تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فریاد دلم (فصل چهارم)


صبح با کلی اخم و تخم به مامان بلاخره از خواب بیدار شدم و رفتم تو آشپزخونه تا صبحانه بخورم بابا کلی قیافمو مسخره کرد ! یکی نیست بگه آخه پدر من اگر تو رو هم صبح جمعه بیدار میکردند که بری خونه همسایه فرش بشوری الان از من داغونتر بودی ! ... بر عکس خیلی از دخترا که لوس و ننر تشریف دارند و به مامانشون میگن صبحانه میل ندارم! من تا صبحانه نمیخوردم هیچ وقت نمیتونستم از خونه برم بیرون چون عادت داشتم از بچگی . پس مثل دخترای خانم نشستم و مفصل خوردم و بعد از جمع کردن ظرفها رفتم تو اتاقم که آماده بشم موهامو شونه زدم و با کش محکم بستم ... حالا چی بپوشم؟ طاهره گفته بود امروز قراره طاها و باباش از صبح بروند دنبال یه سری از کارها پس فقط خانمها بودند دیگه منم که میخوام فرش بشورم ... بیخیال تیپ زدن تیشرت نارنجیم رو پوشیدم با شلوار گرمکن مشکی ... روسریم رو سرم کردم و رفتم از توی کمد چادر رنگیم رو برداشتم گذاشتم تو نایلون چادر مشکیم رو هم سرم کردم و رفتم تو آشپزخونه دستمو زدم به شونه مامان که باهاش خداحافظی کنم ... برگشت سمتم و بوسم کرد _برو مادر فقط تو رو خدا مواظب باش طاهره بلایی سرت نیاره ها سرمو تکون دادم و میخواستم برم که یهو مامان گفت: وایسا ببینم ! فهیمه اینا چیه پوشیدی؟ مانتو نداری مگه ؟ دختره گنده اینجوری راه میوفته بره خونه مردم؟!!! (اوووف حالا بیا درستش کن! حتما توقع داره تا خونه بغلی میخوام برم مانتو شلوار پلوخوری بپوشم بعدم با همونا برم فرچه بکشم!والا...) با دست گفتم : جای دوری نمیرم که ... دیگه حوصله ندارم اونجا لباس عوض کنم مامان : تنبل ... نمیگی اگر طاها یا آقای حمکت بیاد تو رو ببینه بد میشه زشته ؟ دوباره گفتم : نیستن طاهره گفته نمیان مامان سری تکون داد و گفت : صلاح مملکت خویش خسروان دانند برو اما ایشالا که پشیمون نشی ... آخیییییییش ! بلاخره ول کرد ما رو ! بوسش کردم و چادرمو محکم زیر گلوم چسبیدم و اومدم بیرون تو کوچه همش حواسم بود خطای راه راه کنار گرمکنم از زیر چادر معلوم نشه ! زود زنگشون رو زدم ... در که باز شد سریع پریدم تو ... خدا رو شکر کوچه خلوت بود ... رفتم تو خونه . طاهره از اتاقش اومد بیرون و گفت : به به دوست خوشگلم .. سلام خانم کاش مامان اینجا بود میدید این طاهره بی حیا چه تیپی زده واسه فرش شستن که دیگه به من گیر نمیداد ! شلوار برمودای مشکی که من تو مهمونی تولد میپوشم!!! با تی شرت صورتی و یه روسری کوچولو که پشت گردنش گره زده بود! طاهره : چیه عزیزم خوشتیپ ندیدی؟ تو که توقع نداری من شلوار گرمکن طاها رو بپوشم بپرم پشت بوم که؟ سرمو تکون دادم و چادرمو کندم و گذاشتم رو مبل طاهره سوتی زد و گفت: وای فهیمه از تو بعیده تیپ راحتی !! بابا آفرین خودمونی شدی چشم غره رفتم بهش ! طاهره : اتفاقا خوب کردی ... راحتتر ! بیا بریم بالا . مامان خوابه کسیم خونه نیست . راستی صبحونه خوردی؟ دستمو تکون دادم و از پله ها رفتیم بالا ...... ***************************************نگاهی به دور تا دور پشت بوم انداختم . خدا رو شکر از جایی دید نداشت چون هم دیواراش بلند بود هم یه قسمت ایرانیت زده بودند . فقط دیوار سمت حیاط کوتاه بود و بیشترش نرده بود ... خوب اشکالیم نداشت چون کسی تو حیاط نمیومد ! خیالم راحت شد ! گرچه منم لباسم گشاد بود و زیاد مورد نداشت ... اما این تیپ ضایع طاهره بلاخره آبروی منم میبرد اگر کسی میدیدمون ! چادر رنگیم رو همونجوری با نایلون گذاشتم لب دیوار ... طاهره گفت : فعلا باید همین فرش 9 متری رو بشوریم که اونم اگر بتونیم گل کاشتیم !! شلنگ آب رو باز کردم روی فرش تا خیس بخوره طاهره گفت : تا تو مشغولی من برم وسایلمو بیارم ... الان میام (خدا به داد برسه ... وقتی این میگه وسایل منظورش همون مظاهر فساده!! ) دیگه داشتم فرچه میکشیدم که طاهره اومد بالا گوشیش رو با ذوق نشون داد و گفت : پایه ای ؟ پ نه پ میخوای بگم نیستم که خودمو ضایع کنم فقط!؟ سرمو تکون دادم . بشکنی زد و سریع یه آهنگ گذاشت . اونم چه آهنگی ! پیرمرد هشتاد ساله اینجا بود با این آهنگ عمرا میتونست یه جا بشینه ... طاهره که دیگه جای خود داره ... خلاصه با مسخره بازی و قر دادن و بشکن زدن طاهره شروع کردیم به شستن ! ولی خداییش خوش میگذشتا . چون اصلا نفهمیدیم که 2 ساعت گذشته و هنوز اندر خم یک کوچه ایم! پارو رو برداشتم و گرفتم جلوی طاهره طاهره چشماشو قیچ کرد و گفت : منظور؟ پارو رو انداختم جلوی پاش و دستامو زدم به کمرم. طاهره : ای بی جنبه دوتا فرچه کشیدی به این زودی خسته شدی؟ تو که نمیتونی چرا مسئولیت قبول میکنی؟ جهنم خودم پارو میکنم برو اونور! (واقعا به جهنم ! خودت پارو کن حالت جا بیاد) خدایا دو رکعت نماز نذر میکنم که الان کسی ما رو نبینه با این کارای این دختره در حال پارو کشیدنم قر میداد و میرقصید یهو زد زیر خنده و دستشو به پارو تکیه داد ... _ وای فهیمه فکر کن پیمان الان اینجا بود و تیپ منو تو رو میدید ... وای چه باحال میشد ... با دست گفتم راست میگی اونوقت عمرا تو رو ول میکرد دیگه ! طاهره : خوب معلومه ول نمیکرد ! دختر به این ملوسی و خوشتیپی کی دیده آخه ؟ هان ؟ فقط تو دیدی که اینجا وایستادی عزیزم . همه که از این شانسا ندارن! دوباره زد زیر خنده و گفت : فهیمه حالا منو بیخیال . فکر کن امیرحسین ما الان بیاد اینجا و تو رو با این ریخت ضایعت ببینه !! حتما عاشق سینه چاکت میشه هه هه هه ..... ( شلنگ آب دستم بود . این دیگه خیلی پررو شده ! تو روز روشن داره منو مسخره میکنه . اونم به هوای داداش نامرئیش!... میدونستم از خیس شدن بدش میاد بخاطر همین آب رو با فشار گرفت روی پاش ... طاهره یهو پرید رو هوا و گفت : فهیمه بمیری بگیر اونور اینو خیس شدم ابروهامو با شیطنت دادم بالا و دوباره همین کارو کردم ... حالا دیگه طاهره دور پشت بوم میدویید و منم با شلنگ آب دنبالش بودم .. خوبیش این بود که من بی صدا بودم .. بدیشم این بود که داشتم از جیغای طاهره کر میشدم ! طاهره نشست روی زمین و با نفس نفس زدن گفت : به موقعش حسابتو میرسم . حالتو جا میارم ... حالا ببین به تهدیداش خندیدم و رفتم کنار نرده و به حیاط نگاه کردم ... باغچه خشک بود . چه خوب الان آبیاریش میکنم . دستمو گذاشتم لبه شلنگ و آب رو با فشار زیاد گرفتم روی باغچه صدای طاهره باعث شد سرمو برگردونم سمتش ... بترکی فهیمه ... مامانم میکشتت ... تموم شیشه ها رو باید خودت بسابی . گند زدی به زندگی... جون من کار منو زیاد نکن .... ماماااااان (وای چه خوب! حالا مجبوره تنهایی شیشه ها رو تمییز کنه ... تا تو باشی انقدر منو مسخره نکنی! زبونمو براش درآوردمو تکون دادم .. بعدم برگشتم سمت حیاط ! که کاش از اون ارتفاع پرت میشدم اما هیچ وقت این صحنه رو نمیدیدم رو به رو ی خودم! چشمام زد بیرون ! دستم شل شد و فشار آب کم شد ... وقتی کسی میگه خشکم زد ! یعنی همین حالت من .... دقیقا خشک شدم .یه پسر جوون وسط حیاط با لباسهای کاملا خیس وایستاده بود و با اخم داشت به من نگاه میکرد! این کیه وسط حیاط ؟ نکنه عزرائیله من غافلگیرش کردم ؟ مخم که کامل هنگ کرده بود ! پسره سرشو چند بار با تاسف تکون داد ... همین حرکتش کافی بود که من از بهت بیام بیرون شلنگ آب رو روی هوا پرت کردم و دویدوم به سمت چادرم ... تو اون لحظه هیچ چیز برام مهمتر از این نبود که تیپ مزخرفمو زودتر پنهون کنم چادرمو انداختم سرمو دور خودم با دست جمعش کردم ... نشستم کنار دیوار . طاهره کجا بود ؟ حتما رفته پایین چرا دارم میلرزم انقدر؟ حالا چیکار کنم ؟ این کی بود اصلا ؟ سعی کردم یادم بیاد دقیقا چه مدلی کنار نرده ها بودم با یه تیشرت گشاد نارنجی که تقریبا خیس بود .. با شلوار گرمکنی که پایینشو تا زده بودم یکم . یه روسری سرم بود که موهام از جلو زده بیرون ازش ... اینا به جهنم ! زبونمو بگو که نیم متر از حلقم بیرون بود !!!!! خدایا یعنی بدتر از اینم میشد که کسی منو ببینه ؟ اینهمه عمر کردم تا حالا انقدر خوشتیپ و جذاب نتونسته بودم جلوی یه پسر ظاهر بشم ... که به لطف و یاری و مدد طاهره امروز اونم تونستمنمیدونم چقدر گذشته بود که طاهره بلاخره پیداش شد . لباساش رو عوض کرده بود . اومد طرفمو گفت : چی شده حجاب کردی باز؟ خوبی ؟ رنگت پریده ها.. (میترسیدم ازش چیزی بپرسم ... شایدم خیالاتی شده بودم!) _ فهیمه شیر آب رو چرا نبستی پس؟ نگاه کن همه جا رو آب برداشته (راست میگه یادم رفته بود اصلا ...!) شیر آب رو بست و اومد طرفم دستشو دراز کرد _بلند شو بریم پایین خسته شدیم . مامان گفت دیگه ظهره بریم ناهار بلند شدم و با دست گفتم پس فرش چی؟ طاهره خندید و با ذوق گفت : بزنم به تخته ایندفعه خوش قدم بودی .. دیگه نمیخواد ما زحمت بکشیم ! نیروی کمکی رسید (نمیدونم چرا اصلا از نیروی کمکی خوشم نمییومد ! یاد پیمان افتادم و کمکش تو روز جشن تولد !) چشمم به دهن طاهره بود که زودتر بگه کی و راحتم کنه بلاخره همونجوری که داشیم میرفتیم سمت در پشت بوم طاهره گفت : امیرحسین اومده اونم بی خبر ... الهی قربونش برم به مامان گفته زودتر اومده کمک حالمون باشه ... بعدم که نمیدونم از کجا فهمید ما بالا داریم فرش میشوریم ... رفتم پایین تو اتاق داشت لباس عوض میکرد . وقتی دیدمش گفت دیگه نمیخواد شما خودتون رو بکشید فرش بشورید بیاید پایین بعد از ناهار خودم میرم بالا ! ( خاک بر سر شدم رفت !! یعنی پسره که مثل علف هرز یهو وسط حیاط رویید امیرحسین بود؟!خوب معلومه از کجا فهمیده داریم فرش میشوریم و پیشنهاد کمک داده ! دستش درد نکنه به طاهره نگفته منو دیده ... شاید فکر کرده کارگری چیزیم دلش سوخته ؟.. اگر طاهره از ماجرا بو ببره دیگه حیثیتم به باد رفته ! خدایا نماز نذر نیاز همه چیز ... فقط آبرو !) طاهره دستمو کشید و گفت : بیا بریم دیگه مردم از گشنگی .. چقدر با ناز راه میری . حالا با این ریخت کریهم چجوری چشم تو چشم این امیرحسین خان بشم؟ از پله آخر که اومدیم پایین مرضی جون از آشپزخونه اومد بیرون . _سلام فهیمه جان . خسته نباشی عزیزم . سرمو نامفهوم تکون دادم مرضی خانم به طاهره گفت :فهیمه رو ببر یه لباس تنش کنه سرما نخوره . بعدم بیاید ناهار آمادست .الویه درست کردم که فهیمه دوست داره . (ای فهیمه بدبخت ! کلا الویه نحس شد برات ... اصلا انگار من شانسم پشت کوهه ! حالم از هرچی الویست بهم میخوره ) طاهره در اتاق رو بست و رفت از توی کمدش ژاکت بهاره بنفش با شلوار مشکی برام آورد و خودش رفت بیرون قبلا هم یکی دوبار این لباسها رو امتحان کرده بودم بهم میخورد .. سریع پوشیدمشون و روسریم رو مدل لبنانی بستم .از کشوی پایین کمد چادر رنگیه طاهره رو برداشتم و سرم کردم رفتم جلوی آینه . قیافه صبحم کجا و الان کجا ! راستی امیرحسین چه شکلی بود!؟ با اینکه اینهمه نگاش کرده بودم اما اصلا قیافش نمیومد تو ذهنم . بس که خنگم! در اتاق باز شد و طاهره سرشو آورد تو _بدو دیگه همه منتظر تو نشستن سر سفره اونوقت تو اینجا داری بزک دوزک میکنی ... یالا بیا بریم چادرمو مرتب کردم و بسم الله گفتم و از در اتاق رفتیم بیرونپشیمون شدم !اما دیر بود چون طاهره رفت تو آشپزخونه جهنم و ضرر همین یه باره فهیمه آدم باش و برو ... فوقش این امیرحسین خان رو میبینی و میری دیگه ... خلاصه سر خودمو گول مالیدمو رفتم تو پشتش سمت در ورودی بود بخاطر همین ندیدمش . مرضی جون که دیس سالاد رو میذاشت روی میز تا منو دید گفت: خوب امروز انداختیمت به زحمتا ... ایشالا عروسیه خودت جبران کنیم عزیزم امیرحسین از روی صندلی بلند شد و برگشت سمت من ... زود چشممو انداختم پایین . میترسیدم با نگاهش مسخرم کنه ... _سلام روزتون بخیر همونجوری که به پایه صندلی نگاه میکردم سرمو تکون دادم . گرچه توی صداش هیچ تمسخری نبود و اتفاقا خیلیم مودب برخورد کرده بود اما من بازم نمیتونستم سرمو بیارم بالا طاهره گفت:سلام و احوالپرسیتون تو حلقم ! چقدرم که طولانی بود خسته شدیم بابا (نشستم کنار طاهره . امیرحسینم نشست سر جای خودش. ) _طاهره این چه مدل حرف زدنه ؟اینو جدید یاد گرفتی؟ _وا ! حلق چیز جدیدیه ؟ اینو که از بچگی بلد بودیم منتها الان کاربردهای استفادش رو یاد گرفتیم امیرحسین که توی صداش خنده بود گفت: اونوقت میشه بفرمایید این آموزشهای مفید از کجا نشات میگیره؟ _الهی قربون ادبت برم داداش که قشنگ از حرف زدنت مشخصه تحصیل کرده ای ! منتها تا وقتی طاها تو این خونه جولان میده جدیدترین آموزشها همه روزه اینجا دایره امیرحسین : بعد طاها از کی اینا رو یاد میگیره؟از الهه؟! طاهره:پ نه پ از بابابزرگ الهه ! امیرحسین : د نه د .... الهه که بابابزرگ نداره خواهر من ! مرضی جون چشم غره ای به طاهره رفت و گفت: بسه طاهره ادامه نده دیگه به بلبل زبونی . نیم ساعته همه نشستن سر سفره که غذا بخورند مثلا! طاهره نگاهی به میز کرد و گفت: ا !؟به خدا راضی نبودم منتظر باشید اول من شروع کنما ... بفرمایید تو رو خدا (بی فرهنگ ! انگار من چغندرم کنارش نشستم . چشمش که به داداشش افتاد دیگه منو یادش رفت .... دارم برات ) طاهره بشقابم رو برداشت تا سالاد برام بریزه مرضی خانم رفت از توی یخچال نون رو بیاره که یادش رفته بود ... موبایل امیرحسن زنگ خورد... صداش رو شنیدم : بله ؟ ..... سلام فرید جان خوبی؟ ....قربانت .... نه تهرانم ... آره ... شمارت ناشناس بود از کجا زنگ میزنی؟... (آروم چشممو آوردم بالا ... هیچ کس حواسش به من نبود .به امیرحسین نگاه کردم داشت با قاشق بازی میکرد و حرف میزد اصلا شبیه اونی نبود که همیشه فکر میکردم . چقدرم با قبلش فرق داشت ! همیشه فکر میکرم امیرحسین باید موهاش رو مثل پسرای مذهبی تو فیلما یه طرف شونه کرده باشه و ریش و سبیل داشته باشه اما الان فقط یه ته ریش خیلی کمرنگ داشت ... مدل موهاشم خیلی خوشگل بود . مثل بازیگرای کره ای زده بود گمونم ! البته موهاش حالت داشت و لخت نبود ... دیگه نتونسم بیشتر از این نگاهش کنم چون داشت خداحافظی میکرد ... طاهره بشقابمو گذاشت و نوشابه ریخت توی لیوانم .. مرضی جون نون آورد و نشست و همه مشغول شدند خیلی معذب بودم ... اصلا نمیتونستم چیزی بخورم .انگار طاهره فهمید چون آروم کنار گوشم گفت: آخی چقدر قرمز شدی ! بابا خجالت نداره که ... مگه آرزو نداشتی امیرحسینو ببینی خوب ببینش دیگه ... (داشت شوخی میکردا اما خوشم نیومد ! سریع بهش چشم غره رفتم ) طاهره دوباره گفت:غلط کردم این آرزوی تو نبود بخشی از کابوس امیرحسین بود ! (دیگه بماند که چقدر اون روز طاهره کنار گوشم وز وز کرد و چرند گفت !... هرچقدر مرضی جون اصرار کرد که بیشتر بخورم نتونستم . امیرحسین وقتی غذاش رو تموم کرد سریع بلند شد و گفت میره فرش رو جمع کنه .... کمک طاهره رو هم نپذیرفت! حتما خواهر خودشو میشناخت دیگه !!! حالا که نبود احساس بهتری داشتم با طاهره ظرفها رو جمع کردیم و شستیم رفتم توی اتاق طاهره و لباسهای خیسمو توی نایلن گذاشتم و چادر مشکیم رو سرم کردم و رفتم بیرون با مرضی جون خداحافظی کردم ... طاهره گفت تا دم در باهام میاد . وقتی بهش دست دادم توی چشمام نگاه کرد و گفت: فهیمه خیال نکن من نفهمیدم یهو چت شدا ... اگر نفهمم که دیگه خنگم! (حالا بیا و درستش کن !!...) طاهره:میدونی درسته تو بروز نمیدی اما چشمات داد میزنه ! (زبون نداریم اونوقت چشمامون داره داد میزنه !) سرمو تکون دادم که یعنی چی؟ طاهره :ببین فهیمه میخواستم بگم خاک تو سرت که خان داداش منو نپسندیدی.. زود رفت تو و در حیاط رو بست از پشت در صدای خنده هاشو میشنیدم با پام محکم کوبیدم به در .... (این دختره آدم بشو نیست که نیست !!) **************************************************داشتم با متین ریاضی کار میکردم که گوشیم زنگ خورد .... طاهره بود از 3 روز پیش که خونشون بودم تا حالا ازش خبری نداشتم جواب دادم ... طاهره: الو فهیم جون سلام خوبی؟ خوش میگذره ؟ آموزش میدادی مزاحم شدم ؟ البته من که مراحمم .... غرض از مراحمت .. فهیمه هفته دیگه مثلا عروسیه داداشمه .. اونوقت من که یه دونه خواهرشمو تو چشمم تا دلت بخواد! هنوز نتونستم یه لباس درست و حسابی بخرم ... ببین بیا امروز بریم یه دور بزنیم لباسا رو ببینیم ... میای؟ (آخی چه التماسی هم تو صداش بود ...اما نمیرم چون فقط بیخودی مثل اون دفعه مسخره بازی در میاره ...) دستمو گذاشتم روی یکی از دکمه ها و محکم فشار دادم که یعنی نه ... طاهره: کر شدم بابا ... حالا چرا نه ؟ .. قول میدم مثل اون روز لوس بازی درنیارم و به قصد خرید بیام ..جون طاهره..تو رو خدا .. (سکوت کرد که مثلا من فکرامو کنم ... خواهر که نداشت منم که تنها دوستش بودم ... بازم دلم سوخت براش ! دو بار یه دکمه رو زدم ) طاهره : ایول ... میدونستم جواب رد نمیدی بهم ... پس رسیدی خونه زود یه چیزی بخور بریم دیر نکنیا .... دوست دالم بوس بوس بابای ... (قطع کرد ! معلومه که من سر ظهر نمیرم بیرون ! براش نوشتم : طاهره من ظهر نمیام بیرون ... تازه مغازه هام که درست و حسابی باز نیست ... بعدازظهر زودتر میریم ... بای) جواب داد:باشه راست میگی فقط دیر کنی کشتمت .. بای . بعدازظهر سر ساعتی که با هم هماهنگ کرده بودیم آماده شدم و رفتم بیرون ... تو کوچه نبود .. بهش تک زدم سریع اس زد : وایستا اومدیم . باشه وایستادم بیا .. حالا چرا نوشته بود اومدیم!؟ در خونه باز شد و طاهره اومد بیرون داشت با دست تند تند موها رو میداد زیر روسریش ... بهم دست داد و گفت : کلی تیپ زده بودما اه شانس نداریم که .. با دست پرسیدم مگه چی شده ؟ گره روسریش رو محکمتر کرد و چیزی نگفت. دوباره در خونه باز شد اما اینبار امیرحسین اومد بیرون ... منو که دید کنار خواهرش سریع سلامی کرد و گفت :طاهره بدو که شب شد ... بعدشم رفت سمت ماشینی که اون طرف کوچه پارک بود ... پژو 405 بود ماشینش پس! _بیا بریم فهیمه از شانس گند ما این امیرحسین خان امروز کاملا بیکاره و در اختیار (یعنی چی؟! یعنی من با این پاشم برم خرید لباس مجلسی؟!) همینو از طاهره با دست پرسیدم ... گفت:مگه توام میخوای لباس بخری؟ سرمو دادم بالا یعنی نه ! طاهره چپ چپ نگاهم کرد و رفت سمت ماشین ... سریع دستشو گرفتم و با دست گفتم من نمیام طاهره پاشو کوبید زمینو گفت : بابا تو روخدا کوتاه بیا ... امیرحسین با ما کاری نداره که اصلا از ماشین پیاده نمیشه فقط میبرتمون ... بیا دیگه شب شد در عقب رو باز کرد و نگاهم کرد ... چشم غره وزغی اومدم براش و سوار شدم سریع نشست جلو و گفت : بزن بریم _کجا بریم ؟ طاهره : به ! بریم عروسیه طاها مستقیم ! امیرحسین : ا !؟ امشبه مگه ؟ طاهره:پ نه پ دیشب بود دیدیم دیر شده گفتیم امشب برپا کنیم مجلسو ... امیرحسین :طاهره این پ نه پ که از صبح تا شب میگی خیلی قدیمی شده عزیزم ... بگرد ببین چی مد شده جدیدا.. اونو بکن ورد زبونت حداقل ... طاهره برگشت سمت من و گفت: فهیمه تعجب نکنیا ... من اگر بخوام سر به سر این بذارم از طاها هم زبونش درازتره ... امیرحسن خندید و ماشین رو روشن کرد چه جالب ! همیشه فکر میکردم این یکیشون لااقل یکم آروم تر و متفاوت تره ... اما انگار اینم دست کمی از طاها و طاهره نداشت ... تا برسیم به پاساژی که طاهره از نرگس آدرسشو گرفته بود دوتایی کلی زدن تو سر و کله همدیگه ...البته بیشتر کل کل میکردن ! منم هرازگاهی یواشکی امیرحسین رو دید میزدم ... و در همین دیدبانی فهمیدم که خیلی قیافه جذابی داره یکم سبزه بود با چشم و ابروی مشکی ... از نظر من خوشتیپم بود ... کت تک اسپرت مشکی با شلوار جین آبی پوشیده بود از طاها که خیلی با شخصیت ترو مردونه تر بود!!برخلاف همیشه طاهره ایندفعه درست گفت و امیرحسین ما رو که رسوند خودش پیاده نشد و بهمون گفت : هر وقت خریدتون تموم شد زنگ بزنید بیام دنبالتون من همین اطرافم میرم به فرید یه سر بزنم ... بعدم خداحافظی کرد و رفت . طاهره موهاش رو یکم از زیر روسری داد بیرون و رفتیم توی پاساژ. خداییش لباسی که طاهره میخواست تقریبا نایاب بود! همه لباسها زیادی مدل باز بود... دیگه داشتیم نا امید میشدیم که چشمم افتاد به یه بوتیک که گوشه پاساژ بود و نرفته بودیم مدلهاشو ببینیم با دست به طاهره نشون دادم و رفتیم توی مغازه ... طاهره چرخی زد و گفت : نخیر اینجا هم پر ! فروشنده که توی اتاق پرو داشت لامپ میبست گفت : خانم مگه شما چه مدلی مد نظرتونه ؟ (چه گوشای تیزی داشت !) طاهره گفت : هیچی آقا مدلهای شما رو دیدم ممنون ... پسره از اتاق اومد بیرون رفت پشت میزش نشست . نگاهی به جفتمون کرد و گفت : حالا شما بگید مدلی رو که میخواید ... من همه لباسام رو نذاشتم که تو ویترین ! طاهره دست به سینه وایستاد و گفت: هم دخترونه باشه هم اینکه زیادی باز نباشه مدلش .. همین خوب شد ازمون پرسید ! چون بلاخره لباسی رو که طاهره میخواست از همونجا خریدیم . یه پیراهن بلند فیروزه ای که پایین دامنش مدل داشت و با پاپییون یه طرف جمع شده بود بالای لباس هم دکلته بود که خوشبختانه کت کوچیکی برای روش داشت . وقتی طاهره پرو کرد خیلی ناز شده بود . جوری که جفتمون سریع پسندیدیم ... پول رو حساب کردیم و اومدیم بیرون . طاهره گوشیش رو از جیبش دراورد و همونجوری که داشت شماره میگرفت گفت : بذار زنگ بزنم امیرحسین بیاد دنبالمون . با دست گفتم نمیخواد خودمون میریم ... اما دیر شده بود چون تماس برقرار شد و طاهره تند تند بهش گفت بیاد دنبالمون بعدم که قطع کرد برام شکلک درارود و گفت : کدوم آدم عاقلی وقتی داداشش در خدمتشه میره با تاکسی و اتوبوس خودشو برسونه خونه ؟ اونم بعد از یه خرید طاقت فرسا !! خوب راست میگفت .... حرف حساب نداره جواب! به پیشنهاد طاهره تا اومدن امیرحسین رفتیم توی کافی شاپ و سفارش کیک و قهوه دادیم اصلا دوست نداشتم دوباره تو ماشین امیرحسن بشینم اما به خودم گفتم فوقش همین یه باره دیگه ... از تاکسی که بهتره! تقریبا یه ربع بعد امیرحسین اومد تو ...البته طاهره بهش اس زده بود که کجاییم! طاهره:به به ماشالا .... چه قد و بالایی ... چه رخی ! (امیرحسین هنوز به ما نرسیده بود ... برگشت سمت خیابون که به ماشینش یه نگاه بندازه ....طاهره یهو با دست زد رو میز و گفت: لعنتی چه نیم رخی!!! ... فهیمه تو چرا انقد رو مخی؟... (من خیلی وقت بود میدونستم این دختره شیرین میزنه اما خوب داداشش که تازه رسیده بود سر میز ما گویا نمیدونست ... چون با تعجب داشت به طاهره که از خنده سرخ شده بود نگاه میکرد! سوییچش رو انداخت تو جیب کتش و نشست پشت صندلی . سرشو کج کرده بود و به خواهرش نگاه میکرد ... طاهره یکم خودشو جمع و جور کرد و گفت : ا اومدی ؟ فرید خوب بود ؟ ما خریدمونو کردیم دیگه میتونیم بریم ... بریم ؟ امیرحسین :به سلامتی مبارک باشه طاهره :مرسی. ایشالا برای دومادی تو برم لباس بخرم پولشم خودت حساب کنی داداشی امیرحسین:اولا بیخودی به دلت صابون نزن ... دوما تو خیلی زرنگیا ایشالا تا اون موقع خودت عروس شدی شوهر محترمت دست به جیب میشه برات . طاهره :وا !!! بزرگی گفتن کوچیکی گفتن ... درسته طاها هول بود صبر نکرد تو بری خونه بخت ... اما به جون تو من محاله پامو بذارم خونه بخت قبل از تو ... به جان تو امیرحسین:جان من بیا و خواهری کن این یه بارو برو ...ملت منتظره ورود تو هستنا طاهره : اصلا راه نداره! برادر من که از من سالها بزرگتره بیرون خونه بخت باشه اونوقت من یکاره برم تو خونه بخت !! یه چی میگیا نمیرم امیرحسین ابروهاشو داد بالا و گفت
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان فریاد roghaye nasrolah poor , دنیای رمان - رمان تمنای دل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان آتش دل - رمانکده گلها 27 , رمان ایرانی و عاشقانه فریاد دلم | patrishiya کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمــــــان زیبــا ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/28 تاریخ
کد :56376

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا