تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فریاد دلم (فصل دوم)



خدایا من ارزو دارم این اعصاب نداره نزنه بکشمون صدا هم که نداریم کسی رو صدا کنیم اخه
دقیقا رو به روی من وایستاد .. از نفس کشیدنش میشد فهمید که چقدر عصبی شده
دستشو دراز کرد به سمت در اتاق و صداهای نامفهومی از خودش دراورد
فهمیدم داره بیرونم میکنه
بازم دستش درد نکنه که انقدر مودبه!
دست به سینه نشستم و ابروهام رو انداختم بالا که یعنی نه
پاشو محکم کوبید به زمین و همون حرکت قبلی رو تکرار کرد
ماشین کنترلی که کنار پاش رو زمین افتاده بود رو برداشتم با اشاره ازش پرسیدم کنترلش کجاست؟با تعجب نگاهم میکرد... حتما فکر میکرد چه معلم ندید بدیدی! از وقتی اومده چشمش دنبال اسباب بازیهای منه!
دوباره دستمو تکون دادم ... با تردید به میز اشاره کرد
رفتم کنترلش رو اوردم چند دقیقه ای باهاش سر و کله زدم و در نهایت وانمود کردم بلد نیستم روشنش کنم... بعد با درموندگی ازش کمک خواستم
یادمه استاد روانشناسی تربیتی همیشه میگفت برای اینکه اعتماد پسر بچه ها رو جلب کنید کافیه بهشون میدون بدید تا قدرت و تواناییشون رو به رختون بکشن
منم اون لحظه همین کار فقط به ذهنم رسید
که اتفاقا جواب داد... بلاخره متین پوزخندی زد و کنترل رو از دستم کشید بعدم دکمه پشتش رو زد و روشنش کرد ... با خوشحالی دستامو کوبیدم بهم و به افتخارش دست زدم
متین که ذهن کوچیکش نمیدونست دارم براش فیلم بازی میکنم با غرور سرشو به طرف ماشینش تکون داد که نگاه کنم بهش
بعد شروع کرد با مدلهای مختلف ماشین رو حرکت دادن.... میخواست مهارتش رو به رخم بکشه
بعد از اینکه خسته شد کنترل رو داد به من و اجازه داد تا منم باهاش بازی کنم!
نشونه خوبی بود! این یعنی موفقیت ... وقتی بهم اعتماد کرد تا همبازیش بشم حتما باهام کنار میاد
متین بازی منو مسخره میکرد گاهی تشویق میکرد .... حتی یه بار اومد کنارم دست کوچولوش رو روی دستم گذاشت و یادم داد باید چطوری بازی کنم
نمیدونم چقدر گذشته بود که با متین سرگرم بودیم که در اتاق باز شد
و طاهره مثل اردک فضولا سرشو از لای در اورد تو
متین که نمیدونست طاهره کیه و یهو چطوری اینجا پیداش شده سریع خودش رو انداخت تو بغل من و در واقع اینجوری خودش رو قایم کرد!!!!
منو طاهره با تعجب بهم نگاه کردیم...اصلا توقع نداشتم بچه بدقلقی که در مورد لجبازی و گوشه گیریش همه حرف میزدند اینقدر سریع بهم اعتماد کنه!
هنوز تو بهت بودم و متین توی بغلم بود که طاهره گفت: بابا ایول فهیم ! تو میتونیا!
اصلا ازت توقع نداشتم بتونی طفل معصوم رو اینجوری از راه به در کنی که شیرجه بره تو بغلت ... افرین ... احسنت
خیالم راحت بود متین مزخرفاتش رو نمیشنوه
طاهره اومد کنارم نشست و موهای متین رو ناز کرد
طاهره:وای فهیمه چقدر ناز و خوردنیه ... الهی ...کاش تو کر میشدی عوضش این بچه سالم میموند
تا خواستم چشمامو درشت کنم طاهره گفت:نه نه جون فهیمه وزغ نشو غلط کردم ... ولی خودمونیما فهیم شانس اوردی! خیلی خانواده با کلاسی هستن ..چه اتاق مجهزی هم داره بچشون!فقط من و تو بودیم که حیف شدیم...والا!
اهان راستی ما قرار نیست تا صبح اینجا باشیم ها! ساعتو دیدی؟ دو ساعته اومدی تو اتاق نمیگی ما داریم چیکار میکنیم؟ الانم بلند شو با عشق جدیدت بای بای کن که کلی دیرمون شده..
بلند شد و رفت سمت در.. رفت بیرون اما قبل از اینکه در اتاق رو ببنده دوباره سرشو اورد تو و با صدای ارومی گفت:داری میای بیرون ریختتم درست کن .. قشنگ معلومه بهش خرسواری دادی تا قبولت کنه بابای عزیزم
خدا رو شکر رفت بلاخره!
اروم زدم پشت متین ..اما عکس العملی نشون نداد...یکم جابه جا کردمش که سرش افتاد روی شونم دوباره... فهمیدم خوابش برده
خوب حق داره اینهمه خسته شده .. طاهره هم که هرچی حرف زد نشنیده بخاطر همین در ارامش خوابیده
با اینکه سنگین بود اما مجبور شدم با بدبختی بغلش کنم و ببرشم رو تختش
خیلی ناز خوابیده بود ... لپش رو بوس کردم پتوش رو انداختم روش
رفتم جلوی در شیشه ای ویترینش تا چادرمو سر کنم که از قیافم خندم گرفت! مدل قشنگی که برای شالم بسته بودم داغون شده بود ! موهامم ریخته بود تو صورتم
سریع شالمو باز کردم موهامو با کشم محکم بستم و دوباره شال و چادرم رو پوشیدم
یک بار دیگه به متین نگاه کردم...راحت و اروم خوابیده بود ... برق اتاق رو خاموش کردم و رفتم بیرون
***


مریم خانوم کلی ابراز شادمانی کرد از اینکه بلاخره متین با من کنار اومده و قرار گذاشتیم از فردا صبح برم خونشون برای شروع کارم
وقتی رسیدم خونه مامانم مجبورم کرد توضیح کامل بدم براش که چه اتفاقی افتاد
بعد از دو ساعت بلاخره مامان راضی شد ولم کنه! نمازم رو با دو رکعت نمازی که نذر کرده بودم خوندم شامم رو نصفه و نیمه خوردم و سریع خوابیدم
***
امروز دقیقا یک ماه هستش که دارم میام خونه اقای تهرانی و به متین درس میدم
الان دیگه میتونم بگم باهام به خوبی رابطه برقرار میکنه و من رو دوست خودش میدونه...
دو سه روز اول بخاطر اینکه فکر نکنه قراره فقط مربیش باشم بیشتر وقتم رو باهاش بازی میکردم یا نقاشی باهم میکشیدیم
همین کارم باعث شد ذهنیت بهتری نسبت بهم داشته باشه
اما بعد از اون اروم اروم مدل حرف زدم و الفبا رو باهاش کار کردم و فهمیدم که بچه باهوشیه!
یه جورایی بهم وابسته شدیم
اگر نیم ساعت تاخیر داشته باشم کلی بهم غر میزنه و لجبازی میکنه
من خودمم وقتی پنجشنبه ها ازش خداحافظی میکنم هنوز به خونه نرسیده دلم براش تنگ میشه
توی این مدت طاهره همچنان دنبال کار میگشت اما اونی رو که دوست داشت پیدا نمیکرد
فکر کردم منم به مریم بگم بد نیست شاید اون بتونه براش کاری کنه !
اره امروز اگر وقت کنم حتما بهش میگم
یه بار از نرگس شنیدم که میگفت پدر شوهر مریم کارخونه داره و مهرداد بابای متین هم پیش پدر خودش مشغول به کاره
اما مریم خودش پزشک متخصص زنان بود... هر روز صبح راس ساعت 9 متین رو به من تحویل میداد بعد میرفت مطبش
برای ناهار میومد خونه و بعد از ناهار میرفت بیمارستان
منم تا ساعت 12 یا 12.30 اونجا میموندم و با متین بودم
گویا منزل مادر مریم توی همین مجتمع بود و متین وقتایی که پدر و مادرش نبودن اونجا پیش مامان بزرگش میرفته
***
با مامان خداحفظی کردم و راه افتادم ...نزدیکای 8 بود
نصف راه رو با اتوبوس رفتم و چون دیرم میشد مجبور شدم باقی مسیر رو تاکسی سوار بشم
خدا به خیر کنه نیم ساعت دیر رسیدم
تا جلوی ورودی مجتمع دویدم
نفس نفس میزدم
با اسانسور رفتم بالا ...یکم ایستادم تا حالم سر جاش بیاد بعد چادر و مقنعه ام رو مرتب کردم و زنگ در رو زدم
توقع داشتم مریم سریع در رو باز کنه و حتی کلی بابت تاخیرم سرزنشم بکنه
اما بر خلاف تصورم کسی در رو باز نمیکرد! تقریبا ده دقیقه منتظر شدم اما فایده نداشت ... نکنه متین چیزیش شده؟
دلم شور افتاد .. سریع شماره مریم رو گرفتم اما خاموش بود!
تا حالا سابقه نداشت که اینطوری بشه
یعنی چه اتفاقی افتاده؟
برای بار اخر دستمو گذاشتم روی زنگ و محکم نگه داشتم
گفتم شاید روش طاهره این دفعه هم موثر باشه خدا رو چه دیدی؟
که اتفاقا موثر بود!
در با شدت تمام باز شد و یه پسر جوون با موهای بهم ریخته و چشمای خوبالو اما با کلی عصبانیت توی چهارچوب در وایستاد و به من ذل زد!!!!....

***


بله ؟؟
وای این چقدر عصبانیه ! حقم داره با این زنگی که من زدم بنده خدا سکته زده که اینجوری پریده دم در
ولی حالا این کی هست ؟اینجا چیکار میکنه؟ واحد اقای تهرانی که همینه اشتباهم نیومدم
بلههههه خانوم؟امری بود اول صبح؟
به چهار چوب در تکیه داده بود دستاشو گذاشته بود تو جیب شلوار گرمکنش و داشت به من نگاه میکرد...منتظر جواب بود...دستامو اوردم بالا و گفتم من معلم متینم
گرچه مطمئن بودم چیزی نمیفهمه!
بعدم با ترس نگاهش کردم
یعنی چی خانوم؟حرف بلد نیستی بزنی؟ صدات کو پس؟
اهااااان !!!! ببینم نکنه تو معلم متینی؟ درسته؟اره ..مریم گفت حواسم باشه ها .منم که بی حواس خوابم برده بود
همون پس چون کری دستتو گذاشته بودی روی زنگ؟فکر کردی منم مثل خودتم ! این مریمم بیکاره میگرده کیا رو میاره به بچه درس بده
با تاسف سرش رو تکون داد صاف وایستاد و با دست اشاره کرد برم تو
ازش بدم اومد ! میخواستم بگم گوشام از تو هم سالمتره... کر تویی که نیم ساعته منو اینجا کاشتی
ناخود اگاه اخمام توی هم رفته بود
دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت:
من بلد نیستم مدل شما حرف بزنم تو رو خدا بیا تو نذار خوابم بیشتر از این بپره
دوباره با دست اشاره کرد برم تو
تو دلم گفتم :خدایا من که میرم تو اما تو خودت بیارم بیرون...من فقط بخاطر متین میرم ..وگرنه تا حالا از ترس این یارو ده بار فرار کرده بودم!
در رو کامل باز کرد و کنار ایستاد منم مثلا با بی توجهی بهش رفتم تو ... با چشم دنبال متین میگشتم
همیشه میومدم تو سالن منتظرم بود
پسره نشست روی مبل و گفت:اگر دنبال متین میگردی هنوز خوابه
تعجب کردم ! چرا همه چیز امروز اینجوری شده؟ الان که وقت خوابش نیست!
یهو پسره زد به پیشونیش و با درموندگی گفت: هی وای من! منم خنگم اخه این بنده خدا از کجا بفهمه چی گفتم؟
بلند شد رفت سمت اتاق متین در اتاق رو باز کرد و دستاشو مثل حالت خواب گذاشت زیر سرش
مثلا میخواست بگه متین خوابه! خوبه ناشنوا نبودم وگرنه عمرا میفهمیدم این چه چرت و پرتایی میگه!
دوباره صداش رفت بالا:
حالا ببینا... بابا خوب یه حرکتی کن .. مگه نیومدی پیش متین خوب بیا برو تو اتاقش ... عین مجسمه خشک شده اون وسط
راست میگه ها! منم گیجم
چادرمو یکم با دست جمع کردم و رفتم کنار اتاق متین
پسره:نه انگار خشونت رو خوب میفهمه ! خوبه که سر و صداهم نداری ..میشه با ارامش خوابید..بای
قبل از اینکه در اتاق رو ببندم دیدم که رفت خودشو پرت کرد روی مبل و خوابید
متین رو بیدار کردم ... فرستادمش دستشویی تا دست و صورتش رو بشوره
خودمم رفتم توی سالن ...صدای خروپف پسره میومد..خیالم راحت شد. رفتم تو اشپزخونه و برای متین صبحانه درست کردم
سینی رو برداشتم و بردم تو اتاقش ... در رو هم از تو قفل کردم
متین داشت صبحانه میخورد .دوباره شماره مریم رو گرفتم این بار بوق ازاد میزد
بعد از چند لحظه جواب داد
مریم:الو ؟ سلام فهیمه جان ..خوبی عزیزم..میدونم چرا زنگ زدی .شرمنده که نتونستم باهات هماهنگ کنم. امروز بعد از نماز صبح از بیمارستان زنگ زدن یه مورد اورزانسی پیش اومده بود مجبور شدم بیام..متین رو هم سپردم به برادرم پیمان
اون مزاحم کارتون نمیشه اما اگر مشکلی پیش اومد بهم پیام بده عزیزم ..سعی میکنم خودم زودتر بیام ...متین رو ببوس...فعلا خدانگهدار
و قطع کرد...

چه بی فکر! به همین راحتی میگه پیمان مزاحمتون نمیشه...دیگه نمیگه شاید من با حضور این مزاحم مشکلی داشته باشم ..اونوقت چی


کش و قوسی به بدنم دادمو به ساعت نگاه کردم... 12 بود
خدا رو شکر انگار خان دایی هنوز خواب بود.. بیکاره دیگه حتما... دلشم خوشه ... پس تا الان میخوابه
به متین گفتم وسایلش رو جمع کنه و دفتر نقاشیش رو بیاره ...با ذوق رفت سراغ دفترش
خودم با خستگی وسایل رو از روی زمین جمع کردم و گذاشتم توی کمد
دوباره نشستم پیش متین روی زمین و ازش خواستم تا یه مدرسه رو نقاشی کنه
میخواستم بدونم ذهنیتش راجع به مدرسه چجوریه
.نفس عمیقی کشیدم و فکر کردم تو سکوت کامل کار کردن هم بعضی وقتا کسالت اوره
دقیقا مثل الان!
اما خوب عوضش میتونی کوچکترین صداها رو هم بشنوی ... بازم مثل الان!!
اخه از سر و صداهای بیرون اتاق معلوم بود دیگه اقا پیمان از خواب بیدار شده ...خدا رو شکر زودتر بره از شرش راحت بشیم خسته شدم امروز از بس تو اتاق بودیم فقط
هر لحظه منتظر شنیدن صدای در وروودی بودم که بفهمم رفته
اما هر صدایی میومد جز همون!
ده دقیقه گذشته بود که بلاخره صدا رو شنیدم ...اما نه بسته شدن در!.. پیمان بود که در اتاق متین رو میزد و منو صدا میکرد
نمیدونستم باز کنم یا نه؟
اخه من کلا دختر ترسویی بودم...قلبم داشت میزد بیرون از حلقم
این متینم که فقط بلده نقاشی کنه! اه
پیمان دستگیره اتاق رو چند بار بالا و پایین داد و تازه فهمید قفله
صداش رو انداخت سرش:ای بابا این دختره هم خله ها! اخه خواهر من تو که نمیشنوی دیگه چرا در اتاق رو قفل میکنی؟ اصلا الان من چطوری تو رو صدا کنم که حالیت بشه؟ تو رو خدا بیا بیرون من دیرم شده
اخ جون داره میره واقعا ! برام مهم نبود چه فکری میکنه ... رفتم و قفل رو چرخوندم و در رو باز کردم
واااااااااای این کیه ؟ این همون پسر شلخته صبحه یعنی؟! استغفراله ... ببین تو ده دقیقه چه تیپی زده ها
زود سرمو انداختم پایین که تابلو نشه چشمام وزغی شده از تعجب!
پیمان گفت:وااا ! این همون دخترست که صبح اومد؟ اون که چادر داشت این شکلی نبود..صدای در رو شنید یا صدای منو؟!
خاک بر سرت فهیمه ! چادر یادم رفت ... سریع یه نگاه اجمالی به مانتوم انداختم و نفس راحتی کشیدم
حرف بیخود زدا ! مانتوم که از چادرم پوشیده تره ! والا
چرا این حرف نمیزنه؟
گوشیش زنگ خورد... اهنگ خارجی بود... چقدر سلیقش بر عکس خودش ارومه ها
با اشاره مثلا بهم گفت گوشیم زنگ میخوره یه لحظه صبر کنم
پیمان:الو .. امیر سلام کن ...افرین
ببین چی میگم من خواب موندم امروز نمیتونم بیام به پارسا بگو قرار رو کنسل کنه ... اره
نه بابا مریم از خدا بیخبر نصفه شبی از خواب انداختم که کار داره بیام پیش متین.. نه شوهرش رفته کاشان
اوهوم ... بیخیال .. عوضش با یه دختره با نمک اشنا شدم
(منو میگفت؟ ناخوداگاه بهش با اخم نگاه کردم)
بیچاره تعجب کرد ! همونجوری که داشت به من نگاه میکرد به امیر که پشت خط بود گفت:هان؟! نه ... چیزه امیر انگار دختره فهمید چی میگم
نه بابا کر و لاله .. اره رو به روش وایسادم... چی؟ لب خونی بلده ؟ تو از کجا میدونی؟ .... راست میگیا... الان معلوم میشه
(ای بابا برادر ما اخر خطیم تو دیگه نمیخواد امتحانمون کنی! فهیمه حواست باشه عکس العمل نشون ندی یکم هیجانش بره بالا)
پیمان که حالا پشتش به من بود برگشت سمتم توی چشمام ذل زد و گفت:اره اتفاقا خیلی نازه...یادم باشه شمارش رو از گوشی مریم بردارم
گمونم اسمشم فهیمه بود ...
(من بدون عکس العمل نفس عمیقی کشیدم و به ساعت توی سالن نگاه کردم...بیشعور ! اسمم هم یادشه)
الو ... نه بابا نفهمید بیچاره ...اره حتما خودجوش بوده حرکتش...ولی امیر خداییش بانمکه ها ! چشمای خوشگلی داره
(اینبار نتونستم واکنش نشون ندم و بی اراده با عصبانیت بهش نگاه کردم)
پیمان که چشماش 4تا شده بود از حرکتم محکم دستشو کوبید رو دهنش و با ترس خیره شد بهم !!


خدایا منو ببخش ... این بیچاره دیوونه نشه خوبه!
اما تقصیر خودشه .. میخواست صبح مودبتر برخورد کنه .... به جای اینکه بگه ناشنوا بهم میگه کر !
بی ادب ... اصلا دلم خنک شد
با صدای سرفه پیمان از فکر اومدم بیرون و نگاهش کردم
دست به سینه وایستاده بود و با پوزخند نگاهم میکرد
پیمان:میبینم که گوشات از منم سالمتره ... خوب البته خوشحال شدم کر نیستی...اما یادت باشه کسی نمیتونه منو بذاره سرکار ...
کمی عقب رفت و با تمسخر نگاهی بهم کرد و گفت:من دارم میرم ...حواست به متین باشه تا مریم نیومده هم نرو ...امیدوارم بیشتر همدیگه رو ببینیم خانوم معلم ... روز خوبی داشته باشی
وا ! این دیگه کی بود ؟ خوب شد رفت... امیدوارم عمرا همدیگه رو نبینیم ! بعضی وقتا مثل الان بعضی از حرفا بدجور تو گلوم میمونه
که بعدش باعث میشه اعصاب و روانم بریزه بهم
یکی نیست بگه اخه تو چیکاره ای که به من دستور میدی؟اصلا مگه من اینجا پرستارم؟ !
همین امروز به مریم میگم اگر یکبار دیگه برادرش اینجا باشه من پامو نمیذارم خونشون....
ساعت 1 مریم اومد و بابت بهم خوردن برنامه امروز کلی عذرخواهی کرد
بهم گفت اگر بار دیگه اوضاع اینجوری بشه حتما بهم خبر میده...
خوبه دیگه اگر خبر بده منم تکلیفم روشن میشه... پس بیخودی تهدیدش نمیکنم که نمیام
بیخیال
***

اه فهیمه برو کنار همش جلوی دست و پای منی ...کار مفیدیم که نمیکنی حداقل انقدر ناخنک نزن ..
واقعا این طاهره رو داره در حد بندسلیگا !
مثلا داشتیم دوتایی لازانیا درست میکردیم .. قرار بود امشب مامان بابای طاهره شام خونه ما باشن ... از ماه رمضون تا حالا نیومده بودند بخاطر همین مامان با کلی اصرار ازشون قول گرفته بود
همین امشبم طاهره جفت پاشو کرده بود تو یه کفش که الا و بلا باید لازانیا درست کنه برامون!
قبلا دستور پختش رو از نرگس گرفته بودیم ... اما خوب به عمل کار براید!!
مامان که میدونست به کار ما اعتباری نیست قیمه بار گذاشته بود و برای دلداری طاهره گفت اگر لازانیاتون خوب بشه قیمه رو فردا ناهار میخوریم
به اشپزخونه نگاه کردم ..انگار توش مین ترکیده بود!
طاهره داشت طرز تهیه سس بشامل رو بلند بلند میخوند و من داشتم اردش رو تفت میدادم
نمیدونم چرا وقتی کره و شیر رو ریختیم توش سسمون گلوله گلوله ای شد و چسبید بهم؟
طاهره:ببینا اخه خنگ ... من گفتم شیر رو به تدریج بیفزا ... تو که همه رو یکجا افزودی
سرمو تکن دادم و با دستم گفتم ببخشید
طاهره:ببخشید برا من بشامل میشه؟حالا صداشو در نیار فدای سرم برو اب بریز توش همش بزن این ارده باز بشه یه کاریش میکنیم دیگه
! همیشه کارش همینه ... یه جوری گندایی رو که میزنه جمع میکنه اخرش!
خدا رو شکر مواد توی لازانیا رو مثل ادمیزاد درست کردیم
بعد قابلمه اب رو گذاشتیم و وقتی جوش اومد یکم روغن و نمک اضافه کردیم و لازانیا ها رو دونه دونه ریختیم توش
طاهره تقریبا با کرنومتر ! وایستاده بود بالا سر گاز تا سر 8 دقیقه خاموش کنه که ورقه های لازانیا تو اب خراب نشه
منم کنار ظرفشویی وایسونده بود که تا قابلمه رو توی ابکش خالی کرد سریع اب سرد رو باز کنم روی ورقه ها
اوضاعی شده بود !
خلاصه بعد از دو ساعت کار مداوم بلاخره ظرفای پیرکسی رو که اماده و پر بود گذاشتیم توی مایکروفر و ولو شدیم رو میز اشپزخونه
طاهره:بهت تبریک میگم...ما تونستیم.. مطمئنم محشر میشه... خوش به حالت که افتخار کمک اشپز بودن پیش من رو داشتی
با دست زدم تو سرش
طاهره: هو ! چته؟ دروغ میگم نکنه؟ بیچاره تو که تخم مرغ رو نمیدونی چجوری میشکنن هنوز ...من نباشم تو خوابم نمیتونی لازانیا درست کردن رو تصور کنی
الانم من میرم خونمون حاضر بشم شب دعوت داریم جایی فدات بشم... توام بلند شو این اشپزخونه رو جمع و جور کن یه دستیم به ریخت و قیافت بزن تا مهموناتون نیومدن.......بابای فهیمم
دستشو گرفتم و کشیدم کنار ظرفشویی که پر از ظرف بود و گفتم تو بشور من اب میکشم
طاهره: نه بابا؟ چشمت کور خودت بشور شما مهمون دارینا مثلا!
حالا شاید بعد از شام کمکت کردم ظرفای شام رو بشوریم ... البته شاید بستگی به حالم داره .. اما الان میتونی مشغول بشی منم دیرم شده باااای
تا به خودم بجنبم فلنگو بست!!
من موندمو یه اشپزخونه کثیف که اگر دیر میجنبیدم مامانم حکم قتلمو میداد و تو حسرت لازانیای شب میذاشتم!!!


تازه نمازم تموم شده بود و داشتم چادرم رو جمع میکردم که صدای زنگ اومد...
از اتاق اومدم بیرون ...منتظر بودم طاهره بیاد بالا تا حسابشو برسم...
دو ساعت تو اشپزخونه داشتم کار میکردم و ظرف میشستم ...آخراش احساس میکردم از طاهره و لازانیا به یه اندازه بدم میاد!
اول مرضی جون اومد تو ..با من و مامان روبوسی کرد و طبق عادتش هنوز نرسیده پشت سر هم از مامان عذرخواهی میکرد که مزاحمتون شدیم شرمنده ...
بعدم که اقای حکمت و طاهره وارد شدند...به اقای حکمت سلام کردم اما به طاهره محل نذاشتم و با اخم رفتم تو اشپزخونه
اکثرا این من بودم که قهر میکردم و اون منت کشی میکرد...اصلا اخلاق بد من همین بود که زود قهر میکردم!
شربت رو از تو یخچال برداشتم و مشغول اماده کردنش شدم....میدونستم تا یک دقیقه دیگه طاهره میپره تو اشپزخونه
که همین طورم شد... سریع اومد و رفت سمت مایکروفر
طاهره: به به چه رنگ و رویی.. حالا از رنگ گذشته چه بویی!! .. اصلا چه لازانیای خوش رنگ و بویی !...راستی فهیمه تو چرا انقدر پررویی؟؟!...بیخیال بابا دو تا تیکه ظرف شستیا ... حالا یکی ندونه میگه چی شده که اینهمه قیافه گرفتی ...در ضمن عزیزم فراموش نکن من امشب اینجا رسما... تاکید میکنم .. رسما!! مهمونم...دیگه خودم که خودمو ننداختم ... مامانت دعوت کرده اونم با کلی منت ... پس اخمای مزخرفت رو باز کن ...لبخند ملیح بزن ..اون شربتم مثل خانومای با سلیقه بریز و ببر که مهمونا دهنشون خشک شده از گرما عزیزم...بدو باریکلا
(یعنی دلم میخواست این پارچ شربتو چنان تو سرش بکوبم که مثل خودم از زبون بیفته و همه راحت بشن!به من میخواد یاد بده پذیرایی از مهمون رو! )
با ارامش لیوان شربتا رو گذاشتم توی سینی و بدون توجه به طاهره از اشپزخونه اومدم بیرون .. بابا سینی رو گرفت وتعارف کرد
مامان :فهیمه پس طاهره کو مادر؟
شونه هامو انداختم بالا
مرضی جون که داشت شربتشو هم میزد خنده ای کرد و گفت: غلط نکنم باز این طاهره یه اتیشی سوزونده که حالا صداش در نمیاد ...
بعدم همشون زدند زیر خنده !! ..تو دلم گفتم خدا رو شکر صدای دخترت در نمیاد مرضی جون وگرنه چی میشد معلوم نبود!!
مامان اخمی کرد برام و گفت:باز تو قهر کردی؟ والا این طاهره بیچاره خسته شد از بس منت تو رو کشید که اشتی کنه
...طاهره ؟ طاهره خاله چرا نمیای تو سالن؟
...واقعا مامان ما هم نوبره ! همون طاهره باید دخترت میشد مامان خانوم تا قدر عافیت رو بدونی
بلاخره خانوم نزول اجلال کردن و اومدن تو پذیرایی
اما برخلاف تصور همه نیشش تا پشت گوشش باز بود ... زودم اومد خودشو پرت کرد کنار من و دستشو انداخت دور شونم ...بعد کنار گوشم یواش گفت:باز کن اخمتو دیگه تحفه نیستی که اخه...یه کاری نکن زنگ بزنم امیرحسین خان تا صبح نشده خودشو برسونه که حالتو بگیره اساسی!! گفته باشم
با اخم نگاهش کردم که دیدم برخلاف قیافه خندونش پشیمونی از چشماش میباره ...دلم براش سوخت خندیدم و بخشیدمش
باز مثل هندوانه پرت کرد خودشو بغل من و کنار گوشم گفت:قربونت زنداداش...جون داداش اگر میدونستم انقدر از امیرحسین حساب میبری زودتر دست به کار میشدما
...باز این پررو شد...با مشت زدم به بازوش
طاهره :خوب بابا غلط کردم بی جنبه..
(امیرحسین برادر طاهره بود...کلا مرضی جون 3تا بچه داشت ...پسر بزرگش امیرحسین بود که از طاهره 6 سال بزرگتر بود ... پ
برچسب ها: رمان مخصوص موبایل فریاد دلم | patrishiya کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان تمنای دل , رمان آتش دل - رمانکده گلها 27 , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 81- رمان حکایت جنس دل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/28 تاریخ
کد :56378

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا