تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازگشت (ادامه ی فصل هشتم)


پری-اولین راه برای این کار تمرکز هستش ...
-من چرا باید این کارو انجام بدم؟!
پری-برای اینکه موقع نبردها در کنار بقیه بجنگی ...
-جنگ؟! (این یکی رو دیگه نگفته بودن )
پری-پس فکر کردی ! دیشب برای چی از خونه پدرت فراریت دادن؟! یه جنگ شروع شده خانم! و تو هم باید مبارزه کنی
-اما... مگه ... ولی ... من که ... من هیچ نیرویی ندارم! (یه دفعه گوشمو گرفتو کشید! سرمای وحشتناکی رو توی تنم حس کردم)
پری-خوب گوشتو باز کن ببین من چی میگم! تو کسی هستی که برای کنار هم قرار دادن قطعه ها انتخاب شدی! مطمئنا از تو شایسته ترهاش بودن! اما از بخت بد ما! تو انتخاب شدی و حالا باید برای این کار آماده بشی! من این همه مدت رو صبر نکرده بودم تا پسرم قبل از اینکه بتونه بچه ای از خودش به جا بذاره به خاطره یکی مثل تو بمیره!!!! پس باید تلاش کنی تا تمام نیروهای درونت رو بشناسی
-(وقتی گوشمو ول کرد! اون سرما هم قطع شد اما داغ شدن گوشم نشون از درد بعدش میداد) باشه ...
(نمیدونستم از جونم چی میخواد ، اما باید سعی خودم رو میکردم که به این ماجراها پایان بدم، خودش بعده اینکه ببینه من هیچ استعدادی ندارم خسته میشه و میره تو قبرش میتمرگه )
پری-تمرکز کردن ... این اولین شرطه این هستش که تو بتونی به ذهن دیگران نفوذ کنی! فقط کافیه اولین محافظ ذهن طرف مقابلت رو بشکنی! اونموقع هستش که محافظهای دیگه به کار می افتن! در مواردی مثل خود ماهان ، نفوذ کردن غیره ممکن هستش! اما هیچ وقت هیچ چیزی مطلق نیست! تو باید به این فکر کنی که از تو بهتر وجود نداره!
وقتیکه میخوای به ذهنش نفوذ کنی باید اجازه بدی که اون هم ذهن تورو ببینه! اما نه اون چیزی رو که میخواد! بلکه اون چیزی رو که خودت دلت میخواد، تا طرف مقابلت تمرکزش رو از دست بده!
با سام شروع میکنیم ، همین امشب که بچه ها برگشتن، تو باید زیره نظر من تمرکز کردن رو یاد بگیری ، به این دلیل میگم سام چون ...
-هیچ نیرویی نداره ...
-نه خیر (عجب دادی زد ) وسط حرف من نپر! برای اینکه اون آدم ساده ای هستش، مهربونه ، و مغزش هیچ پیچیدگیه خاصی نداره! هر چیزی رو که به ذهنش برسه در جا به زبون میاره! نفوذ به این ذهن از همه راحتتره!
-آهان ... خب ... من باید چه جوری این کار رو انجام بدم؟!
پری-قدم اول ... هیچوقت به چشم های کسی که نمیدونی تواناییهاش در چه حدی هست مستقیما نگاه نکن! همیشه این رو در نظر بگیر که اون از تو قویتره و ممکنه با این کار پی به تواناییهات ببره!
قدم دوم ... سعی کن موقعیکه تمرکز میکنی ، تا چند لحظه اصلا پلک نزنی! شاید پلک زدن تو باعث بشه طرف مقابلت ، تمرکزش رو به دست بیاره و همون عمل رو روی تو انجام بده
-خب اگه نباید زل بزنم؟! چجوری باید نفوذ کنم؟!
پری-با سحر کلام عزیزم ...
-ها؟!!!
پری-باید با یه حرف که کاملا حواسش رو پرت کنه این کار رو انجام بدی ... یه چیز کوچیک و پیش پا افتاده ، مثلا : میشه اون ظرف رو به من بدی؟! یا : این چقدر بدمزه است ... یا خیلی چیزهای دیگه که به نظرت بی اهمیت هستن!
-به نظرتون این راه جواب میده؟!
پری-به شرطی که در اون موقع چشم هاتو نبندی!
-وای من نفهمیدم بلاخره چشمهامو ببندم یا نه!!!؟؟؟ (با دستش محکم کوبید توی پیشونیش)
پری-خنگتر از اونی هستی که فکرشو میکردم! تا امشب صبر میکنیم تا عملی بهت نشون بدم ! فقط یادت باشه هیچ چیزی نباید در مورد من به کسی بگی!
خب اون درس که جواب نداد! میریم سره درس دوم! اینکه بدونه اینکه صدایی ازت در بیاد راه بری!
-مثل راستین؟!
پری-آره ... خب برای این کار باید اول از همه روی پاهات وایستی! درست مثل من! بعد تمرکز کنی!
-بازم تمرکز؟!
پری-دختره خنگ بدون تمرکز هم میشه هیچ کاری رو انجام داد؟! ... دهنتو ببندو نگاه کن
تمرکز! توی ذهنت تصور کن که تو روی ابرها هستی! یا جای دیگه ای که بهت حس سبک بودن بده! بعد اون سعی کن روی زمینی که وجود نداره راه بری! تو با زمین فاصله داری ! پس هیچ کسی نمیتونه صدای راه رفتنت رو بشنوه! این مهمترین مسئله است
-(چشم هاشو باز کردو به من نگاه کرد )
پری-در مورد من همیشه توی استخر بودن جواب داده! البته این کار نیاز به تمرکز خیلی بالایی داره! حالا بلند شو و مثل من صاف به روبرو خیره شو
-(همون کاراهایی که گفته بود رو انجام دادم)
پری-بهتره برای تو که تازه کاری چشمهاتو ببندی تا بتونی بهتر تمرکز کنی اما حرفه ایهای این کار با چشم باز حرکت میکنن! وباید اینو بدونیکه کسایی مثل راستین حتی رد پاهم از خودشون روی زمین جا نمیذارن
-(هر کاری میکردم نمیتونستم تمرکز کنم! ) نمیشه
پری-باید بشه! اگه میخوای توی این جنگ زنده بمونی باید بتونی خیلی کارهارو انجام بدی! تو این جنگ هر کسی باید نگران جون خودش باشه ... پس سعی کن سایه ... چشمهاتو ببندو به یه چیزی که خیلی دوستش داری فکر کن! هر چیزی که تورو از خود بیخود میکنه! یه صحنه خنده دار یا حتی گریه دار! هر چیزی که احساساتت رو تحریک کنه
-(چشم هام بسته بود ، سعی کردم روی بوسه دیشب تمرکز کنم! چیزیکه اولین بار بود تجربه اش میکردم! اما ... دوتا چشم سیاه توی ذهنم نشست! یه دست کپل که یه چیزی رو طرفم گرفته بودن!
پری-سایه؟!چیکار میکنی؟!
-هان؟! داشتم تمرکز میکردم! (قیافش متعجب بود ) چی شده؟!
پری-فکر کنم اشتباه تمرکز کردی! آخه جای اینکه بدنت روی هوا باشه! وسایل اطرافت رو اینور اونور پرت میکنی
-(با این حرفش ترسیدمو با صدای شنین شکستن چیزی به خودم اومدم) وای ... من چیکار کردم
پری-تمرکز البته یه جور دیگه جواب داد! برای دفعه اول خوب بود اما باید خودتو بلند کنی نه وسایل اطرافت رو...
دوباره شروع میکنیم


خسته شدم ... نمیشه یکم استراحت کنیم؟!
پری-دختر جون! واسه منه مرده که استراحت معنی نداره! تو که هیچ پیشرفتی نداشتی ...
-خب خسته شدم! هر دفعه یه چیز جدید میگین! یه دفعه میگی چشمهاتو باز کنو تمرکز کن! یه دفعه میگی نه با خودت حرف بزنو تمرکز کن ... یه دفعه میگی به من نگاه کنو تمرکز کن
پری-وتو هم چقدر خوب انجام دادی!؟؟!!! خیله خب بشین ... بچه ها دیگه اومدن بهتره در مورد
-شما حرفی نزنم!!! اینو هزار دفعه گفتین! فهمیدم ...
پری-و اینکه من نمیتونم زیاد وقتی بچه اه دورو برت هستن ، خودمو نشون بدم چون ممکنه به حضورم پی ببرن که این خلاف قوانین هستش
-سلام ...
-(با این صدا برگشتم سمت در سالن ) سلام خسرو (دویدم سمتشو خودمو پرت کردم تو بغلش، تقریبا هم قدو قواره بودیم ) خوبی؟! ( چشم های خوشگلش رو به من دوخت)
خسرو-آره ... بلاخره جواب داد!؟
-چی؟!
خسرو-معجون پری خانم دادگر؟! تورو عاشق این مرتیکه دراز کرد؟!
-(تازه گرفتم چی میگه) هنوز نه
-چی میگه هنوز نه! دیشب تا صبح تو بغل آقا خواب بود اونوقت میگه هنوز نه!
-(اینم کسی نبود جز سام خل و چل ) خوبی؟! ماهان کو؟!
سام-با راستین دارن حرف میزنن و نمیخوان کسی مزاحمشون بشه! امروز بد روزی بود ، یکی از پسر عموهات باباش در اومد!
-چی؟! شهاب؟!
خسرو-سام قرار بود چیزی در مورد امروز نگی
-(در حالیکه خودشو روی مبل پرت میکرد سرشو تکون داد )
سام-شهاب نه! فرزاد! دستش تعطیل شد! فکر کنم یه چند ماهی باید صبر کنه تا دستهاش خوب بشه! با این اتاق چیکار کردی؟!
-(تازه یادم اومد که تمام وسله های اتاق رو هم ریخته بودم) خب ... خب ... داشتم تمرین نشونه گیری میکردم
خسرو-نشونه گیری؟! برای چی؟!
-آخه راستین گفت جنگه ... منم خواستم آماده بشم (رفت سمت یکی از مبلها که من روش یه گلدون انداخته بودم)
خسرو-سایه جان ، این جنگ ، از اون مدل ها که تو فکر میکنی نیست! ببین این نبرد بین ذهن هاست
-بین کجاها؟! (چه علمی حرف میزد ) سام؟! خسرو چی میگه؟!
سام-نبرد بین مغزهای معیوب ایناست! هر کسی که بتونه تمرکز کنه میتونه توی این نبردها شرکت کنه! این نبردها توی ذهنشون انجام میشه اما کاملا جدی ، مثلا فرزاد خان شما زیادی از حد سیاوش رو دست کم گرفته بود! برای همین دستش داغون شد! از کتف ... خیلی درد داشت بدبخت
خسرو-توام که خوب بلد بودی بیهوشش کنی!
سام-بلاخره باید یه کاری میکردم ، ندیدی چجوری داد میزد؟! داشت تمرکز ماهان رو بهم میزد!
-(تازه یاد ماهان افتاده بودم ! یه نگاه کردم ببینم پری کجاست اما توی اتاق نبود) میشه الان برم پیش ماهان؟!
سام-نه! ببینم شام چی داریم؟!
-شام؟! آشپز گرفته بودین مگه!؟
سام-نه خیر ... فقط یکی از دوستهام خر شد! زن گرفت ، حالا نباید زن داداشمون به ما یه غذا بده؟! ببینیم دستپختش خوبه یا بد؟!
خسرو-خفه شو سام ... توی فریزر تا دلت بخواد غذا هست، برو گرمش کن ... انقدر هم سایه رو اذیت نکن
-من گرم میکنم ... امروز همه جای این خونه رو یاد گرفتم ( و واقعا هم همینطور بود )
سام-دستت در نکنه ، من میرم یه دوش بگیرم
-(رفتم سمت آشپزخونه! تنها جا از این خونه بزرگ که حیلی مدرن و امروزی بود، فقط 5 تا یخچال و فریز توی نقاط مختلف اون آشپرخونه بزرگ میشد دید! )
*****************
سام-ببینم چیکار کردی؟! املت؟! من از املت متنفرم ...
خسرو-به عوضش ماهان عاشق املته! قرار نبود کسی برای تو درست کنه
-(خداییش که اینا همشون سوژه هستن )میشه برم دنبال ماهان
-نمیخواد بیای ، خودم اومدم !
-(فقط به روش لبخند زدم، هرچند که اون انتظار برخورد صمیمانه تری رو از من داشت! اما نمیتونستم جلوی سام که داشت با چشمهاش بهم میخدید بیشتر ازاین کاری کنم! )بچه ها دیگه چی میخورین؟!
سام-شام فقط همینو داریم؟!
-نه ... (پشت میز روبروی ماهان نشستم) لوبیا پلو هم هست، گذاشتم که گرم بشه!
ماهان-بهترین غذی دنیا ... ببینم مزه اش چطوره؟!
-(چشمم به دهنش بود تا حرف بزنه! اما با خوردن اولین لقمه یه جوری با اخم منو نگاه کردو قاشقش رو انداختو از پشت میز بلند شد)
خسرو-این چش شد؟! غذا که خوب بود؟!
-(هیچی نگفتم! انقدر حرصم گرفته بود که دلم میخواست بشقاب رو بکوبم تو صورتش)
سام-ناراحت نشو سایه! این یکم خله ...
-کوفت بخوره ... ( به زور چندتا لقمه خوردمو از آشپزخونه زدم بیرون، از بعدازظهر یه اتاق برای خودم ردیف کرده بودم ، رفتم داخلشو در رو قفل کردم) (یکم توی دلم به ماهان دری وری گفتمو به کارهایی که امروز انجام داده بودم فکر کردم! دوباره بلند شدم که اون قضیه تمرکز رو انجام بدم که یکی به در زد) بله؟!
-میشه در رو باز کنی؟!
-(ماهان بود ! خیلی دلم میخواست در رو باز نکنم ، اما نباید نشون میدادم رفتارش برام مهم بوده) بله؟!
ماهان-میشه بیام داخل؟!
-(با اون سری که کج کرده بودو قیافه مظلومی که برای من گرفته بود عمرا اگه نمیذاشتم بیاد داخل اتاق! اما من خیلی بدجنس تر از این حرفهام ) نه ... (با این حرفم جا خورد)
ماهان-من ... باهات کار داشتم
-خب خودت میگی کار داشتی! یعنی الان نداری ... شب بخیر ... ( تق ... در رو کوبیدمو سرخوشانه اومدم قفلش کنم که یه دفعه مثل وحشیها در رو هل داد ، که منم همراهش پرت شدم روی زمین ) چه خبرته؟!
ماهان-تو چرا با من اینجوری حرف زدی؟!


************************************************** ******************************
-(خودمو سریع جمع و جور کردم ) من هر جوری دلم بخواد حرف میزنم! میخوام بخوابم برو بیرون
ماهان-بخوابی؟!
-(درو آروم پشت سرش بست! ترس تمام وجودمو گرفت ) آره ... خسته ام ... خوابم میاد (رفت سمت تختمو روی اون دراز کشید)
ماهان-خب بخواب... منم اینجا میخوابم
-چی؟!
ماهان-درسته که ازدواجمون رو ثبت نکردیم! اما تو همسر من هستی! و این چیزی هست که من میدونم
-همسر! اگه منظوزت این انگشتره که همین الان برش میگردونم (شروع کردم به تقلا کردن برای اینکه انگشتر رو در بیارم ) اه ... چرا در نمیاد؟! (خنده ماهان منو به خودم آورد، روبروم ایستاده بود )
ماهان-توقع داری من انگشتر مامانم رو هر دقیقه بدم دست یکی؟! این انگشتر دیگه از دستت در نمیاد خانم خوشگله ...
-(یه دفعه منو بغل کرد! گفتم الاناست که یه کاری دستمون بده اما اون کنار گوشم گفت )
ماهان-من از املت متنفرم ... مخصوصا اگه توش پودر سیر بریزن! برای همین نتونستم سره میز بشینم،چون همون یه لقمه رو هم برگردوندم
-(یه بوسه کوچیک زیر گشوم زدو ازم جدا شد)
ماهان-علاقه من به املت برای زمانی بود که عاشق رها بودم! گفتم که کم کم ازش متنفر شدم! هم از اون هم هر چیکه به اون مرتبط میشد!
-خودت گفتی بهترین غذای ذنیا
ماهان-آخه نخواستم ناراحتت کنم! اما اگه بلند نمیشدم همونجا همون یه لقمه رو برمیگردوندم
-(به زور خودمو از توی بغلش کشیدم بیرون) باشه دیگه ... شبت بخیر ...
ماهان-نه به دیشب که نمیخواستی ازم جدا بشی نه به الان که منو به زور بیرون میکنی!
-(بله شماهم اگه مامانتونو میدیدین که روی تخت نشسته و با یه لبخند گل و گشاد زل زده به ما همین کار رو میکردی) خیله خب ... باشه ... اما الان هم تو خسته ای هم من! شبت بخیر (ای بمیری ماهان که نمیتونی خودتو نگه داری ... من الان چیکار کنم وقتی شما داری منو میبوسی؟! ) (به زور خودمو کشیدم عقب ) ماهان جان ... (دوباره چشمم خورد به پری که زل زده بود منو میخندید ) همینجوریش هم سام ولمون نمیکنه! من ازشون خجالت میکشم! بعدشم تو هنوز شام نخوردی ، بیا بریم پایین یه چیزی بخور (دیگه امان ندادم حرف بزنه دستشو کشیدمو بردمش از اتاق بیرون)
***********************
-(دیشب با کلی بدبختی به ماهان شام دادم ، چون کسی توی آشپزخونه نبودو آقا دم به دقیقه میخواست منو بغل کنه، البته بگما در هیچ موردی موفق نشد! آخرش هم سرش داد زدم که خجالت بکش! من هنوز زن تو نیستم! دلم نمیخواد به اعتماد و سادگیه بابام خیانت کنم و به حالت قهر ازش جدا شدم ) پری جون میشه دیگه اونجوری نگام نکنی؟!
پری-چجوری؟! داشتم فکر میکردم که وقتی بچه ام بغلت کرده بود خیلی جذاب شده بودا !!! نه؟!
-نمیدونم! آخه اونیکه بغلش بود من بودم! ندیدم چقدر جذاب شده!!!
پری-میمردی یکم با بچه ام بهتر برخورد میکردی؟! توام بوسش میکردی چیزی ازت کم میشد؟!
-(دیگه خیلی رو مخم رفته بود) حتما باهاش همراهی میکردم اگه شما اونجوری بهمون خیره نمیشدین! مطمئن باشید که اگه خود ماهان هم میدید شما توی اتاقین بهم دست هم نمیزد! (اینو گفتمو از اتاق زدم بیرون)
*********************
-(بعد اون مکالمه کوتاه با پری رفتم توی حیاط ... )
پری-بهتره امروز اینجا تمرین کنیم! خیله خب زودباش تمرکز کن!
-(دوبار شروع کرد) گفتم که من نمیتونم ... آخ (زد پس کله ام )
پری-زودباش تا حسابی نزدمت ...


پری-سااااااااایه؟!
-(ای مرگ سایه ... درد سایه ... سایه بمیره از دست تو راحت بشه ... ) هااااان؟!
پری-هان و درد بیدرمون ... بی ادب ... این دفعه بزنی یکی از ظرفهای منو بشکونی خودم یه کاری میکنم بمیری ...
-اااااه ... خب من چیکار کنم؟! هر چی فکر میکنم نمیتونم ... تازه گرسنه ام شدم ...
پری-هنوز وقت ناهار نشده تو گرسنه ای ؟!
-خیله خب ... همین یه بارم امتحان میکنم اما اگه نشد ... به من ربطی نداره ... (چشم هامو بستمو یه نفس عمیق کشیدم ... یه لحظه ... فقط یه لحظه یه بوی آشنا به مشامم خورد! من چشمهام بسته بود! اما میتونستم فضای اطرافم رو ببینم! ماهان ... ماهان روبروی من روی زمین افتاده بود ...
به نظر نمی اومد که حالش زیاد خوب باشه ...تا خواستم برم سمتش ... یکی مثل باد از کنارم گذشت ... اما ماهان اصلا متوجه حرکت اون آدم نشد ...
ماهان؟!
یه دفعه برگشت سمت جاییکه من بودم مطمئنم که نمیتونست من رو ببینه! همین نگاه کافی بود که تمرکزم رو از دست بدم)
پری-تو الان چیکار کردی؟!
-(سرم در حد ترکیدن درد گرفته بود ، در حالیکه دستم روی شقیقه هام بود به طرف پله ها رفتم) هیچی ... فکر کنم زیادی رفته بودم توی حس
پری-سایه؟! یه سوال ازت میپرسم خواهش میکنم درست جوابمو بده
-(یه نیم نگاه بهش انداختمو سرمو به نشونه موافق تکون دادم)
پری-تو و ماهان چه جور ارتباطی با هم دارین؟!
-(انقدر سر درد داشتم که حوصله این خاله زنک بازیارو نداشتم) هیچی ... دیدی که فقط در حد ماچ و بوسه
پری-سایه؟! من دیدم ... ماهان رو دیدم که داشت تورو نگاه میکرد
-چی؟! (این جمله ها منو کاملا متعجب کرده بود) شما چیرو دیدن؟!
پری-تو دهنت تکون نمیخورد اما ماهان رو صدا کردی ! بعدش من دقیقا روبروی تو اما با یه فاصله زیاد ماهان رو دیدم که داره تورو نگاه میکنه!
-(با چشمهای گرد شده نگاهش میکردم) شماهم دیدی؟! (دستشو گذاشت روی سرم ! سردم شد اما انگار محتاج همین توجه بودم)
پری-تو و ماهان ارتباطتون ماوراء چیزی هست که من فکر میکنم! و این فقط میتونه یه علت داشته باشه
-چی؟!
پری-اون پیمان خونی که بین شماها بسته شده
-(لبخند کم رنگی زدم) اون پیمان با رها هم بسته شده بود
پری-اما پیمان اونها هیچوقت به یه چیز مشترک ختم نشده بود!
-(تازه داشتم میگرفتم چی میگه ) مشترک؟!
پری-آره ... بین تو و ماهان یه چیزی مشترک هست که نمیذاره از هم جدا بشین ...
-راستین ...
پری-راستین؟! چرا اون؟! به اون چه ربطی داره؟!
-(چشمم رو به علفهای زیره پاهام دوختم)اون راستین که شما فکر میکنین نه!یه پسر بچه باعث ارتباط منو اون هستش ... یه بچه چشم و ابرو مشکی ... با نگاهی درست شبیه نگاه ماهان
(بوسه پری رو موهام منو از فکر و خیال راستین بیرون آورد)
پری-این خیلی خوبه که اون بچه شماها رو قبل از خودتون انتخاب کرده! پس دلیل اون جرقه های دیشب همین بود!!!
-کدوم جرقه؟!
پری-دیشب وقتی شما داشتین همدیگرو میبوسیدین! اطرافتون رو یه نورهای قشنگی گرفته بود ... این خیلی نشونه های خوبی هستش
-از چه نظر؟!
پری-اینکه شما دوتا برای هم ساخته شدین ... سایه ... عزیزم... تو خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر مکنی توانایی داری ... به خودت اعتماد کن ...
-اینجا چه خبره ؟! با کی حرف میزنی!؟
-(برگشتم سمت دره ساختمون که ماهان رو دیدم)


هیچی!!!
ماهان-تو داشتی با یکی حرف میزدی!
-نه بابا! ماهان خل شدی؟! (بلند شدم تا برم سمتش که خودش اومد طرفم ، کم قدش بلند بود روی پله بالایی هم وایستاده بود! که من مجبور بشم تا آخر کله ام رو بلند کنم) چیه؟!
ماهان-امروز یه لحظه فکر کرم دیوونه شدم!
-چرا؟!
ماهان-آخه ... تو بدترین شرایطی که ممکن بود بمیرم صدای تورو شنیدم
-(مرگ ... ماهان؟! ) بمیری؟! واسه چی؟!
(وقتیکه اومد رو همون پله ای که من بودمو بغلم کرد تازه فهمیدم که عینه بچه ها خودمو تو بغاش قایم کردم !واسه اینکه کمتر از این ضایع بشم ) نکن ماهان ... الان یکی ببینه چی میگه؟!
ماهان-کسی اینجا نیست که چیزی ببینه! بچه ها الان مشغول مبارزه هستن!
-مبارزه؟! (خودمو از تو بغلش کشیدم بیرون ) ماهان ؟! این مبارزه ها چجوریه؟! (دستمو گرفتو منو روی پله ها نشوند)
ماهان-ببین ما همه از بچه گی برای این مبارزه ها آموزش دیدیم! هیچ وقت یادم نمیره مامان چقدر سره اینکه تمرکز کنم تا بتونم توی ذهنم با اون حرف بزنم تنبیهم میکرد
-(پس فقط منه بدبختو اذیت نمیکنه! اینم زخم خورده است ) تو چجوری یاد گرفتی اینکارو انجام بدی!؟
ماهان-برای چی میخوای بدونی؟!
-خب همه میگن که من یه سری نیرو در اثر تماس با این جواهرات بدست آوردم ، نمیدونم اینارو از قبل داشتم یا نه! اما میخوام اگه واقعا توانایی خاصی دارم ازشون استفاده کنم
ماهان-هی ... تو احتیاجی نیست خودتو اذیت کنی!!! این مبارزه هیچ ربطی به تو نداره! خونه آخرش اینه که ما جواهرات رو از دست میدیمو ، اونم دست اون گروه می افته! چیزی تغییر نمیکنه! ما همه مثل نسل های قبلی زود میمیریمو بچه هامون تنها میمونن!
-(با آهی که کشیدو چشم هاشو بست! منو از نگاه کردن به اون چشمهای درشت محروم کرد ) بهم یاد میدی که چجوری تمرکز کردی؟!
ماهان-واقعا میخوای یاد بگیری؟!
-آره ... (عینه بچه ها ذوق زده از جام بلند شدم) بلند شو (از کارهای من خنده اش گرفته بود)
ماهان-خیله خب ... صاف وایستا! نفس عمیق بکش و به بهترین لحظه عمرت فکر کن!
-میدونی چقدر این کارهارو کردم اما جواب نداد! (با یه نگاه مشکوک بهم خیره شد)
ماهان-کی قبلا بهت گفته این کارها رو انجام بدی؟!
-هیچ کس ... خودم فکر کردم حتما باید اینجوری باشه دیگه
ماهان-ببین ... هر کسی میتونه تو همه زمینه ها نیرو داشته باشه اما اینکه کدومش از همه قویتر باشه دست خود آدم نیست
-(کله ام رو کج کردمو یه قیافه مظلوم به خودم گرفتم) اما تو توی همه زمینه ها عالی هستی ...
ماهان-واقعا؟!
-آره ... (اوه اوه از جاش بلند شد ... الانه که بیوفته دنبالم و معلوم نیست آخرش به کجا ختم بشه برای همین با یه جیغ کوچولو زدم به چاک )
ماهان-وایستا ببینم بچه ... میدونی که اگه بخوام بگیرمت کار یه لحظه است
-(همینطوری که داشتم فرار میکردم داد زدم ) سعی کن برای یه لحظه آدم عادی باشی ... (رفتم پشت بوته هایی که فاصله چندانی با اون حصارهای سفید نداشتن) (خب سایه اگه مردی تمرکز کن تا ماهان نتونه تورو پیدا کنه! ) (چشمهامو بستم ، نقس عمیق و فکر کردن ... به یه چیز خوب ... به یه لحظه قشنگ )
*************************
پری-کارت عالی بود سایه
-( خنده از لبهام نمیرفت )
پری-فکرش رو هم نمیکردم بتونم انجامش بدم
به چی فکر کردی که تونستی تمرکز کنی!؟ به ماهان ؟! به بوسه هاش؟! به راستین؟! به چی؟!
-(خدای من این چقدر فکرش منحرفه! همش تو کار ماچ و موچه !!! اه ) نه ... به هیچ کدون از اینا فکر نکردم
پری-پس به چی فکر کردی؟!
-(میدونستم الان مسخره ام میکنه) به اون لحظه ای که یکی از هم کلاسیای دوران دبیرستانم از بس که خندیده بود توی شلوارش جیش کرد!
پری-چی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-(شانس آوردم روحه وگرنه با این جیغش مرده و زنده ی من زهر ترک میشدن)
پری-این همه لحظه عالی تو زندگیه هر آدمی هست!!! اون وقت شاشیدنه دختره مردم رو یادت اومد؟!
-خب آخه نمیدونین چقدر اونروز خندیدم! هنوز هم که هنوزه یادش میوفتم خنده ام میگیره ... آخ (آنچنان زد توی سرم که واقعا درد گرفت )
پری-منو دورزه سره کار گذاشتی که با شاشیدنه یکی دیگه بری تو تمرکز؟! ماهان خاک بر سرت با این زن گرفتنت! خاک ...
-ļļļ ... پری جون؟!
پری-پری جونو زهر مار ... این حرفهارو همینجا خاک کن ... هر کسی هم ازت پرسید عینه این احمق ها براش نگو به چی فکر کردی که تونستی ذهن ماهانو منحرف کنی تا تورو نبینه!
-آخه ...
پری-آخه بی آخه ... این شانس منه ... بیچاره بچه ام ...
-(انقدر قیافش ترسناک بود که غیره چشم جرات نکردم حرف دیگه ای بزنم )
***********************

برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 23- در حسرت آغوش تو , دنیای رمان - رمان راه حل(ادامه بازگشت) , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان دایره ي قسمت elahe asadi niya , دنیای رمان - رمان روزای بارونی homa poresfahani , *شهـــــر رمـــــــــان* ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/29 تاریخ
کد :56794

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا