تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازگشت (ادامه ی فصل یازدهم)


-بهت گفتم که دورو بر سایه پیدات نشه!
-منم بهت گفتم نمیذارم دستت بهش برسه!
-(چندثانیه ای هستش که با یه فاصله دمه اتاق عقد وایستادمو دارم به حرفهای نوید با یکی گوش میدم! نمیتونم ببینم اون آدم کیه! اما داره با نوید بحث میکنه و جالب اینه که موضوع صحبتشون من هستم!!!!)
نوید-به دستش نگاه کن، اون انگشتر من رو به دست کرد
- چند ساله دارم تحمل میکنم ، اما دیگه نمیذارم !
نوید-چه بخوای چه نخوای اون به خاطره اینکه تورو برگردونه ...
-(باید ببینم اون آدم کیه! ) نوید جان؟! اونجا چیکار میکنی؟! (هیچکی اینجا نیست )
نوید-چیه؟! چرا اینور رو اونورو نگاه مکنی؟!
-تو الان با کسی حرف نمیزدی؟!
نوید-نه!!! بیا بریم
-(دستمو گرفت و کشید اما مطمئنم که یکی اونجاست ) دستم درد گرفت! چته؟!
نوید-بریم دیگه! مگه قرار نبود عکس بگیریم؟!
-(دنبال سره نوید میرفتم در صورتیکه هنوز حواسم پیش اون صدا بود! میدونم که یکی اونجا بود! )
نوید-بریم وسط برقصیم؟!
-نه! ( از اینکه بخواد بهم دست بزنه یه جوری میشدم! واسه همین باید یه جورایی در میرفتم، میدونم که نمیشه تا آخر شب در برم آخه اون نامزدمه و بلاخره باید باهاش برقصم اما الان نمیتونم )
نوید-یعنی چی سایه؟! چرا باهام اینجوری میکنی؟! یعنی من نباید با زنم برقصم؟!
-من زن تو نیستم! (با لبخندی که میخواستم باهاش حرصم رو پنهان کنم بهش نگاه کردم ) یعنی فعلا!
نوید-هستی!
-(محکم منو کشید سمت خودش! ) نکن نوید! ولم کن
-مشکلی پیش اومده؟!
-(با دیدن دوست کیوان شک شدم! آخه من داشتم سره نوید داد میزدم و این اصلا توی جمع کار درستی نبود! هر چی نباشه نامزدمه و من نباید باهاش جلوی جمع بدرفتار کنم ) نه ! ایشون نامزدم هستن!
ماهان-بله ، میشناسمشون! چند دفعه تو دفتر کیوان دیدمشون
-(زل زده بود توی چشمهای نوید! دستهای نوید شل شدن ! ) چی شد؟!
نوید-هیچی! من میرم یه سر به کیوان بزنم ببینم کاری نداره!
-(این کارها از نوید بعید بود! آخه کلا یه آدم گیر بود ، غیربابامو برادرهام نمیذاشت با هیچ مردی تنها باشم)باشه! ( و من با ماهان تنها موندم! البته بین اون جمعیت نمیشد گفت که تنهام ، اما بازم نوید مارو تنها گذاشته بود )
ماهان-بفرمایید بشینین!
-(پاهام توی اون کفشهای پاشنه بلند داشتن میترکیدن و واقعا به نشستن احتیاج داشتم ) وای ممنون! همیشه دوستهام میگفتن عروسیه اقوام نزدیک فقط دردسره ، من میگفتم وای نه! عروسی برادر آدم یعنی بهترین شب زندگیه یه خواهر! اما هنوز سره شبه و من دارم از خستگی میمیرم!
ماهان-پس بهتره یکم بشینین!
-(صندلی رو برام عقب کشیدو خودش روبروم نشست ) شما چندوقته با کیوان کار میکنین؟!
ماهان-حدودا 3 سال و نیم!
-اتفاقا به نوید گفتم که چهره اتون برام خیلی آشناست، گفت که حتما تو عکسهای کیوان دیدمتون!
ماهان-شاید! چه گردنبند قشنگی گردنتونه!
-(یه زنجیر بلند زرد رنگ تنها چیزی بود که همراهمه ) اینو میگین؟!
ماهان-آره
-این خیلی برام عزیزه! همیشه گردنمه! توی خونه قدیمیه بابا تو شمال پیداش کردم!ولی از لحظه ای که بهش دست زدم، یه جورایی انگار یه تیکه از وجودم شده! نمیتونم از گردنم درش بیارم!
ماهان-واقعا؟!
-اوهوم(لیوان آب رو بردم نزدیک دهنمو دیدم اون با یه قیافه ناراحت نگاهم میکنه ) شما مشکلی دارین؟!
(ابروهاش بالا رفت )
ماهان-نه! چطور؟!
-آخه همش ناراحتین! چرا؟! راستی شما شغلتون چیه؟!
ماهان-من پزشک هستم!
-آها! پس با کیوان تو کار ورود لوازم پزشکی هستین؟! درسته؟! (تمام مدت لبخند روی لبم بودو اون ناراحت)
ماهان-میشه به زنجیرتون دست بزنم؟!
-البته! (اما تا من بجنبمو اونو از گردنم در بیارم با انگشتهاش اونو لمس کردو باعث شد یه جریان گرما به بدنم وصل بشه ) وای
ماهان-چی شد؟!
-یکم گردنبندم داغ شد


ماهان-ببخشید! شما چند سالتونه ؟!
-29! (هنوزم حس میکردم بدنم به خاطر اون تماس گرمه) ! ببخشید من برم یه سری به مهمونها بزنم
ماهان-افتخار یه دور رقص رو به من میدین؟!
-نه! (جا خورد! خودمم از این حرفم جا خوردم ) اگه حوصله اتون سر رفته میتونم براتون همرقص پیدا کنم!
ماهان-خیلی ممنون ترجیح میدم همینجا بشینم!
-(مثل اینکه گند زدم! اما از این بهتر نمیتونم حرف بزنم! به من چه! ) نامزدم زیاد خوشش نمیاد ! با اجازه (اینو گفتمو از کنارش رد شدم )
ماهان-خانم یزدانی؟!
-(اه ... اینم ول کن نیستا! حوصله ندارم نوید ببینه و بهم گیر بده! ولی مجبورم جوابشو بدم ) بله؟!
ماهان-این کارت منه! برای کارم احتیاج به یه حسابدار دارم! شندیم خیلی سال هستش که این کارو انجام میدین؟! لطف میکنین اگه بهم سر بزنین تا در مورد کار صحبت کنیم!
-(بگیرم! نگیرم! بگیرم ! نگیرم! ) ( میگیرم ) بله، حتما! ( نگاهش! ) ( نگاهش چقدر آشناست! من این آدم رو کجا دیدم )
ماهان-شاید کشف کردین که منو کجا دیدین! اگه فهمیدین خوشحال میشم بهم بگین! منم خیلی کنجکاو شدم
-حتما
ماهان-در ضمن لباس سبز فوق العاده بهتون میاد! این رنگ سبز هم منو یاد یه آدم بخصوص میندازه !
-ممنون (صبر نکردم! مرتیکه پررو! خوبه بهش میگم من نامزد دارم، اونوقت در مورد اینکه رنگ لباسم بهم میاد یا نه صحبت میکنه! عوضی )
***************************
(دیگه تا آخر شب ندیدمش البته گه گاهی حس میکردم وسط جمعیته اما وقتی دقیق میشدم میدیدم که توهمی بیش نبوده )
نوید-دیگه باید باهام برقصی این رقص مخصوص زوج هاست!باید برقصی
-دلم نمیخواد برقصم، خودت میدونی من رقصیدن بلد نیستم ، و اگه برم وسط از خجالت میمیرم
نوید-اه خستم کردی سایه! هی از اول شب داری بهونه میگیری! منه خر نمیدونم عاشق چیه تو شدم!؟
-(مثلا داشتن محیط رو رمانتیک میکردن! همه زوج های جوون آویزون گردن هم داشتن اون وسط لاو میترکوندن، و من هم از خدا خواسته با این جمله نوید پریدم بهش ) من خرم که بعد این همه سال هنوزم هر سری خام حرفهای تو میشم ، او اول هم نامزدیه منو تو اشتباه بود! ( بهترین موقعیت برای اینکه حلقه اش رو پس بدم، چون نه بابایی بودو نه مامان که بهم گیر بدن ) اینم از حلقه ات که از روزی که دستم کردمش شدم برده ات
نوید-تو داری چه غلطی میکنی؟! دستت کن اون انگشترو
-نمیکنم ( صدام خیلی آروم بود، بلاخره عروسی کیوان بودو نمیخواستم آبروریزی کنم، میدونم که نوید هم از ترس بابا صداشو جرات نداره بالا ببره ) دیگه تموم شد (خواستم برم که دستمو کشید )
نوید-کجا داری میری؟! دوباره خل شدی؟! مگه بچه بازیه؟! هر روز همینه بساطت
-(به این جمله حساسیت داشتم ، مگه بچه بازیه؟! اصلا هر چیزی که کلمه بچه توش بودو برای تحقیر کردنم به کار برده میشد حساسیت داشتم ) آره ، من بچه ام! میخواستی یه عمر دنبال این بچه نباشی
(هر کاری کردم دستمو ول نکرد برای همین با پاشنه کفشم کوبیدم روی ساق پاش )
نوید-عوضی
-خودتی، بهتره تا آخره عروسی دهنتو باز نکنی و چیزی به بابا نگی وگرنه اون عکسهای خوشگلی که توی گوشیم هست رو بهش نشون میدم تا شخصا یه حسابت برسه نوید خان (مشغول پاهاش بود که من ترکش کردم، خیلی وقت بود دنبال یه دعوای کوچیک میگشتم، خودشم میدونست برای همین اصلا بهونه دستم نمیداد اما میدونستم بلاخره امشب یه سوژه دستم میده تا باهاش دعوا کنم، کلا توی جمع آدم خودداری نبود، چند وقته پیش یه سری از عکسهای خوشگل دوران قبل نامزدیمون رو پیدا کرده بودم، و اگه بابام میدیدشون پدر نوید رو در میاورد، واسه بابا فرقی نداره، چه دختر چه پسر نباید قبل ازدواج روابط خیلی ناجوری داشته باشن، و نوید خان با اون عکسها ترکونده بود ) مرده شوره همتون، حالا چه وقت تاریک کردن بود؟! (فقط اون وسط که مردم میرقصیدن یکم روشن بود و کل سالن تاریک تاریک


ااااااای ... آاا ... ( خوردم زمین! من توی سالن خوردم زمین ) مامان!!! ... آ ..آ..ی ( نمیشد اون وسط ولو بمونم ، واسه همین خودمو کشون کشون رسوندم دمه ورودیی که به قسمت غذاخوری ختم میشد، اونجا چراغها روشن بودن ، و من حس میکردم که از پام داره خون میاد ) اه ... گندت بزنن ( زانوم زخمی شده بود ( یه پیراهن دکلته اما بلند پوشیده بودم که از جلو ، تا بالای زانو بودو از کنار بلند میشد و پشتش روی زمین کشیده میشد و حالا باید حتما زانوم زخم میشد که همه ببینن؟! )
(یه صندلی گیر آوردمو روش نشستم ، یه قول مامان من انقدر جون عزیز بودم که اگه یه قطره خون میدیدم در جا پس میوفتادم ، خداییش خیلی میسوزه، یکمم داره خون میاد ازش ) ( سرمو که بالا آوردم، دیدم که اون دوست کیوان داره میاد این سمت واسه همین دوباره کله ام رو انداختم پایینو خودمو زدم به اون راه که یعنی ندیدمت ) ( وای که چه بوی محشری میده! و چقدر هم این بود آشناست ) آی... ( زخمم خیلی میسوخت! نکنه اینجا کثیفه ، جای زخمم عفونت کنه؟! یا اینکه جای زخمم روی زانوم بمونه ؟)
-مشکلی پیش اومده؟!
-(ای بخشکی این شانس ! سرمو بلند کردمو به منبع بود رسیدم ) نه، چیزی نیست
ماهان-زمین خوردین؟!
-آره ... ولی خوبم، چیزی نیست
ماهان-میشه ببینم؟!
-(ای وای ، الانه که یکی سر برسه بگه این دختره لنگش رو کرده تو حلق یه پسره که معلوم نیست کیه) نه ، یه زخم دیگه، چیزی نیست
ماهان-ناسلامتی من دکترما! بذارید ببینم چی شده!
-(روی زانوهاش نشستو داشت زخم رو با چشمهاش بررسی میکرد، یه دفعه احساس کردم یکی داره نگاهم میکنه، واسه همین سرم رو برگردوندم )
*****************
-نگاهش کن عزیزم
-ماهان میگه نگاهت کنم!
فرزام-اگه اون میگه پس این کار رو بکن !محکم بگیرش سام! احتمالا خیلی دردش میگیره
-(سردرد وحشتناکی گرفتم و بعدش همه چی سیاه شد ) ( اما یه دفعه سیاهی رفت !!!! دوباره چشمهام رو باز کردمو دیدم روی دستهای سام هستم ) سام!؟ ماهان مرد؟!
سام-هیچی نگو سایه، میخوام ببرمت یه جایی که توی درگیریها نباشی
-درگیری؟! ماهان کجاست؟! کجا بردینش؟! ( خواستم از بغلش بیام پایین اما اون نمیذاشت )
سام-انقدر تقلا نکن، ماهان حالش اصلا خوب نیست ، راحت شدی؟!
-(واقعا داغون بود، سام همیشه خندون الان کاملا عصبی بود ) منو ببر پیشش ! خواهش میکنم
سام-نمیشه، اون حالش خوب نیست
-خواهش میکنم (با چشمهای گریون نگاهش میکردم ) ببر ... بذار ببینمش
سام-راستین منو میکشه اگه این کارو کنم
-اون میخواد از کجا خبر دار بشه؟!
سام- باشه
-(از پله ها منو بالا برد اما اجازه نداد از بغلش بیام پایین، دره اتاق خواب ماهان رو باز کرد ) ماهان!!!
سام-فقط شلوغ بازی در نیار ، باشه؟!
-(پاهام وقتی با زمین تماس پیدا کرد قشنگ میلرزیدن، ماهان روی زمین بود، در حالیکه دوتا رد خون از کنار بدنش روی زمین کشیده شده بودن، تنش سفید سفید شده بود )
سام اون مرده؟!
سام-هنوز نه


(آروم آروم رفتم سمتش ) ماهان؟!
سام-اون صداتو نمیشنوه!
-چی؟! (اون چی میگه؟! قراره چه بلایی سرت بیاد ماهان؟! )
سام-همیشه میگفت که بدیه وجودش بیشتر از خوبیشه، و همینم امروز داره کار دستش میده! اما باید تمومش کنیم
-میشه براش کاری انجام داد؟!
سام-باید راحتش کنیم
-معلوم هست چی میگی؟!مگه حیوونه که سرشو ببریدو راحتش کنین؟! ( دستشو روی کله کچل کشید)
سام-واقعا نمیتونم باهات سروکله بزنم، بدو بریم
-من از اینجا تکون نمیخورم
سام-پاشو بریم، کسی با ماهان کاری نداره، اما اگه تو دستشون بیوفتی معلوم نیست چیکارت بکنن!
-به درک، من جایی نمیرم
سام-واقعا وقت کل کل با تورو ندارم سایه ، بلند شو
-(اومد سمتمو دستمو کشید ) نمیام سام، ولم کن (دست انداختمو آستین ماهان رو کشیدم) نمیام ، میخوام پیشش بمونم
سام-آخه احمق اون الان بیهوشه ، اون پایین یه عده آدم دارن جونشونو به خطر میندازن تا منو تو بتونیم از این خونه لعنتی فرار کنیم، الان اینجان، با تمام نیروهاشون ، دارن پدر بچه هارو در میارن!
-به من ربطی نداره ، هر جا میریم ماهان رو هم باید با خودمون ببریم!
سام-بمون پیشش ! دختره خل و چل
-(سام رفت و من کنار بدن بیجون ماهان زجه زدم ) (نمیدونم چقدر تو اون وضعیت بودم اما با تکون دادن شونه هام به خودم اومدم )
-سایه! بلند شو ، تو هیچکاری نمیتونی براش بکنی! اون دیگه رفته، ما فقط باید زودتر راحتش کنیم
-راستین؟! اون دوستته! چجوری میتونی بگی که باید راحتش کنیم؟!
راستین-هیچ کاری نمیشه براش کرد ، باید فراریتون بدیم یا اینکه
-(انرژی گرفتم ، این یا! میتونست کلید نجات ماهان باشه ) یا چی؟!
سام-ما نمیتونیم! اگه ماهان برگرده و ببینه سایه رو قربانی کردیم، هممون رو میکشه! تمام تلاش این بود قطعه ها دست اونا نیوفته
راستین-واسه همین میگم هیچ کاری نمیشه براش کرد، سایه جان ، بلند شو و با سام از اینجا برو
-نمیرم، من از اینجا تکون نمیخورم!
سام-دستشون بهت برسه زندت نمیذارن سایه، بلند شو
-مگه اونا یکی رو نمیخوان که براشون قطعه ها رو کنار هم قرار بده؟! خب من قرار میدم، قطعه ها دسته منه! بهشون میگم که گوشواره رو خسرو برداشته ، اون قطعه هایی رو هم که قایم کردم بهشون میدم
سام-تو غلط میکنی! دختره احمق ، مگه بچه بازیه؟!
-(سام داشت سرم داد میزد، حتی با پاش کوبید به زانوم اما عینه خیالمم نبود ، من از کنار ماهان تکون نمیخورم )
راستین-میشه یه کاری کرد، قبل اینکه دست اونا به بچه ها برسه
سام-چیکار؟!
-راستین-میشه، فکر نکنم هیچ کسی بین ماها بتونه اندازه سایه به ماهان کمک کنه، اونا خاطرات مشترک بیشتری باهم دارن
سام-خفه شو راستین، اگه به خاطرات مشترکه ، که منو تو از بچه گی با ماهان بودیم
-(هاج و واج نگاهشون میکردم)
راستین-اونا دوتا جنس مخالف بودن که از سره علاقه به سمت همدیگه کشیده شده بودن! خاطرات اونا عاشقانه است احمق ، سایه میتونه ، اما ممکنه خیلی چیزهارو از دست بده
-من حاضرم ، باید چیکار کنم؟!
راستین-باید به خاطراتتون رو باهم به اشتراک بذاریم!
سام-دیگه ادامه نده راستین، ممکنه این وسط به سایه آسیب بزنی
-(بلند شدمو خیلی جدی رفتم سراغ سام ) خواهش میکنم ازت انقدر تو این کار دخالت نکن، من در هر حال از کنارش تکون نمیخورم، برامم مهم نیست چه بلایی سرم میاد
سام-این دختره خل دشه ، تو یه چیزی بگو راستین
-(نگاه سام واقعا پر از التماس بود اما راستین خیلی جدی نگاهمون کرد)
راستین-ترجیح میدم ، تا اونجا که بشه هر کاری از دستم بر میاد رو براش انجام بدم
سام-اما ...
راستین-جای اما و اگر ، کمک کن ، سایه کنار ماهان دراز بکش و دستش رو بگیر
سام-حداقل بگو میخوای چیکار کنی؟!


راستین-باید خاطرات اونا رو به ذهن ماهان منتقل کنم، هر چیزی که داشتن، از اولین برخوردشون تا همین لحظه ، هر چی که بوده، باید به ذهن ماهان شک بدیم که از تحت اون طلسم در بیاد
سام-ممکنه سایه، تمام خاطراتش رو از دست بده
-مهم نیست ، اگه این کار ماهان رو برمیگردونه من حاضرم
سام-هیچ تضمینی نیست ، ممکنه خاطراتت رو از دست بدی
-ترجیح میدم اگه قراره ماهان رو نداشته باشم ، بدون خاطرات این چند وقته به زندگیم ادامه بدم (کنارش روی زمین دراز کشیدمو دست خونیش رو گرفتم )
راستین-آماده ای؟! من میتونم تمام خاطراتتون رو ببینم! در واقع جزئی از اونها میشم در تمام لحظه ها! با این قضیه مشکلی نداری؟!
-نه! هر کاری لازمه انجام بده (یه موج قوی از سرما رو احساس کردم ، دوباره شب تولدم ! و اون مرد سیاه پوش که چندتا میز اونورتر از ما بود و راستین که کنار اون مرد نشسته بود ...
******************
-(هنوز هم به همون حالت اونجا نشسته ام ! زخم پام دیگه نمیسوزه! اما این قلبمه که الان به بدترین نحو ممکنه میسوزه! ) (تمام چیزهایی که این چندوقته مثل کابوس میومدن سراغم رو دوباره دیدم! اون آدمها! اون خنده ها! اون منظره ها! اون اسم ها! تمامشون رو دوباره دیدم! ) ( سرمو بلند کردم اما از اون آدم خبری نبود! یعنی اون اوقعا ماهان بوده؟! یعنی من واقعا اونو دوست داشتم! شاید این هم مثل اون توهمات همیشگیم بوده! مدتها بود که به اسم ماهان حساسیت پیدا کرده بودم! هر کسی که اسمش ماهان بود برام یه جورایی عزیز بود، واسه این مشکلم با یکی از بچه های دانشگاه که رشته اش روانشناسی بود کلی حرف زدم، اونم یه سری راهکار بهم پیشنهاد داد که باعث شد کمتر به این اسم حساس باشم، تا اینکه کم کم فراموشش کردم! اما اون چیزهایی که الان دیدم نمیتونه توهم باشه!
شایدم هست)
-سایه؟! اینجایی؟!
-(کیوان و زنشو فیلم بردار به همراه کیان داشتن میرفتن سمت سالن غذا که اونجا هم یه سری فیلم بگیرن ) آره ... تو کجا میری کیان؟!
کیان-میرم تنها نباشن
کیوان-سایه بیا اینو بگیر ، حداقل بذار واسه شام تنها باشیم
-(همیشه همین بود، از روزی که کیوان زن گرفته بود این کیان عینه کنه بهشون چسبیده بود ) بیا بریم کیان! یه امشب راهتشون بذار بیا ... ( کتشو کشیدمو با خودم بردم )
کیان-حلقه ات کو؟!
-پسش دادم! دلیلشو نپرس که بهت نمیگم! کیان من از نوید خوشم نمیاد!
کیان-این دفعه دومه که نامزدیتو باهاش بهم میزنی!
-دفعه هزارم هم باشه بازم بهم میزنم! من زن اون آدم نمیشم! (همینجوری ازش بدم میودم ، چه برسه به اینکه اون خاطرات رو دیده بودم و یه حس تنفر نسبت بهش پیدا کرده بودم ) کیان؟! میشه که دوتا آدم خاطراتشون باهم مشترک باشه؟!
کیان-آره ، منو کیوان همیشه همینطور بودیم!
-شماها آخه دوقولویین!
کیان-بعضی وقتها هم توی خواب این اتفاق میوفته! بعضی وقتها هم اینا که خیلی تمرکز قوی دارن از این کارها میکنن!
-یعنی میشه؟!
کیان-من چه میدونم! چرا پات زخمه؟!
-از دست نوید در رفتم اینجوری شد! ( یه دفعه قاطی کرد )
کیان-مگه اون مرتیکه میخواست چیکار کنه که از دستش در رفتی؟!
-هیچی بابا! حلقه اشو پس دادم قاطی کرد (یه دفعه اون آدم رو دیدم! یه گوشه ایستاده بود ، داشت بهم نگاه میکرد ) الان میام
کیان-باشه منم برم ببینم اینا دارن چیکار میکنن
-(تا اونجا که میشد سعی کردم خونسرد باشم اما نمیشد! جمعیت زیاد بودو به این راحتی نمیتونستم بهش برسم ) اه ... کجا رفت؟! ( سرمو چرخوندم! ) اوه ... نوید! ( بدجور قاطی بود ، میشد از روی کراواتی که شل کرده بودو دکمه بازش فهمید ) ( پا گذاشتم به فرار)


(باید یه جایی میرفتم که از دست نوید در امان باشم، و بهترین جا ، سالن رقصه ) آخ ( با صورت رفتم تو بغل یکی ) ببخشید (فکر کنم لباسش مزین به رژ لب بنده شد ) خیلی شرمنده ام ( خواستم برم که بازوم رو گرفت ) گفتم ببخشید! ( انقدر این چراغها خاموش روشن میشد که نمیتونستم قیافه یارو رو ببینم)
-اگه نبخشم چی؟!
-اون دیگه مشکل خودتونه (دستمو کشیدم عقب اما اون ول کن نبود ! بوی الکل میداد! تابلو بود که قاطی کرده) آقای محترم گفتم ببخشید ! دستم درد گرفت (نوید داشت میومد این طرف ! باید در میرفتم وگرنه دوباره باید باهم دیگه دعوا میکردیم)
-سایه؟! عزیزم؟!
-(همون بوی فوق العاده ، دستشو گذاشت رو دست اون مرده ) (اونم عینه یه بچه حرف گوش کن رفت) آخ ... چقدر محکم فشار میداد!
ماهان-میشه با هم برقصیم؟!
-(تا همین الان میخواستم بگم نه! اما وقتی دستشو گذاشت روی دستم ، دیگه زبونم نچرخید! ) آره ... اما من بلد نیستم زیاد برقصم
ماهان-میدونم! اما هم آهنگش آرومه وکاملا دونفره، کسی بهمون نگاهم نمیکنه! قبل اینکه برقصیم میتونم بپرسم انگشترتون کو؟!
-نه!(چشمم فقط به پشت سره ماهان بود! نوید خیلی قاطی بود) بریم دیگه
ماهان-باشه!
-(دستشو گرفتمو خودم کشیدمش سمت جمعیت ) (ای ول حالا از اون طرف سالن در میرم، میرم پیش مامان، اونجا هیچ غلطی نمیتونه بکنه! )
ماهان-فکرشم نکن بذارم بری، سایه باید باهات حرف بزنم
-چی؟! (اون که دهنش تکون نمیخوره! ای خدا دوباره توهم زدم! دلم نمیخواد برم سراغ قرصهام ولی مثل اینکه اینا امشب میخوان مجبورم کنن) شما چیزی گفتین؟!
ماهان-آره ... و توام داری گوش میدی که من چی میگم
-(ای وااااااای ... این بدونه اینکه دهنشو تکون بده حرف میزنه )
ماهان-مگه نمیخواستین برقصیم؟! خب ، دستت رو بده به من
-(نه بابا! توهم زده بودم، طرف الان حرف افتاد! ) من یکم سرم گیج میره، اگه بشه من برم بشینم، ببخشید که مزاحم ... (دستمو گرفتم گذاشت روی شونه هاش البته خیلی نزدیک به گردنش و دستهای خودش رو به کمرم قفل کرد )
ماهان-دیگه اگه سرت هم گیج بره زمین نمیوفتی!
-(منو با خودش همراه کرد، دارم دیوونه میشم، این بویی که میده برام مثل اکسیژن خالص میمونه! یکم سرمو بهش نزدیکتر کردم تا بتونم قشنگ بو کنمش ) (یه دفعه با یه چرخ زدن محکم گونه ام خورد به سینه اش ) ( تا خواستم سرمو بلند کنم با دستش پشت گردنم رو نگه داشت )
ماهان-بذار اینجوری بمونی
-آقای دادگر، زشته
ماهان-ما الان توی تاریکترین قسمت سالن هستیم! میدونم که خودتم اینو میخوای، سایه من تا اونجا که تونستم خاطرات اون چند وقت رو پیش خودم نگه داشتم، دیگه ذهنم توان این رو نداره تمام جزئیات رو حفظ کنم، خواهش میکنم به یاد بیار که کی بودی، من کی بودم، برای چی باهم بودیم، چرا به هم علاقه مند شدیم، خواهش میکنم
-(تنم یخ کرده بود، انگار که برم زیره دوش آب یخ!حرفهاش برام سنگین بود) (لال شده بودم! آخه چی میگفتم؟! )
ماهان-هر مدرکی که بخوای بهت میدم واسه اینکه ثابت کنم که من کی بودم! میدونم که باید ازت ممنون باشم اما امشب اومدم اینجا تا باهات دعوا کنم، چرا منو نجات دادی؟! چرا مجبورم کردی این همه سال رو با خاطرات تو سر کنم در حالیکه خودت حتی یه لحظه بهم فکر نمیکردی! چرا جواهرات رو با خودت بردی که دوباره نوید بیاد سراغت؟! تو هیچی از گذشته یادت نیست، اونا میتونن جای جواهرات رو خیلی راحت پیدا کنن!
-(به زور خودمو کشیدم عقب ) آقای دادگر من نمیدونم شما کی هستی یا به چه قصدی اومدی سراغ من اما اینو بدون ، نمیتونی منو سر کار بذاری! خودم به اندازه کافی کابوس شبانه دارم! نمیدونم چرا امشبو میخواین بهم زهر کنین! کیوان نگفته بود دوستش دیوونه ام هست (فشار دستشو محکمتر کرد )
ماهان-سایه! خواهش میکنم به یاد بیار!
-ولم کنین ، میخوام برم!
ماهان-واقعا راستین کوچولو رو یادت نیست؟! اون لحظه های مشترک رو یادت نمیاد؟! سایه؟! جواهرات رو کجا قایم کردی؟! من همه جای خونه رو گشتم اما نتونستم پیداشون کنم
-(جواهرات؟! ) شما چی دارین میگین؟! همچین حرف میزنین که انگار من دزدم!!! ( تا آهنگ قطع شد ازش جدا شدمو رفتم پیش مامان )
*****************
-واااااااااای مردم از بس گفتم خوش آمدین، جبران کنیم، دستتون درد نکنه، خیلی زحمت کشیدین
مامان-با اون سرو وضع نخوابیا!!! تازه ملحفه تختتو عوض کردم، اول دوش بعدا خواب! هوی آقا کیان شما هم بو گند میدی ، معلو
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان , دنیای رمان - رمان راه حل(ادامه بازگشت) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 139- رمان در پی تنهایی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/29 تاریخ
کد :56789

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا