تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازگشت (ادامه فصل پنجم)


-(چند دقیقه بعده رفتن سام اونهم رفت توی حمام! گذاشتم یکم که گذشت بلند شدمو رفتم پایین! آخه دره اتاق رو باز گذاشته بودن)
-سلام به روی ماه نشسته ات! نیمرو یا املت؟!
-(آخ که دلم میخواد همون چندتا دونه مویی که داره رو هم من بکنم شکم گنده خان ، با یه لبخند گنده بهش سلام کردم)سلام ، اگه بشه کره پنیر با چایی شیرین (اون توی آشپرخونه بودو خسرو هم روی زمین جلوی شومینه نشسته بودو داشت برای خودش یه چیزایی مینوشت ) سلام
خسرو-صبحت بخیر ، خوب خوابیدی دیشب؟! سرد نشد؟!
-سرمو گذاشتم تا خوده صبح نفهمیدم چی شد!
خسرو-اما ما نخوابیدیم ، انقدر که این دوتا آه و ناله کردن!
-ولی من اصلا متوجه نشدم!!!
سام-بهتر که نشدی! هر چی به اون ماهان سگ محلی کنی بهتره! مرتیکه الاغ ، آدم نیست که
-(کلا وقتی حرف میزد من نیشم باز میشد، یه تیشرت جذب سبز تنش کرده بود که شیکمشو بیشتر توی چشم میاورد )
سام-قل دادی که برام هویج پلو بذاریا!!!
-باشه
خسرو-نیمروی من چی شد؟!
سام-هر چی این دختره کم دردسره تو فقط نازو اطوار داری!!! بیا بابا نیمروت حاضره!
-(خسرو هم بلند شدو اومد پیش ما نشست ) راستین نمیخوره؟!
سام-اون ... اون
خسرو-صبح زود خوردو رفت بیرون
-(حرف زدنشون یکم مشکوک بود اما من به روی خودم نیاوردم) نمیدونم چرا انقدر اشتهام باز شده!؟
خسرو-به خاطره...
سام-به خاطره دست پخت منه! از بس که دست پنجولم طلاست
-(سوالی که برام خیلی مهم بود رو پرسیدم ) سام؟!
سام-هوم؟!
-توانایی تو چیه؟!
سام-هیچی
-چی؟!
خسرو-اون هیچ توانایی نداره! در واقع اون خوشبخت ترین آدم بین ماهاست
سام-آره! ظاهرا اینجوریه
خسرو-چرا ازش نمیپرسی کارش چیه؟!
-کارت چیه؟!
سام-نمیخوام در موردش حرف بزنم
خسرو-اون یه خونه داره پر از بچه
-بچه؟!!؟؟؟
خسرو-آره ، تمام آدمهای خاندان دادگر وقتی نزدیک مرگشون بشه، بچه هاشون رو دست سام میسپارن، البته از نظر تعلیمو تربیت، آخه یه زمانایی این آقا دکتری ریاضی محض داشت
-واقعا؟! یعنی الان نداره؟!
سام-موهام به خاطره استفاده از مغزم ریخت ، گفتم بذار این چندتا دونه رو نگه دارم واسه همین بیخیال درس شدم
-(یادم اومد که یاس گفت بعضی از اینها هیچ نیرویی ندارنو دارن عادی زندگی میکنن)
خسرو-البته این کار تو خانواده اینا موروثیه! باباش هم همین شغل رو داشت
سام-زمان آشنایی ما هم برمیگرده به همون دوران که بابام مدرسه شبانه روزی داشت! همه تقریبا هم سنو سال بودیم!
خسرو-وهمه هم از پدرو مادر یتیم
سام-بیخیال!!! من که بابا داشتم چی شد؟! سره 55 سلگی سکته کرد! خب مال شماها یه 15 سال جلوتر رفتن!!!
-میتونم یه سوال بپرسم؟!
سام-آره ...
-شماها همش میگین که عمر خاندان شما زیاد نیست
سام-آره
-و هر کسی هم که باهاتون وصلت کنه زیاد زنده نمیمونه
سام-آره
-خب چه جوریه که بابای عظیمی ها یعنی همون عموی واقعیه من وقتی که پیر شد سکته کردو مرد؟!!؟؟
سام-دیدی گفتم بچه ی تیزیه!!! خسرو ، به مرگ تو از همون موقع که سگهارو دید فهمیدم باهوشه
خسرو-بذار یه چیزیرو بهت بگم! این سام با اینکه میگه هیچ توانایی نداره اما همه ما میدونیم که از مامانش یه چیزیرو به ارث برده! اونم حس امنیت و آرامشیه که توی طرف مقابل ایجاد میکنه!امکان نداره توی خونه ای که سام هست باشی و ناراحت باشی یا دلت شور بزنه یا چمیدونم حال بدی داشته باشی
سام-این به خاطره شخصیت خودمه نه ارث و این چیزا! من خودم خوبم! حالا بریم سره سوال شما که پرسیدی عموی واقعیت سکته کردو مرد! خب اون آقا عموی واقعیه شما بود اما بابای پسر عموهات نبود!
-(چشم هام رو باریک کردم) یعنی چی؟!
سام-بابای پسرعموهات وقتی مامانشون سره شهاب و فرزاد حامله بود مرد
-امکان نداره
سام-داره ! از خودم که در نیاوردم!!! ناسلامتی بابای من سرپرست فرزام و فرشاد بود!
خسرو-اونا از ما بزرگتر بودن یعنی هم دوره ایه ما نبودن! ولی بابای سام یه دفتر داشت که اطلاعات همه رو توش مینوشت!
سام-منم اون اطلاعاتو بعدا ریختم توی کامپیوترم اگه بخوای میتونی بذارم نگاه کنی! ولی اون کسی که تو دیدی عموی بزرگ تو بود که سرپرستیه اونها رو قبول کرد، اون حتی به تمام توانایی اونها آگاهی داشت، یعنی مجبور شدن بهش اعتماد کنن و بگن ، ولی براشون هیچی چیزی کم نذاشت درست مثل پدر بود براشون
-(چقدر جالب !!! اینکه اون عموم بوده یا نه برام اصلا مهم نیست، مهم اینه که جواب یکی از سوال هام روگرفتم )
*********************



سام-ببینم ماهان که دیشب اذیتت نکرد؟!
-نه
سام-خسرو ببینم لباس داری بهش بدی ؟!
خسرو-چی؟!
-(بدبخت یکم تعجب کرد)
سام-فکر کنم لباسهای تو بهش بخوره! شاید بخواد بره حموم
خسرو-(خسرو یه نگاه از روی سوال به هیکل من انداخت )شاید بتونم یه چیزایی پیدا کنم
-میشه برم بیرون؟! میخوام ببینم اینجا چه شکلیه!!! (انقدر قیافمو مظلوم کردم که نگو )
خسرو-مسئله ای نیست
-(با خوشحالی از روی صندلی پریدم پایین )
خسرو-میرم بالا صبحانه ماهانو بدم ، بعدش پالتوت رو هم برات میارم
سام-پس نهار من چی!؟ هویج پلو؟؟!!!
خسرو-سام الان ساعت 7 صبحه!!!! کو تا ناهار
-(اینو گفتو یه سینی برای ماهان حاضر کردو رفت طبقه بالا)
سام-ماهان میگفت پسر عموت بهت گیره!!! آره؟!
-چی؟!(این چرا اینجوریه؟! عینه زنا فضوله)
سام-فقط میخواستم بدونم، همین!!
خسرو-بیا بگیر بپوشش! فقط خیلی دور نشو! اما نمیخواد از گم شدن بترسی، اینجا ماله این دوتا دیونه است، دورتادور زمینهاشون رو حصار کشیدن، پس گم نمیشی، فقط شاید چون راه رو بلد نیستی طول بکشه تا اینجارو پیدا کنی
-باشه
سام-بیا
-(یه چیزی پرت کرد طرفم) این چیه؟!
سام-شال و کلاه! خودم بافتمش ، سردت میشه بیرون
-ممنون (وقتی که پام رو از خونه بیرون گذاشتم موج هوای سرد تنمو لرزوند اما بهتر از توی خونه موندن بود! دورتادور خونه درخت های بلند و زرد وجود داشت ولی جالب بود که همشون مرتب بودن، یعنی همه توی یه ردیفهای مشخصی قرار داشتن ، خب فصل پاییز بودو نم نم بارون ، یکم قدم زدم، خش خش برگها رو زیره پاهام حس کردمو لذت بردم، نفسهای عمیق کشیدمو شروع کردم به آواز خودن، البته نه خیلی بلند اما انقدری بود که بشه بهش گفت آواز، روی زمین پر بود از برگهای مختلف ، از بچه گی عادت داشتم پاییز که میشد برگ خشک میکردم اما امسال نتونسته بودم، واسه همین دولا شدم تا بتونم چندتا برگ جمع کنم )
-این بیرون چیکار میکنی؟!
-(سرمو بلند کردمو راستین رو دیدم) برگ جمع میکنم
راستین-چرا؟!
-(دوباره سرمو پایین انداختم )تا برای پاییز بعد آتیششون بزنم
راستین-چی؟!
-این یه جور امیدواری دادن به خودمه یعنی با نگاه کردن به برگهای خشک در طول سال ، به این امید دارم که پاییز سال بعد رو میبینم، و با اولین شعله آتیشی که بابا توی حیاط روشن کنه تا برگهایی که توی باغ ریختن رو بسوزونه من هم برگهای سال قبل رو میسوزونم!
راستین-چقدر مسخره
-دقیقا مثل کار الان من که مسخره است
راستین-همین برگ جمع کردنات؟!
-نه! اینکه دارم برای تو توضیح میدم!(با این حرف من، عصبانی شد و با پا زد زیره دست من )آاای ... چه خبرته وحشی؟!
راستین-گمشو تو خونه
-(بازومو چسبیدو کشید ) ولم کن ... دستمو داغون کردی (ولی اون اصلا براش مهم نبود که من چی میگم، کشون کشون من رو برد توی خونه و جلوتر از خودش هل داد داخل)
سام-چی شده؟!
راستین-کی دره اتاق اینو باز گذاشته؟!
سام-من
راستین-تو غلط کردی مرتیکه
خسرو-چه خبرتونه شماها؟!
سام-راستین دهنتو ببند (با قدمهای بلند خودشو به من رسوندو دستمو گرفتو کشید سمت خود ) با این چیکار داری؟! ما قرارمون این نبود که اینو اذیت کنیم!!!
خسرو-سایه بیا بریم بالا!
-(وقتی که خسرو دسمو گرفت نفسم رفت، انگشتم در حد مرگ درد میکرد و لی فقط لبمو گاز گرفتم تا گریه ام در نیاد پله ها رو با بدبختی بالا رفتمو وقتی توی اتاق رسیدمو در پشت سرم بسته شد ، پشت در نشستمو به اشکهام اجازه دادم که بیان )
*******************


(دلم اندازه یه آسمون بارونی تو پاییز گرفته بود ، اشک ریختنام تمومی نداشت، حتی متوجه نشدم ماهان کی روبروم نشست )
-چی بهت گفتن که دوباره قاطی کردی؟! چی شده؟!
-(با تماس انگشتش با پوست صورتم انگار که افسار پاره کرده باشم یه دفعه دستشو با شدت پس زدم عقب)به من دست نزن
-چته؟!
-(ول کن نبود، مچ دستمو چسبیده بودو داشت به انگشتام نگاه میکرد )
-کاره راستینه؟! آره؟! فقط کفشهای اون میتونه این بلا رو سرت آورده باشه
-نه... چیزی نیست
-خیله خب ... حتما چیزی نیست !!!(دستمو با حرص ول کرد) حوصله گریه کردنات رو ندارم پس بیصدا گریه کن بچه ننه
-(چقدر این آدم میتونه عوضی باشه، با این کاراش میخواد عصبیم کنه؟! خب موفق شد ) (از جلوم بلند شدو رفت سمته تختش ، نمیدونم این انرژی رو از کجا آوردم که یه دفعه مثل یه گربه از جام جستم تا بپرم روش اما قبل اینکه بخوام کاری بکنم اون برگشت که باعث شد با صورت برم تو شکمش )(بلافاصله دستهاش رو انداخت دوره شونه هامو سفت نگهم داشت) ولم کن (میدونم صدام خیلی مسخره شده آخه دهنم چسبیده بود به قفسه سینه اشو نمیتونستم درست حرف بزنم )
-چیه؟! سام بهت چی داده که سگ شدی؟!
-به من میگی سگ؟! ( تو همون حالت تا اونجا که میشد دهنمو باز کردمو گازش گرفتم، گازی که باعث شد دادش هوا بره و منو پرت کنه )
-دختره روانی
-(با دستم دهنمو پاک کرد) گفتم گازت بگیرم تا بفهمی وقتی بهم میگی سگ باید منتظره نتیجه اش باشی اگه من سگم بهتره از اینه که یه خر باشم! یه خری که داغ گذاشتنش اونم داغ بی معرفتی و نارو زدن در حق دوستش
-خفه شو
-مثلا تو توی این سالها خفه شدی کجای دنیارو گرفتی؟! جز اینکه الان مثل یه سگ کتکت زدنو انداختنت یه گوشه!!! (یه دفعه حمله کرد طرفم ، جا خالی دادم اما از پشت موهام رو کشیدو منو کوبید به دیوار ) چیه؟! ناراحت شدی؟!
(دیگه حرف نمیزد فقط تند تند نفس میکشید و آروم میومد سمتم )عیب نداره یه چند سال دیگه اینم یادت میره، مثل خیلی چیزهای دیگه! فکر نکن که صبح خواب بودم! تمام حرفهاتو با سام شنیدم، من هر چیم که باشم به اسم رفاقت در حق دوستم خیانت نمیکنم (انگشتهای سردش رو روی گردنم حس کردم! اولش باورم نشد که میخواد چیکار کنه اما وقتی فشارشونو حس کردم تازه فهمیدم دنیا دسته کیه ) (هر چقدر فشار دستهای اون بیشتر میشد یه چیزی توی من قویتر میشد یه چیزی مثل نترسیدن، یه چیزی مثل اینکه مطمئن باشم این ، اونه که باید الان نگران خودش باشه ، به گلوی من فشار میاورد اما زیاد چیزی رو متوجه نمیشدم )
*****************
(یعنی کلا متوجه نشدم چی شد! فقط وقتی دره اتاق باز شدو سام و راستین با عجله دویدن سمته من و با کلی تلاش نتونستن ماهان رو از من جدا کنن ، تازه به خودم اومدم ، اما اون موقع هم نمیتونستم کاری انجام بدم، ولی توی یه لحظه فقط یه لحظه ! یه نگاه به صورت راستین ! نه نه ... به صورتش نه ... به چشم راستین باعث شد به خودم بیام! )
*****************
راستین-دختره دیوانه چیکارش داشتی میکردی؟!
-داشتم کارتو راحت میکردم! مگه نمیخواستی بکشش؟! من داشتم همون کار رو برات میکردم
راستین-اینو ببر خسرو تا خودم نکشتمش
-هه ... بکشی؟! ... دیدی با این چیکار کردم!!!؟؟؟ با توام همینکار رو میکنم
راستین-آخه دختره احمق این دیروز داشت به خاطره تو خودشو به کشتن میداد!
-به خاطره من نبود! به خاطره اون جواهرات بود!
سام-سایه بس کن...
-بس کنم؟! هنوزم صورتم به خاطره سیلی که اون(به راستین اشاره کردم) بهم زد داره میسوزه! اونوقت میگی بس کنم؟! مگه تقصیره منه که وقتی به اوج عصبانیت میرسم اینجوری میشم؟! مگه تقصیره منه که وقتی به اون جواهرات دست میزنم نفرینشون فعال میشه؟! مگه تقصیر منه که توی دنیای شما هر کی بهم رسید از من بدش اومد؟!!!؟؟؟ تقصیره منه که همتون میخواین ازم سوء استفاده کنین؟! تقصیره منه که خودتونم نمیدونین دارین چه غلطی میکنین؟! تقصیره منه که من یه دختره لوسی بودم که حتی یه شب شکم گشنه رو زمین نذاشته بودم اما از وقتی درگیر این قضیه شدم یه شب آروم نداشتم؟! اولین جاییکه بعده این مدت احساس آرامش کردم این خونه بود ! (فکر کنم صحبتهام خیلی تاثیر گذار بود، آخه یه لحظه همه گی خفه شدن )
خسرو-فعلا که به ماهان دارو تزریق کردیم من میگم یه صندلی بیاریم بذاریم اینجا تا به نوبت ازش پرستاری کنیم، سایه رو هم میبریم پایین، اینجا نباشه بهتر
راستین-نه!!! سایه ازش مراقبت میکنه!
-(اینو گفتو از اتاق خارج شدو منو به همون وضعیت ول کرد ) (آخه وقتی که دست ماهان از دوره گردنم آزاد شد ، تازه گرفتم که چیکار کردم، از تمام زخمهای ماهان خون زده بود بیرون ، جلوی پاهام افتاد زمین ، اما راستین بلافاصله یه چاقو از دستش در آوردو تمام انگشتهاش رو خراش داد، وقتی ازشون خون زد بیرون شروع کرد به دست کشیدن روی زخم های ماهان، و اونها بلافاصله بسته شدن )
*****************


سام-مجبور نیستی اینجا بمونی، میتونی با من بیای بریم پایین
-نه ... ترجیح میدم همینجا باشم
خسرو-ما میریم صندلیرو میاریم
-(دونفری رفتن در حالیکه در اتاق رو باز گذاشته بودن! دوسه قدم رفتم سمت تخت ماهان ، ولی مسیرم عوض شدو سر از کنار پنجره در آوردم )(یه چند دقیقه ای طول کشید تا اونا اومدن)
سام-راستین بهش مسکن زده ، فکر نکنم تا یه چند ساعت بیدار بشه، میخوای بیای پیش ما؟!
-نه ، دلم میخواد یکم استراحت کنم (یا تکون دادنه سرش بیرون رفت ، نگاه خسرو پر از حرف بود اما بدونه اینکه چیزی بگه رفت بیرونو در رو بست! یکم دیگه کنار پنجره ایستادم ، اما وقتی خسته شدم رفتم روی همون صندلی نشستم و به چهره ماهان خیره شدم)
چی از جون من میخوای؟! چرا اذیتم میکنی؟! مگه چیکارت کردم که انقدر باهام بد تا میکنی؟! به خدا من هیچ هیچ کاریت ندارم، با هیچ مردی کاری ندارم، میخوام زندگی کنم بدونه اینکه مجبور باشم زیره سایه کسی باشم، میخوام خودم باشم، سایه یزدانی، میدونی چرا دانشگاه نرفتم؟!!!
چون از اینکه بخوام مثل بقیه باشم بدم میومد، دلم نمیخواست فقط واسه خاطره یه مدرک خودمو عذاب بدم! بعوضش چیزایی یاد گرفتم که هیچوقت تو زندگی لنگم نمیذاره، خیاطی ، آرایشگری ، شیرینی پزی، انواع و اقسام سازها ، دوتا زبان رو فول یاد گرفتم ، عکاسی به صورت حرفه ای ،دوره های کامپیوترو حسابداری رفتم... من زندگی کردن رو یاد گرفتم ، به عکس خیلی از دخترها من واقعا زندگی کردم، شاید یه روزی به این نتیجه برسم که باید درسم رو ادامه بدم، خب به وقتش اون رو هم پیگیری میکنم!با همینها زندگیم رو میگذرونم ، با درآمد همین کارها کلی سرمایه برای خودم به دست آوردم ، اما الان هیچ علاقه ای ندارم که به هیچ مردی فکر کنم! میخوام بهت کمک کنم اما تو چایی نخورده کت و شلوار دامادی به تن کردی! که چی بشه؟!
(تازه چشمم به چیزی که توی گردنش بود افتاد ! چون دکمه های لباسش باز بود تونستم برق یه زنجیر رو ببینم، یه زنجیر زرد رنگ ، دستم رو جلو بردمو اونو گرفتم! با دست زدن بهش حس کردم یه جایی دیدمش، من این گردنبند رو دیده بودم )
-بهتره دستت رو برداری
-با تکون خوردنش مثل برق گرفته ها از جا پریدم! سام گفت که... که
-اگه نطق کردنت تموم شد ، برو اونطرفتر بشین، چی خیال کردی بچه؟! من کشت مردت شدم که بگیرمت؟! یه بار دیگه هم بهت گفته بودم، تو لیاقت نداری بند کفش من رو ببندی چه برسه همسره من باشی! حالا هم دستت رو بکش کنار... در ضمن سام از بچه گی هم خنگ بود ...
-(حقته سایه! راستین گفت که اون یه دروغگوی عوضیه ، بازم خودتو ضایع کردی )(ولی خودمو نباختمو سریع به خودم مسلط شدم) معلومه حالت خوبه، پس احتیاج به مراقبت نداری ، خیله خب، منم میرم ببینم خسرو لباس داره که من برم حمام (چشماشو باریک کرده بودو منو نگاه میکرد ولی برام مهم نبود ، سریع از اتاق زدم بیرونو درو پشت سرم بستم، یه نفس راحت کشیدم! ) من که انقدر ضایع شدم این هم روش !!! بمیر ماهان (یه دفعه تمام هیکلم شد یه گوش گنده!!!! اونا اون پایین داشتن در مورد من حرف میزدن! ارتفاع پله ها انقدر زیاد نبود که نشه فهمید چی میگن! ولی امکان نداشت انقدر واضح بتونم این صدا رو بشنوم!!! دوباره شدم مثل موقعی که توی وان تو خونه با بچه های گروه بودم! اون موقع هم همینطور میتونستم بحث کردنشونو بشنوم، الانم همینطور شده )
راستین-این امکان نداره
سام-فعلا که شده
راستین-هیچوقت فکرشم نمیکردم که اون برگرده
خسرو-این چرت و پرت ها چیه؟! کی برگشته؟! چه کشکی ؟! چه دوغی؟!
سام-من که با راستین موافقم، توی این چند صد ساله هیچکسی نتونست این نفرین ها رو فعال کنه الا این نیم وجبی
خسرو-خب چرا به عنوان یه نشونه خوب نمیگیرین؟! اون به دنیا اومده تا مشکل مارو حل کنه
راستین-اون اومده تا ماهارو نابود کنه
سام-دیگه مزخرف نگو راستین!!!
راستین-ندیدی با ماهان چیکار کرد؟! اگه فقط یک ربع همونجوری خون ریزی میکرد الان تو باید گورشو میکندی!!!!
خسرو-ازتون خواهش میکنم مسائل رو قاطی نکنین، امکان نداره از یه پدرو مادر عادی متولد بشه! این توی دست نوشته ها بوده!!!
سام-اما اگه پدرو مادرش عادی نبوده باشن چی؟!
خسرو-پدرش که عموی دوقلوهای عظیمی بوده
سام-در این شکی نیست
خسرو-و مادرش هم از یه خانواده کاملا عادی بوده
راستین-از کجا میدونین عادی بودن؟!
سام-من سابقه دو نسل قبلشو در آوردم ، هیچ گونه مورد خاصی توشون نبوده! تو این یه کار که قبولم داری؟!
راستین-یعنی هیچ چی؟!
سام-پاک پاک! به جز یه مورد که هنوز چک نکردم
خسرو –چی؟!
سام-یه نشونه، یه چیزی که معلوم نباشه، یه چیزیکه مربوط به خودش باشه، چیزیکه تو ظاهر نمیشه دید، یا چیزیکه به صورت ارث بهشون رسیده باشه
-مثل یه خال؟! (هر سه از جا پریدن!!! نمیدونم چجوری از پله ها اومدم پایین ولی الان اونجا بودم ) میشه یه چیزی مثل خال باشه؟!(سام زودتر از بقیه خودشو جمع و جور کرد

برچسب ها: دنیای رمان - رمان راه حل(ادامه بازگشت) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان خوانها , رمان بانوی جنگل , رمان مخصوص موبایل محکومه ی شب پرگناه (ادامه قدیسه ی نجس) | *kolaleh ... , رمان،رمان خانه،دانلود رمان 93 برای موبایل و کامپیوتر،خواندن آنلاین رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/29 تاریخ
کد :56800

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا