تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان منجلاب عشق (فصل اول)



عشق! اه خودش هم نمی دانست این کلمه در زندگیش چه معنایی دارد برای او عشق خلاصه می شد در چشمان همبازی کودکیش، دختر دردانه و لوس عمو فرهاد که همیشه مجبور بود بخاطر لاپوشانی شیطنت های ریز و درشت او زیر بار نصیحت های یک ساعته مادر برود و حالا بعد گذشت سالها از آن عشق چه عایدش شده بود ... خوب بخاطر می آورد _ مادر من دیگه تحمل ندارم باید بهش بگم بر لبان مادر مثل همیشه لبخندی بود که انگار آرامش را به او دیکته می کرد - خوب بهش بگو پسرم - آره ولی چه جوری - مسیح! عزیزم حالت خوبه؟ تو و سلیا که همیشه باهمید خوب الان هم ببرش رستورانی جایی باهاش حرف بزن خودت که می دونی هم ما و هم خانواده عموت از خدا مون که شما دوتا یکی یک دونه ها با هم ازدواج کنید - باشه مادر ولی می دونید همین که از پیش شما برم پیش اون یهو ته دلم خالی میشه - از بس لوس و بچه ننه ایی - مادر! گوشی را برداشت اما باز سر جایش گذاشت این اضطراب لعنتی چه بود که حتی با فکر کردن به سلیا به وجودش می ریخت سلیا ی کوچک بی پروا . لختی اندیشید صورت زیبای سلیا هر لحظه در نظرش پر رنگ تر می شد ابروهایش که اوایل زیبا و کشیده بودند و حالا سلیا آنها را طبق مد روز کوتاه کرده بود هر چند صورت نمکی او اجازه هر مانوری را به او می داد بینی خوش ترکیب و لبهای منحصر به فردش اما چیزی که همیشه مسیح را مسخ او می کرد چشمهایش بود که همیشه حدس رنگ آنها برایش دشوار بود گاهی خاکستری گاهی میشی و حتی گاهی یشمی و پاره ای اوقات سورمه ای و در شب براق و مشکی مسیح به خود خندید شاید عشق او اینهمه اغراق می کرد اما هرچه بود نگاه کردن در چشمهای او همیشه برایش حسی داشت حس خوشی که همیشه از دلاوتش کامش شیرین می شد. تعلل جایز نبود پرنده کوچک او باید به آشیانه می آمد سلیا ی ظریف او شماره را گرفت بعد از چند بوق ممتد
- الو - الو سلام زن عمو حالتون چطوره - سلام مسیح جان خوبی نه نمی خواهد بگی بعد در حالی که سعی می کرد ادای مسیح را در آورد ادامه داد - زن عمو سلیا خونه ست بله هست - ممنون و مسیح در این زمان اندک به این اندیشید که چرا همه بجز سلیا می دانند که او عاشق است - الو - سلام سلیا خانم - سلام خوبی - مرسی می خواستم بگم اگه امروز برنامه ای نداری بریم کافی شاپ همیشگی - برنامه که دارم - ولی من باهات کار مهمی دارم - وا چه کار مهمی خوب بگو - اینطوری که نمیشه اگه شما قدم رنجه کنید ما رو سر افراز کنید تشریف بیارید اون کار مهم رو هم بهتون می گم - وای مسیح تو این زبونت رو از کجا آوردی - از توی گونی عطاری - از دست تو باشه می ام - مرسی گلم نیم ساعت دیگه میام دنبالت - باشه منتظرم - می بینمت - بای بیست دقیقه بعد آنجا بود کمی قدم زد تا از اضطرابش کاسته شود با خود در جدال بود و مدام به خود نهیب می زد که : ))چت شده مرد تو که هر روز نه یه روز در میون که می بینیش این بچه بازیا دیگه چیه )) زنگ را فشرد صدای پرمیس در آیفون پیچید: - سلام مسیح جان بیا تو سلیا هنوز آماده نیست - نه ممنون زن عمو منتظرش می مونم دقایقی بعد هر دو در کنار هم راهی شدند در راه مسیح آنقدر در فکر چگونگی اعتراف به عشقش بود که حتی کلمه ای با سلیا سخن نگفت و این برای نازپرورده ای چون او گران آمد برای همین از کوره در رفت و تقریباً داد کشید: - مسیح این چه برخوردیه اگه من آوردی گردش چرا یک کلمه حرف نمی زنی اگر هم آوردی اذیت کنی وایسا پیاده می شم مسیح که سخت در اوهام خود غرق شده بوداز فریاد سلیا حیران شد و ماشین را به کناری کشید و قبل از اینکه بخواهد برای رفع ابهام کاری بکند سلیا از ماشین پیاده شد و مسیح به دنبالش روان - سلیا جان کجا سلیا با خشم به طرف مسیح چرخید و گفت: نکنه توقع داری بمونم تحقیرشم مسیح که با این اخلاق دختر عمویش که درست مثل رگبار های تند بهاری بود آشنایی کامل داشت خیلی خونسرد گفت: چی؟! کدوم بچه پررویی جرأت کرده به دختر عموی دسته گل من نازکتر از گل بگه کوش کجاست؟ سلیا با غیض گفت: مسیح - آخه عزیز دلم تو مهلت نمی دی آدم در دفاع از خودش یه چیزی بگه بعد قصاصش کنی - خوب حالا بگو - راستش من از بس تو فکر این کار مهمی بودم که با تو دارم نتونستم باهات صحبت کنم می دونی که مردها فقط از یه نیمکره مغزشون استفاده می کنن سلیا که نمی توانست مانع کنجکاویش شود گفت: خوب می بخشمت - قربون فضول خانم خودم بشم این را مسیح در دلش گفت و بعد: خوب حالا بیا بریم کافی شاپ من یه آب قندی چیزی بگیرم بخورم که از این دادی که تو زدی توی دل رستم دستان هم خالی می شد چه برسه به من سلیا پشت چشمی نازک کرد و گفت آره بپا یه وقت قلبت از کار نیفته بمونی رو دستم و وقتی به چهره در هم مسیح نگریست تازه فهمید چه گفته است و خواست عذر خواهی کند: مسیح من ... ! - مهم نیست عزیزم این یه حقیقت - ولی - بیا سوار شو و در سکوت به کافی شاپ رسیدند وقتی پیاده شدند مسیح پیاده شد در را برای سلیا باز کرد و تعظیم غرایی کرد و گفت بفرمایید شاهزاده خانم سلیا که از تغییر ناگهانی مسیح تعجب کرده بود گفت: مسیح تو امروز چته و مسیح فقط به لبخندی اکتفا کرد در کافی شاپ هردو قهوه فندقی سفارش دادند - خوب می شنوم - راستش سلیا من باید امروز یه چیز مهمی بهت بگم - مسیح می دونی که من دارم از فضولی می میرم برو سر اصل مطلب - من دوستت دارم سلیا - خوب اینو که می دونستم - نه منظورم اینه که عاشقتم می خواهم با هام ازدواج کنی می خوا... - بسه ادامه نده سلیا گره روسری اش را شل کرد و با بی حوصلگی گفت : منو برسون خونه - اما تو که چیزی نخوردی سلیا با غضب گفت : خوب خودم میرم و رفت مسیح پول قهوه ها را روی میز گذاشت و به دنبال سلیا دوید دستش را گرفت و گفت: بیا می رسونمت سلیا بی هیچ حرفی سوار شد و تا موقع رسیدن هر دو سکوت اختیار کردند. سلیا که پیاده شد مسیح گفت: خداحافظ و سلیا فقط در ماشین را بهم کوفت و رفت *** - خانم، دخترم کجاست چرا نیومده برای شام تو که می دونی سلیا نباشه من چیزی از گلوم پایین نمیره پرمیس اخمی ساختگی کرد و گفت: آره لابد منم اینجا بوقم دیگه - این چه حرفیه عزیزم شما تاج سر مایی - خوب نمی خواهد زبون بریزی والا منم سر از کار این دسته گل شما در نمیارم - چطور - از عصری که با مسیح رفته بیرون و برگشته شده عین برج زهر مار هر چی صداش کردم نیومد برای شام - ای بابا باز این دو تا قهر کردن بیچاره برادر زاده ام از بس ناز این دختره رو خرید ورشکست شد - حالا شما برو باهاش حرف بزن حرف شما رو بهتر گوش میده بلکه راضی شد سرگرمه هاش رو باز کرد و اومد شام خورد - چشم خانومم در اتاق سلیا به وقایع آن روز می اندیشید مسلماً نمی توانست به راحتی این موضوع را فیصله دهد خوب می دانست که بعد از این مسیر زندگیش به کلی تغییر خواهد کرد صدای درب رشته افکارش را از هم گسیخت - سلیا بابایی - بفرمایید تو بابا سلام - سلام به روی ماهت دخترم چیه چی شده باز زانوی غم بغل کردی و وقتی سکوت سلیا و چهره در همش را دید ادامه داد: نکنه مسیح چیزی بهت گفته می خواهی باهاش حرف بزنم سلیا که بی اراده از شنیدن نام مسیح اعصابش تحریک شده بود گفت : اسم اونو جلوی من نبرید بابا چشمان فرهاد از تعجب گشاد شد: چی میگی این چه طرز حرف زدن اتفاقی افتاده شما همیشه با هم قهر می کردید ولی هیچ وقت توپت اینقدر پر نبوده - تنهام بذارید بابا - چی میگی دختر مگه مسیح چی بهت گفته هان خوب بگو شاید بتونم حلش کنم - نه بابا چیزی نیست - عزیزکم اگه چیزی نبود که تو همچین نمی کردی هرچند مطمئنم خودت با مسیح دعوا کردی واگرنه اون اهل این حرفها نیست سلیا که طبق معمول از جانب داری پدرش از مسیح ناراحت شده بود باغیض گفت: مسیح مسیح مسیح انگار که واقعا مسیح مقدس پسره پررو امروز هر چی چرت و پرت خواست گفت اونوقت تقصیر منه - خوب تو بگو چی بهت گفت خودم ادبش می کنم سلیا که می دانست دیر یا زود این مسئله در خانواده عنوان می شود ترجیح داد به پدرش موضوع را بگوید حداقل این بود که می توانست موضع خود را اعلام کند - امروز مسیح از من خواستگاری کرد. چهره فرهاد از هم گشوده شد و بی توجه به اوضاع و احوال سلیا با خوشحالی او را در آغوش گرفت و گفت: به مبارک باشه چه خبر خوبی بابا سلیا خود را از حلقه دستان پدر بیرون کشید و محکم گفت: یعنی نمی خواهید نظر منو بپرسید؟ همین! مبارکه! - خوب نظر دردونه بابا چیه هر چند من می دونم چیه؟ - نه نمی دونید نظر من منفیه فرهاد با عصبانیت گفت : چی؟؟!! منفی خودت می فهمی چی داری میگی کی از مسیح بهتر فکر می کنی کی بیشتر از مسیح ممکنه دوستت داشته باشه - برام مهم نیست من دوستش ندارم و نمی خواهم باهاش ازدواج کنم - خودتم نمی فهمی چی میگی اگه تو جواب منفی بدی من جواب فرهنگ رو چی بدم - روابط شما و عمو چه ربطی به من و مسیح داره از صدای سر و صدای فرهاد و سلیا پرمیس بالا آمد گفت : چیه چه خبره شما اومدی این بچه رو آروم کنی خودتم آتیش بیار معرکه شدی فرهاد که با دیدن پرمیس بیشتر بل گرفته بود گفت: بیا از این دختر خانم بپرس می دونی چی شده مسیح ازش خواستگاری کرده - خوب اینکه خیلی خوبه - بله منم همینو گفتم ولی خانم جوابشون منفیه - فرهاد جان میشه من با دخترمون تنهایی صحبت کنم فرهاد همینطور که غر غر می کرد بیرون رفت پرمیس ابتدا دخترش را در آغوش گرفت و صبر کرد سلیا آرام شود بعد پرسید: سلیا جان مامان چرا با ازدواج با مسیح مخالفی - من مسیح رو دوست دارم ولی عاشقش نیستم و نمی خواهم باهاش ازدواج کنم - چرا فکر می کنی شرایطش رو نداری - نه شما نمی دونید موضوع ... - پای کس دیگه ای درمیون و چون سکوت سلیا طولانی شد پرمیس ادامه داد: عزیزم من مادرتم اگه راز دلت رو به من نگی به کی می خواهی بگی - آره مامان من یکی دیگه رو دوست دارم - کی؟ من می شناسمش - بله بنیامین - بنیامین ؟؟؟!!!! پسر پردیس - بله پسر خواهر شما خوب مگه چیه - سلیا تو دیوونه ای می دونی اگه بابات بفهمه قیامت بپا می کنه - آخه چرا من بنیامین رو دوست دارم مگه چشه وضع مالیش که از ما هم بهتره - خوب همین تو رو به شک نمی اندازه اونکه از طرف آقای نیک زاد هیچ حمایتی نمی شه اینهمه پول رو توی این سن کم از کجا آورده درضمن می دونی که بنیامین تحصیلات نداره - مامان از شما بعیده، بدون اینکه در مورد چیزی یقیین پیدا کنید چطور می تونید تهمت بزنید اون خواهر زاده اتون - بله هست ولی می دونی که ما با خانواده اونها هیج ارتباطی نداریم و من نمی فهمم تو و بنیامین چطوری با هم ارتباط پیدا کردید - الان این مسائل اهمیتی نداره چیزی که مهم اینه که ما همدیگه رو دوست داریم - سلیا عاقلانه فکر کن این ره که تو می روی به ترکستان است بهرحال من دلیل مخالفتت رو به پدرت می گم ولی تبعات پسوند ش دیگه با خودته - عشق بنیامین برای من از همه چی بالا تره می بینید که من خوشبخت میشم - دخترم می دونی که هیچ چیز برای یک مادر با ارزش تر از خوشبختی بچه اش نیست برای همین اصرار دارم که بیشتر فکر کنی در هر صورت من وظیفه خودم می دونم بهت بگم که نسبت به بنیامین اونقدر نکات مثبت مسیح بیشتر که اصلا قابل قیاس نیست مسیح تحصیل کرده است مهندس کامپیوتره توی شرکت بزرگ باباش کار می کنه و می دونی که بابات چقدر بهش علاقه داره ولی بنیامین ... و سری از روی تأسف تکان داد سلیا که از این قیاس برآشفته شده بود در حالی که بغض صدایش را خش دار کرده بود گفت: تنهام بذار مامان من بنیامین رو دوست دارم و این حرف آخرمه - عشق کوره عزیزم و سلیا را در اوهام خود رها کرد از آن سو مسیح که هنوز از رفتار عصر سلیا همچون مرغ سرکنده بال بال میزد در سکوت و تنهایی اتاقش به چشمان محبوبش می اندیشید او امروز در چشمان سلیا چیز تازه ای کشف کرده بود، چیزی که تاکنون فکر می کرد مال اوست امروز آن را از آن دیگری دیده بود قصر با شکوه عشقی که در نگاهش می دید پادشاه دیگری داشت و این را به فراست دریافته بود اینکه مسیح تمام کودکی اش را با آن دختر ظریف گذرانده بود به او این قدرت را می داد که از همه بود نبود های درونش آگاهی پیدا کند و امروز چیزی را دیده بود که تا سر حد مرگ می ترساندش سلیا نفس او بود و اکنون کسی داشت او را می ربود در دل خدا را شکر کرد که مادر و پدرش خانه نبودند و اگر نه با دیدن حال خرابش مجبور به توضیح همه چیز بود و این آزارش می داد که در مورد ویرانی آمالش صحبت کند چیزی که هنوز راضی به باور کردنش نبود. نمی فهمم تو چرا اینقدر خونسردی اصلا برات مهم نیست که منو از دست بدی نه؟ - آخه گل گلاب من قربونت برم مگه کشکیه تا تو بله رو نگی که عقدت نمی کنن عصر حجر که نیست - من می ترسم بنیامین بابا حسابی قاطی کرده اگه منو می خواهی باید یک فکر درست و حسابی بکنی - ببین چی میگم امروز با مسیح قرار بذار و همه چیو راجع به خودمون بهش بگو ازش بخواه که اگه دوستت داره پاش رو از زندگی ات بکشه بیرون سلیا به فکر فرو رفت دوست نداشت اینطور مستقیم مسیح را بیازارد ولی برای محافظت از عشقش مجبور بود - باشه امروز عصر باهاش قرار می ذارم الان هم منو ببر خونه می دونی که جیم شدم اگه بابا بفهمه که با تو بودم فاتحه ام خوندست - باشه *** باصدای مادر که اورا به نام می خواند از جاپرید خودش هم نمی دانست که کی خواب او را با خود به دنیای پر از کابوس برده است. - بله مادر - سلیاست با تو کار داره نام سلیا لرزه ای بر اندامش انداخت یعنی او چه داشت که بگوید وحشتی گنگ از آینده نامعلوم بر وجودش چنگ می انداخت نگاه های متعجب مادر را به جان خرید و گوشی را در دست گرفت و باصدایی که برایش نا آشنا بود - سلام سلیا - سلام می خواهم امروز ساعت 5 جلوی پارک ... ببینمت - باشه - خداحافظ سرد و تلگرافی مسلماً از این دیدار چیز مسرت بخشی به آینده اش نمی رسید. - عزیزم اتفاقی افتاد - نه مادر سلیا گفت کاری باهام داره و می خواهد منو ببینه - از دست شما دو تا وقتی اینقدر به هم وابسته اید خوب ازدواج کنید و کلکش رو بکنید دیگه و در حالی که به اصطلاح خودش می خندید به سمت آشپزخانه رفت به خوش خیالی مادرش غبطه خورد کاش او هم همین قدر از عشق سلیا به خود مطمئن بود ولی هی هات از زور استرس هر لحظه به ساعت نگاه می کرد نمی دانست چرا عقربه ها حرکت نمی کردند حتی یکبار به مادرش گفت مادر ساعت مشکلی نداره و نگاه متعجب مادرش را بر خود خریده بود برای وقت کشی به حمام رفت بعد موهایش را شسوار کشید و با وسواس لباس انتخاب کرد یک دوش ادکلن گرفت و به سمت میعاد گاه رفت و در جای مورد نظر پارک کرد و از شیشه به مردم در حال رفت و آمد خیره شد هیچ حس خوبی به این ملاقات نداشت. با باز شدن در ماشین به خودش آمد ولی رو برنگرداند و در جواب سلام سلیا فقط سری تکان داد - خوبه خودت کارم رو راحت کرد - منظورت چیه - اومده بودم بهت بگم دوستت ندارم ولی انگار لزومی نداره چون تو حتی حاضر نیستی که بهم نگاه کنی مسیح به سمت سلیا برگشت و سلیا تازه فهمید چرا مسیح به او نگاه نمی کرد چشمان پر از اشک مسیح دلش را لرزاند لحظه ای به خود بخاطر آزردنش لعنت فرستاد اما با یاد آوری بنیامین عزمش را جزم کرد و از او روی برتافت - ببین مسیح من نمی خواهم که چیزی مانع خوشبختی من بشه - من مانع خوشبختی ات هستم خیلی بی انصافی - من کس دیگه ای رو دوست دارم قلب مسیح از شنیدن این حرف تیر کشید به سختی پرسید : کی؟ سلیا که متوجه حال بد مسیح نبود با بی رحمی گفت: بنیامین، مسیح من عاشقشم اومدم بهت بگم که دست از سر من و عشقم برداری - دیوونه شدی بنیامین کاش هر کسی رو گفته بودی جز اون - تو حق نداری در موردش اینطوری صحبت کنی - همه دنیا می دونن که اون آدم سالمی نیست - تا سلامتی رو توی چی ببینی؟ مسیح دیگر چیزی نمی شنید دستش را روی قلبش گذاشت آن چیزی که در این چند روز از باورش گریخته بود را امروز سلیا همچون پتکی بر سرش زده بود - مسیح حالت خوب با تکان سر تایید کرد سرش را روی فرمان نهاد و وقتی به خود آمد که دیگر سلیا آنجا نبود با حال نذارش قدرت رانندگی نداشت درون داشبورد به دنبال قرص هایش گشت قرصی زیر زبانش گذاشت و لحظاتی بعد بهتر شد و به دوستش تلفن کرد: - الو - الو سلام مهدی - سلام داداش طوری شده؟ چرا صدات گرفته؟ - حالم خوب نیست - کجایی پس از دادن آدرس سرش را به صتدلی تکیه داد خوب می دانست که قلب بیمارش تحمل این ضربات را ندارد اما این آغاز جنگ تازه ای بود نفهمید چقدر در همان حال ماند که چهره نگران مهدی رو برویش ظاهر گشت - چی شده داداش - چیزی نیست مهدی جان حالم خوبه فقط اگه میشه منو برسون خونه - چی چیو برسون خونه باید بریم دکتر - لازم نیست قرصم رو خوردم دکترم کار خاص دیگه ای نمی کنه اصلا قرص رو برای همین بهم داده دیگه که هی نرم مطبش - از دست تو مسیح مهدی به مسیح کمک کرد و او را به ماشین خود برد ماشین مسیح را قفل کرد و به سمت منزل پرهام شتافت. مهدی نگران مسیح را پایید - اتفاقی افتاده - نه مهدی تو هم چقدر فضولی ها - خو رنگت خیلی پریده چشماتم که واویلان انگار یه دل سیر گریه کردی - اووووف کاش تاکسی گرفته بودم - بداخلاق به خانه که رسیدند هر دو پیاده شدند مهدی همه ما وقع را به فرهنگ گفت و در آخر اضافه کرد: بیا این پسر بداخلاقتون رو تحویل بگیرید جناب پرهام اینهمه راه راننده شخصی آقا بودم حالا دریغ از یک تشکر خشک و خالی فرهنگ لبخند پدرانه ای زد و از مهدی تشکر کرد مهدی دعوت فرهنگ را رد کرد و از آنها خداحافظی کرد فرهنگ بازوی پسرش را گرفت و او را به اتاقش برد وقتی مسیح دراز کشید پرسید: - مسیح خوبی بابا لبخند لرزانش تاییدی بر گفته های پدر بود - چی شد یهو قرصات رو خوردی الان میریم دکتر - دکتر لازم نیست پدر - ولی تو حالت خوب نیست - من خوبم پدر فقط یکم درد داشتم قرصام رو خوردم و الان هم سر و مر و گنده ام می بینید که مهراوه با لیوانی عرق بیدمشک وارد اتاق شد و در حالی که نگرانی و محبت در سیمایش موج می زد گفت: قربونت برم مادر باکی لج می کنی؟ - خدا نکنه مادر این حرف ها چیه شما فقط دارید از کاه کوه می سازید - من مادرم نمی دونی که وقتی این رنگ پریده ات رو می بینم دلم آشوب می شه. - قربون دلت برم من طوریم نیست - بیا بریم خانم بذار پسرم استراحت کنه مهراوه پیشانی مسیح را بوسید و هر دو اتاق را ترک کردند. مسیح با هزار فکر و خیال تحت تاثیر داروها بخواب رفت. ولم کن خانم امشب دیگه ریختن خونش حلال غلط کرده دختره پررو - فرهاد جان آروم باش یه بلایی سر خودت میاری - همش تقصیر خودمه هی لی لی به لالاش گذاشتم گفتم همین یه دونه است نذارم آب تو دلش تکون بخوره گفتم قاتق نونم میشه شد بلای جونم - حالام که طوری نشده تب تنده زود عرق می کنه سلیا که صدای پدر و مادرش را به وضوح می شنید با شنیدن این حرف از اتاق خود بیرون آمد و گفت: نه اشتباه می کنید من بنیامین رو تا آخر عمرم دوست خواهم داشت فرهاد به طرف سلیا رفت و کشیده آب داری حواله صورتش کرد پرمیس به سمت سلیا دوید و اورا در آغوش گرفت سلیا با ناباوری جای سیلی را لمس کرد و گفت: بابا فرهاد که از حرکت خود شرمنده شده بود با لحن دلجویانه ای گفت: آخه عزیزم یعنی این پسره الدنگ ارزشش بیشتر از منه که اینقدر خون به جگرم می کنی - بابا شما نباید از من بخواهید بین شما و عشقم یکی رو انتخاب کنم - ببین دخترم من نمی خواهم ازدواج با مسیح رو به تو تحمیل کنم ولی هرگز هم اجازه نمی دم که خودت رو تو دست دیوی مثل بنیامین اسیر کنی - خواهش می کنم با من اینطوری نکنید من بی اون می میرم فرهاد که با این حرف سلیا دوباره آتیشی شده بود فریاد زد: خفه شو دختره بی لیاقت از قدیم گفتن خلایق هر چه لایق پسر دسته گل برادرم رو به خاطر اون مرتیکه دیوونه ول می کنی و اون وقت راست راست تو چشام زل می زنی و میگی که بی اون میمیری - یا بنیامین یا هیچ کس - گمشو از جلوی چشام دور شو همون بهتر که توی خونه بشینی تا گیسات همرنگ دندونات شه اگه تا آخر دنیا هم باشه نمی ذارم زن اون مردک شی برو تو اتاقت - بابا! - برو توی اتاقت فریاد تحکم آمیز فرهاد جای بحث بیشتر را از او گرفت وقتی سلیا به اتاق خود رفت فرهاد خود را روی مبل رها کرد و سرش را میان دستانش فشرد حتی فکرش را هم نمی کرد که بنیامین چنین دامی برای او پهن کند با صدای پرمیس که می گفت(( فرهاد جان بیا یک لیوان آب بخور)) به خود آمد لیوان را به دست گرفت و لاجرعه سر کشید به صورت پرمیس خیره شد پرمیس سرش را پایین انداخت و گفت : شرمنده ام به خدا فرهاد همسرش را در آغوش گرفت و گفت: این چه حرفیه آروم جونم خدا میدونه که بیشتر از هر کسی دوستتون دارم ***- سوار شو سلیا سریع خود را درون ماشین انداخت و هیجان زده گفت: بنیامین بیا فرار کنیم - اول سلام - بنیامین! - بنیامین و بلا مگه خل شدی، بیا فرار کنیم فیلم زیاد نگاه می کنی نه - تو نظر بهتری داری - آره - خوب؟ - خوب بهت میگم اول میریم خونه من ساعتی بعد در خانه بنیامین بودند سلیا لیوان آب پرتقال را سر کشید و گفت: بگو دیگه - چاره کار فقط یه چیزه - چی؟ - اینکه تو با مسیح ازدواج کنی - خوب حالا خل منم یا تو نه تو دیگه از خلم گذشتی بعد به گریه افتاد گفت: چطور می تونی همچین حرفی بزنی میدونی این چند روزه سر تو چقدر جنگ اعصاب داشتم حتی کتک هم خوردم فقط بخاطر تو اونوقت یکاره پاشدی میگی برو با مسیح ازدواج کن این بود همه عشقت به من به این زودی جا زدی - نطقت تموم شد اول بذار حرف بزنم بعد بزن تو دهنم ای بابا - خوب مثلا چی می خواهی بگی - گوش کن ببین چی میگم اون بابایی که من دیدم محال بذار تو با من ازدواج کنی فرار مرار هم فکرش رو نکن فقط یه راه می مونه تو زن مسیح میشی و بعد یه مدت ازش جدا میشی اونوقت زن مطلقه دیگه نیاز به اجازه باباش نداره و بعد داری داری رای داری داری رای رای رای من و تو عروسی می کنیم - اه راست میگی فکر می کنی مسیح اگه دستش به من برسه دیگه ولم می کنه اون دیوونه منه می فهمی - واسه اونهم یه راه حلی دارم فقط کافی ازش تمکین نکنی تمام هیچ مردی با زنی که نمی ذاره بهش دست بزنه زندگی نمی کنه - تو مسیح رو نمی شناسی - تو فکر بهتری داری - نه ولی - پس تمام همین امروز به بابات بگو که نظرت عوض شده بعد هم برو جلوی مسیح گریه زاری راه بنداز که چه می دونم گول خورده بودم و ال و بل مطمئنم اون بره ساده هم زود خام میشه - اما مسیح چی میشه اون قلبش مریضه یه وقت طوریش نشه - اه کشتی منو از بس مسیح مسیح کردی نکنه دوستش داری هان - بنیامین! - پس دختر خوبی باش و حرف گوش کن - باشه هر چر تو بگی - آره همین درسته حالا بدو بیا تو بغلم - بنیامین ***- بابا من با این ازدواج موافقم - کدوم ازدواج - من و مسیح دیگه - درست می شنوم - بله فرهاد دخترش را درآغوش گرفت و با خوشحالی پرمیس را صدا کرد - چی شده چه خبره اینقدر خوشحالی - دخترمون با ازدواجش موافقه - باکی با مسیح - آره پرمیس رو به سلیا کرد و گفت بیا تو آشپزخونه باهات کار دارم وقتی هر دو پشت میز جای گرفتند پرمیس نفس عمیقی کشید و گفت : حالا بگو جریان چیه - هیچی مگه قرار چیزی باشه - سلیا نمی تونی منو گول بزنی اون از عشق سوزان تا دیروزت این
برچسب ها: دنیای رمان - رمان منجلاب عشق tiyam 23 , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 87- رمان منجلاب عشق , دانلود رمان منجلاب عشق - ·٠• دهــکده رمــان هاے ایــرانے •٠· , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان بازان , رمانسرای بهارانه , رمان یک عشق یک تنفر ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/28 تاریخ
کد :56368

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا