تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فریاد دلم (فصل هفتم)



نمیتونستم به مامان چیزی بگم چون همیشه از خدام بود که طاهره باهام باشه ... دیگه حالا نمیتونستم بگم مامان جون من نمیتونم هر جایی که امیرحسین هست باشم
خوب نیست که باشم ... نه برای خودم نه برای اون
به هر حال هر کار خدا یه حکمتی داره دیگه حتما اونها رو هم طلبیده که دارن با ما میان !
مقنعه مشکیم رو سرم کردم با این راحتتر بودم ... کش چادرمو جوری تنظیم کردم که جلوی مقنعه ام خراب نشه
گوشیم رو از شارژ کندم و گذاشتم تو جیب مانتوم ... داشتم میرفتم بیرون که یاد تسبیحم افتادم سریع برگشتم و از توی جانمازم برداشتمش
یه نگاه کوچولوی دیگه به آینه کردم و رفتم پیش مامان .
ساعت 5 بعداز ظهر بود ... قرار بود همه اونهایی که اسم نوشتن تو کاروان برن جلوی در اصلی مسجد محل تا با اتوبوس از اونجا راه بیوفتن
ساک دستیه مامان رو ازش گرفتم دستم خم شد انقدر سنگین بود ! حتما باز کلی آذوقه جمع کرده که یه وقت دلمون تو راه ضعف نزنه ...
پوفی کردم و با یه دست چادرمو جمع کردم و با دست دیگم کیف مامان رو گرفتم ...
داشتیم از راه پله ها می اومدیم پایین که در خونه اعظم خانم باز شد
خندم گرفت همیشه خدا من چشمم به در خونه این بنده خداها بود !!
اعظم خانم چادر رنگی سرش بود باهامون سلام علیکی کرد و به مامان گفت :
تو رو خدا داری میری واسه منم دعا کن که بطلبم والا دلم پوسید تو این خونه با این همه مهمون و مهمونداری
( حق داری والا ! هر کی جای تو بود کم آورده بود تا حالا ... بابا تو اسطوره مقاومتی !)
دوباره مامان رو بوسید و مشتش رو باز کرد چندتا اسکناس مچاله شده نمیدونم چقدری داد به مامان و گفت از طرفش بندازه تو ضریح ...
آخی گناه داشتا ... دوست داشتم می اومد وقتی اینهمه دلش میخواست اما خوب منم گناه داشتم کیف مامان خیلی سنگین بود . !
با چشم و ابرو به مامان اشاره کردم که بریم دیر شد .
یه پسر بچه 5 یا 6 ساله از کنار در خودشو انداخت بیرون و در حالیکه چادر اعظم خانوم رو میکشید پشت سر هم میگفت : زندایی زندایی من شربت آلبالو میخوام ...
وا ! کاش زبون داشتم میپرسیدم ببینم مادر این بچه کجاست که این آویزونه زنداییشه؟
اگه یه روز بچه طاهره اینجوری به من بچسبه و زندایی زندایی کنه که کچلش میکنم !
وای ! استغفراله ... زبونمو گاز گرفتم
چه فکرایی که بیخودی سراغ آدم نمیاد ! برای اعظم خانم سری تکون دادم و بیخودی به پسر کوچولوهه چشم غره رفتم و اومدم پایین ....
بر شانس بد لعنت! امیرحسین تو کوچه داشت با موبایلش حرف میزد .. زیر چشمی نگاهش کردم و تو دلم گفتم حالا نمیشد انقدر تیپ نزنی؟ فکر کرده داره میره پارتی ! انگار توجیه نشده زیارت میره !
دوباره نگاهش کردم ... یه پیراهن آبی کم رنگ با شلوار پارچه ای سورمه ای و کفشای مشکی براق پوشیده بود ...
تیپش مردونه و قشنگ بود ... اتفاقا تنها تیپی بود که برای پارتی نمیزنن! اما خوب حس حسادت بد چیزیه!
مامان در خونه رو بست و گفت : بریم پیش خاله مرضیه با اونها میریم تا مسجد
چه خوب! اصلا تعجب نکردم ... دیگه این قرار مدارا واسه ما عادی شده !
طاهره و مامانش اومدن بیرون ... وای این چه با نمک شده با چادر
نگاه کن مثلا چادر سرشه ... فقط دستش تو آستینه چادر عربیه !!
امیرحسینم مکالمش تموم شد و همه با هم سلام احوالپرسی کردیم .
مامان و مرضیه خانم در مقابل اصرارهای امیرحسین که میگفت با ماشین بریم تا مسجد مخالفت کردن و بلاخره پیاده راه افتادیم ...
هی وای حالا اینا نمیگن این دختر بدبخت دستش میشکنه تا اونجا! بابا لااقل بذارید دست ما یکم متبرک بشه به ضریح بخوره آخه ....
با حسرت به دست خالیه طاهره نگاه کردم و به دست مرضیه خانم که فقط یه کیف کوچیک همراش بود ....
حالا این طاهره چرا کیف نیاورده ؟ عجیبه ها ... انگار میخواسته فقط دل منو بسوزونه !
این امیرحسین خنگم رفته جلو واسه من شده رهبر گروه ! خوب بابا برگرد ببین این گروه بدبخت مشکلی چیزی دارن یا نه!


این امیرحسین خنگم رفته جلو واسه من شده رهبر گروه ! خوب بابا برگرد ببین این گروه بدبخت مشکلی چیزی دارن یا نه!
از اونجایی که من کلا کم شانس بودم هیچ کس نیم نگاهی هم به دست بیچارم ننداخت و خودم یه تنه این بار سنگین رو به دوش کشیدم !
سر کوچه ای که مسجد توش بود یه سوپری بزرگ بود که همیشه دوست داشتم از اونجا خرید کنم چون مثل آدمیزاد جنستو بر میداشتی میرفتی بی حرف پولشو حساب میکردی میومدی بیرون ... لازم نبود دیگه حرف بزنی
چند بار تنهایی اینجا خرید کرده بودم ... از پیرمرده که صاحبش بود خوشم میومد زیادی مهربون بود ...
به هوای پیرمرده یه نگاه انداختم توش که ندیدمش عوضش یه عالمه لواشک پشت شیشه دیدم که آویزون کرده بود ...
آخه نونت نبود آبت نبود نگاهت واسه چی بود!
راستش بدجور هوس کردم ... اما خجالت میکشیدم جلوی امیرحسین اینا برم دو تا لواشک بخرم و بیام بیرون ...
داشتم آخرین نگاه های حسرت بار رو مینداختم که یهو صدای امیرحسین رو شنیدم
_فهیمه خانم چیزی شده ؟
برگشتم سمتش ... خاک تو سرت فهیمه اینا کجا رفتن پس!؟
انگار فهمید دنبال مامان اینام چون سریع گفت :
_رفتن تو حیاط مسجد حواسشون به شما نبود ... بفرمایید
سرمو انداختم پایین و با قدمهای بلند بی توجه به امیرحسین خودمو رسوندم تو حیاط مسجد .
برخلاف تصورم اصلا زیادی شلوغ نبود ... فکر کنم کلا یه اتوبوس آدم بود
رفتم پیش طاهره وایستادم داشت آدامس میخورد و گمونم به پیمان اس میزد ...
مهدی نجفی که چند باری با طاها دیده بودمش اومد و به همه سلام کرد یکم در مورد ساعت برگشت و اینا توضیح داد بعدم رفت پیش امیرحسین که تازه اومده بود تو وایستاد و با هم روبوسی کردن
از امیرحسین ریزتر بود .... اما چهره خوبی داشت از این بچه بسیجیا بود که خوشتیپن و بر خلاف ظاهرشون یکم شر و شیطونن .
بیخودی دوست طاها نبود که ....
بلاخره اتوبوس اومد و رفتیم که سوار بشیم ... من و طاهره کنار هم نشستیم پشت سرمونم مرضی جون و مامان نشستن ...
خانمها قسمت عقب بودن و آقایون جلوی اتوبوس .... اونجایی که ما بودیم سطحش بلند بود و قسمت مردونه رو خوب میشد دید ...
کیف مامان رو گذاشتم جلوی پام . امیرحسین اومد بالا کنار صندلی ما وایستاد و پلاستیکی رو که دستش بود داد به طاهره
طاهره : این چیه ؟
امیرحسین نگاهی به من کرد و به طاهره گفت : یکم تنقلات گرفتم بخورید بیکار نباشید ... کاری داشتی تک بزن من پیش مهدی میشینم .
با تعجب به لواشک هایی که طاهره از مشما آورد بیرون نگاه کردم ! البته چیپس و پفکم بود ... اما خوب لواشک!
طاهره : آخ جون ... بلاخره این داداش ما یه کار مفید کرد فهمید باید برا من لواشک و چیپس بخره ... به تو نمیدما گفته باشم
( خسیس ! حالا خوبه لواشکا رو برای من خریده ... از کجا مطمئنی فهیمه؟ مگه اون فهمید که تو هوس کردی؟ مگه براش مهمی؟ خوب معلومه برای خواهرش خریده!
نمیدونم ... خدا نکنه آدم عاشق بشه ... دیگه یه لواشک ناقابلم میتونه دلشو به بازی بگیره !)
انگار جو معنوی اتوبوس همه رو گرفته بود ... یه جور سکوت دوست داشتنی برقرار بود ... حتی طاهره هم حرفی نمیزد
من کنار پنجره نشسته بودم ... چشمم همش به بیرون بود .گوشیم زنگ خورد از جیبم آوردم بیرون بابا بود
برگشتم و دادم به مامان ...
یکم که گذشت یکی از پسرای جوون دعای توسل خوند ... چقدر فضا دوست داشتنی شده بود ... مخصوصا برای من که حس میکردم از همیشه به امیرحسین نزدیکترم
انگار عاشقتر از همیشه بودم ... تو کل دعا به جز برای خودم و امیرحسین برای هیچ کسی نتونستم دعا کنم برای اولین بار ....
تازه دعا تموم شده بود که دوباره گوشیم تو جیبم لرزید
آوردمش بیرون یه پیام از شماره ناشناس بود
_ التماس دعا ....
ناخوداگاه سرمو آوردم بالا و به امیرحسین نگاه کردم اما پشتش به من بود .
ترسیدم از طاهره که شماره رو بشناسه یه حسی بهم میگفت خود امیرحسینه ... سریع گوشی رو گذاشتم تو جیبم و لواشکها رو از طاهره گرفتم و شروع کردم خوردن
چقدرم مزه داد!
حدود 2 ساعت بعد رسیدیم ... بازم آقا مهدی توضیح داد که همه میرن نماز تو مسجد و بعد میریم شام میخوریم بعدم میریم قم
بازم ما 5 تایی راه افتادیم ... امیرحسین ساعت با طاهره تنظیم کرد و رفتیم وضو بگیریم .
تک تک لحظات اون شب رو دوست داشتم ... نماز خوندن تو مسجد ... زیارت حضرت معصومه ...سبک شدن دل بی قرارم بعد از نماز امام زمان .... عکسای دسته جمعی که امیرحسین ازمون مینداخت .....وقتی رفتیم سوهان بخریم و طاهره با داداشش فقط کل کل میکرد ... اینکه هر جایی میرفتیم امیرحسین هر چند دقیقه بر میگشت و نگاهش نا محسوس به منم برخورد میکرد !
همشون برام ناب و قشنگ بود ... مطمئن نبودم بازم تو این موقعیت قرار بگیرم بخاطر همین موقع برگشت بر خلاف طاهره که سرشو گذاشته بود رو شونه من و خوابیده بود بیدار بودم و با تسبیحم ذکر میگفتم
تو حرم که بودم یه نذری کرده بودم که مطمئن بودم به همین زودیها باید نذرمو ادا کنم .
اما کی .... خدا میدونست فقط !
وقتی طاهره بهم گفت که مادر پیمان یعنی هما خانم زنگ زده و قرار خواستگاری گذاشته واقعا باورم نمیشد!
نه این رو که قراره برای طاهره خواستگار بیاد ! اینی رو که پیمان انقدر با اراده و صادقانه جلو اومده بود رو باور نمیکردم
چون با رفتارایی که این مدت ازش دیده بودم فکر میکردم کلا آدم خوش خیالی باشه و شاید عجله ای تو کارش نباشه
اما حالا فهمیدم که نمیشه از روی رفتار کسی در مورد شخصیتش نظر داد ...
شاید بازم زود بود برای قضاوت اما همین از نظر من کافی بود که پیمان بعد از یه بار ملاقاتی که با طاهره داشت و توی همون یه قرار محک زد میزان عشق خودشو طاهره رو و تونست تصمیمش رو بگیره و مهمتر از اون اینکه تصمیمش رو عملی کنه!
این توی روزگار حالا که خیلیا دنبال سو استفاده هستند ارزشمند بود!
حتی خود طاهره هم تو بهت بود هنوز ... انگار اونم آمادگی نداشت انقدر سریع همه آرزوهای بزرگ اما کوتاه مدتش برآورده بشه!
چقدر بین آدمها تفاوته ... یکی مثل طاهره تو 10 روز تکلیفش معلوم میشه و هنوز نرفته جمکران حاجت روا میشه!
یکیم مثل من که حس میکردم 10 سالم بگذره باز دستم به جایی نمیرسه!
پنجشنبه بود و با وجود اینکه مریم که خواهر داماد باشه هنوز مسافرت بود اما ساعت 9 قرار بود پیمان و خانوادش بیان خونه آقای حکمت ...
طاهره ساعت 6 بعدازظهر زنگ زد به گوشیم ... داشتم از اینترنت آهنگ دانلود میکردم
_الو سلام فهیمه خوبی؟ من که خیلی بدم ... تا حالا اینهمه استرس نداشتم! حتی اوندفعه که خانم سرلک اینا اومده بودن خواستگاری ... تازه از تو آشپزخونه کلیم به مدل ریش پسرشون خندیدم و آخرم مثل لبو با چایی رفتم تو سالن !
اما امروز یه جوریم ... اگه مامانش منو نپسنده چی؟ نمیدونم چرا از صبح انقدر پوستم خراب شده! همیشه صاف بودا امروز تا تونسته لک آورده یکی دو تا جوشم زدم!
یه لباس درست و حسابیم ندارم ! مامانم میگه ایندفعه حق نداری چادر حریر بپوشی که مثل اوندفعه که فاطمه خانم اینا اومده بودن از سرت سر بخوره آبروی ما رو ببری!
پوووووف ! ایشالا کچل بشه این پیمان که انقدر زود دست به کار شد! بی فرهنگ یه هماهنگیم با من بدبخت نکرد ...
دستم بهش برسه که میدونم چیکارش کنم ... از صبح تا حالا گوشیش خاموشه ...
گمونم فهمیده چه غلطی کرده میترسه روشنش کنه!
(( دقیقا از روی ساعت 50 دقیقه با من حرف زد! اونم بدون 1 دقیقه مکث .... مثلا زنگ زده بود به من که دلداری بدم بهش که آروم بشه ! من بدبختم که بی زبون .... فقط گوش میکردم و به حالتای بامزش میخندیدم ... یه جاهایی از خنده اشکم در میومد !
خدایی طاهره اعجوبه بود ... حیف دیر قدرشو فهمیدم !! ))
به هر حال هیچ کمکی نتونستم بهش بکنم ... اما انگار خودش از اینکه با من درددل کرده بود خیلی راضی بود و سبک شده بود ....
وقتی مرضی جون با داد صداش کرد که بیا یکم کمک من چیکار میکنی دو ساعت تو اتاق ... تازه یادش افتاد چقدر زمان از دست داده و زود قطع کرد و رفت!
تنها کاری رو که میتونستم بکنم کردم
براش پیام زدم :
طاهره جونم تو ماهی معلومه میپسندنت ... دلشونم بخواد در ضمن مهم پیمانه که دلشو بردی حالا چه فرقی میکنه اگر دو تا جوشم رو صورتت باشه !
پیمان عاشق قلب پاکت شده نه صورت زشتت !( شکلک خنده)
و طاهره دو سوت جواب داد
_میترسم هما خانم بهم بگه ساکتو جمع کن بریم! اصلا آمادگیشو ندارم ! در ضمن عزیزم زشت بودن من خیلی بهتر از خنگ بودن تواه ابرو پاچه بزی! ( شکلک زبون درازی )
طاهرست دیگه ... کم نمیاره ماشالا!
هیچی رو به اندازه خواب بعد از نماز صبح دوست ندارم !
با تنبلی چادر نمازم رو انداختم وسط اتاق روی جانمازه تا شدم و پریدم روی تخت ... پتو رو کشیدم روی سرم ... تازه داشت چشمام گرم خواب میشد که صدای پیامک گوشیم بلند شد!
این وقت صبح ... بی سابقست!
با همه تنبلی دستمو بردم زیر بالشم و گوشی رو آوردم بیرون
ناشناس بود
((حواسم را هر کجا که پرت می کنم ، باز هم کنار تو می افتد ))
یکی نیست بگه خوب پرت نکن آقا جان ! نصفه شبی مگه آزار داری؟ شیطونه میگه منم یه سری کلمات فصیح پرتاب کنم براش!
وای راستی این شماره امیرحسین نبود!؟ پتو رو زدم کنار و گوشی رو آوردم جلوی چشمم
شماره که همون قبلیه بود ... ولی مگه امیرحسین این موقع اس ام اس میده!؟ اصلا شاید اون نباشه
یه بار دیگه خوندم متن پیام رو ... انقدر فکرم مشغول امیرحسین و شماره و پیام بود که همونجوری گوشی به دست خوابم برد ....
مامان که صدام زد برای صبحانه چشمام که باز شد ناخوداگاه به صفحه موبایلم خیره شدم
انگار منتظر بودم بازم شماره ناشناسه افتاده باشه
اما خوب خبری نبود ....پس رفتم که صبحانه بخورم.
طرفای ظهر بود که طاهره اومد خونمون ... با مامان حال و احوال کرد و رفتیم تو اتاق ....
با ذوق پرید بغلم ... نمیدونم شایدم با قصد کشت پرید بغلم
هر چی بود که خیلی خفه کننده بود! اما نخواستم ذوقش کور بشه هیچی نگفتم!
بلاخره ولم کرد و رفت عقب ... یه نفس عمیق کشیدم فکر کنم چشمام چپ شده بود!
_وای فهیمه اگه بدونی پیمان چقدر دیشب خوشگل شده بود ... باورم نمیشد این آقای متشخص با کلاس اخمو همون پیمان خودمونه ! فکر کن ... اگه شیرینی رو نمیدیدم فکر میکردم اشتباه گرفتم !
با دست گفتم حالا چرا شیرینی؟!
زد زیر خنده....
_ بابا این از منم خل تره! رفته برای مراسم خواستگاری شیرینی زبون خریده !
منم خندم گرفت ... واقعا مثل خود طاهره دیوونه بود ! تو دلم گفتم حالا امیرحسین بیاد خواستگاری من شیرینیم نیاورد فدای سرش با خرما چایمون رو میخوریم!
انقدر طاهره حرف زد که مجبور شدیم ناهار نگهش داریم ...تمام لحظات دیشب رو تعریف کرد ...
از همه خنده دار تر اونجایی بود که رفتن دو تایی اتاق طاهره تا صحبت کنند
_ دنبالش رفتم تو اتاق میگم درو ببندم ؟ ... میگه پ نه پ بذار باز باشه میخوام مامان باباها رو چک کنم!
وایستاده وسط اتاق میگم نمیشینی؟ میگه پ نه پ حالا که وقت هست میخوام بارفیکس بزنم عضلاتم تقویت بشه!
نشستیم میگم حرفی نداری بزنی؟ میگه پ نه پ میخواستم یه دور تو اتاقت بزنم سلیقت دستم بیاد!
گوشیمو دیده روی میز میخنده میگه این گوشیه تواه ؟ میگم پ نه پ مال خواستگار قبلیه اینجا جا گذاشته !
اخم کرده میگه میشه ببینمش؟ میگم د نه د از همین الان نشون نده که فضولی!
خلاصه بعد 5 دقیقه طاها اومده پشت در میگه حرفاتون تموم نشد!؟
برگشته میگه پ نه پ تموم شده داریم برای سیزده بدر سال بعد برنامه ریزی میکنیم!
باورت میشه فهیمه کل وقت حرف زدنمون به پ نه پ گذشت!؟
یه کلمه حرف آدمیزادی نزدیم باهم ! یه روانشناس با یه وکیل به جای اینکه در مورد مهمترین مساله زندگیشون تصمیم بگیرن یه مشت چرت و پرت گفتن و والسلام !
وای خدا مرده بودم از خنده ! سر میز غذا نشسته بودیمو مامان و طاهره داشتند حرف میزدند در مورد جمکران و اینکه خوش گذشته منم داشتم گوش میدادم که یهو چشمم خورد به موبایل طاهره که روی میز بود
در کمال خونسردی مثل همیشه برداشتمش و رفتم توی لیست شماره ها ... سریع رفتم روی اسم امیرحسین
بله !!!!! خودش بود ... همون شماره ناشناسی که پیام داده بود !
_هوی فضولی موقوف ! من دیگه چیزای خصوصی تو اون گوشی دارما !
چشم غره ای بهش رفتم که یعنی خوب بابا فهمیدیم توام آدم شدی مهم شدی یکی بهت اس میزنه ...
راستش بقیه صحبتای مامان و طاهره رو زیاد نفهمیدم چون ذهنم درگیر رفتارای ضد و نقیض امیرحسین بود
فکر کنم دو شخصیتی بودا !
اما خوب خداییش ته دلم این شخصیتش رو بیشتر میپسندیدم ... یعنی دلم اینجوری میخواست که حرفای اون روز توی شرکت رو فراموش کنم و رفتارهای دوست داشتنیش رو تو ذهنم تکرار کنم ...
اما بازم عقلم بود که نهیب میزد فهیمه خانوم این همونیه که گفت من نمیتونم باهاش زندگی کنم .. درکش نمیکنم .. از سکوتش بدم میاد!
و باز تردید و دو دلی بود که از اینهمه افکار هجوم آورده به ذهنم نصیبم شد!
فرشته بلاخره بعد عمری شام خونمون بود ... عسل بغلم بود روی مبل نشسته بودیمو داشت برام مثلا شعر میخوند! نصفشو فرشته میخوند یه کلمه آخرشو عسل میگفت
الهی بگردم چقدرم خواهرم ذوق داشت که به بچه شعر یاد داده !
عاشق نصفه حرف زدنای عسل بودم سریع گوشیم رو برداشتم و رفتم توی ضبط صدا تا صداش رو ضبط کنم و همیشه گوش بدم ...
شعرش بامزه بود ...
ماشین بابا چشمش شکسته ... بابا به چشمش یک چسب بسته
او کرده دعوا با یک تریلی ... خورده کتک او اینبار خیلی ...
حالا ببینا باز طاهره بی وقت اس ام اس فرستاد ! حالا خوب شد همین یه ذره هم ذخیره شد
پیامش رو باز کردم
((سلام ... میای فردا که آخرین روز مرخصیته باهم بریم شرکت ؟ بعدشم دوتایی میریم میگردیم یکم ؟))
راستش اصلا دوست نداشتم دوباره برم تو اون شرکت و خاطرات بد اون روز رو یادم بیارم !
براش نوشتم : چه خبره مگه فردا ؟
_خبر سلامتی! خوب خنگه پس فردا من شوهر میکنم نمیتونیم دوتایی بریم صفا سیتی و اینا ... بیا دیگه خوش میگذره تازه تو هنوز شرکت نیومدیا !
تو دلم گفتم کاش واقعا نیومده بودم! حداقل یه امیدی داشتم ... نمیدونستم برم یا نه ؟
از طرفی نمیخواستم طاهره ناراحت بشه با نرفتنم ... از یه طرف دیگه هم خودم طاقت ناراحتی نداشتم با رفتنم !
قبل از اینکه جوابمو بفرستم طاهره دوباره اس زد
_فردا من 9 میرم تا 2 ...بعدش میریم ناهار بعدم سینمایی جایی ... میای دیگه ؟
یعنی 5 ساعت تو شرکت باشیم! خیلی زیاد بود برای من ... اما با وجود همه تلخ بودن بدم نمیومد برم ! یعنی یه حسی وادارم میکرد که اعتراف کنم دلم برای امیرحسین تنگ شده ...
بهونه دیدنش بیشتر از یادآوری حرفای تلخش بود ...
برای اینکه پشیمون نشم سریع نوشتم میام و سند رو زدم !
تمام اون شب رو با عسل بازی کردم و شیطونی کردیم ... دوست نداشتم به فردا فکر کنم
میخواستم تو خجالت عقلم نمونم!
به قول شاعر و با جا به جایی های کوچک توسط خودم
چو فردا شود فکر فردا کنم ... چرا فکر بیهوده حالا کنم!!
برام جالب بود که حتی عسل با همه کوچک بودنش با سکوت من کنار اومده ! مگه اونم میفهمه لال بودن یعنی چی ؟ چرا هیچ وقت ازم توقع حرف زدن و صدا کردن نداشت!؟
چرا تا حالا بهش فکر نکرده بودم! جدیدا روی چیزایی حساس شده بودم که قبلا حتی ذره ای برام مهم نبود ...
اون شب حتی وقتی محمد باهام احوالپرسی میکرد و من فقط سرمو تکون میدادم یه حس انزجار نسبت به خودم پیدا کرده بودم که قبلا هیچ وقت دچارش نشده بودم ...
نمیدونستم اینا حسهای خوبی هست یا نه اما هر چی بود باعث میشد زیادی احساس ضعف کنم ... یه جور خود درگیری پیدا کرده بودم ... از دست خودم زودتر از همیشه عصبی میشدم
آخه چرا ! بعد از 11 سال چرا الان باید اینجوری بشم ... من که تا حالا حسرت اینو نداشتم که با کسی درد دل کنم و حرف بزنم! من که هیچ وقت نخواستم مثل بعضی دخترا که میشناختم بشینم پای تلفن و با کسی که دوستش دارم حرف بزنم ... بشنوم و جواب بدم ...
شاید چون تا حالا کسی نبود که دوستش داشته باشم! شاید چون تا حالا یه ناشناس آشنا رو نداشتم که بهم پیام بزنه و فکرمو درگیر بکنه
اونقدر زیاد درگیر کنه که با هر پیامش اندازه یه روز برم تو فکر و خیال!
و اونقدر حس خوبی داشته باشم که وسوسه بشم حتی منم جوابشو بدم ! حداقل میدونستم پیام زدن تنها کاریه که میتونم از پسش بربیام ... بر میام چون مینویسم ... از دلم از حرفای نگفتم
از اون چیزایی که تو چشمم هست و دیده نمیشه ... از عشقی که پشت سد زبونم گیر کرده و شنیده نمیشه!
میشد که بشه ... میشد که بنویسم و بفرستم تا سکوتم زیادیم مطلق نباشه!
اما نمیتونستم ... نمیخواستم که از قلبم به قلبش اینجوری راه پیدا کنم ...
میترسیدم از اینکه یکنواخت بشم و یکنواخت بشیم برای هم!
دوست داشتم این غافلگیر شدنهای وقت و بی وقت رو ... اینکه وقتی میای تو اتاقت تا بعد از کلی خستگی روزانه بخوابی میبینی یکی هست که نمیشناسی اما میدونسته خسته ای
میدونسته و با یه پیام کوچولو همه خستگیهاتو رفع کرده !
اون شب دوباره انقدر با فکرای مختلفم ذهنمو درگیر کرده بودم که بازم توفیق اجباری نصیبم شد و دست آخر سر سجاده راز و نیاز با خدا آرامش گمشده ام رو پیدا کردم ...
و انگار خدا تو قنوتم بهم گفت ببین!... دستتو میگم ... منم که این وقت شب دستات رو بالا کشیدم تا نگاهم کنی و بگی ...
بگی از نگفته هایی که فقط خودم میدونم و خودت ... دستات تو دست منه ... امیدت به منه ... توکلت رو کردی
پس برو و قوی باش ... تو منو داری ... منم بنده های متوکلم رو نا امید نمیکنم ... پس بعد از سلام نمازت بسم الله بگو و به اسم خودم که خداتم شروع کن یه راه جدید رو ...
راهی که با همه فراز و نشیبش به من نزدیکترت میکنه ...
و همونجا بود که آخرین رشته که نه... تارهای نازک امیدم رو دونه دونه بهم گره زدم تا بلکه بتونم ازش یه دستاویزی بسازم و باقی روزهای عمرم رو با همون یکم امید طی کنم ...
و چقدر خوبه که آدم تو اوج نا امیدی یه روزنه ته دلش پیدا کنه و با چنگ و دندون حفظش کنه .....
اوج احساس اون شبم وقتی بود که صفحه گوشیم که کنار جانمازم بود روشن شد ...
خدا منو ببخشه ... نتونسته بودم حتی سر نماز از خودم دور کنم فکرش رو
بازم امیرحسین و اینبار پیامی که دلم لرزید و آوار شد رو سرم ....
باورم نمیشد ساعت 2 نصفه شب بفهمه حس و حالم چیه و اینو بفرسته ....
شب هنوز نرفته اما تو چرا بیداری
نکنه این همه درد رو تو میخوای برداری
تو که گفتی همه شب من توی خوابت هستم
کاشکی امشب خود من چشم تو رو می بستم
من به دستای خدا خیره شدم معجزه کرد
معنی معجزشو زود به قلبم برگرد
جاده تحویل بها
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان فریاد roghaye nasrolah poor , دنیای رمان - رمان تمنای دل , رمان آتش دل - رمانکده گلها 27 , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 81- رمان حکایت جنس دل , رمان مخصوص موبایل فریاد دلم | patrishiya کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/28 تاریخ
کد :56373

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا