تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازگشت (ادامه ی فصل دهم)



بسته دیگه ماهان! من واقعا حرفت رو قبول دارم! علاقه چیزی نیست که به زور بوجود بیاد! تو از من خوشت نمیاد من هم از تو خوشم نمیاد! اون شب ما فقط به خاطره معجون مادرت همدیگرو بوسیدیم!اما الان هیچ کدوم تحت تاثیر اون نیستیم! من نمیگم ازت بدم میاد! اما برات له له نمیزنم!
ماهان-چرا نمیخوای قبول کنی که این فقط یه سوءتفاهم بود؟!
-(آروم آروم رفتم سمتش) باشه من قبول میکنم که این یه سوءتفاهم بیشتر نبوده! حالا بیخیال من میشی؟! بذار همونجوری که میخوام رفتار کنم! من میتونم از خودم مراقبت کنم! اگه از نظره تو نمیتونم! خب تلاش میکنم! تلاش میکنم برای اینکه یه آدم قوی تر بشم، ضعف هام رو رفع میکنم! میخوام این ماجراها تموم بشه تا از دست همتون راحت بشم! با آدمهای جدید آشنا بشمو یه رابطه رمانتیک رو تجربه کنم! میخوام عشق رو تجربه کنم! فکر کنم حداقل چیزی هستش که بعد این بلاها بخوام بدست بیارم
ماهان-اما تو درک نمیکنی! تو داری بچه گانه رفتار میکنی
-بچه گانه؟! تو به این کار من که میخوام خودمو از این بدبختی که توش گیر افتادم نجات بدم میگی بچه گانه؟! بذار یه چیزی رو بهت بگم آقای بزرگ! من همینم! یه بچه با رفتارهای بچه گانه! بهتر که الان منو شناختی! (یه دفعه دستم رفت سمت انگشتری که بهم داده بود! با یکم فشار از دستم در اومد ) (رفتم طرفشو اونو گذاشتم کف دستش ) اینم بهتره هر وقتی که صلاح دیدی به کسی که رفتارهای بچه گانه نداره بدی
(هاج و واج نگاهم میکرد )
ماهان-امکان نداره بتونی اینو از دستت در بیاری
-فعلا که میبینی در آوردم! چون از صاحب اصلیش اجازه گرفته بودم!
ماهان-اصلی؟!
-فکر میکنی کی بهم یاد داد تمرکز کنم؟! کی بهم یاد داد ذهن بخونم؟! کی بهم یاد داد که توی دنیای مبارزات چجوری عمل کنم؟! همش رو مامانت یادم داد! پری! ( ترکش کردم ! خیلی راحت اون رو پشت سرم گذاشتمو رفتم سمت ساختمون )
**************************
سام-ماهان کجاست؟!
-نمیدونم! (بیرون سیل میباریدو ماهان دقیقا 3 ساعت بود که اون بیرون بود )
خسرو-خیلی نگرانشم! تو بدجور زدی تو برجکش
سام-بس کن خسرو، اذیتش نکن! ما که نمیدونیم چی بینشون گذشته؟!
-(تنها کسی که میشه بهش تکیه کرد سام هستش) سام؟!
سام-جانم؟!
-(اشک هام روی صورتم جاری شد ) من کار بدی کردم؟!
سام-نه عزیزم
-(یه دفعه منو به آغوش کشید! )
سام- تو هیج کار بدی نکردی !
-پس چرا خسرو میگه تقصیره من بود؟!
سام-خسرو غلط کرد با ماهانو هر کسی که میگه تقصیره تو بوده! اون مرتیکه هم الان داره تمرین میکنه برای مبارزه جمعه! راستی امشب راستین برمیگرده ! میتونیم گوشوارهارو امتحان کنیم
-(خودمو یکم از بغلش کشیدم بیرون ) ما الان گردنبند! انگشتر! تاج ! گوشواره ها رو داریم! گل سینه و دستبند دسته اونا هستش!
چهار به دو!
خسرو-خب؟!
-یعنی نمیشه امتحان کرد ببینیم چی میشه؟!
خسرو-شاید؟!
-(برق شیطنت رو میشد توی چشمهای خسرو دید )
سام-هر دوتا تون زبون به دهن بگیرین! گوشوارها هنوز امتحان نشدن
-خب اگه من بهشون دست بزنمو ماهان هم تستشون کنه قضیه حل میشه
سام-و شما دوتا به این فکر کردین اگه ماهان این دفعه به اون جواهرات دست بزنه و دیگه نتونه برگرده چه اتفاقی میوفته؟! ممکنه بمیره
-(سکوت خسرو رو نمیدونم چه معنی میده! اما من به خاطره این حرف ترسیدم )
سام-بهتره یکم استراحت کنی! امشب شام با منه و من میخوام که بترکونم
-باشه ( با کلی فکر و خیال برگشتم توی اتاقم )
*******************


-این همه گوشت برای چی حاضر کردی؟!
سام-راستین تنها نیست! یه چندتایی از بچه ها برای مبارزه جمعه دارن میان! یعنی میشه گفت کسایی که سالم موندن
-کمک میخوای؟!
سام-فقط بشینو باهام حرف بزن! اما در مورد مبارزه و دردسر نه! باشه؟!
-چرا؟!
سام-خسته شدم از بس که بین آدم های غیر معمولی زندگی کردم، به خودم قول دادم اگه این ماجرا تموم بشه از اینجا برم یه جای دیگه که دست هیچ کدومشون بهم نرسه!
-(با اون غمی که توی چشمهاش نشست یه دفعه دلم گرفت ) میخوای در مورد چی حرف بزنم؟!
سام-در مورد! اینکه چه رنگ گل هایی رو دوست داری؟!
-(نشستم روی تخته چوبی که کنارش بودو شروع کردم به حرف زدن ) خب اسم بگم یا رنگ؟!
سام-رنگ! من از اسم گل ها سر در نمیارم
-خب گل های صورتی رو خیلی دوست دارم! بعدش سفید
سام-چه جالب ؟! گل قرمز رنگ دوست نداری؟! مثلا دوست نداری که دسته گلی که برای خواستگاریت میارن قرمز باشه؟!
-نه ترجیح میدم سفیدو صورتی باشه! یه چیزی بگم بهم نمیخندی؟!
سام-چی؟!
-من اصلا به دسته گل اعتقادی ندارم! دلم میخواد که برام گلدون بیارن
سام-چی؟!!!!!!!!!
-آخه دوست ندارم یه عالمه گل به خاطره اینکه من خوشحال بشم خشک شن! دلم میخواد برام یه گلدون بیارن که توش گل باشه! هر روز بهش آب بدم تا گلهاش منو یاد گسی که دوستش دارم بندازن ! چرا اینجوری نگاهم میکنی؟!
سام-میذاری یه گاز از اون لپت بگیرم؟!
-جاااااااااان؟!
سام-خیلی رمانتیک شدی یه لحظه! یادم باشه خواستم زن بگیرم یه گلدون شمعدونی براش ببرم
-(غش کرده بودم از خنده! ) حالا چرا شمعدونی؟!
سام-دیدی این شمعدونیا یه جورین! یه جورایی زشتن اما بعد یه مدت خیلی تو دل برو میشن
-یعنی تو الان تو دل برو هستی؟! ( یه خنده ای کردو منو نگاه کرد )
سام-جان من! بگو که دلت نمیخواد منو گاز بگیری؟!
-(واقعا که داشت راست میگفت )
سام-البته بگما این جمله رو دخترا هزار بار بهم گفتن! که دلشون میخواد منو گاز بگیرن ! آخی ...
-(یه آه بلند کشیدو دیگه ساکت شد ) سام؟!
سام-چیه؟!
-تو یه چیزیت شده؟!
سام-نه
-چرا! یه چیزی شده که به کسی در موردش نمیگی! ( برگشت طرفمو بهم نگاه کرد )
سام-چیزی نشده
-(با یکم تمرکز میتونستم بفهمم چیرو داره قایم میکنه اما دلم نمیخواست به حریم خصوصیش وارد بشم)
سام-داری چیکار میکنی؟!
-خیالت راحت ، من هیچوقت ذهن تورو نمیخونم، هیچوقت
سام-مشکل من تو هستی
-چی؟! (انگار آب یخ ریختن روی سرم) من؟!
سام-آره ... تو باعث شدی که ماهان تمرکزش رو از دست بده
-چی میگی سام؟! ( لحن حرف زدنش خیلی جدی شده بود )
سام-چرا انقدر مثل بچه ها رفتار میکنی؟! چرا میذاری که ازت به عنوان یه شی استفاده کنن؟! تو طوری رفتار کردی که ماهان به خودش اجازه بده احساساتت رو به بازی بگیره، چرا سایه!؟ چرا؟! تو یه زنی، میتونی مستقل از همه عالم فکر کنی ، تصمیم بگیری و اجرا کنی، تو صلاح خودت رو بهتر از هرکسی میدونی، درست مثل من، خسرو، ماهان و راستین! از روزی که دیدمت یه جوری رفتار کردی انگار که محتاج کمک هستی ! اما تو محتاج نیستی! تو باید از مردهای اطرافت استفاده کنی تا از اونها بهتر بشی
-س... سام؟! (خیلی جدی شده بود! درست عینه بابا وقتیکه میخواست منو مجبور کنه جلوی کیان و کیوان وایستم )
سام-نمیخوام گریه کنی! این ضعف تورو نشون میده، چرا با گریه؟! اینو خوب توی گوشت فرو کن! تو هیچ چیزی از این مردهایی که میبینی کم نداری! مطمئن باش هیچ کدوم از ما مردها کمترین درد دوران عادت ماهیانه شما زنها ، نزدیکی ، حاملگی یا درد زایمان رو نمیتونیم تحمل کنیم ! اونوقت چرا باید خودمون رو برتر از شماها بدونیم؟!
میخوام از همین امشب از تمام مردهایی که اینجا میان استفاده کنی تا بهشون ثابت کنی از اونها بهتری! باهاشون مثل خودشون رفتار کن، تو زنی ، اینو خودت هم میدونی پس مثل یه زن قوی باشو ثابت کن بدون ماهان هم میتونی به هدفت برسی
-(بعده یه بوسه روی پیشونیم ، دوباره مشغول کارهاش شد!)
سام-امشب آدمهایی که میشناسی میان اینجا! از ه کدوم یه چیز هم یاد بگیری ، تا جمعه برای خودت استاد میشی
***************************


-سام ؟! ماهان رو ندیدی؟!
سام-چیکارش داری؟!
-میخوام بهم کمک کنه!برای جلسه دوم آموزش
سام-اون به درد الان نمیخوره، بهتره بری سراغ اون پسر قد بلنده که کنار شهاب نشسته، خدای اینه که نقطه ضعف طرف مقابل رو دربیاره، یه جاهایی رو برای مبارزه پیدا میکنه که طرف همون اول خودشو خیس کنه
-آخه روم نمیشه!
سام-بهم قول دادی که مثل یه زن قوی باشی، اسمش شیرزاد هستش، برو و باهاش آشنا شو
-(از پشت هولم داد تا مجبور بشم برم سمتشون، با اینکه خجالت میکشیدم اما رفتم) شب بخیر
شهاب-چطوری؟! بیا اینجا بشین ببینم این چندوقته چیکار میکردی؟!
-من میخواستم با ایشون یه چند لحظه صحبت کنم! میشه؟! (شهاب یه نگاه مشکوک به من کرد )
شهاب-شیرزاد ، ایشون سایه دختر عموی من هستن، همونکه این چندوقته همه در موردش حرف میزنن
-(با یه لبخند دستشو سمت من دراز کرد ) سایه
شیرزاد-خوشحالم از نزدیک میبینمتون! کاری میتونم انجام بدم؟!
-میخواستم ازتون خواهش کنم یکم راهنماییم کنین ( با دستش بهم اشاره کرد که بشینم ، منم بین اونو شهاب نشستم ) اگه بشه بهم کمک کنید تا بتونم یه محیط مبارزه رو تو ذهنم تجسم کنم
شهاب-مبارزه؟! تو از کی تابه حال زدی تو خط مبارزه؟!
-(خیلی جدی برگشتم سمتشو بهش نگاه کردم ) یه چند وقتی هست، میشه یه چند دقیقه تحمل کنی تا من حرفم تموم بشه؟! (برگشتم سمت شیرزاد ) کمک میکنین؟!
شهاب-تو نمیتونی! این کار خطرناکه، ما همه اینجاییم تا اینکه تو مجبور نشی با اونا روبرو بشی
-اشتباه نکن شهاب، شما همه اینجایین تا من دیرتر با اونها روبرو بشم ، پس باید آماده باشم
شیرزاد-این کاری که من توش تخصص دارم هیچ کار خطرناکی نیست، فقط و فقط یه ذهن بینهایت فعال میخواد، و اینکه بتونی ذهن طرف مقابلت رو ببینی ، ترسهاش رو ببینی، چیزی که اون اصلا بهش فکر نمیکنه رو در جا رو هوا بزنی
-مثلا؟!
شیرزاد-مثلا شهاب همیشه از رعدوبرق میترسه
-واقعا؟! (انگار یه چیز بامزه شنیده باشم )
شهاب-نه خیرم، نمیترسم
شیرزاد-و تو از آب
-چی؟!
شیرزاد-تو الان به ترست از آب فکر کردی، پس تو از آب میترسی ، خیلی هم میترسی، اگه بخوای مبارزه کنی باید ترست رو مخفی کنی، یا حداقل بهش فکر نکنی
-اما ... اما ... من حتی به این موضوع فکر نکردم!!!
شیرزاد-پس من چطوری تونستم بفهمم که تو از آب میترسی؟!
-(این کار باور نکردنی بود، من حتی یادم نمیاد که به آب فکر کرده باشم، اونوقت این از کجا فهمید؟!)
شیرزاد-اولین کار وقتی وارد محیط مسابقه میشی باید حریفت رو خوب سبک سنگین کنی، همه آدمها بلاخره از یه چیزی میترسن، همه ...
-من چجوری میتونم بفهمم که اونا از چی میترسن؟!
شیرزاد-این احتیاج به تمرین زیادی داره اما باید یاد بگیری سریع ذهنشون رو ببینی، سفر به گذشته آدمها کار خیلی سختی هستش، جستجو کردن در خاطرات گذشته نیاز به سرعت بالایی داره باید انقدر زرنگ باشی که بدونی کدوم رو ببینی و کدوم رو رد کنی
-خب بیشتر ترس آدمها توی دوران بچه گی شکل میگیره
شیرزاد-اما خیلی ها مثل تو تو دورانیکه تقریا 8 یا 10 سالت بوده ترس رو تجربه کردن! توی اون سن بچه نبودی! در ضمن ترس توی دوران کودکی میتونه شامل خیلی چیزها باشه، اما به مرور کمتر میشه و یه جایی اکثرشون از بین میرن
-پس باید ببینم کی از همه بیشتر ترسیده؟!
شیرزاد-نه! باید ببینی از کدوم ترسش فرار میکنه، همونطوریکه طرف مقابلت توی ذهن تو دنبال بزرگترین ترس زندگیت میگرده توام باید همین کار رو انجام بدی ! میتونی راحت ذهن بخونی؟!
-آره ... یعنی تقریبا
شیرزاد-این خیلی خوبه، چون اکثرا وقتی میخوان این کار رو انجام بدن خیلی خشن عمل میکنن و باعث میشن طرف مقابل دردی رو توی سرش حس کنه اما بعضی فقط بعضی ها هستن که بدونه احساس درد این کارو میکنن!
-فکر کنم جزء اون دسته باشم که بدون درد این کارو میکنن ، آخه ماهان متوجه نشد که میتونم ذهنش رو بخونم
شهاب-واقعا؟! این عالیه! تو ذهن یکی که از فرزام قویتر هستش رو خوندی
شیرزاد-خوبه، حالا میخوام که توی خاطرات اون پسره که کنار آتیش وایستاده رو بگردی، و ببینی از چی بیشتر توی زندگیش میترسه


(باید درست تمرکز میکردم تا بتونم ذهنش رو ببینم ، آخه خیلی ذهن مشغولی داشت، اما بلاخره بعد کلی وقت طلف کردن فهمیدم ) از سگ ... بدترین خاطره عمرش روزیه که سگ دستش رو گاز گرفته!
شیرزاد-نه !
-نه!!!!!!!!! (وا رفتم )
شیرزاد-خودت داری میگی روزیه که سگ بهش حمله کرده، قبلا چه اتفاقی افتاده بوده که سگ دنبالش کرده؟!
-نمیدونم من فقط دویدنشو داد زدنشو دیدمو! (دوباره ساکت شدم تا ببینم اون منظورش چی هستش )
باورم نمیشه! این امکان نداره!
شیرزاد-دقیقا! ولی امکان داره و اون آدم یه همچین کاری رو کرده!
-(اون مادربزرگ خودش رو خیلی تصادفی کشته بود! برای همین از اون خونه فرار کرده بودو از دیوار همسایه بالا رفته بودو سگ دنبالش مرده بود)
شیرزاد-میدونم بیرحمی هستش اما تو وقتی میخوای با این آدم مبارزه کنی، باید یه جورایی به مادربزرگش ربطش بدی تا اون نتونه روی کارهاش تمرکز کنه
-اما این بیرحمیه! اون از قصد این کار رو نکرده بوده! در ثانی هنوز توی اون سن پشت لبشم سبز نشده بوده!
شیرزاد-موقع مبارزه کسی با این چیزا کار نداره ، توام نباید کاری داشته باشی! حالا اونیکه بهت زل زده رو نگاه کنو بگو بزرگترین ترس زندگیش چیه؟!
-(دوباره شروع شد، این کار در حد مرگ آدم رو خسته میکرد ) مجلس ختم!
شیرزاد-مجلس ختم کی؟!
-مگه فرقی هم داره؟! ( با اون نگاهی که بهم کرد حرفم رو پس گرفتمو دوباره ذهنشون گشتم ) از مجلس ختم خودش میترسه؟!
شیرزاد-آره ... اون از مرگ میترسه، اونم مرگ خودش، آرزوشه که یه سکته بزنه و راحت بشه، زجر کشیدن برای مرگ بزرگترین ترس زندگیشه!
شهاب-مردم چه ترسهایی دارن من چه ترسی دارم! رعدو برق!!!
-(با این حرفش خنده ام گرفت اما وقتی به این موضوع فکر کردم که از ضعفهای دیگران باید علیه شون استفاده کنم از خودم بدم اومد )
*******************
(واقعا خسته شده بودم، نزدیک 8 تا ذهن رو دیده بودم که هر کدوم یه مدل پیچیدگی داشت و از همه بدتر ذهن ماهان بود که آخرشم نفهمیدم بزرگترین ترس زندگیش چیه! ) (همه رفتن که بخوابن و من هنوز توی حیاط روی آخرین پله نشسته بودم درحالیکه کفشهامو در آورده بودم )
-نمیری بخوابی ؟!
-(برگشتم سمت صاحب صدا و ماهان رو روی پله اول دیدم ) انقدر خسته ام که نمیتونم قدم از قدم بردارم (دوباره به روبروم نگاه کردم ، کنارم نشست)
ماهان-تو واقعا مامانم رو دیدی؟!
-آره ...
ماهان-خوشحال بود؟!
-فکر کنم! ( حرفش یکم بیمعنی میومد اما اون عادت نداشت بدون منظور حرف بزنه واسه همین به نیمرخش خیره شدم )
ماهان-اون همیشه از دستم ناراحت بود! یه جورای از سره تکلیف اون معجون رو برام درست کرده بود تا به عنوان نوشیدنیه شب اول ازدواجم با همسرم بخورم ! همیشه به برادرام میگفت که شب عروسیتون به خوابتون میام ، اما من هیچوقت این جمله رو از زبونش نشنیدم
-(باورم نمیشد که این ماهان همون آدم باشه، همین الان بود که بزنه زیره گریه ) این مگه مهمه؟! اون به خوابت نیومد بلکه شخصا سراغ من بدبخت اومد! تازه کلی هم ازش کتک خوردمو کلی دلش به حال تو سوخت (طنز کلامم باعث شد یه لبخند کمرنگ روی لبهاش بشینه ) راست میگم! هی میگفت بیچاره بچه ام که میخواد با تو سرو کله بزنه!
ماهان-اونم فهمید که من از دست تو چی میکشم؟!
-دیگه پررو نشو ( باورم نمیشد که همین الانه روی صورتش اشک ببینم ) تازه یه چیزی بگم کف کنی؟!
ماهان-چی؟!
-اون شب دوم که هنوز هر دوتامون تحت تاثیر معجون بودیمو تو منو بوسیدی!
ماهان-خب ؟!
- زل زل نگاهمون میکردو نیشش تا ته باز بود ( اول قیافش مات بود! اما بعد عصبانی شد )
ماهان-نباید میذاشتی مارو تو اون وضعیت ببینه!
-مگه دست من بود؟! اون گفت بعده اینکه انگشتر رو به من دادی ما باید سه نقطه میکردیم اما چون تا 24 ساعت بعدش اتفاقی نیوفتاده خانم تشریف آوردن اینور ببینن ایراد از پسرشونه یا بنده ( یه دفعه چشمهاش درخشید )
ماهان-اون سه نقطه چیه؟!
-ای بابا! من این همه حرف زدم تو فقط همون سه نقطه رو شنیدی؟! تازه بازم یه چیز دیگه ام گفت! اینکه وقتی داشتی منو میبوسیدی یه جرقه هایی رو اطراف ما دیده! فکر کن جرقه!!! ( ای بابااااا! من هرچی میگم این آقا گریه میکنه ) چقدر لوسی ماهان! (خودمم صدام میلرزید، کم مونده بود بزنم زیره گریه)
ماهان-از وقتیکه مرده حتی یه بار هم به خوابم نیومده! تا دلت بخواد بچه های دیگش خوابشو دیدن، اما من نه!!!
-مرد گنده! داری گریه میکنی!؟ ( این چرا اینجوری میکرد؟! نکنه دوباره یه معجونی از مامانش زده به رگ که انقدر تیریپ لاو برداشته؟! ) ماهان؟!
ماهان-شب بخیر، بهتره بری بخوابی! منم میرم به کارام برسم
-(سریع از کنارم بلند شد که بره، اما نمیتونستم بذارم همینجوریو با اون قیافه بره پیش بقیه، واسه همین دنبالش رفتمو روی پله ها نگهش داشتم ) اینجوری نرو داخل! به قول خودت تو یکی از افرادی هستی که دیگران به چشم یه دشمن بهش نگاه میکنن، نمیخوام ضعیف ببیننت، میدونی امشب تو ذهن اکثرشون تو یه موجود فوق طبیعی بودی ، کسی که به هیچ طریقی نمیشه از پا درش بیارن ( به من نگاه نمیکرد بلکه چشمش به پله ها بود! نمیدونم چی دیده بود که انقدر قیافش جدی شده بود، یه دفعه سرشو آورد پایین )
ماهان-پسر عموی عزیزت اومد


-چی؟! (برگشتمو توی چهارچوب در فرزام رو دیدم، ماهان دستهای من رو از خودش جدا کردو بدونه هیچ حرف دیگه ای رفت سمت در اما هنوز از کنار فرزام رد نشده بود که یه دفعه نقش زمین شد ) ماهان؟! (واقعا جیغ زدم ! اون چش شد که یه دفعه خورد زمین ، وقتی که نزدیکشون رسیدم ، تازه متوجه قیافه فرزام شدم، اون زده بود توی فک ماهان ) چیکار داری میکنی؟!
فرزام-برات متاسفم که خودتو به این باختی!
-چی؟! ( من خودمو به ماهان باختم ؟! منظورش چی بود؟! ) منظورت چیه ؟! (داشت برمیگشت داخل ساختمون که دستشو کشدم، دیگه به ماهان که روی زمین افتاده بود فکر نمیکردم) تو الان گفتی من خودمو به ماهان باختم؟! منظورت چیه!
فرزام-نگو که با اجازه پدرت با این مرتیکه بودی؟!
-مثل بچه آدم بگو منظورت چیه؟!
ماهان-من میدونم منظورش چیه؟!
-(برگشتم سمت ماهان! ) این چی میگه؟! (داشتم آتیش میگرفتم ، قشنگ فهمیده بودم که منظور فرزام چی هستش ما میخواستم از زبون خودش بشنوم )
فرزام-نگو که بغل این مرتیکه نبودی، نگو که نبوسیدیش؟!
-(تیر خلاصی رو زد! میدونستم ذهن ماهان رو دیده، نمیدونم این دونفر چرا دوست دارن انقدر باهمدیگه کل بندازن ! ) دهنتو ببند فرزام ! من هیچ کار اشتباهی نکردم ( تمام چهره اش رو نفرت گرفته بود! )
فرزام-که اشتباه نکردی؟! بدبخت با کسی بودی که تا به همین الان به اندازه موهای سره تو با زنهای مختلفی بوده و اسمش اینه که از زنها بدش میاد، توام مثل رها قربانیه این ظاهرش شدی!
-(باورم نمیشد، در مورد ماهان حرفهایی رو میزد که من حتی فکرش رو هم نمیکردم ) ( اما فقط یک لحظه ، فقط فقط یک لحظه ! چیزی رو دیدم که منو مجبور کرد تو روی فرزام نگاه کنمو حرفهایی رو بزنم که در هرحالتی بود حتی بهشون فکر هم نمیکردم! ) (همینکه حرفهای فرزام تموم شد ماهان خواست بره سمتش که باهاش گلاویز بشه اما نمیدونم چرا جلوشو گرفتمو تا دستم به قفسه سینه اش خورد دوباره صدای راستین رو شنیدم! اما این دفعه خودش رو هم دیدم دقیقا کنار پای ماهان ایستاده بود ! میدونم که ماهان هم اونو دیده چون توی ذهنم صداشو شنیدم! اونم اسم راستین رو تکرار کرد ) ( وقتیکه به خودم اومدم چشمهام به صورتش افتاد، تو یه لحظه فکر کردم اون چقدر پیر شده، دونه های درشت عرق روی پیشونیش! و اون التماسی که با چشمهاش بهم میکرد! دلمو لرزوند ! من واقعا دوستش نداشتم ؟! ) گوشاتو باز کن ببین چی بهت میگم ! من هر کاری که بکنم به خودم ربط داره! من قربانیه هیچ کسی و هیچ چیزی نشدم! حسی که بهش دارم رو تا به امروز نسبت به مرد دیگه ای نداشتم! اومد خواستگاریم و من ازش وقت خواستم تا بعد تموم شدن این ماجراها بهش فکر کنم! هنوز این داستان تموم نشده! اما مطمئن باش سره حرفم هستم و به درخواستش فکر میکنم! هرچند که از همین الان میدونم جوابم چی هستش
(سرم درد گرفت ! انگار یه لحظه همه چی از ذهنم پاک شد )
فرزام-جوابت چیه؟!
-(میخواستم از تو ذهنم بندازمش بیرون اما نمیشد ، از درد یه ناله کردمو جلوی پای ماهان روی زمین افتادم! چشمهامو بستم تا شاید صدای فریاد فرزام رو نشنوم اما نشد ... مامان؟! ... این تنها چیزی بود که شنیدمو بعد همه جارو سکوت پر کرد )


-(پنجره ی اتاقم بازه! با بالاتنه لخت روبروی پنجره ایستاده و داره بیرونو نگاه میکنه! خیلی وقته که بیدار شدم! هنوزم هوا تاریکه ! نمیدونم چی شد ! اما وقتیکه فرزام به ذهنم حمله کرد تنها چیزی که شنیدم صدای شیرین راستین بود که داد زد مامااااااان ... ! )
(میخواستم حرف بزنمو بهش بگم : ماهان از اتاقم برو بیرون! اما نمیتونستم حرف بزنم! انگار فلج شده باشم ، توان تکون دادن هیچ کدوم از اعضای بدنم رو نداشتم)
-بیدار شدی؟!
-(من که نمیتونستم جوابشو بدم!! اومدو کنارم روی تخت نشست)
-الان بهتری؟!
-(فقط نگاهش کردم ! ای کاش عقلش برسه و ذهنمو بخونه ! آخه انگار ذهنمم فلج شده باشه نمیتونستم غیره فکر خودم چیز دیگه ای رو بشنوم )
-سایه؟! چرا اینجوری نگاهم میکنی؟! میخوای برم بیرون؟!
-(نه! ماهان من چم شده؟! چرا نمیتونم تکون بخورم! چرا نمیتونی صدامو بشنوی؟! چرا صورتت انقدر داغونه؟! روی صورتش یه زخم عمیق افتاده بود )
-باشه، میگم سام بیاد پیشت
-(بلند شدو از اتاق رفت بیرون! هنوز به دقیقه نکشیده بود که سام اومد تو اتاق! تا چراغ رو روشن کرد چشمهامو بستم واسه همین بلافاصله خاموشش کرد )
سام-چطوری خوشگله؟! آخ نبودی ببینی این خاطرخواهات چه بساطی اون پایین درست کردن! هر دوتا زدن همدیگرو تعطیل کردن
-(چجوری بهش حالی کنم که من حالم خوب نیست؟! نمیونم تکون بخورم؟! قلبم داره از درد میترکه! )
سام-ها؟! چته؟! چرا حرف نمیزنی؟!
-(این دفعه اشک هام ریخت روی صورتم! با التماس بهش نگاه کردم! خواهش میکنم کمکم کن سام )
سام-ببینم! تو حالت خوبه؟! چرا گریه میکنی؟!
-(چجوری حالیش کنم ، حتی از تکون دادن ابروهام هم عاجزم! لبهام بهمدیگه قفل شده! فقط میتونم گریه کنم ! )
سام-سایه؟! حالت خوبه؟! اگه حالت خوب نیست چمهاتو ببند
-(ای من فدات بشم که انقدر باهوشی! چشمهامو بستم! هنوز باز نکرده بودم که داد زدو ماهانو صدا کرد)
*********************
ماهان-باید ببینم چه بلایی سرش اومده! نمیتونم ذهنشو بخونم پس هر چی هست تو کله اش اتفاق افتاده)
سام-مطمئنی جاهای دیگه بدنش سالمه؟!
ماهان-نمیدونم
سام-بهتره یه معاینه اش بکنی! میخوای من برم بیرون؟!
ماهان-به
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان راه حل(ادامه بازگشت) , دنیای رمان - رمان دایره ي قسمت elahe asadi niya , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 23- در حسرت آغوش تو , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/29 تاریخ
کد :56791

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا