تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازگشت (فصل ششم)


سام-مثلا چه جور خالی؟!
-(درحالیکه نزدیکشون میشدم موهام رو از روی گردنم کنار زدم تا اون خال معروف خاندان یزدانی رو بهشون نشون بدم! گردنم رو کج کردمو بیشتر موهامو به عقب دادم ) ببینین (خسرو از جا بلند شدو اومد پشت من قرار گرفتو با احتیاط موهای من رو کنار زد )(یه چند دقیقه ای سکوت کرد تا سام به حرف اومد)
سام-چی شد؟!
خسرو-نمیدونم اما به نظرم این خال طبیعی نیست
سام-یعنی چی که طبیعی نیست
-(بلند شد اومد سمت من) مگه چجوریه؟!
خسرو-این خال قرمزه، مثل یه تیکه گوشت که داغش گذاشته باشن
-(این دفعه نوبت راستین بود که بلند بشه و بیاد سمت من، گردنم رو آنچنان کشید که آخم بلند شد اما بعده چند لحظه من رو رها کردو دوباره برگشت سره جاش ولی چهره اش کاملا تغییر کرده بود )
سام-چی فکر میکنی؟!
-(دیگه نتونستم طاقت بیارم ) من این خال رو از بچه گی دارم، البته داداشام هم دارنش، یعنی بیشتر خانواده یزدانی این خال معروف رو دارن، همیشه پیش خودم میگفتم اگه قیافم شبیه مامان و بابا نیست ، اما به عوضش این خال معروف خانوادگی رو دارم پس من نمیتونم سره راهی باشم
سام-سره راهی؟!
-آره ... آخه وقتی بچه بودم !کیان و کیوان اذیتم میکردن که تورو از توی جوب آب پیدا کردیم ، ولی این خال نشون میداد من از اونهام ، اما تازگیا فهمیدم که من واقعا خواهر اونها نبودم
راستین-همونه!بلاخره یه دلیلی پیداکردیم برای اینکه ببینیم این چرا انتخاب شده! سام باید بگردی توی تمام یادادشتها ببینی خاندان یزدانی چه ربطی به اون زن داره
-(آروم رفتم سمته جاییکه راستین نشسته بود ) کدوم زن؟!
راستین-کسی که باعث شد این مصیبت ها شروع بشه
سام-ما کلی دردسر کشیدیم تا تونستم این دفترچه رو پیدا کنیم وکلی دردسر کشیدیم تا تونستیم بفهمیم توش چی نوشته
-(با دستش به یه دفترچه که فکر کنم از پوست حیوون بود اشاره کرد)
خسرو-برادر بد به اون زن دست درازی کرده بود
-چیکار کرد؟!
سام-راحت بگو تجاوز!!!! برادر بد این کار رو انجام داد، دلیل مرگ اون زن هم همین بوده،اون یه زن عادی نبوده، خاص بود، خاصترین در نوع خودش
-اون چی بوده؟!
سام-در این مورد هیچ چیزی نتونستیم پیدا کنیم ولی به نظر من یه پری بوده! چون غیره اون نمیتونه چیزی باشه
-خب ... (نمیدونستم حرفم رو بزنم یا نه !!! ) خب ... شاید ...
خسرو-شاید شیطان بوده؟!
-نه ... یعنی ...
خسرو-امکان نداره
-چطور امکان نداره؟!
خسرو-توی نوشته ها اومده که اون وقتی از روح خودش به جسم بچه ای که به دنیا آورده دمیده ، تا مدتها اون بچه بویی ماوراء طبیعی میداده ، منظورم اینه که بویی رویایی، فوق العاده، خوش بو تر از بهترین گل ها ! همچنین اون بچه تمام دوران نوزادی از خودش نور ساطع میکرده
سام-انگار زیره پوستش لامپ مهتابی روشن کرده بوده باشن
-(وسط این بحث جدی پارازیت نمیداد ، نمیشد، آخه شد نیشم باز بشه که قیافه جدی خسرو نیشمو بست )
خسرو-ساااااااااام
سام-ای بابا بچه فکر میکنه از نسل یه فرشته است اونوقت هوا برش میداره مارو سوسک کنه،من نمیدونم دیگران در موردش چی میدونن اما اون چیزی که ما در مورد اون زن میدونیم اینه که اون از نسل آدمیان نبوده
-(انقدر گیج شده بودم که به تبعیت از خسرو روی پوست گوسفندی که نزدیک شومینه روی زمین انداخته بودن نشستم) خب؟!
سام-وقتی برادر بد اون بلارو سرش آورده
-اما یاس گفت که اون زن ، شوهر و بچه اش رو از دست داده بود!!!
سام-قرار نیست که تمام اطلاعات در اختیار دیگران قرار بگیره، از وقتیکه اجداد من یادشون میاد وظیفشون حفظ این داستان بوده ، اینکه یکی از نوادگان همون پریزاد ، یه روزی میاد تا اون قطعه ها رو در کنار هم قرار بده و این طلسم ها رو تموم کنه یکی که دیگه تمام وجودش انسان هست، انسانی که میاد تا انتقام اون زن رو بگیره
-یعنی یاس بهم دروغ گفت؟!
راستین-داره بهت میگه به غیره افراد کمی، کسی دیگه از این داستانها خبر نداره
-(همچین صداشو بالا برد انگار حرف بدی زدم)
خسرو-راستین تو یه عمری با این داستانها زندگی کردی! اون هیچ چیزی در این مورد نمیدونه
راستین-خیله خب باید اون خال رو امتحان کنیم
خسرو-اگه خطر داشته باشه چی؟!
راستین-امتحانش ضرر نداره
-(یه لحظه ترس تمام وجودمو گرفت )
سام-همین که تا حالا وقتی خیلی بهش فشار اومده اونجوری واکنش داده یعنی که خودشه! وگرنه کی میتونه توانایی ماهان رو به خودش برگردونه؟! اون دقیقا مثل ماهان کاری کرد از تمام زخم های اون خون بیاد!!! اون توی آبی افتاده که اونا دو روز بوده توش یخ میریختن تا بچه هارو برای جستجو امتحان کن! اونوقت اونو وقتی از آب گرفتن تنش داغ داغ بوده، باعث شده شایان احساس سرما بکنه! همه میدونیم که اون الان چندین ساله سرما رو حس نکرده!!! نفرین ها رو فعال کرده! دوتا از جواهرات رو خود ماهان امتحان کرده
راستین-اما باید امتحان کنیم، بذارین تاج رو بدم دست ماهان! اگه نفرین فعال شده باشه باید دوباره اذیتش کنه



-(اگه ماهان بازم به اونا دست بزنه معلوم نیست چه بلایی سرش بیاد!!! )خب خال منو چجوری میخواین امتحان کنین؟! (چشم های راستین برقی زد که منو ترسوند )
راستین-به راحتی! من فقط یه خراش کوچولو روی اون خال وارد میکنم! بعد اگه نتونستم با خون خودم اون زخم رو ببندم میتونیم ادعا کنیم که تو همون آدمی
سام-این بچه بازیا چیه؟!
راستین-اولا اون چیزی که شماها میگین خال ، الان یه زخمه ، یه تیکه گوشت سرخ که روی گردن این دختره! در ضمن اگه آدم عادی باشه خون من اون زخم رو میبنده، اگه هم عادی نباشه و اون چیزی که من فکر میکنم باشه!هیچ اتفاقی براش نمیوفته
خسرو-منم با حرف راستین موافقم! باید امتحانش کنیم، نمیتونیم همینجوری این دختره بیچاره رو از خانواده اش دور نگه داریم، من اصلا با این کار عظیمی ها موافق نبودم که به بهانه زندان انداختن پدرش اونو تو این ماجرا بکشونن
-شما این قضیه رو از کجا میدونین؟!
خسرو-ماهان خودش نقشه این کار رو کشیده بود
سام-و حقی که عظیمی ها در گول زدن دخترها واقعا توانا هستن
-(تو این فاصله که ما داشتیم حرف میزدیم راستین از توی صندوق چوبی که کنار اتاق بود یه چیزی بیرون آورد)
سام-اگه نخوای میتونیم تاج رو امتحان کنیم!
-نه! میخوام مطمئن بشم که کی هستم
راستین-یکم گردنت رو کج کن!
-(ترسیدم اما اطاعت کردم، گردنم رو کج کردم ، رقص شعله های آتیش شومینه رو روی صورتم حس میکردم ، موهام رو با دستهام جمع کردم ، با برخورد سردیه چاقو با گردنم میخواستم با تمام وجود داد بزنم که پشیمون شدم اما فایده نداشت، اون چاقو رو روی خالم زد ،داغیه خون روی گردنم اصلا خبر خوبی به نظر نمیرسید، مخصوصا اینکه وقتی راستین انگشت خونیش رو روش گذاشت خونریزی شدیدتر هم شد ) چرا بند نیومد؟!
سام-این ثابت میکنه که تو یه آدم معمولی بدونه توانایی نیستی
خسرو-راستین؟!
-(با گردن کج شده برگشتم تا قیافش رو ببینم)
خسرو-به نظرم یکم خونریزیش غیر عادیه! زخمش بسته نشد!!!!
راستین-زمان میبره تا ترمیم بشه
-(سام یه دستمال بهم داد تا بذارم روی محل خونریزی اما در عرض چند ثانیه غرق خون شد) این طبیعیه؟!
سام-فکر نکنم ، راستین؟! یه کاری بکن!
راستین-یکم تحمل کنین ... خوب میشه
-(دیگه میشه گفت تمام لباسی که تنم بود خونی شده بود، توی جاهای مختلف بدنم احساس بی حسی میکردم)
سام-رنگش خیلی پریده! بهتره بخیه بزنیش
راستین-به نظرت وقتی خون من نبستش، بخیه میتونه جلوش رو بگیره
-بچه ها من حالم خوب نیست
خسرو-میرم ماهان رو خبر بدم
-(یعنی ماهان تا حالا نتونسته صداهای این پایین رو بشنوه؟! اگه براش مهم بود زودتر از اینها میومد پایین)
راستین-نمیخواد
سام-دهنتو ببند راستین، دختره رنگ تو صورتش نیست
-(بلند شدنو از پله ها بالا رفتن خسرو رو متوجه شدم اما بعدش خواب به همه چی غلبه کرد )



-هی کوچولو میدونی چقدر منو ترسوندی؟!
-(این صدای سام بود اما نمیتونستم خودش رو ببینم، دنیا برام سیاه بود، اقدر حس ضعف داشتم که نمیتونستم چشم هام رو باز کنم )
-نمیخواد زیاد به خودت فشار بیاری ، همه چی درسته، دیگه خونریزیت قطع شده اما باید استراحت کنی! خودم برات میگم چی شد
ببین خسرو یه توانایی دیگه هم داره، اونم اینکه میتونه یه دیوار درست کنه تا دیگران نتونن صدایی رو بشنون، مثل ماهان که نتونسته بود صدای حرفهای ما رو بشنوه ، اما وقتی خسرو رفت دنبالش و اونو آورد پایین تو دیگه غش کرده بودی ، تمام بدنت خونی بود، ماهان تنها کاری که کرد این بود که گردنبندش رو در آوردو انداخت توی آتیش، وقتی که داغ شد ، اونو گذاشتیم جای زخم، بلافاصله بسته شد، آخه اون گردنبند هم خیلی قدیمیه، مال صدها سال پیش که میگن فقط کسی رو که بخواد نجات میده! تو خوش شانس بودی چون اون گردنبند هیچ وقت برای ماهان کار نکرده بود!
-هه (خیلی تلاش کردم تا یه چیزی بگم اما فقط همین از دهنم خارج شد )
-استراحت کن ، من میرم بیرون
-(انگشتهام رو تکون دادم، من روی تخت خوابیده بودم!) (نمیدونم چقدر به همون حال بودم اما وقتی پیشونیم داغ شد فهمیدم یکی دستش رو گذاشته روی پیشونیم)
-حالت بهتره؟!
-(ماهانه؟! )
-من نفهمیدم داری چه غلطی میکنی وگرنه خودم میکشتمت تا انقدر دردسر درست نکنی!
-(به زور لبهام رو از هم باز کردم که یه چیزی بگم ، ولی ... مزه ای یه چیزی توی دهنم پیچید، قبلا هم این مزه رو چشیده بودم!!!! اون حالت به خاطره طعم لبهای ماهان بود!!!! اون لعنتی داشت منو میبوسید ،چون دهنم باز بود زبونشو کرده بود توی حلقم!!! با تمام نیرویی که داشتم سرمو تکون دادم ) (لبهاش از من جدا شدن اما هنوزم نفس هاش به صورتم میخورد پس باید صورتش نزدیک صورتم باشه) (اگه نزدیک شدن به زنها اذیتش میکنه، پس چرا الان اذیت نشد؟! مرتیکه هرزه دروغگو )
-دیگه هیچوقت دست به خودکشی نزن، بذار خودم با دستهای خودم بکشمت تا بیشتر لذت ببرم
-(باز هم لبهاش رو گذاشت روی لبهام ... اما این دفعه با دستهاش صورتمو گرفت تا نتونم تکون بخورم، من بیچاره انقدر بیحال بودم که نمیتونستم هیچ حرکتی بکنمو عینه یه مرده روی تخت افتاده بودم)(بعده چند ثانیه ازم جدا شد) (قطره اشکی که از گوشه چشمم سر خورد رو با انگشتش پاک کرد)
-مجبور بودم این کار روبکنم، چون نمیخوام دست هیچکی بهت برسه، وقتی این ماجرا تموم شد تو آزادی هر جا میخوای بری ولی تا وقتی با ما هستی بقیه باید فکر کنن که تو مال منی وگرنه ممکنه کاری باهات بکنن که دیگه نشه درستش کرد ، تو میتونی به بچه های این خونه اعتماد کنی اما توصیه میکنم به هیچکس دیگه اعتماد نکن
-(انقدر خسته بودم که نمیتونستم به حرفهاش فکر کنم )
**********************
چی شد که اعضای گروهت نیومدن دنبالت؟! (الان دوروزه که حالم زیاد خوش نیست، ضعف بدی توی بدنم هست، ولی این سکوتی که با در کنار ماهان بودن داره دیوونه ام میکنه از همه بدتره)
-یه دفعه این سوال از کجا به ذهنت رسید؟!
-خیلی وقته تو ذهنمه (اون روی زمین نزدیک شومینه نشسته بود البته یه جای خیلی توپ برای خودش درست کرده ، زیرش پر بود از پوست های گوسفند و روش یه پتو انداخته بود و دور تا دورش برای خودش بالشت گذاشته بود)
-بیشترشون به خاطره کاری که راستین کرد حذف شدن، اون سگها بد گاز میگیرن و زخمشون حالا حالا ها خوب نمیشه ، بقیه هم که باید میرفتن دنبال اون قطعه
-یعنی اونا هیچ خبری ازت نمیگیرن؟!
-چیه ؟؟!! نکنه دلت برای پسر عموت تنگ شده؟! فرزام اگه سرش بره تحت هیچ شرایطی این دورو بر پیداش نمیشه
-چرا؟!
-چون راستین تهدیدش کرد که اگه این طرفا ببیندش یه بلایی سرت میاره! و مطمئن باش اگه اونو اینجا ببینه حتما یه بلایی سرت میاره
-(ولی امکان نداره ماهان بدونه اینکه خبری ازشون داشته باشه اینجوری ریلکس بشینه، تا دیروز عینه کک هی اینورو اونور میپرید اما از دیشب تا به الان خیلی آروم شده ) ماهان؟! اگه این قطعه پیدا نشه چی میشه؟!
-اونقدری زنده نمیمونم که بخوام ببینم بعدش چی میشه
-چرا؟! تو هنوز تا 40 سال خیلی وقت داری
-وقت دارم اما کاری کردم که پسر عموی عزیزت نمیذاره من زنده بمونم
-چیکار؟!
-هیچی !!! فقط گفتم که ...
-(تا اومد حرفشو بگه سام عینه قاشق نشسته اومد توی اتاق )
سام-یه خبر عالی دارم!
ماهان-چیه؟! سگت رو پیدا کردی؟!
سام-... البته تورو قبلا پیدا کرده بودم
-(از این حرفش خنده ام گرفت )چی پیدا کردی؟!
سام-بلاخره اون بچه رو پیدا کردم! همین امروز بهم خبر دادن
-خبر؟! شما که اینجا تلفن ندارین؟!
سام-عزیزم همیشه نمیشه همه جا با تکنولوژی همراه بود؟!!! سیستم انتفال اطلاعات به صورت قدیمیش همیشه جواب میده! کبور عزیزم! کبوتر
-کبوتر؟!(سرخوشانه اومد سمت تخت من)
سام -درسته توانایی خاص ندارم اما یه سری کارها رو باید به مرور زمان یاد گرفت!
ماهان-تو روزی ده تا از این بچه هارو پیدا میکنی ، اما هیچکدوم اون نبودن
سام-اما این یکی فرق داره
ماهان-چه فرقی ؟! این یکی حتما شاخ داره؟!!!؟؟؟
سام-نه خیر ، این یکی میتونه جای هر چیزی رو پیدا کنه
ماهان-اینو هر کسی که دقت داشته باشه میتونه
-(سام داشت عصبانی میشد)الاغ برقی من دارم میگم که اون میتونه هر چیزی رو پیدا کنه ! بردنش مدرسه و امتحانش کردن
-(انگار قضیه برای ماهان هم جدی شد )
ماهان-مطمئنی؟!
سام-کیانوش ازش امتحان گرفته! پس مطمئن باش اون پسر راستینه
-اون بچه ی کیه؟!بچه راستین ؟! مگه اون نمرده؟!(وایی ، دهنمو زود گرفتم )
سام-تو از کجا میدونی؟! ببینم شبا میشینی براش داستان تعریف میکنی؟!
ماهان-ساااااااااام
-اون دفعه که حرف میزدین من شنیدم!
ماهان-باید بگی بیارنش اینجا
سام-قبلا به کیانوش گفتم! سایه کیانوش داداشمه، البته به خوش تیپیه کم نیست اما بدک نیست! تقریبا هم سن خودته ، ببینم چند سالت بود؟! 28؟!
-(مشکوک حرف میزد ! ) نه!!! 25 سال!
سام-خیلی دلم میخواد ببینیش، مطمئنم شماها خیلی بهم میاین
ماهان-لطفا وسط این همه دردسر پای کیانوش رو وسط نکش!
-(بی تفاوت ترین قیافه رو به خودش گرفته بود ) (منم فضولیم گل کرده بدجور) کیانوش چیکارست؟!
ماهان-بی کار
سام-در شغل شریف نگهداری از کودکان بی سرپرست به بنده کمک میکنه
ماهان-من باید با راستین حرف بزنم، میترسم اونو ببینه و یه آشوب دیگه به پا کنه


سام-نگران نباش، تا فردا برنمیگرده
-کجا رفته ؟! (منو ماهان یه دفعه همزمان این جمله رو گفتیم )
سام-پس خونه راستین اثر کرده؟! شماها میتونین در یه زمان به یه چیز فکر کنین، هر چند حال سایه زودتر خوب میشه، اگه چند دفعه پریود بشه اون خون از بدنش خارج میشه
-(با شنیدن کلمه پریود تا بناگوش سرخ شدم، و چشمم رو از سام گرفتم )
سام-کیانوش احتمالا تا شب میرسه
-(اینو گفتو از اتاق زد بیرون )
ماهان-ببینم کی پریود شدی؟!
-هان؟! (بیشعور چرا یه دفعه از آدم سوال های ناموسی میپرسه؟! )
ماهان-عادت ماهیانه؟! کی شدی؟!
(همچین نگاهم کرد که اگار یه احمق جلوش نشسته ، واسه همین یکم خودمو جمع کردم )پنجم
ماهان-این ماه باید کی بشی؟!
-زمانش معلوم نیست!!! ولی بیشتر اوقات چند روز جلوتر میشم
ماهان-موقع پریودت درد داری؟!
-آره ... (دیگه از سرخ هم گذشته بودم ، الان کبود شدم )
ماهان-این دفعه مطمئنا خیلی دردت بیشتر میشه ، برای اینکه خون راستین از بدنت خارج میشه که خیلی درد داره
-چرا؟!!!
ماهان-میدونی وقتی انگشتش رو میبره تا خونشو به جای زخم کسی بزنه چقدر براش درد آوره؟!
-خب چرا اینکارو میکنه؟!(یه صدایی از خودش در آورد انگار که حوصله نداره جوابمو بده )
ماهان-همیشه این کار رو نمیکنه! هر قطره خونش که از بدنش خارج میشه ، خیلی انرژی ازش میگیره
-یه دفعه میگه روی کسایی که توانایی دارن اثر داره ، یه دفعه میگه اثر نداره ... کلا معلوم نیست چی میگه!!!
ماهان-خون اون همیشه اثر نداره! روی بعضی اثر داره روی بعضی نداره! به خاطره همین ترجیح میده این نقص خودش رو یه جوری توجیه کنه، راستین توانایی های خیلی زیادی داره ، اما هیچ کدوم از اونها کامل نیستن، مثل همین خاصیت خونش که روی بعضی جواب میده روی بعضی جواب نمیده
-(حس میکردم اصلا حوصله ام رو نداره برای همین بلند شدم )
ماهان-کجا؟!
-میرم پایین
ماهان-خوبه! بعده دو روز بلاخره بلند شدی! گفتم همینجوری پیش بری زخم بستر میگیری
-(یه ژاکت روی صندلی بود ،همینطوری که داشتم میپوشیدمش گفتم ) شرمنده که این دوروز سره جای تو خوابیدم (پتورو گذاشتم روی صندلی و شروع کردم به در آوردن ملحفه ها )
ماهان-چیکار میکنی؟!
-دارم اینارو میبرم بشورم، توام بیا روی تخت خودت بخواب (ملحفه ها رو بغل گرفتمو بدونه حرفی دیگه از اتاق بیرون زدم )
**********************
سام-سایه؟!
-بله؟!
سام-به نظرت کیانوش چجور آدمیه؟!
-(از این حرفش خنده ام گرفت) سام!!! این دفعه صدم هستش که در مورد برادرت از من سوال میپرسیا!!!
سام-آخه اون خیلی از تو خوشش اومده ...
-از نگاههای تابلوی داداشت معلومه ... در ضمن برادر شما چجوری توی یه لحظه از من خوشش اومد؟!
سام-یه لحظه نبود که ... (ما دونفر توی آشپزخونه بودیمو بقیه توی هال، البته با سرو صدایی که بچه راستین به راه انداخته بود صدا به صدا نمیرسید ولی خب اون صداشو تا اونجا که میشد آروم کرد ) کیانوش قبلا خواب تورو دیده بود .... یعنی خیلی خیلی وقت پیش ... شاید حدود یکسال پیش !!! اون تمام جزئیات صورت تورو میدونست ... از وقتی اون خواب تورو به این وضوح دید ما میدونستیم که قراره قطعه گمشده پیدا بشه ...
-خواب؟!
سام-اونم توانایی خاصی نداره ... خواب میبینه ... نمیشه اسمشو توانایی گذاشت ... اما بیشتر اوقات خوابهاش درست از آب در میاد ... توی همون خوابها هم از قیافه تو خوشش اومده بود ... خیلی دلش میخواست از نزدیک ببیندت ...
-من اصلا سر از کارهای شما در نمیارم با خواب دیدن از من خوشش اومده!!! خیلی باحالین شماها
سام-باحال تر هم میشیم ، فعلا من اینو ببرم
-باشه ، منم یکم اینجا میشینم تا شماها حرفهای خصوصیتون رو بزنین (یه چشمک چاشنیه حرفهام کردمو خودمو با شیرینی های روی میز مشغول کردم تا بهم گیر نده ، اونم خندیدو رفت پیش بقیه ... )
(وقتی از طبقه بالا اومدم پایین، هیچکس نبود!!! اول از همه برای خودم یه چایی دم کردم آخه توی این دو روز بهم چایی نمیدادن تا هم فشارم پایین نیوفته هم کم خونیم شدیدتر نشه، وقتی چایی ریختمو روی صندلیه ا̓پن رو به هال نشستم ، چشمم به چیزی افتاد که باعث شد فضولیم گل کنه، اونم دوتا صندوقچه ی بود که اغلب بچه ها به عنوان صندلی ازشون استفاده میکردن! دلم میخواست ببینم توشون چیه!!!
چشم بهم زدم دیدم که دره صندوقچه اول که کنار شومینه بود رو باز کردم، توش پر بود از خرت و پرت مثل یه قوری که دستش شکسته بود، یه عصا که کله اش نقش یه باز بود، چند تا چاقو کوتاه و بلند ، یه عالمه پارچه ها ی رنگارنگو شمع های بلند و کوتاه ، چندتا کاغذ قدیمی که من اصلا نمیتونستم متنشون رو بخونم چون همش لغات عجیب غریب توش بود، و چند تا کتاب ... اولین کتاب رو برداشتم و ورق زدم ...
ولی اون کتاب نیست!!! اولین صفحه ای که توش چیزی نوشته بود رو خوندم!
-امروز دیدمش، درست روبروم ایستاده بود اما بهم نگاه نمیکرد، تمام هوش و حواسش پیشه اون بود؟؟؟!!!
یه دفترچه خاطراته ، اما دفتر خاطرات کی؟!!!؟؟؟ بستمشو دفتر دیگه رو برداشتم ، اونم با همون خط بود،دومین دفتر رو هم برداشتم ، دره صندوق رو بستمو سریع رفتم طبقه بالا ، از سوراخ کلید نگاه کردمو ماهان رو توی اتاق ندیدم، یواش رفتم تو ، مثل اینکه کسی اینجا نبود، صدای شر شر آب از حموم خیالمو راحت کرد که حالا حالا ها بیرون نمیاد،دفترچه ها رو پشت یکی از بالشت هایی که ماهان پشتش میذاشت، قرار دادم، از امشب خودم اینجا میخوابیدم پس اون نمیتونست بهم گیر بده ، تازه میتونستم یه کتاب از خسرو بگیرمو به بهونه کتاب خوندن این دفترچه ها رو بخونم... بعده جاسازی رفتم طبقه پایین ، سام تازه اومده بودو تو آشپزخانه مشغول بود
سام-حرفهای من و ماهان رو شنیدی؟!
-آره
سام-پس میدونی راستین یه بچه داره؟!
-آره
سام-وقتی زنش ترکش کرد، اون خیلی عذاب کشید، همه رو مقصر میدونست در صورتیکه هیچ کسی تقصیر نداشت، مخصوصا ماهان، اون تا اونجا میتونست کمک کرد تا باران نره اما نشد
-اگه بگم برام مهم نیست چیزی بدونم ناراحت میشی؟!
سام-نه! پس بیا در مورد تو حرف بزنیم ... از کی فهمیدی که تو میتونی این طلسم ها رو باطل کنی؟!
-(انقدر جیگر حرف میزد که نمیتونستم بدونه خنده جوابشو بدم ) از وقتی بدنیا اومدم میدونستم که قراره یه جادوگر بزرگ بشم ، توی این راه مامان و بابام هم خیلی بهم کمک کردنو همیشه پشتیبانم بودن
سام-سایه؟؟!!! (گردنشو کج کردو شیکمشو بیشتر جلو داد ) داشتیم ؟؟؟!!!!
-خب آخه میگی از کی؟! من هنوزشم باورم نمیشه که بتونم کاری انجام بدم اونوقت تو میگی از کی؟!(یه آه کشیدو اومد کنارم وایستادو دستهام رو گرفت )
سام-عزیزم تمام کسایی که توی این خونه هستن تا اونجا که شد خواستن بدونه درگیر کردن تو اون قطعه رو پیدا کردن، از روزی که به دنیا اومدی و شراره دیگه نتونست اون انگشترو دستش کنه همه میدونستن که تو قراره به این کابوس پایان بدی اما از من بشنو، هیچ چیزی قطعی نیست ، یعنی معلوم نیست که این ماجراها با پیدا شدن قطعه ها هم تموم بشه
-سام؟! چرا بچه ها دنبال ما نیومدن؟! مگه ماهان عضو گروهشون نیست؟! (دستهامو رها کردو رفت سراغ سبزیهایی که با خودش از بیرون آورده بود )
سام-اونا به ماهان خبر کارهاشون رو میدن، تا امروز که چیزی پیدا نشده ، فرزام داره خوب گروه رو میچرخونه
-چجوری خبر دادن؟!
سام-با کبوتر ...
-آهان... یادم رفته بود تکنولوژی اینجا جواب نمیده! (اینا رو با خنده گفتم )
سام-چرا نمیپرسی خسرو کجاست؟!
-گفتم شاید به من ربطی نداشته باشه!!!
سام-تو حق داری در مورد هر چی که میخوای از من سوال بپرسی ، منم جواب میدم، خسرو رفته سراغ امید


-امید؟! برادر ستاره؟!همونیکه عضو اون گروهه؟!
سام-آره !!! در مورد اون چی بهت گفتن؟!
-(دستهاشو شستو دو تا هویج یکی برای خودشو یکی برای من آوردو دستم رو گرفتو کنار شومینه نشوند )هیچی ! فقط میدونم که برادره ستاره بوده، آدم خوبی نیست و عضو اون گروهه که آدم های خوبی نیستن (قیافه متعجبی به خودش گرفت )
سام-کی گفته اونا خوب نیستن؟!
-همه!!! مگه غیره اینه؟!
سام-میدونستی دختری که عضو گروه جستجوی اونا هستش ، یه پرستاره اونم توی یه مرکز نگهداریه بچه های عقب موند
برچسب ها: دنیای رمان - رمان راه حل(ادامه بازگشت) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان خوانها , رمان بازگشت خون آشام | محمدرضا عباس زاده کاربر انجمن - نودهشتیا , دانلود رمان نقطه ی بازگشت | سوگی گوگول73 کاربر نودهشتیا (PDF و ... , رمان مسافر عشق - فصل 4 - اس ام اس دونی ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/29 تاریخ
کد :56799

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا