تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازگشت (فصل نهم)


ماهان-تو چجوری این کار رو کردی؟!
-(از ظهر تا به الان داشتم خودمو از دستش گمو گور میکردم ) چیکار؟!
ماهان-کاری کنی که من نتونم پیدات کنم
-برو باباا ... (یه نیش براش باز کردم ) دلت خوشه؟! من اگه بلد بودم یه کاری میکردم که قبلا منو نبینی ... تا تو این دردسرها نیوفتم
ماهان-من جدی هستم سایه! اگه این کارو انجام داده باشی!!!
-(یه جوری گفت که حس کردم داره تهدیدم میکنه، واسه همین اخم کردم) من نمیتونم غیب بشم ... (از تو اتاق زدم بیرون )
-هی هی ... آهای خانم خوشگله؟! اونیکه زیره پات گذاشتی چیه؟!
-(ای خداااااا من از دست این سام چیکار کنم )
سام-سایه؟!
-(از کنارش رد شدم در حالیکه دستمو تکون میدادم) سام اصلا حوصله ندارم ... بیخیال
سام-چرا؟! تقصیره اون لک لکه؟!
-آره ... (و رفتم سمت یکی از اتاقهای طبقه بالا ) ( بدونه اینکه در رو پشت سرم ببندم رفتم داخل )
سام-چی شده؟! دعواتون شده؟! من عاشق مسائل زن و شوهری هستم ... چی گفتی ؟! چی شنیدی؟!
-(آخه مگه میشه به این بشر اخم کرد؟! ) هیچی ... یه جورایی خوشش نمیاد که من نیرویی داشته باشم
سام-کی؟! ماهان؟! اون مگه حق اظهار نظر هم داره؟! مرتیکه چشم ورقلمبیده ...
-سااام ... (در بدترین حالت هم باعث میشه بخندم)
سام-جااان؟! واسه ماهانم همینطوری ناز میکنی؟!
-(اومد کنارم نشست اما روی زمین ) من که ناز نکردم
سام-اون که بله ... فقط یه طوری گفتی سااام!!! که من قند ته دلم آب شد ... ولی واقعا چجوری مخ ماهانو زدی؟!
-من نزدم... یعنی تا اونجا که یادم میاد حتی یک کلمه هم ازش نشنیدم که نشون بده از من خوشش میاد
سام-پس این چیه؟!
-( به انگشترم اشاره کرد ) خودمم گیج شدم
سام-توی دنیای اون عشق و عاشقی معنی نداره
-هه ... بچه خر میکنی
سام-مگه آدم میتونه یه خر رو دوباره خر کنه؟!
-ساااام (حرصمو درآورده بود واسه همین گوششو کشیدم)
سام-آااای ... آآآآی ... باشه ... غلط کردم ... ول کن گوشمو ...
-عشقو عاشقی معنی داره ... چرا شهاب عاشق شیرین خواهر شایان شده بود؟! یا چرا خود ماهان عاشق رها بوده؟! پس وجود داره
سام-معلومه که داره ، خره ... من منظورم اینه که توی عالمی که اون توش بسر میبره عشق لیلی و مجنونی وجو نداره ، برام گفته که پیوند بین اون و تو توسط یه بچه بوجود اومده! این بهترین دلیله
-یعنی هر کسی خواب دید از یکی بچه داره باید بگیرتش؟!
سام-اولا که خیالت راحت باشه ، اون تازمانیکه با بابات صحبت نکنه و رضایت اون رو نگیره به تو دست هم نمیزنه، پس از بابات دختر موندنت خیالت راحت ، اما سایه جان توی دنیای اونا وقتی یه بچه مادر و پدرش رو انتخاب میکنه یعنی اتفاق عجیبی افتاده! ماهان نمیخواد تو حتی یه لحظه از جلوی چشمهاش دور بشی! برای اینکه میترسه واقعا یه بلایی سرت بیاد !
-یعنی چی که اتفاق عجیبیه؟!
سام-تو از نسل بچه اون زن هستی وماهان از نسل مردی که بهش دست درازی کرد! اون بچه شماهارو انتخاب کرده! دونسلی که همیشه در مقابل هم بودن! حالا میخوان در کنار هم باشن ... چه شود!!!
-سام باورت میشه هنوز هم نمیفهمم چجوری هستش که میتونم ماهانو تحمل کنم؟! آخه من هیچ حس خاصی بهش نداشتم اما الان اگه کنارم باشه یه جوری میشم
سام-اوه اوه ... پس باید یه چیزی بهت بدیم میلت فروکش کنه، همش تقصیره معجون پری هشتس، کارش در زمینه جنل و جادو حرف نداشت، انقدر کلاسو دوره تخصصی گذرونده بود که حرفه ای شده بود
-جادو بلد بود؟!
سام-نه بابا!!! مال این حرفها نبود، فقط چیز خور کردن رو خوب بلد بود
-آهان ...
سام-به من نگاه کن ...
-(چشم چرخوندم سمت صورتش )
سام-سایه، اون بچه بوجود میاد ، من این رو مطمئنم، یه نصیحتی بهت میکنم، جای اینکه دنبال این باشی که بی دلیل عاشق ماهان شدی یا با دیدنش تحریک میشی، دنبال نکات مثبت توی رفتارهاش باش، اون مرد خوبیه اگه اونجوری که هست ببینیش، نه اونطوری که میخوای ...
خیله خب من برم که کلی کار دارم، دارم لیست مجروحین هر دوطرف رو پر میکنم
-این کار به چه دردی میخوره؟!
سام-با این کار آمار نیروهایی که هر آدمی داره رو درمیارم، شاید یه روزی به دردمون بخوره
-(سام رفتو منو با کلی فکر تنها گذاشت )
************************


پری-تمرکز کن سایه! اما نگو به چی فکر میکنی
-(با این حرفش خنده ام گرفت اما به زور دهنمو جمع کردم ) خب باید چیکار کنم؟!
پری-باهمدیگه میریم پیش سام ، اون نمیتونه حضور من رو حس کنه پس میتونم باهات حرف بزنمو بگم چجوری ذهنشو بخونی
-(رفتم دمه اتاقشو درزدم )
-بیا تو
-هی !!! برات چایی آوردم
سام-من شبا چایی نمیخورم چون ممکنه تو جام بارون بیاد
-(این بشر چقدر احمقه!!! ) خب ... یعنی ببرمش
سام-نه بیا اینجا بشینو خودت بخور ... بیا ... ببین چقدر از اونارو داغون کردیم! بچه ها این دفعه گل کاشتن
-(رفتمو کنارش رو زمین نشستم ) داری تایپشون میکنی؟!
سام-آره ... اینجوری نگهداریش راحتتره
ببین خسرو چه کرده! دو نفر ...
-راستی خسرو و راستین کجان؟!
سام-دارن میگردن ببینن میتونن تعداد بیشتری مبارز جمع کنن! هر چی مبارزها بیشتر باشن به نفعه ما هستش
پری-خیله خب ... دهنتو ببندو فکر کن! به همون مزخرفاتی که باعث تمرکزت میشه ، اما این دفعه سعی کن به سام هم فکر کنی ، مجبورش کن به اون چیزی که تو میخوای فکر کنه!
-(باشه دیگه حالا اگه گذاشت تمرکز کنم!!!) ( تمام کارهایی که گفت رو انجام دادم اما نشد ) (با چشم و ابرو حالیش کردم که نمیشه
پری-حتما درست انجام ندادی
-(خب مثل اینکه پری گذاشت و رفت ! خ سام انقدر دلم میخواد در مورد پری باهات حرف بزنم)
سام-تو الان نیم ساعته که اینجا نشستی اما یک کلمه هم حرف نزدی! باشه بابا حتما به خاطره دعوات با ماهانه ... انقدر بهش فکر نکن
نمیدونی که ماهان چجوری زد چشم راست یکی از اونها رو تعطیل کرد! دکترها میگفتن که باید پیوند قرنیه بشه!
راستین هم انقدر بی سرو صدا رفته سراغ یکی از اون دختر خوشگلاشون که دختره از ترس افتاده توی یه گدالو دستش شکسته
ولی تو باید مراقب ماهان باشی، آخه قراره مامانه یه پسر خوشگل مشگل بشی! بهش بیشتر توجه کن
-باشه (اما من که با ماهان دعوام نشده! فقط یکم ازش دلخور شدم ! همین )
سام-چی باشه؟!
-همین که گفتی دیگه!!!
سام-من چی گفتم؟!
-گفتی که به ماهان فکر نکنم!
سام-من نگفتم!!! قاطی کردی؟!
-(باورم نمیشد!!!! سام حرف نمیزد اما من میتونستم فکرش رو بشنوم!!! ) سام من عاشقتم (پریدمو یه ماچ از اون لپهای گنده اش کردم)
سام-ولم کن دیوونه!!! واقعا که به درد همون ماهان میخوری ...
-(انقدر خوشحال بودم که نفهمیدم خودمو چجوری به ماهان رسوندم )


-ماهان؟!
ماهان-چیه؟! کار دارم سایه ...
-(دمه در اتاقش وایستاده بودم ) پس نمیشه بیام تو؟!
ماهان-به شرطی که حرف نزنی!
-باشه (درو باز کردمو رفتم داخل! دیدم دمه پنجره ایستاده ) چیکار میکنی؟!
ماهان-قرار شد حرف نزنی! ساکت یه گوشه بشین
-(درسته که بهم برخورد! اما میخواستم روی ماهان امتحان کنم ! هر چند که مطمئن بودم نمیشه ولی امتحانش ضرر نداشت )
ماهان-چی تو اون کله ات میگذره
-هیچی !!! دمه پنجره وایستادی برای چی؟!
ماهان-منتظر یه پیغام هستم!
-از طرف کی؟!
ماهان-خیلی حرف میزنیا ...
-(اینو در حالی گفت که یه لبخند رو لبش بود )باشه حرف نمیزنم! به کارت برس (خیله خب ... باید تمرکز کنم تا بتونم به ذهنش نفوذ کنم )
******************
ماهان-نمیخوای بگی برای چی اومدی اینجا؟! حتما یه چیزی توی اون کله خوشگلت میگذره که خیلی خطرناکه!
آره؟!
راستی سایه؟! سام بهم پیشنهاد داد که تا روز عروسیمون بهت دست نزنم ! چون ممکنه پدرت با ازدواجمون مخالفت کنه و اونموقع تو باید چیکار کنی؟! هر چند که در هر حالتی زن من هستی و هر کسی بخواد باهات ازدواج کنه رو یه جوری از روی زمین محو میکنم! اما نمخیوام مثل خیلی از خانواده های که میشناسم با مخالفت ازدواج کنمو یه عمر دردسر داشته باشم
*******************
-(با چشمهای گشادم داشتم نگاهش میکردم! من داشتم ذهن اون رو میخوندم در حالیکه پشتش به من بودو داشت به آسمون سیاه نگاه میکرد! ) من ... من میرم بیرون!
ماهان-بهت گفتم خسته میشی اینجا بمونی ... برو منم کارم تموم بشه میام پیشت
-(بلند شدمو عقب عقب رفتم سمت در ) باشه ... حالا زیاد عجله نکن ... (دروباز کردمو خودمو پرت کردم بیرون) (باید به سام بگم ... تنها کسی که میتونم باهاش راحت حرف بزنم اونه) (نمیذارم این دفعه پری جلومو بگیره ) باید به یکی بگم
(دوباره برگشتم به همون اتاقی که سام توش بود )
سام-اه ... توام چقدر زیگیلی دختر! شاید من میخواستم انگشت تو دماغم بکنم! هی میای بغل دست آدم میشینی
-(مغز من هنگ کرده؟! یعنی اینقدر تمرکزم قویه؟! یا مغز سام تعطیله) سام؟!
سام-جانم؟! بیا بشین پیش خودم دختر نازم ... بیا ... بیا ماهان قربون قدو بالات بره
-(رفتم پیشش روی زمین نشستم ) سام من میتونم ذهن بخونم
سام-خوب توام از چشم افتادی
-(دماغمو کشد ) جدی میگم ... من میتونم ذهن بخونم
سام-نگو که توام یه خری شدی مثل اونا! فکر کنم این مرض ذهن خونی توی اینا مسری شده-ااااااه ... سام یه دقیقه جدی باش ... میگم من الان ذهن تورو خوندم (یه نگاه به من انداختو ابرویی برام بالا کرد )
سام-خوندن ذهن من هنر بزرگی نیست! ذهنم ... ببین ... مثل کف دستم تمیزه ...
-یکم جدی باش ... انقدر نخند سام ...
سام-جان سایه حال مکینی با این شیکم؟! میخندم مثل ژله تکون میخوره! کلی خرجش کردم تا این شد
-(زده بود تو فاز خنده! منم سرمو انداختم پایین ) اما من جدی گفتم ... من شنیدم که تو گفتی شاید خواستم انگشتمو تو دماغم بکنم ...
سام-سایه؟!
-بله؟!
سام-خواهش میکنم به هیچ کسی دیگه نگو که میتونی ذهن بخونی!
-چرا؟! (رمو بلند کردمو به قیافه وحشت زده اش نگاه کردم) برای چی؟!
سام-اگه بفهمن که نیروهات داره فعال میشه میان سراغت! اونا میتونن توی مبارزه شکستت بدن و تمام دارو ندارت رو ازت بگیرن
-من که چیزی برای از دست دادن ندارم
سام-معصومیت تو بزرگترین ثروتت هستش سایه! نمیخوام دست کسی بهت برسه که لیاقتت رو نداره
-(لرز کردم! بی اختیار دستهام رو روی بازوهام کشیدم که یه دفعه سام منو تو آغوشش کشید )سام؟!
سام-هیش ... چیزی نگو ...
-(خودمو بیشتر تو آغوشش فرو بردم! وجود ماهان منو به وجد میاره اما این آغوش فقط بهم آرامش میده)
سام-به هیچکسی نگو ... باشه ؟ بهم قول میدی؟!
-آره ... (یه بوسه روی موهام زدو منو از خودش جدا کرد )
سام-خب حالا بگو ببینم! فرزند نازنینم! وقتی از راه رسیدی! ذهن مارو بسته دیدی! اول باید چیکار کرد؟! چکاری نباید کرد؟!
-(به خدا یه روزی خودم میخورمت ) من ذهن ماهان رو هم خوندم
سام-نه!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟! !!!!!!!!!!! هنر کردی!؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
-تعجب نکردی؟!
سام-چرا دیگه ! اون نه اول برای تعجب بود! اما بعدش بهت ضد حال زدم که هوا برت نداره
-(کوبیدم تو کله اش )
سام-هو ... چته؟!
-سام؟! تو چرا هیچوت ازدواج نکردی؟! (چشم هاش انقدر گشاد شده بود که گفتم الانه بیوفتن بیرون!) چیه؟! میپم چرا زن نگرفتی؟!
سام-عمرا بذارم ذهنمو تو این مورد بخونی
-نمیخونم ، فقط میخوام ببینم چرا تاحالا یکی مثل تو با این اخلاق باحال مجرده
سام-وا... مگه من چند سالمه؟! هنوز آرزوهام محقق نشده ... که بخوام دستی دستی خودمو بدبخت کنم
-واقعا تاحالا از کسی خوشت نیومده؟! البته به غیره یاس
سام-سره یاس که بچه بودم! خر بودم! اما قبل و بعد اون نه! هیچ کسی توی زندگیم میومد
-باورم نمیشه(خیلی هیجان زده شده بودم! زانوهامو رو زمین گذاشتمو بهش خیره شدم ) یعنی هیچکی؟!
سام-هیچکی؟! اما تا دلت بخواد دخترها بی دلیل بغلم کردن! از بس که عینه این عروسکها ناز هستم
-(ای جانم ، راست میگی ... من خودم عاشق اون قیافتم)
سام-ولی خودم فکر میکنم شبیه اون گوسفند چاقه تو بره ناقلا هستم! همون که از همه گنده تره
-سااام؟! (دیگه از خنده منفجر شدم ) نگو ... حیف اون گوسفنده نیست؟!
سام-سایه؟! دیگه چیکار میتونی بکنی؟!
-(این جدی شدنش یکم عجیب بود) تونستم ذهن ماهان رو منحرف کنم تا منو نبینه! از دستش در رفتم! در صورتیکه نزدیکش بودم اما اون منو ندید
سام-فکر کنم بیشتر این توانایهات به خاطر پیوند خونیت با ماهان هستش!
-میشه یه چیزی بگم؟! (با تکون دادن سرش بهم اجازه داد ) اما من بعد اون قضیه چند دفعه پریود شدم! مگه اون اونها دفع نمیشه؟!
سام-اون خونیکه راستین بهت داد دفع شده اما خون ماهان نه! اون پیمان بین تو و اون ابدی هستش
-یعنی من هر کاری اون بتونه رو میتونم انجام بدم؟!
سام-فکر کنم! اما اگه ما بتونیم به یه نحوی ! یه گوشه از نیروهای بقیه رو به تو بدیم! شاید تو بتونی از پس همه اونا بر بیای
-چی میگی؟!
سام-خودمم نمیدونم! باید برم سراغ دست نوشته هایی که از بابام برام مونده! شاید بتونم یه چیزی پیدا کنم!
توام ببین میتونی اینجا مداد رنگیهای من رو پیدا کنی؟!
-چیکار کنم؟! مداد رنگی پیدا کنم؟!
سام-آره، 24 تا مدادرنگی که نمیدونم کجا گذاشتمشون!
-(بلند شدم )
سام-کجا؟!
-میخوام ببینم کجا گذاشتی؟!
سام-میخوام تمرکز کنی و اونا رو پیدا کنی
-من نمیتونم
سام-ماهان میتونه پس تو هم باید بتونی
پری-دقیقا درست میگه!(انقدر هول شدم که دوباره نشستم سره جام )
پری-انقدر تابلو نکن! کاری که اون میگه رو انجام بده
-(دیگه باید به حضور اون تو این خونه عادت میکردم) باشه
سام-آفرین حالا تا من میرم بگردم توام اونارو برام پیدا کن
******************
سام-چی شد؟! پیدا کردی؟!
-اااااااااه ... سام منو فرستادی دنبال نخود سیاه؟! اینا که فقط 4 تا هستن!!! (سر کچلشو از روی نوشته ها بلند کردو روبروشو نگاه کرد )
سام-اون روزی که نقاشی میکشیدم یادمه صبح بود! پس انقدر گشنه ام نبوده که مدادها رو بخورم
-(دوباره کله اشو انداخت پایین ) سام؟! واقعا 24 تا بودن؟!
سام-بگرد بچه ... بدو ... دیگه وقت خوابم داره میرسه! دیر بخوابم پوستم خراب میشه ها
-(با صدای باز شدن در! منو پریو سام برگشتیم سمت در ) ماهان؟!
سام-اومد؟!
-چی؟!
سام-به تو چه؟!
-ماهان چی؟!
ماهان-سام که جوابتو داد
-اااه ... ( همون لحظه ای که ماهان وارد اتاق شد پری غیبش زد )
ماهان-چیکار میکنی سایه؟!
سام-یه تو چه
-ها ها ... دلم خنک شد ...
سام-حالشو گرفتم ! برو حالشو ببر ...
ماهان-اومد! اوضاع اصلا خوب نیست
سام-ای کاش میشد به چیزی امیدوار بود! همیشه میگم به این اصول اخلاقی پایبند نباشین شماها گوش نمیدین!
ماهان-باز شروع نکن ! ما که نمیتونیم بچه هاشون رو بکشیم !!!
-بچه های کیا رو بکشین؟!
سام-یکم به اون مغزت فشار بیاری میفهمی!
-(با چشم و ابروش بهم فهموند که منظورش به ماهان هستش! یعنی ذهن اون رو بخونم )
سام-یکم از اون چیزی که خدا بهت داده استفاده کن
ماهان-منظورت عقل نداشته اش هستش؟!
سام-نه آقا ... منظورم همون خریت محضی هستش که باعث شده از تو خوشش بیاد!
ماهان-ببند سام ... مشخصات رو برای فردا ردیف کردی؟!
سام-آره ... بیا
ماهان- بده ببینم ... فردا باید چیکار کنیم؟!
امروز که فرشاد و شایان رو از دست دادیم! درسته که چهار نفر هم از اونا تعطیل شدن اما دوتا از مهره های اصلی از دست رفتن!
امیدوارم فردا راستین از پس اینا بربیاد! نمیتونم خسرو رو فردا بیارم تو مبارزه! بهش برای اینکه بریم سراغ جواهرات احتیاج دارم! نمیدونم حفاظ دفاعیه خونه تا کی دوام میاره!؟
اگه بشکنه میان سراغ سایه! و این یعنی آخر ماجرا! خوبه که انگشتر رو دستش کرد که توی هر لحظه هر جا باشه برم سراغش! از اینکه کسی بخواد بهش دست بزنه تمام تنم رعشه میوفته! اما واقعا هنوز هم فکر میکنم که این کار زود بود!از احساسم نسبت بهش مطمئن نیستم! ولی معجون پری بدجوری دلمو هوایی کرده ! آماده ام برای اینکه عاشقش بشم اما ... هنوزم نسبت بهش تردید دارم
-(ای کاش هیچوقت نمیتونستم ذهنش رو بخونم! ای کاش هیچوقت نمیتونستم بشنوم چی میگه! ای کاش هیچوقت اون پیمان لعنتی بسته نمیشدو این انگشتر توی دستم نمیرفت ) (نفرین به لحظه ای که شراره من رو از مرگ نجات داد ) سام؟


سام-بله؟!
-بقیه مداد رنگیهات اصلا وجود خارجی نداشتن! درسته؟!
سام-چی میگی؟!
-(میدونستم که ماهان داره توی ذهنم رو میخونه! اینو از دردی که توی سرم بوجود اومده بود حدس زدم ) ( شنیدم چی گفتی! نگران نباش! دیگه احتیاجی به تحلیل احساساتت نیست! وقتی این ماجرا تموم بشه ! دیگه من رو نمیبینی ! )
سام-سایه؟! چی شده!؟ ماهان!؟ شما چتون شده؟!
-(نمیدونم این خونسردی رو از کجا آورده بودم! ) هیچی ! فقط الان که خوب میبینم! هیچ مداد رنگی غیره اون چهار تا اینجا نیست! تو اون روز بارونی تمومشون رو توی حیاط جا گذاشتی! زیره درخت سیب! این چهار تا هم از قبل توی اتاقت افتاده بودن!
ماهان-سایه؟!
-جانم؟!
ماهان-من ...
-تو چی ؟! (یه دفعه عصبانی شدو با پاش زد زیره یکی از میزهای سام )
سام-چته؟! رم کردی؟!
ماهان-چرا نگفتی که اون ؟!
سام-اون چی؟!
-(تنهاشون گذاشتم! نمیخواستم بیشتر از این خورد شدن خودمو ماهان رو ببینم ! اما همچنان صداشون رو میشنیدم )
ماهان-میتونه ذهن بخونه
سام-تو چی گفتی که اون رفت؟!
ماهان-گند زدی سام! گند زدی
-احمق!
************************
پری-بین تو وماهان دیشب چی گذشته که اون امروز صبح انقدر داغون بود؟!
-پری جون باید بهتون بگم! درسته که توی توهمات من و اون یه بچه مارو به عنوان پدر و مادرش انتخاب کرده اما اون بچه غلط کرده با جدو آبادش! من و ماهان به سبب اون معجون دو دفعه همدیگرو بوسیدیم! خب این اتفاق هم ممکنه برای هر آدمی بیوفته! اگه با یه مرد یا زن خیلی نزدیک و تنها باشه! این انگشتر هم فقط به منظور محافظت از من به من داده شده! و بعد اینکه این ماجراها تموم شد ! از زندگیه ماهان میرم بیرون
پری-چی میگی تو؟!
-بسته (داد زدم ! تا اونجا که میشد بلند داد زدم ) دیگه نمیخوام بشنوم! من از تظاهر کردن متنفرم! اونا میدونن من چه نیرویی دارم! سعی میکنم کمکشون کنم تا این برنامه هر چه زودتر تموم بشه! میخوام تمرین کنم ، ازت میخوام بهم کمک کنی! اگه من خاص هستم باید بهم کمک ککنی که بتونم تمام تواناییهام رو نشون بدم! دیگه میخوام از این ماجرای لعنتی بیرون بیام
پری-خیله خب ... دیگه داد نزن! من کمکت میکنم! اما از این به بعد به عنوان مامان ماهان نه! به عنوان یه زن از خاندان دادگر که شانس این رو داشته کسی که همیشه توی داستانها منجیه خاندانش بوده رو تعلیم بده
**********************
-(از اون ماجرا دو روز گذشته و من توی این مدت حتی یک کلمه هم با ماهان حرف نزدم! البته باید بگم که اون هستش که از من فرار میکنه! وگرنه من که خیلی راحت کنارش میشینم و غذا میخورم! شوخیهام رو با سام دارمو کلی هم حال میکنم! راستی امروز صبح زود خسرو اومد در حالیکه! یه قطعه دیگه رو با خودش آورده بود! گوشواره ها رو! همه میدونستن که قطعه اصل هستش! اما باز هم ماهان باید امتحانش میکرد)خسرو واقعا چجوری تونستی گیرش بیاری؟! ( اونکه خودشو روی مبل ول کرده بود با نیش باز شروع کرد به سخنرانی )
خسرو-امان از دست این ماهان که هر چی دوز و کلک بلد بود به کار برد تا ذهن نگهبانارو منحرف کنه! منم که خدای سرعت! عینه جت رفتمو اونارو بیرون آوردم ! اما کاره ماهان عالی بود! فکرشم نمیکردم بتونه انقدر خوب مخ بزنه! اونم کی سام؟!
سام-کی؟!
خسرو-فریدون و سیما! فکر کن! اون دوتا که خودشون ختم این کارا هستن رو سره نیم ساعت تعطیل کرد! کاری کرد که فریدون سیمارو بغل کرده بودو ... بقیه ماجرا
-(نمیدونم چرا با این حرفش یه دفعه چشمم افتاد به صورت ماهان که کبود شده بودو به من خیره شده بود ) یعنی انقدر حرفه ایه؟!
سام-بسته سایه! خسرو توام خفه شو ... برو یه دوش بگیر که بوی گند میدی!
-(با یه پوزخند به ماهان نگاه کردمو ازشون جدا شدم! تو این دو روزه تمام وقتم رو توی باغ پشت خونه میگذروندم! جاییکه پری خیلی بهم کمک میکرد تا تمام کارهایی رو که لازمهه یاد بگیرم ) پری؟!
پری-جانم؟!
-بالای درخت چیکار میکنی؟!
پری-واسه پسر همسایه گل پرت میکنم! دختره احمق! با بچه ام اینجوری حرف نزن
-بس کن دیگه! الان دو روزه که داری مغز من رو میخوری!
پری-خیله خب امروز باید بریم سراغ اینکه توی یه محیط جدا از اینجا مبارزه کنی!
-مبارزه؟! ( از درخت اومد پایین )
پری-آره! ببین تو الان ذهن خونی! بهم ریختن تمرکز! پیدا کردن اشیاء ! شنیدن انواع اقسام صداها از دورترین فاصله ها! ایجاد توهم برای دیگران رو کاملا حرفه ای یاد گرفتی! این چند روزه همرو روی سام و ماهان امتحان کردی! و دیدی که تو به مراتب از ماهان بهتر عمل کردی! اون چند دفعه تونست ذهن تورو بخونه؟!
-سه بار
پری-و تو چند بار؟!
-تمام دفعات
پری-پس به این نتیجه میرسیم که تو تونستی یکی از بهترین ها در نوع خودش رو شکست بدی اما اینهارو باید توی محیط مبارزه استفاده کنی! وگرنه خیلی ها هستن که این نیروهارو دارن اما توی محیط مبارزه کم میارن
-خب حالا من باید چیکار کنم؟!
پری-از ماهان بخواه که باهات کار کنه
-(اخم هام رفت تو هم! اینم از هر موقعیت استفاده میکرد تا ماهان رو پیش من توجیه کنه ) پری؟! (خیلی وقت بود که بهش به چشم یه دوست نگاه میکردم تا مادر ماهان )
پری-منظورم این نیست که واسه نزدیک شدن بهش بری سراغش! سایه حان اون در نوع خودش جزء بهترین هاست! ازش بخواه که بهت آموزش بده! اون وظیفش اینه! یه مربی به دنیا اومده و یه مربی هم از دنیا میره! میدونی چقدر آدم رو اموزش داده؟!
-نمیخوام
پری-اما ما انتخاب دیگه ای نداریم
-چرا خسرو که هست؟!!!
پری-اون خوبه اما نه برای اموزش دادن به تو! اگه راستین اینجا بود حتما میگفتم که بری سراغ اون! چون در حد ماهان عالی هستش! اما در حال حاضر توی این خونه کسی غیره ماهان نیست
-(راست میگفت ! بلاخره که چی؟! من میخواستم ماهان رو ترک کنم! ) باشه! بهش میگم

برچسب ها: دنیای رمان - رمان راه حل(ادامه بازگشت) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , *شهـــــر رمـــــــــان* , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 18- رمان ارمغان باران , رمان خوانها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/29 تاریخ
کد :56793

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا