تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فریاد دلم (فصل سوم)


صبح مریم بهم زنگ زد و گفت که متین دیشب خسته شده و تا دیر وقت بیدار بوده احتمالا تا ظهر میخوابه ..بنابراین امروز مرخصم!!..بابت کادو هم کلی تشکر کرد و قطع کرد ....
چه خوب!..فردا که جمعه بود ..پس دو روز بیکار بودم
دلم برای عسل خیلی تنگ شده بود ... یک هفته ای بود ندیده بودمش ..به مامان گفتم و تصمیم گرفتیم شام بریم خونه فرشته...
میدونستم بابا زودتر از 9 شب نمیتونه بیاد دنبالمون بخاطر همین به مامان گفتم که دوتایی با اژانس زودتر بریم ...
و با وجود اینکه ساعت 7 نشده اونجا بودیم بازم فرشته کلی نق زد که چرا شما همیشه دیر میاین اینجا؟!
بعدم هنوز پذیرایی نکرده شروع کرد پشت فامیلای شوهرش حرف زدن ...البته به قول خودش درد دل بود فقط!!
منم که حوصله گوش دادن به مزخرفات فرشته رو نداشتم دست عسل رو گرفتم و رفتیم اتاقش بازی...
محمد و بابا تقریبا با هم رسیدند ..دقیقا وقتی که من داشتم از گرسنگی تلف میشدم!
فرشته شام فسنجون درست کرده بود ... داشتیم غذا میخوردیم که صدای پیامک گوشیم بلند شد
فرشته :از سر سفره بلند نشیا ! حتما طاهره باز برات چرت و پرت فرستاده ..بعدا بخونش شامتو بخور
محمد : فرشته جان فکر میکردم فقط در مورد گوشیه من حساسی و دستور صادر میکنی! نگو وسعت اختیار پیدا کردی
(از بس پررو شده ..!)
فرشته : محمد جان چه فرقی میکنه ؟تو شوهرمی اینم خواهرم ... در هر صورت میتونم کنترلتون کنم
محمد: واقعا؟ ... پس یه لطفی کن بعد از شام گوشیتو بده منم یه کنترلی بکنم
فرشته : باز این پررو شد!
مامانم که داشت به عسل غذا میداد گفت:فرشته صد بار گرفتم احترام شوهرتو نگه دار ... این چه طرز حرف زدنه مادر؟
فرشته اخمی کرد و به مامان گفت: ا مامان باز گیر دادیا
مامان:بیا .. اینم طرز حرف زدن با مادرت! تو درست بشو نیستی
فرشته :خوب ببخشید مامان جونم .. از این به بعد حواسم هست
(بیچاره فرشته !)
دوباره برام پیام اومد ... این طاهره واقعا خروس بی محله ها !
بذار بعد از شام درستش میکنم ...ظرفها رو من و فرشته شستیم ...مامانم که اشپزخونه رو تو 10 دقیقه مثل دسته گل کرد و تحویل دخترش داد ..!
داشتیم چای میخوردیم که یاد گوشیم افتادم ... برداشتمش و قفلش رو باز کردم
دو تا پیام از یه شماره ناشناس !...
توی پیام اول نوشته بود : سلام .وقت بخیر ..فکر نمیکردم بد قول باشی!
و پیام دوم :به هر حال من بد قول نبودم و الویه رو برات نگه داشتم ... کی میای؟
خاک بر سرم ! یعنی پیمان بود؟! ... شماره منو از کجا اورده بود؟
خوب معلومه حتما از گوشیه مریم برداشته ...
حالا این پسره چرا پیله کرده به من ؟
انقدر با خوندن پیامکها اعصابم ریخته بود بهم که نمیدونستم چیکار کنم ؟!
دوباره صفحه گوشیم روشن شد
بازم پیمان بود..
(چه حیف که نمیتونی حرف بزنیا ... نه؟)
این سومین پیامی بود که فرستاده بود ...
جای طاهره خالی که جوابتو بده اقا پیمان ...
اخر شب که داشتم با فرشته خداحافظی میکردم تا بیایم خونه کنار گوشم گفت : خودتی خواهر من! فکر نکن نفهمیدم اونی که بهت اس داده طاهره نیست ... سر فرصت دارم برات ..
تعجب کردم ! نمیدونستم انقدر حساسه و باریک بین ... بیچاره محمد !
نتونستم جوابی بهش بدم چون دیگه بابا ماشین رو روشن کرده بود
...گرچه زیادم مهم نبود چون فرشته خودش سریع امار همه چیز رو در میاورد!
****


دیگه مجبور شدم به طاهره اس بزنم که زود بیا خونمون کارت دارم ... چون پیمان ظهر پیام داد که فردا میام خونه مریم بهت سر بزنم !!...
الان طاهره نشسته بود روی تختمو داشت پیامکهامو میخوند ..بعد از اینکه یکم فکر کرد گفت:
مطمئنم این پسره فقط میخواد اذیتت کنه .. هیچ قصد دیگه ای هم نداره ..چون میدونه خواهرش روی رابطه تو با متین حساسه و حضور تو برای متین چقدر مهمه ...
بنابراین محتاط عمل میکنه ... به هر حال این خیلی خوبه که خودش گفنه فردا میاد بهت سر میزنه ... تکلیفمون معلوم شد .
به طاهره که روی تختم نشسته بود نگاه کردم و با دست گفتم : منظورت چیه؟ مگه میخوای چیکار کنی؟
طاهره: یعنی انقدر خنگی که قرارمون یادت رفت ؟ نگفتم هر وقت اومد خونه مریم من میام اونجا ببینم حرف حسابش چیه؟
بعدم چپ چپ نگاهم کرد...راست میگفت دیگه منم عقلم مشکل داشت
دوباره با دست بهش گفتم نمیخوام بیای میترسم دعوا راه بندازی منو از کار بی کار کنی ...
گوشیمو پرت کرد رو تخت و اومد روی زمین نشست کنارم.
طاهره :آخه دختر خوب مگه من قلدرم بیام اونجا دعوا؟ من فقط میخوام حالیش کنم نباید با تو کاری داشته باشه ... همین .
چقدر مهربونه دوست جونم که انقدر به فکر منه ...محکم بغلش کردم و لپشو بوس کردم
طاهره :خوب عزیزم به امیر حسین میگم بیاد بگیرت .. دیگه نمیخواد خودتو شیرین کنی برای خواهر شوهرت ..
طبق معمول کوبیدم تو سرش ...
***
از خونه که اومدم بیرون طاهره رو دیدم که کنار در منتظر بود ... چه تیپیم زده !
مانتو و شلوار جین و کفش سورمه ای با مقنعه مشکی!!!!!
واقعا باید به سلیقش آفرین بگم ... اونم امروز! یاد دوران دبیرستانمون با لباس های فرمش افتادم !
طاهره که دید دارم بدون سلام و علیک بر و بر نگاهش میکنم عینک افتابیش رو با ناز زد و گفت:چیه عزیزم خوشگل ندیدی؟
چقدرم که این خودشیفتگی داره !!!
طاهره دستمو گرفت و گفت: حالا بیا بریم قول میدم بعدا آدرس خونمون رو بهت بدم ... فعلا چشماتو درویش کن وقت ندارم برم اسفند دود کنما
چقدرم که سرخوشه!
از اونجایی که طاهره میترسید تیپ توپش خراب بشه همه راه رو با تاکسی اونم دربست رفتیم!!!
کرایه رو حساب کردم و پیاده شدیم ... با استرس به طاهره نگاه کردم .. اول صبح داشت با خیال راحت ادامس میخورد!
طاهره: زهرمار ! چته امروز گیر دادی به من چشم ازم برنمیداری؟ برو دیگه ... مریم که رفت خبرم کن بیام بالا
سرمو تکون دادم و رفتم سمت مجتمع ... قبل از اینکه وارد بشم برگشتم و دیدم طاهره کنار یه درخت بزرگ ایستاده و داره تو آینه خودشو نگاه میکنه!
نفس عمیقی کشیدمو رفتم تو .... از آسانسور که اومدم بیرون مریم هم در واحدشون رو باز کرد و اومد بیرون ..
با هم احوالپرسی کردیم و طبق معمول بعد از سفارشات در مورد متین خداحافظی کردیم و مریم رفت.
متین که توی سالن نشسته بود و تلویزیون تماشا میکرد تا منو دید با ذوق اومد طرفمو پرید بغلم... خوبه فقط دو روز ندیدم!
البته منم دلم براش تنگ شده بود ..لپ تپلشو بوس کردم و بلند شدم .
باید سرشو گرم میکردم چون اصلا حوصله سر و کله زدن باهاشو نداشتم امروز ...
تلویزیون رو خاموش کردم و بردمش تو اتاقش
چشم انداختم ببینم وسایل نقاشی رو که براش خریدم کجا گذاشتن؟
توی کمد پایین میز تحریرش پیداشون کردم
وسط اتاق نشستم و به متین اشاره کردم بشینه ... آبرنگ رو دادم بهش و دفتر نقاشی بزرگش رو باز کردم گذاشتم جلوش
بعدم با دست ازش خواستم کیک تولدش و هر کادویی که گرفته و دوستش داشته برام نقاشی کنه تا ببینم
میدونستم انقدر نقاشی دوست داره که حالا حالاها از جاش تکون نمیخوره
پس با خیال راحت بلند شدم ... خدایا منو ببخش ! تو که میدونی من آدم بدی نیستم سر کسی رو گول بمالم .. اونم این طفل معصومو!
اما یه امروزو ندید بگیر فردا جبران میکنم زبان انگلیسی هم یادش میدم
نه نه سخته ... عربی یادش میدم
وای نه اونکه سختتره ... خودمم بلد نیستم!
خدایا فردا فارسی رو سلیس تر از دیروز و امروز بهش یاد میدم ...قول میدم
چه مزخرفاتی گفتما !مثل طاهره

وای بدبخت شدم طاهره رو یادم رفت!!


سریع گوشیم رو از توی کیف شلوغ پلوغم گیر آوردمو شماره طاهره رو گرفتم
با بوق اول جواب داد : من بیام تو درستت میکنم ..باز کن درو
گوشی رو قطع کردمو رفتم در رو باز کردم
دست به سینه و عصبانی وایستاده بود پشت در
طاهره: مریم که نیم ساعت پیش رفت ... داشتی استخاره میکردی زنگ بزنی یا نه ؟ برو کنار ببینم
منو زد کنار و امد تو ...
رفتیم توی سالن نشستیم ...
طاهره:متین کجاست؟خوابه؟
با دست بهش گفتم داره نقاشی میکنه
طاهره:اوکی. ا دکوراسیون عوض کردن؟آره دیگه پرسیدن نداره .. اتفاقا باحالتر شده .. اون دفعه که اومدیم اون مجسمه بزرگه نبودا .. چه خوشگله .. میبینی فهیمه پول چه جوری زندگی آدمو زیر و رو میکنه !اینا ظرف 3 ماه کلا تغییر دادن زندگیشون رو اونوقت ما 10 ساله نتونستیم گلدونهای تو حیاط رو عوض کنیم ..البته نه از بی پولیا نه ! این مرضی جون نمیذاره میگه فقط امیر حسین دستش خوبه ! حالا کی ما این دست امیرحسین رو ببینیم خدا میدونه !
خلاصه یک ساعتی طاهره با مزخرفاتش سرمون رو گرم کرد !!
طاهره :راستی ببینم فهیم تو از این پسره خوشت میاد ؟
چشمام زد بیرون !این عقلش مشکل داره ... یهو چه سوالایی میپرسه!
طاهره:خوب ..از نگاه عاشقانت کاملا مشخصه احساست!...حالا اصلا چه تیپی هست؟خوشگله یا نه؟
قیافش جوری هست که روت بشه تو روش نگاه کنی؟
صدای زنگ نگاه جفتمونو به سمت در کشوند
طاهره با بی خیالی شونه هاشو انداخت بالا و گفت:نمیخواد زحمت بکشی توضیح بدی ..خودم الان بررسی میکنم ..
وای یعنی پیمان از خواب صبحش زده بیاد اینجا!؟کاش اصلا امروز نمیومدم .. تازه طاهره رو هم آوردم! عجب غلطی کردم .. خدایا خودت به خیر بگذرون قول میدم بعدا یه نذری کنم ..میترسم الان هول بشم دیگ حلیم نذر کنم!!
طاهره: کری فهیمه ؟ الان میزنه میشکنه در خونه رو ... بلند شو دیگه ..بیخودیم استرس نداشته باش هیچی نمیشه .. بدو باز کن
تو دلم گفتم :تو گفتی و منم باور کردم!
رفتم پشت در وایستادم .. بسم الله گفتم و در رو باز کردم
پیمان داشت با سوییچی که دستش بود بازی میکرد و میچرخوندش
پیمان:سلام ...چه عجب!دیگه داشتم میرفتم کلید بیارم .
با استرس دستامو که یخ زده بود بهم میمالیدم .. نمیتونستم برگردم ببینم طاهره کجاست
پیمان :جواب سلام واجبه ها ... شما که خودت معلمی دیگه چرا؟
سرمو تکون دادم فقط!
پیمان : حالا جواب سلامو بیخیال.. چرا جواب اس ام اسمو ندادی؟ فکر میکردم خیلی خوشحال بشی یکی مثل من تحویلت بگیره !
دلم میخواست بزنم تو فکش ...
_شما فعلا بپا خودتو زیادی تحویل نگیری جناب!
(وای طاهره جون قربون صدات ... فدای قد و بالات .. )
پیمان اول با تعجب به طاهره بعدم به من نگاه کرد و گفت: به به آفرین خانم معلم ! میبینم که رفتی بزرگترتو آوردی!
طاهره:چشمتون اشتباه میبینه .. من زبونشم
پیمان : ا واقعا؟ چه زبون درازی!
طاهره : ماشالا ..گرچه به درازی شما نمیرسم!
پیمان به من نگاه کرد و گفت: زبونتم که مثل خودت سلام بلد نیست خانم معلم ...خوبه که میدونستی کی رو بکنی زبونت .. یکی عین خودت!
طاهره: شما لطف دارید البته ...بفرمایید کارتون رو بگید؟
پیمان : کارم؟ یعنی در مورد شغلم توضیح بدم ؟
طاهره: یعنی میخواید بگید شغلم دارید ؟
پیمان در حالیکه اخم کرده بود گفت:پ نه پ با این سنم بیکارم هنوز!
طاهره ابروهاشو داد بالا و با تمسخر گفت: آخه نیست وقت و بی وقت اینجا افتادید .. اینه که فکر کردم بیکارید هنوز ....
پیمان : به هر حال مزیت شغل آزاد اینه که هر وقت بخوای میتونی همه جا باشی ... چون اختیارت دست خودته ... شما چی ؟ خانم معلم اجازت رو از مدرسه گرفته یا خودت فلنگو بستی؟؟
زد زیر خنده ! خوب حقم داشت فکر کنه طاهره از مدرسه اومده ... با این لباسایی که این پوشیده بود منم همین فکرو کردم ... والا
طاهره ابروشو داد بالا و به پیمان گفت: شما چقدر با نمکی!!
پیمان : ای بابا باز لو رفتم ... اتفاقا همه بهم همینو میگن
طاهره: بله آخه از دور مشخصه ... فقط این همه که میگید بهتون نگفتن الان کسی نمک زیاد استفاده نمیکنه ؟
پیمان : نه نگفتن .. چرا استفاده نمیکنن ؟
طاهره : آخه میترسن فشار خونشون بزنه بالا ... میدونید که فشار بالا خیلی بده
پیمان :اوه ... بله درسته ! خوب شما چه پیشنهادی دارید ؟
طاهره : در چه موردی ؟ بالا بودن فشار خون ؟
پیمان : نه در مورد با نمک بودن من ....
طاهره : اهان ! هیچی سعی کنید زیاد تو آب نمک نخوابید شبا ...
پیمان : ا شما از کجا فهمیدید من شما تو آب نمک میخوابم ؟ اصلا چجوری به عمق بانمک بودن من پی بردید ؟ از چشام معلومه ؟؟
طاهره : نه خیر از اونجایی که دیگه حس میکنم داره فشارخونم میزنه بالا از مصاحبت با شما ..!
پیمان : واقعا؟ شاید ژنتیکی باشه ها
طاهره : تا جایی که یادمه ما تو ژنمون فشارخون نیست .. منتها چیزای خوب دیگه ای به ارث بردیم که نمیشه همه جا گفت!!
پیمان : چه جالب ! میشه مثلا یه نمونشو بگید ؟
طاهره :آخه میدونید گفتنی نیست عملیه ..خیلی هم خطرناکه!
پیمان با قیافه بامزه ای گفت: هی وای من .... یعنی شما ارثتون عمله؟!
یعنی معتادید؟ چی مصرف میکنید حالا؟
طاهره : والا بابابزرگ خدا بیامرزم تو کار تریاک بود . بابای خودم علاقه خاصی به حشیش داره ... خودمم که دیگه مشخصه تو کار شیشه و کیریستالم که ظریفتره !!!!!
وای خدا این چه چرت و پرتایی که طاهره داره به این میگه !
پیمان بیچاره چشماش 6 تا شده بود ! خیره شده بود به طاهره که ببینه این داره راست میگه یا دروغ
پیمان : واقعا؟؟
طاهره: به جون شما !
پیمان : جون ما که در مقابل شما بی ارزشه ! میگم ماشالا عملتونم سنگینه ها جد و آبادی!
طاهره : خلافمونم سنگینه
پیمان : یعنی چی اونوقت؟
طاهره: یعنی اگر خدایی نکرده فشارمون بزنه بالا و خون جلوی چشمامونو بگیره اختیارمون دست خودمون نیست
پیمان :چه خطرناک ! شما که الان فشارت پایینه نه ؟
طاهره : نه اتفاقا داره خون جلو چشمامو میگیره
پیمان : خون آشام!
طاهره : بله ؟ چیز خاصی گفتید ؟
پیمان : من؟ نه بابا گفتم دکتری جایی خواستید برید فشارخونتون رو چک کنه در خدمتم
طاهره : لطف عالی مستدام ...بهرمند شدیم از حضورتون
پیمان:قربون شما... ما نیز
طاهره:خوب؟
پیمان:خوب دعوت نمیکنید داخل؟بابا نا سلامتی اینجا خونه آبجیمونه ! حق آب و گل داریم ..از وقتی اومدم یه لنگ پا اینجا وایستادم با شما در مورد ارث و میراثتون بحث میکنم ... گلوم خشک شد ... یه آب نمکی چیزی !
طاهره: هر وقت آبجی خانمتون خونه بود تشریف بیارید .. ما هم نیستیم شما راحتتری
پیمان: نه بابا من الانم راحتما
طاهره:شما که بله !منتها ما ناراحتیم
پیمان:خدا نکنه... کسی چیزی گفته ناراحتتون کرده؟
طاهره که دیگه کلافه شده بود دستشو گذاشت رو سرش نفسشو با صدا داد بیرونو گفت:ای بابا .. برادر من بیا برو شرتو کم کن دیگه ! اصلا دو ساعته چی میخوای اینجا؟ هر چی میخوام مودب باشم نمیذاری که شما !
پیمان درحالیکه لبخند میزد گفت:از یه دختر خانم به سن شما بعیده اینطوری عصبی بشه و بی ادب ! بعدم هر چی دلش خواست به بزرگتر از خودش بگه .. مگه معلماتون این چیزا رو یادتون نمین تو مدرسه ؟
طاهره : نه یادمون نمیدن به شما چه؟
پیمان : والا به من ربطی نداره اما برای آیندتون خوب نیستا
(وای خدا این دو تا چقدر چرت و پرت میگن...خسته شدم انقدر وایستادم ! مثلا طاهره میخواست حال اینو بگیره ...بیچاره خودش ضایع کرد فقط!)
طاهره رفت کاملا رو به روی پیمان وایستاد و با عصبانیت ذل زد تو چشماشو گفت: ببین آقای بی نمک ! بار آخری باشه که وقتی فهیمه ...
پیمان یهو گفت:ببخشید شکر میون کلامتون فهیمه کی بود؟؟
طاهره: همین دیگه
پیمان : کدوم!؟ اهان خانم معلم خودمون ! خوب ببخشید میفرمودید
طاهره :بار آخری باشه وقتی فهیمه اینجاست سرتو بندازی پایین و بیای خونه آبجی جونت ... و دیگه هرگز براش اس ام اس نمیفرستی ! چون اگر اینکار رو بکنی برای خودت بد میشه
پیمان : جدا؟ من نمیدونستم باشه اشکال نداره شما شمارتو بده به شما اس ام اس بدم
طاهره:میخوای شماره داداشمو بدم ؟ رندتره ...
پیمان : نه بابا چرا مزاحم داداشت بشیم! شماره خودتو بده قول میدم از مدرسه تعطیل شدی بهت اس بدم .چطوره؟
طاهره :بابا تو خیلی دیگه وقیحی !
پیمان کمی خم شد و خیلی بامزه گفت: خواهش میکنم خانم ...در هر صورت به شما نمیرسم ... راستی یادم رفت اسم شما رو بپرسم ؟
طاهره : من که خودمو معرفی کردم
پیمان : بله اما گفتید زبون خانم معلم هستید ... یعنی من زبون صداتون کنم ؟
طاهره: پ نه پ رولت صدام کن ! یادت باشه آقای محترم من همه حرفام جدی بود پس حواست رو جمع کن
پیمان با تعجب گفت : همه حرفات؟!
طاهره با تردید به من نگاه کرد و گفت : خوب.. آره دیگه همه حرفام
پیمان :یعنی اون شیشه و کریستال و اینا هم ...
طاهره منو هول داد تو در حالیکه داشت در رو میبست گفت :بهتره بری تا هرچی شیشه تو خونه خواهرته رو سرت خورد نکردم ... خداحافظ!
در رو محکم بست و نشست روی زمین
پیمان از پشت در گفت : نه خوشم میاد تو مدرسه این خداحافظی رو یادت دادن ... خوشحال شدم از آشنایی باهات خانم زبون دراز ...مراقب خودت و فشارخونت باش ... بای
سریع رفتم تو آشپزخونه و از توی یخچال پارچ آب رو برداشتم با یه لیوان رفتم پیش طاهره ... لیوان آب رو گرفتم طرفش و بازوش رو تکون دادم
سرشو از روی زانوش برداشت و به دستم نگاه کرد
لیوان رو گرفت و گفت: میدونی فهیمه این پسره بدجور رفته رو اعصابم ... چقدرم خوش تیپ و قیافه بود لعنتی!
چشم غره لازم شد دوباره!!
طاهره :جمع کن چشم و چالتو ... مگه کور بودی ندیدی خودت ؟ قد بلند نبود که بود .. مو نداشت که داشت از من و تو هم بیشتر و قشنگتر! .. خوش تیپ نبود که بود ... پولدارم که هست کارم که داره ... فقط نمیدونم با اینهمه وجنات و کمال چرا یکم ادب و تربیت نداشت ... چرا واقعا؟
دستمو گذاشتم روی سرم ... نه شاخ ندارم شکر خدا ! این دختره هم یه چیزیش میشه ها ... هر وقت دیگه ای بود یه پسر باهاش اینجوری برخورد میکرد الان داشت نقشه قتلشو میکشید
اونوقت الان که ضربه فنی شده نشسته از وجنات و تیپ دخترکش پیمان حرف میزنه !
خدایا خودت به من صبر بده درک کنم این آدمهای اطرافمو!!
طاهره : حالا نمیخواد بری تو فکر ! هنوز انقدر بدبخت نشدم که سریع عقب نشینی کنم
فقط اینا رو گفتم که بفهمی طرف چی بود ... چون میدونم تا حالا رنگ چشماشم ندیدی! یعنی تو اصلا کلا شوتی ... حالا جدی میدونی چشماش چه رنگی بود؟؟
راست میگفت خدایی هیچوقت به کسی مستقیم نگاه نمیکردم.. بخاطر همین اجزای صورتها رو کمتر یادم میومد اما طاهره تا مدل ریش و گوش طرفو بررسی میکرد ... از بس که بی حیاست!!
طاهره : هوی... نمیخواد به مخت فشار بیاری ... رنگ چشماش سبز بود خیلیم ملایم بود نه از این سبز جیغا ...
!!! وا ... پس چرا من نفهمیده بودم !
با دست بهش گفتم مطمئنی ؟
طاهره نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت : پ نه پ حدس زدم ببینم تو چی میگی!... سبز بود دیگه ..منتها سبزش آروم بود و قشنگ
زدم تو سرش و با دست گفتم : خاک تو سرت طاهره!
طاهره : چرا میزنی روانی؟ اصلا چشمت دراد از این به بعد خودت ببین عمرا برات تشریح کنم دیگه چشم کسی رو!
با بی تفاوتی شونه هامو انداختم بالا که یعنی نگو مهم نیست ..
طاهره با بدجنسی ابروشو داد بالا و گفت : واقعا؟
سرمو تکون دادم یعنی آره واقعا !
طاهره : باشه یادم میمونه ... راستی تو نمیخوای بدونی چشمای امیرحسین ما چه رنگیه ؟ اصلا بیا بریم خونمون عکسشو نشونت بدم ببین پسند میکنی یا نه ؟ هان ؟
قربون چشمای خان داداشم بری الهی فهیم مثل ستاره میمونه چشماش ...
میخواستم بهش حمله کنم که سریع جا خالی داد و فرار کرد ..که البته شانس آورد واقعا!!!
************
تو اتاقم نشسته بودم و داشتم کش چادرم رو میدوختم ...
کوک آخر رو زدم که صدای زنگ در اومد ... حتما بابا زودتر اومده
رفتم جلوی آینه اتاق و چادرمو سرم کردم .. خدا رو شکر میزون بود کشش
یهو در اتاقم باز شد و طاهره پرید تو !!!
طاهره:سلام فهیمه خانم .. به به دیروز دوست امروز دشمن ... آفرین چه دختر خوب و محجبه ای
عزیزم تو توی خونتونم چادر میپوشی؟ حالا از کی رو میگیری؟ ای بابا.. حاجی که چشم پاکه ... زشته به خدا ! در بیار اون چادرو بذار قد و بالاتو ببینیم ...
(میدونستم ولش کنم تا صبح چرت و پرت میگه ... چادرمو دراوردم و گذاشتم رو تخت ..
رفتم پیشش و با دست گفتم این موقع روز اینجا چیکار میکنی؟)
طاهره : قربونت زنداداش خوب زودتر یادم مینداختی ... تنها نیومدم مرضی جونم هست ... خبر خوب شنیدم اومدم تو رو هم باخبر کنم
دوباره با دست پرسیدم چه خبری؟
طاهره: نه دیگه اینجوری که نمیشه تو که میدونی من نمیتونم خبر خوش رو یهویی بگم ...
آره راست میگه ... یادم نبود
دستمو تو هوا تکون دادمو رفتم تو سالن ... حداقل اینجوری از صحبتای مرضی جون و مامان میفهمیدم خبر جدید رو ...
طاهره دستمو کشید و گفت : اه بی جنبه... بابا دو دقیقه تحمل میکردی خودم میگفتما .
بهش توجه نکردم و رفتم پیش مرضی جون ... پیش مامان نشسته بود و خودشو با دست باد میزد
منو که دید با لبخند گفت: سلام عزیزم ... خوبی خاله ؟
قبل از اینکه کامل جوابشو بدم برگشت سمت مامان و گفت : راستی از الان به فرشته جونم بگو دعوته ها ... به هر حال تا این طاها و الهه کارت عروسی رو بگیرن و پخش کنند ممکنه دیر بشه ... اینجوری حداقل آمادگیشو دارند ...
به به پس عروسیه طاها و الهه است ... بیخود نیست طاهره با دمش فندق میشکنه ...
رفتم کنار طاهره نشستم و دستم رو انداختم گردنش ... بعدم بوسش کردم
طاهره هم بوسم کرد و گفت : قربونت ... دیدی دارم رسما خواهرشوهر میشم ؟ وای نمیدونی چه حالی میده گیسای این الهه رو بکشم هر روز ...
با مشت زدم به بازوش ....
طاهره : آی آی آی از الان نگران آینده خودتی ؟ غصه نخور عزیزم هوای تو رو هم دارم ... گیسای خوشگل تو رو هم نشون کردم منتها به موقعش ...
چنان گوشت بازوش رو تو دستم پیچوندم که بیچاره از درد بلند شد و داد زد : مامااااااان ......
مرضی خانمم از ترس یهو بلند شد و پرید سمت طاهره و گفت : چی شد مادر؟ چت شد یهو ؟
طاهره برگشت سمت من و ناخوداگاه جفتمون زدیم زیر خنده ..........
مرضی جون که دید میخندیم دستشو گذاشت رو قلبش و گفت : طاهره خفه نشی که سکته کردم ... آخر میترسم از دست تو کارم به بیمارستان بکشه و تو حسرت عروسی بچه هام بمونم ...
مامان چپ چپ به من و طاهره نگاه کرد و گفت : خدا نکنه ... زبونتو گاز بگیر ... تو که این دو تا رو میشناسی ولشون کن بذار تا میخوان آتیش بسوزونن ...عوضش وقتی رفتن خونه شوهر و سال تا سال همدیگرو ندیدن آدم میشن
طاهره : اااااا خاله ... چرا نفرین میکنی؟ مگه ما چیکار کردیم ؟ دخترای به این خوبی خیلیم دلتون بخواد ... اصلا فهیم بیا بریم تو اتاق تو ..اینجا دیگه جای موندن نیست ...
مامان و مرضی خانم بهم نگاه کردند و لبخند زدند ...
طاهره در اتاق رو بست و گفت : خاله هم آدم فروش شده ها
دستامو زدم به کمرمو با اخم نگاهش کردم ..
طاهره : خوب بابا ... راستی از این حرفا گذشته بذار بگم چی شده ...
چند شب پیش طاها به بابا گفت آخر ماه مبعثه الهه هم گفته که جهازش تکمیله .. بعدم خواست که با خانواده الهه صحبت
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان فریاد roghaye nasrolah poor , دنیای رمان - رمان تمنای دل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان آتش دل - رمانکده گلها 27 , رمان مخصوص موبایل فریاد دلم | patrishiya کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمــــــان زیبــا ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/28 تاریخ
کد :56377

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا