تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فریاد دلم (فصل اول)


فهیمه با توام کر که نیستی شکر خدا !! ...
وایستادم تا طاهره بهم برسه از بس شله این دختر همیشه این راه رو که میریم و میایم جروبحث میکنیم !...
اخه مگه دو ماراتن شرکت میکنی تو که همیشه انقدر تند راه میری ! بی ذوق اینهمه مغازه های شیک خوب دو دقیقه وایسا یه چشم بندازیم نمیمیری که !
وایستادم و بهش یه چشم غره رفتم که سریع دستشو گذاشت رو قلبشو گفت :وای ترسیدم ! این چشم و ابرو ها رو برا اونایی بیا که نمیشناسنت نه من که روزی صد بار بدتر از اینو دیدم !.. راست میگفت بنده خدا از بس این مدلی نگاهش میکردم کم کم چشمام داشت مثل وزغ میزد بیرون !
با دست بهش اشاره کردم که یعنی چشم هرچی تو بگی بریم ببینی .. بیچاره نیشش رفت سمت بنا گوشش !
فهیمه اون مانتو مشکیه رو دیدی سمت راست... میگم مدلش شیکه ها میخوای برای خاله از رو این مدل بزن ... اروم سرمو اوردم بالا که یعنی نه خوشم نمیاد
درد ! تو که انقدر بد سلیقه ای چجوری میخوای شوهر انتخاب کنی ! من برم تو یه دید بزنم بیام بداخلاق
شوهر !! اونم من ..با این وضعیت مزخرفم ..رفتم تو فکر ...همیشه همینطور بود اسم ازدواج و شوهر و اینا رو که میشنیدم انگار تازه یاد بدبختیام میوفتادم .. دلم گرفت از اینکه منم نمیتونم مثل طاهره انقدر با بلبل زبونی خودمو تو دل اینو اون جا کنم یا حتی از طبیعی ترین حق خودم که ازدواجه محروم بشم
همیشه فکر میکنم که واقعا سهم من این بوده از زندگی ! یه سکوت دردناک ؟
هیچوقتم براش جوابی پیدا نکردم
دستی محکم خورد به شونم برگشتم و طاهره و دیدم که با خنده میگفت بریم باز رفتی تو رویای شیرین امیر حسین ما که !
با دست براش اومدم که ببند دهنتو !
بعدم دستشو کشیدم و رفتیم سمت ایستگاه اتوبوس
اون وقت روز که همه بچه مدرسه ایها تعطیل میشدن و میریختن تو اتوبوس شانس اوردیم دو نفری یه گوشه گیر اوردیم و چسبیدیم بهش که خدایی نکرده یکی نیاد جامون تنگ بشه!! بعد از چند تا ایستگاه بلاخره رسیدیمو پیاده شدیم چادرمو صاف کردم و کیفمو رو شونم تنظیم کردم طاهره هم مانتوش رو مرتب کرد و راه افتادیم ....
از ایستگاه تا سر کوچه راهی نبود ... خدا رو شکر انگار طاهره خسته شده بود و دیگه حرفی نمیزد ...دستمو زدم بهش و سرمو تکون دادم
هیچی بابا خسته شدم انقدر خورد تو ذوقم ادم باید تو همه چیز شانس داشته باشه حتی تو کار پیدا کردن ..والا !
راست میگفت ما کلا شانس نداشتیم منم که از طاهره بدتر ...
خوب دیگه فهیمه جون رسیدیم برم ببینم مامانم چی درست کرده خدا کنه دوست داشته باشم وگرنه ناهارم خونه شما افتادم..که البته میدونی که این از شانس خوب تو میتونه باشه !.. سرمو تکون دادم که یعنی بله میدونم ...طاهره: بهت اس میدم فهیم جونم بابای...

دست دادیمو اون رفت تو منم رفتم در خونه رو باز کردمو رفتم بالا ..توی راه پله جلوی خونه اعظم خانوم اندازه یه عروسی کفش بود ! بازم این بنده خداها مهمون شهرستانی دارن ..خدا به داد برسه ..رفتم بالا و در و باز کردم و رفتم تو ..بوی خوب ماکارانی میومد ..اخ جون خدا کنه طاهره نیاد خودم خیلی گشنمه ..رفتم تو اشپزخونه به مامان سلام کردم ..طبق معمول مامان با دیدن ریخت داغونم فهمید امروزم به نتیجه ای نرسیدم و سری تکون داد..برو دختر لباساتو عوض کن و بیا که میزو بچینم داری هلاک میشی انگار !..راست میگفت رفتم لباسامو عوض کردم و دست و صورتمو شستم و رفتم با مامان دو تایی ناهار خوریدم ..طاهره هم اس زده بود که (بدبخت نترس یواش بخور من ناهار قرمه سبزی خوردم تا چشمت دراد )



بعد از ناهار رفتم توی اتاقم تا یکم استراحت کنم اخه از ساعت 8 صبح با طاهره کلی جاها رفتیم تا بلکه بتونیم یه کار درست و حسابی گیر بیاریم و از این رکود در بیاییم.. خوبیش این بود که هر دومون روانشناسی خونده بودیم و همرشته بودیم ...برای طاهره کار کم نبود یعنی بلاخره پیدا میشد اما برای من نه !و مشکل این بود که طاهره راضی نبود از من به خاطر وضعیتم جدا بشه و تنهام بذاره بنابر این شرط کردیم که با هم کار کنیم و لا غیر!
خانواده من با کار کردنم موافق نبودن مخالفم نبودن اما زیادم دوست نداشتن چون میدونستن روحیه حساسی دارم و زودرنجم و خوب مشخصه حوصله اخم و تخم بعدش نداشتن اما بلاخره من و طاهره راضیشون کرده بودیم ..حالا که فکر میکنم اگر تو این 10 سال طاهره نبود واقعا من شاید نمیتونستم الان درسمم تموم کنم!ما مثل دوتا خواهر واقعی بودیم که از جون و دل همو دوست داشتیم همیشه...
صدای ویبره گوشیم بلند شد طاهره بود دکمه سبز و زدم:الو فهیم سلام ناهارتو کوفت کردی عزیزم..گوش میدی ! (یکی با انگشت زدم رو گوشیم ) اهان قربون صدات ببین یه خبر خوب دارم برات شاید باورت نشه بداخلاق خانوم اما برات کار گیر اوردم هوراااااااااااااااا.... الان سر ظهره مرضی جون (مامانش)گفته نباید خروس بی محل باشم نمیذاره بیام قطع میکنم زود اس بده بابایییییی .... قطع کرد سریع براش نوشتم :اولا یعنی چی برات ! کار پیدا کردم پس خودت چی ! دوما اگه بی محل نبودی که میفهمیدی خوابم مزاحم نمیشدی خروس خانوم !) سند و زدم و منتظر جوابش شدم به دو دقیقه نکشیده برام پیام اومد :اولا کمتر قدقد کن مرغی خانوم ...دوما این کاره به درد من نمیخور خوراکه خودته عصری میام توضیح میدم برو لالا بووووووووووووس )
ای بابا این دختره عادتش بود منو دق بده تا بهم خبر خوب بده اما همیشه خبرای بد و یهویی میگفت و منطقش این بود که ادم باید یه دفعه بشنوه و سکته بزنه نمیشه که هی نصفه نیمه ناقص بشی !!!! ..خلاصه به خیال اینکه بازم توهم زده یا سرکارم گذاشته گوشیمو طبق عادت گذاشتم زیر بالشمو با هزار فکر و خیال خوابم برد!

***
با مامان داشتیم چای میخوردیم که زنگ در رو زدن .میدونستم طاهرست خودمم مشتاق اومدنش بودم تا زودتر بشنوم حرفاشو .در رو زدم و وایسادم تا بیاد بالا . با سرعت باد خودشو رسوندو تو یک صدم ثانیه پرت شد تو بغل من مثل هندوانه ! بعدشم دستامو گرفت و تند تند بالا پایین میپرید من بدبختم مثل فنر به زمین نرسیده هوا بودم! خدایا همه مادر را رو حفظ کن که نجات دهنده هستن واقعا ! سلام طاهره جان چی شده دخترم انقدر خوشحالی خیر باشه مادر ....
طاهره :وای خاله سلام ببخشید یادم رفت سلام کنم
دستمامو از دستش به زور جدا کردم و سرمو تکون دادم که یعنی چی شده !
4طاهره:اول شیرینی بده تا بگم فهیمه خانوم ! ... شونه هامو به نشون بی اهمیت بودن انداختم بالا ! حالا خودم میدونستم از فضولی الان خفه میشما
طاهره:بترکی که انقدر ماستی دختر! خاله امروز نرگس زنگ زده بود خونمون میشناسینش که دختر عمو رضا
مامان سرشو تکون داد ...
طاهره:اره زنگ زده بود میگفت یه همسایه اومده کنار خونشون جدیدا که یه بچه ناشنوا دارن البته حرفم نمیتونه بزنه ..گویا سال بعد باید بره دبستان اما مادرش میخواد از الان یه چیزای ضروری رو یکی بهش اموزش بده که هم بچهه راحتتر باشه هم مامانش که خودش کارمنده و نمیتونه وقت زیادی صرفش بکنه .. مثلا یکی که حرف زدن با دستو بهش یاد بده کامل چون بچش یه جورایی بد قلقه و نذاشته تا حالا ببرنش تو این موسسه ها تا تمرین بکنن باهاش
طاهره برگشت سمت منو گفت چی میگی فهیمه! یه کار پر ارامش همونه که میخوای تازه تو روان شناسی هم خوندی میتونی راحتتر باهاش کنار بیای
..قبل از من مامانم جواب داد:طاهره جان تو که میدونی بابای فهیمه اجازه نمیده بره توی خونه کسی برای کار!
طاهره :وا خاله مگه میخواد بره اونجا کلفتی؟البته بهش میادا اما خوب از شانس این مدرس میخوان
بازم بهش چشم غره وزغی رفتم که نیششو ببنده !
خاله از این بابتا خیالتون راحت خودم بلدم چجوری مخ حاجی رو بزنم .شما خودت نظرت چیه؟
مامان:والا چی بگم مادر این فهیمست که باید نظرشو بده اما اگر خانواده عموت از همه نظر تاییدشون میکنن من حرفی ندارم..
طاهره ایولی گفت و به من نگاه کرد :خوب سرکار والا منتظر جوابیم
موهامو زدم پشت گوشم صاف نشستم و انگشت دستمو زدم به سرم !
طاهره:اخه این فکر کردن داره فهیمه ؟زنگ بزنم به نرگس بگم قرار بذاره باهاشون ؟اصلا بریم بچه رو ببین شاید به دلت نشست و موندنی شدی هان؟
به مامانم نگاه کردم که با ارامش بهم لبخند زد ..یه نفس عمیق کشیدم و سرمو به نشونه مثبت بودن بالا و پایین کردم .. طاهره هم که بی فرهنگ !یه سیب بزرگ پرت کرد طرفمو گفت :ارامشت تو حلقم
بعدم سه نفری زدیم زیر خنده



از مامان خواستم شب که بابا از سر کار اومد باهاش حرف بزنه چون میدونستم اینجوری اثرش بهتره ! بابای من که همه بهش حاجی میگفتن یه کارگاه نجاری داشت یعنی هم وسایل چوبی مثل کمد و اینا تولید میکرد و هم فروش داشت توی مغازش .. وضع مالیمون بد نبود یعنی در حد خودمون خوب بود ..یه خواهر بزرگتر از خودم داشتم به اسم فرشته که 6 سال اختلاف سنی داشتیم..فرشته 4 سال پیش ازدواج کرده بود و الان یه دختر 2 ساله به اسم عسل داشت که من عاشقش بودم ..محمد شوهرشم از فامیلای دورمون بود و خیلی اقا بود ..البته من یه برادر بزگتر از خودمم داشتم به اسم رضا که 2 سال فاصله سنی داشتیم
من و رضا همیشه با هم شیطنت میکردیم با هم بازی میکردیم حتی با هم مشق مینوشتیم البته اون موقعی که همه چیز خوب بود و ما خوشبخت بودیم ... همون وقتا که من هنوز میتونستم حرف بزنم و خودمو برای مامان و بابام با شیرین زبونی لوس کنم !
خوب یادمه که رضا همیشه از مدرسه که تعطیل میشد میومد دنبال من دم در مدرسه تا دوتایی بریم خونه تو راه هم کلی برام معما یا جوک میگفت و تو عالم بچگی از خنده ریسه میرفتیم وسط خیابون ... همیشه هم دست پر میومد دنبالم تا بهش نق نزنم ..من عاشق این بودم که ببینم امروز چی برام خریده ؟بستنی ؟الاسکا؟لواشک؟یا منچ و شانسی؟
خلاصه خوب یادمه من امتحانای کلاس پنجم که نهایی بود رو میدادم و رضا دوم راهنمایی بود .. اون روز پنجشنبه بود. من قرار بود اخرین امتحانمو بدم .خرداد بود و هوا حسابی گرم شده بود .رضا هم 2 روز بعد امتحان زبان داشت .صبح که رسوندم مدرسه گفت میاد دنبالم باهم میریم از دوستش سوالات امتحانی که معلم داده بوده رو بگیره بعدم میریم خونه بعدشم بوسم کرد و رفت ..بعد از امتحان اومدم تو خیابون دیدم کنار دیوار وایساده برام بستنی خریده بود اونم قیفی ! دست همو گرفتیمو راه افتادیم داشتیم از خیابون رد میشدیم که من پام خورد به اسفالت نصفه و نیمه خیابون و بستنیم از دستم افتاد خودمم خوردم زمین .رضا بلندم کرد مانتومو که خاکی بود تکون داد و گفت :اخی فهیمه جون حواست کجاست ابجی خانوم حالا بیا بریم از وسط خیابون اونرو
اون خیابون اون موقه ها خلوت بود تک و توک ماشین رد میشد . دستمو کشیدم و با لج پامو کوبیدم زمین .رضا من بستنی میخوام تو مال خودتو خوردی اما من ندارم
رضا : ا ! من که خریدم برات تو خودت دست و پا چلفتی بازی دراوردی انداختیش به من چه ؟ بدو بریم دیرم شده ها
من:نخیر تقصیر تو بود من بستنی میخوام برو برام بخر تو رو خدا
رضا دستمو گرفت و گفت بخرم حله دیگه ؟چشم بیا بریم تو اون کنار وایسا تا من بیام
منو برد زیر یه درخت وایسوند و گفت:مواظب باشیا الان میام ابجی خوشگله
بعدشم موهامو که از زیر مقنعه سفیدم زده بود بیرون رو کشید رفت
که کاش هیچوقت نمیرفت! تقصیر من بود ..اگر لج نمیکردم ..اگه نیومده بود دنبالم شاید الان اونم مثل هم سن و سالاش داشت زندگیشو میکرد
اما گذاشتم بره !وسط خیابون برگشت طرفمو برام دست تکون داد منم خندیدمو باهاش بای بای کردم که یدفعه یه ماشین پیکان با سرعت از سر خیابون پیچید تو و محکم زد به رضا !
هم من هم رضا دیدیم ماشینو اما انگار مغزمون هنگ کرده بود ..به همین راحتی ! رضا هیچ کاری نتونست بکنه فقط جلوی چشمای من از زمین کنده شد و محکم خورد به جدول کنار خیابون .. وقتی به خودم اومدم با اخرین سرعت دویدم سمتش و سرشو دیدم که پر از خون شده بود ..و لبخندی که بهم میگفت شاید اگر ابجیه خوبی بودی این اخرین بار نبود!!
***

از همون روز بود که من دیگه لال شدم ! یعنی بغضم تو گلوم موند و صدام تو ذهنم
دیگه هرگز نتونستم حرف بزنم مامان و بابام هرگز نفهمیدن چرا رضا تنها از خیابون رد میشد و من کنار خیابون بودم..هیچوقت کسی ازم نخواست تا همه ماجرا رو با همه اونچه دیده بودم تعریف کنم
وقتی رضا مرده بود دیگه این چیزا مهم نبود! خلاصه من توی سن 11 سالگی از زندگی و زبون افتادم... دکترای زیادی بردنم که اکثرشون میگفتن چون بهم شوک وارد شده تکلممو مقطعی از دست دادم و خوب میشم.. کار مامانم شده بود بردن پیش مشاور و روانکاو و گفتار درمانی !بنده خدا تو اون وضعیت خراب روحی غصه منم میخورد
سه ماه بعد از مرگ رضا خبردار شدیم که خونه اقا مرتضی همسایه دیوار به دیوارمونو یکی خریده و داره اثاث کشی میکنه .نمیدونم مامان چرا یه روز که رفته بود بهشون خوش امد بگه وقتی برگشت انقدر خوشحال بود !واقعا برام سوال بود.و جواب این سوالو وقتی گرفتم که عصر همون روز مامانم در حالی که دست یه دختر هم سن و سال خودمو گرفته بود اومد تو اتاقمو گفت:فهیمه مامان جون این دوست جدیدته اسمشم طاهرست .. دختر همسایه بغلی
.با بی تفاوتی به طاهره نگاه کردم قیافه با مزه ای داشت. دست مامانو ول کرد اومد رو به روی من نشست بهم خندید و گفت :سلام خوبی؟ من اسمم طاهره است..راستش مامانم به زور فرستادم اینجا چون دوست نداره تو خونه شلوغ کنم و بازی کنم تو میذاری من بیام پیشت باهم بازی کنیم؟
بعدم دستشو اورد طرفمو گفت :دوستم میشی؟
نمیدونم انگار از همون موقع با همه بچگیم فهمیدم طاهره تنها کسیه که میتونه دوست واقعیم باشه !شاید چون مثل این خنگا اومد و گفت مامانش به زور فرستادش!!
لبخند زدمو دستمو بردم جلو و با هم دست دادیم ..و اینجوری شدیم دوست هم
هنوزم که هنوزه وقتی میاد اینجا میگه:مامانم به زور فرستادم اینجاها!
بعد از اون من و طاهره شدیم ادم و سایش همه جا دنبال هم بودیم..تو مدرسه دانشگاه کلاس خیاطی و خلاصه همه جا و همیشه اون بود که هوای منو داشت
و من همیشه از مرضی جون مامانش ممنونم که طاهره رو به زور فرستاد اینجا!



با صدای مامان به خودم اومدم.داشت صدام میکرد حتما بابا کارم داره
رفتم تو سالن روی مبل کنار مامان نشستم
بابا:فهیمه جان دخترم از من ناراحت نشو اما نمیتونم اجازه بدم بری خونه مردم تا کار کنی (یاد حرف طاهره در مورد کلفتی افتادم !) ببین بابا به چند تا از دوستام سپردم که برات دنبال کار باشن امروز نشد فردا پیدا میشه کار مناسب .اما این کار نه
بعد از حرفش به من نگاه میکرد انگار فقط منتظر تایید حرفاش بود ! درسته که منطقی بود حرفش اما منم باید نظرمو میدادم و سعیمو میکردم
با دستام گفتم: اون یه بچه کوچیکه بابا که نمیتونه حرف بزنه .. یکی مثل گذشته من با این تفاوت که اون حتی نمیشنوه !!!
یادتونه من چه سختی هایی کشیدم با وجود اینکه گوشام میشنید اما بازم گنگ بودم بابا اگر جای بابای اون بچه هم بودی به همین راحتی مخالفت میکردی؟
من روی حرفتون حرفی نمیزنم اما اینو بدونین که من برای پولش نمیرم من برای شاد کردن دل یه بچه حاضر بودم برم و هرچیزی رو که خودم با سختی یاد گرفتم به راحتی بهش یاد بدم البته امیدوار بودم!!
(واقعا امیدوار بودم!اما از این نظر که بابا از توی این همه چرت و پرتی که گفتم دو کلوم فهمیده باشه و ابروم حفظ بشه با مدرک روان شناسی..خدایا منو ببخش تو که میدونی پولشم مهمه اما حالا بابا که لازم نیست بدونه ! !)
بعد از چند دقیقه بابا اول به مامان بعدشم به من نگاه کرد و گفت:دخترم من همیشه به تو اعتماد دارم چون گاهی حتی عقلت از من که پدرتم بیشتر کار میکنه (واقعا ؟) امیدوارم پشیمون نشی و از پسش بر بیای .باید با پدرش صحبت کنم اگر خیالم راحت شد و قانع شدم باشه برو و نذار یه خانواده تو وضعیت 10 سال پیش ما گیر کنن بابا
وااااای چه استعدادی دارما ! اینهمه مامان وقت گذاشت نشد که نشد اونوقت با دری وری های من تحول صورت گرفت! خاک بر سرت طاهره که منو با این استعداد داری کجا میذاری سر کار واقعا!
از بابا تشکر کردم و بهش گفتم منتظر خبرش میمونم بعدم شب بخیر گفتمو رفتم تو اتاق . سریع به طاهره پیام دادم که حله بابا قبول کرد
اونم جواب داد :بابا حاجیت کی روشن فکر شده منو خبر نکردن؟ عجیبا قریبا!
من:طاهره جان مرسی که انقدر خوشحال شدی شماره طرفو بفرست صبح بدم به بابا . میخواد بهشون زنگ بزنه
طاهره:شماره کدوم طرف؟! همین طرف یا اون طرف؟
من:تو رو خدا طاهره از اب نمک بیا بیرون شوره نزنی یه وقت؟! لووووس
طاهره:غصه نخور شامپو ضد شوره دارم ...
خلاصه بعد از کلی پیامکای بی مزه طاهره خداحافظی کردیم و من با کلی فکر یا شایدم نگرانی از قبول کرن یه مسئولیت جدید خوابم برد
***
طرفای ظهر بود که تلفن زنگ زد میدونستم که بابا هستش زود گوشی رو برداشتم
بابا:الو فهیمه سلام بابا
یکی از دکمه ها رو فشار دادم
بابا:من با اقای تهرانی صحبت کردم به نظر ادم خوبی بود گویا هم خودش هم خانومش کارمندن و میخوان تو روزی 2 یا 3 ساعت بری خونشون و به بچشون که فکر کنم اسمش متینه درس بدی .میخوان فقط بهش الفبا رو یاد بدی با مدل حرف زدن با دستو
بچشونم با هر کسی راه نمیاد ..بنابراین باید این فسقلیه تاییدت کنه بابا من برای ساعت 4 باهاشون قرار گذاشتم . البته گفتم با طاهره میری . خوبه؟
هر وقت میخواستم پشت گوشی جواب مثبت بدم که یعنی بله 2 بار یه دکمه رو میزدم و اگر جوابم نه بود یه دکمه رو خیلی فشار میدادم که یعنی نهههههههههه!!
دو بار زدم دکمه رو .
بابا:خوب پس با طاهره برو.ادرس خونشون رو هم که طاهره بلده چون همسایه عموشه . حواستو جمع کن و مراقب باش دخترم به مامانتم سلام برسون خدانگهدار
تلفن رو قطع کردم .دستام یخ کرده بود .. یعنی از پسش برمیام؟شاید این دختره مثل طاهره مغز فندقی باشه و نفهمه مدل حرف زدن منو اونوقت چی؟
اخه من مثل بقیه حرف نمیزدم منظورم همون اشارست!من هر کلمه ای رو خودم یاد گرفته بودم .اونجوری که دوست داشتمو راحت بود.بخاطر همینم فقط خانواده من و طاهره بودن که میفهمیدن من چی میگم و از نظر همشونم خیلی راحت و خوب منظورمو میرسوندم
که ناگفته نماند خیلی وقتا هم همه از نوع حرکاتم از خنده ریسه میرفتن
مثلا وقتی میخواستم در مورد شوهر اعظم خانوم همسایه طبقه پایین حرف بزنم چون چاق بود و شکمش 5 دقیقه از خودش جلوتر بود همیشه مدل یه شکم گنده با دستم میومدم که مامان همش میگفت استغفراله! اما طاهره و مرضی جون از خنده میترکیدن
یا مثلا هر وقت میخواستم در مورد همین مرضی جون مامان طاهره حرف بزنم دستمو با ناز میکوبیدم به صورتم و همه میفهمیدن این یعنی چی ! چون این عادت مامان طاهره بود فقط..اما بعدشم طاهره محکم میکوبید پس سرم و میگفت :درد ! نگفتم در مورد مامان من میمون نشو
بعدشم دوتایی میخندیدیم
حالا فکر کن برم این چیزا رو به بچه مردمم یاد بدم !چه غلطی کردم قبول کردما!خدا به خیر بگذرونه



دوست داشتم حالا که دارم میرم پیش یه بچه 6 ساله که ممکن بود معلمش باشم کاری کنم که از من ذهنیت خوبی داشته باشه..بخاطر همین با طاهره رفتیم بیرون و با کلی وسواس براش یه عروسک خیلی خوشگل و چندتا گیره سر قشنگ خریدم...حالا بماند که طاهره چقدر بهم تیکه مینداخت ! میگفت نمیدونم چرا امروز میبینمت یاد اون بازیگره بود که برای رئیسشون خود شیرینی میکرد میوفتم ! حالا اون که خوب بود وضعیتش ! تو رو بگو که باید از فردا برای یه فسقلی احترام بذاری . البته اگر زبونم لال امروز مورد پسند ایشون واقع بشین!!
بعدشم خودش خوشحال از اینهمه بامزه بودنش میزد زیر خنده !
تو دلم گفتم خدایا بیا و ابروی نداشته منو حداقل جلوی این نمکدون نریز ..بذار اینا منو قبول کنن تا بفهمه فهیمه کیه! اگر همه چیز امروز خوب باشه ها قول میدم 3 روز روزه بگیرم ..نه نه سخته قول میدم امشب دو رکعت نماز شکرانه بخونم ..مرسی خدا جونم
قرار بود ساعت 3 طاهره بیاد دنبالم تا بریم خونه اقای تهرانی... از استرس دلپیچه گرفته بودم بنابراین اصرار های مامان برای اینکه ناهار بخورم بی نتیجه موند .. همیشه همین بود تو مواقع حساس که من استرس داشتم با مامان در حال جر و بحث بودیم که چرا غذام رو نمیخورم ! اصلا مامان توجه نمیکرد که الان وقت دلگرمی دادنه نه گرم کردن غذا و دعوای با من !!!!
خلاصه نمازمو خوندم.. عروسک رو هم کادو کردم و توی نایلون گذاشتم و رفتم اماده بشم که طاهره غر نزنه که تو همیشه دیر اماده میشی
مانتوی کوتاه مشکیم که خیلی دوستش داشتم رو با شلوار جین سورمه ایم با یه شال ابی نفتی که میدونستم بهم میاد پوشیدم .. شالمم مدلی که تازه یاد گرفته بودم بستم و با رضایت توی ایینه به خودم نگاه کردم
حیف شدا منم کم خوشگل نیستم!البته کمم زشت نیستم.. خیلی بده که هیچوقت نتونستم بفهمم بیشتر خوشگلم یا زشت؟ شاید به خاط این بود که هرگز اعتماد به نفس بالایی نداشتم اما همیشه طاهره و فرشته بهم میگفتن تو بیشتر بانمکی
چشمام حالت کشیده داشت و رنگش به عسلی میزد یکم و من تو صورتم عاشق چشمام بودم.. اتفاقا از عشق زیاد چندتا عکسم تو حالتهای مختلف ازشون گرفته بودم با گوشیم و بک گراند لپ تاپم کرده بودم...ابروهام پر و دست نخورده بود البته اصلا تو ذوق نمیزد چون خوشبختانه مرتب بود و منم اصلا غصه نمیخوردم که ابروم پاچه بزیه !
اما دماغم که به عمه هام رفته بود یکم مدلش دراز بود ولی تو صورت من که کشیده بود اصلا تو ذوق نمیزد که هیچ خیلیم مناسب بود .. باور کنید!!! ..و لبمم که دیگه بیست بود ! حالا که بیشتر دقت میکنم به نظر طاهره و فرشته میرسم ..بیشتر بانمکم !
گوشیم زنگ خورد طاهره بود ..
طاهره :الو فهیم؟ ساعتو دیدی؟ چیکار میکنی دو ساعت منو کاشتی اینجا حتما باید با سنگ بکوبم به پنجره درب داغون اتاقت تا بفهمی یه خانوم محترم و نگه داشتی دم در؟ ببینم نکنه عروسکه چشمتو گرفته بود داری باهاش بازی میکنی کلک؟
دستمو محکم روی دکمه فشار دادم
طاهره :باشه دیوونه کر شدم ! انگار خیلی علاقه داری منم ببری پیش متین بهم اموزش بدیا ! دو دقیقه دیگه پایین باش باااااااااای
این دختره دیوونست ! بیچاره باباش ماهی چقدر باید قبض موبایلشو پرداخت کنه اخه؟از بس که مثل وروره جادو حرف میزنه پشت خط!
چادرمو سرم کردم نایلون رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون..داشتم کفش میپوشیدم که مامان صدام کرد:فهیمه جان مواظب خودت باش از منم دلخور نباش مامان .. اگر بعضی وقتا به قول طاهره بهت
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دنیای رمان - رمان تمنای دل , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان آتش دل - رمانکده گلها 27 , رمان ایرانی و عاشقانه فریاد دلم | patrishiya کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان زخم دل (قسمت بیستم و هفتم) - سرای رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/28 تاریخ
کد :56379

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا