تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فریاد دلم (فصل دهم)


باورم نمیشد همه چیز انقدر سریع پیش بره و من اینجوری بختم رقم بخوره !
فقط چند روز به ماه رمضان مونده بود و خانواده حکمت مصر بودند تا قبل از شروع شدن ماه یه عقد محضری بکنیم و بعد از اون یه جشن کوچیک بگیریم ...
مامان اول مخالف بود اما طبق معمول مرضی جون با سیاست مخصوص خودش راضیش کرد و بابا هم که گوش به فرمان مامان بی چک و جونه قبول کرد!
داشتم فکر میکردم سرنوشت چه کارا که نمیکنه ! همین اول شعبان بود که پای دیگ آش دعا کردم تا خوب بشم و امیرحسین هم بهم علاقه پیدا کنه ... یک ماهم نشد که هم خوب شدم و هم عاشق ! ....
خلاصه دیشب مرضی جون زنگ زد و گفت که صبح امیرحسین بیاد دنبالم تا بریم آزمایش خون ... خوبیش به این بود که طاهره و پیمان هم میومدن تا با هم بریم !
وقتی طاهره بود خیالم راحت بود و کمتر نگران چیزی میشدم ... صبح زودتر بیدار شدم و بدون صبحانه خوردن آماده شدم ...
طاهره به گوشیم میس انداخت که برم پایین ... مامان رو بیدار نکردم گرچه میدونستم بعدا دعوام میکنه که چرا صداش نزدم تا خودش بفرستتم !
توی راه پله چشمم افتاد به کفشای جلوی خونه اعظم خانم .... همینجوری سر دستیم که میشمردی 10 جفت کفش بود دیگه ... فکر کردم بنده خدا هیچ وقت نتونست این کفشها رو بذاره مثل همه توی خونه از دست این مهمونا !
رفتم بیرون و در رو بستم ... ماشین امیرحسین جلوی در بود و بچه ها نشسته بودن توش ... برام بوق زد حالا انگار خودم نمیبینمشون!
نشستم کنار طاهره و سلام کردم ... همه جواب دادن اما امیرحسین در ادامه جواب سلامم چشمکی هم از توی آینه بهم زد که باعث شد سریع برگردم سمت طاهره که ببینم اونم دید یا نه که دیدم نه بابا تقریبا خوابه !
وقتی دوباره سرمو برگردوندم سمت آینه نگاه خندون امیرحسین غافلگیرم کرد و لبخندی هم به لب خودم آورد ...
طاهره : وای بچه ها من که گیج خوابم نمیشد حالا ظهر میرفتیم ؟ اه
پیمان : چقدر نق میزنه این آبجیت امیر ... دخترای مردم تو این مرحله رو پا بند نیستن اونوقت این خانوم به ما که محل نمیده هیچ تازه گرفته خوابیده میگه ظهر میرفتیم عجله ای نیست!
طاهره سرشو گذاشت روی شونم و چشماشو بست و گفت :
اونا حتما یه شانس خوب گیرشون اومده همه که مثل من بدبخت نیستن ... نیست تو خیلی معرکه ای فقط مونده برات خودکشی کنم! والا
پیمان برگشت عقب و گفت : ااا عجبا ! شیطونه میگه همین بغلا پیاده بشم برم تا حساب کار دستش بیاد
طاهره : شیطونه بیخود میگه ... تازه تو که خودت از صبح تا شب بالا سر شیطونی !
پیمان: من اگه بالا سر شیطونم واسه اینه که مواظب باشم تو اجرای درسایی که تو بهش دادی خدایی نکرده کم کاری نکنه یه وقت!
تا خود آزمایشگاه این دو تا با هم کل کل میکردن و من و امیرحسین فقط میخندیدیم ... طاهره زیادی خونسرد رفتار میکرد از این برخوردش خوشم میومد
کاش منم میتونستم حداقل یه کلمه با همسر آیندم حرف بزنم ! همسر آینده ..!
تو سالن نشسته بودیم و منتظر بودیم تا صدامون بزنن ... اول اسم پیمان رو گفت بلندگوی آزمایشگاه ... یکم که گذشت دیدیم تکون نمیخوره
طاهره با تعجب گفت : بلند شو دیگه مگه نشنیدی ؟
پیمان : مگه منو صدا کرد ؟
طاهره : پ نه پ شوهر عمه منو صدا کرد میگم تو برو ببین چی کارش داشتن !؟
پیمان : میگم طاهره بیا بیخیال این مسخره بازیا بشیم ... بابا من تو رو همینجوری معتادم دوست دارم بخدا ... حالا فوقش بعدا میریم کلینیکی جایی ترکت میدم ..بیا بریم یه صبحونه دو نفری بی مزاحم بزنیم تو رگ بعدم بریم سینمایی جایی ... تازه میریم یه شیرینی زبونم میخوریم همون من ... هان ؟
طاهره : پیمان جان ؟
پیمان : جانم ؟
طاهره : میگم یه لطفی کن خودت بلند شو برو تا احترامت حفظ بشه ! در ضمن آقای محترم نگران من نباش اونجا رو بخون
همه برگشتیم سمت کاغذی که روی دیوار بود ... نوشته بود فقط آقایون باید آزمایش خون بدهند ... گویا قانون جدید بود
وای که چقدر من تکی ذوق کردم ! اما امیرحسین و پیمان بهم نگاه ناراحتی کردند و هیچی نگفتن ... خندم گرفته بود همه چیز امروز بامزه شده بود انگار
بلند گو ایندفعه امیرحسینم صدا زد .... برعکس پیمان که از جاش تکون نمیخورد امیر سریع بلند شد و وایستاد
طاهره سرشو تکون داد و گفت : یاد بگیر ! این یعنی مردونگی نه تو که از یه سرنگ خون میترسی ! بعد میگه چرا مثل دخترای دیگه ذوق نداری ؟ قربون داداشم برم الهی همه که مثل فهیمه از این شانسا نمیارن !
با شونه زدم بهش و زیر لب گفتم : زهرمار توام وقت گیر آوردیا
پیمان بلند شد و گفت :
جهنم و ضرر ... بلاخره که چی یه عمر قراره با هم کل کل کنیم دیگه ! باور کن فقط دیشب یکم تفننی مواد زدم آخه قرار نبود بیایم آزمایش که ! حالا تو خودتو ناراحت نکن من ترک میکنم ... فقط خدا کنه نوع مواد رو تشخیص ندن ! بیا بریم برادر زن گرام که هر چی میکشم از عشق و عاشقی بی وقت تواه
انقدر پیمان با نمک حرف میزد که نه تنها من و طاهره بلکه یکی دو تا دختری هم که کنارمون نشسته بودن داشتن میخندیدن
بیچاره طاهره یکی گیرش اومد صد درجه از خودش و طاها بدتر !جواب آزمایش رو 1 ساعت بعد دادن بهمون خدا رو شکر مشکلی نداشت ... به پیشنهاد پیمان رفتیم 4 تایی فرحزاد و صبحانه خوردیم ..
البته بماند که چقدر طاهره و پیمان اذیت کردن و کل انداختن باهمدیگه
خیلی بهم خوش گذشت با وجود امیرحسین و آرامشی که داشت در همه لحظات حس میکردم تکیه گاه خوبی رو برای آیندم انتخاب کردم
حتی به نظرم طاهره و پیمان هم با وجود اینکه با همه چیز سرسری و راحت برخورد میکردن اما نمیتونستن منکر عشقی باشن که توی چشماشون بود ...
حتی موقع کل کل کردن هم وقتی بهم نگاه میکردن میشد به راحتی برق چشمهاشون رو دید ..
یه چیز دیگه که از دید من خیلی خوب بود این بود که امیرحسین به رابطه طاهره اینا گیر نمیداد ... شاید به قول پیمان به خاطر این بود که خودشم توی شرایط مشابه قرار گرفته بود ! اما هر چی بود که باعث شده بود جو خیلی خوبی بینمون به وجود بیاد ...


******************************


طبق هماهنگیهایی که کرده بودن قرار بود پس فردا صبح توی محضر نزدیک خونمون عقد بکنیم ... البته به خواست من و طاهره قرار شد عقدمون توی یه روز باشه
خدا رو شکر هیچ کدوم از خانواده ها مشکلی نداشتند ... مرضی جونم که از خداش بود !
نمیتونستم خودم رو به جای طاهره بذارم چون به نظرم انتخاب اون خیلی سختتر از من بود
به هر حال من خانواده امیرحسین رو میشناختم با همشون راحت بودم ... امیرحسین عشقش رو یه جورایی بهم نشون داده بود
و حالا با وجود همه تردیدهایی که هر دختز جوانی توی این روزهای تلخ و شیرین داشت میتونستم با خیال راحتتری به همه چیز فکر بکنم
اما طاهره داشت میرفت توی یه خانواده غریبه ...حتی مریم رو هم به اندازه من نمیشناخت !
شاید زیادی اعتماد به نفس و اطمینان داشت به خودش ! اما هر چی بود خیلی شجاعت داشت به نظرم !
قرار بود بعدازظهر بریم و حلقه بخریم ... تنها خریدمون قبل از عقد همون حلقه بود ..
دیگه واقعا نمیشد همه چیز رو انقدر سریع پیش ببریم ... من دوست داشتم حداقل یه خاطراتی داشته باشم برای بعدها !
بنابراین فقط با خرید حلقه موافقت کردم در ثانی عقدی که محضری باشه دیگه نیازی به خرید آنچنانی نداشت !
برای خرید فقط مریم و فرشته همراهمون اومدن ... توی هر طلا فروشی که میرفتیم 6 نفری فروشنده ها با تعجب نگاهمون میکردن !
بیچاره ها فکر میکردن آخه یه حلقه که قشون کشی نداره !
امیرحسین بهم یه حلقه نشون داد که روش یه ردیف کج نگینهای ریز داشت و در عین ظریف بودن خیلی شیک بود ... وقتی دستم کردم همه پسندیدن البته خودم اول از همه ازش خوشم اومد ! یه جورایی به دستم زیادی میومد ...
امیرحسین هم ست همون رو برداشت ... پیمان سریع به طاهره گفت :
_طاهره همین قشنگه ها !
طاهره پشت چشمی نازک کرد
_نخیر اصلنم قشنگ نیست
امیرحسین لبخندی زد و بهش گفت : طاهره جان این که خیلی قشنگه حسودی نکن آبجی بلاخره توام یکی پیدا میکنی دیگه !
طاهره : ایییییش! این همه حلقه شیک و قشنگ من چرا باید به اون حسودی کنم ؟! اصلا از سلیقتون خوشم نیومد ... حلقه باید نما داشته باشه نه انقدر ظریف باشه که دو روزه بشکنه !
فروشنده که یه پسر جون و چاق بود به طاهره گفت :
خانم چرا نه تو کار میاری خوب عروس خانم که پسندیده ... اتفاقا دست رو کار خوبی گذاشتن .. دیگه حلقه خریدن که حسودی نداره بذارید خودشون انتخاب کنند!
همه زدند زیر خنده ... طاهره با اخم به پسره گفت :
وا من کی پسندیدم!؟
فروشنده : شما چرا بپسندید ؟
طاهره : به خاطر اینکه منم عروسم میخوام حلقه بخرم !
پسره یه نگاه به پیمان و طاهره کرد و گفت : یعنی شما هم به سلامتی برای خرید تشریف آوردید ؟
پیمان سری تکون داد و گفت : پ نه پ داداش من! ما اومدیم حلقه اینا رو ببینیم بریم از روش کپی بگیریم که یه پول اضافی از جیبمون نره !
بیچاره پسره برای اینکه از دلشون در بیاره تمام باکسهای حلقه ها رو آورد و ریخت روی میز ... بلاخره بعد از دو ساعت یکی رو انتخاب کردند ... گرچه هرچی طاهره میپسندید پیمان مخالف بود و برعکس !
آخر سر هم یه چیزی شبیه حلقه ما خریدن !
وقتی بلاخره بعد از اونهمه بدبختی کشیدن از زیر دست آرایشگر اومدم بیرون نفس راحتی کشیدم و گفتم من دیگه غلط بکنم پامو بذارم آرایشگاه !
اما همین که خودم رو توی آینه دیدم فکر کردم من غلط کردم که زودتر از این نیومده بودم آرایشگاه !!
با اینکه بعد از اصلاح ابروهام رو به خواست خودم دخترونه برداشته بود اما انقدر تغییرات محسوس و قابل توجه بود که باورم نمیشد اینی که با وجود ملتهب و قرمز بودن پوستش الان جلوی آینه وایستاده و زل زده به خودش من باشم !
طاهره که خودشم تازه کارش تموم شده بود اومد کنارم وایستاد تا خودش رو ببینه که با دیدن من با تعجب یه قدم عقب رفت و گفت :
_ بسم الله ! خودتی فهیم ؟ پ چرا انقدر تغییر کردی؟!
_جدی تغییر کردم طاهره ؟ حالا زشت شدم یا خوشگل ؟
_هوم؟!والا زشت بودی زشتتر شدی ! چقدرم شبیه ترشی لبو شدیا !
_زهرمار . خودتو مسخره کن
_وا ! من که خیلی ناز شدم ! ایندفعه ابروهامو دادم بالا محشر شدم کوری؟
_بله دیگه اگه منم یه عمر مدل به مدل ابرو برداشته بودم و اینا حالا مثل لبو نمیشدم
_والا حالا که فکر میکنم میبینم کار درست تو کردی ! میدونی چرا ؟
-چرا ؟
_ چون الان امیرحسین که تو رو ببینه بچم ذوق زده میشه که دختر زشتی که دیروز باهاش رفته خرید امروز یه کم بر و رو برداشته و حداقل میشه جلوی چهار نفر بگه زنمو دیدی ؟ دیگه ابروهاش پاچه بزی نیست ..
_بله ! عوضش پیمان بیچاره به همه میگه این دختره همونه که چند ماهه دارم قیافه تکراریشو میبینما ! دریغ از یه ذره تغییر سر سفره عقد ! ... داری منو طاهره ؟
_دارمت ! البته بعد از زنداداش شدنت ... بذار خواهر شوهرت بشم رسما اونوقت حالیت میکنم تغییر یعنی چی عزیزم!
با اومدن مرضی جون توی اتاقی که توش بودیم هردومون ساکت شدیم ...
و چقدر ذوق کردیم وقتی مرضیه خانوم روی سرمون کلی نقل ریخت و به جفتمون یه گردنبند ظریف الله هدیه داد ..
انگاری تازه باورمون شده بود که داریم عروس میشیم!
*****
شاید هر دختری دوست داشته باشه شبی رو که قراره فردا به عقد عشقش در بیاد ... اما برای من پر از اضطراب بود و هیجان !
نمیدونم این فرشته چرا بلند شده بود اومده بود خونه ما بیخودی ! خوب صبح میومد محضر دیگه
نمیذاشت من یه نفس راحت بکشم ... مدام اذیتم میکرد .. از قصد عسل رو میفرستاد پیش من میگفت برو با خاله بازی کن یکم از بیکاری بیاد بیرون !
حتی مجبورم کرد تمام ظرفهای شام رو خودم بشورم اونم تنهایی !
خواهرم خواهرای قدیم والا ! ... بعد از تموم شدن ظرفها رفتم توی اتاقم ... مانتوی کرمی رو که میخواستم صبح بپوشم با شال سفیدم اتو زدم و گذاشتم کنار ..
صدای زنگ گوشیم بلند شد ... طاهره بود .
روی تخت نشستم و جواب دادم
_الو ؟ سلام طاهره خوبی؟
_علیک سلام ... خدا رو شکر ما نمردیم و صدای تو رو پشت گوشی شنیدیم
_سعادتیه برات میدونم
_آره والا ! راستی توجه کردی زیادی زبون باز کردی؟
_ماشالا البته !
_صد البته ... فهیم میگم از شوخی گذشته کارت داشتم
_بگو عزیزم چی شده ؟
_وای فهیم من دارم از استرس میمیرم ... احساس میکنم اصلا آمادگیشو ندارم صبح برم پای سفره عقد !
_چرا ؟ پس فردا باشه حله یعنی؟
_وای ! یعنی تو اصلا اینجوری نیستی؟ .........
وای ! یعنی تو اصلا اینجوری نیستی؟ .........
_مگه میشه نباشم ! منم مثل تو .. اصلا هر دختری شب قبل از عقدش مثل تواه طاهره جونم ... منتها آدم باید به خدا توکل کنه .. هیچ کسی نمیدونه در آینده چی پیش میاد و کی درست انتخاب کرده کی غلط
_میترسم این عشق نباشه که منو پیمان دچارش شدیم ... میترسم که فقط یه هوس زودگذر باشه یا یه چیزی مثل همون تب تندی که همه میگن
_طاهره پیمان اگر هوسباز بود بلافاصله بعد از اینکه جواب مثبت رو از تو گرفت با خانوادش پا پیش نمیذاشت
اون بیچاره که خیلی منطقی برخورد کرده تا حالا ... در ثانی از این فکرای بیخود نکن ... تب تند برای آدمهایی به سن تو و پیمان نیست .. الحمدلله جفتتونم که با سواد هستین ... از همه نظر همدیگرو سنجیدید .. غیر از اینه ؟
_نه والا ... راست میگی . میدونی چیه فهیمه حالا که خوب فکر میکنم میبینم بیشتر از اینکه برای خودم خوشحال باشم برای تو و امیر حسین خوشحالم
چون هر دوتاییتون رو خوب میشناسم تو بهترین دوستمی و با چیزایی که اینهمه سال ازت دیدم مطمئنم امیر رو خوشبخت میکنی
اونم داداشمه و یه عمر باهاش زندگی کردم ... به راحتی میتونم بفهمم که چقدر عاشقته . امشب از ذوق زیاد قاطی کرده ... نگی بهت آمارشو دادما ..
نگرانم بچم تا صبح دووم نیاره!
(شنیدن بی قراریه کسی که تو خودتم براش بی قراری فقط میتونه بی قرارترت بکنه ! )
_الو ؟ فهیم هستی ...
_آره ببخشید حواسم رفت به یه چیزی
_به چه چیزی اونوقت ؟
-به اینکه هیچ وقت فکر نمیکردم بخت من و تو انقدر بهم نزدیک باشه ! اینکه آزمایش و خرید و حتی ساعت عقدمون یکی و یکجا باشه!
_راست میگی ... من که هنوز موندم تو کار خدا ! شاید این پاداش چند ساله صبر تو در مقابل سکوتت و اجر معنویه صبر من در برابر خفه بودن تو و تحمل کردنته نه!؟
تازه داشتم بهش امیدوار میشدم که عاشق شده عاقلم شده ... ! اما دریغ ... نیم ساعت بعد مکالمه رو فقط چرت و پرت گفت و خندید !
وقتی گوشی رو قطع کردم حس میکردم دستم بی حس شده از بس کنار گوشم بوده ...
دیر وقت بود ترجیح دادم بخوابم تا صبح با سردرد و نق نق بیدار نشم
اما زهی خیال باطل ! هنوز سرم رو روی بالش نذاشته امیرحسین پیامک زد
انگار کلا امشب خواب از سر بچه های مرضی جون پریده بود!
(( نقاش نیستم اما دلم برایت پر می کشد!))
(( همیشه داشتن بهترینها به آدم غرور خاصی میدهد و من مغرورترینم چرا که تو بهترینی!))
خدا رو شکر از من توقع جواب دادن نداشت چون اصلا اس ام اس درست و حسابی عاشقانه نداشتم !
و بازم خدا رو شکر که فقط چند تا اس زد و دیگه ادامه نداد ... چون من به شدت خوابم میومد!
قبل از اذان صبح بیدار شدم و رفتم توی آشپزخونه از توی یخچال یکم از غذای دیشب رو برداشتم و تند تند همونجوری سرد خوردم
میخواستم نذری رو که توی جمکران کرده بودم ادا کنم ... دوست داشتم وقتی میخوام بله بگم روزه باشم
بعد از نماز سریعتر از همیشه خوابم برد بدون هیچ فکر و خیالی ...
با صدای فرشته که ریز ریز صدام میکرد بیدار شدم ...
_علیک سلام عروس خانوم ... یکم دیگه بخواب ! ناسلامتی دو ساعت دیگه وقت محضر داریا !
_ساعت چنده ؟
_نزدیک 9 ... نمیخوای از رختخوابت دل بکنی؟
_فرشته خواب رضا رو دیدم
نشست روی تخت و دستم رو گرفت
_چه خوابی ؟ خیر باشه ...
_ نشسته بودم توی سالن داشتم آلبوم عکسامون رو میدیدم ... در خونه باز شد و رضا اومد تو ... دستش یه دسته پر از گلهای نرگس بود
وقتی دیدمش دوییدم طرفش و خودم رو پرت کردم بغلش ...
هر چی قربون صدقش میرفتم و بوسش میکردم هیچی نمیگفت فقط میخندید
بهش گفتم داداش رضا دیدی بلاخره حرف زدم ؟ تو صدام رو شنیدی ؟
خندید و گفت : صدات رو شنیدم آبجی خوشگله ... بیا این گلها رو آوردم مال تو ... فقط مال خودت ...
گلها رو گرفتم و بو کردم ... فرشته خیلی بوی خوبی میداد گلهاش خیلی ... تا اومدم ازش بپرسم کجایی و چیکار میکنی رفت ... نموند که بهش بگم امروز عقدمه ... بهش بگم دلم تنگشه ... فقط همنقد پیشم بود ... هنوز عطر گلهاش رو یادمه .
زدم زیر گریه ... فرشته بغلم کرد انگار اونم داشت گریه میکرد شونه هاش تکون میخورد ..
یکم که گذشت گفت : میدونم عزیزم منم دلم براش تنگه ... اون میدونسته که امروز عقدته و اومده به خوابت ... اون همه گلی هم که بهت داده حتما به خاطر همین بوده
مطمئنم روحش همیشه و همه جا پیش ما هست ... خوشبحال تو که باز خوابش رو دیدی و فهمیدی که خوشحاله از اینکه میخوای ازدواج کنی
من که چند ساله خوابش رو ندیدم ... همیشه تو رو بیشتر از من دوست داشت
_نخیر ... اون هردومون رو یه اندازه دوست داشت
در اتاق باز شد و مامان اومد تو
_فرشته من گفتم این دختره رو بیدار کن به کارامون برسیم اومدی اینجا خودتم موندگار شدی !؟ ببینم گریه کردین شما ؟
فرشته سریع بلند شد و با خنده گفت : نه بابا این تازه یادش افتاده استرس داره و آمادگی نداره داشتم دلداریش میدادم ... لوس و ننره دیگه..
چشمکی بهم زد ... میدونستم نباید خوابم رو امروز به مامان بگم چون خوشیش رو با یاد رضا از بین میبرم !
بیچاره مامان کلی باهام حرف زد و مثلا آرومم کرد . وقتی فهمید روزه ام اولش ناراحت شد اما وقتی گفتم نذر دارم دیگه هیچی نگفت .....
برعکس روز خواستگاری که زیادی مضطرب بودم روز عقد آرامش داشتم ... شاید بخاطر خوابی بود که دیده بودم شایدم نتیجه توکلی بود که به خدا کرده بودم .
اما هر چی بود خیلی حال خوبی بود ... از دید من همین دوگانگی که اکثر دخترا تو این روزها داشتن یه عمر براشون خاطره بود و خوشی!
دوست نداشتم حالا که لباس عروس و کلا لباس مجلسی نمیپوشیدم تیپ اسپرت بزنم و برم محضر عروس بشم !
مانتوی کرم کمردارم رو با شلوار پارچه ای سفید و شال سفید پوشیدم
ایندفعه بر خلاف همیشه آرایش ملیحی که کردم زیادی تو چشم بود ! چون صورتم نسبت به قبل بازتر شده بود و تغییرات محسوس بود !
وقتی رفتم جلوی آینه از قیافه جدیدم خوشم اومد ... به این فکر کردم که عوض شدن قیافم برای امیرحسین مهمه یا نه ؟ اصلا میفهمه عوض شدم !
خندم گرفت ! خوب معلومه که میفهمه وقتی انقدر تابلو شدم...
مامان وقتی با این شکل و شمایل دیدم محکم بغلم کرد و گفت راست راستی عروس شدی ... و زود رفت سراغ اسفند طبق معمول !
اینکه در عین سادگی عروس بشی هم خودش عالمی داره ! بی اتلیه بی آرایشگاه و بی ماشین عروس !
گرچه برای عروسی همشون تحقق پیدا میکرد اما خوب عقد هم جای خود داره و من اینجوری بیشتر به دلم مینشست انگار!
چادرم رو سرم کردم ...
_بچه ها بجنبین دیگه مرضی جون زنگ زد گفت همشون تو کوچه منتظر ما هستنا !
صدای مامان باعث شد یکم سریعتر کفشها رو پا کنیم و بریم بیرون ...
تو کوچه خانواده پیمان با یکی دو نفر جدید که نمیشناختمشون و خانواده حکمت کنار ماشینها وایستاده بودند ...
با دیدن ما همه شروع کردند سلام و احوالپرسی ... طاهره خودش رو رسوند بهم و گفت : سلاااام فهیم جونم چقدر ناز شدی
نگاهی بهش کردم خودشم خوشگل شده بود ... مخصوصا که مثل من چادر سرش نبود و مانتوی سفیدش از دور داد میزد این عروسه مخصوصا با مدل عروسکیش !
بهش گفتم که اونم کمتر از من قشنگ نشده ... کلی ذوق کرد بچم!
پیمان توی کت و شلوار دامادی واقعا خوش تیپ و خوب شده بود ... از سر طاهره هم زیاد بود!
کنار گوشش گفتم : طاهره خدا شانس بده شوهرت عجیب خوش تیپ شده ها ! به پا تا محضر ندزدنش خواهر !
زد به بازوم و گفت : اوهوی چشمتو درویش کن ! بعدشم شانس تو که بیشتره فدات شم ! یه نیگا به خان داداش عزیزم بکنی میفهمی خودت !
رد نگاهش رو گرفتم و امیرحسین رو دیدم که کنار بابا وایستاده بود و داشت به سوالش جواب میداد
اونم مثل پیمان خوش تیپ شده بود با این فرق که امیرحسین مثل پیمان لاغر نبود و خوش استیل تر شده بود .
و تفاوت دیگه ای که داشت این بود که متانتی که توی حرکاتش بود آدم رو ناخواسته مجذوبش میکرد !
با دیدنش یه جورایی درگیر یه حس نا آشنا شدم ...
نتونستم چشمم رو ازش بردارم و باعث شدم تا سنگینی نگاهم رو حس کنه و اونم نگاهم بکنه
فکر نمیکردم انقدر از دیدنم تعجب کنه ! اما به راحتی و از همون فاصله تونستم تعجب رو توی چهرش ببینم !
بعد از چند لحظه کم کم حالت صورتش عوض شد و لبخند زیبا و آرومی که زد شد حس غریبی که ناخوداگاه مجبورم کرد تا نگاهمو با سختی از چشمهاش جدا کنم و بدوزم به یه جای نا معلوم !
جایی که طرح چشمهای بی قرارش معلوم نباشه تا حس ذوب شدن رو دوباره حس بکنم !...............


توی محضر کلی معطل امضا کردن شدیم ... مخصوصا که دو تا عروس و داماد بودیم و وقت بیشتری میگرفت !
طاها و محمد با هم مسابقه گذاشته بودند سر فیلمبرداری کردن ... طاها مدام میومد جلوی دوربین محمد وایمیستاد و از قصد تصویر رو خراب میکرد
محمد بیچاره هم هرکاری میکرد از پس این پسره برنمیومد ... کلا طاها فیلم کمدی راه انداخته بود تا بیکاریه بقیه رو رفع و رجوع کنه !
بعد از اینکه بلاخره کارمون تموم شد حاج آقا بلند شد و گفت بریم اتاق عقد برای خوندن خطبه
طاهره نگاه مرددش رو بهم دوخت و منتظر نگاهم کرد ... فقط تونستم بهش یه لبخند بزنم اما انگار پیمان فهمید که چه خبره چون سریع کنار گوش طاهره یه چیزایی گفت که باعث شد لبخند کم رنگی روی لبش بیاد
بهش چشم غره وزغی رفتم که یعنی جمع کن خودتو ! اونم برام شکلک درآورد و بلند شدیم
خدا رو شکر کسی حواسش به ما دو تا نبود وگرنه میگفت این پسرای خوش تیپ رو حروم کردن!
توی اتاق عقد که رسیدیم طاها یهو گفت :
اول به افتخار عروس و دامادهای گل یه کف مرتب ... خوب بسه دیگه نزنید جنبه داشته باشین بابا ! دوم اینکه اول باید طاهره و پیمان عقد بکنند گفته باشم !
محمد سرش رو از پشت دوربین آورد بیرون و گفت : چرا ؟ مگه فرقی داره ؟
طاها : پ نه پ فرقی نداره ! تو اگه خواهر داشتی و یه عمر چشمت رو به در میدوختی که یه خواستگار نصفه نیمه بیاد و ببرتش و بوی ترشی خونه رو برنداره حال الان من رو درک میکردی !
تازه امیرحسینم موافقه که اول خواهرمون عقد کنه بعدش دیگه با خیال راحت خودش بشینه پای سفره عقد ... مگه نه امیر ؟
همه زدند زیر خنده ... مخصوصا پیمان که دیگه خندش بند نمیومد! بیچاره طاهره به خاطر خانواده شوهرش نمیتونست جواب طاها رو بده و فقط قرمز شده بود ...
خلاصه طاهره و پیمان نشستند و مری
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان فریاد roghaye nasrolah poor , دنیای رمان - رمان تمنای دل , رمان آتش دل - رمانکده گلها 27 , رمــــــان زیبــا , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی , رمان زخم دل (قسمت بیستم و هفتم) - سرای رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/28 تاریخ
کد :56370

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا