تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازگشت (فصل پنجم)



(با قدمهای آرومی اومد سمت من یه صندلی کشیدو روبروم نشست ! با یه لبخند شورع کرد به حرف زدن )
خسرو-میدونم شورع بدی بود اما هیچ وقت برای شروع دوباره دیر نیست!
سلام... خسرو دادگر هستم! 30 ساله !
سام-نگفتی دکتریا!!!!
خسرو-خفه شو سام لطفا! ...
-(دوباره بهم نگاه کردو با همون حالت ادامه داد )
خسرو-بله من دکترای اقتصاد دارمو تو دانشگاه درس میدم ! از بچه گی با سام و راستین دوستم
سام-بگو چرا باهم دوست شدیم!!! تازه نگفتی که کجا درس میدی
-(این دفعه خسرو واقعا شاکی شد )
خسرو-سام خفه میشی یا بیام خفت کنم؟؟!!!
سام-خیله خب خیله خب، آخه درست تعریف نمیکنی برا همین منم کمکت میکنم
خسرو-من اینجا زندگی نمیکنم، خارج از کشور هستمو اگه این الاغی که میبینی مجبورم نمیکرد من الان سره کلاسم داشتم برای دانشجوهام حرف میزدم نه یه دختره دستو پا بسته! از 22 سالگی از ایران رفتمو اونجا زندگی کردم
-منو چرا گرفتین؟!
خسرو-مثل اینکه ماجرای زندگیم برات جالب نیست!!! باشه میرسیم به موضوع تو! این یه طرح احمقانه از طرف من بود که با استقبال شدید این دوتا که از خودم احمقتر بودن روبرو شدو اینا آوردنت اینجا! من گفتم حالا که ما یه قطعه رو داریمو تو دوتا قطعه! خب اونارو بذاریم کنارهم تا ببینیم چه اتفاقی میوفته
-شما یه قطعه رو دارین؟!گله سینه؟!
خسرو-نه! تاج
-چی؟! اما اونا که دست ...
سام-اینجاست که میگم داستانو درست تعریف کن براش! این آقایی که روبروت نشسته از داداش امیدت تاج رو بلند کرده!
-(چشمهام گرد شد!!! یه استاد دانشگاه دزدی کرده؟! )
سام-انگشتاش یه زمانایی خیلی فرز بودن
خسرو-هنوزم هستن سام
-(و دستشو جلوی چشمای من گرفت !!! باورم نمیشد! اون ساعت منو باز کرده بود در حالیکه من اصلا متوجه نشده بودم!!!!!)چه جوری؟!
سام-دمت گرم! این دفعه منم متوجه نشدم!
خسرو-یه توانایی خیلی بد! دستهام زیادی فرز هستن! توام اگه کتر حرف بزنی متوجه میشدی
-این بیشتر از خیلیه!!!؟؟ شما الان یه قطعه رو دارینو من دوتا ! تازه گوشواره هاهم که دسته شایانه!
خسرو-مشکل اینجاست که گوشواره ها الان نیست
-چی؟!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ (اگه دستام باز بود حتما تو این حالت دستهامو بین موهامو میکردم تا بتونم تعجبم رو نشون بدم!)
خسرو-کاره شیرینه! خواهره شایان! گوشوارهارو برداشته!
سام-قضیه مال دو هفته پیشه! وگرنه مطمئن باش اونا گوشواره رو هم میدادن دست تو ازش مراقبت کنی
-مراقبت؟! من فکر کردم که فقط حمل کننده هستم
سام-یعنی حمالی؟!!! هاها ...
-(آخ دلم میخواست الان یه چیزی میزدم توی دهنش ! تا فکشو ببنده ) خود گوییو خود خندی! عجب مرتیکه هنرمندی
خسرو-اونو ولش کن! مگه بهت نگفتن که هر کدوم از این جواهرات در اثر تماس با تو طلسم هاشون فعال میشه و آدمهایی که بدیه وجودشون بیشتر از خوبیشون باشه نمیتونن در مقابلش دوام بیارن؟؟!!!

-چرا!!! اما نگفتن که در اثر تماس با من اینجوری میشن!!!
سام-خب حتما به نفعشون نبوده!
-حالا میشه بگید برای چی منو اینجا نگه داشتید؟!
سام-گفتم که میخوایم قطعه هارو بذاریم کنار هم تا ببینیم چی میشه
-اما تا زمانیکه همه شون نباشن، نمیشه هیچ کاری کرد
سام-کی میگه؟!
-(یه اخم بهش کردم ) ماهان
سام-هه ... ماهان ... اون آشغال حتی دعوتنامه هم برامون نفرستاد
خسرو-حق داشت! اونموقع که بهت احتیاج داشت تو بهش چی گفتی؟!
سام-اون قضیه مال 10 سال پیشه
خسرو-اما هیچکدوم از ماها یادمون نرفته! چه برسه به اون که ضربه اصلی رو خورد
سام-خب من چه میدونستم اونا واقعا باهم درگیر میشن
خسرو-تو نمیدونستی؟! تو حتی یک کلمه هم به ماها نگفتیکه اونا ماهان رو تهدید کردن!!!خیره سرت دوستش بودی!
-(قیافه خسرو خیلی ناراحت شده بود)شماها دوست ماهانین؟!
خسرو-یه زمانی آره
سام-فکر کنم راستین اومد
-(با این حرفش ضربان قلب به من بالا رفت، استرس اینکه ببینم راستین کیه و چه شکلیه باعث این اتفاق شده بود) راستین کیه؟!
خسرو-یه زمانایی دوست صمیمیه ماهان و الان بدترین دشمنش
-(اینو گفتو بلند شدو از خونه بیرون زد ! با فکر به اینکه اگه اون دشمن ماهانه چه بلایی سرم میاره دلم درد گرفت )
-سرتو بلند کن ببینم
-(این صدای هیچ کدوم از اون دوتا نبود، با ترس سرمو بلند کردم اما چقدر زود اومده بود تو! من که هیچ صدایی نشنیدم!!! روبروم یه مرده یک چشم رو دیدم، چشم چپش رو با چشم بند پوشونده بودو یه زخم عمیق روی گونه سمت راستش بود بینیش فکر کنم شکسته بود، آخه خیلی کج و کوله بودو لبهای کلفتی که خیلی تیره رنگ بودن ، از بینیش خون اومده بودو خشک شده بود، اون چشم سالمش قرمز بود، روی گردنش یه زخم بود که همچنان ازش خون میومد، گوش راستش کاملا خونی بود )
-برات یه ملاقاتی آوردم!
-(از جلوی چشمام که کنار رفت فقط یه چیز سیاه رنگ روی زمین دیدم که خیلی شباهت به... ) ماهان؟!!! (راستین با قدمهای بلند رفت سراغ ماهانو با پا کوبید توی شکمش اما اون حتی یه ناله هم نکرد! ) ما ماهان؟! ماهان؟! (با التماس نگاهشون میکردم) اون مرده؟!آره؟! مرده؟! (اولش که دیدمش انگار که ناجیه خودمو دیده باشم خوشحال شدم اما الان اگه مرده باشه من با این سه تا ... )
راستین-سگ جون تر از ایناست که بمیره! ولی نمیدونستم انقدر براشون مهمی کوچولو! مخصوصا برای این عوضی
-(دوباره با پاش چند مرتبه زد توی سرو صورت ماهان ولی اون بازم حرکت نکرد! اشک تمام صورتمو خیس کرده بودن)
راستین-ببریدش بالا ، یادتون باشه در رو هم روش قفل کنین
-(سام و خسرو اطاعت کردنو ماهان رو کشون کشون بردن، اما وقتی رد خونی رو که بعد از کشوندن ماهان روی زمین دیدم دلم یه جوری شد،چشمام سیاهی رفت )
راستین-تو چندتا قطعه رو داری؟!
-(با صدای نعره راستین به خودم اومدم) دوتا (لرزش صدام یه لبخند روی لبهاش آورد )
راستین-کسی امتحانشون کرده؟!
-منظورتو نمیفهمم
راستین-یعنی اون آشغال(با سرش به طبقه بالا اشاره کرد)امتحانشون کرده؟!
-آره
راستین-من درست ندیدم که کیا توی این جستجو هستن! اسمهاشون رو بگو ببینم
-(با اینکه حالم زیاد خوب نبود، اما شروع کردم به گفتن اسم بچه ها! اونم خیلی متفکرانه شروع کرد به قدم زدن دوره اتاق ! حرفهام که تموم شد سام و خسرو هم اومده بودن پایین )
سام-ببینم اسبت کو؟!
راستین-اون آشغال کشتش! مجبور شدم تا اینجا با اسب اون بیام! بیچارم کرد تا اینجا رسیدم
خسرو-چه بلایی سرت اومده؟! درگیر شدین؟!
-(راستین خیلی ریلکس روی زمین نشستو یه سیگار روشن کرد)
راستین-آره! غیره اون کی جرات داره که نزدیک من بشه؟!
خسرو-شما دو نفر نمیخواین این ماجرارو تموم کنین؟! اگه انقدر به هم پیله نمیکردین تا به الان اون گل سینه رو پیدا میکردین
راستین-برام مهم نیست که اون گله سینه پیدا میشه یا نه
-(صداش از اون حالت داد خارج شده بودو یکم آرومتر شده بود! ولی من اصلا حال خوبی نداشتم ! چشمام خیلی سنگین شده بودنو دنیا دوره سرم میچرخید)
-بچه ها فکر کنم دختره حالش خوب نیست

-ببریدش بندازینش کناره همون آشغال! ...
اینا آخرین کلماتی بودن که شنیدم
********************
-اینجوری بهتره! ببینم چند وقته چیزی نخوردی؟!
-(سام بالای کله ام ایستاده بودو به زور یه آب میوه به خوردم میداد! از وقتی بهوش اومدم اونم همینجا بوده و بعده اینکه فشارمو گرفت و به قول خودش تشخیص داد که الاناست بمیرم! شروع کرد بهم مواد قندی دادن! یه تخت یه نفره توی اون اتاف تنها وسیله موجود بود، که اونا من رو روش گذاشته بودن! )
سام-ببین اینجا چندتا آبمیوه دیگه ام هست، درسته که ما یکم با هم اختلاف داریم اما هیچ مشکلی با تو نداریم، از راستین هم نترس، اونو ماهان یه خورده حساب قدیمی دارن،من دارم میرم پایین مجبورم دره اتاق رو ببیندم ! شاید هوای در رفتن به سرت بزنه! اما اگه کاری داشتی صدام کن ! راستی اون در یه سرویس بهداشتیه! لامپ اتاق سوخته ،مجبوری چراغ اون دستشویی رو روشن بذاری تا یکم اتاق روشن بشه!میخوای الان خودم روشنش کنم؟!
-(من فقط نگاه میکردم، آخه حرفی برای گفتن نداشتم که بگم ، بعده اینکه چندتا دونه آبمیوه رو گذاشت روی زمین کنار تختو چراغ دستشویی رو روشن کرد ، از اتاق بیرون رفت و در رو قفل کرد! اتاق خیلی بزرگی بود که همون یه تخت رو داشتو یه پنجره بزرگ!تخت رو وسط اتاق گذاشته بودن! نوره کمی از شومینه ای که روشن بود داشت اتاق رو روشنتر میکرد )
-آ...
-(با این صدا یه متر پریدم هوا! با ترس دورو بره اتاق رو نگاه کردم اما چیزی ندیدم !تخت وسط اتاق بود برای همین نمیتونستم ببینم پشت تخت چه خبره،سعی کردم از جام بلند بشم ولی سرم گیج رفتو دوباره نزدیک بود بیوفتم ! ) کسی اینجاست؟! (شاید کسی غیره من رو هم گرفتن!!! )
-سا . . . یه
-(خدای من!!! ) ماهان!!!؟؟؟ (با اینکه چشم هام سیاهی میرفت اما به زور خودمو از تخت بلند کردمو! رسوندم پشت تخت! یه گوشه اتاق بدنه ماهان بیرمق روی زمین افتاده بود ) ماهان؟!
-آی
-(نمیدونستم چیکار میکنه اما حتما داره خودشو تکون میده که از سره درد ناله میکنه! خودمو بهش رسوندم )ماهان؟!
-بهت دست که ن نزدن؟!
-نه من چیزیم نیست! خوبم! چه بلایی سرت آوردن؟! (تا دستمو گذاشتم روی دستش یه ناله اساسی کرد ) وای ببخشید! ببخشید! چیکار کنم؟! درد داره؟!
-چیزی نیست!کمکم میکنی بلند بشم؟!
-آره ... بیا بریم روی اون تخت بشین! اینجا فقط همین یه تخته! (با بدبختی کمکش کردم تا به تخت رسید !) دراز بکش !
-همین یه تخت توی اتاقه؟!
-آره
-لعنتی! راه در رو نداره
-از کجا میدونی؟! اینجا یه پنجره است! شاید بشه از اینجا فرار کرد
-منو راستین باهم این خونه رو ساختیم! نمیشه از این خراب شده فرار کرد!
-چرا مارو آوردن اینجا؟!
-اون یه احمق به تمام معناست ... قفسه سینه ام خیلی درد میکنه ...
-(با احتیاط ازش دور شدم تا نوره چراغ دستشویی یکم فضای اطراف رو روشن کنه! ) میخوای ببینی؟!
-چیرو؟!
-زخمهات رو
-آره ... باید ببینم چه بلایی سرم آورده! وقتی اسبشو کشتم خیلی قاطی کرد!مثل یه سگ وحشی افتاد به جونم
-(شروع کرد به باز کردن همون دو سه تا دکمه ای که روی پیراهنش براش مونده بود اما هنوز اولی رو باز نکرده یه ناله کردو دستشو انداخت ) چی شد؟!
-هیچی بعدا میبینم چی شده! الان خیلی درد دارم!
-(با چرخیدن کلید نگاه هردومون به سمت در رفت ! سام با یه سینی توی دستش وارد اتاق شد)
سام-هه ... میبینم که این دفعه حسابی کتک خوردی
ماهان-خفه شو سام ... لطفا
سام-باشه بابا! بیا سایه ، برات غذا آوردم! اینا چیزی بهت ندادن بخوری که اینجوری فشارت افتاده بود پایین
-ممنون(سینی رو ازش گرفتمو گذاشتم روی زمین)
ماهان-منو ببرین یه جایی دیگه، بذارین این راحت باشه
سام-من نمیدونم دوتا دکتر چه به ساختمون سازی! این خونه ایه که شما دوتا ساختینو فقط یه اتاق براش درست کردین!تو یکی از این اتاق تکون نمیخوری چون ممکنه در بری
ماهان-اینو از پیش من ببرین! سام! خواهش میکنم ازت
سام-اون میخواد زجرت بده برای همین اینو فرستاد اینجا وگرنه پایین جای خواب براش بود! بذار یه لامپ براتون بیارم تا این اتاقو روشن کنه
ماهان-نمیخواد، اینجوری بهتره
سام-نه اتفاقا اونجوری کیفش بیشتره
-(نمیدونم چرا لحن سام انقدر شوخ بودو لحن ماهان انقدر ملتمسانه! وقتی سام بیرون رفت )
ماهان-احمق عوضی !
-اگه مشکلت منم که نزدیکت نمیام! میرم بغله شومینه میخوابم! تو استراحت کن! (همچین کشته مرده اش نبودم که بخواد برای اینکه ازم دور باشه به کسی التماس کنه! سینیه غذا رو برداشتمو رفتم سمته شومینه که طرف دیگه اتاق بود ! سکوتش این حس رو بهم میداد که موافق کاره منه ! مشغول خوردن شدم! دیگه آخرهای غذا بود که باز سام اومد داخلو یه صندلی تقریبا راحت رو با خودش آورد)
سام-بذارین این لامپ رو عوض کنم ... (بعده چند دقیقه که کلید برق رو زد من هنوزم روی زمین نشسته بودمو تا چشمش به من خورد) سایه؟! چرا اونجا نشستی؟! (رو کرد به ماهان) هیچوقت نمیتونی مثل آدم برخورد کنی؟! چرا اونو رو زمین نشوندی
ماهان-خودش خواست
سام-توام که خودتو کشتی انقدر تعارف کردی بهش! بذار برم برات یه چیزی بیارم، اینجا شبا سرده! ببینم میتونی توی کیسه خواب بخوابی؟!
-آره



سام-پس یکی برات میارم اما باید برم توی انباری پیداش کنم! یدونه استفاده نشده داشتیم! راستین خیلی شاکیه! چرا زدی اسبشو کشتی؟! نیاد سروقتت شانس آوردی
ماهان-خفه شو سام
-(شام شونه هاش رو بالا انداختو از اتاق زد بیرون ! )
*********************
-(سکوت بینمون خیلی طولانی شده! از اونموقع تا به الان هیچی نگفته! من هم مزاحمش نشدم که بخوام باهاش حرف بزنم! انقدر توی سکوت غرق شده بودم که حتی متوجه نشدم سام داخل اتاق شد )
سام-بیا اینم کیسه خواب! با بدبختی پیداش کردم! هی ماهان بیا ببین اونجا چی پیدا کردم! اون تابستون که رفتیم پیش داییت یادته؟! عکسهاشو پیدا کردم! الان خسرو داره نگاهشون میکنه! میخوای برات بیارمشون
-(سکوتش نشون میداد که نمیخواد ببینه ! )
سام-هوی مگه با دیوار حرف میزنم؟!! چرا جواب نمیدی؟!
-(رفت سمته ماهان )
سام-باتوام الاغ برقی!!!؟؟؟ ماهان؟! لعنتی .... خسرو
-(چنان اسم خسرو رو با داد گفت که چهارستون بدنم لرزید ! به ثانیه نکشید که خسرو پیداش شد! )
سام-بیهوش شده! راستین واقعا این دفعه گند زده
خسرو-چی شده؟!
سام-از درد بیهوش شده! برو بگو بیاد ببینه چه بلایی سرش آورده
-چه خبره؟!
-(این صدای راستین بود که پشت خسرو وایستاده بود)
راستین-تازه شدیم 1 به 4 ! این به اوندفعه ای که منو زد در!!!
-(خسرو رو کنار زدو رفت سمت ماهان! دلم نمیخواست برم جلو تا ببینم دارن چیکار میکنن! )
راستین-یکیتون اون کیف منو بیاره! یه آمپول حالشو جا میاره
-(با صدایی که اومد حتی خسرو هم دمه در وایستاد! )
سام-چیکار کردی؟!
راستین-بدونه دارو بهوشش آوردم! یه در گوشیه حسابی احتیاج داشت، به وقتش اگه تربیتش میکردن الان آدم بود!!!
خسرو-فکر کنم جواب داد!
سام-برای تربیت کردنش هم ما باید وقت بذاریم! حیف اون فامیلی که تو به ارثش بردی! ننگی برای ما کچل
-(اینا در اوج اینکه خیلی جدی بودن ! خیلی هم بامزه حرف میزدن! نمیفهمم اینا واقعا باهم دشمنن با دارن فیلم میان! اون یه ماهان گفت کچل در حالیکه موهای ماهان کوتاه بود انگار که با ماشین زدن ولی موهای خود سام کاملا ریخته بودو فقط دوره کله اش یکم مو داشت که قیافشو مخصوصا با اون دماغ کوتاه و لبهای قلوه ای خیلی مسخره میکرد! یه جورایی چهرهاش شبیه دخترها بود البته اگه اونجوری موهاش نریخته بود!یه شیکم گنده داشتو یه زخم خیلی بدشکل روی گردنش! انگار که سوخته باشه ! ولی خسرو خیلی فرق داشت، با اون قدو هیکل ریزه اش واقعا خواستنی بود، چشمهاش طوسی بودن، پوست گندمی، موهای کوتاه و کاملا مرتب، یه ریش پرفسوری ، ریزه بود اما معلوم بود که هیکله باحالی داره)
سام-میخوای ببریمش پایین؟!
راستین-نه! همینجا باشه
سام-میخوای دختررو ببریم؟! (با سرش به ماهان اشاره کرد اما راستین بدونه حرف زدن رفت بیرون)
سام-هی رفیق! هر دوتاییتون اندازه هم احمقین! و من واقعا حال میکنم که رفیقایی به این احمقی دارم
خسرو-سام، اذیتش نکن، بیا بریم ببینم میتونم چیزی براش پیدا کنم ، قیافش خیلی داغونه
سام-نه بابا خوبه، منو یاد قدیما میندازه! بذار همینجوری باشه
خسرو-قدیما بود که ماهارو به اینجا کشوند
-(دست سام رو گرفتو کشون کشون بردش بیرون در حالیکه اون هنوزم خیلی جدی داشت در مورد قدیما حرف میزد)(تا همون لحظه من از جام تکون نخورده بودم اما همینکه اونا بیرون رفتن، آروم رفتم سمته تخت! )واای
(این حرف من فقط یه لبخند روی لبهای پاره ماهان آورد! لب بالا و پایینش کاملا زخمی بود، روی صورتش جای زخمهای پراکنده زیاد بود اما وضعیت دستهاش بدتر از بقیه جاها بود، پشت دستش کاملا داغون بودن، پیراهن آبی رنگی که تنش بود الان تیکه پاره بودو میشد خون رو روی همه جاش دید! روی رون پاش یه زخم عمیق بود که معلوم بود خونی که روی ملحفه ریخته برای اونه ) (دوباره چشمهاش رو بست، اون به خاطره قضیه صبح خیلی ضعیف شده بود، بعده این همه کتک خوردن هم دیگه نمیشد انتظاری داشت که بیهوش نشه، بکم خم شدم تا دکمه های پیراهنش رو باز کنم، یه دفعه مچ دستمو گرفت ) چته؟!
ماهان-دست نزن
-(دستمو با فشار از دستش بیرون کشیدم) شاید تو دلت بخواد بمیری اما من دلم نمیخواد توی یه اتاق با یه مرده زندانی باشم، الانم هیچ کاری باهات ندارم، فقط میخوام ببینم چقدر داغونی! (اون قیافه جدی که من داشتمو صدایی که من بالا کله انداخته بودم مجبورش کرد آروم بگیره ، منم با احتیاط شروع کرم به باز کردن همون چندتا دکمه ) اونقدرهام که فکر میکردم بد نیست! پس چرا غش کردی؟! (یه اخم خوشگل روی صورتش نشست ) زخمهات باید تمیز بشه وگرنه چرک میکنه
-اگه میتونی تو انجامش بده
-(با این صدا پریدم هوا! راستین پشت سرم بود اما هیچ صدایی نشنیده بودم حتی باز کردن در رو ، یه کیسه دستش بود که پرت کرد جلوی پای من )
راستین-تو بهش برسی براش بهتره!
-عوضی
-(ماهان با تمام توانش اینو داد زد )
راستین-عوضی باشی بهتره از اینه که یه آشغال باشی ، دختر جون میدونستی به زن ها آلرژی داره ؟!
-آره
راستین-اون یه دروغگوی بیشرمه! اینم میدونستی؟!
-نه!!!
راستین-پس الان فهمیدی، این حرف من یادت باشه، اون یه دورغگوی بیشرمه!



(لنگان لنگانو بیصدا رفت، حتی در رو هم بیصدا بست ! برگشتم سمت ماهان)برام مهم نیست که چجور آدمی هستی در شرایط موجود فقط تو میتونی منو از اینجا بیرون ببری، پس باید خوب بشی (روی زمین نشستم تاببینم چی توی پلاستیک هست، چندتا بسته قرص بود که روش نحوه مصرفش رو نوشته بود، یدونه آمپول بودو چندتا چسب زخمو بتادینو پمبه ، پدهای پانسمان و چندتا چیزه دیگه) خیله خب چون خودت گفتی به زخم آب بزنن میسوزه، واسه همین فقط بتادین میزنم (هیچی نمیگفت واسه همین رفتم سراغ دستهاش چون به نظرم از همه بدتر بودن ، بدونه اینکه بهش دست بزنم شروع کردم به تمیز کردن زخمهاش ولی هرچی بیشتر تمیز میکردم بیشتر متعجب میشدم! ) توکه دستت زخم نشده؟!
-اما صورت اون عوضی شده
-نمیدونم شما مردها چرا انقدر علاقه دارین مثل خروس جنگی بیوفتین جونه هم! دوباره صدای کلید در اومدو پشتش سام اومد داخل
-حرف اضافه نزنو کارتو بکن
-(با این حرفش انگار آتیشم زدن، کلی شاکی شدم ، پنبه رو پرت کردم تو صورتش ) مگه من کلفتتم که اینجوری باهام حرف میزنی؟! (این سکوتش از همه بدتر بود، حتی داد زدن من هم به حرفش نیاورد ،به خاطر همین رفتم سمته کیسه خوابو خواستم بازش کنم که ! دوباره صدای کلید در اومدو پشتش سام اومد داخل)
سام-سایه؟! راستین میخواد باهات حرف بزنه
-(دست از کارم کشیدمو پشت سرش راه افتادم ، بدونه نگاه به ماهان از اتاق خارج شدم، روبروی اتاق پله بود که به طبقه پایین میخورد! البته به صورت مارپیچ )
سام-ببخشید که یکم باهات بد برخورد کردم، آخه نمیشه به راستین دروغ گفت ، باید یکم خشانت به خرج میدادم تا بعدا زیاد بهم سخت نگیره
-متوجه نمشم چی میگی؟! (اون جلوتر از من داشت میرفت )
سام-اون دروغ سنجه، اگه ازم میپرسیدو میدید که باهات خشن رفتار نکردم از دستم عصبانی میشد، منم مجبور شدم یکم باهات بدرفتاری کنم ، اما الان مهم نیست، آخه فکر نمیکردیم ماهانو بیاره اینجا، حالا که آوردتش همینکه تو توی اتاقش باشی اونو زجر میده، همینم راستین رو خیلی خوشحال میکنه، واسه همین دیگه باهات کاری نداره ، ببینم بلدی غذا درست کنی؟!
-چی؟!
سام-غذا؟! بلدی درست کنی؟!
-(این دیونه است؟! چی میگه؟! ) یکم
سام-بلدی هویج پلو درست کنی؟!اگه بلدی فردا برام درست میکنی؟!
-(آخرین پله رو هم اومدم پایین، به نظرم این سام واقعا شیرین عقله!!! وسط این ماجرا هویچ پلو میخواد )
خسرو-اون اینجا نیست که برای تو هویچ پلو درست کنه
-(خسرو روی یه مبل نشسته بودو داشت کتاب میخوند، راستین هم روی زمین در حالیکه پاهاش رو دراز کرده بودو سیگار میکشید نشسته بود )
سام-چی میشه مگه؟!
راستین-بیا اینجا ببینم!
-(آروم آروم رفتم سمتش که یه دفعه یه چیزی رو انداخت جلوی پاهام )
راستین-اینو بذار روی سرت ...
-(دولا شدمو برش داشتم، یه نیم تاج خیلی خوشگل با نگینهای ریزو درشت سبز رنگ بود ولی وسط تمام اونها یه نگین درشت سبز بود که از همه بیشتر برق میزد)
راستین-بذارش روی سرت
-(با اطاعت تمام اون رو گذاشتم روی سرم )
راستین-خیله خب ! بذارش روی اون میز و برگرد تو اتاقت
-(گذاشتمش روی میزی که بهش اشاره کرد)
سام-اما من غذا درست کردم! اول شام بخوره بعدا بره
راستین-ااااااه ... هر غلطی میخواین بکنین
-(بلند شدو از خونه زد بیرون )
خسرو-حالا چی درست کردی؟!
سام-سوپ
خسرو-اه من از سوپ متنفرم
سام-ولی برای ماهان خوبه
خسرو-با این اخلاقت باید زن میشدی نه مرد
سام-وای اونوقت مامانم باید 13 سالگی شوهرم میداد! واااایی
-(با اون حرکتی که به کله کچل و شکم گنده اش داد ، یه دفعه زدم زیره خنده! هر دوتاشون بگشتن سمتم ) ببخشید (سریع نیشمو جمع کردم )
خسرو-عیبی نداره ، خیلی وقت بود توی این خونه صدای خنده یه زن رو نشنیده بودیم! بیا اینجا بشین تا دستپخت این خانم خانما رو بخوریم ببینیم ایندفعه چیکار کرده
-(یکم خجالت کشیده بودم ، موهام رو پشت گوشم دادمو خیلی آروم پشت صندلیه اپن آشپرخونه نشستم )
خسرو-نمیدونم چی تو فکرشه! ولی هر چی که هست تنهایی از پسش برنمیاد
سام-اون به ماهان نیاز داره
خسرو-اگه جای احتمالیه اون گل سینه رو شناسایی کرده باشه تنهایی نمیتونه بره سراغش
سام-کی میخواد این کینه قدیمی تموم بشه؟! ببینم تو میدونی ماهان به زنها آلرژی داره؟!
-اگه منظورتون کهیر زدن یا نفس تنگی گرفته ! من همچین چیزی ازش ندیدم، موقعی که باهام میرقصید هیچ مشکلی نداشت، مثل همه مردها بود (قاشق غذارو بردم تو دهنم )
سام-وقتیکه بخواد به یکی نزدیک بشه مشکل پیدا میکنه! منظورم وقتیه که تحریک میشه
-(گیر کرد! چشمام پره اشک شد! خوبه که سوپه وگرنه الان خفه شده بودم!!!! با مشت کوبیدم به قفسه سینه ام)
خسرو-بیا آب بخور! این مزخرفات چیه سره غذا میگی؟!
سام-این موضوعات هم خیلی مهم هستن
خسرو-خوبه که از دانشگاه اخراج شدی وگرنه همه رو به انحراف میکشوندی اینجا جای این حرفها نیست
-(نفسم بالا اومد! این چی بود که سام گفت)
سام-معذرت میخوام!
-مهم نیست(خب چی بگم! بگم غلط کردی؟! یا بگم خوشم اوم
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان راه حل(ادامه بازگشت) , دنیای رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان خوانها , رمان بازگشت خون آشام | محمدرضا عباس زاده کاربر انجمن - نودهشتیا , بیا و رمان بخون , رمان پرحاشیه انقلاب، منتخب کتاب فصل - تبیان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/29 تاریخ
کد :56801

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا