تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازگشت (فصل چهارم)



فرزام دست من رو کشید و کنار خودش روی یه مبل دونفره نشوند - چیکار میکنی؟! فرزام-بهتره بشینی تا اگه غش کردی دیگه تابلو نشه ای بدذات ، میدونم منظورش چیه.. - من قبلا سابقه غش نداشتم اما از وقتی شماها رو دیدم نمیدونم انگار که یه مرض جدید گرفته باشم هی پشت هم غش میکنم فرزام-حالا به اون موضوع هم میرسیم صدای تق تق پاشنه کفش ها و جلو عقب کشیدن صندلی ها که تموم شد تازه متوجه اون ماهان عوضی شدم که وسط سالن ایستاده بود. ماهان-با اجازه شایان و خشایار خان بزرگ-خواهش میکنم خشایار-اختیار با تو پسرم ماهان-خب اول از همه میخوام که همه افراد حاضر در این اتاق گوشی هاشون رو خاموش کنن شروع کرد به راه رفتن تو اتاق... یه جورایی همه دست به جیب شدن ، من بیچاره هم که گوشی ندارم تا خاموشش کنم ماهان-دلم نمیخواد مقدمه چینی بکنم،از بین تمام کسایی که توی این اتاق هستند فقط تعداد 14 نفر میتونن توی این برنامه جستجو شرکت کنن،البته! اون 14 نفر باید دارای شرایط خاصی باشن، ماقراره دوتا گروه داشته باشیم هر کدوم 7 نفر یه پسر مو قرمز دستش رو بلندکرد. ماهان-بله؟! مو قرمز-چرا 7 نفر؟! ماهان-دلیل خاصی نداره!!!! موقرمز-مطمئنین که بدون دلیل فقط توی هر گروه 7 نفرهستن؟! ماهان-خب به ما خبر رسیده که اون ها هم یک گروه 7 نفره برای این کار درست کردن و ما میخوایم که نیروهامون دقیقا دوبرابر اونها باشن باز دست کسی دیگه بالا رفت ، اما نمیتونستم قیافش روببینم. ماهان-میشه سوال هاتون رو بعدا بپرسین؟! دستش رو پایین آورد. ماهان-ممنونم! خب داشتم میگفتم که ما باید 14 نفر رو انتخاب کنیم، انتخاب افراد با توجه به سوابق و توانایی هایی هستش که توی این دفتر ثبت کردن. یه چند لحظه سکوت کرد و به حضار نگاه کرد. ماهان-اینو قبول دارین که امشب موقع ورود به این عمارت تمام شماها مشخصات کاملتون رو توی این دفتر ثبت کردین؟! خشایار یه دفتر رو بالا آورد و به بقیه نشون داد. ماهان- درسته؟! همه از جمله فرزام به نشونه تایید سرهاشون رو تکون دادن ماهان-ما اون 14 نفر رو انتخاب کردیم ولی هنوز به دو گروه تقسیمشون نکردیم،این رو بگم که انتخاب اون افراد توسط بزرگ و خشایار انجام شده و من هیچ نقشی توی این کار نداشتم. فرزام با صدای آروم : هه با این صداش ، چشم از ماهان گرفتمو بهش نگاه کردم - چیه؟! فرزام-میگه نقشی نداشته! در حالیکه خودش اونارو بعده اینکه انتخاب شدند شخصا تایید کرده. ماهان بدون اینکه به ما نگاه کنه گفت: اگه میخواین صحبت کنین بهتره بیرون از اتاق ادامه اش بدین. اون الاغ با ما بود! وای که دلم میخواد بزنمش. همه برگشته بودن عقب و مارو نگاه میکردن! اما انگار فرزام خیلی شاکی بود چون از کناره من بلند شد و بیرون رفت ماهان-خیله خب ،ما فقط میخواستیم اعلام کنیم که افراد انتخاب شده اند. لب ماهان به یه لبخند باز شد و گفت: حالا برید و از ادامه مهمونی لذت ببرید، راس 11 میتونید گوشی هاتون رو روشن کنین و اگه از این شماره که الان بهتون میگم پیامی دریافت کردین ، اجازه دارین که اینجا بمونین در غیره اینصورت باید این عمارت رو ترک کنین شماره رو چند مرتبه تکرار کردو به طرف در اومد ، اونرو باز کردو منتظر شد تا دیگران بلند بشن. ماهان-بفرمایید!!! یواش یواش حاضرین شروع کردن به بلند شدن، خب منم به تبعیت از اونها بلند شدم که از در خارج بشم، سرم رو پایین انداختم که مثلا چشمم بهش نیوفته ماهان-تو اینجا بمون... باهات حرف دارم بدونه اینکه نگاهش کنم ، مسیری که اومده بودم رو برگشتمو روی همون مبل نشستم، یه چند دقیقه ای طول کشید تا سالن کاملا خالی شد، حتی رادمهر و یاس هم سالن رو ترک کردن. ماهان-در رو نمیبندم که اگه خواستی فرار کنی ، راه فرارت باز باشه. -ایش !!! نیشتو ببند، با قدم های آهسته به وسط سالن رسید که یه دفعه برگشت. ماهان-انقدرها هم که میگن ضد ضربه نیستی!!! با ابرویی که بالا انداختم بهش فهموندم که منظورشو نفهمیدم! ماهان-رادمهر و فرزام گفتن تو میتونی از توانایی های دیگران در مقابلشون استفاده کنی!درسته؟! -اینطوری میگن!!! خودمم از صدام شک شدم، انگار که دارم به زور حرف میزنم ، یکم لطافت توی صدام نبود ماهان-خب من امشب یه امتحانی انجامدادم که باعث شد چند نفری که به طور قطع قرار به شرکت توی این جستجو رو داشتن حذف بشن! -برام جالب نیست که بدونم! ماهان-چرا؟! داشت میومد سمتم، همینجوریش در مقابلش عینه جوجه بودم، چه برسه که نشسته هم باشم ، برای همین بلند شدم. ماهان-چرا برات مهم نیست؟! سکوت بهترین جواب براشه. ماهان-ظاهرا برای فرزام خیلی مهمه که تو باشی!!! ببینم؟!چیزی بین شماهاست؟! با عصبانیت گفتم: از این لحن حرف زدن خیلی بدم میاد ، بهتره دیگه بااعصاب من بازی نکنی! من مثل شماها ، خصوصا تو یکی نیستم و نخواهم بود، هیچ دلیلی هم وجود نداره که توی این جستجو باشم. ماهان-اگه میشد که انگشتت رو قطع کنم و اون انگشتر رواز دستت در بیارم حتما این کار رو انجام میدادم، اما شنیدم که شراره اون رو به تو بخشیده ، پس اگه دسته تو نباشه هیچ فایده ای نداره! کاملا روبروم قرار داشت،چشم های درشتش یه جوری شده بودن... ماهان-والبته هر کدوم از این قطعه ها ما رو به سمت قطعه دیگه هدایت میکنه، انگشتر باعث شد که تو گردنبند رو پبدا کنی... چیزی که باعث ترسم میشد این بود که توی اتاق فقط من و ماهان بودیم. نفسهای تند ماهان به صورتم میخورد، میتونستم خشم رو از چشماش بخونم، اما دلیلش رو نمیدونستم!!!من کاری نکرده بودم که بخواد باهام اونجوری رفتار کنه.  ماهان-و احتمالا همون ها هم باعث میشن که قطعه های بعدی رو پیدا کنی ! هر چند که من به هیچ کدوم از نظریه های اون فرزام احمق اعتقادی ندارم، اما مجبور شدم رضایت بدم تا تو هم با ما بیای. یه لحظه ، فقط یه لحظه ترس تمام وجودمو در بر گرفت! من باید با اونا کجا میرفتم؟! اصلا چرا باید میرفتم؟!!! ماهان- میبینم که ترسیدی؟! - چرا خوشت میاد اذیتم کنی؟! این حرف ها مثل زمزمه از دهنم خارج شد! - من نمیخوام با شماها بیام! اصلا من چرا باید بیام؟! بی هدف دستم رو روی گردنم کشیدم! من اینجا چیکار میکردم؟ روبروی یه مردی که هر جوری دلش میخواست با من حرف میزد ، وسط آدم هایی که هیچ وابستگی بهشون ندارم، جاییکه آینده ای نامعلوم رو برام رقم زدن.. - لعنتی! صدام بیشتر به زجه تبدیل شده بود! ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد ، پس همش به خاطره این لعنتی هاست، ناخودآگاه سریع دستمو به گردنم بردم و گردنبندو درش آوردمو پرتش کردم جلوی پای ماهان... اما هر کاری میکردم نمیتونستم انگشتر رو از دستم دربیارم. - لعنتی... این چرا... در ... نمیاد!!!؟؟؟... ازت بدم میاد انگشتره آشغا... برای لحظه ای زمان برام وایستاد ، اصلا یادم رفت داشتم چیکارمیکردم!!! نمیتونستم اون چیزیکه دارم میبینم رو باور کنم! اون ...اون چش شده بود؟! ماهان خم شده بود و روی زانوهاش افتاده بود تا به اون لحظه هیچ آدمی رو در اون حال ندیده بودم! - ماهان؟! از شوک زیاد صدام توی گلوم خفه شده. -ماهان؟!چی شده؟! -ما...ماهان؟! خودمو بهش رسوندم، انقدر گیچ بودم که نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم. کنارش زانو زدم! دستم رو روی شونه اش گذاشتم، سرش پایین بود برای همین یکم دولا شدم تا ببینم اون چش شده! - نه! با دست دهنمو گرفتم تا بیشتر از اون صدای جیغم بلندنشه، رنگه صورتش به کبودی میزد! -ماهان یه چیزی بگو؟! چی شده؟! چرا این رنگی شدی؟! ماهان به سختی گفت: گ ... ناله هاش شدیدتر شد، بیشتر به خودش میپیچید. - خیله خب ، چیزی نگو! حالا من چیکار کنم؟!بلند شدم ... یه کم دوره خودم چرخیدم! فریاد زدم :کمک کنید! یکی کمک کنه. انقدر صدای موزیک بلند بود که مطمئنا کسی فریاد های من رو نمیشنید، دوباره کنارش نشستم. - صبر کن الان میرم یکی رو میارم خواستم بلند بشم که پام پیچ خورد،معلومه پام با اون کفش پاشنه بلند بایدم پیچ میخورد! -ااااااااااااااااااااه ... لع ... ن ... تی ، کفش هام رو در آوردمو بیرون از اتاق رفتم! دم در اتاق رفتم و بلند فریاد زدم : ماهان حالش بد شده! تورو خدا یکی بیاد کمک کنه .... کمک... تا اونجا که تونستم جیغ کشیدم ماهان - س... سا برگشتمو توی اتاق رو نگاه کردم! یه دستش رو به طرف من دراز کرده بود ! امادستش دوباره روی زانوهاش افتاد. چشمم به گردنبند افتاد که حالا توی گردن اون بود.حتما موقعی که گردنبندو انداخته بودم روی زمین ماهان برداشته بود و به گردن خودش انداخته بود. با ترس بهش خیره شدم و گفتم: ماهان چیکار کنم؟!اگه بمیری من چیکارکنم؟! با دستش دوره گردنش رو چسبیده بود ،توی ذهنم فقط به این فکر میکردم، اگه اون بمیره من چیکار کنم... جلوی چشمام داره میمیره، رنگش سیاه شده ، اون صورته رنگ پریده اش کبود کبود شده ،میخواست با زور اون رو از گردنش در بیاره اما موفق نمیشد. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بودکه دستم رو روی آویزه اون گره کنم، کشیدمو ... پرتش کردم روی زمین! اونم در حالیکه سرفه میکرد و گردنش رو میمالید روی زمین ولو شد، سایه یه چیزی بگو دختر! ببین چطوره!؟ دختره ی ترسو! هنوز که نمرده! -ماهان؟! ..............خوبی؟!........... لرزش صدام نشون از ترسم میداد، ولی اونم هیچ جوابی نمیدادو فقط سرفه میکرد واسه همین خودم رو روی زمین کشیدم تا تونستم به نزدیکه صورتش برسم، خیس عرق شده بود ، خونی که روی انگشت هاش بود منو ترسوند! دستمو دراز کردمو اون دستش که روی گردنش رو باهاش میمالید گرفتم اولش یکم مقاومت کرد اما مهم نبود ،تا اون لحظه سرفه میکرد و چشماشو بسته بود، اما وقتی با دست آزادم اون قسمت از گردنش رو که زخمی شده بود مالیدم چشماشو بهم فشرد و با یه آخ خیلی یواش بهم فهموند که خیلی درد داره  دستم رو عقب کشیدمو سعی کردم یکم آرومتر بشم ، چشم هام رو بستمو شروع کردم به نفس عمیق کشیدن که مثلا آروم شم. ماهان-اونو برش دار -چی؟! دیدم نشسته و داره به من نگاه میکنه، ولی من اصلا متوجه نشدم کی بلند شد!!! ماهان- اون گردنبد رو از روی زمین بردار و بنداز گردن خودت -ماهان؟! خوبی؟! ماهان-اوهوم، فقط یه دستمال از روی اون میز به من بده وگردنبند رو از زمین بردار. وایی چقدر عصبانی حرف زد!!!! معلومه نمیخواد بهش زیاد توجه بشه! واسه همینم بیخیال توجه شدم - باشه. یه دستمال بهش دادم! - بهتر نیست بشوریش؟! ماهان-تاحالا انگشتت نبریده؟! رفته بودم سراغ گردنبد، طبق دستور آقا اونو گردنم انداختم! - چرا خیلی اتفاق افتاده . ماهان-اونوقت اگه بهش آب زدی احساس سوزش نکردی؟! -تازه گرفتم منظورش چیه!!!بالای سرش ایستاده بودمو اون داشت با دستمال گردنش رو تمیز میکرد، دلم طاقت نیاورد. - ماهان؟!!!؟؟؟ سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد. ماهان-هوم؟! چقدر آروم بود! انگار الان من بودم که داشتم جون میدادم !!! - چرا اینجوری شدی؟! ماهان- فقط میخواستم یه چیزی رو به خودم ثابت کنم. انقدر تو این چند لحظه بهم فشار وارد شده بود که تمام بدنم میلرزید چه برسه به صدام... - چیرو ثابت کنی؟! از روی زمین بلند شد و روبروم ایستاد، زیر گلوش هم یکم خراشیده شده بود اما اونجارو تمیز نکرده بود ماهان-ازت میخوام که به کسی چیزی نگی! -صدای خودش هم نشون از خستگیش میداد ... روی پیشونیش دونه های درشت عرق نشسته بود ... اینو گفت و یقه اش رو مرتب کرد که بره!هنوز از کنارم رد نشده بود که آستینش رو گرفتم ،یه لحظه صبر کن چشماش کاملا متعجب بود... ماهان-میخوای برات توضیح بدم؟! -نه نه! با اون کاری ندارم،وایستا... سریع یه دستمال آوردم - گردنت رو بالا بگیر... مجبور شدم یکم گره کراواتش رو شل کنم تا بتونم دکمه یقه اش رو باز کنم ... زیره گلوش رو پاک کردم ماهان-اینجا هم زخم شده!!!؟؟؟ -اگه دیگران پرسیدن چی میگی؟! سرش رو پایین آوردو به من نگاه کرد ماهان-اگه غیره تو هر کسی اینجا بودحتی جرات نمیکرد به من نزدیک بشه دستم از حرکت ایستاد ... راستش از نگاهش ترسیدم ... خیلی هم ترسیدم ... یکم عقب تر رفتم! توی سرم یه چیزی وز وز میکرد مثل یه مگس که بغل گوش آدم باشه! به ماهان نگاه کردم ... ولی اون ساکت بود ... دیگه الان به خودم مسلط شده بودم ،همیشه کیوان و کیان بهم میگفتن که یکم خل و چلم، اما من باورم نمیشد، ولی الان مطمئن شدم که هستم...حتی حاضر نبودم یک ثانیه دیگه اونجا وپیش اون وایستم!انگار که یه عالمه آدم داشتن من رو به سمت بیرون هل میدادن ... چرا؟! چرا اینجوری شده ام؟! دوست نداشتم اونجا باشم، دوسه قدم عقب رفتم که پام به یه چیزی خورد! کفشام!!! کی اونارو در آورده بودم!!!دولا شدم ... برشون داشتمو پوشیدم... وقتی راست ایستادم ... اون داشت با یقه اش ور میرفت ... حالا اون شوک عصبی که پیدا کرده بودم داشت عوارضشو نشون می داد، نفسم تنگ شده بود ...فقط صدای ضربان قلب خودم رو میشنیدم ... سریع از اتاق بیرون اومدم. همون موقع دیدم همه ی جوونها از سالنی که توش بودند خارج شدند و همگی به سمت چپ رفتن، خب منم بعده خروح از سالن رفتم سمت چپ ،یه راهروی بزرگ و نورانی که در انتها به یه سری پله میرسید ، و صدای موسیقی که هرثانیه برام بلندتر میشد و یقین من بیشتر که مسیر رو درست میرم... از اون بالا دیدم که یه دختر و پسر دست در دست هم از یه دری خارج شدن، پس درسته! -سایه؟!   -دوباره نه!!!!!!!! روی زمین میخ شدم ، فاصله چندانی تا اون سالن نداشتم ، صدای موزیک داشت گوش هام رو کر میکرد -ساایه؟! این صدایه کیه؟! مثل همون صدایی هستش که اون شب منو بردبه سمت قبر ستاره!!!! درسته! این همون صداست -ساایه؟! دوباره همون حس بهم دست داد ، انگار که یه سری آدم دارن من رو به زور با خودشون میبرن... - سایه!!! بیا اینجا ... پاهام در اختیار خودم نبودن ... نمیخواستم برم اما داشتم به سمت یه در که احتمالا در خروجی بود میرفتم، اون فضاداشت دوره سرم می چرخید و تنها راه نجات من عبور از اون در بود! -کجا میری؟! به طرف صدا برگشتم اما نمیتونستم تشخیص بدم کی داره بامن حرف میزنه! -با توام؟! داشتی کجا میرفتی؟! به دره اون اتاق اشاره کردم ... - داشتم میرفتم اونجا نگاهم به اون در بود و پاهام دوباره داشتن به اون سمت میرفتن، برگشتم سمت کسی که با دستهاش شونه های من رو گرفته بود! لباس یه دست مشکی ... بویی که من عاشقش هستم کسی نبود جز ماهــــان؟! ماهان-گفتم کجا میری؟! -اونجا... بازم با دستم به اون دراشاره کردم ... ماهان-چطوری اینجا رو پیداکردی؟!هااااان؟! -چرا داد میزنی؟! ... مثل اینکه تازه داشتم به خودم میومدم ... روبروی ماهان ... و اون بی نهایت عصبانی ماهان-کجا میخواستی بری؟! -داد نزن... به زور خودم رو از زیره دستاش آزاد کردم ... -گفتم که میخواستم برم اونجا... ماهان-کجا؟! بیا بهم نشون بده دستمو گرفت و محکم کشید... -آاایی ... چیکار میکنی ؟! دستم دردگرفت ... منو کشون کشون برد به سمتی که اشاره میکردم ماهان-میخواستی بری اینجا؟! آره؟! -ولم کن ... دستمو ول کن ... هرچی تقلا کردم فایده نداشت، اون بیخیال بشو نبود... ماهان-دورو برت رو ببین!!! اینجا هیچ دری وجود نداره -بعضی وقت ها آدم حس میکنه ، یه صحنه هایی رو قبلا دیده!!! اون لحظه باخوشحالی پیش خودش میگه ... من اینو قبلا دیدم!!! اما وضعیت الان من کاملا فرق داره... من چیزی رو دیدم که الان وجود نداره ... ممکن نیست ... اونجا یه در بود ... دست ماهان شل شد و کنار بدنش افتاد ... ماهان-فکر میکردم روی کسایی که توانایی دارن تاثیر داره! حرف میزدو من بیشتر به وضعیت خودم پی میبردم، یه تالارآینه که هیچ دری توش وجود نداشت ، حتی صدای موزیک هم دیگه به گوش نمیرسید ... به سمت پله ها برگشتم ... فقط دو تا پله بود!!! اما من از بالای پله ها دیدم که دونفر از یه در خارج شدن ... صدای خنده و موزیک مطمئنم کرد اینجا میرسه به جاییکه بقیه هستن ماهان-بهتره از اینجا بریم بیرون ... باشه؟! -دونفر ! یه دختر یه پسر ! از همینجا ... به طرف جاییکه خودم میدونستم رفتم از همینجا اومدن بیرون ... ماهان-سایه من باید از اینجا ببرمت بیرون برگشتم سمت ماهان ... - من دارم راستشو میگم ... ولی اون چند قدم بهم نزدیک شد ماهان-مگه من گفتم داری دروغ میگی؟! انگشتش روی صورتم حرکت کرد و قطره اشکی که روی صورتم لیز میخورد رو پاک کرد ماهان-تو فقط خیالاتی شدی ... دستم رو گرفت ... نمیدونم از کدوم راه رفتیمو چقدر طول کشید تا سر از سالن رقص درآوردیم اما به اولین میز خالی که رسید من رو نشوند و یه لیوان شربت دستم داد ماهان-بخور، حالت بهتر میشه -من خیالاتی نشدم... خیلی جدی تر از قبل باهام حرف میزد ماهان-فقط تو نیستی که توهم زدی ... بیا !!! نگاه کن!!! نمونه اش اومد یاس-هیچ معلومه شماها کجایین؟! ای وای دوباره شروع کرد ... ورورور...اما انگار خیلی شنگول بود یاس-نبودی ببینی این فرزام چجوری میرقصید ... البته بگما منم کم نیاوردمو کلی پابه پاش رقصیدم چشمام چهار تا شد!!! ماهان-گفتم همه قاطی کردن یاس-پاشوووو -چیه؟! چیکار میکنی؟! بازوم رو کشید یاس- بلند شو یکم برقصیم -اما من رقصیدن بلد نیستم یاس-چی چیرو بلد نیستی؟! پاشو ببینم!!! ببین همه دارن میرقصن... توام باید فقط اینجوری خودتو تکون بدی... -این چش شده؟! ماهان صندلیه کنار من رو کشیدو نشست بغل دستم ماهان-گفتم همه یکم قاطی کردن! خوب شد نذاشتم از این گرده همایی فیلم بگیرن، وگرنه کی میخواست این بی آبرویی رو جمع کنه! یکی از دخترهای دادگر در حال اجرای نمایشی مضحک!!! هه!!! - همه که مثل شما توانایی کنترل ذهنشون رو ندارن جناب دادگر!!! صدا صدای فرزام بود که ظاهرا خیلی هم توپش پره!!! ماهان- بفرما بشین... با سر به صندلیه خالی اشاره کرد اما اون بدون توجه دست من رو گرفت فرزام-بیا یکم خوش باش ... خسته نشدی از بس نشستی؟! به قولی توی رودربایسی قرار گرفتم که بلند بشم که یه دفعه ماهان- قرارمون که یادت نرفته!!!؟؟؟ فرزام- ببخشید؟! اون حرکت خاص خودمو که ابرو بالا انداختن بود رو تکرار کردم فرزام-تا الان که هیچ مشکلی بوجود نیومده!!! ماهان- بفرمایید ذهن دختر عموی عزیزتون رو مطالعه کنین! بد نیست ببینید اون وقتیکه شما مشغول رقصیدن با اون خانم بودین ایشون چه کار میکردن نگاهم بین این دوتا رد و بدل میشد، نمیدونستم منظورشون چیه؟! وقتی به اون دوتا تیله رنگی که توی صورت فرزام اسمشون چشم هست نگاه کردم، دوباره اون سردرد اومد سراغم... دست فرزام شل شد... شوک شدن رو میشد از توی چشماش خوند ماهان-خب؟! باعث شد حواس فرزام پرت بشه و مسیر نگاهش عوض شه. فرزام-ماهان چرا گردنبند رو گردنت انداختی؟! صورت ماهان یه لبخند کج رو تحویل فرزام داد ماهان-این اون چیزی نبود که میخواستم ببینی؟! ظاهرا دیگه در مورد من حرف نمیزدن، واسه همین دوباره سر جام نشستم، اصولا از رقصیدن میترسیدم، پس فرصت خوبی بود تا بذارم حواس فرزام از این موضوع پرت بشه فرزام با تعجب رو به ماهان گفت:اما اگه بلایی سرت میومد چی؟! ماهان-مگه قرار نبود تو مراقب دختر عموت باشی؟! فرزام-اون با تو بود، در هر حال توی این خونه اتفاق بدی براش نمی افتاد، بهتره بحث رو عوض نکنی، مگه ما در این مورد حرف نزده بودیم، مگه قرار نبود تحت هیچ شرایطی دوباره به اون جواهرات دست نزنی؟!میخواستی مطمئن بشی؟! مگه دفعه قبل توی خونه ما مطمئن نشدی؟! سعی میکردن آروم حرف بزنن اما واقعا لحن فرزام خیلی بد بود، انگار داشت یه بچه 10 ساله رو بازخواست میکرد ماهان- لطفا اون قضیه رو فراموش کن. فرزام با دستش روی میز کوبید، که من دو متر پریدم هوا و گفت: چطور باید فراموش کنم؟! فرزام-اگه دفعه بعد توی یه شرایط حساس این کار رو انجام بدی و همه رو به خطر بندازی چی؟! ماهان-بچه نشو ، خودتم میدونی که فقط میخواستم مطمئن بشم، همین... بعد با دستش به جمعیتی که داشتن میرقصیدن اشاره کرد ماهان-دیدی که حرف های من بی دلیل نبود!!! خیلی ها هنور آماده نیستن، از جمله همین دختره! فرزام-دست بردار!!! اونا تو کاره خودشون از بهترین ها هستن، نمیتونی به خاطره یه همچین چیزی، کنارشون بذاری!!!درضمن هنوز کاره من با تو یکی تموم نشده با حالتی گنگ رو کردم به فرزام و گفتم: میشه بدونم چی شده؟! فرزام-این آقا امشب بچه هایی رو که توانایی زیادی توی کنترل افکارشون ندارن تو دردسر انداخته، تا بتونه یه گروه به قول خودش عالی رو تشکیل بده!!! با تعجب به ماهان نگاه کردم، اونم داشت من رو نگاه میکرد ولی هیچ حسی توی نگاهش نبود، خیلی با احتیاط شروع کردم : مگه بزرگ و خشایار بچه ها رو انتخاب نکردن ؟! ماهان-اینکه من چکار کردم مهم نیست، مهم اینه کسایی که صلاحیت شرکت در این برنامه جستجو رو نداشتن حذف بشن، ببین این دو تا گروه امشب هر کدوم یه سرپرست دارن که از شانس بد هر دوتا سرپرست روبروی تو هستن! -پس تو هر گروه 8 نفر هستن؟! ماهان-اوهوم... و جنابعالی هم یکی از اعضای افتخاریه این گروه ها هستی، البته یکی از گروه ها، توی هر گروه هم ، افراد باید دو به دو ، یه جورایی از همدیگه مراقبت کنن، این جستجو خیلی خیلی خطرناکه! -اگه خطرناکه! چرا دارید این کار رو انجام میدین؟! فرزام-برای اینکه این ماجرا ها تموم بشه... سایه هیچ کدوم از ماها دلمون نمیخواد بینه آدم های عادی باشیم اما واقعا زندگیه عادی نداشته باشیم! ماهان-دیگه دلم نمیخواد لباس سیاه عزیزانی رو تنم کنم ، که هیچ گناهی ندارن، جز اینکه توی این خانواده نفرین شده به دنیا میان -خیله خب، این درست، اما چکار کردین که بتونید بچه ها رو گلچین کنین؟! ماهان-من میتونم اون تاثیری رو که میخوام توی دیگران بذارم، یه جورایی میتونم تفکراتشون رو مختل کنم، نذارم درست فکر کنن، البته فقط کسایی که میخوام! یاد صدای وزوز تو سرم افتادم . -مثل ایجاد صدای وزوز که آدم نتونه درست فکر کنه؟! فرزام-چطور؟! ماهان- بهتره تا جشن تموم نشده یه فیضی ببریم، دیگه معلوم نیست این دوتا خانواده کی دور هم جمع بشن
خیلی سریع از پشت میز بلند شدو دست من رو گرفت ماهان- افتخار میدین؟! یکم جا خوردم -اما!!! من رقصیدن بلد نیستم.. ماهان- منم بلد نیستم، بیاااا اولش یکم مقاومت کردم اما بعدش باهاش هم راه شدم، اون دستش رو انداخت دوره بازوی من و تا وسط جمعیت من رو با خودش برد، وقتی اون وسط رسیدیم، کسایی که دوروبر ما بودن یه جورایی خودشون رو دور کردنو تقریبا نگاه هاشون به سمت ما بود، حس اینکه خیلی توی چشم باشم اذیتم میکرد خصوصا که رقصیدن هم بلد نیستم - ĺĺĺ !!!دیدین آهنگ تموم شد؟! خب بهتره من برم بشینم ماهان-آ..آ ... صبر میکنیم واسه آهنگ بعدی... -یکم تشنه ام شده ، برم ببینم چیزی پیدا میشه بخورم . اما تا اومدم در برم جلومو گرفت... ماهان- د... نشد دیگه، بذار ببینیم بعدی چیه! اگه خیلی تند بود میشینیم! یکم اینور ، اونورمو نگاه کردم، درست روبروی من اون طرف سالن فرزام نشسته بود و خیره به ما بود، یکم زیره نگاهش خجالت کشیدم. ماهان-به زور اینجایی؟! - چی؟! ماهان-یعنی از اینکه اینجا، روبروی منی ناراحتی؟! -نه نه!!! فقط ... ماهان- محیط اینجا و آدم هاش برات غریب هستن از کجا ف
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان راه حل(ادامه بازگشت) , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان بازگشت خون آشام | محمدرضا عباس زاده کاربر انجمن - نودهشتیا , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/29 تاریخ
کد :56803

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا