تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فریاد دلم (فصل نهم)



شب خوبی بود . زیاد با امیرحسین برخورد نداشتم یعنی سعی میکردم حتی نگاهم بهش نیفته میترسیدم هم از احساس خودم هم از برخورد اون !
اون شب بیشتر از هر وقتی میتن رو دوست داشتم . همش چسبیده بود به من ... راستش حالا که خودم مشکلم برطرف شده بود با دیدن متین بیشتر دلم میگرفت
وقتی نگاه چشمای قشنگش رو که با گنگی به همه نگاه میکرد رو میدیدم دلم میخواست تا قدرتشو داشتم و براش کاری میکردم
دوست نداشتم به این فکر کنم که باید تمام عمرش رو تو سکوت و تنهایی سپری کنه ..
هر وقت رد نگاه مریم رو دنبال میکردم میدیدم که به عسل خیره شده و از حرف زدنش یه لبخند کوچیک نشسته روی لبش و یه عالمه غصه تو چشماش خونه کرده ...
شاید اونجا تو اون جمع کسی به این چیزا زیاد دقت نمیکرد اما من همه شب دلم پیش متین و مریم و مهرداد بود .. و همه اونهایی که مثل متین و چند روز پیش خودم بودند !
حالا که سالم شده بودم انگار دیدم عوض شده بود ... انگار منم ناخواسته درگیر یه حس ترحم شده بودم
حالا هرچقدرم حسهای دیگه رو میاوردم وسط بازم ترحم بیشتر بود ...
و اون شب درک کردم معنی نگاه اطرافیانم رو وقتی نمیتونستم جواب سوالاشون رو بدم ... وقتی نگاهشون رنگ دلسوزی میگرفت و من چقدر از این نگاه ها بدم میومد
غافل از اینکه هیچ کسی تو زندگی و سرنوشت من تقصیری نداشت و چون کاری از دستشون بر نمیومد فقط میتونستند باهام همدردی کنند و من چقدر اینو دیر فهمیدم !.......
بلاخره غذا تو خنده ها و شوخیهای بامزه طاها و پیمان و طاهره صرف شد ...
ظرفهای شام رو هم من و الهه و طاهره شستیم ... چای بعد شام رو که خوردیم مریم و مهرداد و پیمان خداحافظی کردند و رفتند چون هما خانوم خونه خواهرش بود و قرار بود بروند دنبالش ...
طاهره یکم دمق شد اما خوب به روی خودشم نیاورد زیاد ...
محمد هم که به قول خودش خسته بود فرشته و عسل رو گذاشت خونه ما و خودش با کلی عذرخواهی رفت خونشون تا بخوابه !
بابا و آقای حکمت رفته بودن توی اتاق و داشتند مالیات سالانه بابا رو حساب میکردند! اعصابی داشتنا ..
ما هم که تو پذیرایی نشسته بودیم و به حرفهای طاها گوش میکردیم و میخندیدیم
امیرحسین کنار طاها نشسته بود و خیار پوست میکند ... زیاد حرف نمیزد بیشتر تو خودش بود
چقدر با دقت خیار پوست میکند ! ..
طاها یه سیب سرخ از توی میوه خوری برداشت و یه گاز بزرگ زد که الهه بهش چشم غره رفت
اما انگار نه انگار! صدای گوشیش بلند شد و با دهن پر طبق معمول جواب داد!
وقتی قطع کرد طاهره گفت : کدوم بیچاره ای پشت خط بود که با این صدای دلنشین جوابشو دادی؟
دوباره گاز بزرگی به سیبش زد و گفت : مهدی بود ... تو فضولی ؟
واقعا صحنه ی زیبایی بود ... تا حالا انقدر میوه خوردن کسی جذبم نکرده بود!
امیرحسین خیارش رو حلقه حلقه میکرد گفت : سلام میرسوندی ... میرفتیم جمکران خیلی هوامونو داشت
فکر کردم ادب امیرحسین کلا منو کشته چه تو میوه خوردن چه توی قدردانی کردن !
طاها : زرشک ! آخه این روزا کی واسه رضای خدا موش میگیره ؟
طاهره : منظور؟
طاها زیر چشمی نگاهی به امیرحسین که داشت نمک میریخت رو خیارش کرد و گفت : هیچی یکی دو روزه کلافم کرده ... راستش شماره خونه شما رو میخواد خاله
مامان: خونه ما برای چی؟
نگاهم به دست امیرحسن بود که نمکدون رو روی هوا نگه داشته بود !
طاها : والا انگار میخواد بده به مامانش ... مامانشم میخواد زنگ بزنه اینجا با شما کار داره
مامان با تعجب دوباره پرسید : با من چیکار داره خاله ؟ من که اصلا نمیشناسم مادرشو!
طاها نگاهی به ته مونده سیب گاز زدش کرد و گفت :
والا انگار میخوان آشنا بشین با هم ... یعنی چیزه ... خوب حتما امر خیره دیگه بابا !...........
والا انگار میخوان آشنا بشین با هم ... یعنی چیزه ... خوب حتما امر خیره دیگه بابا !...........
طاهره یهو صاف نشست و با صدای جیغ جیغوش گفت : چی؟! امر خیر ؟ غلط کرده ... چه پسرای پررویی پیدا میشنا شیطونه میگه ...
نگاهی که مامانش بهش کرد باعث شد حرفش نصفه بمونه و با عصبانیت خودشو کوبوند به پشتیه مبل ...
خیلی طاها خنگ بود ! دلم میخواست خفش کنم با دستام
ولی خوب از یه طرفم خوب کاری کرد حداقل تونستم عکس العمل امیرحسین رو ببینم
صورتش قرمز شده بود و داشت با چاقو خیار تو بشقابش رو بی هدف با عصبانیت خورد میکرد
الهی ... چقدر عصبی شده ! اما خوب حقشه ...
مرضیه خانوم با زرنگی سریع بحث رو عوض کرد و به قول طاهره مجلسو دست گرفت !
من با اینکه خودم خیلی تو جمع خجالت کشیدم از حرف طاها و یادآوریه قیافه شوخ و شنگ مهدی ... اما یه جورایی از این آقا مهدی ممنون بودم که باعث شد کلاس من یکم بره بالا!
حداقل جلوی امیرحسین ... حالا نمیدونستم این پسره میدونسته من لالم یا نه!؟ اصلا میدونه من حرف میزنم و خوب شدم یا نه؟
اصلا کلا از شرایط من با خبر بوده و خواسته پا پیش بذاره؟! نمیدونم والا خدا عالمه !
نفس عمیقی کشیدم و سرمو آوردم بالا که دیدم امیرحسین داره با اخم و موشکافی نگاهم میکنه .. یه جورایی یکمم ترسناک !
پوزخندی زد و دوباره سرشو انداخت تو بشقابش .... طاهره کنار گوشم گفت :
حالا تو چرا لپات گل انداخته ؟ این مهدی نجفی یکیه جفته طاها ... مثل هم دلقکن ! فقط فرقشون اینه که مهدی بسیجیه !
پسره هیز ! اصلا غلط کرد تو سفر زیارتی چشم انداخت به تو که بپسندت واسه من! ...
ببین فهیمه من کاری به هیشکی ندارم تو اول و آخرشم زنداداش خودمی .. گفته باشم !
با تعجب برگشتم و نگاهش کردم ... دست به سینه نشسته بود و انگار یکمم جدی بود
وقتی نگاهمو دید گفت : هان ؟ بیچاره تو فکر کردی بهتر از داداش من گیر میاری؟ آخه این قد و هیکل و تحصیلات و دک و پز رو کی داره ؟ البته من خیلی سعی کردم که امیر نظرشو عوض کنه و بریم یه دختر خوب براش بگیریم ... اما خوب دله دیگه !
معلوم نیست تو چی به خورد داداش من دادی که جادوش کردی! الهی خیر نبینی دختر اگه از این طلسمت به منم ندی که بدم پیمان یکم بخوره ... ایشالا پات پای سفره عقد نرسه اگه تنها تنها از این کارا بلد بشی و خودت رو عزیز کنی ... به حق ....
دیدم اگه یکم دیگه ادامه بده هم صداش میره بالا هم من میترکم از خنده با مشت کوبیدم به بازوش ...
اونم مثل همیشه با کتک زود ساکت شد!
خدا منو ببخشه اما وقتی چشمم به امیرحسین میفتاد و کلافگیش رو میدیدم حس خوبی بهم دست میداد!
حالا چرا نمیدونم اما هر چی بود باعث شد اون شب یکم خوشحالتر از همیشه باشم
طرفای 12 بود که با بلند شدن آقای حکمت همه از جاشون بلند شدند و عزم رفتن کردن
من عسل رو که روی مبل خوابش برده بود رو بغل کردم و گذاشتم روی تخت خودم و رفتم تا مهمونها رو بدرقه کنم
توی راه پله ها بودند ... روی پاگرد طبقه دوم که رسیدم دیدم امیرحسین یه پاشو تکیه داده به دیوار و روی راه پله ها وایستاده ...
یعنی منتظر من بود!؟...
وقتی صدای پام رو شنید سرش رو آورد بالا و رنجیده نگاهم کرد
از دیوار فاصله گرفت و اومد روی پله وایستاد
فاصلمون فقط دو تا پله بود .... دستم به نرده مونده بود
صداش خشدار شده بود
_فهیمه ... نمیخوام بگم بگو نه ... میخوام ازت که خوب فکر کنی
به من به خودت ... من به عشقم اعتراف کردم اما تو نگفتی از دوست داشتنت ... نگو ! تو دختری غرور داری اما به فکر دل منم باش
خوردم نکن فهیمه ... حالا تو بالا وایستادی و من پایین . انتخاب دست تواه
تصمیم بگیر بدون اجبار اما اینو بدون من و دلم هنوزم میجنگیم
تا هر وقت که تو بخوای ...
نتونسم چیزی بگم .... نتونستم نگاهمو از چشمهای مهربونش بگیرم
حتی وقتی در عرض یک ثانیه بدون خداحافظی از جلوی چشمام غیب شد!کنار عسل خوابیده بودم و فکرم درگیر ماجراهای این چند وقته بود ... چقدر اتفاقهای جدید و هیجانی برام افتاده بود!
راستش نمیتونستم خودمو گول بزنم از نظر خودم امیرحسین تنها کسی بود که دوستش داشتم و بهش احساس تعلق خاطر پیدا کرده بودم
تو این مدت که تهران بود همه سعیش رو کرده بود تا من خوب بشم ... نمیتونستم بگم که از روی خودخواهی خودش بوده که به فکر بهبود حال من افتاده چون به راحتی میتونست بگه این دختره ناقصه و بره دنبال یکی که سالم باشه و از هر نظر بهتر از من باشه!
پس باور عشق یا همون دوست داشتن امیرحسین برام بی شک و شبهه بود ..
این خیلی خوبه که بدونی یه نفر هست که دوستت داره و دوست داره که توام همین حس رو بهش داشته باشی ...
و این حس بهتریه که بدونی اون یه نفر تو رو با همه نقایصی که داری میخواد و فقط برای خودت بهت کمک میکنه تا نقصت رو برطرف کنی و در کنار اون در اوج کامل بودن مسیر خوشبختی رو طی بکنی
نمیخواستم زحمات امیرحسین رو نادیده بگیرم ... و از یه طرفیم نمیخواستم زیر دین زحمتهاش مجبور باشم بله بگم
صدایش هنوز تو گوشم زنگ میزد ((حالا تو بالا وایستادی و من پایین . انتخاب دست تواه ....تصمیم بگیر بدون اجبار .....))
حتی زنگ صداش رو هم دوست داشتم ... من نمیتونستم پا روی دلی بذارم که همه حرفش امیرحسین بود !
من مثل دخترای دیگه نبودم که در آن واحد بین چند تا خواستگار میتونن با فراق خاطر انتخاب کنند و بله بگن ...
من تو اوج سکوتم عاشق شدم ... عاشق کسی که تو اوج سکوت بهم دل بست!
من عاشق امیرحسین بودم .. این اولین باری بود که داشتم به خودم اعتراف میکردم دلمو باختم اونم به امیر!
نمیخواستم راه غلط رو انتخاب کنم فقط برای ارضای غرور از دست رفتم !
اگر من امروز بخاطر اینکه بخوام حس امیرحسین رو محک بزنم با اومدن مهدی نجفی و خانوادش موافقت میکردم این کارم یعنی خورد کردن غرور امیر ...
و غروری که یه بار بشکنه اونم تو موضوع به این مهمی مطمئنا قابل ترمیم نیست !
نه من این کار رو نمیکنم ... تصمیمم رو گرفتم ... من نذر کرده بودم
خودم امیرحسین رو از خدا خواستم . من طاقت دیدن غم توی چشمش رو نداشتم . نمیخواستم صدای خشدارش رو دوباره بشنوم
مهدی هم ایشالا از توی مسافرای کاروانهای بعدی یه زن خوب پیدا میکنه ... ماشالا خوش سلیقه هم هست ایشالا بختش خوب باشه!
هنوز تو فکر نگاه آخر امیرحسین بودم که خوابم برد ....
*********************************
تو این یکی دو روزه هر بار که تلفن زنگ میزد دلم هری میریخت پایین ...میترسیدم طاها شماره رو داده باشه و مامان به خانواده مهدی بگه بیان خونه ...
نمیتونستم حرف دلم رو به کسی بگم . فقط خدا بود که همه چیز رو میدونست و امیدم به خودش بود که این وسط یه چیزی بشه که من از این بابت خیالم راحت باشه!
داشتم خونه رو جاروبرقی میزدم که صدای تلفن بلند شد . مامان داشت ناهار درست میکرد خودمون دو تا خونه بودیم فقط
جارو رو خاموش کردم و رفتم سمت تلفن . شماره خونه طاهره اینا بود . حتما امروز خونست میخواد بیاد اینجا
_بله ؟
_سلام عزیزم ... صبحت بخیر خوبی خاله ؟
_سلام . ممنون
_فهیمه جان اگه مامان خونست گوشی رو بهش بده کار واجب دارم مادر
_چشم خدانگهدار
_خداحافظ عزیزم
گوشی بی سیم رو بردم توی آشپزخونه و دادم به مامان ..زیر گاز رو کم کرد و نشست پشت میز .........
گوشی بی سیم رو بردم توی آشپزخونه و دادم به مامان ..زیر گاز رو کم کرد و نشست پشت میز .........
_الو .. سلام مرضیه جان خوبی؟ همه خوبن سلام میرسونند شما خوبی؟ آقای حکمت . امیرحسین و طاهره خوب هستن ؟
از روی فضولی نشستم رو به روی مامان ... به نظرم یکم زیادی حال و احوال میکردن دیگه ... نمیدونم مرضی جون داشت چی میگفت که مامان یهو برگشت و با دست پاچگی به من نگاه کرد .
عجب غلطی کردم کاش گذاشته بودم روی آیفون! خاک به سرم ! نکنه میخواد دختر نشون کنه برای امیرحسین ... خوب آخه اونوقت زنگ میزنه به مامان من!؟
صدای مامان حواسمو جمع حرفاش کرد
_والا چی بگم مرضیه جون ... کی از شما بهتر اما خوب با این اتفاقایی که تو این مدت افتاده فکر میکنم یکم زوده ...
نمیدونم چرا مامان به جای اینکه به من نگاه کنه که چشمم به دهنش بود همش داشت به قابلمه روی گاز نگاه میکرد!
_درسته .. ولی حاجی رو که میشناسی باید باهاش در میون بذارم ...... چی بگم ؟ پس خبرشو به من بده .... اختیار داری سلام برسون ... خداحافظ
مامان گوشی رو قطع کرد و بدون اینکه چیزی بگه رفت سراغ غذاش ... یعنی اعصابم در حد تیم ملی داغون بودا !
نمیتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم و بلاخره پرسیدم
_مامان ؟
_جانم
_چیزی شده ؟
یه نگاه کوتاه بهم کرد و رفت سمت یخچال ...
_هنوز خودم مطمئن نیستم بذار ببینم چی میشه
عجیب بودا ! چند دقیقه گذشت و دوباره صدای تلفن بلند شد میخواستم جواب بدم که با چشم غره ای که مامان رفت دستمو کشیدم عقب!
خودش برداشت
_سلام مرضیه جان ... خوب؟ .... خودش گفت ؟ ..... باشه عزیزم قدمتون روی چشم .... خوب شام تشریف بیارید دور هم باشیم غریبه که نیستیم ..... قربونت برم .... باشه پس 9 منتظریم .... سلام برسون خداحافظ
( یعنی چی؟ اینا که پریشب اینجا بودن! باز میخوان بیان دیدن من یعنی؟!)
_مامان ؟
_بلند شو یه دستی به سر و روی خونه بکشیم شب مهمون داریم شنیدی که خودت
_مامان مرضی جون اینا که تازه اینجا بودن بعدشم خونه تمییزه همین دو روز پیش همه جا رو سابیدیم!
همونجوری که داشت برنج رو میریخت توی قابلمه گفت :
ایندفعه اومدنشون فرق داره
_ چه فرقی؟
_میخوان بیان خواستگاری
-چی؟!!!
با جیغی که زدم مامان تقریبا پرید هوا ! با اخم گفت :
_ خدا رو شکر صدات انقدر خوب شده که به جیغ رسیدی ؟ خوب قلبم وایستاد مادر من
_ خواستگاریه کی میان مامان ؟
_اعظم خانوم ! خوب تو دیگه این پرسیدن داره ؟ فقط نمیدونم چرا انقدر یهویی ؟ بهش میگم باید با بابات صحبت کنم میگه خودم زنگ میزنم از حاجی اجازه میگیرم ... خودش الان هماهنگ کرده با حاجی قراره شب ساعت 9 بیان
فهیمه بجنب یه دستی به خونه بکش ... ایندفعه دیگه واقعا هر گلی زدی به سر خودت زدیا!بلند شو دیگه ....
بلند شدم و رفتم تو اتاقم ... یعنی باید باور کنم امیرحسین داره میاد خواستگاری اونم انقدر سریع ؟
آخه چرا ! اصلا طاهره چیزی نگفته بود ... نکنه مرضی جون مجبورش کرده که بیاد ؟ حالا من چیکار کنم ؟ نکنه همین امشب ازم جواب بخوان ؟
خواستگارای قبلی تا میفهمیدن من نمیتونم حرف بزنم همون پشت گوشی با شرمندگی خداحافظی میکردن و تموم حتی یه نفرم نیومده بود خونه رسمی خواستگاری کنه
حالا امشب قراره امیرحسین پاشه بیاد اینجا .... من که همین الان دارم از استرس میمیرم !
تا شب چیکار کنم ؟ نکنه اینها هم یه نقشه باشه ؟ آخه چه نقشه ای دختره خنگ ... تو که دیگه خوب شدی!
نمیدونم گیج شدم ... اصلا منتظر همچین اتفاقی نبودم اونم انقدر سریع!
صدای پیامک گوشیم بلند شد ... این دیگه کدوم بیکاریه تو این گیر و دار
با حرص موبایلمو برداشتم و در اوج تعجب دیدم امیرحسین اس زده
( یه مبارز واقعی فقط حرف نمیزنه عمل میکنه ... وارد میدون میشه و منتظر حریفش میمونه ... دارم میرم تو میدون ... فهیمه تو تنها امید پیروز شدنمی ... تشویقم کن پشتم باش نه رو به روم !)
یعنی چی؟ این پسره چرا میخواد هی گلادیاتور بازی در بیاره؟ نکنه امشب با گرز و شمشیر بیاد وسط مجلس؟!
خدایا خواستگارم میفرستی برای ما جنگجو از آب در میان ... خودت آخر عاقبتشو به خیر کن
از شدت استرس نه ناهار درست و حسابی خوردم نه شام از گلوم پایین رفت !
ساعت نزدیک 9 بود ... همه چیز آماده بود منم تو اتاقم جلوی آینه نشسته بودم
با اینکه یه عمر با لباس تو خونه و هر تیپی جلوی طاهره و مرضی جون بودم اما اون شب حس میکردم همه لباسام زشتن و خودم از همیشه بی ریخت تر شدم
تازه یاد حرفای طاهره شب خواستگاریش افتادم ! بیچاره راست میگفت چقدر مسخرش کرده بودم !
حالا تازه اونها غریبه بودند اما خواستگارای من که همسایه دیوار به دیوارمون بودن!
شلوار دمپای سورمه ایم رو با یه لباس کرم با شال سفید پوشیدم ... صندلهای سفیدم رو هم پام کردم
دوباره همون چادر پریشبی رو برداشتم ... خوب زیادی دوستش داشتم دیگه دست خودم نبود!
مامان اومد تو اتاق و با دقت نگاهم کرد
_الهی قربونت برم که مثل ماه میمونی
( آره بگو مامان جون یکم روحیه بگیرم! گرچه تو نگی کی بگه!؟)
_فهیمه اینها که غریبه نیستن مامان استرس نداشته باش ... حالا همون اول میای سلام میکنی و میشینی یا من صدات کنم ؟
( خاک به سرم! آخه اینم سواله از من میپرسی؟ همون یکم روحیمم دود شد رفت هوا ... حالا چیکار کنم ؟ برم نرم کلاه نره سرم!؟)
-فهیمه با توام حواست کجاست؟
_هان؟ نمیدونم مامان هر چی شما بگید
_والا اگر من جای تو بودم همون اول میومدم که بعدا خجالت نکشم ... اینجوری راحتتری مادر
سرمو به نشونه موافقت تکون دادم
با بلند شدن صدای زنگ در منم یهو بلند شدم و صاف وایستادم ...
_وا ... دو ساعت دارم برات حرف میزنم باز اینجوری از ترس میپری هوا ؟ بیا بریم تو سالن ...
ای بابا حالا این مامانم به من گیر داده بودا ! رفتم جلوی آینه و یه نگاه سرسری به ریختم انداختم ... من خوبم ... خوشگلم ... دلشونم بخواد!
یه نفس عمیق کشیدم و رفتم تو سالن چسبیدم به مامان
هیچ وقت انقدر از آقای حکمت و مرضی جون خجالت نکشیده بودم ... طاهره حسابی تیپ زده بود جعبه شیرینی رو پرت کرد تو بغلم و بعد خودش پرت شد ... چادرم کشیده شد عقب .
الهی بترکی دو ساعته فیکس کرده بودم شال و چادرمو ... کنار گوشم آروم گفت :
وای فهیمه نمیدونی چقدر خوشحالم از اینکه بلاخره داری به آرزوت میرسی و از ترشیدگی در میای !
حیف که دستم پر بود چشمم نمیدید که چشم غره برم ...
بعد از دو ساعت که طاهره از بغلم کنده شد و منو جعبه شیرینی له شده تو دستمو ول کرد چشمم افتاد به امیرحسین که رو به روم وایستاده بود
کت و شلوار نوک مدادی با پیراهن سفید تنش زیادی رو خوشتیپتر شدنش تاثیر گذاشته بود!
دسته گل تقریبا بزرگی رو که دستش بود بعد از گفتن یه سلام آروم گذاشت روی جعبه شیرین که باعث شد دستم سنگینی کنه و خم بشم پایین یکم
سریع خودمو جمع و جور کردم ... خدا رو شکر کسی ندید
_خوب داداش من تو که همین الان گربه و حجله رو یکی کردی! بیچاره چسبید کف زمین!یکم دقت کن بابا ....
همه با این حرف طاها زدند زیر خنده اما من بهش چشم غره رفتم ... نمیدونم چرا مرضیه خانوم اینو برداشته آورده خواستگاری ! اونم بدون الهه
یعنی رسما بی کنترل اومده با آزادی عمل !
همه با خنده و خوشحالی رفتند توی سالن منم رفتم تو آشپزخونه و گل و شیرینی رو گذاشتم روی میز
چقدرم دست و دلبازی کرده ... با دیدن اونهمه گل یاد حرفش توی شرکت افتادم
((دلم میخواست همه گلهای بهاری رو بیارم برات شب خواستگاری))
لبخندی نشست روی لبم ... دوست داشتم دوباره تیپ جدیدش رو ببینم .
روی شیشه میز یکم شالمو مرتب کردم و دوباره رفتم تو سالن ... کنار طاهره خالی بود رفتم و نشستم .....

لبخندی نشست روی لبم ... دوست داشتم دوباره تیپ جدیدش رو ببینم .
روی شیشه میز یکم شالمو مرتب کردم و دوباره رفتم تو سالن ... کنار طاهره خالی بود رفتم و نشستم .....
داشتم با گوشه چادرم بازی میکردم و به حرفای بقیه گوش میدادم
طاهره کنار گوشم مثل مگس ویز ویز میکرد ... هم از حرفاش خندم میگرفت هم حرصم میگرفت هم دلم میخواست برگردم جوابشو بدم
با کلافگی چشم چرخوندم ببینم هیچ جای دیگه ای نبود که از شر این راحت بشم که نگاهم افتاد به امیرحسین که داشت زیر چشمی با لبخند بهم نگاه میکرد
سریع سرمو انداختم پایین ... بذار اگه زنت شدم درستت میکنم که انقدر هیز نباشی همه جا!
_فهیم دیدی دیر اومدیم ؟اعظم خانوم تو راه پله چشمش افتاد به امیرحسین مگه ول میکرد ما رو ! گیر داده بود الا و بلا نباید پامونو بذاریم اینجا و تو رو خواستگاری کنیم ...
میگفت دختر بزرگه خواهر شوهر کوچیکش مثل پنجه آفتاب میمونه از هر بند انگشتش هنره که میریزه! تو رو خدا نشنیده بگیریا اما میگفت این فهیمه حالا حالاها مونده تا مثل آدم به زبون بیوفته !
میگفت مگه پول اضافه دارید هر روز یه عالمه تخم کفتر بگیرید بدید بخوره بلکه زبونش وا شه؟
یعنی چشمام از این همه چرت و پرتی که پشت هم ردیف میکرد زده بود بیرون !
حالا مزخرفاتش به درک نمیذاشت گوش بدم ببینم بقیه چی میگن ....
_طاهره بسه چقدر مخ این بدبختو میزنی آخه ؟ از همین الان داری خواهر شوهر بازی درمیاری که میام گیستو میکشمو اینا ؟
_ایش ! نه که تا حالا گیس زن تو رو کشیدم!
_مگه من مردم که تو بیای گیس زنمو بکشی ؟
_بله بله ؟ جلو چشم همه طرف زنتو میگیری؟دارم برات طاها خان
_هان؟ نه میگم یعنی من خودم فردا الهه رو با یه ماشین ریش تراشی چیزی میارم خونتون تو از ته گیساشو بزن چطوره ؟
آقای حکمت سرفه ای کرد و با تحکم گفت:
_طاها بابا ! یادته خونه بودیم چه قولی دادی؟
طاهره زد زیر خنده و گفت : بابا راست میگه طاها یادته ؟ قول دادی هیچ حرفی نزنی و مثل بچه آدم بشینی یه گوشه فقط وقتی همه گفتن دست بزنی
همه زدند زیر خنده ... ولی من دلم میخواست هم طاها هم طاهره رو خفه کنم!
مرضیه خانوم باز دعواشون کرد اما طاهره لجوجانه گفت :
_ ا مامان خوب تقصیره اینه دیگه یادتون رفته مراسم خواستگاریه منم به گند کشید ؟
_بدبخت اگه اون شب من نبودم که توی ترشیده رو عمرا میتونستن قالب بندی کنن آخه
دوباره جر و بحث اینا بالا گرفت که با دادی که آقای حکمت زد و گفت همین الان جفتتون برید خونه ! هر دوتاشون چسبیدن به مبل و جیک نزدن!
آخ دلم خنک شد !مرضیه خانم که دید جو ساکته شروع کرد حرف زدن .....
آخ دلم خنک شد !مرضیه خانم که دید جو ساکته شروع کرد حرف زدن .....
_خوب حالا که این بچه ها دو دقیقه زبون به دهن گرفتن ما هم یکم به حرفای خودمون برسیم و به قول معروف بریم سر اصل مطلب !
والا حاج آقا شما که ما رو میشناسید ما هم که به شما بیشتر از فامیلای نزدیکمون اعتماد داریم ...
تو همین چند سال که همسایه دیوار به دیوار بودیم از هر کسی بهم نزدیکتر و غمخوارتر بودیم
اینها رو نمیگم که حوصلتون رو سر ببرم ... میگم که یه مقدمه بشه تا بتونم بگم بعد از اینهمه سال بلاخره اگه خدا بخواد قدم پیش گذاشتیم تا دیگه جدی جدی فامیلم بشیم
حقیقتش از وقتی فهیمه جون به زبون اومده و دوست طاها خواست بیاد برای خواستگاری به امیرحسین گفتم پسرم دست بجنبون که فهیمه از اولشم عروس خودم بود
حتی اگه خدایی نکرده باز حرف نمیزد من مثل طاهره و الهه دوستش داشتم و دارم
خلاصه حاج آقا ریش و قیچی دست شما ... امیرحسین رو که میشناسید
ما هم که شما رو میشناسیم ... حالا ما گوشمون با شماست بفرمایید
( وای ماشالا مرضی جون چقدر یه تنه حرف زدا ! تا حالا به چشم مادر شوهر بهش نگاه نکرده بودم ...
بعد از اینکه بازم تعارف رد و بدل کردن و بابا و مامانم حرف زدن بلاخره آقای حکمت گفت:
_پس ا
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان فریاد roghaye nasrolah poor , دنیای رمان - رمان تمنای دل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 81- رمان حکایت جنس دل , رمان مخصوص موبایل فریاد دلم | patrishiya کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان آتش دل - رمانکده گلها 27 ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/28 تاریخ
کد :56371

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا