تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازگشت (ادامه ی فصل هفتم)


(اصلا به حرفم توجه نکرد ) آقا با شمام؟! میگم همینجا نگه دارید!!!! ... ( با این حرف من پاشو گذاشت رو گازو ماشین مثل فنر از جا کنده شد ) نگه دارید ... ( مثل سگ ترسیدم !!! ) نگه دار وگرنه جیغ میزنم
الان زنگ میزنم به پلیس ... نگه دار ماشینو ( گوشیرو که از کیفم در آوردم یه دفعه تو یه کوچه رفت و زد کنار ) ( تا خواستم دروباز کنم ، قفل و زد ) درو چرا قفل کردی؟! باز کن درو ( کم کم صدام داشت از حالت داد به جیغ تبدیل میشد ) باز کن این لعنتی رو ... الان زنگ میزنم ... (یه دفعه برگشت سمتم ) ...
-چیه؟! همیشه بدونه اینکه بپرسی شما آژانسین !!! سوار ماشین میشی؟!
-(اون چیزی رو که میدیدم نمیتونستم باور کنم! ) نوید؟!
نوید-بله؟!
-(به خودم اومدم ، مرتیکه عوضی ) این مسخره بازیا چیه؟! چرا اینجوری کردی؟! داشتی سکته ام میدادی!!!
نوید-باید باهات حرف میزدم امام از وقتی که برگشتی نه خونه ما اومدی نه وقتی که من میومدم خونه اتون جلوم آفتابی میشدی !
-ببین پسرخاله!!!؟؟؟
نوید-نه تو ببین دختر خاله ناتنی!!!
-(ناتنی؟! )
نوید-چیه؟! تعجب کردی؟! ...
-(یکم توی صندلی بیشتر چرخید تا راحتتر بتونه با من حرف بزنه )
نوید-من همه چیرو در موردت میدونم! همه چیرو ... وباید یه چیزرو بهت بگم
-همه چیرو؟! مطمئنی؟! ( این جرف رو با یه حالتی گفتم که انگار اون یه احمق به تمام معناست )
نوید-دست بردار سایه! خودتم میدونی که من هیچوقت عاشقت نبودم ! تمام این کارها برای این بود که نزدیکمون باشی ... دمه دست ... همیشه جلوی چشم ...
-چی؟! ( داشت چی میگفت؟! دمه دست باشم!!؟؟؟ )
نوید-میدونم که اون مدت رو پیش کیا بودی!!؟؟؟ پسر عموهات؟! یا دارو دسته اون سام دیوونه؟!
-(به این میگن بدترین سورپرایز دنیا !!! ) چرت و پرت نگو ... ( نباید خودمو ببازم ) قفل رو بزن میخوام پیاده بشم
نوید-قفل رو هم میزنم! دیگه بهتره دست از نقش بازی کردن برداری! گله سینه دست گروه ماهستش! به همین زودی میان سراغت! فقط خواستم بهت هشدار بدم که اونا میان سراغت تا بقیه تیکه هارو بدست بیارن! ولی اگه اونارو به من بدی کسی با تو یا خانواده ات کاری نداره!!!
-(ضربان قلبم انقدر زیاد شده بود که داشتم قلبمو بالا میاوردم ) درو بزن نوید ... لطفا ...
نوید-باشه ... باشه کوچولو ... تو قطعه هارو بده منم دیگه سره راهت قرار نمیگیرم ... به فکر مامان بابات هم باش ...
-(این احمق با خودش چی فکر کرده؟! ) اگه میدونی که چیش پسرعموهام بودم یا پیش به قول خودت اون سام دیوونه ! اینم بدون که چیزهای زیادی ازشون شندیم! شماها هیچ کاری با آدم های عادی که نیرویی ندارن ، ندارید؟! مگه اینکه با شماها قاطی شده باشن ! اما هیچ کدوم از اعضای خانواده من از دنیای شما خبر ندارن ! پس کسی باهاشون کاری نداره ... ( قیافه اش دیدنی بود ... جا خورده بود ... حالا وقت ضربه آخر بود ) در ضمن تا اونجا که یادم میاد هیچ نیروی خاصی نداری !! داری ؟! اگه داشتی ... من حتما حس میکردم ... نه ؟!!!
(همینکه قیافش نشون میداد خودشو باخته برای من کافی بود ... )
نوید-ساختمون روبروی خونتون بچه های ما مستقر شدن ، تمام حرکاتت زیره نظره ... اون قطعه ها به زودی دست ما میرسه ...
-(قفل رو زدو منم به سرعت برق خودمو پرت کردم از ماشین پایین ) یکم که خودمو از ماشن دور کردم ، شیشه سمت شاگرد رو داد پایین )
نوید-بهتره خیلی مراقب باشی ... اولین قطعه همین انگشتریه که دستت هست ، اگه لازم باشه دستت رو قطع میکنیم تا اون رو بدست بیاریم ...


-(وقتیکه ماشین دور شد حس کردم که دیگه نمیتونم روی پاهام وایستم ... ) حالا من چیکار کنم ؟! (حودمو به پله یکی از این خونه های توی کوچه رسوندمو، نشستم ، گره روسریم رو باز کردم شاید یکم بهتر نفس بکشم ) من باید چه کنم؟!
(تمام کساییکه شاید میتونستن بهم کمک کنن ، توی این چند وقته گم و گور شده بودن ، حتی سام هم اون شماره تلفنی رو که بهم داده بود جواب نمیداد، یه شماره ثابت بود که هر وقت زنگ میزدم میرفت روی پیغام گیر ) ( بازم گوشیم زنگ زد ) جانم مامان؟!
مامان-کجایی؟! سیما جون بهم زنگ زد گفت که تو هنوز نرسیدی؟!
-مامان جان بهش زنگ بزن بگو امروز نمیتونم برم
مامان-خب خودت زنگ بزن
-نمیخوام شماره جدیدم دست آدم های زیادی باشه ... خودت بهش بگو ... تا یک ساعت دیگه خونه ام ...(وقتی که گوشیرو قطع کردم ، یه فکری به ذهنم رسید!!! اینکه بابا حتما شماره شهاب رو داره ... ) آره بابا شماره اش رو داره ( نمیدونم چجوری خودمو خونه رسوندم ... تا وقتی که بابا برگرده کلی استرس داشتم ، وقتی هم که شماره رو بهم دادو من زنگ زدم دیدم که یه آقایی گوشی رو برداشت ... )
-سلام ... میتونم با آقای شهاب عظیمی صحبت کنم؟!
-ایشون در حال حاضر نیستن ...
-میشه بپرسم کجان؟! یعنی اینکه برمیگردن؟! یا فردا تماس بگیرم؟!
-خانم محترم ، من همکارشون هستم ، فعلا پرونده هاشون رو من ساپورت میکنم، کاری دارید درخدمتم!!!
-کارم شخصیه ...
-شخصی؟!
-بله ... دختر عموشون هستم ، سایه عظیمی ؟!
-دختر عمو؟! شهاب نگفته بود ؟!!! در هر حال ایشون تا چند وقته دیگه نیستن ، شما مگه دختر عموشون نیستین؟! خب به همراهش زنگ بزنین ...
-(بگم عینه احمق ها شماره هیچ کدومشونو ندارم !!!؟؟؟ ) ممنون جناب ... وقتتون بخیر
*****************
-(از اون موقعی که رسیدم پرده هارو که روبه اون خونه بود کاملا کشیدم ) (برای سام پیغام گذاشتم ، شاید یه کمکی بهم بکنه ) ( نمیدونم چرا مثل سگ ترسیدم ) (باورم نمیشد که نوید تمام این مدت در مورد هویت من اطلاع داشته و کل اون عشق و عاشقی که برام در آورده بود فقط و فقط یه نمایش مسخره بود برای اینکه من دمه دست خودشون باشم ) ( پس دلیل اون گیر دادن های الکی ، چک کردنهای مسخره همین بود!! که من نتونم با افراد خاصی آشنا بشم ، همین بود که ماهان گفت ما فکر کردیم تو با پسرخاله ات نامزدی! ) ( اونا فکر میکردن که من میخوام با نوید باشم!!! )
-سایه؟!
-جانم؟! ( بابا رو تو چهارچوب در دیدم )
-میخوام یه چیزی بهت بگم
-بفرمایین (وسیله های روی تختم رو یکم جابه جا کردم تا بابا بتونه بشینه )
بابا-میخوام برم سر اصل مطلب ... فردا صبح خواستگار برات میاد..
-(کلا بابا همینجوری بود ، بدونه حاشیه و مقدمه چینی ، یادم میاد اولین خواستگارمو ساعت قبلش اینکه بیان بهم گفت ... ) ( با یه لبخند روی لب ) جوابم منفیه
بابا-مطمئنی؟! طرف آدم حسابیه ها
-همچین میگین حسابی انگار چه خبره!!!
بابا-ببین پسره به دلم نشسته ، الان یه مدت هست که با ما کار میکنه ، البته خودشو عموش با هم ... ظاهرا براش دنبال یه دختر خوب بودن ، آقای حمیدی همکارم تورو معرفی کرد ، منم ازشون خوشم میاد، پسره عینه داداشات میمونه
-وای خاک بر سرم ( یه دفعه از جا پریدم )
بابا-چی شد؟!
-یعنی مثل کیوان و کیان ، کچله؟!


بابا-گم شو دختره ی پررو
-(زدم زیره خنده و بابا بالشتمو پرت کرد سمتم) خب خودتون گفتین
بابا-فردا صبح ساعت ده اینجان
-مگه میخوان اینجا صبحانه بخورن؟! چرا ده؟!
بابا-تو با این کاراش کاری نداشته باش
-راست میگین، من که جوابم منفیه! حالا هر کی میخواد باشه
*******************
مامان-پاشو بهت میگم ...
-نمیخوام مامان جان ... حالا من باید حتما جلوشون چایی بگیرم؟! قبلیارو خودت گرفتی این بارم خودت بگیر ...
مامان-سایه اومدیا ...
-(خداییش دیگه تو این سن و سال ازش نمیترسم ولی هنوزم وقتی اونجوری میگه سایه ، یه سکته ناقص میزنم ) خیله خب ... اما من چایی نمیارم... خودت ببر ...
مامان-باشه ... ، پس پنج دقیقه دیگه بیا که خیلی تابلو نباشه
-باشه (مامان که رفت ، یه ده دقیقه ای طول دادم تا برم پایین ، به دستور مامان خانم، یه تاپ آبی فیروزه ای که روش یه کت تنگ کوتاه میخورد ، پوشیدم، با یه دامن کوتاه مشکی ، البته بگما ، یه ساپورت هم پوشیدمو موهام رو بالای کله ام جمع کردم ) ( صدای صحبتهاشون به گوش میرسید ... مثل همیشه بابا داشت حرف میزد ، اصولا وقتی برای من خواستگار میومد ، یه بلندگو دستش میگرفتو در مورد ویژگی های من داد داد میکرد !!! خوبه خانم دکتر نیستم وگرنه مغز مردم رو پیاده میکرد ) سلام
(اگه صندلی کنار دستم نبودو ، دسته صندلی رو نمیگرفتم حتما الان نقش زمین بودم ، نمیتونسم چیزی که میبینم رو باور کنم !!! یه آقایی هم سن بابا ، همراه دوتا پسر درست روبروی من بودن ! اون مرد کسی نبود جز شایان بزرگ و اون پسرها هم ، رادمهر و ماهان بودن )
مامان-اینم دختره من ، سایه ... سایه جان، بیا اینجا مامان ...
-(مامان صندلیه کنارشو نشون داد ، اما من پاهام یاری نمیکرد که تا اونجا برم برای همین فقط گفتم) همینجا خوبه (و تلپ افتادم رو صندلی )
بابا-من الان ده دقیقه است در مورد دخترم حرف زدم، خب شما از برادرزادتون بگید، هر چند من ماهان جان رو میشناسم
شایان-درسته ، ما الان یه چندوقتی هست که همکاریم، ماهان پزشک هستش، میدونید که ماشین داره اما هنوز نتونسته پول یه مطب و خونه خوب رو در بیاره که اونو باید دونفری زحمتش رو بکشن! مشکلی برای مراسم عروسی و خونه اجازه کردن نداره
بابا-شنیدی سایه جان؟! دیگه میمونه اینکه شماها همدیگرو بپسندید ...
مامان-من میگم بچه ها یکم توی حیاط باهم صحبت کنن ، نظرتون چیه؟!
شایان-موافقم ... ماهان جان ؟! چی میگی عمو؟!
ماهان-منم حرفی ندارم
-(اینو گفت و به من خیره شد )


بابا-نظره تو چیه سایه جان؟!
-(انقدر گیج بودم که نمیتونستم جواب بدم برای همین سرم رو پایین انداختم تا از زیره نگاه های سنگین ماهان و رادمهر در برم )
مامان-بفرمایید آقای دکتر، سایه جان پاشو مامان، پاشو از همین جا برید داخل حیاط ... سایه؟!!!
-(با این سایه گفتن مامان به خودم اومدم، با چشم و ابرو بهم فهموند که تیکه بزرگم گوشمه با این حرکاتم، وقتی دیدم ماهان بلند شد ، منم بی اختیار بلند شدم )
ماهان-از این طرف باید بریم؟!
مامان-بله ... بذارید سایه درو باز میکنه ... سایه جان؟!
-(بیچاره مامان دکتر بودن طرف پاک هوش از سرش برده بود ... رفتم طرف در و بازش کردم و بدون تعارف به ماهان خودم اول از همه بیرون رفتم )(وقتی که یکم از پنجره فاصله گرفتم برگشتم تا سوالی که میخواستم رو از بپرسم ) تو اینجا چه غلطی میکنی؟! (یه ابروش رو بالا انداخت و بهم لبخند زد )
ماهان-خجالت بکش ،ناسلامتی اومدیم خواستگاری!!؟؟؟
-خواستگاری؟! بخوره تو سرت (موتورم روشن شده بود برای حرف زدن ) اون خونه رو میبینی؟! طبقه آخرش چهار تا مرد زندگی میکنن ، که اومدن دنبال قطعه ها! نوید گفت که گل سینه پیدا شده،... ( انقدر گفتمو گفتم که خسته شدم )
ماهان-حالا اگه حرفه ات تموم شد بیا یکم قدم بزنیم
-(یکی بیاد فک من رو جمع کنه!!! تازه میخواد قدم بزنه ) ( خودش جلوتر راه افتاد ) ماهان؟! (پشتش به من بود )
ماهان-من خیلی از خونه های ویلایی خوشم میاد! یه روزی یکی برای خود خودم میخرم ... البته دلم میخواد زیاد از مطبم دور نباشه ...
-(واای ... من چی میگم این چی میگه ) ماهان؟! چرا چرت و پرت میگی؟! خونه چیه دیگه؟! (هم قدمش شدم ، اونم یکم راه رفتنش رو آورمتر کرد )
ماهان-دیگه خواب راستین رو ندیدی؟!
-راستین؟!
ماهان-آره ...
-(مثل خودش به روبرو خیره شدم ، مقصدش صندلیهای کنار استخر بودن ) چرا ... دیدم
ماهان-مطمئن بودم، وگرنه نمیتونستم خوابت رو ببینم، چیکار کرده بودی که نمیشد به ذهنت نفوذ کنم؟!
-(توی صداش یه حال خاصی بود، یه هیجان ، یه خوشحالی ) من کاری نکرده بودم!!!
ماهان-فکر کنم خیلی از دستم عصبانی بودی !!؟؟؟ آخه تحت هیچ شرایطی نتونستم مجبورت کنم صدام رو بشنوی
-(اما من که از دستش عصبانی نبودم!!! ) ول کن این حرف هارو ... امروز اینجا چیکار میکنی؟!
ماهان-مگه برای سام پیغام نذاشتی؟!
-(اول اون روی صندلی نشست ) دیروز؟!
ماهان-هم دیروز هم تمام پیغام های قبلی رو ؟!
-قبلی؟! یعنی اون قبلیها رو گرفته بودو بهم زنگ نزد؟!
ماهان-آخه تو فکر میکردی برای سام پیغام میذاری در حالیکه داشتی برای پیغامگیر خونه من حرف میزدی... سام در جریان هیچکدومشون نبود! تمام ایمیل هات به خسرو برای من میومد، حتی دیروز هم به تلفن من زنگ زدی!!!
-دیروز؟! (ولو شدم رو صندلی ) اما اونکه صدای تو نبود؟!!!
ماهان-تو مگه چند دفعه پای تلفن با من حرف زدی؟!
-(اینجا چیکار میکنی ماهان ؟!) من ترسیدم، نوید خیلی جدی تهدیدم کرد! اون از چند سال قبل همه چیرو در مورد من میدونسته!!!
ماهان-نمیخوای ادامه تحصیل بدی؟!
-چی؟! ( خیره شدم تو صورتش که با یه لبخند شیرین نگاهم میکرد ) ادامه تحصیل؟! ماهان خل شدی؟!
ماهان-من دوست دارم درس بخونی، البته کلی هم هنر داری ... مامانت همرو برام گفت ...
-خستم کردی ماهان ... ( از جام بلند شدم و روبروش ایستادم ) میخوای به چی برسی؟!
ماهان-تفاهم ...
-ها ؟!!!
ماهان-سایه دهنتو ببند ... چرا انقدر تعجب میکنی؟! من اومدم اینجا خواستگاری !!! مگه جرمه


-(واقعا منو مسخره کرده بود ) تو فکر کردی داری چیکار میکنی؟! به خیالت داری منو حمایت میکنی؟!
ماهان-هی هی ... آروم باش ، مامانت داره از پنجره نگاهمون میکنه ، بهتره بشینی تا بیشتر از این بهمون شک نکرده!!! من واقعا اومدم تا درخواست ازدواج به کسی بدم که فکر میکنم ، میتونه خوشبختم کنه ...
-هه ... بهتره خودتو مسخره کنی! ازدواج! اونم تو این موقعیت! اونم با تو؟!! کسی که میگفت نزدیک شدن به زنها اذیتش میکنه! واقعا که مسخره است ... (دوباره توی صندلی نشستم )
ماهان-درسته که من اون حرف ها رو زدم! اما من واقعا هیچ مشکلی ندارم
-غیر از اذیت کردن من! بزرگترین مشکلت اینه!
ماهان-سایه؟! من به کسی دیگه تعهد داشتم ، برای همین نمیتونستم با تو یا هیچ کسی دیگه باشم، مجبور بودم بگم که نزذیک شدن به زنها اذیتم میکنه!
-(با هر کلمه که از دهنش در میومد چشم های من گشادتر میشد ) ماهان من نسبت به تو هیج حسی نداشتم که به خاطرش مجبور به این کار بشی !!!
ماهان-میدونم که تو هیچ حس خاصی نداشتی و نداری! اما ...
-اما چی؟! الان چرا اینجایی ؟! اگه جای تو رادمهر اومده بود خواستگاریم ، میتونستم باور کنم که میخواد ازم حفاظت کنه اما در مورد تو به هیچ نتیجه ای نمیرسم!
ماهان-میگم من تعهد داشتم
-خب به من چه! تعهد تو به من چه ربطی داره؟!
ماهان-به خاطره اینکه من با تو هم پیمان بستم! بزرگترین اشتباه زندگیم رو انجام دادم، وقتی که مجبورت کردم کف دست خونیت رو به دست من بچسبونی ، با تو پیمان بستم، همونطوریکه با رها بسته بودم
-رها؟!
ماهان-آره ... ولی در حال حاضر اون مشکل حل شد و منو رها کاملا آزاد هستیم
-این مسائل الان اصلا مهم نیست ، بهم بگو من باید با نوید چیکار کنم؟! اگه بیان سراغم چی؟!
ماهان-تو نگران این قضیه ها نباش، فقط رضایتت رو اعلام کن، بقیه با من
-رضایت چی؟!
ماهان-ازدواج دیگه
-اااااااااااااه ... توام شورش رو در آوردی!!! ازدواج ازدواج!!! (از روی صندلی بلند شدمو با قدمهای بلند رفتم سمت دری که به اتاق میخورد اما هنوز چند قدم از کنار ماهان دور نشده بودم که یه لحظه سرم گیج رفت و از بخت بدم چون کنار استخر بودم افتادم توی آب .... )
***************************
-خوبی مامانم؟!
-نه!!! من جلوی مهمونامون افتادم تو آب
-فدای سرت، من از دور دیدمت ، انگار که سرت گیج رفته باشه یه دفعه کج شدی ، افتادی تو استخر، تا من به خودم بیامو باباتو با جیغ و داد صدا کنم، دیدیم دکتر تورو گذاشته رو دستاشو داره میاد طرف خونه! بنده خدا مثل موش آب کشیده شده بود ، گفت لباس هات رو که عوض کردی بهش بگم تا بیاد یه معاینه کلی بکندت!
-مامان نگی بهش بیاد !!!! همینم مونده معاینم کنه
-اولا که دکتره ، دوما ، من فکر کنم خیلی از تو خوشش اومده! بد نیست یه معاینه ای هم بکنه! شاید خاص یه برآورد سایز کنه!!!
-ماماااااان !!!؟؟؟؟
***************************
-(ماهان مثلا مشغول معاینه است البته در حضور مامان، وقتی که خواست برام گوشی بذاره ، چشمم به مامان خورد که نیشش تا بناگوشش باز بود ، یه جورایی سرخ شدم ، تا به حال به اون ور قضیه نگاه نکرده بودم، اینکه اگه بهم دست بزنه ، شاید به خیلی چیزها فکر کنه )
مامان-من میرم یه چایی براتون بیارم دکتر ...
ماهان-خیلی ممنون
-(تا مامان رفت بیرون ، سیخ روی تخت نشستم ) چرا منو انداختی توی استخر؟!
ماهان-چی؟!
-خودتو به اون راه نزن! تو یه کاری کردی سرم گیج بره و پرت بشه تو آب ... غیره تو کی اونجا بود؟!
ماهان-خوبه خودت گفتی که اون خونه روبرو یه سری آدم هستن که میخوان تورو اذیت کنن ، اینم نمونش!
-ار کجا بدونم کاره تو نبوده؟! ازت هر چی که بگن بر میاد !!!
ماهان-کار من نبوده ... اتاق کوچیک اما قشنگی داریا!!! خوش سلیقه ای ...
-(با حرص چنگ انداختم به بازوش ... ) مگه با تو نیستم ، چرا منو انداختی تو آب؟! باورم نمیشه تو این کارو نکردی ... ( خب طبق معمول خفه شدم ... اما این دفعه به خاطره اخم یا داد طرف مقابل نیست ، به خاطره بوسه ای هستش که ماهان روی لبهام گذاشت ، کوتاه و سریع فقط لبهاشو گذاشت و برداشت )
ماهان-هنوزم همونجوری ... سرد و خشک ...
-تو چیکار کردی؟! (کم کم داشت آمپرم بالا میرفت ) مگه من دوست دخترم که باهم اینجوری میکنی؟!
ماهان-خواستم بهت ثابت کنم من کاریت ندارم ... هرچی که بود از همون خونه روبرو بوده!


-الان مثلا ، ثابت کردی؟!
ماهان-سایه؟!
-(اوه اوه اوه، چه جدی شد یه دفعه ؟! )
ماهان-ما باید این کارو انجام بدیم ، نتونستیم اون قطعه رو پیدا کنیم ( یه دفعه برگشت سمت من ) اما یه چیزی رو فهمیدیم که فقط کسی که صاحب بیشترین تعداد قطعه است میتونه اونهارو کنار هم قرار بده! و تنها آدمی که بیشترین تعداد رو در حال حاضر پیش خودش داره شما هستی ... و بدونه اینکه 24 ساعته پیش ما باشی نمیتونیم ازت مراقبت کنیم ! دیگه مثل دفعه قبل نمیشد بهونه بیاریم و از خانوادت دورت کنیم، پس شایان دستور داد که بیایم اینجا! اولش قرار بود که رادمهر جای من باشه، ولی یه دفعه شرایط طوری شد که من اومدم جلو ... حالا هم ازت خواهش میکنم قبول کنی
-(چون اون آروم شده بود منم تصمیم گرفتم خودم رو کنترل کنم ) ماهان؟! میفهمی چی میگی؟! در مورد یک عمر زندگی حرف میزنیم
ماهان-خب میتونه یک عمر زندگی نباشه!!!
-(وقتی این حرف رو زد نگاهش رو چرخوند رو تابلو های اتاقم!!! ) نباشه؟!
ماهان-آره ... بعد تموم شدن این اتفاقات میتونی بگی که با من به تفاهم نرسیدی ، یا میتونم کاری کنم انقدر خانوادت از من بدشون بیاد که خودشون طلاقت رو بگیرن
-(اصلا برام مهم نبود که باهاش ازدواج کنم، در ظاهر قضیه ، میشه گفت اون یه آدم فوق العاده بود، اما در باطن فقط من بودم که میدونستم این ازدواج به خاطره حفاظت از خودم هستش!!!) میخوام این دردسر ها زودتر تموم بشه و من بتونم راحت زندگی کنم
فقط میمونه یه مسئله که باید برام توضیح بدی!!!
ماهان-چی؟!
-اصلا برام مهم نیست که قبلا کسی توی زندگیت بوده یا نه! اما میتونی بهم بگی رها کیه؟! پیمانت با اون چجوری بوده؟! چرا ازش جدا شدی؟!
ماهان-تو مگه اون دفتر رو نخوندی؟!
-کدوم؟! ( یه دفعه برگشت طرفم در حالیکه صورتش از شدت عصبانیت قرمز شده بود! )
ماهان-خواهش میکنم منو مسخره نکن! تو اون دفتر رو خوندی!!!
-کدوم دفتر؟! ( خدایا این چرا قاطی کرد ؟! ) ( خودمو جمع و جور کردم که در صورت لزوم در برم ) ( در برم؟! برای چی ؟! اینجا خونمه!!! جرات نداره کاری کنه! )
ماهان-همون دفتری که توی خونه شمال از توی صندوق برداشتی! نگو که نخوندیش !!!
-افتاد!!! ( تعجب کرد که منظورم چیه! )
ماهان-چی؟!
-دوزاری ...
ماهان-چی؟!
-بابا تا الان نگرفته بودم چی میگی ، دوزاریم افتاد دیگه! من اون دفتر رو نخوندم! اصلا یادم رفت برش دارم!به نظرم یه سری چرت و پرت توش نوشته بود
ماهان-اون دفتر خاطرات من بود
-( آااااااااااااااااااااااا ... خاک برسرم که سوتی دادم! دفتر خاطرات طرفو گفتم چرت و پرت ) خب ... میدونی ... آهان ، تو اون لحظه به نظرم برای اینکه خودمو از فضولی دور کنم ، پیش ... (ته چهره اش یه خوشحالی نشست )
ماهان-نمیخواد توجیه کنی! گند زدی سایه! اما اگه دلت میخواد ببینی اون کی بوده یا هر چیز دیگه در مورد گذشته من باید اونو بخونی ! دلم نمیخواد به گذشته برگردم! گذشته من خیلی وقته آینده ای هستش که میاد و میره! دیگه به اون روزها برنمیگردم!
-ببین میشه یه کاری دیگه بکنیم؟! مثلا بدونه ازدواج بشه شماها از من مراقبت کنین؟! چه میدونم بیاید همسایه ما بشید!!! یا هر کاری غیره ازدواج !!! آخه اون بحث یه عمر زندگیه ... نمیشه که من به این خاطر خودمو بدبخت کنم! ها!!؟؟ (یه دفعه برگشت منو نگاه کرد!!! ابروهاش رو تا اونجا که میشد بهم گره کرده بود ، این یعنی ته اخم!!! بدون هیچ حرفی گذاشت رفت بیرون)

برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , دنیای رمان - رمان راه حل(ادامه بازگشت) , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان دایره ي قسمت elahe asadi niya , دنیای رمان - رمان روزای بارونی homa poresfahani , رمان خوانها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/29 تاریخ
کد :56796

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا