تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان منجلاب عشق (فصل دوم)


خوب اوضاع چطوره مجسمه محبت چه می کنه -اووووف اینقدر این چند وقت سر همه چی باهاش دعوا کردم ها ضعف اعصاب گرفتم ولی این مسیح من موندم چه همتی داره مثلا همین چند روز پیش از خونه انداختمش بیرون می دونی چکار کرد؟ -نچ -هیچی با دسته گل و کادو اومد خونه و کلی منت کشی کرد منم کفم بریده بود ها نمی دونی که یه سرویس جواهر برام خریده بود خدا تومن وای اگه مامان بفهمه دارم اینطوری حرف می زنم می کشتم -مثل اینکه زیاد هم بدت نیومده -بنیامیــــــن! -خوب چیه کور که نیستم قیافت داره داد میزنه -بابا من واسه سرویس گفتم بعد خودش را به بنیامین نزدیک کرد و گفت: دنیا دیگه مثل تو نداره -خوب خر شدم ولی سلیا حواست باشه ها نکنه فردا بیایی بگی من تورو نمی خواهم عاشق مسیح شدم اون موقع حسابت با کرامالکاتبین -تو هم که همش بلدی تهدید کنی -نه پَ مثل اون بچه سوسول می شینم نازت رو می کشم -واقعا که -هر چی باید می گفتم گفتم دیگه خودت می دونی -قربونت برم تو که میدونی من دیوونتم وگرنه بیکار نبودم که واسه خودم اینهمه جنگ اعصاب درست کنم -باشه ولی من دیگه داره حوصله ام سر میره یه جوری سر و ته قضیه رو هم بیار دیگه -چه جوری؟ -همیشه که نباید من نقشه بکشم -فعلا که مغز متفکر تویی و من فقط اجرا می کنم -باشه پس گوش کن ببین چی میگم..... ***مسیح دستش را روی سیم های گیتارش کشید و ترانه ای را که بی اختیار در ذهنش می نشست را بر لب جاری کرد این چه عشقی است چه عشقی است که در دل دارم من از این عشق از این عشق چه حاصل دارم می گریزی ز من و در طلبت باز هم باز هم کوشش باطل دارم باز لب های عطش ... با صدای درب اتاقش از جا پرید یعنی سلیاست -اقا منم ثریا دیگه کاری نمونده می خواستم مرخص بشم مسیح غمگین در را گشود چرا بیهوده فکر کرده بود که سلیا به سراغش خواهد آمد و ثریا در اندیشه این بود که چرا مردی که همه چیز دارد اینقدر چشمهایش سرد و غمگین است -ممنون ثریا خانم -ای بابا آقا اینقدر از شما به ما می رسه که این کارها اصلا به چشم نمیاد خدا بد نده آقا مریضید مسیح دستش را روی قلبش گذاشت و گفت : این که هیچ وقت با ما راه نمیاد -چی بگم ، ولی از من به شما نصیحت اینقدر خودخوری نکنید -بعض وقت ها دیگه راهی نیست -این حرف ها چیه توکل کنید خدا خودش همه چیو درست می کنه -خدا از دهنت بشنوه ثریا خانم ثریا سری از روی تاسف تکان داد و در دل به باعث بانی ناراحتی مسیح لعنت فرستاد -ان شاالله که همه چی حل میشه -انشاالله -غذاتون آماده است -منتظر سلیا می مونم -پس من برم آقا جان دخترم از شهرستان داره میاد با نوه هام کلمه نوه هام را با ذوق گفت و چشمانش درخشید و مسیح حسودی اش شد او هم دلش کمی شادی می خواست -بله ثریا خانم تا وقتی هم که دخترت پیشته نمی خواهد بیایی -خدا از بزرگی کمت نکنه آقا جان مسیح مقداری پول به ثریا داد و او را روانه کرد بعد با سلیا تماس گرفت لختی بعد صدای بی حوصله او در گوشش پیچید -الو -سلام عزیزم -سلام -خانمم کی میایی شام منتظرتم -تو شامت رو بخور من با دوستام بیرونم -نه منتظرت می مونم -نمی خواد گفتم که با دوستام بیرونم یه چیزی هم می خورم -ولی من دلم می خواهد با هم شام بخوریم -اًه دوباره تو زدی کانال 5 -سلیا درست نیست اینجوری صحبت می کنی -هرچی واین هرچی تکه کلام بنیامین بود سلیا خودش هم نمی دانست دارد بنیامین نما می شود -کاری نداری صدای بچه ها در اومد -نه عزیزم برو خوش باش این جمله آخری را چنان با حسرت ادا کرد که دل سلیا به درد آمد خواست بگوید منتظرش بماند تا بیاید اما چهره درهم بنیامین که کنارش ایستاده بود او را واداشت که بی خداحافظی گوشی را قطع کند و مسیح را آن سوی خط با این فکر جا بگذارد که چرا دست کم خداحافظی نکرد. مسیح به قابلمه های روی گاز که بخار از آن بر می خواست نگریست حتی دلش نمی خواست بداند داخلشان چیست به اتاقش باز گشت تحمل این زندگی را نداشت فشار زیادی رویش بود قلبش مدتی بود که اذیت می کرد و سلیا که چنان بیخیال بود که متوجه تغییرات مسیح نمی شد و مسیح هم نمی دانست با چه کسی لج می کند که به دکتر نمی رود تازگی ها دروغ گو هم شده بود آنقدر برای پدر و مادر و عمو و زن عمویش دروغ بافته بود که گاهی به خودش می گفت عجب خالی بند قهاری بودم من و خودم نمی دانستم اما همه اینها بهانه بود خودش هم می دانست که هوای سلیا را در سر دارد حاضر بود هر کاری کند تا باز هم سلیا به او روی خوش نشان دهد خیلی قانع شده بود تنها یک لبخند شاید روح سرخورده اش را ارضا می کرد اما سلیا آن را هم بی رحمانه دریغ می کرد. آهی از ته دلش کشید که دل سوخته ترش کرد . به اتاقش رفت و کتاب اشعار احمد شاملو رو باز کرد یکی دو تا شعر رو با خودش زمزمه کرد چقدر دلش می خواست مثل قدیما شعر بگوید اما از وقتی ازدواج کرده بود حال و هوای شاعری از سرش پریده بود عکس سلیا را از روی میز برداشت و قدری در آن خیره و شد و به یکباره آن را در بغل فشرد. (( هی بشین عین دیوونه ها غصه بخور سلیا نیومد سلیا رفت سلیا شام نخورد سلیا اینجور سلیا اونجور تو مگه خودت آدم نیستی سرت رو هم که بزنی باز هی میگی سلیا کوری نمی بینی نمی خوادت عین کنه بهش چسبیدی که چی مثلاً خوشبختش کنی؟ الان خوشبختید؟ زحمت کشیدی! بابا از تو خوشش نمیاد خره زوری که نیست عشق زوری نیست کی گفته اگه عشقت رو بهش تحمیل کنی اونم خوشبخت میشه هان کی گفته آخه! ولی اگه من از جلوی راهش برم کنار اون میره سمت بنیامین با من شاید خوشبخت نباشه ولی با بنیامین نابود میشه کاش کاش می تونستم همه چی رو بهش بگم آخ سلیا سلیا چقدر دلتنگتم چقدر دلم می خواهد با یک لبخند قشنگ مهمون قلب ضعیفم می شدی این لعنتی هم که یه چند وقتیه حسابی بهونه گیر شده می دونم بهونه گیر تو شده خانمی قشنگم کاشکی اینقدر باهام نا مهربون نبودی تا می تونستم این عشق رو که تو دلم عقده شده رو به پات بریزم سلیا تو ... )) آنقدر در افکار خودش غرق بود که نفهمید کی خوابش برد. از آن سو سلیا به خانه آمد خوشحال و راضی، کلی با بنیامین گشته و خوش گذرانی کرده بود. اما ته دلش برای مسیح نگران بود لحن صدایش آنطور حسرت بار دلش را سوزانده بود به آشپز خانه رفت تا لیوان آبی بخورد چشمش به قابلمه های روی گاز افتاد (( به به قورمه سبزی )) قابلمه بعدی را هم باز کرد (( چه پلویی شده ماشاءالله ثریا خانم ولی اینکه دست نخورده است ای مسیح دیوونه چرا شام نخوردی بمیرم الهی خیلی بدجنس شدم آخه اون بیچاره هم گناهی نداره بذار برم یه سری بهش بزنم )) وقتی به اتاق مسیح رفت از دیدن مسیح که آنطور روی تخت مچاله شده بود و قطره اشکی هنوز روی صورتش می درخشید دلش فشرده شد خواست چیزی رویش بندازد که توجه اش به چیزی که در آغوش مسیح بود جلب شد به آرامی آن را از میان دستهای مسیح بیرون کشید و به خودش که در عکس می خندید خیره شد ((چقدر من بدم چقدر تو خوبی مسیح اینهمه من عذابت میدم تو بازهم ... خدا لعنتت کنه بنیامین چرا مسیح رو توی این بازی کشوندی ... )) گریه اش گرفته بود صورت مسیح در خواب آنچنان معصوم بود که دلش می خواست فریاد بزند بی اختیار روی صورت مسیح خم شد و پیشانی اش را بوسید مسیح تکانی خورد و بیدار شد با دیدن سلیا لبخندی زد و بیحال پرسید: عزیزم تویی کی برگشتی -همین الان -خوش گذشت -آره -خوبه -مسیح شام نخوردی -نه میل نداشتم آخ یادم رفت بذارمشون توی یخچال -نمی خواهد بیا بریم شام بخور -نه عزیزم حالم زیاد خوش نیست میلی به شام ندارم -اگه من بذارم دهنت چی مسیح مات به سلیا نگاه کرد چه مهربان شده بود چرا باید همچین فرصتی را از دست میداد -اونوقت دیگه قلوه سنگ هم که باشه می خورم -باشه، اصلا یه فکری تو همین جا بمون من برات شام رو میارم همین جا خوب؟ و قبل از اینکه منتظر موافقت مسیح شود به آشپز خانه رفت مقداری غذا در ماکروویو گرم کرد و در سینی گذاشت و به اتاق مسیح برگشت مسیح که انگار خواب می دید به سلیا که در میان چهارچوب در سینی به دست ایستاده بود و می خندید خیره شد میل شدیدی او را وا می داشت تا بغلش کند از تخت کنده شد و سینی غذا را از او گرفت روی میز گذاشت به آرامی و با احتیاط سلیا را به خود نزدیک کرد و اینبار سلیا قصد هیچ مخالفتی نداشت و خیلی راحت در آغوش مسیح جای گرفت ضربان قلبش شدت گرفت هیجان زده شده بود مدتی بود که از آغوش سلیا محروم مانده بود با ولع سلیا را می بویید و می بوسید مست شده بود مست عطر تن سلیا - آخ عزیزم خانمی قشنگم چقدر دلتنگت بودم آخ چقدر خوبه که تو تو بغلمی چقدر ازم دور بودی حالا چه نزدیکی دوستت دارم سلیا دوستت دارم محکمتر سلیا را به خود فشرد بعد لحظاتی در چشمانش خیره شد آن چشمان هزار رنگ که در آن لحظه مشکی بودند مشکی محض دیگر نمی توانست لبهایش را روی لبهای سلیا گذاشت و بوسید باز هم باز هم سلیا آرام مسیح را روی تخت کشاند بدنش به وضوح می لرزید و سلیا می ترسید اتفاقی برایش بیفتد وقتی روی مسیح را مرتب کرد خواست بیرون برود شام یادش رفته بود مسیح دستش را گرفت و سلیا با وحشت گفت: مسیح چت شد یهو چرا اینقدر یخ کردی -چیزی نیست نترس فقط پیشم بمون خواهش می کنم سلیا همین یک بار تو رو خدا تنهام نذار من بهت احتیاج دارم -باشه عزیزم من پیشتم هیچ جا نمیرم بعد به آرامی در کنار مسیح جای گرفت و سر مسیح را آغوش گرفت مسیح آرام شد چه آرامشی بعد از نه ماه زندگی مشترک این اولین باری بود که اجازه داشت در آغوش همسرش بخوابد خوابش می آمد می خواست بخوابد تا خستگی این نه ماه را در آغوش شیرین محبوبش بدر بکند. صبح از خواب پرید ولی وقتی سلیا کوچکش را در آغوش خود یافت دانست آنچه که دیشب برایش اتفاق افتاد رویا نبوده و حقیقت دارد سلیا آرام در آغوشش خوابیده بود و نفس های آرام و منظمش نیرویی عجیب را در تن مسیح می ریخت دلش هوای بوسه داشت ولی می ترسید سلیا را بیدار کند دلش می خواست زمان می ایستاد تا او برای همیشه سلیا را همین طور در آغوش بگیرد و مسخ شده در او خیره شود. قلبش سنگین شده بود می دانست که گنجایش این همه خوشی را ندارد انگار قلبش بی مهری را راحت تر پذیرا می شد دستش که زیر سر سلیا بود به گز گز افتاده بود ولی دلش نمی خواست کوچکترین حرکتی بکند مبادا تصویر جلوی رویش چون عکسی در آب از بین برود . ***مسیح در حالی که آهنگ مورد علاقه اش را با سوت می زد ظرفها را می شست که سلیا وارد شد -واه خدا مرگم بده آقا شما چرا مگه من مرده باشم شما از این کار ها بکنید وای چه ننگی بعد سعی کرد بشقاب را از دست مسیح بقاپد مسیح خنده کنان جاخالی داد و گفت: قربونت برم عروسکم تو فقط برای من بخند اونوقت ظرف شستن که سهل جون هم بخوای برات میدم -اِه مسیح میگم این همون زبون توی گونی عطاری دیگه -بعله مسیح آخرین بشقاب را هم آبکشید و در جاظرفی گذاشت دستکشهایش را در آورد و دستهایش را شست و قطرات آب روی دستهایش را به صورت سلیا پاشید -ِِِِِااااااا.... مسیـــــــــــــــــح! -جون دلم -باشه خودت خواستی بعد لیوانی از آب پر کرد مسیح پا به فرار گذاشت -اگه جرات داری وایسا و به طرف مسیح دوید مسیح یکهو به طرف سلیا چرخید و سلیا روی مسیح افتاد و هر دو روی زمین افتادند لیوان آب محکم به پیشانی مسیح خورد و صورتش را خیس کرد - آآآآخ - ای وای چی شدی مسیح - هیچی چیزی نیست بعد به دستش که پیشانی اش از زده بود نگریست کمی خون آلود بود -وای پیشونیت زخم شد -گفتم که چیز مهمی نیست یکم خراشیده شده -الان برات چسب زخم می آرم و به طرف آشپزخانه دوید مسیح به دستپاچگی سلیا خندید و از نگرانی اش لذتی خاص در قلبش حس کرد. - صبر کن تمیزش کنم - آی می سوزه - خوب حالا یکم وول نخور الان تموم میشه بعد چسب زخم را روی زخم چسباند -بیا پسر بد حالا دیگه خوب شدی دیگه نبینم بری تو کوچه ها مسیح با لذت خندید و گفت: سلیا میدونی یاد چی افتادم -چی -یادته یه بار با هم از سرویسمون جیم شدیم بریم لواشک بخریم هر دوتا مون هم حسابی ترسیده بودیم که مامانامون نفهمن -آره یادمه تو از هولت که زودتر برسیم خونه دویدی بری مغازه افتادی زانوت زخمی شد -وقتی رسیدیم خونه مامان خیلی عصبانی بود -وای قیافه زن عمو رو هیچ وقت یادم نمیره -آره اگه تو ازم طرفداری نکرده بودی اون روز یه کتک حسابی می خوردم خصوصاً که تو رو هم با خودم برده بودم هیچ وقت یادم نمیره که اونطوری پریدی جلوی مامان و گفتی (( زن عمو این پسر بدیه رفته لواشک خریده من دعواش کردم ولی شما دیگه دعواش نکن ببین پاش خون اومده و زخم شده)) -آره تازه اون موقع بود که زن عمو زخم پات رو دید بیچاره چقدر هم هول کرد -ولی بعدش کلی خندید و نذاشت مامانت دعوات کنه -آخی یادش بخیر -آره بچگیا چقدر خوب بود چه زود گذشت ولی سلیا میدونی من همیشه دوست داشتم تو فقط و فقط مال خود من باشی شاید بهم بخندی ولی من از همون بچگی عاشقت بودم من خیلی می خوامت سلیا دیوانه وار .. بغض گلوی سلیا را فشرد در مقابل اینهمه صداقت مسیح چه می توانست بگوید -قربون لب و لوچه آویزونت بشم چرا بغض کردی -مسیح من ... -تو چی خانم خانما، خوشگل من قربون چشای هزار رنگت بشم بخند دیگه هر چند تو با بغض هم خواستنی هستی بعد سلیا را در آغوش فشرد و بوسه ای به موهایش زد -می خوای بریم بیرون نظرت در مورد یه شام توپ چیه -وای مسیح اگه به زن عمو نگفتم شام توپ دیگه چیه -از اون هرچی تو که بهتره -هرچی هر دو به خنده افتادند ساعتی بعد آماده در راه رستوران بودند مسیح سرحال تر از همیشه برای سلیا جک می گفت و سلیا آنقدر خندیده بود که شکمش در گرفته بود -وای مسیح خدا خفه ات نکنه کشتی منو تو -باشه باشه این آخریشه -خب بگو -یه روز یه خیار داشته با یه خیار شور می رفته بهش میگن این کیه همراهت میگه هیشکی بابا خواهرمه ترشیده. سلیا غش غش خندید و مسیح غرق لذت شد. -قربون خندیدنت چی میخوری؟ -من همون همیشگی -باشه مسیح به گارسون سفارش غذا داد و در حالی که حتی لحظه ای نمی توانست چشم از سلیا بردارد به پشتی صندلی تکیه داد سلیا ریز خندید و گفت: میدونی شکل چی شدی -چی؟ -گربه چکمه پوش توی کارتون شرک وقتی که چشماش رو اونطوری مظلوم می کرد. -واقعاً -اوهووووم -اما تو میدونی شبیه چی هستی -چی؟ -هیچی، هیچی توی این دنیا شبیه تو نیست تو همین یه دونه ای و مال منی سلیا مات به چهره مسیح نگریست و احساس کرد صدای بلندی در مغزش مدام تکرار می کند خائن خائن با حضور گارسون به خودش آمد و در مقابل نگاه کنجکاو و خیره مسیح تنها لبخندی زد و وقتی که به غذا ها نگاه کرد احساس کرد که هیچ اشتهایی برای خوردن ندارد -چی شد عزیزم چرا یهو ناراحت شدی -چیزی نیست -میدونی که میدونم چیزی هست همیشه از اینکه مسیح به راحتی پی به احساساتش می برد کفری می شد به خاطر همین با حرص گفت: بعضی وقتها فکر می کنم ذهن خونی بلدی -بلدم اما نه مال هر کسی رو فقط مال تو رو می تونم بخونم الان هم اون افکار مسخره ای که توی اون کله کوچیک و خوشگلت دارن مانور میدن رو بریز بیرون و با من باش تو هیچ کار بدی نکردی -مسیح ؟ -جون دلم -من خیلی دوستت دارم مسیح لرزید -عزیزدلم منم دوستت دارم عاشقتم و سلیا به چشم های تر مسیح خیره شد و با خود فکر کرد این مرد سراسر قلب است شامشان را خوردند مسیح پول غذا ها را حساب کرد و سوار ماشین شدند سلیا پخش ماشین را روشن کرد و صدای خواننده در فضای ماشین طنین انداخت گل نازم تو با من مهربون باش واسه چشمام پل رنگین کمون باش اسیر باد و بارونم شب و روز گل این باغ بی نام و نشون باش من عاشقی دل خونم شکسته ای محزونم پناه این دل بی آشیون باش دلم تنگ تو با من مهربون باش گل نازم بگو بارون بباره که چشماتو بیاد من بیاره تماشای تو زیر عطر بارون چه با من می کنه امشب دوباره -اووف چه غمگین یه چیز شادتر نداری -عزیزم تو که می دونی من از این آهنگ های تند دوست ندارم یه امشب بی خیال شو قول میدم واسه ات از این آهنگ جدیدا بذارم توی ماشین باشه -باشه! به خانه رسیدند سلیا به اتاقش رفت تا لباس عوض کند اما مسیح روی مبل ولو شد احساس رخوت می کرد برای خودش هم عجیب بود جادوی دوستت دارم سلیا پرش کرده بود از حس دوست داشتن لبریز بود -تنبل خان نمی خوای لباسات رو عوض کنی اونطوری نشستی کتت چروک میشه -نه احساس رخوت می کنم دوست ندارم از جام بلند شم -چرا مریضی -نه سرخوشم هنوز دوستت دارمت داره تو گوشم زنگ می زنه با اینکه تا حالا مست نشدم اما حس می کنم مستم نئشه ام یه جوری ام سلیا -وا ببین حالا چه بی جنبه ای -آره بخدا بی جنبه ام می دونی الان چند وقته داره از زندگی مشترکمون می گذره و این اولین باره که تو بهم اینطوری ابراز علاقه کردی سلیا لحظه ای مسیح و بنیامین را با هم مقایسه کرد بنیامین همیشه پر توقع بود و دوست داشت حرف حرف خودش باشد حتی در مورد ابراز احساسات هم اعمال زور می کرد اما مسیح خیلی کم توقع بود این دوستت دارم او را تا به کجا که نبرده بود سلیا بی اختیار لبخند زد چرا وقتی به همین راحتی می توانست مردی را که دیوانه وار او را دوست دارد خوشحال کند اینکار را نمی کرد -پس جونت پای خودت -چی؟ و قبل از هر عکس العملی از جانب مسیح روی پاهای او نشست و لب های مسیح را بوسید و با لحن کشیده ای گفت: عـــــاشــــــقتـــــــم! و با سر خوشی خندید مسیح خودش را به بیهوشی زد و سلیا را به قهقهه انداخت - خسته شدی خانومم - ای بابا مسیح حالا یکی ندونه فکر می کنه چه کدبانویی ام من تو که همه غذا ها رو از بیرون خریدی - خوب همین سرو کردنش هم سختت میشه عروسکم - مسیح لوس می شم ها - ای جان من عاشق لوس کردن تو ام - زبون دراز مهراوه وارد آشپزخانه شد و گفت: چیه هر چی خلوت می کنین سیر نمی شین بعد عمری ما رو دعوت کردین حالا هم هی برین تو آشپزخونه و دل و قلوه بگیرین - قربون مامان خوشگلم بشم چشم الان میایم - سلیا جان مطمئنی کمک نمی خوای - نه زن عمو مسیح هست دیگه - ای شیطون مادر شوهر بازی در میارما اینقدر از پسرم کار نکش پردیس داخل آشپزخانه سرک کشید و گفت : غلط نکنم اینا از بیرون غذا گرفتن - بیا مامان ما رو باش زن عمو تهدید کرد مادر شوهر بازی در میاره مامان هنوز نیومده مادر شوهره - آخه عزیزم منکه مادر شوهر نمی شم حداقل بذار اداش رو در بیارم مسیح خندید و گفت: دستت درد نکنه زن عمو بعد سلیا را محکم به خود چسباند و گفت: اداش رو باید سر عروسک من در بیاری پردیس رو به مهراوه گفت: خوش به حال سلیا می بینی چه جوری شوهرش ازش طرفداری می کنه - آخه پسرم عاشق خانمشه - قربون مامان خودم بشم که اینقدر منو خوب می شناسه - ای زن ذلیل صدای فرهاد بود که توجه آنها را به سوی خود کشید - اه اه مرد هم اینقدر زن ذلیل - بابا! شما که باید خوشحال باشی فرهاد چشمکی به فرهنگ که تازه به جمعشان پیوسته بود زد و با صدای کلفتی ادامه داد : تو دور و زمونه ما زن کی همچین ارج و قربی داشت همین مامان ورپریده ات ... و وقتی که چشم غره پرمیس را دید با لکنت ظاهری گفت: ر.... رو ..... می ..... ذ ....ذاش.....ذاشتم رو سرم همه با صدای بلند خندیدند - خوب عمو جون قدرتمند این خانم ها و آقا رو راهنمایی کنید سالن پذیرایی لطفا جهت صرف شام - ای پدر صلواتی ادای منو در میاری مسیح خود را پشت پرمیس پنهان کرد و گفت: جلو نیا میگم زن عمو حسابت رو برسه ها فرهنگ که از خنده چشمانش اشکی شده بود گوش مسیح را گرفت و گفت : دستم درد نکنه سلیا به جانب داری از مسیح با لحن معترضانه ای گفت: عمــــــــو! گوشش کنده شد! فرهنگ مسیح را به طرف سلیا هل داد و گفت: بیا مال بد بیخ ریش صاحابش شام با خنده و شوخی صرف شد سلیا آخرین چایی را خودش برداشت و روی مبل کنار مسیح نشست فرهنگ مسیح را مخاطب قرار داد: پسرم اون برنامه ای رو که قرار بود بنویسی به کجا رسوندی - دیگه آخراشه پدر یه مشکل جزیی داره که به زودی برطرف میشه ان شاءالله تا آخر هفته آینده تحویلتون میدم - باشه پسرم میدونی که برای پروژه بعدی شرکت لازمش داریم - چشم حواسم هست مهرآوه بی حوصله گفت: میشه بحث رو عوض کنید فرهنگ با مهربانی دستش را دور شانه همسرش حلقه کرد و گف: ببخشید خانوم ولی مهم بود باید یادآور می شدم مهراوه لبخندی به روی همسرش پاشید و چیزی نگفت فرهاد گفت: نظرتون راجع به یه مسافرت چیه بریم یه چند روزی ویلا حال و هوامون عوض بشه چهره مسیح و سلیا هر دو در هم رفت مسیح به یاد حرف های سلیا افتاد و سلیا به یاد بلایی که بر سر مسیح آورده بود - این دو تا رو یهو چرا اینطوری شدین - چیزی نیست مامان خوشگلم آخه دفع پیش که رفتیم سلیا خیلی اذیت شد سلیا متعجب مسیح را پایید (( آخه این پسر تا کجا می خواهد از من دفاع کند )) فرهنگ گفت: خوب نمی ریم اینکه ناراحتی نداره فرهاد با اعتراض گفت: اینطوری که نمیشه خان داداش یعنی اینا دیگه هیچ وقت نمی خوان شمال برن مسیح با آرامش لبخندی زد و گفت: ای بابا عمو جون چقدر سخت می گیرید ما که نگفتیم تا آخر عمرمون نمیریم شمال ولی خوب زمان لازمه هنوزم بعد اخمهایش را در هم کشید و زمزمه وار گفت: وقتی یادم می افته که سلیا رو توی چه وضعیتی قرار دادم تنم می لرزه فرهاد چیزی نگفت نگاه همه رنگ غم گرفت سلیا دست مسیح را دست گرفت مسیح به صورت سلیا نگریست اشک ندامت چشمهای هزاررنگش را درخشان کرده بود مسیح سلیا را به خود فشرد و آرام درگوشش زمزمه کرد: اینطوری بغض نکن وگرنه وسوسه می شم لباتو ببوسم، اونم جلوی عمو فرهاد! فکر کن! سلیا به خنده افتاد فرهنگ با مهربانی به پسرش نگریست و گفت: سلیا می بینی فقط به فکر توئه سلیا خودش را لوس کرد با لحنی بچه گانه گفت : آخه من عسیس دلشم مسیح با صدای بلند خندید و گفت: بر منکرش لعنت و همه را به خنده انداخت پرمیس گفت: از اونجایی که بچه ها نمیان بریم مسافرت منم ترجیح میدم که ما هم بمونیم مهرآوه هم به تایید اضافه کرد: آره بدون بچه ها خوش نمیگذره مسیح رو به سلیا گفت: فکر کنم کم کم دارم عذاب وجدان می گیرم تو چی - من؟ نه چرا ؟ فرهاد گفت: واسه خاطر شما نمیان ها - مامان خانم پاشو با شوهرت برو بگرد این کارا چیه بذار منم سرم به زندگی خودم گرم باشه. مهرآوه خندید و گفت: می بینی پرمیس عین مامانا حرف می زنه فکر کنم هوس بچه کرده سلیا خجالت کشید نه برای اینکه حامله شود خجالت کشید چون هیچگاه به همسرش اجازه نداده بود که ... مسیح که حال سلیا را درک کرده بود رو به مادرش گفت: مامان این حرف ها چیه این عروسک خانم هنوز خیلی کوچولو تر از این حرف هاست پرمیس از سر علاقه گونه سلیا را کشید و گفت: می بینی فرهاد خیالت راحت باشه که دخترت لای پر قو شوهر دیگه کم توقع تر از مسیح گیرش نمی اومد - پس چی برادر زاده منه - آره از هر طرف که نگاه کنی به نفع شماست. *** - سلیا من این وضع رو نمی تونم تحمل کنم تو من خر فرض کردی تا یه لحظه ازت غافل می شم می شینی با مسیح دل و قلوه رد و بدل می کنی اگه سراغتو نگیرم عین خیالتم نیست هیچ سراغی هم از من نمی گیری سلیا من بهت گفته بودم اگه بخوای منو دور بزنی بد می بینیا - تو هم همش ت
برچسب ها: دنیای رمان - رمان منجلاب عشق tiyam 23 , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 87- رمان منجلاب عشق , دانلود رمان منجلاب عشق - ·٠• دهــکده رمــان هاے ایــرانے •٠· , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان بازان , رمانسرای بهارانه , رمانی ها - عشق فلفلی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/28 تاریخ
کد :56367

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا