آورد . -با صدای آرومی گفتم : بله؟! -میشه بیام توعزیزم؟! اه ، بازم کنه اومد ! - آره عزیزم ، بفرمایین! (چقدر هم با آدم رله حرف میزنه) یاس- اینم یه چیز سبک که با هم بخوریم! سینی رو گذاشت روی تخت. یاس- بیا !خودم درستشون کردم! - خیلی گشنه ام شده! دستت دردنکنه. کفش هام رو در آروردمو روی تخت نشستم. یاس- بذار موقع خوردن به سوال هات جواب بدم! من یاس هستم تنها فرزند پدر و مادرم! اونا خیلی سال هست که فوت شدن. میگم فوت! چون واقعا یه حادثه طبیعی بود! هواپیماشون سقوط کرد! من پیش عمو بزرگ شدم تا 18 سالگیم که رفتم دانشگاه ! بعد از اون از اینجا رفتم! الان هم خیلی وقته که درسم تموم شده اما ترجیح میدادم دور از اینجا باشم، چون وقتی بین مردم عادی باشی مجبور نیستی به واقعیت وجودیه خودت اعتراف کنی یا لااقل من اینجوری هستم! در حالیکه لقمه ی املتم رو میخوردم بهش گوش میدادم! اون خیلی آرومتر شده بود. یاس با تاسف سرشو تکون داد و گفت: باهر آدمی که سره راهم قرار گرفت به بن بست خوردم! چون نمیتونستم ازشون مخفی کنم که چه نیرویی دارم! خب... اونا هم نمیتونستن من رو تحمل کنن! - می تونم بپرسم تو چه نیروی یداری؟! یاس- من میتونم با ارواح ارتباط برقرارکنم! یه جورایی نزدیک بود لقمه توی گلوم گیر کنه! با زور قورتش دادم. ارواح؟! یاس با آرامش گفت: اوهوم! اما خیلی بده!البته من از اولش آمادگی داشتم چون عمو بهم اخطار داده بود ! این یکی از توانایی هایی بود که توی خاندان ما ارثی هستش ، ولی دفعه اول واقعا ترسیدم! به هر کی گفتم میتونم چه کاری انجام بدم فکر کرد که دیوونه ام! دیگه نمیتونستم محیط کارم رو تحمل کنم! اونجا نزدیک یه قبرستون بود و من نمیتونستم اونجابمونم!برای همین تصمیم گرفتم برگردم....!که برگشتنم هم با اومدن شماها یکی شد! تازه رسیده بودم که تورو توی اون حال دیدم! من دیگه غذام تموم شده بود! - میشه یه سوالی ازت بپرسم؟! یاس با لبخند گفت : آره. با صدای آرومی گفتم: توی این اتاق روح هست؟! یاس- نه!چطور مگه ؟! -آخه تو خونه عظیمی ها که بودم ، من روح شراره رو دیدم! یاس- این خیلی طبیعیه که ارواح بعضی وقت ها توی خونه های خودشون پیدا بشن! اما مطمئن باش که هیچ اذیتی ندارن! - میدونم اما من خیلی ترسیدم. یاس با پوزخند گفت: ترسیدن اصلیه ما مونده! بزرگ به تمام کسایی که طرف ما هستن خبر داده که بیان اینجا! به زودی درگیریه بدی بین ماها اتفاق میوفته .. -منظورت از این ما کیه؟! یا کیا هستن؟! همش همه در مورد اون ها حرف میزنن!!! یاس- ببین... توضیح این موضوع خیلی سخته! راستش یه جورایی به من ماموریت دادن که این داستان رو برات تعریف کنم!پس لطفا با دقت به حرف هام گوش بده ! از روی تخت بلند شد و رفت سمت پنجره ! اونو باز کرد، خیلی آروم روی صندلی نشست. یاس پس از کمی سکوت شروع کرد: این موضوع برمی گرده به سال های سال پیش! زمانیکه پدر بزرگ ما با پدر بزرگ اون ها، شریک بود ! در واقعا برادرهایی که شریک تجاریه هم بودن! یکی میتونست تشخیص بده که طرف مقابل دروغ میگه یا نه! و اون یکی قدرت حدس خیلی بالایی داشت! از اون زمان تا به حال از یکی به اسم برادر خوب و از اون یکی به عنوان برادر بد یاد میشه اونا سره مردم رو کلاه میذاشتنو از این راه پول خیلی کلانی نصیبشون شده بود! تا اینکه یه روز یه زنی سره راه اینا قرار میگیره! اون زن میگه که حاضره تمام دارو ندارش رو در اختیار اون ها قرار بده اما اون ها انتقام اون رو از یه مرد دیگه بگیرن! اون مرد، تمام خانواده ی اون زن بیچاره رو از بین برده بوده و چیزی توی این دنیا براش باقی نمونده بود ، فقط یه چیز داشت اونم حس انتقام ... برادر خوب یعنی اون بزرگتره که حس دروغ سنجی داشت قبول میکنه. اما اون یکی برادر بد میگه نه!ولی به یک شرط میگه قبول می کنم که اون هم اینکه از زن میخواد که براش مجلس گرم کنه یا در واقع وسایل عیش و نوش مشتری های اون دوتا برادر رو فراهم کنه تا اونا این کار رو براش انجام بدن! اون زن قبول نمیکنه! اما میگه حاضره تنها دارایی باقی مونده از پدرش رو که یه تاج ، دستبند ، گوشواره، گردنبند ، انگشتر و گل سینه هست رو به اونها بده! اما برادر بد زیره بار نمیره، از یه طرف هم طمع بدست آوردن اون جواهرات دست از سرش بر نمیداشت! واسه همین ، شبونه میره و تاج و دستبند و گل سینه رو برمیداره! ولی مابقی رو نمیتونه پیدا کنه زن فرداش به سراغ اونها میاد و میگه شماها این کار رو کردین!چون تنها کسایی که تا به الان این جواهرات رو دیدن شماها هستین. هر دوتا بردار میزنن زیرش. اون زن هر چقدر ناله و گریه میکنه به خرج برادر دزده نمیره! میگه اون ارثیه پدرم هستش تنها چیزی که توی دنیا دارم!اون جواهرات طلسم شده هستن ، اگه در کنار هم نباشن معلوم نیست چه اتفاقاتی برای صاحبشون بیوفته... اما بازم هیچ کدوم قبول نمیکنن ! اما اون زن میبینه برادر خوبه خیلی خوش اخلاق تر و مهربون تره،برای همین باهاش کلی حرف میزنه و میگه کسی که اون قطعه هارو برداشته در آینده دچار دردسر میشه ممکنه هر اتفاقی براش بیوفته. اون یکی برادر دلش به رحم میاد از ترس اینکه بلایی سره برادرش نیاد و میره سراغ اون زن و میگه برادرم داره دروغ میگه ، اونا رو اون برداشته! من پولشون رو به تو میدم! خودم هم کمک میکنم تا از اون مرد انتقام بگیری! ولی بدون کمک برادرش نمیتونسته کاری انجام بده ، بلاخره با هر کلکی برادرشو راضی میکنه تا سره اون مرد رو کلاه بذارن و اونو به خاک سیاه بشونن! برادر خوبه بعد گرفتن انتقام به سراغ زن میره! اما میبینه که اون زن توی بستر مرگ افتاده! تو آخرین لحظه های مرگش طبق قولش سه قطعه دیگرو به اون برادر خوب میده و میگه این سه تا قطعه دارای یه طلسم خیلی قوی هستن! طلسمی که به اون مرد و بچه هاش نیروهای خاصی روخواهند بخشید و همینطور اون سه قطعه دیگه که دزدیده شدند دارای طلسم هایی هستن که اونها هم تواناییهای خاصی رو به همراه دارن اما یه نفرین توی تاج هست ! هیچکسی نمیدونه تاج به تنهایی چه نفرینی داره! اونو آینده معلوم میکنه! و هر کسی هم با اون ها هم پیمان بشه به همین سرنوشت دچار میشه! این نفرین در صورتی باطل میشه که تمام قطعات در کنار هم باشن، اما این کنار هم بودن برای کسایی که آدم های بدذاتی باشن خیلی خطرناکه ، میتونن از اون بر علیه دیگران استفاده کنن! حرف هاش تموم شد ، من خودم رو در حالی پیدا کردم که درست روبروش روی صندلی نشستم و دارم به حرف هاش گوش میدم.. - خب بعدش چی شد؟! یاس- ظاهرا از اون موقع به بعد بوده که توانایی برادر خوب و بد بیشتر میشه ، اما سال ها بعد در حالیکه هر دو نفرین رو فراموش کرده بودن ، میبینن که بچه هاشون یکم عجیب و غریب شدن ، بچه های برادر خوب بدون مشکل با نیروهاشون زندگی میکنن و بچه های برادر بده همه گی توی سن های کم میمیرن. - بیچاره ها... یاس-آره، برادر خوب تصمیم میگیره که تمام قطعه هایی که دستش هست رو به برادر بد بده تا از مرگ بچه هاش جلوگیری کنه ، اما این کار اون نتیجه خیلی بدی به همراه داشت، برادر بد وقتی دستش به تمام قطعات رسید اولین کاری که کرد این بود که چشم های برادر خوب رو کور کنه! تا دیگه نتونه دروغ گو بودن یا نبودن دیگران رو تشخیص بده! بعده اون افتاد به دنبال بچه های برادر خوب تا اون ها رو هم بکشه! توی این وضعیت تنها کاری که برادر خوب انجام داد ، استخدام چند دزدبود تا بتونن اون سه قطعه رو براش برگردونن ، اما این وسط یه اتفاقی افتاد! دزدها چهار قطعه رو از برادر بد دزدین ، ولی سه قطعه تحویل برادر خوب شد، یعنی یه قطعه گمشد!!!!! -خب ! الان دعوای شماها سره جواهراته؟! یاس-ما با کسی دعوا نداریم! هیچ کدوم از ماها نمیخوایم به کسی آسیبی برسونیم، اون ها هستن که به هر طریقی میخوان که جواهرات رو داشته باشن، و این وسط هر دو خانواده میخوان که اون قطعه گم شده رو زودتر پیدا کنن! -چی گم شد؟! یاس-گل سینه زمرد! نقاشیش توی اتاق عمو هست، از خیلی قدیم اونو نسل به نسل به ما رسوندن تا پیداش کنیم خیلی با احتیاط شروع کردم به پرسیدن: تو تا به حال همه قطعه ها رو دیدی؟! یاس- نه! تا به امروز هیچ کدوم از قطعه ها رو ندیدم، خانواده مادر واقع نقل کننده این داستان برای بچه هایی هستن که با نیروهای خاص به دنیا میان! حرفش برام خیلی جالب بود . - مگه بین شماها کسی هم هست که نیروی خاصی نداشته باشه؟! یاس- آره - واقـــعا؟! یاس-من غیر رادمهر 3 تا پسر عموی دیگه هم دارم ، اونها هیچ نیرویی ندارن و خیلی راحت دارن زندگی میکنن. - باورم نمیشه! یاس- خیلی از ماها هستیم که هیچ نیرویی نداریم! توی خانواده ما از قدیم هم رسم بوده دختر ها و پس هامون تا قبل 25 سال ازدواج نمیکردن ،چون ممکن بوده تا قبل اون سن نیروهاشون رو بدست بیارن -چرا 25 ؟! یاس-چون اون برادر خوب توی سن 25 سالگی جواهرات رو بدست آورد و نیروی دروغ سنجیش خیلی خیلی قوی شد، اگه تا قبل اون به صورت یه حس یا حدس بود ، بعده اون یه جزء جدا نشدنی از اون شد!و برادر بد هم توی سن 23 سالگی ! - به نظرت یکم داستان بچه گانه نیست؟! یاس- تمام اتفاقات بد با یه داستان بچه گانه شروع میشن! اما ما آدم ها اون ها رو تا اونجا که میشه جدی میکنیم!میدونی چند نفر از این دو تا خانواده توی این سال ها کشته شدن؟! چشم هام رو بستم ! یه نفس عمیق کشیدم تا بتونم جمله ای که تو ذهنم هست رو بیان کنم ، توی همون حالت بهش گفتم : اگه این جواهرات در کنار هم باشن چه اتفاقی میوفته؟! یاس- امیدواریم که این ماجراها بالاخره تموم بشه! - امیدوارین؟! یاس-هیچ کسی تا به الان اونارو کنار هم نذاشته، اولین وآخرین بار منجر به کور شدن جد ما شد! چشم هام رو باز کردم و گفتم: پس چرا میخواین کنار هم باشن؟! یاس- ما نمیخوایم!اونا میخوان! اونا میخوان طلسم از روشون برداشته بشه.اون خانواده تا به حال میانسالی رو تجربه نکردن. -خب بهشون بدین! یاس- تو هنوز یه چیزیرو نمیدونی! -چیرو؟! یاس- غیره قطعه اصلی که اون گل سینه هست! تاج هم گمشده چند سال پیش دو خانواده تصمیم به صلح گرفتن و قرار شد یه جایی جمع بشن تا تصمیم گیری برای پیدا کردن قطعه گمشده انجام بشه! حتی گروه جستجو هم تشکیل شد اما از هر دو طرف بودن کسایی که مخالف پیدا شدن قطعه ها هستن! -چرا؟! یاس-برای اینکه احتمال خیلی زیاد با قرار گرفتن اونهاکنار هم نیروهای ما از بین میره. البته این بهترین آرزوی ماهستش. -چرا اونا مخالفن؟! یاس-خودت یکم صبر کنی متوجه میشی!اما اونا دارن روی ماها تاثیر میذارن ، میخوان که مارو طرف خودشون بکشن. - مگه شماها نمیدونین اونا چه خواسته ای دارن؟! یاس- یکی مثل ستاره با علم به این موضوع درگیر اونا شد ! یکی مثل شیرین به خاطر یه ماجرای عاشقانه !به اینجا که رسید یه نفس عمیق کشید و نگاهشو به زمین دوخت ، بعد چند دقیقه سکوت با یه آه بلند نگاهش رو به صورت من انداخت. یاس- خیله خب، من تااونجا که باید یه سری چیزهارو برات گفتم. بعد دو تا دستاشو بهم کوبید و گفت: حالا بیا بریم یکم به خودمون برسیم که امشب کلی پسر رنگارنگ اینجاهستن. - ای وااااااای دوباره شروع کرد به تند تند حرف زدن ، در حالیکه داشت از روی صندلی بلند میشد بهش گفتم: یاس؟! یاس- هوم؟! - اونا چه شکلین؟! با یه قیافه ی متعجب بهم نگاه کرد. یاس- کیا؟! - همون ... اونا! با این حرفم یه لبخند بزرگ روی لب هاش اومد ، دوباره روبروم نشست. یاس- مثل من و تو عادی هستن! کاملاعادی، ببینم تو از چی میترسی؟! دستام رو توی دستاش گرفت. یاس- به من نگاه کن سایه. من بهت قول میدم ،اونا الان برای ما هیچ خطری ندارن. در حالیکه نگرانی تو صدام موج میزد گفتم: از کجا انقدر مطمئنی! ببین نمیخوام نشون بدم خیلی ترسو هستم ، اما من دنیای شمارو نمیشناسم، یه دختری
برچسب ها: دنیای رمان - رمان راه حل(ادامه بازگشت) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , بیا و رمان بخون , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمان بازگشت خون آشام | محمدرضا عباس زاده کاربر انجمن - نودهشتیا , رمــــــان زیبــا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/29 تاریخ
کد :56804

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا