تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فریاد دلم (فصل ششم)


با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم ...
صداشو قطع کردم و دوباره سرمو بردم زیر پتو ....
دلم قار و قور میکرد ... چقدر گشنمه !
انگار دیشب شامش رژیمی بوده ها !چی بود شام؟
هر چی فکر کردم یادم نیومد ...
با چشمای بسته سرمو خاروندم و دوباره فکر کردم .
نه یادم نمیاد !
اصلا دیروز چه روزی بود ؟ پنجشنبه ... امروزم جمعه
پنجشنبه!!!
تو یه لحظه تمام صحنه های دیروز اومد جلوی چشمم ...
گل ... شرکت ... امیرحسین ... پارک ... خونه ... یادداشت مامان ... مامان!!!؟؟؟
در جا نشستم
تازه یادم افتاد دیشب اومدم تو اتاق خوابیدم اما مامان خونه نبود !
به لباسام نگاه کردم ... شلوار جینم با تی شرت دیروزیم تنم بود
شال و مانتو و چادرم روی صندلی کنار تخت بود ...
مگه میشه ؟ دوباره به ساعت گوشیم نگاه کردم 8 صبح !!
پس دیشب چی شد ؟ مامان نیومده!؟
من شام نخوردم ؟ مگه میشه مامان بیدارم نکرده باشه ؟
گیج شده بودم ...
یکی محکم زدم رو پیشونیم . خاک بر سرم نماز صبحمم قضا شد !
بلند شدم و رفتم آشپزخونه یه سرکی بکشم
سماور روشن بود اما مامان نبود .. حتما هنوز خوابه
پوفی کردم و رفتم دستشویی ... توی آینه نگاهم افتاد به صورتم
از بس گریه کرده بودم چشمام به شدت ورم کرده بود
با این حال پشت پلکم یه جوری شده بود که بامزه ترم میکرد
مسخرست اما با وجود اینهمه بدبختی برای خودم تو آینه لبخند قشنگی زدم و با دست آب پاشیدم رو صورتم
آبش خیلی خنک بود یه لحظه نفسم قطع شد !
اما خوب دوست داشتم خنکیشو ... انقدر این کارو تکرار کردم که تقریبا یقه تی شرتم تا پایین خیس آب شد!
دوباره دلم ضعف زد ... برم یه چیزی بخورم
آروم اومدم بیرون و دوباره رفتم تو آشپزخونه ... قوری رو برداشتم تا چای دم کنم
اینهمه مامان برای من صبحانه درست کرد یه بارم من براش درست کنم خوب!
نمیدونم چرا بیشتر از همیشه احساس آرامش میکردم ... البته نه در اون حد که همه چیز رو یادم رفته باشه
شاید بیشتر میخواستم به خودم بقبولونم که من مثل همه دخترای دیگه ام ... تفاوتی ندارم باهاشون
تنها فرقم بی صدا بودنم بود که دوست داشتم فکر کنم اینم خودش یه حسنه!
آره بابا ... هر کسی از خداشه یه دختر آروم و خانم داشته باشه مثل من !
پ نه پ طاهره خوبه با اون جیغای بنفشش!
هی وای ! چرا قوری انقدر پر شده!؟ گمونم کل آبجوش سماور رو ریختم تو قوری !
خوب عیبی نداره .. کاری بود که از دستم بر میومد!.........

*****************************************
بلاخره چای رو با موفقیت دم کردم و رفتم سراغ یخچال ...
هنوز سرم تو یخچال بود که مامان اومد تو آشپزخونه ... نمیدونستم اگر چیزی در مورد دیروز پرسید چی بگم ؟!
_علیک سلام فهیمه خانم ... صبحتون بخیر !
با خجالت برگشتم سمتش ... مثل همیشه قیافش مهربون بود .
نتونستم خودمو لوس نکنم و پریدم بغلش ... مامان سرمو بوس کرد و کنار گوشم گفت : خوبی عزیزم؟
سرمو تکون دادم .
_دیشب دوباره تصادف دیده بودی یاد رضا افتادی نه؟
تعجب کردم ! واقعا مامان این فکر رو کرده بود؟
از بغلش اومدم بیرون و نگاهش کردم .
لبخندی زد و گفت : زمونه همینه دیگه مامان جان ...چه میشه کرد !باید یاد بگیری همیشه قوی و با خدا باشی ... تا وقتی امیدت به خدا باشه نا امید نمیشی عزیزم .
( برام عجیب بود! به نظرم حرف مامان بودار بود . اما مگه فهمیده دیروز چی شده!؟)
_حتما گرسنت شده که اومدی صبحانه درست کنی ... دیشب دیدم حالت زیاد خوب نیست بیدارت نکردم .
میدونم دل ضعفه گرفتی ... بیا برو لباساتو عوض کن تا سرما نخوردی زود بیا یه لقمه بذار دهنت . .
وقتی دید تکون نخوردم دوباره گفت : د برو دیگه !!!
به تی شرت خیسم نگاه کردمو و رفتم سمت اتاق....
****************************
درسته که این چند روزه همش صدای امیرحسین تو گوشم بود و با یادآوری تک تک حرفاش حالم بد میشد اما با این حال دوست نداشتم هیچ کس حتی طاهره چیزی از حال بدم بفهمه
بخاطر همین تو این دو سه روز تقریبا از طاهره فرار میکردم .
گرچه اونم فقط چند تا اس برام زده بود ! انگار خودشم اعصاب درست و حسابی نداشت .
بدتر از همه این بود که با اینهمه مشغله ذهنی باید با متینم سر و کله میزدم .
ماشالا هر روزم شیطونتر میشد ... اما خوب من خیلی دوستش داشتم هر کاری میکرد تحمل میکردم و زیاد دعواش نمیکردم
مخصوصا بعد از پرتاب 10 امتیازیه چند وقت پیشش که هنوز آثارش به طور کامل محو نشده بود از روی صورتم!
جلوی آینه کش چادرمو دوباره تنظیم کردم روی شالم و نگاه دیگه ای به صورتم کردم ...
احساس کردم رنگم یکم پریده ... رژ مایع صورتیم رو برداشتم و خیلی کم زدم
حالا بهتر شدم ...
کیف و گوشیم رو از روی میز برداشتم و با مامان خداحافظی کردم و رفتم بیرون .
ساعت 7 صبح از خونه اعظم خانم صدای آهنگ ناری ناری میومد !!
خدایا یا اینا زیادی سرخوشن یا ماییم که افسردگیه حاد داریم !!
اما بازم دستشون درد نکنه یکم به ما روحیه دادن اول صبحی ... والا !
در خونه رو که باز کردم خشکم زد ... امیرحسین دقیقا رو به روی خونه ما کاپوت ماشینش رو زده بود بالا و سرش توی کاپوت بود .
نمیدونستم چیکار کنم ...
برم...نرم.... کلاه نره سرم ؟؟؟
با اینکه یاد حرفاش افتادم اما هنوزم حسم بهش عوض نشده بود انگار فقط ازش دلخور بودم همین !
تو یه لحظه تصمیممو گرفتم ... چادرمو کشیدم جلو و اومدم بیرون ... در حیاط رو محکم بستم
صدای در که بلند شد امیر حسینم سرش رو آورد بالا
تا منو دید کاپوت رو زد پایین و نگاهم کرد ...
منم پرو ! خیره خیره نگاش کردم ... تو دلم گفتم فوقش میگه دختره علاوه بر لال بودن پررو هم هست دیگه !
عوضش یه بار مثل آدم نگاهش میکنم
بعد از یکی دو دقیقه بلاخره لبخندی زد و گفت : سلام صبح بخیر
سرمو تکون دادم البته خیلی کم ... اگر دیده باشه خوبه!
_پیش متین میرین ؟
بازم سرمو تکون دادم
_بفرمایید بالا میرسونمتون
همینم مونده بیام سوار ماشین تو بشم !!!
دستمو آوردم بالا که بگم خودم میرم ... اما دستم تو هوا معلق موند
مگه میفهمه من چی میگم؟ مگه خودش به طاهره نگفت من مثل تو نیستم که حرفاشو بفهمم!
اعصابم ریخت بهم ... هنوز داشت با تعجب و منتظر نگاهم میکرد که سرمو به شدت تکون دادم که یعنی نه
بعدم سرمو انداختم پایین و با قدمهای بلند راه افتادم
حس میکردم از رفتارم متعجب شده ... به درک!
سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم
اون روز مریم خودش خونه بود ... میگفت امروز به خودم مرخصی دادم
تو دلم گفتم روح رفتگانت شاد حالا نمیشد تو که خونه بودی به منم مرخصی بدی؟!
انقدرم اون روز سر و صدا راه انداخته بود که مخ ما ترکید ... نمیدونم قابلمه رو بیخودی میکوبید به ملاقه یا ملاقه رو میزد به قابلمه !!
هر چی بود که انقدر روح و روان منو درگیر کرد که امیر حسین رو فراموش کردم!
دیگه نزدیک 12 بود که مریم اومد تو اتاق و گفت :
فهیمه جون خسته شدی بیا یه شربت و میوه بخوریم
متین که داشت نقاشی میکرد ... بلند شدم و دنبالش رفتم بیرون
هنوز روی مبل نشسته بودیم که زنگ در ورودی رو زدند ...
_ تو بشین فهیمه جان من برم در رو باز کنم .
تو دلم گفتم پ نه پ تو بشین من باز میکنم!
بد شانسی رو ببینا ! فقط پیمان رو کم داشتیم امروز ...
به احترامش بلند شدمو سرمو تکون دادم ...
تو یه حرکت خودشو پرت کرد رو مبل و گفت : به به خانم معلم ... حال شما ؟ چه خبرا ؟ خودتون خوبین ؟ زبونتون خوبن ؟؟ خوش میگذره ؟خانواده چطورن؟متین که دیگه نزد پای چشمتون؟؟؟
(( عجب !! اینم فهمیده ما زبون نداریم پشت هم سوال میپرسه !نشستم سر جام))
مریم که داشت میرفت تو آشپزخونه گفت : از دست تو پیمان ! احوالپرسیتم با همه ملت فرق داره !مامان نیومد بالا ؟
پیمان نگاهی به آشپزخونه کرد و سرسری گفت : نه کار داشت
بعدم سریع بلند شد و اومد رو مبل یه نفره کنار من نشست
تعجب کردم !!
سرشو آورد نزدیک من و گفت :
خانم معلم من میتونم رو کمکتون حساب کنم ؟؟؟؟
خانم معلم من میتونم رو کمکتون حساب کنم ؟؟؟؟
با تعجب برگشتم سمتش !!
_ ای بابا باز من یه راست رفتم سر اصل مطلب !راستش باید در مورد یه موضوعی باهاتون حرف بزنم ... یعنی یکم همفکری و کمک لازم دارم ... منتها نمیخوام مریم در جریان باشه ... من بیرون مجتمع منتظرتون میمونم
ناخوداگاه اخمم رفت تو هم .. با دست گفتم متاسفم نمیتونم بیام
پیمان پیشونیش رو خارید و گفت : والا من نفهمیدم چی گفتین ! یه لحظه ...
رفت سمت میز عسلی گوشه سالن و از کنار تلفن کاغذ و قلم آورد و داد دستم
براش نوشتم متاسف من نمیتونم کمکی بهتون بکنم .
و کاغذ رو گرفتم طرفش ... ابروهاش رو داد بالا و گفت :
_دست خط قشنگی دارید ... خواهش میکنم قبول کنید شما هم مثل مریم خواهرم .
فکر کردم یعنی تو خودتو میذاری جای داداش رضای من !
نگاهش کردم ... درسته شر و شیطون بود اما طاهره صد بار گفته بود چیزی به دلش نیست مخصوصا با حرف الان که یه جورایی منو خواهر خودش کرد!
هم حس فضولی و هم دلسوزیم گل کرد و براش نوشتم
_باشه میام اما امیدوارم کمکی از دستم بربیاد و شرمنده نشم
دوباره کاغذ رو گرفتم طرفش
_ایول !! مطمئنم میتونید کمکم کنید .. پس من بیرون مجتمع منتظرم . اوکی؟
سرمو تکون دادم
_فعلا ...
بلند شد رفت تو آشپزخونه با مریم خداحافظی کرد و رفت بیرون .
حالا برعکس هر روز که راس ساعت میرفتم امروز مریم چسبیده بهم و در مورد متین و خاطرات به دنیا اومدنش تعریف میکرد و انقدر گفت و گفت که ساعت شد 1
البته باید از ساعت ایستاده بزرگ تو سالن تشکر میکردم که با صدای زنگش ساعت 1 رو اعلام کرد !
بلاخره بعد از مخالفت در برابر تعارفات مریم برای ناهار موندن دیرتر از همیشه اومدم بیرون !
پیمان بیچاره تو خیابون زیر سایه یه درخت وایستاده بود منتظر !
تا منو دید گفت : بابا خانم معلم من نیم ساعته اینجا یه لنگه پا وایستادم دیگه میخواستم زنگ بزنم شهرداری بیاد این چمنای سبز زیر پامو مستقیم ببره ورزشگاه آزادی !!
تو کیفم گشتم و دفترچه یادداشتم و آوردم بیرون از زیپ کناریه کیفم یه خودکارم درآوردم و نوشتم
_ببخشید خواهرتون داشت حرف میزد اینه که یکم دیر شد ... حالا کارتون رو بفرمایید .
_ماشالا مریم ! اینجا که نمیشه حرف بزنیم بفرمایید تو ماشین میرسونمتون حرفم میزنیم
( ای بابا اینو دیگه کجای دلم بذارم ! فقط همینم مونده این منو برسونه )
_نوشتم : ممنون زودتر بگید که من باید برم دیرم شده
_فهیمه خانم خیالتون راحت دیگه انقدرام مخوف نیستم که بترسید تا منزل برسونمتون ... بفرمایید
لحنش جوری بود که خجالت کشیدم . خلاصه بلاخره سوار ماشینش شدم و راه افتاد
اما هر کاری میکردم دلشوره داشتم ... چادرمو بیشتر جمع کردم دورم و منتظر شدم حرفشو بزنه !
بلاخره بعد از طی کردن چند تا خیابون به حرف اومد!
_راستش من اول میخواستم بابت اتفاقایی که اول آشناییمون افتاد از شما عذرخواهی کنم . خوب میدونی جوونیه و هزار تا خطا ...
نفس عمیقی کشید و با دست زد رو فرمون
_اما اصل مطلب ... من عادت ندارم زیاد مقدمه چینی کنم . راستش میخوام ...
شیشه رو زد پایین و دوباره گفت : راستش من از زبونتون خوشم اومده
از زبون من!؟ منظورش چی بود ؟ انگار فهمید نگرفتم چون یهو زد زیر خنده ...
حالا تمومی نداشت این خنده!
_ببخشید منظورم دوستتون بود طاهره خانم
هی وای من ! بلاخره خدا زد پس سر این بد بخت که بیاد طاهره خنگ تر از خودش رو بگیره ! یعنی میشه ؟
لبخندی اومد گوشه لبم ... چه زود طاهره حاجت گرفتا !!
_من دیروز شرکت بودم و از مدارکی که روی میز امیرحسین بود اسم طاهره خانم و تاریخ تولدش رو دیدم ... گویا آخر همین ماه یعنی 5 روز دیگه تولدشه
(واای راست میگه ها 28 تولد طاهره هستش ! اصلا یادم نبود ... خوب شد گفت !)
_من تو این مدت که طاهره رو دیدم فهمیدم تنها کسیه که میتونه با اخلاقای من کنار بیاد و میتونم روش حساب باز کنم .
البته من میخواستم با مریم یا مامان صحبت کنم اما خوب دوست داشتم اول نظر خودش رو بدونم ... میفهمید که ؟
سرمو تکون دادم .
_ دیروز فکر کردم خوبه که روز تولدش باهاش حرف بزنم و اگر دیدم نظرش مثبته و اونم به من علاقه داره دیگه باقیه کارا رو بسپارم به بزرگترا .
(تو دلم گفتم واقعا به تو میگن مرد ! یکی مثل تو ... یکی مثل برادر زن نامردت ! حالا خوبه هنوز طاهره زنش نشده اونوقت امیر حسین شد برادر زنش!)
_البته خانم معلم من روی رازدار بودن شما حساب کردما .. دوست ندارم تا روز تولد کسی چیزی بفهمه ... خیالم راحت باشه ؟
بزنم تو مخش ! فکر کرده مثل خودش دهن لقم!
_حالا من آدرس یه کافی شاپ رو اگر بهتون بدم شما میتونید به هوای قرار با خودتون بیاریدش اونجا ؟
وقتی دید چیزی نمیگم با لحن خواهشی گفت : میتونید دیگه نه ؟
چرا من یه بار برای طاهره کاری نکنم؟ تازه مطمئنم خوشحالم میشه !
دیگه رسیده بودیم سر کوچه ... پیمان زد کنار و منتظر نگام کرد .
روی کاغذ نوشتم : من بهتون اعتماد میکنم و منتظر آدرس و ساعت قرار هستم ... مرسی که رسوندینم ... خدانگهدار .
و کاغذ رو گذاشتم کنار دنده و پیاده شدم ...
برام بوق زد و گاز داد رفت .
نمیدونستم چی برای طاهره بخرم ... هر سال کادو میخریدم با هم قرار میذاشتیم میرفتیم بیرون ناهار بعدم کادوم رو بهش میدادم
خدا رو شکر امسال پیمان جای منو گرفته بود!
نمیدونستم کادوم رو کجا بهش بدم .. شرکت که عمرا پامو بذارم
خونه هم که با وجود امیرحسین غیر ممکن بود!
حالا برم یه چیزی بخرم خدا بزرگه ...
بعد از کلی چرخ زدن تو پاساژا و هلاک شدن از خستگی راضی شدم عطر شنل بخرم اونم اصل!
حالا بماند فروشندهه چقدر منت گذاشت سرم که این اصله پاریسه ... ما این قیمت نمیدادیم .. چون شمایی و اینا!
دلم میخواست فقط ازش بپرسم خانم محترم چرا چون منم تخفیف دادی بیخودی!؟ حتما عاشق چشم و ابروم شدی ... شایدم چون زیادی چونه زدم!!
یه جعبه مقوایی خوشگل خریدم و گذاشتم توش ... کلا طاهره عاشق این چیزا بود
خونه که رفتم پیمان بهم زنگ زد و آدرس کافی شاپ رو داد و گفت ساعت 11 منتظره .
در آخر هم خیلی محترمانه ازم خواست که یه وقت من نرم! شیظونه میگه آدرسو ندم طاهره حالش گرفته شه فردا!
به طاهره اس زدم که :
_سلام خوشمله .. فردا میای بریم بیرون ناهار؟
_علیک سلام دخمل زشته ... فردا چه خبره که قراره دست به جیب بشی ؟
_حالا تو بگو میای یا نه ؟ فقط من باید از خونه مریم اینا بیام .. تو برو اونجا منتظرم باش
_باشه بابا ... همون کافی شاپ امیرسالار ؟
_نه یه جای جدید ... آدرسشو میفرستم ... ساعت 11 منتظرم ..بای
آدرسو سند کردم و گوشیمو گذاشتم رو عسلیه کنار تخت .
لپ تابمو برداشتم گذاشتم رو پام ... میخواستم ذهنمو درگیر کنم
رمان جدید رو که دانلود کرده بودم باز کردم و شروع کردم به خوندن!
********
از دیشب تا حالا استرس داشتم .. فکر میکردم نکنه طاهره ازم ناراحت بشه ...
نکنه از این کارم بدش بیاد ...
خدایا عجب غلطی کردما !خداجون خودت بخیر کن ما که بدبخت شدیم رفت حداقل این دختر رو خوش بخت کن!
ساعت 11 و ده دقیقه بود که طاهره اس زد :
_خاک تو گورت فهیم !چقدر امروز خوشتیپ شدی!... حسابی تیپت دختر کشه ها ...مگه من دستم بهت نرسه ... چادرت کو پس؟
خوب خدا رو شکر ! معلوم بود سرخوشه که چرت و پرت مینویسه .
طرفای 1 بود که مریم اومد و من از خونشون اومدم بیرون . داشتم میرفتم سمت خیابون اصلی که یکی صدام زد
_عزیزم تو نمیخوای تولدمو تبریک بگی؟
بدبخت شدم ! طاهره اینجا چیکار میکرد پس؟ با ترس برگشتم طرفش ... دست به سینه وایستاده بود و نگام میکرد ... لبخند کجی زدم و شونه هامو انداختم بالا
_واقعا حیف که من از اون چشم غره های وزغی بلد نیستم وگرنه معطل نمیکردم... شنیدی اون شعرو که میگه از در درامدی و من از خود به در شدم؟ مصداق امروز من بدبخت بود ...
نشستم تو کافی شاپ منتظر یه خانم چادری که یهو یه وکیل خوشتیپ با یه شاخه گل اومده رو به روم نشسته بعد میگه غافلگیر شدی منتظر من نبودی نه ؟
میگم پ نه پ برام عادی بود فقط میخواستم ببینم با چادر میای یا با گل!
از تصور قیافه متعجبش زدم زیر خنده ... خودشم زد زیر خنده
دستمو گرفت و کشید دنبال خودش .
_یعنی بمیری فهیمه... با این دهن لق تو من چیکار کنم آخه مادر؟
تو 5 روزه میدونی این پسره میخواد منو غافلگیر کنه بعد صدات درنیومده ؟ جون من بیا بریم وزارت اطلاعاتی چیزی خودتو معرفی کن تا حروم نشدی!
تا تاکسی بگیریم و سوار بشیم کلی از دست حرفاش خندیدم ... همین که در تاکسی رو بستیم برگشتم سمتش و با دست گفتم : خوش گذشت ؟ چی بهت هدیه داد ؟ اصلا چیا گفتین ؟
_هوووی! یکی یکی ... اولا معلومه که خوش گذشت چون تو نبودی (برام شکلک درارود) دوما حرفامون خصوصی بود پیمان جون گفته به کسی نگم !
با مشت کوبیدم به بازوشو دوباره پرسیدم کادو چی گرفتی؟
طاهره سرخ شد و نایلونی رو که روی پاش بود نشون داد
_واقعا فهیمه هیچ وقت فکر نمیکردم اولین کادویی که از عشقم توجه کن از عشقم میگیرم این مدلی باشه! من امروز فهمیدم ارزشم چقدر بالاست ... منو ول کن شعور پیمان رو بچسب !
داشتم میمردم از فضولی ! حتما سرویس جواهراتی چیزی خریده براش ...
دستمو بردم جلو و نایلون رو قاپیدم از دستش ... بر عکس تصورم نشست و منتظر نگاهم کرد تا توشو ببینم .
یه جعبه کادو شده توش بود که معلوم بود باز شده ... کاغذ کادوها رو کندم و چشمام چهارتا شد !!!
یه جعبه کادو شده توش بود که معلوم بود باز شده ... کاغذ کادوها رو کندم و چشمام چهارتا شد !!!!
به عکس روی جعبه اطمینان نکردم و بازش کردم .... باورم نمیشد این کادو رو داده باشه بهش!
به طاهره نگاه کردم شونه هاشو انداخت بالا و کادوش رو از دستم گرفت دکمه زیرشو زد
یه خرس بامزی بود که دور کمرش یه حلقه بود طاهره که دکمه رو زد حلقهه شروع کرد چرخیدن چراغاش روشن و خاموش میشد و تند تند یه چیزی میخوند ...
دیگه واقعا نتونستم خودمو کنترل کنم و ترکیدم از خنده!
طاهره مثل بدبختا خرس رو گرفته بود جلوی چشمش و گفت : به من میگه رفتم تو یه پاساژ برات کادو بخرم که چشمم افتاد به یه اسباب بازی فروشی رفتم تو تا اینو دیدم یاد تو افتادم و دو تا خریدم ... یکی مال خودم یکی برای تو ... فکر کن ! این اعجوبه رو دیده یاد من افتاده !
سرشو برد بالا و گفت : خدایا یه عمر هیشکی عاشق ما نشد این یکیم که عاشق شد کلا تو آفساید بود !
واقعا این پیمان جفت طاهره بود! مردم از خنده
_راستی فهیمه امشب میخوام تولد بگیرما ... شما هم دعوتین مامان صبح زنگ زد به خاله گفت . حواست باشه کادوت باید توپ باشه گفته باشم
ناخوداگاه خندم خشک شد . فکر رفتن به اونجا هم برام مثل کابوس بود !
طاهره که دید ساکت شدم زد رو پامو گفت : حالا کادو هم نیاوردی عیبی نداره مهم خودتی زنداداش .
تو چشماش نگاه کردم ... میخواستم بهش بگم دیگه چرا طاهره ؟ حالا که داداشت منو پس زده !دیگه چرا میخوای هواییم کنی؟
_خانم همینجا بود آدرستون ؟
با صدای راننده جفتمون به جلو نگاه کردیم ... کرایه رو طاهره حساب کرد و پیاده شدیم
دوست داشتم بهش بگم من نمیام دوست ندارم تو دید امیرحسین باشم . اما ترسیدم دلش بشکنه .
_فهیمه چیزی شده ؟ تو ماشین چشمات داشت یه چیزایی میگفتا .
یاد حرف امیرحسین افتادم :تو روانشناسی میتونی از چشماش بفهمی که چی میخواد بگه من نمیتونم !
لبخند مصنوعی زدم و سرمو تکون دادم .
_باشه بهت اعتماد میکنم . شب منتظرم.. راستی این کادوی گرانقدرم بگم یکی از دوستای دانشگاهم داده!
باهم خداحافظی کردیم و من تقریبا با اعصابی قاطی رفتم خونمون .
بابا گفت نمیاد خسته هستش و ترجیح میده بخوابه ... مامان برای طاهره یه دست فنجون طلایی خیلی شیک و ناز خریده بود
نمیدونم چرا مامان من فقط فکر جهاز دخترا بود !!
اما خداییش سلیقش حرف نداشت . یه کوچولو حسودیمم شد
مرضی جون برای شام دعوتمون کرده بود اما مامان قبول نکرده بود و قرار شد ما بعد شام بریم ... شانس من بود
چون اصلا حوصله نداشتم اینهمه اونجا باشم ! اینجوری میرفتیمو زود میومدیم
دو دل بودم برای لباس پوشیدن .. نمیدونستم باید در مقابل امیرحسین بی تفاوت باشم یا بیشتر تلاش کنم که به چشم بیام !
در نهایتم به هیچ نتیجه مثبتی نرسیدم .
شلوار جین آبی یخیم رو پوشیدم .. یه سارافون بافت درشت داشتم که طوسی بود اونو پوشیدم و شال آبی کم رنگم رو هم سرم کردم
مثل همیشه یه آرایش خیلی کم کردم با این تفاوت که ایندفعه یه کوچولو رژ گونه رو بیشتر کردم . اینجوری بانمکتر میشدم
جعبه کادوی طاهره رو برداشتم و رفتم پیش مامان .
جعبه تزیین شده فنجونا رو از مامان گرفتم و کادوی خودمو گذاشتم روش و رفتیم بیرون
بر عکس عقلم که مخالف رفتن بود و حس بدی داشت دلم بی قرار رفتن بود !
نمیتونستم انکار کنم که دلم برای دیدن امیرحسین تنگ شده !
در حیاط باز شد رفتیم تو ... دستام یخ کرده بود . از اون روز که حرفاشو شنیده بودم روی حرف نزدنم حساس شده بودم
حس بدی داشتم از اینکه نمیتونم چیزی بگم حتی سلام کنم!
اولین کسی که اومد استقبال و ناخواسته از دیدنش لبخند زدم طاها بود
دلم برای شیطنتاش تنگ شده بود ... حس کردم یکم چاقتر شده بگی نگی
با مامان احوالپرسی کرد و تا منو دید شروع کرد سر به سر گذاشتنم
_به ... سلام آبجی فیمه . یه وقت حالی از ما نپرسیا شنیدم حرومه ! مدیونی اگه شماره خونه ما رو بزنی تو گوشیت . اصلا مردم چی میگن ؟
هنوز داشت فک میزد که طاهره اومد و گفت : اه طاها ببند دیگه داداش من
_چی رو خواهر من ؟ در خونه رو !؟
طاهره شکلکی دراورد و اومد مامان رو بوسید و مامان بهش تبریک گفت . بعدم اومد پیش من
با اینکه صبح پیش هم بودیم اما بازم بغلم کرد و محکم بوسم کرد
_بزنم به تخته فهیم هر روز خوشگلتر از دیروز میشیا
طاها گفت : ستاد تبلیغات دختران دم بخت !!!
رفتیم تو سالن ... خاله و آقای حکمت و الهه و امیرحسین اونجا بودن .. بلند شدند و احوالپرسی کردیم .
کادوها رو گذاشتم روی میز و رفتم نشستم کنار الهه . حالا همه گیر داده بودن که چرا بابا نیومده !؟
طاها رو که به زور چسبیدیم نره دنبالش! تو دلم گفتم مهمون نوازیتون تو حلقم !
والا تو این دوره زمونه شما تک هستین خانوادگی !
طبق معمول طاهره یه آهنگ شاد گذاشت اما تا خواست بشینه طاها دستشو کشید و شروع کردن رقصیدن .
واقعا از دست لوس بازیهای طاها مردیم از خنده ! منو بگو که فکر میکردم الهه تونسته آدمش کنه ... از نظر من این از قبلم وضعش وخیم تر شده بود
یهو وسط آهنگ طاها وایستاد و رفت جلوی امیرحسین
_ اهای خوشتیپ! فکر نکن یادم رفته که عروسیه من یه قرم ندادیا ! حداقل پاشو مجلس خواهرتو گرم کن ...
زیر چشمی نگاهش کردم . یه بلوز سفید پوشیده بود با شلوار جین روشن
از دفعه های قبل جذابتر شده بود ... داشت در مقابل اصرارهای طاها که ح
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان فریاد roghaye nasrolah poor , دنیای رمان - رمان تمنای دل , رمان آتش دل - رمانکده گلها 27 , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان مخصوص موبایل فریاد دلم | patrishiya کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , دوسـ ـتـداران رمـان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/28 تاریخ
کد :56374

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا