تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان منجلاب عشق (فصل سوم)


 

مهراوه - هنوزم نمی فهمم دلیل این پنهون کاری چیه چرا نباید کسی می فهمید که ما اومدیم ملاقات مسیح مطمئنم بچه ام اگه سلیا رو ببینه حالش خوب می شه و از این خراب شده میاد بیرون فرهنگ- خانومم این سفارش دکتره اونها خودشون بهتر می دونن چکار باید بکنن تازه آیدا پرستار مسیح رو میگم می گفت که نباید این ملاقات باعث هیجان مسیح بشه و اگر نه دوباره روز از نو و روزی از نو مهراوه برای هزارمین بار به گریه افتاد: دلش رو ندارم بچه ام رو اینجا ببینم. فرهنگ کلافه دستی میان موهایش کشید و گفت: عزیزم اگه بخوای اینطوری کنی همین الان بگو که نریم دلم نمی خواد زحمات چندوقته این دختر همه اش دود بشه بره هوا مهراوه اشکهایش را با دستمال پاک کرد و سری تکان داد فرهنگ باز هم سفارشات لازم را کرد و همزمان وارد سالن شدند آیدا منتظرشان ایستاده بود فرهنگ او و مهراوه را به هم معرفی کرد آیدا موقعیت را کاملا برای آن دو شرح داد و باز هم قول گرفت مانع هر گونه هیجان زیاد رد مسیح شوند فرهنگ نفس عمیقی کشید تا اضطراب را از خود دور کند و در زد مسیح هراسان ایستاد و با صدایی لرزان گفت : بفرمایید فرهنگ در را باز کرد و دستش را پشت سر همسرش گذاشت و او را به درون راهنمایی کرد مسیح مسخ شده به آن دو نگریست « خدای من این مامان منه یعنی این بابای منه چرا؟ چقدر شکسته شدند ! باورم نمیشه! » مهراوه به سوی مسیح شتافت و او را محکم در آغوش گرفت بغض مانع حرف زدنشان بود مسیح مادرش را می بویید و مهراوه پسرش را سیل اشک هر دو روان شد فرهنگ به آن دو نگریست و سعی در پنهان کردن اشک هایش نمود. برای آنکه جو را تغییر دهد لبخندی بر لب آورد و گفت: مسیح بابا! منم هستما! مسیح از ورای شانه مادرش به پدرش نگریست چقدر او را دوست داشت و دلتنگش شده بود دستش را دور شانه مادر حلقه کرد دلش نمی آمد از او جدا شود دست دیگرش را به سوی پدرش دراز کرد فرهنگ دست مسیح را گرفت و پیشانی اش را بوسید گریه مسیح تبدیل به هق هق شد مسیح- ببخشید! .... مامان خوشگلم ... پدر ... منو ببخشید متاسفم من زندگیتون رو بهم ریختم... مهراوه سر مسیح را در آغوش گرفت و روی تخت نشست: گریه نکن آروم جونم گریه نکن پسرم کی گفته تو زندگی ما رو بهم ریختی؟ خدا می دونه چقدر نذر و نیاز کردم تا تو رو بهم داد ... تو تمام امید منو پدرتی.... غصه نخور پسرم غصه هاتو بده من ... بذار من دردهاتو به جون بخرم... عزیز دلم فرهنگ کنار تخت زانو زد و دست مسیح را در دست فشرد و گفت: مسیح ! بابا جان مرد که گریه نمی کنه! مسیح سرش را بالا آورد و گفت: دلم خونه پدر ... دارم می ترکم... دارم خفه می شم... اگه ... اگه ... بخاطر شما نبود حتما از درد غصه از پا در آمده بودم... بابا... من خیلی بدبختم ... من بدبختم بابا... من خورد شدم ... من خوار شدم بابا... فرهنگ حیرت زده به مسیح چشم دوخت زیر فشار سوالات مغزش حس می کرد سرش به دوران افتاده است: چرا پسرم به من بگو چی؟چی کم داری چرا احساس بدبختی می کنی بابا بهم بگو تو دلت چی می گذره؟ مسیح سرش را به شدت به اطراف تکان داد و فریاد زد: نپرس نپرس بابا مهراوه به فرهنگ اشاره کرد تا سکوت کند بعد سر مسیح را روی زانوانش گذاشت و فرهنگ پاهای او را دراز کرد تا روی تخت دراز بکشد لرزش مسیح هر دو را نگران کرده بود مهراوه آرام آرام دست میان موهایش و حین نوازش کردنش برایش لالایی را که بچگی هایش برایش می خواند را زمزمه کرد لختی بعد مسیح آرام شد زیر لب زمزمه کرد : مامان پیشم بمون من خوابم گرفته مهرآوه- من پیشتم قربون قد بالات راحت بخواب کم کم مسیح روی زانوان مادرش آرام خوابید.
خوب حالا چی میشه؟! بنیامین- چی، چی میشه؟ - منظورم اینه که حالا که مسیح توی آسایشگاه بستریه من می تونم تقاضای طلاق کنم و راحت شیم من دیگه طاقت ندارم بنیامین- از تو تعجب می کنم سلیا چطور می تونی همچین کاری بکنی فکر نکردی ممکنه چه بلایی سر پدر و مادرت بیاد فکر می کنی عمو و زن عموت چه فکری در موردت می کنن سلیا سرش را تکان داد و گفت: پس چه غلطی بکنم؟ فکر کردی من خوشحالم که این بلا سر مسیح اومده؟ ولی هر چی که بیشتر کشش بدیم کار سخت تر میشه؟ بنیامین- دیگه داری قاط می زنی ها! انگار هیچی توی اون سرت نیست . نه؟! الان مسیح مدت زیادی که اونجاست ولی یکبار هم نخواسته تو رو ببینه - خوب اون ممنوع الملاقات بنیامین- کوچولوی ساده من اگر خودش می خواست حتما دکتر ها ترتیب ملاقات رو میدادن - بهرحال پدر و مادرش رو هم ندیده بنیامین- اشتباهت همین جاست! من خیلی نگران مسیح بودم واسه همین دورا دور حالش رو جویا می شدم و به آسایشگاه سر می زدم خودم دیدم که پدر و مادرش رفتن ملاقاتش - واقعا ولی کسی خبر نداره! بنیامین- د همین دیگه اونها پنهانی مسیح رو ملاقات می کنن این یعنی مسیح دلش نمی خواد تو رو ببینه - خوب مگه این همون چیزی نبود که تو می خواستی از اولم نقشه همین بود بنیامین- بله هدف همین بود که شما طلاق بگیرید ولی الان با این وضعیتی که مسیح پیدا کرده اگه تیر همه اتهامات به سمت تو باشه پدر و مادرت خورد میشن پدرت دیگه نمی تونه تو چشم برادرش نگاه کنه وقتی دخترش پسر یکی یه دونه برادرش رو روانی کرده! یکم فکر کن! تو باید هر جور شده مسیح رو ملاقات کنی و اوضاع رو به نفع خودمون تغییر بدی سلیا از جا برخاست و جلوی پای بنیامین که روی مبل نشسته بود روی زمین نشست و نا باور گفت: بنیامین خل شدی؟ من با چه رویی برم مسیح رو ببینم اونم وقتی که قبلش عشق محبوبم رفته و بهش در مورد عشق دو طرفه ای که بینمونه داد سخن سر داده نه اصلا فکرشم نکن بنیامین دست های سلیا را فشرد و گفت: چاره ای نیست تو ملاقات رو جور کن روش متقاعد کردن مسیح با من - چطوری بنیامین- تو کاری به این کارا نداشته باش سلیا دستانش را محکم از میان دستانش کشید و داد زد: همون یه بار که کار نداشتم برای هفت پشتم کافی بود. بنیامین- باشه بابا تو عصبانی نشو فعلا که ایده ای ندارم هر وقت فهمیدم چه گلی باید به سرم بگیرم قبل از هر کاری با سرکار علیه مشورت می کنم تو فقط یه لطفی کن و یه قرار ملاقات جور کن - باشه سعی خودم رو می کنم حالا دیگه باید برم این روزا مامان زیادی روم حساس شده حس می کنم یه جورایی میدونه که وضعیت الان مسیح تقصیر منه بنیامین- دیدی گفتم واسه همینه که میگم تو دوباره باید مسیح رو به زندگی برگردونی بعدش دیگه تو از یه آدم عادی جدا می شی نه یه آدم بدبخت مریض که همه واسش دل می سوزونن و البته اینطوری مانع از این میشیم که خانواده ات بهم بریزه با این اتفاقتی هم که افتاده دیگه از اون عشق اساطیری مسیح هم خبری نیست و راحت می تونی ازش جدا شی. سلیا به فکر فرو رفت حرف های بنیامین به نظر متقاعد کننده می آمد گفت: باشه حالا من میرم اگه تونستم کاری از پیش ببرم خبرت می کنم تو هم به فکر یه دلیل خیلی قانع کننده بگرد سلیا از خانه بنیامین که بیرون آمد سخت مشغول اوهام خود بود برای اولین تاکسی دست تکان داد و پس از دادن آدرس به پشتی صندلی تکیه داد نمی دانست ادامه دادن این ماجرا واقعا به نفع همه است یا نه اما باز هم تحت تأثیر حرفهای بنیامین تصمیم آخر را گرفت « آره من به مسیح کمک می کنم تا خوب بشه و بعد بدون عذاب وجدان پیش بنیامین میرم حق با اونه با وضعیت الان مسیح کوچکترین تلنگری همه رو بهم می ریزه چه برسه که من بخواهم از مسیح جدا بشم و بعد با بنیامین ازدواج کنم » بعد عشقش به بنیامین فوران کرد« قربونت برم که با اینکه بابا اینهمه سنگ جلو پات انداخت باز هم تو اینهمه به فکرشونی» به خانه رسیده بود کرایه را حساب کرد و پیاده شد کلید انداخت به محض اینکه وارد خانه شد مادرش جلو آمد: کجا بودی تا حالا سلیا بی خیال شانه ای بالا انداخت و گفت: رفته بودم بیرون قدمی بزنم ، مامان؟! پس من کی می تونم مسیح رو ببینم دارم خل می شم دلم پوسید! پرمیس دلسوزانه دخترش را در آغوش گرفت: عزیز دلم هنوز چیزی مشخص نیست متاسفانه نمی تونیم مسیح رو ملاقات کنیم به خدا توکل کن دخترم همه چیز درست میشه لحظه ای نزدیک بود از دهانش بپرد که عمو و زن عمو مسیح را ملاقات کرده اند اما بعد با درک این موضوع که توضیحی ندارد که بگوید چگونه از این موضوع با خبر است لب فرو بست پرمیس- چیزی می خوری برات بیارم - نه خسته ام میرم استراحت کنم مامان تو رو خدا با عمو حرف بزن من دیگه تحمل ندارم پرمیس- حتما عزیزکم *** آیدا پرده اتاق را کنار زد و به مسیح لبخند زد رنگ و رویش بهتر شده بود و گاه و بیگاه لبخند می زد امروز آمده بود همه چیز را از زیر زبانش بیرون بکشد بنابراین تصمیم داشت ادامه سر گذشتش را برایش بگوید تا مسیح را ترغیب به گفتن کند روی تخت نشست و گفت: امروز چطوری - خوبه خوب آیدا- قلبون داداشم بشم من که اینقدر حالش خوبه مسیح خندید و گفت: خدا نکنه! آیدا- حوصله داری بقیه سر گذشتم رو بشنوی مسیح در حالی که خود را کنجکاو و مشتاق نشان میداد گفت: فکر کردم همه اش رو گفتی؟ آیدا- قسمت مهمش رو نگفتم - قسمت مهمش؟! آیدا – در مورد عاشق شدنم - وای راس میگی؟! آیدا قیافه حق به جانبی به خود گرفت و گفت: چیه به من نمیاد عاشق باشم - دختری مثل تو که تمام وجودش قلبه باید هم عاشق باشه همونطور که همه آدم های دور و برش عاشقش می شن آیدا آهی کشید و گفت: آره همه غیر از اونی که من واقعا عاشقشم - باور نمی کنم کسی تو رو ببینه و دوستت نداشته باشه آیدا- بذار از اولش توضیح بدم مسیح با سکوت خود موافقتش را اعلام کرد آیدا نفس عمیقی کشید وگفت: از همون بچگی رابطه ام همیشه با خانواده پدریم خوب بود مخصوصا با عمه ام که همین یه دونه هم بود خیلی می رفتم خونه اشون همیشه یه بهانه واسه رفتن به اونجا می تراشیدم دو تا دلیل واسه این کارم داشتم یکی اینکه خونه عمه همیشه می تونستم همه خوراکی های ممنوعه و غیر ممنوعه رو داشته باشم یعنی عمه بهم میداد دوم اینکه با وجود پسر عمه ام شادمهر که 4 سال از من بزرگتر بود بساط بازی حسابی روبراه بود البته آرین هم پای ثابت این برو بیا ها بود کاش همونطور بچه می موندیم توی همون حال و هوا که اون موهای منو می کشید و من قهر می کردم و با یه شکلات و یکم منت کشی همه چیز حل می شد و لی بزرگ شدیم خودمم نفهمیدم کی و چطوری ولی یهو به خودم اومدم و دیدم توی جایی که شادمهر نفس می کشه راحت تر نفس می کشم توی لبخندش گم میشم و چه بخوام و چه نخوام محو چشاش سعی کردم از این احساس فرار کنم از اینهمه وابستگی خصوصا اینکه روحیات شادمهر هم تغییر کرده بود سر به زیر بود و راحت باهام برخورد نمی کرد حس می کردم نسبت به من سرده دلم می خواست نظرش رو جلب کنم اما هر بار گند می زدم بجای محبت کردن وقتی سردی شو می دیدم آمپر می چسبوندم و هی بهش نیش می زدم حواسم نبود که دارم هی از خودم دور تر و دورترش می کنم دیگه کم کم خونمون هم نمیومد اگر هم که میومد می رفت توی اتاق آرین و همون جا می موندن تا وقت رفتن می شد حیرون شده بودم سنی نداشتم آخه نمی دونستم چه جوری میشه یه مرد رو به سمت خودم بکشونم مرد! شادمهر هم بچه بود هر دوتامون انگار لج کرده بودیم انگار بازی بود یه بازی مسخره تا اینکه اون اتفاق لعنتی افتاد مرگ آرین و مشکلات خانواده از همه چیز دورم کرد عشق رو فراموش کردم توی مراسم آرین اون بود که مدام دم پرم می گشت و مواظبم بود هی دلداریم می داد ولی تو حالی نبودم که برای خودم برداشتی کنم همه چیزو به حساب نسبت فامیلی گذاشتم که به نظرم منطقی تر می اومد خودش هم خیلی غصه دار بود با آرین مثل دو تا داداش بودن دلم براش می سوخت تو چشاش می دیدم که دوست داره بره یه گوشه بشینه و های های گریه کنه ولی توی خودش می ریخت و مدام از من می خواست که تحمل داشته باشم و توکل کنم و همه چیزو بذارم پای قسمت ولی بعد که مامان اونطوری شد و افتادم توی خط زندگی نگرانیم شد خواهر کوچیکم و دغدغه ام شد بابا عشق و عاشقی رو بوسیدم و گذاشتم کنار از شادمهر دور شدم اونهم که از خداش بود یه مدتی رفت و خودش رو گم و گور کرد عمه خیلی غصه می خورد می گفت بخاطر مرگ آرین حسابی داغون شده منم که اونقدر گرفتار بودم که نمی تونستم کمکی به حال اونها بکنم بعد از اینکه بابا رو روشن کردم و با کمک اون زندگی رو روی روال انداختم با یه سال تاخیر کنکور دادم و رشته پرستاری قبول شدم همون موقع ها بود که شادمهر هم پیداش شد رشته عکاسی خونده بود و به قول خودش می گفت که این مدت رو رفته که عکاسی کنه یه نمایشگاه هم برپا کرد که حسابی استقبال شد اکثر عکس هاش موضوع اجتماعی داشتن، از طرف یه روزنامه بهش پیشنهاد کار شد و اونهم قبول کرد و شد عکاس روزنامه یا به قول عمه آقای خبرنگار منم که سرم به دانشگاه گرم بود ولی دوباره عشق زیر خاکستر مونده ام داشت شعله ور می شد واسه همین دوباره سعی کردم بهش نزدیک بشم اینبار بزرگ تر بودم و بهتر شرایط رو درک می کردم و سنجیده تر رفتار می کردم ولی شادمهر انگار یه کوه یخ بود هیچ احساسی به من نداشت حتی یه بار به عمه گفتم که فکر می کنم شادمهر افسردگی داره بهش برخورد و تا چند وقت باهام سرسنگین برخورد می کرد کم کم دیگه طاقتم طاق شد از اینکه همش دنبال شادمهر موس موس کنم عشق گدایی کنم خسته شدم سرد شدم هنوزم خیلی دوستش داشتم ولی دیگه نمی خواستم دنبالش بدو ام اگه اون منو میخواست بهتر بود حرکتی بکنه ولی زهی خیال باطل ... توی همین هیر و بیر یهو فربد سر از زندگیم درآورد یه روز که توی فکر و خیال خودم بودم بیهوا رفتم توی خیابون و اگه راننده به موقع ترمز نزده بود له و لورده می شدم توی شک بودم حسابی ترسیده بودم راننده پیدا شد و سراسیمه بهم نزدیک شد توی دلم گفتم الانه که بیاد و هر چی بلده و بلد نیست نثارم کنه ولی بنده خدا هی دور و برم می چرخید و می گفت خانم طوریتون شد حالتون خوبه تو رو خدا طوریتون شده چرا هیچی نمیگین منم که از ترس و رفتارش سنکوب کرده بودم قدرت تکلمم رو از دست داده بودم دست آخر زل زد تو چشام و تقریبا داد زد حالت خوبه؟ یه چیز بگو جون مادرت! به حرف اومدم ازش عذر خواستم اصرار داشت که ببرتم دکتر خودمم حس می کردم فشارم افتاده ولی زیر بار نمی رفتم وقتی دید راضی نمی شم برم دکتر اصرار کرد که برسونتم خونه اینبار اون بود که راضی نشد و منم بالاجبار همراهش شدم وقتی رسیدیم ازم پرسید خونمون کدومه به خونه اشاره کردم سریع پیاده شد و زنگ خونه رو زد نفهمیدم با کی حرف زد به طرفم اومد و در و باز کرد گفت: رنگ و روتون خیلی پریده مطمئنید نیازی به دکتر ندارید فقط سرم رو تکون دادم اونم دیگه اصراری نکرد مامان اومد دم در نگران به نظر می رسید به طرفم دوید تازه از ماشین پیاده شده بودم منو بغل کرد و قربون صدقه ام رفت راننده براش همه چیز و توضیح داد و تاکید کرد که من ترسیده ام و مشکل دیگه ای ندارم مامان کلی ازش تشکر کرد اونهم گفت کاری نکرده و رفت حتی اسمشم نپرسیدم چند روز از اون اتفاق گذشت که دوباره دیدمش دم دانشگاه بود با یه شاخه گل به محض اینکه منو دید اومد طرفم میترا دوستم از تعجب شاخ درآورده بود با حالت خاصی گفت: وقتتون بخیر خانم ها ما هم عین بز فقط کله امون رو تکون دادیم رو به من گفت: حالتون چطوره آیدا- ممنون خوبم - میشه یه چند لحظه وقتتون رو بگیرم نگاهم به میترا افتاد چشاشو گشاد کرده بود ابروهاش رو بالا انداخته بود و یه لبخند مسخره رو لبش بود با کاری که اون روز کرده بود دور از ادب دیدم که باهاش حرف نزنم پیش خودم گفتم فوقش یه چاق سلامتی می کنه و میره اونروز چیز خاصی نگفت خودش رو معرفی کرد و کارت شرکتش رو بهم داد وگفت فربد اسدی معماری خونده و تو کار بساز و بفروش و ایناست از اینا که واحد پیش فروش می کنن و بعد که ساخته شد تحویل میدن من که چیزی از حرفهاش سر در نیاوردم ولی تحت تاثیرش قرار گرفته ام دروغ چرا خوشگل تر و جذاب تر از این حرف ها بود که تحت تاثیرش قرار نگیری منم فقط اسم و فامیلیم رو گفتم و اونهم شاخه گل رو به دستم داد و زد رفت با خودم گفتم دیگه رفته ولی تازه انگار اومده بود هر روز میومد دم دانشگاه و گل و لبخند و می رفت چیز خاصی هم نمی گفت بچه ها سر به سرم می ذاشتن و وقتی می گفتم هیچ حسی به این تازه وارد ندارم بهم می گفتن احمقم و اگر همچین موردی براشون پیش بیاد با کله میرن تو بغل طرف ولی من نمی تونستم من قبلا قلبم رو داده بودم به یکی دیگه وقتی رفت و آمد های فربد بیشتر شد تصمیم گرفتم که همه چیزو راجع به خودم بهش بگم تا علاف من نشه و گفتم اونروز دعوتش رو به کافی شاپ قبول کردم و همه چیزو براش تعریف کردم گفتم که عاشق پسر عمه ام هستم و با اینکه اون منو نمی خواد نمی تونم از قلبم بیرونش کنم و بهتره که خودشو پا سوز من نکنه اولش ناراحت شد و اخم کرد بعد یهو دستامو توی دستش گرفت و گفت: نمی خوام عشقت رو از قلبت بیرون کنی فقط می خوام یه جا اون گوشه موشه ها واسه منم باز کنی و همین طور هم شد نرم شدم خوب منی که همیشه دنبال این بودم که مرد مورد علاقه ام یه نیم نگاه بهم بندازه توقع داشتی که در مقابل اونهمه محبتی که فربد خرج می کرد چکار کنم همیشه با یه لبخند مهمونم بود بهترین لحظه ها رو واسه ام رقم می زد.دوسش داشتم ولی عاشقش نبودم بدون اینکه متوجه باشم اونو جای شادمهر می ذاشتم و فکر می کردم اونه که داره اینهمه عشق نثارم می کنه می دونستم که فربد می دونه واسه همین عذاب وجدان نداشتم چون فربد به همینم راضی بود انگار اونو خدا واسه ام فرستاده بودتا از نداشتن عشق دیگه بیشتر از این رنج نکشم تا اینکه بهم گفت می خواد باهام ازدواج کنه تازه به خودم اومدم می تونستم باهاش ازدواج کنم می تونستم یه عمر با مردی زندگی کنم که همیشه دلم می خواست جای اون یکی دیگه باشه اضطراب گرفتم ترسیدم و چون باهاش خیلی راحت بودم براش همه چیزو توضیح دادم و اونم مثل همیشه صبورانه همه چیز و گوش داد و بهم اطمینان داد که همه جوره پای من وایمیسته وقتی قبول کردم فربد اومد خواستگاری کسی رو نداشت یه مادر پیر و یه عموی گنده دماغ خواستگاری انجام شد و پدر مهلت خواست برای تحقیق همه چیز عالی پیش رفت مامان و بابا هر دو خوشحال و راضی به نظر می اومدن خصوصا مامان که سر اون ماجرا از فربد ذهنیت خوبی پیدا کرده بود قضیه خواستگاری از طریق عمه به گوش شادمهر رسید توی ذهنم هزار تا رویا اومد که الان شادمهر میاد بهم اعتراف می کنه که دوستم داره و نمی خواد که منو از دست بده میاد و میگه نمی تونه منو کنار یکی دیگه ببینه ولی حیف که اینها همه ذهنیات دخترانه من بود و حقیقت نداشت توی مراسم خواستگاری رسمی یا همون بله برون شادمهر هم بود صورتش هیچ حالت خاصی نداشت و از چشماش هیچی نمی فهمیدم فقط یه پوزخند مضحک از اول تا آخر مراسم روی لبش بود که آزارم میداد همه چیز خیلی زود پیش رفت و ما نامزد کردیم من فربد رو خیلی دوست دارم ولی یه چیزی مثل یه اعتیاد ریشه دار تو وجودمه که نمی تونم دل از شادمهر بکنم! آیدا ساکت شد و سرش را پایین انداخت مسیح دستش را زیر چانه او برد و سرش را بالا گرفت و گفت: می دونی سرگذشتت یه جورایی مثل منه آیدا لب ورچید و با حالت بچگانه ای گفت: مگه تو از خودت چیزی به من میگی که من بدونم مسیح لبخندی زد و گفت: اونقدر ها هم شنیدنی نیست می بینی که کارمو به کجا کشونده آیدا - شاید حق با تو باشه ولی من که زیاد بدم نمیاد چون هر چی بوده باعث شده که تو رو ببینم داداشمو مسیح سرش را تکان داد و گفت: حق با توئه عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد آیدا- حالا نمی خواهی به تعریفی و مسیح همه چیز را از عشق کودکی تا به آخر و دیدن فیلم را برای آیدا تعریف کردآیدا به فکر فرو رفت چیز عجیبی که فکرش را مشغول کرده بود این بود که مسیح با تمام بلاهایی که سلیا سرش آورده بود هنوز هم وقتی نام او را به زبان می آورد چشمانش می درخشید هنوز هم از یادآوری روزهای خوشش با او لبخند روی لبش می نشست هنوز هم باور نداشت همسرش خیانت کرده است و با نوعی ابهام و شک یادآور این موضوع می شد حالا آیدا خوب می دانست دلیل آن غم همیشگی که در چشمان مسیح است چیست و چرا با تمام تلاشش نتوانسته برق زندگی را به چشمان او باز گرداند با صدای مسیح به خود آمد: چیه دختر خوب رفتی تو فکر؟ آیدا- مسیح یه سوال ازت می پرسم صادقانه جواب بده - بپرس؟ آیدا- هنوزهم سلیا رو دوست داری رنگ از رخش پرید این مدت خود را به نادانی زده بود باور این موضوع که هنوز هم دلش در گرو عشق سلیاست سخت بود و او از این باور گریخته بود حالا این دختر راست آمده بود و از او حقیقتی را طلب می کرد که از آن فراری بود به چشمان مهربان آیدا خیره شد نمی خواست به او دروغ بگوید او تنها کسی بود که از راز دلش خبر داشت از خیانت سلیا! سرش را پایین انداخت و گفت: آره هنوزم دوسش دارم ولی... آیدا حرفش را کامل کرد: ولی دیگه نمی خوای باهاش باشی نه؟ - نمی دونم نمی دونم اگه ببینمش چه احساسی ممکنه داشته باشم یه وقت هایی دلم می خواد با دستهای خودم خفه اش کنم یه وقت هایی هم هست که دلتنگ چشم های هزار رنگش میشم نمی دونم چی توی وجودشه که مثل آهن ربا منو جذب خودش می کنه در حالی که همیشه باهام سرده و حتی از اون هم بدتر به جای من یکی دیگه توی قلبشه مسیح بغض کرده بود با صدای لرزانی این حرف ها را می زد آیدا نگران شد آیدا- خوب حالا نمی خواد خودتو اذیت کنی مسیح به زحمت گفت: میشه تنهام بذاری آیدا سری از روی تاسف تکان داد و از اتاق خارج شداز پشت در صدای هق هق مسیح را شنید و حس کرد کسی قلبش را در پنجه می فشارد. باید کاری می کرد لازم می دانست حرف های مسیح را برای دکتر باز گو کند بنابراین به اتاق دکتر رفت تقه ای به در زد و داخل شد و سلام کرد دکتر با دیدن آیدا عینکش را از روی چشمانش برداشت و با خوشرویی جواب سلام کم جان آیدا را داد آیدا- دکتر بالاخره همه چیز رو تعریف کرد - بهت تبریک میگم دخترم تلاشت توی این مدت واقعا ستودنی بود آیدا لبخند نیم بندی بر لب راند و شروع به بازگو کردن سرگذشت مسیح کرد و از احساسات ضد و نقیض سلیا در مورد همسرش گفت دکتر با دقت به حرف های آیدا گوش داد دست آخر آیدا رو به دکتر گفت: دکتر یه خواهشی ازتون دارم - بگو دخترم آیدا مردد مانده بود که چه بگوید آخر دلش را به دریا زد و گفت: خواهش می کنم از این جریان چیزی به خانواده مسیح نگید دکتر متعجب آیدا را پایید و پرسید: چطور مگه؟ آیدا – خوب مسیح خیلی روی این موضوع تاکید داره بهتون گفتم که اون هنوزم عاشق همسرشه و به نظر من تنها چیزی که اونو به این زندگی برمی گردونه حضور دوباره همسرش در کنار اونه ولی اگر خانواده ها از این موضوع با خبر بشن دیگه تصمیم گیری با مسیح نخواهد بود و این مسئله کاملا تحت شعاع احساسات نوظهور خانواده ها قرار می گیره دکتر متفکرانه سری تکان داد لحظاتی به برگه های روی میز خیره
برچسب ها: دنیای رمان - رمان منجلاب عشق tiyam 23 , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 87- رمان منجلاب عشق , دانلود رمان منجلاب عشق - ·٠• دهــکده رمــان هاے ایــرانے •٠· , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان بازان , رمانسرای بهارانه , رمانی ها - عشق فلفلی ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/28 تاریخ
کد :56366

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا