تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازگشت (ادامه ی فصل چهارم)



-(یکم دیگه بیشتر چشم هام حالت تعجب به خودشون میگرفتن حتما از جاشون در میومدن!!!)یعنی چی ؟!
ماهان-ببین من از 5 سال پیش تا به الان اون بچه رو میبینم یعنی دقیقا از روزیکه تورو دیدم
-(کلا عینه ماست وارفتم) منو دیدی؟! (چشمهاش رو بلاخره به من دوخت )
ماهان-میخوام یه چیزی رو بهت بگم اما باید بیای نزدیکم
-(همچین هل شدم که انگار میخواد چی بگه ، سریع رفتم بغلش ایستادم)
ماهان-بهتره بشینی ممکنه حرفهام یکم طول بکشه
-(اووووووف ببین داره جونه منو میگیره تا حرف بزنه) همینجوری راحتترم ... میشه بگی جریان چیه؟!
ماهان-تو تولد 20 سالگیت برای اولین بار بود که دیدمت و بعد از اون من هم این پسر بچه رو توی خوابهام میبینم
-هه... مسخره است!!!
ماهان-تو دنیای ما هیچ چیزی مسخره نیست
-(یه دستمو به کمر زدمو یه دستمو بین موهام کردم) یعنی میخوای بگی از روزی که منرو دیدی!!! اون بچه رو هم میبینی؟؟!!! (با تکون سرش حرفم رو تصدیق کرد) ولی من اونو اولین بار وقتی دیدم که با رادمهر تماس پیدا کرده بودم!!! پس اینا به هم هیچ ربطی ندارن (یه نگاه پیروزمندانه از نتیجه گیریم بهش انداختم! اما اون با یه خنده شروع کرد به خاروندن کله اش )
ماهان-و اونوقت شما دیشب گوش ندادی که رادمهر چی گفت؟!!!
اگه با من تماس پیدا کنید و من دلم بخواد ، میتونم کاری کنم که شماها چیزهایی رو ببینید که واقعیت نداره، یا همون توهم که همه میگن، و در بعضی شرایط خیلی نادر ، کسی که با من ارتباط داشته باشه میتونه قسمتی از آینده ای که اتفاق نیوفتاده رو ببینه!!!
-(کلمه به کلمه حرفهای اون رو یادش بود ) نمیتونم بفهمم جریان چیه(با اون آه عمیقی که کشید فهمیدم که کلی از دستم حرص میخوره که نمیفهمم چی میگه )
ماهان-یکم به مغزت فشار بیار! در اثر تماس با اون یه چیزهایی از آینده دیدی! مثلا اسم راستین رو
-(ابروهام بالا رفت ) تو از کجا میدونیکه من چی دیدم!!!!؟؟؟
ماهان-چون خود رادمهر برام گفت ...
-اون از کجا میدونه!!!؟؟؟
ماهان-به خاطره اینکه اون میتونه کاری کنه تا طرف مقابلش چیزیکه اون میخواد رو ببینه اما تو اونو مجبور کردی چیزی رو که تو میخوای ببینه و اون هم هرچقدر خواسته تورو از نگاه کردن به زیره اون ملحفه منصرف کنه نتونسته!!!
-(با صدایی که شبیه خرناس بود نفسمو بیرون دادم ، همون موقع یه تقه به در خورد)
-میشه بیام داخل؟!!!
-(صدای آشنا نبود! ماهان با نگاهش بهم فهموند که برم در رو باز کنم ) منم میرم تا استراحت کنی
-نه
-(با تعجب برگشتم سمتش )
ماهان-قبل اینکه بقیه چیزی بهت بگن میخوام که خودم تکلیف یه چیزی رو معلوم کنم، اما فعلا درو باز کنو خودتم بیا رو اون تخت بشین
-(با حرفشنویه تمام کارهایی که گفت رو انجام دادمو روی تخت نسشتم و به کارهای پردیس نگاه کردم) اون چیه؟! (توی دست پردیس یه ظرف بود که انگار یه چیزی توش ریخته بود)
پردیس -یه جور پماد
-برای چیه؟!
پردیس -میشه یه چند لحظه ساکت باشی تا من بتونم کارمو انجام بدم!!!؟؟؟
-(اوه چقدر عصبانی بود !!! به نشونه تسلیم دستام رو بالا بردمو یه طرف دیگه رو نگاه کردم ... تا پایان کارش هم یه کلمه هم حرف نزدم! )
پردیس -سایه؟! بیا اینجا
-چیه؟! (لحنم یکم پرخاشگرانه شده بود)
ماهان-بیا اینجا تا بهت یاد بده چجوری روی زخم رو پانسمان کنی
-(لحنش کاملا دستوری بود با اکراه از روی تخت بلند شدمو رفتم بالای سره ماهان )
پردیس -یا درست نگاه کن یا اصلا نمیخواد که یاد بگیری خودم انجامش میدم
-ببینم تو چته؟!!!
پردیس -هیچی !!!!
-(هر دو صدامون رو انداخته بودیم روی سرمون ) معلومه فقط یه سره داری داد میزنی!!!
پردیس -هه خانم تازه میخواد بدونه دلیل این رفتارها چیه؟! ... اینکه یه سری آدم رو اینجا به دردسر انداختی!!! اونوقت میپرسه چته!!!؟؟؟
-(یکم که نه!!!باید بگم خیلی جا خوردم!!! اما خودمو نباختم ) بهتره کاری که بهت گفته شده رو انجام بدی و بری!
(اونم کم از این لحن من جا نخورد ولی کاری نمیتونست بکنه!!! ) الانم آموزشت رو بده و برو بیرون!!!
ماهان-شما دخترها نمیبینید یه مریض اینجا خوابیده؟! پردیس جان به خاطره من این دختر دردسر ساز رو ببخشو به کارت برس
(تو اون لحظها اصلا به ماهان نگاه نکردم ... پردیس هم خودشو جمع کردو کارشو انجام دادو رفت )
دختره عوضی (یه جورایی این عوی رو تو چشمهای ماهان نگاه کردمو گفتم تا دلم خنک بشه)
ماهان-حالا یاد گرفتی ؟!!؟؟
-نه
ماهان-میدونستم چون اصلا بهش توجه هم نکردی
-(دستهام رو کردم توی جیب پشت شلوارمو روتخت نشستم) چی میخواستی بگی
ماهان-از اونجا که دختر هستی و نمیتونی اون اتفاق رو پیش خودت نگه داری باید بهت بگم که احتمالا!!! اونم فقط احتمالا سرنوشت منو تو یکی هستش
-دهن لق بودن فقط خصلت دخترها نیست در ضمن ... چیه؟؟!!! قراره هر دوتامون بمیریم؟؟؟!!! (با این حرفم چهره اش کاملا درهم رفت )
ماهان-شاید ... شاید قرار باشه توی آینده باهم باشیم که هردو خواب یه بچه رو دیدم
-(یه منفجر شدن اعتقاد دارین!!!؟؟؟ خب من الان منفجر شدم ) چرا مزخرف میگی!!!؟؟؟ (انقدر شاکی شده بودم که نفهمیدم دارم چیکار میکنم) جمع کن این مسخره بازیارو!!! آقا 5 سال پیش منو دیده و از اون موقع تا حالا یه بچه رو تو خواب میبینه منم از وقتیکه تورو یا به قول تو آینده ای که تو توش بودی رو دیدم دارم همون بچه رو میبینم!!!!؟؟؟ مگه این چیزا مسخره بازیه؟؟؟!!!
خجالت بکش ، ناسلامتی دکتری برای خودت!!! انقدر درس خوندی که این چرندیات رو تحویل اینو اون بدی؟!از سنت خجالت بکش، جای اینکه به کر این چرندیات باشی یه فکری بکن تا از این مخمصه نجات پیدا کنی شاید نفر بعدی تو خانوادتون نباشی!!!
ماهان-خفه شووووو
-(از صدای دادش در جا خشک شدم ، برگشتمو دیدم پشت من ایستاده )
ماهان-دیگه حق نداری بهم توهین کنی!!! من گفتم شاید!!! فکر کردی خوشم میاد به یه دختر معمولی از یه خانواده معمولی با یه قیافه معمولی فکر کنم که شاید یه روزی همسرم بشه!!!؟؟ آره؟!!!؟ تو چی داری که من بخوام بهش فکر کنم؟! تحصیلات؟! ثروت؟! قیافه؟! توانایی خاص؟! هوش زیاد؟؟!!! چی داری؟! غیره دردسر چی داری؟!
-( تنم میلرزید! )
ماهان-از روزی که به دنیا اومدی همه رو انداختی تو دردسر، از لحظه ای که اومدی توی این خونه حتی نتونستی یه لحظه بدونه اینکه دردسر ایجاد کنی راه بری! لعنتی فقط دو دفعه نزدیک بود من رو به کشتن بدی
-( درسته که خواسته بودم با تکیه به چیزهایی که داره اونو تحقیر کنم ولی اون دقیقا دست گذاشته بود روی چیزهایی که ندارمو با اونا تحقیرم کرد ) خیلی کثیف بازی میکنی !!!؟؟ قصدت تحقیر کردن من بود؟! (دیگه ماهان رو نمیدیدم! پرده اشک چشمام رو تار کرده بود، با هر کلمه یه قدم به عقب برمیداشتم ! انقدر عقب عقب رفتم تا به در خوردمو به سرعت از اتاق خارج شدم)
-چی شد؟!
-(صداشو تشخیص دادم!بدونه حرفی خودمو پرت کردم تو بغلش و های های گریه کردم ) عوضی ... اون خیلی عوضیه یاس ... خیلی آشغاله
یاس-هیس، آروم... همه میدونن اون عوضیه ... بیا بریم بشینیم ، بیا
-(همراهش رفتمو کنار پنجره نشستیم ، دستمو تو دستش گرفت و شروع کرد یه نوازش دستم)
یاس-چی گفتی که اونجوری شروع کرد به داد کشیدن؟!
-هر چی از دهنم دراومد بهش گفتم
یاس-خیلی جرات کردی که باهاش دهن به دهن بذاری
-(پیش خودش چی فکر کرده؟! که هر چی از اون دهنش در بیاد به من بگه و همینجوری بره؟! مرتیکه عوضی! از سن و سالشم خجالت نکشید! دوبرابر من سن داره! به من میگن سایه یزدانی ، کل فامیل یزدانی از پس من یکی برنیومدن چه برسه به این آقا که حتی نمیتونه یه گردنبند رو از گردنش در بیاره)
یاس-کجا سایه!؟
-(یاس دستم رو گرفته بود که مثلا نذاره من برم ) ولم کن ( با شدت دستم رو از دستش بیرون کشیدم) مرتیکه آشغال
یاس-سایه خواهش میکنم، میترسم بلایی سرت بیاره
-(با قدمهای بلند خودمو به دره اتاق رسوندمو بدونه در زدن رفتم داخل و درو پشت سرم بستم!!! خاک برسرم کنن! تازه فهمیدم چه غلطی کردم!!!! خودشم مات و متعجب همونجوری وایستاده بود !!! با اولین حرکت اون منم به خودم اومدمو چشممو ازش گرفتمو زمینو نگاه کردم ) ب ببخشید
ماهان-میمیری در بزنی؟! مگه اینجا طویله است سرتو انداختی اومدی توش؟! اینجا با خونتون فرق داره
-(آخ که خودش آتیشو روشن کرد، هر چقدر میخوام عفت کلام داشته باشم نمیذاره ) آره
ماهان-چی؟!
-طویله است ، یه الاغم توش بستن که اومدم ادبش کنم
ماهان-چه غلطی کردی؟!
-(با قدم های بلند خودشو به من رسوند، درست روبروم بود ، فقط لباس زیر تنش بودو مابقیه بدنش لخت بود، منم که قدم به مراتب از اون کوتاهتره و تا اون جلوم قرار گرفت چشمم افتاد جاییکه نباید میوفتاد واسه همین سیع سرمو بالا گرفتم و تازه فهمیدم !!! اوه اوه اوه ، چشم آقا قشنگ به خون نشسته )
ماهان-پرسیدم چه غلطی کردی؟!
-غلطو تو کردی با اون مخزرفاتی که گفتی ، تا حرفتو پس نگیری از اینجا بیرون نمیرم ( صدای ساییده شدن دندوناشو میشنیدم )
ماهان-بذار یه چیزیرو توی اون کله خالیت فرو کنم
-(انگشتشو گذاشت روی کله ام، خواستم دستشو کنار بزنم که با یه دستش منو چسبوند به درو شروع کرد به قفسه سینه ام فشار آوردن ) ولم کن
ماهان-چه بخوای چه نخوای من همینم، با این اخلاق ، تا آخره جستجو نمیتونی از کنارم تکون بخوری ، اگه فکر در رفتن به سرت بزنه میام دنبالت، میشم کابوس زندگیت، یه چیزه دیگه رو هم بدون!!! من تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم تورو به چشم یه همسر ببینم! تو لیاقت نداری بند کفش منو ببندی چه برسه همراه من توی زندگی باشی
-(درسته که چشم های اون یه خون نشسته بودو از فرط عصبانیت گوشه های دهنش کف کرده بود اما منم کم عصبانی نبودم ) فکر کردی من انقدر بیچاره ام که خودمو درگیر آدمی مثل تو کنم که معلوم نیست چند روزه دیگه زنده استو بچه هایی به دنیا بیارم که از روز تولدشون بدونم اونا به 40 سال نرسیده میمیرن!!! حالا تو یه چیزو تو اون کله پوکت فرو کن، من میرم، از اینجا میرم، نه تو نه هیچ خره دیگه ای هم نمیتونه منو اینجا نگه داره (و اون کاری که کیوان بهم یاد داده بود رو انجام دادم ، یه لگد خوابوندم وسط پاش که قیافش دیدن داشت، انقدر رو این ضربه کار کردم که میدونم حداقل 5 دقیقه نمیتونه تکون بخوره !!! اما من وقت موندن نداشتم تا قیافه داغونشو ببینم ، وقتی اون دولا شد منم سریع درو باز کردمو زدم بیرون اولش فکر کردم که یاس بیرونه اتاقه اما وقتی دیدم نیست کلی خوشحال شدم،باید یه چیزی گیر میاوردمو میپوشیدم، به اولین کاپشن و کلاهی که رسیدم برشون داشتم، امروز صبح دمه اون عمارت یه ماشین دیدم که مال شهاب بود ، دیدم شب اولی که اومد کلید رو گذاشت توی کشوی میزی که وسط این هال هستش، رفتم سمت کشو و کلیدو برداشتم ) برو به جهنم ماهان



(من کدوم گوری دارم میرم؟!پشت فرمون ماشین شهاب نشستمو دارم تویه جاده که نمیشناسم رانندگی میکنم ، فقط همینو میدونم که موقع اومدن سربالایی بود ، پس باید برگشتنش سرپایینی باشه دیگه ! حدود 15 دقیقه ای هست که دارم رانندگی میکنم) لعنتی
(یادم رفته بودکه یه دروازه دیگه هم هست ، پیاده شدمو رفتم سراغ دروازه که بازش کنم ) کی اینو قفل کرده؟!! (یه لگد حواله در کردم که پای خودم تیر کشید ) اه، لعنتی ( از تاریکیه جنگل میترسم اینجا هم که پر از درخته نمیشه که با ماشین برم، از این در رد نمیشه اما خودم که میتونم ازش بالا برمو پیاده خودمو به یه جایی برسونم)
همینکارو میکنم (با بدبختی خودمو به اونور در رسوندم که انگار دنیارو بهم دادن) مگه بمیری ماهان که دستت بهم برسه ... آشغال ... جستجوتونم بره به درک
**********************
(تقریبا یه نیم ساعتی هست که دارم راه میرم، این جاده رو یادمه اما اونجوری که من فکر میکنم باید یه 2 تا 3 ساعتی طول بکشه برسم سره جاده اصلی، همش هم سرپایینیه ، منم که صبحانه نخوردم ، فشاره تعطیل شده ! اونا میخواستن ساعت 4 همه دوره هم جمع بشن! )
-خب بشن ، به تو چه
(ماهان میگفت 5 سال پیش منو دیده!!!؟؟؟ اما من که تولدم رو خیلی خصوصی برگزار کردم ، با مامانینا شام رفتیم یه رستوران سنتی و همونجا کیکمو بریدم!!! یعنی منو اونجا دیده؟!
اونو ولش کن ، گیریم که دیده باشه، آخه چه ربطی بین منو اونو اون بچه هست؟! یعنی من مامانشم اونم باباشه بعدش بچه ماله ماست؟! شاید بچه یکی دیگه باشه!! مثلا به فرزندی قبولش کردیم!!!
هه !قبولش کردیم ، چه خودمو چسبوندم بهش!مثلا من ممکنه چی توی این آدم دیده باشم که بخوام ازش بچه داشته باشم؟! )
-ولش کن بابا! همش زاده ذهن مسموم اون مرتیکه پشمالویه
(خاک عالم!!! دستمو گذاشتم دمه دهنم! پشمالو!!! ای خاک برسره چشم چرونت که فقط به لنگ و پاچه پسره نگاه کردی! انگار از خدا خواسته میخواستی اونجوری ببینیش! ولی عجب پاهایی داشتا!!! ) (ببند نیشتو !!! چه خوششم اومده )(خب چیکار کنم!!! خیلی عضله ای بودن )
-اه که خسته شدم (راهی که داشتم میرفتم شیب تقریبا تندی داشت ، خسته تر از اون بودم که بتونم ادامه بدم، همه جا درخت بودو اولین چیزی که پیدا کردم یه تخته سنگ بود که دقیقا لبه شیب بود، اما منظره خیلی جالبی داشت ، یکم قوه تخیل آدم رو قلقلک میداد)
-خب خانم یزدانی به یه چیزی فکر کن که این افکار بدو از ذهنت دور کنه! گشنه گی ... نه نه تو به گشنگی فکر نمیکنی، به هر چی فکر میکنی غیره اون (ماهان)
-اه به اونم فکر نکن (پس به چی فکر کنم!!؟؟ به عقل نداشته ام! پول نداشته! قیافه یا تحصیلات نداشته ام؟!) مرتیکه گوساله (سایه زبون به دهن بگیرو یکم استراحت کن، بعدشم راه بیوفت برو ، آخه تو اینجا اگه با خودم حرف نزنم از ترس زهره ترک میشن، صدای دارکوب میاد و گاهی آواز پرنده ها ... یه دفعه با یه صدایی برگشتم عقب)
-پیداش کردم، اینجاست
-ساااااایه؟؟؟!!!!
-بخشکی ای شانس که انقدر منو تو دردسر میندازی (صدای یاس رو حتی وقتی تو گور باشم تشخیص میدم از بس که قشنگه!!! ولی خداییش قشنگه ها! مثل این گوینده های رادیو روی تمام کلمه هایی که میگه یه حس خاصی داره ) بله؟! ( از جام بلند شدم آخه روبه روی اون شیب نشسته بودمو نمیتونستم ببینم پشت سرم چه خبره فقط امیدوارم ماهان باهاشون نباشه )
یاس-کجا گذاشتی رفتی؟! داشتم از نگرانی پس میوفتادم ، تا من رفتم دنبال یکی که بیاد جلوی دعوای شما دوتا رو بگیره ، دیدم دره اتاق نیمه بازه و ماهان افتاده زمین
-(با چشمام شروع کردم به نگاه کردن و غیره آهو و یاس کسی رو ندیدم ) اگه از گشنگی نمیمردم حتما میرسیدم خونه بهت زنگ میزدم (دروغگو مگه شمارشو داری؟!) بچه ها میشه بگین شماها اینجا چیکار میکنین؟! مگه اومدن یا نیومدنم دست خودم نیست؟! پس چرا وقتی نمیخوام باشم میاین دنبالم؟!!! (یاس آروم آروم اومد سمتمو یه قیافه خیلی مهربون به خودش گرفته بود )
یاس-عزیزم اینجا خیلی خطرناکه تو اگه بخوای تنهایی برگردی حتما یه بلایی سرت میاد، ما خیلی نگرانت بودیم، همش میترسیدیم که گیره اونا افتاده باشی
-(یه لرز خفیف رو توی تنم حس کردم ، دوباره با چشم هام شروع کردم به نگاه کردن اطراف ) مگه یه برنامه جستجو نیست؟! گیر افتادن یعنی چی؟!
-تو میدونی چجوری میشه پنهون شد؟!
-(نگاهم روی آهو ثابت شد؟! ) ها؟!!! یعنی چی؟!
آهو-خیلی وقته دارم دنبالت میگردم! تا حالا نشده بود کسی اینطوری بتونه از دستم در بره
-(انقدر گیج نگاهش کردم که خودشم خسته شدو رفت سمته یه درختو بهش تکیه داد )
ترنم-هیچی بابا! ولش کن!
یاس-شاید به خاطره اون جواهرات باشه که همراهته، ولی فعلا مهم نیست، آهو میشه خواهش کنم اسب ها رو بیاری؟! بهتره تا دیر نشده سایه رو به یه جایی برسونیم
آهو-باشه، تا ما برسیم بچه هام میان که اونو ببرن تهران
-(با اتمام این مکالمه آهو رفت)
یاس-سایه؟!
-جانم؟!
یاس- من میدونم چه اتفاقی افتاده که تو و ماهان باهم دعوا کردین
-(ای ماهان دهن لق ) خب؟! (این ابرو بالا انداختنام منو کشته)
یاس-ماهان چیزی نگفت، وقتی تو فرار کردی، فرزام خیلی شاکی شد برای اینکه نه ترنم و نه آهو نتونستن از دمه خونه تا جاییکه خط لاستیک ها شروع میشد چیزه دیگه ای ازت پیدا کنن ،بلاخره اونا ردیابن اما تو انگار پرواز کرده بودی جای اینکه راه بری، بعدش فرزام پرید به ماهان که یاس میگه تو باهاش داشتی دعوا میکردی، اگه به خاطره تو رفته باشه میدونم چه بلایی سرت بیارمو از این حرفها که رادمهر پرید وسط ماجرا و گفت که وقتی با تو تماس داشته تو چی دیدی و خود ماهان هم گفت که امروز در اثر تماس با اون چی دیدی و اونم بهت گفته که شاید شماها قراره توی آینده ای که نیومده در کنار هم باشین و همین موضوع اذیتت کرده و دعوا راه انداختی
-(با یه نگاه مشکوک نگاهش کردم ) خب؟! ( یعنی بنال بقیش رو )
یاس-هیچی فرزام آنچنان زد پای چشم ماهان که همه کف کردیم بعدشم نشست رو قفسه سینه اشو زد تو دهنش اما قبل اینکه بیشتر از این کاری بکنه بچه ها بلندش کردن
-(آخ که فدای پسر عمو بشم من) حقش بود کاش بیشتر میزدش
یاس-مطمئنی؟!
-(با چشمهای ریز شده و لبهایی که از خنده داشتن باز میشدن نگاهم میکرد)
یاس-آخه بدجور وقتی مریض بود بیتاب بودی!
-(اومد نزدیکو دستمو گرفت )
یاس-سایه جان ، نمیدونم ماهان بهت چی گفته یا تو توی رویا چی دیدی! اما اگه تو و اون هر دو یه بچه رو دیده باشین که شماها رو یه جورایی پدرو مادرش خطاب کرده ، جای هیچ شکی رو باقی نمیذاره که قراره در آینده باهم باشین
-(دستمو از دستش کشیدم بیرون) امکان نداره! نمیدونم تو دنیای شما چه جوریه اما توی دنیای من یه همچین چیزی امکان نداره اینجوری و با یه خواب اتفاق بیوفته ، من بیشتر از اینکه از ماهان خوشم بیاد از فرزام خوشم میاد و فکر میکنم خیلی برای من خوبه ...
یاس-لعنتی ... ساکت
-(واسه چی دستشو گذاشت روی دهن من؟! دستشو پس زدم ) چته؟!
یاس-باید همین الان راه بیوفتیم
-(آهو هم رسید) من سواری بلد نیستم
یاس- تو پشت من بشینو فقط منو سفت بغل کن باشه؟! آهو جان کمکش کن سوار بشه
-(اسب ها رو بردن نزدیک سنگی که من روش نشسته بودمو بهم گفتن برم بالاش ، خود یاس اول سوار شد و دستشو به عنوان چیزی که من بتونم بگیرمشو خودمو بالا بکشم نگه داشت، البته من قبلا سوار اسب شده بودم اما همیشه ازش میترسیدم، با کمک آهو و یاس سوار شدمو تا اونجا که میشد یاس رو سفت چسبیدم، تا سوار شدم یاس به سمت پایین شروع کرد به حرکتو آهو به یه سمت دیگه رفت )
یاس-آهو از یه جای دیگه میره تا اگه دنبالمون بودن نتونن پیدامون کنن
-(نمیدونم چقدر رفتیم که یه دفعه یاس اسب رو نگه داشت) چی شد؟!
یاس-میتوم حس کنم که اینجان
-کیا؟!
یاس-به ماهان قول دادم که برت گردونم اما نمیخوام بر خلاف میل تو عمل کنم ! منو سفت بچسب سایه
-(اینو گفتو اسب رو حرکت داد )یواش برو
یاس-نمیشه
-(چشمام رو بستمو سرمو پشت شال گردن یاس پنهان کردم ، خداییش پشت موتور بشنم انقدر نمیترسم که الان دارم پس میوفتم ... یه مدتی همینجوری به تاخت رفتیم تا اینکه یه دفعه ای ایستاد )
-بیاین پایین ، با هر دوتونم!
-(آخ که دلم نمیخوست هیچوقت چشمام رو باز کنم، اما آروم بازش کردمو از چیزی که دیدم شک شدم )
یاس-سایه؟! خوبی؟!
-آره
-گفتم بیاید پایین
یاس-حواستون هست که کجایین؟!
-(دور تا دور ما آدمهایی یه دست سفید پوش سوار اسبهای سفیدشون بودنو فقط یکیشون نزدیکتر از بقیه به ما بود)
یاس-اینجا زمینهای ما هستش، شماها نمیتونین همینجوری اینجا بچرخین
-یاس؟! (صدام آروم تر از ناله یه بچه گربه بود )
یاس-چیزی نیست عزیرم!
-(دستشو گذاشت روی دست من که دوره کمرش گره کرده بودم)
یاس-بهتره با ما کاری نداشته باشین! به نفع خودتونه!
-چیزی نمونده که از محدوده خودتون خارج بشین! بهتره برگردین همونجا که بودین
-(اون صدا واقعا ترسناک بود اما اون یه جور کلاه بافتنیه سفید روی صورتش کشیده بودکه من نمیتونستم صورتشو ببینم)
یاس-میخوایم خودمونو به جاده برسونیم
-میدونید که تا با سرگروهاتون نباشین نمیتونین از اینجا خارج بشین! خب سرگروهتون کو؟!
-(لعنتیا! اینا دارو دسته ماهانن که نمیذارن ما رد بشیم)
یاس-من به اجازه سرگروه احتیاج ندارم
-(یه لحظه فکر کردم که انگار دست یاس روی دست من تبدیل به یه تیکه یخ شده ) یاس؟!!! ( ولی هیچ صدایی از در نیومد به عوضش اون مرده که روی اسب بود افتاد زمین ، فقط صدای جیغ یاس تونست من رو از نگاه کردن به بدن اون مرد که در حال سرد شدن بود منصرف کنه) چی شد؟! (حس کردم همون دست یخ الان به یه کوره داغ تبدیل شده) (یکی از دستهام رو ازش جدا کردمو نزدیک صورتم گرفتم)
-دختره عوضی بیا پایین
-یاس؟!(دستهای یکی رو دوره بدنم حس کردم اما هنوز تو شک دیدن دست خونیم بودم! اونا با یاس چیکار کردن ؟! بدون هیچ مقاوتی گذاشتم منو پایین بیارن ، نمیتونستم صاحب های صدا رو تشخیص بدم، هر کسی از یه جایی یه چیزی میگفت و آخره سر یکی سواره اسب یاس شد و طناب رو دستش گرفت )
-من اینو میارم یکی هم اون یکی رو بیاره
-(دیگه از شک بیرون اومده بودم! یاس چش شده بود؟!) یاس؟!
یاس-من خوبم سایه!!!
-بهتر هم میشی کوچولو!
-ولم کن! یاس؟! خوبی؟! این خون برای چیه؟!
-برای اینکه یاد بگیره با محافظا در نیوفته! چیزی نیست فقط یکم صورت خوشگلش زخمی شده که اونم خودش ردیفش میکنه!
-دستتو بکش آشغال
-هی کوچولو من باهات کاری ندارم! درضمن اگه اون دختره اسمش یاس باشه و از بچه های گروه جستجو، میتونه یه راهی برا خوب شدن صورتش پیدا کنه!
-(در حال تقلا بودم که صدای یاس رو شنیدم )
یاس-سایه!؟ اونا باهات کاری ندارن! میخوان مارو برگردونن پیش بچه ها
-(با این حرفش یکم آروم شدم و با تقلای کمتری پشت یکی از اون مردها سوار اسب شدم



-تو خجالت نمیکشی؟!
-(اینو میشه هشت امین داد وحشتناک فرزام دونست ، والبته هنوز نوبت به من نرسیده، واسه اینکه داره یاس و آهو رو دعوا میکنه ! یه نیم ساعتی هست که رسیدیم، توی راه هیچ مشکلی پیش نیومد غیره اینکه اون آقاهه که من داشتم باهاش میومدم یک ریز منو دعوا کردو کلی نصیحت کرد که بهتره به فکر هم نوع های خودم باشم! اولش فکر کردم چقدر مسخره است که منو هم نوع خودشون میدونن اما وقتی یاسو با اون مرده دیدم که یاس یه جورایی یخش کرده بودو دیدم گوشه گونه اش به خاطره من زخم شده بودو خون روی صورتش خشک شده بود، یکم تو دلم به خودم فحش دادم ، بعدش فکر کردم که وقتی اون که به قول خودم یه آدم عجیب غریبه به خاطره من حاضره اینجوری آسیب ببینه ، یعنی من نمیتونم یکم دست از بچه بازیم بردارمو بهشون کمک کنم، اونا حرفشونو ثابت کردن که نمیذارن بلایی سره من بیاد ، خب
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , دنیای رمان - رمان راه حل(ادامه بازگشت) , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان دایره ي قسمت elahe asadi niya , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/29 تاریخ
کد :56802

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا