تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فریاد دلم (فصل هشتم)


-تکلیف اتاق کار من چی میشه؟!
ماهان-اونو برای خودت نگه دار ... ساعت رفت و آمدهاتو باید با من تنظیم کنی، کی میری و کی میای! حتی ساعت خوابیدنت رو ... متوجه شدی سایه؟!
-منکه زندانیه تو نیستم! (تقریبا بعده یک هفته این اولین صحبت ما هستش، اونم من شروع کردم وگرنه آقا تصمیم نداشت با من حرف بزنه ! امروز به اینجا اسباب کشی کرد ، نمیدونم از چه قدرتی استفاده کرده که بابا انقدر تابع حرفهاش شده )
ماهان-بیا ...
-(دستشو دراز کردو یه دفترچه کوچیک بهم داد ) این چیه؟!
ماهان-یه ارٍثیه خانوادگی ... این دفترچه ها جفت هستن!
-خب !!؟؟؟ حالا باید باهاش چیکار کنم؟!
ماهان-نگاه کن !
-(یه صفحه ای رو توی هر دوتا دفترچه باز کرد و با انگشتش روی اون دفتر که دست خودش بود یه چیزی نوشت! ) خب؟!
ماهان-خواهش میکنم درست نگاه کن سایه!
-(هر چی نگاه کردم چیزی ندیدم ) آخه من هیچی نمیبینم ( یه آه عمیق کشیدو دفترچه ها رو بست )
ماهان-یکیش پیش تو باشه ، یکیش هم پیش من ... شاید یه روز به کارت اومد
-(وااااااا ؟! حالا چرا انقدر ناراحت شد؟! خب چیزی نبود که من ببینم ) امروز مشتری دارم، میشه این در رو قفل کنم؟! آخه نمیخوام یه دفعه سرشونو بندازنو بیان تو خونت
ماهان-باشه ... حالا برو که من کلی کار دارم اما یادت باشه ، تمام رفت و آمدهاتو بهم بگی، بیرون خواستی بری حتما بهم خبر بده
-باشه
***********************
-(خب من امروز تازه فهمیدم فردا 5 شنبه ،قراره یه جا عروسی بریم! اونم کجا؟! عروسیه همون دختری که اسمش رها بودو من لباس عروسیش رو دوختم! ظاهرا مامانش مارو دعوت کرده و مامان خانم ما هم دعوتشون رو قبول کردن ) ( تازه داشتم به این فکر میکردم که این رها خانم باید یکی از اون آدمهای عجیب باشه، آخه هر دفعه باهاش تماس داشتم یه چیزی دیدم یا شنیدم ، اما دیگه به این موضوع عادت کردم، حتی برام مهم نیست که اون همون رها که دوست ماهان بوده باشه یا نه! ) ماهان؟!
(هر چی در میزنم ، جواب نمیده! مجبورم خودم برم بیرون ، باید برم آرایشگاه و بعد اون برم کفش بگیرم ) (پا از دره حیاط بیرون نذاشته بودم که تو چهار چوب در دیدمش )
ماهان-کجا؟!
-هر چی در زدم جواب ندادی، فکر کردم خوابی یا شاید خونه نیستی، میخواستم بهت بگم دارم میرم بیرون (یه دفعه رنگش پرید )
ماهان-سایه تو واقعا نمیفهمی یا خودت رو به نفهمی میزنی؟! من به تو گفتم هیچ جا بدونه من نمیری!
-(تازه متوجه رد خون روی گردنش شدم ) گردنت چی شده؟! (دست دراز کردم تا ببینم چی شده اما اون دستمو پس زد )
ماهان-خودم میبرمت! منتظر میشم تا برگردی
-باشه (دلم از این کارش گرفت، کم مونده بود بزنم زیره گریه! مگه من جزام دارم که نمیذاره بهش دست بزنم ؟! ) (بدون حرف اضافی سوار شدم)
**********************
-(وقتی از آرایشگاه بیرون اومدم ، کاملا میشد فهمید که از تغییر توی چهره ام خوشش اومده، اما باز هم چیزی نگفت ، نمیدونم چش شده بود که انقدر عصبی بود ) ماهان؟! تو چت شده؟!
ماهان-هیچی
-اما تو یه چیزیت شده! الان چند روزه که باهام بد برخورد میکنی! منو تو قراره تا آخر این ماجرا کنار هم باشیم اما با این وضع من نمیتونم تحمل کنم! (ماشینو زد کنار و برگشت سمت من )
ماهان-سایه؟! یه مشکلی پیش اومده
-چی؟!
ماهان-ببین ... من میدونم که فردا شب داری میری عروسی
-خب ؟! اینو که مامان بهت گفت!
ماهان-تو میدونیکه عروس همون رها هستش؟! دوست قبیله من؟!
-(خب باشه!؟ به من چه؟! مشکلش همین بود؟! درسته که رسما به اون دختر حسودیم میشه اما نمیخوام ماهان چیزی در این مورد بفهمه! من دختره رو دیدم ، هم خوشکله هم خوش برخورد! خیلی از من بهتره اما کسی نباید این نقطه ضعفم رو بفهمه ) مشکلت همینه؟! خب باشه!!! از اولش حدس میزدم چون وقتی باهاش تماس پیدا میکردم یه جوری میشدم، فکرشو میکردم آدم عادی نباشه!!! (آفرین به این هوش و زکاوت )
ماهان-نه مشکل اون نیست، مشکل یه چیز دیگه است، اونم اینکه تو فردا شب مجبور میشی تمام قطعه ها رو با خودت به اون مراسم ببری و اونجا همرو ازت میگیرن
-چی؟! مجبور میشم؟! چی میگی ماهان؟! مگه میشه کسی منو مجبور بکنه؟! ( دوباره نگاهم به اون رد خون جلب شد ! انگار که یکی با ناخن گردنش رو چنگ انداخته باشه، یا شایدم یه جونور این کارو باهاش کرده) ماهان؟! گردنت چی شده؟! پیشی چنگت انداخته؟!
ماهان-کاره رها هستش!!!
-(چی ؟! ) رها؟! (این دیگه حسادت نبود! یه حسی بدتر از اون بود ) مگه ارتباط تو با رها تموم نشده؟! اگه همون دختری باشه که من دیدمش و براش لباس دوختم ، فکر نکنم که هیچ علاقه ای به تو داشته باشه!؟
ماهان-میخوام یه اعترافی برات بکنم
-(یه دفعه دستم رو گرفت و یه بوسه روی اونها زد ) ( انقدر کف کرده بودم که یه لحظه مکان و زمان رو فراموش کردم )
ماهان-وقتیکه از شماها جدا شدم، رفتم پیش شایان بزرگ و اون بهم دستور داد که برای رسیدن به اون گروه باید دوباره برم سراغ رها!
منو اون قبلا باهم پیمان بسته بودیم که با کسی دیگه ازدواج نکنیم، اما هیچ کسی غیره شایان خبر نداشت، من مجبور بودم بگم که نزدیکی به زنها عذابم میده تا مجبور نشم با زنه دیگه ای ارتباط داشته باشم، بلاخره من پسره بزرگ خانواده بودم و بیشترین نیروها رو به ارث برده بودم؛ همه ازم توقع ازواج رو داشتن تا بتونم این نیروهارو به کسی دیگه انتقال بدم، اما غیره رها نمیتونستم به هیچ کسی فکر کنم، تا اینکه اون برای کار به جای دیگه ای رفت و من موندمو برنامه مراقبت از تو! خواب های کیانوش و خیلی اتفاقهای دیگه!
اما یه شب خواب دیدم! اونم خواب راستین رو! نمیدونم میدونی یا نه! اما من توانایی تعبیر خواب رو دارم، از شب بعده اون خواب یه دفعه تمام حس هایی که به رها دشتم رنگ تنفر به خودشون گرفتن، تمام مدت فکر میکردم که تو با یه طلسم یا افسون این کار رو باهام کردی اما بازم با خودم میگفتم که امکان نداره! آخه تو منو ندیدی که بخوای این کارو بکنی ...
تازه بعده یه مدت فهمیدم که رها به سمت اون گروه کشیده شده! این یعنی تموم شدن تمام رویاهای آینده من با اون!
در تمام مدت اون خوابها دست از سرم بر نمیداشت، حضور تو پررنگتر میشدو رها بیشتر به گذشته تعلق پیدا میکرد!
بعدها بهم خبر رسید که اون میخواد ازدواج کنه اما اون پیمان مانعش میشه، خب منم پیمان رو شکستم، ولی دیگه نمیتونستم بزنم زیره اینکه به زنها آلرژی دارم، فقط کسایی که نیروهاشون از من قویتر بود میفهمیدن که دروغ میگم، بعدش تورو دیم ، قضیه بیمارستان پیش اومد ...
اما وقتی پای نوید وسط کشیده شد ، همه ما از ترس اینکه بهت آسیبی نرسه عقب نشستیم ولی خوشبختانه این تو بودی که گفتی اون رو نمیخوای، همین زمینه ساز نقشه بعدی شد که تورو بکشونیم شمال و اون اتفاق های بعدی ...
اما آخره این ماجرا وقتی که میخواستم بهت بگم که برام چقدر مهمی ... دستور رسید که باید برم سراغ رها تا از طریق اون به گروهشون نزدیک بشم، فکر میکردم ازدواج کرده اما متوجه شدم که هنوز هم مجرد هستشو به خاطره هدفمون بهش نزدیک شدم! اما یه جای کار خراب کردم
******************


اونم توی بستن دوباره پیمان بود!
این دفعه نشد ...
-(یه آه عمیق کشیدو چشم از صورت من برداشت ) چرا؟!
ماهان-چون خونیکه از تو ، توی بدنم بود باعث شد این پیمان بسته نشه! میدونی این یعی چی؟!
-نه !!!! (کلا درک این موقعیت برام سخت بود )
ماهان-یعنی اینکه بدن من دیگه حاضر نیست کسی دیگه رو به عنوان هم پیمان قبول کنه! تو صاحب جسم من هستی و این بدترین اتفاقی بود که میشد توی اون لحظه بیوفته! تمام نقشه ها بهم ریخت! مجبور شدم که فرار کنم! کاری که تا به الان انجام نداده بودم، فرار برای اینکه بتونم از خودم محافظت کنم! رها رفت و با کسی دیگه از اون گروه هم پیمان شد!
وقتی یکم اوضاع آروم شد ، خواستم بیام سمت گروه که خبردار شدم، تو میخوای لباس عروسش رو بدوزی! به خاطره همین اومدم سراغت به عنوان خواستگار و برای اولین بار مجبور شدم ، که از پدرت استفاده کنم، یکم خاطره سازی کردم تا من رو به عنوان برادر زاده همکارش ببینه!
اما وقتی که اومدیم ، کار از کار گذشته بود، یعنی رها نفرینش رو عملی کرده بود
-(دستهای اون هم یخ کرده بود! دقیقا مثل دستهای من! ) چه ... چه نفریتی ؟!
ماهان-فردا شب تو اون قطعه هارو با خودت میبری به اون جشن
-خب من به اون مهمونی نمیرم! این قضیه همینجا تموم شد ( یه لبخند چاشنیه حرفم کردم )
ماهان-من دارم میگم نفرین! تو فردا اونهارو با خودت میبری ...
-خب تو نذار (دوباره برگشت سمت من )
ماهان-من که به اون جشن دعوت نیستم! یعنی هیچکدوم از ماها دعوت نیستیم،و تا زمانیکه دعوت نشیم ، نمیتونیم وارد اونجا شیم ، یعنی نه اینکه نشه اما اگه بدون دعوت وارد بشیم در واقع حکم مرگ خودمون رو امضا کردیم
-(ترسیدم ، به معنای واقعی ) حالا باید چیکار کنم؟!
ماهان-فقط میشه یه کار انجام داد
-چی ؟! (انگار که توی صورت من یه چیزی گم کرده باشه، همش نگاهش تو صورتم میچرخید )(یه دفعه دستشو برد سمت جیبش و یه چیزی بیرون آورد )
ماهان-این انگشتر رو قبول کن، اینو به عنوان یه نشونه بین خودمون قبول کن تا بتونم هرجا که هستی بیام سراغت ! این انگشتر در واقع یه حلقه از آدمهایی هستش که به من مرتبط هستن، هر کسی که یه جورایی به من مرتبط باشه میتونه فردا شب توی اون مهمونی حضور پیدا کنه اما ...
-(چشمم هنوز روی اون انگشتر بود ) خب بده دستم کنم (دستمو رو هوا نگه داشت )
ماهان-فقط یه مشکلی هست ...
-(چشم هام رو کشوندم سمت چشمهاش ) چی؟!
ماهان-اگه این حلقه رو دستت کنی تا آخره عمرت یکی از ما هستی ...
-خب من الان هم یکی از شما هستم
ماهان-سایه ؟! خوب به حرفهام گوش کن ، اگه این انگشتر رو دستت کنی در واقع قبول کردی که با من باشی
-(دستم رو باز کردو انگشتر رو گذاشت کف دستمو مشتمو بست )
ماهان-تصمیم با خودته! اون طلسمی که رها به کار برده در هر شرایطی تورو به اون مهمونی میکشونه!
-(ماشین رو روشن کردو راه افتاد ... این سکوت بود که بین ما حاکم بودو هیچ کدوم هم سعی در شکوندنش نداشتیم )
****************************
-(فکرهام رو کرده ام ... از لحظه ای که از ماهان جدا شدم دارم به این موضوع فکر میکنم، از هر نظر نگاه میکنم میبینم که اون یه سوژه عالی برای ازدواج هستش، درسته که اگه طلسم باطل نشه معلوم نیست تا چند سال زنده بمونه یا من هم تحت تاثیر اون طلسم که در اثر ازدواج با اونها فعال میشه تا چند سال دیگه زنده میمونم، ولی خب هیچ کسی نمیتونه به من تضمین بده که اگه با یه آدم عادی ازدواج کنم تا 60 سال دیگه زنده میمونه ! ) ( تازه یه چیز دیگه ام هست، خود من هم الان یه دختر عادی نیستم، من به فرزند خوندگی گرفته شدم، الان یه عالمه دردسر پشت سرم هستش که نیاز به یه محافظ دارم و چه کسی بهتر از ماهان !!؟؟ )
(و باز هم یه چیزه دیگه!!! درسته که من عاشق ماهان نیستم اما وقتی که باهاشم دلم نمیخواد ازش جدا بشم یا وقتی که اونجوری توی صورتم نگاه مکینه میخوام بهش بگم که همیشه این نگاه رو برای من نگه دار! ولی در مورد اون مطمئن نیستم )
مامان-کجا؟!
-(مچم رو گرفت ) ļ... خب ...ļ ... داشتم میرفتم پیش دکتر ...
مامان-برای چی؟! این وقت شب؟!
-(ای خداااااااااا! الان دوباره شروع میکنه ) خب ... ام ... میخواستم بهش بگم که ... در مورد قراره شام شنبه فکرهام رو کردم
مامان-شنبه میخواین شام برین بیرون؟! کجا؟!
-یواش مامان جان ، وسط پله ها داد نزن ، صدامونو میشنوه
مامان-باشه ... منم باهات میام پایین ... یه دقیقه وایستا برم قرصم رو بیارم تا برام تو دفترچه بنویسه بدم بابات الان بگیره
-خب بده خودم بهش میدم (یه اخمی بهم کردو رفت ) ( انگشتر هنوزم کف دستم بود ، دلم میخواست اول ازش بپرسم که اگه واقعا بخوام برای همیشه باهات باشم میتونم به وفاداریت اعتماد کنم یا نه! بعد اونو دستم کنم )
مامان-بریم
-(پشت سره مامان رفتم دمه در خونه اش ) (یکم استرس داشتم ) مامان شاید خواب باشه ، بریم فردا بیایم
مامان-تو میخوای برو، من فردا صبح باید قرصم رو بخورم ، واسه همین باید امشب بابات قرص رو برام
بگیره
-(با باز شدن در ، یه دفعه پشت به در شدم )
ماهان-شب بخیر ، چیزی شده؟!
مامان-راستش من که اومدم یه نسخه برام بنویسین ، اما سایه باهاتون کار داشت
ماهان-بفرمایید داخل ... بفرمایین
-(وقتیکه مامان رفت توی خونه )
ماهان-سایه!؟روی دیوار چیزی برای تماشا پیدا کردی؟!
-(یه دفعه برگشتم سمتش ) ماهان ؟! اگه قراره با دست کردن این انگشتر باتو باشم، قول میدی که بهم خیانت نکنی؟! ولم نکنی؟! اذیتم نکنی !؟
ماهان-منظورت چیه؟!
-(نگاهش پر از تعجب بود! )
ماهان-بهتره بیای تو ... مامانت داره دوباره میاد سمته در
-(وقتیکه رفتیم داخل من مثل بچه های کوچولو کنار مامان خودمو گوله کردم ، بعده اینکه ماهان نسخه رو نوشت ، نمیدونم چی شد که یه دفعه مامان بلند شد ) کجا مامان ؟!
مامان-برم با بابات داروخانه اینو بگیرم
-خب وایستا من ببرمت! بابا رو الکی بیدار نکن
مامان-نه ... تو مگه با دکتر کار نداشتی! تا من حاضر میشم توام حرفهاتو بزنو بیا بالا ... باشه؟! خب شبتون بخیر ...
-(به دودقیقه نکشید که مامان رفت و منو ماهان تنها شدیم ) چیکار کردی ؟!
ماهان-فقط یکم دلشوره تو وجود مامانت انداختم که بره سراغ داروهاش ... خب تو داشتی چی میگفتی ؟!
-(یه دفعه داغ شدم ، نمیدونم چرا ازش خجالت کشیدم! ) (کف دستم رو باز کردم ... انگشتر رو دستم گرفتم تا اونو به انگشتم کنم که یه دفعه دستمو گرفت )
ماهان-مطمئنی؟! اگه دستت کنی هیچ راه برگشتی نداری ... فقط مرگ میتونه این پیوند رو بشکونه
-مطمئنم ...
ماهان-پس بذار خودم این کار رو انجام بدم
-(این دفعه این من بودم که مخالفت کردم ) نه ... خودم انجامش میدم
ماهان-چرا؟!
-(نگاهش توی صورتم قفل شد )هیچکدوم نمیدونیم در آینده قراره چه اتفاقی بیوقته اما نمیخوام به خاطره اینکه این انگشتر رو دستم کردی خودتو سرزنش کنی، این تصمیم من بود !
ماهان-آاااااااااخ ...
-چی شد ؟! (دوباره یکی جلوی پای من ولو شد روی زمین ، اما من این دفعه هیچ کاری نداشتم ) (منم خم شدم تا ببینم چی شده ، اما توی صورتش یه لبخند خیلی قشنگ نشسته بود ) چت شد ؟! چرا آخ گفتی؟!
ماهان-به خاطره این ...
-(یه دفعه تیشرتش رو در آوردو پشتش رو به من کرد )( خب من دیگه به این بی حیا بازیاش عادت کرده بودم)
ماهان-روی کتفم رو نگاه کن! میشه بگی چی نقش بسته
-(با اینکه خیلی تعجب کرده بودم ، بلند شدم تا بتونم ببینم اون چه شکلیه ... ) یه چیز قرمزه ، مثل گوشت اضافه ... اما نه شبیه داغ گذاشته ها شدی
ماهان-فقط بگو چه شکلیه
-خیلی کوچیک و سرخه ، نمیتونم دقیق بگم چی هستش، اما شبیه یه درخته که یه چیزی دورش پیچیده شده ...
ماهان-عالیه ... بهتر از این نمیشه
-(دوباره لباسشو پوشید ) خیله خب من دیگه برم ... الان صدای مامانم در میاد
ماهان-کجا؟!
-(دستمو گرفت )
ماهان-اونا رفتن، اما خیلی زود برمیگردن، هر چی کمتر از خونه بیرون برن به نفع تو هستش، چون اونا به آدمهای عادی صدمه نمیزنن ...
-ماهان اون چی بود که روی پشتت در اومد؟! واسه خاطره اون آخ گفتی ؟! (صورتش به لبخند باز شد )
ماهان-بشین تا برم یه چیزی برات بیارم بخوری ...
-من گشنه نیستم
ماهان-این یه معجون خانوادگی هستش ، هر کسی که عروس خاندان ما میشه باید اون رو بخوره
-(با این حرفش بلند شدو رفت ) عروس !!! هه ... (هنوزم این واژه برام غریب بود ) (به دستهام نگاه کردم، یکی از دستهام جایگاه انگشتر زمرد بود ) ( اما اونیکی دستم، یعنی در واقع انگشت حلقه ام ، مزین شده بود به یه انگشتر زیبای فیروزه ، طلای سفید پر از برلیان های ریز که وسطش یه فیروزه درشت قرار داشت )
ماهان-قشنگه؟! درست مثل دست مامانم که این انگشتر بهش میومد به دست توهم میاد
-(از حال خودم بیرون اومدم) حالا این چی هست که میخوای بهم بدی؟!
ماهان-چیز بدی نیست، فقط یکم ترش مزه هستش، مامانم درستش کرده بود
-ببخشید؟! ماهان من اهل مشروبات الکلی نیستم، نمیتونم اینو بخورم
ماهان-اما این الکل نداره!
-(با یه نگاه مشکوک به لیوانی که دستش بود نگاه کردم ) پس چی هستش که تونستی این همه سال نگهش داری؟!
ماهان-میگم معجونه یه دستور که مخصوص ما هستش ، هیچ ضرری هم نداره
-(رنگ معجونه یه جوری بود ، سبز رنگ ) ( دستمو گرفت و لیوانو داد دستم )
ماهان-به من اعتماد داری؟!
-آره ... (اینو با صادقانه ترین حسم گفتم )
ماهان-پس بخور ... چیزیت نمیشه


(وقتی لیوان رو بردم سمت دهنم یه لحظه فکر کردم رنگ معجون از سبز یه آبی تغییر کرد! ) ( با اولین جرعه ترشیه زیادی رو توی دهنم حس کردم، مثل اینکه دارم آب آلبالو میخورم، اما جرعه بعدی شیرین شد، عینه عسل ، جرعه بعدی ، تلخ ، همینجوری مزه های مختلف رو توی دهنم حس میکردم ، گرمای فوق العاده ای رو توی وجودم حس میکردم ) چقدر خوش مزه بود
ماهان-آره
- (تازه چشمم به ماهان افتاد ، اونم لیوانش رو تموم کرده بود ولی به لیوان توی دستش خیره شده بود ، چقدر ابروهای قشنگی داره! چرا تا به حال بهشون دقت نکرده بودم!!!؟؟ مژه های مشکیه بلند و پر، فک استخونی ، گونه ای استخونی، بینیه بزرگ !!! اما همه اینها یه چهره بینهایت جذاب رو تشکیل داده بودن!) (عطر تنش دیوانه کننده بود ، دکمه های تیشرتش که باز بودن و موهای قفسه سینه اش! بالا و پایین رفتن قفسه سینه اش!!! ) (دستهای بزرگ و استخونیش ! اما کشیده و زیبا!!! )
ماهان-خیله خب ، دیگه مامانتینا الاناست که برگردن، بهتره بری بالا ...
-(از جاش بلند شدو رفت سمت در ، منم پشت سرش راه افتادم ) (چقدر قدش بلنده! هیکل خیلی عضلانی نداره اما همچینم بد نیست، در واقع خیلی هم خوبه!!! )
ماهان-خب ... تا فردا صبح ...
-(نمیتونستم حرف بزنم ... اصلا نمیتونستم به چیزی غیره اون فکر کنم! ) (یه جورایی به اجبار از خونه اش بیرون اومدم ) (با بسته شدن در تازه فهمیدم که وسط راه پله ها هستم اما ... اما ... یه چیزی رو باید میگفتم که نگفتم ) (باید بهش بگم ) ( اما چیرو؟! ) (من چی میخوام بهش بگم ؟؟؟!!! ) ماهان (من پشت در هستمو با اولین تقه به در ، اون در رو باز کرد )
**************************
-(دلم نمیخواست ازش جدا بشم )(تا در روباز کرد ، قبل اینکه من حرفی بزنم ، دستهاشو دره کمرم حس کردمو لبهاشو روی لبهام ) (میدونستم مغر اون هم مثل مغز من دیگه نمیتونه فکر کنه ) (دستهام دوره گردنشو روی شونه هاش در حال چرخش بودن ) ( قفسه سینه اش داشت میترکید ، میدونم خودمم هم وضعیتی بهتر از اون نداشتم ، به نظرم تک تک اعضای بدنش فوق العاده بودن، دستهاش، شونه هاش، کمرش و ... ) (با برداشتن لبهاش تازه به خودم اومدم ) ( من داشتم چه غلطی میکردم؟! )
ماهان-سایه؟! سایه؟!
-(چشمهام از اشک خیس شده بودن! ) (من توی خونه پدرم ، داشتم به اعتمادشون خیانت میکردم ) (اما این گریه به خاطره اون نبود! من ... من تا به الان متوجه نشده بودم که چقدر ... چقدر طالب این آدم هستم )
ماهان-گریه نکن ... همش به خاطره اون معجون بود ... تقصیره تو نیستش ... مامان همیشه میگفت اگه با کسی باشی که دوستت داره و میخوای از این قضیه مطمئن بشی فقط باید یکم از اینو بهش بدی تا بخوره! اونوقت میفهمی که اون هم تورو میخواد یا نه!
-(اشکهام روی صورتم میریختنو ماهان دست پاچه من رو نگاه میکرد)
ماهان-ببخشید ... تقصیره من بود ... سایه گریه نکن ... من فقط میخواستم مطمئن بشم که توام منو میخوای
-(دیگه نفهمیدم دارم چیکار میکنم ، با اینکه کفش پاشنه بلند پام بود اما بازم مجبور بودم بهش آویزون بشم تا به صورتش برسم ، با تماس بین لبهامون اون هم خاموش شد ... دوباره کنترل اوضاع دست اون افتاد )
ماهان-سایه؟! مامانت اینا دارن میان توی حیاط ... بهتره بری بالا
-نه ... نمیخوام ... ( دلم نمیخواست از کنارش تکون بخورم ! به حالت ایستاده توی آغوشش بودمو اون به دیوار تکیه داده بود، چونه اش رو روی سر من گذاشته بودو من با آستین تیشرتش بازی میکردم) نمیخوام برم
ماهان-میخوای جوابشون رو چی بدم ...
-(تا به حال انقدر صداش رو مهربون نشنیده بودم ) ماهان؟!
ماهان-جان دلم؟!
-(به چشمهای خیسش نگاه کردم ) چرا گریه کردی؟!
ماهان-تو چرا گریه کردی؟!
-نمیدونم (لبخند زدو لبهام رو کوتاه بوسید )
ماهان-اما من به خاطره شیرینیه این لحظه گریه کردم! بلاخره رویاهام به حقیقت پیوست، بلاخره بوسه های تو خوابهام به واقعیت تبدیل شد ... و واقعیت به مراتب زیباتر از رویاست ...حالا برو بالا ...
-(به زور منو تا وسط پله ها هل داد و خودش سریع رفت توی خونه اشو درو بست ) (وضعیتم بهتر از قبل بود یعنی بیشتر روی حالم تسلط داشتم ، برای همین خودمو کشون کشون رسوندم تو اتاقمو رسیع رفتم توی حمام )
************************
-(با صدای خش خش از خواب پریدم ، اما تا اومدم از خودم یه صدایی در بیارم، یکی دمه دهنم رو گرفت )
-هیس ... منم ... ماهان ... باید همین الان راه بیوفتیم سایه ... همین الان
-(وقتی دستش رو برداشت تونستم نفس بکشم ) ماهان؟! (اون داشت لباسهام رو تو یه ساک گوله میکرد )
ماهان-جانم؟! پاشو سایه ... باید بریم
-کجا؟! چیکار داری میکنی ؟! چی شده؟! چجوری اومدی که مامان و بابا ندیدنت
ماهان-مامان و بابات همین الان تصمیم گرفتن برن مسافرت ، پیش برادرات ، توام قراره بری شمال ، پیش پسر عموهات
-چی؟! (هر چقدر سعی میکردم صدام آروم باشه نمیشد ) چی داری میگی؟!
ماهان-بلند شو دیگه سایه ... الاناست که بریزن اینجا
-(منم ترس برم داشته بودو شروع کردم به لباس پوشیدن ) بذار بهشون بگم دارم میرم شمال
ماهان-نمیخواد ، اونا فکر میکنن که قبل خواب بهت گفتن فردا صبح دارن راه میوفتن ... نمیخواد بیدارشون کنی
-ماهان داری منو میترسونی ... چی شده؟! کی داره میاد؟! کجا میریم؟!
ماهان-راستین دمه در منتظره ... بین گروه ها درگیری شده، اونا دنبال هر کسی هستن که به اون توطئه مربوط بوده
-ماهان؟! مامانم ... بابام
ماهان-عزیزم هیچ کسی با اونها کاری نداره، مطمئن باش ، حاضری؟!
-آره ...
ماهان-بریم که بچه ها منتظرن
-(پشت سره ماهان از خونه زدم بیرون ... ) (دمه در یه ماشین شاسی بلند مشکی منتظر ما بود ، ماهان دره عقب رو برام باز کردو تا بالا رفتم )
-چطوری عروس خانم؟!!!!!!
-ساااااااااااام؟!


سام-بله؟! بلاخره جواب مثبت رو دادی؟!
ماهان-تو از کجا فهمیدی؟!
سام-اون انگشتر رو نمیذاشتی هیچ بنی بشری نگاه کنه چه برسه که بخواد بهش دست بزنه و الان دسته این خانمه
-عجب چشمهای تیزی داری (بلند شدمو گونه سام رو بوسیدم) کجا بودی این چند وقته؟!
سام-همین دورو بر ...
ماهان-بیام جلو بشینم یا کسی دیگه ای هم هست؟!
سام-راستین رفته سرک بکشه ... الاناست که بیاد ...
راستی سایه معجونو داد بخوری؟!
-آره ...
سام-اثر کرد؟! چجوری بو
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان فریاد roghaye nasrolah poor , دنیای رمان - رمان تمنای دل , رمان آتش دل - رمانکده گلها 27 , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان مخصوص موبایل فریاد دلم | patrishiya کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/28 تاریخ
کد :56372

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا