تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان منجلاب عشق (فصل پنجم)


مهرآوه مشتاقانه دستانش را بهم کوبید و ادامه حرف پرمیس را ادامه داد: وای آره خیلی خوب میشه
سلیا چیزی نگفت و سکوت کرد پرمیس پرسید: خوب نظرت چیه؟
سلیا- نمی دونم تا ببینیم نظر مسیح چیه ولی منکه از خدامه
فرهاد- مسیح وقتی تو ازش بخواهی نه نمیاره
فرهنگ- حالا کو این شازده ما پس چرا نیومده
سلیا- الاناست که دیگه پیداش بشه من تا اون موقع برم یه چایی بیارم
و از جا برخاست مهرآوه گفت: دستت درد نکنه عروس گلم
و سلیا به این اندیشید که دیگر مسیح از شنیدن این لقب خوشحال نمی شود. به آشپزخانه رفت و چایی ریخت مشخول ریختن آخرین چایی بود که صدای مسیح را شنید که با صدای خش دار این روزهایش در حال احول پرسی با پدر و مادرهایشان بود سلیا یک چایی دیگر هم ریخت و با سینی پر به آنها پیوست و مشغول پذیرایی شد زیرلبی سلامی به مسیح داد و مسیح هم فقط سری تکان داد سابق بر این مسیح همیشه مانع از پذیرایی کردن او می شد و خودش عهده دار این مسئولیت ولی حالا بی توجه به او به بهانه تعویض لباس به اتاقش رفت با این حرکتش همه نگاهی مشکوکانه به هم انداختند ولی ترجیح دادند سکوت کنند مسیح با لباس راحتی های مشکی رنگش به آنها ملحق شد و روی مبلی کنار پدرش نشست و گفت: چه خبرا؟
فرهنگ- خبری نیست! پسرم چرا تا این موقع شب کار می کنی اینجوری هم خودت رو خسته می کنی و هم سلیا تو خونه تنها می مونه
مسیح خسته از این بحث تکراری گفت: فعلا یه خورده سرم شلوغه کمی که کارم سبک بشه چشم زود میام خونه
فرهنگ که بی میلی مسیح به این بحث را دید سکوت کرد فرهاد گفت: مسیح نظرت چیه عمو جان می خواهیم چند روزی بریم شمال تا حسابی خستگی این چند وقت رو از تنمون بیرون کنیم
مسیح- فکر خوبیه عمو جان سلیا رو هم با خودتون ببرید
مهرآوه- نه پسرم هممون میریم شما هم میاین
مسیح- مادر من همین الان داشتم می گفتم که سرم شلوغه
فرهنگ- اگه مشکلت کارهای شرکته من خودم رسیدگی می کنم
مسیح- نه فقط این نیست من اصلا حوصله اینجور برنامه ها رو ندارم
مهرآوه- یکم به فکر سلیا باش پوسید توی این خونه
مسیح- منکه گفتم سلیا با شما بیاد
سلیا- نه لزومی نداره اگه مسیح نمیاد منم پیشش می مونم
ابروان مسیح هوا رفت و با تعجب او را پایید بعد با لحن تمسخر آلودی گفت: عزیزم نمی خواهد نگران من باشی
سلیا خود را از تک و تا نیانداخت و گفت: چطور می تونم نگرانت نباشم اگه تنها موندی و یهو زبونم لال مشکلی برات پیش اومد چی
مسیح- من می تونم از خودم مراقبت کنم نیازی به پرستار ندارم
لحن صریح و گزنده مسیح همه را به تعجب وا داشت سلیا برای کم کردن تشنج جو خنده ای کرد و گفت: دلتم بخواد همه که از این پرستار های خوشگل و تو دل برو نصیبشون نمیشه
مسیح که حس کرده بود زیاده روی کرده است از جا برخاست و کنار سلیا نشست و دستش را دور شانه او انداخت و پیشانی اش را بوسید و گفت: من قربون این پرستار کوچولوم بشم
لبخند بر لب همه نشست مسیح زیر گوش سلیا زمزمه کرد: فکر نمی کردم بلد باشی از این کارها بکنی
سلیا هم زیر گوش او گفت: تو هم خیلی بازیگر خوبی هستی
مسیح- پس ادامه اش رو داشته باش بعد با صدای بلند رو به جمع گفت: خیلی خوب کی حالا می خواهید برید
پرمیس گفت: این یعنی بله دیگه میای
مسیح- دلم نمیاد سلیا رو ناراحت کنم هرچند می دونم با این بی حوصلگیم سفر همتون رو تلخ می کنم
مهرآوه- این چه حرفیه پسرم
فرهاد- حالا تو بیا عمو جان بقیه اش با من چنان مسافرتی ببرمتون که کیف کنید
صدای زنگ گوشی مسیح بلند شد اس ام اسی از سوی آیدا بود که نوشته بود
«سلام داداش خوسدلم
ساعت 6 بعد از ظهر توی کافی شاپ ... منتظرتم
آدرس: ....
به صرف کیک و قهوه
از آوردن هر گونه بچه و دوست مفت خور اکیدا خودداری شود و اگر دیر کردید حساب میز با شماست »
مسیح خندید و زیر لب گفت : از دست تو دختر
مهرآوه پرسید: کی بود پسرم
مسیح گفت: آیدا قراره فردا بعد از ظهر ببینمش برام اس داده که اوکی کنه قرار رو
اخم های سلیا به وضوح در هم رفت ولی این چیزی نبود که کسی بتواند به خاطرش به مسیح خرده بگیرد بنابراین سکوت اختیار کردند


مهرآوه- فرهنگ بهتره دیگه بریم
فرهنگ- باشه
پرمیس- فرهاد ما هم بهتره بریم
مسیح- چرا قدم ما شور بود
فرهنگ- ما خیلی وقته اینجاییم بابا شامم همین جا بودیم تو خیلی دیر اومدی
مسیح چیزی نگفت همه بلند شدند مسیح و سلیا آنها را تا دم در مشایعت کردند
مسیح خود را روی کاناپه ولو کرد و پوف بلندی کشید سلیا پرسید: مسیح شام خوردی
مسیح- میل ندارم
سلیا- آخه اینجوری ضعیف می شی
ابروان مسیح بالا رفت و با لحنی که تمسخر در آن موج می زد گفت: شما لازم نیست برای من نگران باشی
سلیا که این روزها بنیامین را ندیده بود و اعصابش از دلتنگی و بی خبری ضعیف شده بود به گریه افتاد مسیح متعجب و کلافه گفت: حالا چرا گریه می کنی
سردی کلام مسیح بیشتر تحریکش کرد مسیح دستی میان موهایش کشید و به خودش که نمی توانست در مقابل گریه های سلیا بی تفاوت بماند لعنت فرستاد از جا بلند شد و دستش را دور گردن او انداخت و گفت: چرا گریه می کنی دختر خوب...
سلیا بغض آلود گفت: نمی دونستم تا این حد به نظرت نفرت انگیز میام مسیح درسته من اشتباه بزرگی کردم ولی این مرگ تدریجی حق من نیست
مسیح لحظه ای در او خیره شد سلیا در چشمانش زل زد و ادامه داد: می دونم که دیگه منو به عنوان همسرت دوست نداری ولی به عنوان دوست چی به عنوان دوستی که از بچگی تا حالا باهات بوده دوستی که تنها گناهش مثل خودت عاشقیه همین... و خود را در آغوش مسیح انداخت و زار زد مسیح موهایش را نوازش کرد و با لحن مهربانی که مخصوص خودش بود و این اواخر کمتر خرج کسی کرده بود گفت: عزیز دلم گریه نکن راست میگی تو هم گناهی نداری من خیلی بدم که عذابت میدم قول میدم از این به بعد بهتر برخورد کنم خودمم از این وضع خسته شدم یه جورایی حس می کنم آواره ام از اینکه بیام خونه وحشت دارم از اینکه مدام باید یه جور دیگه و بر خلاف میلم رفتار کنم. این مسافرت فرصتیه واسه هر دومون که دوباره با هم دوست باشیم فقط دوست
سلیا سرش را بالا گرفت و میان گریه لبخند پت و پهنی زد مسیح پیشانی اش را بوسید و گفت: حالا مثل یه دختر خوب برو دست و صورتت رو بشور و یه شام دیروقت به من بده که دلم داره از گشنگی مالش میره
سلیا با بدجنسی گفت: ولی تو که گفتی میل نداری
مسیح- ای تنبل حقت همونه که سرت داد و بیداد کنم
سلیا لبخند دلبرانه ای زد و گفت: دلت میاد
مسیح گفت: پاشو دختر تا کار دستت ندادم
سلیا خنده بلندی کرد و به آشپزخانه دوید مسیح به پشتی مبل تکیه زد و حس کرد خسته است هرچند با بخشیدن او نیمی از وجودش که از عذاب دادنش رنج می برد التیام یافته بود ولی چیزی در درونش فریاد می زد او لایق بخشش نیست سرش را میان دستانش فشرد و زیر لب زمزمه کرد« کی کی از این منجلاب خلاص می شم» با صدای سلیا سرش را بالا آورد
سلیا – حالت بده؟
سعی کرد لبخند نصف نیمه ای بزند : نه خوبم شام چیه
سلیا- قورمه سبزی بیا آشپزخونه آماده است
مسیح بلند شد و به آشپز خانه رفت.


در تمام مدتی که ماجرا را می شنید سکوت کرده بود و هاج واج به چهره در هم شکسته اش خیره شده بود حرفهایش که تمام شد دستانش را در دست فشرد و با لحن اطمینان بخشی گفت: غصه نخور خودم پیداش می کنم
آیدا نا امید گفت: ولی می دونی چند تا پلیس دنبالشن بابا اون عموی بد عنقش هیچ کس نتونسته پیداش کنه
مسیح لبخندی زد و گفت: حالا منم می گردم یه نفر بیشتر شانس پیدا شدنش رو بیشتر می کنه
آیدا- اگه از کشور خارج شده باشه چی
مسیح_ یه چیزی بگم؟
آیدا- بگو!
مسیح- تو زودتر از همه پیداش می کنی
آیدا- من؟؟؟!!!!
مسیح- خودش دلش تنگ میشه و از تو خبر میگیره
آیدا که منتظر تلنگری بود اشکش سرازیر شد: دلش تنگ نمی شه الان یک ماهه که گم و گور شده یه اس به من نداده هر بار که گوشیم زنگ می خوره دو متر می پرم تو هوا میگم شاید فربده ولی ....
مسیح آهسته و مهربان گفت: گریه نکن آجی کوچولو مگه داداشت مرده چشم خودم می گردم دنبالش
دستمالی به دستش داد و ادامه داد: بیا اشک هات رو پاک کن
آیدا دستمال را گرفت و اشکهایش را پاک کرد مسیح گفت: آفرین خوب فین هم کن که دیگه دماغت رو بالا نکشی آبرومون رفت بسکه فین فین کردی
آیدا میان گریه به خنده افتاد مسیح گفت: قربونت برم تو همیشه بخند نمی دونی خنده هات چه انرژی به من میده
خنده آیدا پررنگ تر شد و گفت: دقیقا مثل من که از خنده تو شاد میشم خوب از اول که اومدیم همش من حرف زدم تو چه خبر به تعریف
مسیح- با سلیا آتش بس اعلام کردیم قراره بود با پدر و مادرها بریم شمال
آیدا- چرا میگی بود
مسیح- توقع نداری که با این وضعیت برم خوش گذرونی
آیدا- دقیقا همین توقع رو دارم
مسیح- حرفشم نزن
آیدا- تو به این مسافرت احتیاج داری خودت رو توی آینه دیدی شدی مثل یه پیرمرد هفتاد ساله
مسیح- پس خودتو ندیدی
آیدا- من؟! منکه 14 سالمه
مسیح بی صدا خندید و گفت: بر منکرش لعنت منظورم این بود که حسابی بهم ریخته ای اصلا یه فکری تو هم بیا
آیدا- آره که سلیا حکم قتل جفتمون رو صادر کنه
مسیح- من و سلیا رابطه امون دوستیه
آیدا- به هر حال صورت خوشی نداره
مسیح- با شادمهر بیا
آیدا- عمرا
مسیح- ببین کلا سه راه جلوت میذارم یا با کل خانواده ات بیا یا با شادمهر بیا یا هم خودت تنهایی بیا
آیدا- الان این سه تا راه بود همش که بیا بود
مسیح- خوب یه راه چهارمی هم هست اینکه من نرم
آیدا- باع نه مرسی رو همون سه راه اول تمرکز می کنم
مسیح- آیدا تو که اینجا بجز غصه خوردن کاری از دستت بر نمیاد بیا بریم شمال یه هوایی هم به کله ات می خوره همم اونجا، هم فکری می کنیم ببینیم چه کار می تونیم بکنیم
آیدا- باشه با بابا صحبت می کنم ببینم چی میگه بهت خبر میدم کی میرید
مسیح- دقیق معلوم نیست احتمالا آخر هفته آینده میریم
آیدا سری تکان داد و نگاهی به قهره سرد شده انداخت و گفت: اینم که سرد شد نخوردیم
مسیح- الان میگم یکی دیگه بیارن
آیدا- نچ نمی خواهد پاشو منو برسون بیمارستان که دیرم شده ماشینم نیاوردم
مسیح- چشم آبجی
آیدا- چشمت بی بلا
مسیح آیدا را که رساند به شادمهر زنگ زد
-الو؟
مسیح-الو سلام شادمهر خوبی ؟
شادمهر مردد گفت: مسیح تویی
مسیح با صدای به ظاهر دلخوری گفت: یعنی منو نشناختی
شادمهر ذوق زده گفت: ای بی معرفت تویی مسیح چه عجب یاد ما افتادی
-منم یکی مثل تو
شادمهر آهی کشید و گفت: راست میگی ولی باور کن گرفتاری بدی پیش اومده
-خبر دارم آیدا بهم گفته
شادمهر- خوب پس بهم حق بده
-چشم حق هم میدم امروز چه کاره ای
شادمهر- چطور
-می خواهم یه جا ببینمت باهات کار دارم
شادمهر- واسه تو بیکار بیکارم کی؟ و کجا؟
مسیح ساعت و محل قرارشان را گفت و حداحافظی کرد.


قیافشو!.... شادمهر جان من از همین الان به هممون تسلیت میگم که قراره با این بریم سفر
شادمهر- سربه سرش نذار مسیح تا همین الان داشت با دایی کل کل می کرد بلکه راضیش کنه بیاد ولی نشد که نشد
آیلار- هر کی به خواهر من گیر بده با من طرفه ها
مسیح بلند خندید و گفت: بابا چقدر طرفدار چشم من هیچی به این خانم اخمو نمیگم
سلیا به جمع آنها نزدیک شد و بی تفاوت سلامی سرسری کرد و رو به مسیح گفت: همه منتظرن بهتره حرکت کنیم
مسیح نگاهی به شادمهر انداخت و گفت: شادمهر جان ...
شادمهر که قبلا از اوضاع توسط آیدا با خبر بود با لحن شادی گفت: بزن بریم داداش ما پشت سرتون میاییم
آیدا- مسیح ما راحتیم تو برو
مسیح لبخندی زد و به دنبال سلیا رفت
فرهنگ و فرهاد و مهراوه و پرمیس سوار ماشین فرهاد و مسیح و سلیا سوار ماشین خودشان و شادمهر و آیدا و آیلار هم سوار ماشین شادمهر شدند و به راه افتادند.
مسیح- رفتارت جلوی دوستام خوب نبود
سلیا- خودت میگی دوستام دوستای من نبودن که باهاشون گرم بگیرم
مسیح- مشکلش چیه که یکم دوستانه تر برخورد کنی؟
سلیا- میدونی که از این دختره خوشم نمیاد
مسیح- چرا؟
سلیا- اصلا تو چرا اینهمه باهاش گرم می گیری؟
مسیح با تعجب لحظه ای به سلیا خیره شد و بعد به روبه رو نگریست و گفت: یعنی باید باور کنم که داری حسادت می کنی؟
سلیا- اصلا هم حسادت نمی کنم!
مسیح- من نمی تونم اسم دیگه واسه این رفتارت بذارم
سلیا دستانش را محکم بغل زد و روی صندلی سیخ نشست و گفت: حالا قراره تا آخر این مسافرت به خاطر این دختره دعوا کنیم؟!!!!!!
مسیح سعی کرد منطقی برخورد کند و عصبانی نشود: این دختره اسم داره آیدا، نه قرار نیست دعوا کنیم به شرطی که تو هم قول بدی بهتر برخورد کنی
سلیا معترض گفت: اصلا واسه چی اینا رو دعوت کردی قرار بود یه جمع خانوادگی باشیم واگر نه منم می تونستم دوستام رو دعوت کنم که باهامون بیان
مسیح کلافه گفت: هنوز هم دیر نشده زنگ بزن هر کی رو که دوست داری بگو بیاد ولی خواهشا این بحث مسخره رو تمومش کن
سلیا- اصلا من دلم می خواهد برگردم
مسیح در اولین فرصت توی یک پارکینگ ایستاد و نشان داد که می خواهد دور بزند سلیا متعجب پرسید: داری چکار می کنی
مسیح- برای اینکه برگردم باید دور بزنم
سلیا- برگردی واسه چی
مسیح- مگه نمی خواستی برگردی
سلیا با حیرت به مسیح خیره شد و با تته پته گفت: چ..چرا...ولی ...اگه ....برگردیم مامان اینا ناراحت میشن
مسیح تقریبا داد زد: پس ساکت شو اینقدر غر نزن
سلیا که توقع همچین حرکتی را از جانب مسیح نداشت بغض کرد و ساکت ماند شادمهر از کنارشان گذشت و اشاره کرد چیزی شده و مسیح اشاره زد که پشت سرشان می آید.
آیدا- داشت برمی گشت
شادمهر شانه هایش را بالا انداخت و گفت: فعلا که نظرش عوض شده و داره دنبالمون میاد
آیلار- فکر کنم خانومش از اینکه ما هم اومدیم خیلی ناراحته من می گم وقتی رسیدیم بریم یه ویلا جدا بگیریم
شادمهر- فکر خیلی خوبیه دلیلی نداره که توی یه ویلا باشیم
آیدا- مسیح خیلی ناراحت میشه
شادمهر- من خودم باهاش حرف می زنم اینطوری هی زنش واسه ما چشم و ابرو میاد اون بیچاره هم معذب میشه و مسافرت زهر مارش میشه
آیلار- آره ، هر چند سلیا خیلی خوشگله ولی بازم حیف مسیح بود خودش به این مهربونی چه زن گنداخلاقی داره
آیدا تشر زد: زشته ... این حرف ها چیه...
آیلار گفت: اصلا به من چه یه چیپس بده بخورم فعلا
شادمهر- چیپس نخور یه جا وایمستیم تو راه صبحانه می خوریم
آیلار- پس زودتر چون من گشنمه
آیدا- واستا من یه زنگی به مسیح بزنم ببینم اونها چکار می کنن
شادمهر- بزنگ
آیدا شماره مسیح را گرفت و منتظر ماند
-الو
آیدا- چطوری داداش
- اخم هات رو باز کردی؟
آیدا- بعله تا کور شود هر آنکه نتواند دید
مسیح- بشمر
آیدا بلند خندید وگفت: شما برنامه اتون واسه صبحونه چیه
- یه جای دبش می شناسم یکم دندون سر معده هاتون بذارین میرسیم بابا اینا هم دارن میرن همون جا
آیدا کمی من و من کرد و گفت: اووووم... چیزه... می خواهی ما یه جای دیگه بریم... به خاطر سلیا....
مسیح عصبانی گفت: آیدااااا؟! به خدا بخوای اینطوری کنی نه من نه تو
- خوب بابا آتیشش هم چه تنده بهت افتخار میدم باهام صبحانه بخوری
مسیح گفت: چی بهتر از این خوب حالا تا تصادف نکردم قطع کن
- خدا نکنه
و قطع کرد و رو به آیلار گفت: مسیح میگه یه جای خوب بلده واسه صبحانه می ایستن


شادمهر به پشتی تخت چوبی تکیه کرد با یک حرکت نمایشی دست روی شکمش کشید و گفت: آخی سیری چه کیفی داره
همه خندیدند مهرآوه گفت: نوش جونت پسرم
مسیح- مامان من یه دونه پسرم ها حسودیم میشه
مهرآوه- خوبه خودت می دونی همین یه دونه ای پس دیگه چرا حسودی
آیدا- مسیح از این بدجنس بازی ها در نیار که بهت نمیاد
فرهنگ- گل گفتی آیدا خانم
آیلار با فلاسکی به جمع آنها پیوست و با صدای بلند گفت: کی گل گاو زبون می خوره مامان پزه ها
همه موافقت خود را اعلام کردند آیلار به همه گل گاو زبان داد سلیا اما پشت چشمی نازک کرد و گفت: مرسی نمی خورم آیلار بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و گفت: هر جور راحتید و لیوان را به سمت شادمهر گرفت شادمهر حین گرفتن لیوان گفت: شاگرد رستورانیه داره چپ چپ نگامون می کنه ها
فرهاد- کجا بیچاره اصلا نگاه نمی کنه
مسیح- سخت نگیر عمو این شادمهر کلا به همه گیر میده
پرمیس- خوب گل گاو زبونتون رو که خوردید راه می افتیم باشه
بعد از خوردن یک صبحانه دبش همگی به راه افتادند تا به ویلا رسیدند شادمهر از ماشین پیاده شد و به مسیح که فرهنگ مانعش می شد که چمدان ها را جابه جا کند گفت: یه لحظه بیا
مسیح رو به پدرش گفت: بابا نبری ها پات درد می گیره سرایدار الان میاد
و به سمت شادمهر رفت و گفت: هوووم؟!
شادمهر- هووم چیه بله!
- خوب بله
شادمهر- ما می خواهیم بریم ویلا پیدا کنیم
- ویلا پیدا کنید؟
شادمهر- آره
- یعنی چی پس اینجا چیه ویلا نیست
شادمهر- ما اینجا راحت نیستیم
- تو غلط کردی
شادمهر- مسیح اذیت نکن دیگه
- یعنی جدی جدی نمی خواین اینجا با ما بمونید
شادمهر- نچ
مسیح کلافه موهایش را عقب راند و پرسید: به خاطر سلیا؟
شادمهر لبخند دوستانه ای زد و گفت: اینجوری بهتره
مسیح لحظه ای متفکر بر جا ماند و بعد گفت: باشه پس کلید ویلای ما رو ببرید همین جوری آوردم گفتم شاید بدرد بخوره که خورد الان بریم تو ناهار رو که خوردیم باهم میریم نشونت میدم باشه
شادمهر شانه مسیح را فشرد و گفت: مرسی که درک می کنی
مسیح لبخند تلخی زد و گفت: دارم از زور شرمندگی می میرم نمی دونم چرا اینطوری می کنه
شادمهر- این چه حرفیه خوب بنده خدا از ما خوشش نمیاد زوری که نیست و بعد خودش قاه قاه خندید آیدا به آنها نزدیک شد و گفت: چیه دو ساعته دارید پچ پچ می کنید
شادمهر- داشتم قضیه ویلا رو برای مسیح توضیح می دادم
آیدا- مسیح ناراحت که نمیشی ؟
مسیح- نه خودم به شادمهرپیشنهاد کردم برید ویلای ما دوست ندارم توی این مسافرت چیزی خاطرتون رو مکدر کنه
آیدا لبخندی زد و گفت: مرسی داداش میرم این آیلار تنبل رو بیدار کنم
شادمهر- منو تو هم بریم وسایل رو جابجا کنیم
آیدا- مسیح تو چیزسنگین برنداری ها
مسیح اخم کرد و گفت: ای بابا
آیدا- همین که گفتم
مسیح – چشم امر دیگه
آیدا- هیچی دیگه می تونی بری
هر دو به سمت ویلا رفتند در ابتدا پدر و مادر ها ازاینکه آنها می خواهند جدا باشند ناراحت شدند اما شادمهر آنها را متقاعد کرد و قول داد که فقط برای استراحت به آنجا بروند
فرهاد که دوش گرفته بود و لباس راحتی سفیدی بر تن کرده بود سرحال و قبراق با صدای بلند گفت: آقایون و خانوما من دارم میرم لب دریا قدمی بزنم کی با من میاد؟
آیلار اولین نفری بود که موافقت خود را اعلام کرد فرهنگ و مهرآوه هر دو تصمیم به استراحت گرفتند و به اتاقشان رفتند پرمیس بازوی شوهرش را گرفتو گفت: نمی خواهی که بدون من بری
فرهاد- بدون تو هرگز
آیدا خندید و گفت: چه راحت میشه حدس زد که شما عاشق همید
فرهاد با حالت مسخره ای پرمیس را پس زد و گفت: برو اونور آبروم رفت
شادمهر خندید و گفت: من هم میام آیدا تو نمیای
آیدا خواست مخالفت کند که مسیح با اشاره به او فهماند که برود با اینکه دلیل او را نفهمید ولی موافقت کرد فرهاد گفت: سلیا بابایی تو نمیای
سلیا- نه بابا من خسته ام می خوام بخوابم
فرهاد- باشه تو چی مسیح
مسیح برای حفظ ظاهر گفت: منکه نمی تونم خانومم رو تنها بذارم
شادمهر با لودگی دست آیدا و آیلار را کشید و گفت: بیاین بریم این دو تا فنچ نیاز به تنهایی دارند
فرهاد با صدای بلند خندید و با هم از ویلا خارج شدند
سلیا - چرا نرفتی باهاشون
- نمی خواستم بابات با خودش فکری بکنه
سلیا- فکری نمی کرد
- سلیا حوصله بحث کردن ندارم از لحظه ای که اومدیم مدام داری غر غر می کنی و می خواهی دعوا راه بندازی
سلیا- من؟ منکه کاری بهت ندارم
- باشه تو راست میگی
بعد از جا برخاست و گفت: میرم یه دوش بگیرم
سلیا- مسیح!
- بله
سلیا سرش را پایین انداخت و گفت: می دونی که اینجا مجبوریم توی یه اتاق بخوابیم
مسیح نیش خندی زد و گفت: نترس من خوب یاد گرفتم که چطور احساستم رو کنترل کنم


خوب گوش کن ببین چی میگم این مسافرت آخرین فرصته
سلیا- بنیامین خسته شدم، باباااااااا اون دیگه دلش با من صاف نمی شه
-به درک که نمیشه منم نخواستم اون دلش با تو صاف بشه فقط می خواهم یکمی جو آروم شه که موقعی که تو طلاق می گیری خیلی طوفانی و سخت نباشه
سلیا-همین الان اگه به مسیح بگم طلاقم بده به خدا با سر قبول می کنه
- د نه د تو جنس ما رو نمی شناسی بهت قول شرف میدم با همه این ماجرا ها بازهم دلش رضا نیست طلاقت بده
سلیا-بنیامین من بریدم می دونی چند وقته ندیدمت که چی بشه دل مسیح رو بدست بیارم که چی بشه بذار طوفان بشه بذار همه چیز بهم بریزه خوب به درک من مردم از دلتنگی
- فدای چشمات فکر می کنی برای من آسونه ولی می خواهم وقتی به هم میرسیم دیگه دغدغه نداشته باشیم نمی خواهم وقتی اومدی تو خونه ام هی واسه پدر و مادرت و ضربه ای که بهشون خورده گریه زاری راه بندازی و خودت رو عذاب بدی خانوم کوچولوی خوشگلم من می خواهم تو وقتی میایی پیشم با همه وجودت بیایی نمی خواهم غصه دار باشی
سلیا با بغض گفت: ولی من بدجوری دلتنگم دارم دیوونه میشم
-منم همین طور پس زود باش دست بجنبون تا همه چیز روی روال بیفته
سلیا چیزی نگفت و بنیامین ادامه داد: خیلی می خوامت خانومی قشنگم حالا برو بخواب
-دوستت دارم بنیامین
-دیوونتم
سلیا گوشی را قطع کرد برای لحظه ای به سینه فشردش که با ضربه ای که به در اتاق خورد از جا پرید مسیح داخل شد و رو به سلیا گفت: یه لحظه میری بیرون می خواهم لباس عوض کنم
سلیا بی حرف از اتاق خارج شد اما قبل از اینکه در را ببندد از صدای برخورد جسمی روی زمین سراسیمه دوباره داخل شد مسیح روی زمین افتاد بود به سرعت کنارش نشست و گفت: مسیح چی شد خوبی
مسیح بی رمق نگاهش کرد و گفت: سرم یهو گیج رفت خوبم
-الان بابا رو صدا می کنم
مسیح دستش را گرفت و سعی کرد لبخند بزند: گفتم که چیزیم نیس فقط سرم گیج رفت
و برای اطمینان به سختی نشست و گفت: دیدی؟
« من ... من لعنتی ... من آشغال این بلا رو سرت آوردم ... تو که اینجوری نبودی ... من خوردت کردم ... لهت کردم.... حالا هم دارم باز دوباره و صد باره بهت خیانت می کنم به تو به خودم به بنیامین ... لعنت به من... لعنت به عشق... » محکم او را در آغوش گرفت و گفت: ببخش مسیح منو ببخش
-سلیا باور کن نایی ندارم
سلیا شرمنده خود را از مسیح جدا کرد و گفت: ببخشید
مسیح لبخند
برچسب ها: دنیای رمان - رمان منجلاب عشق tiyam 23 , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 87- رمان منجلاب عشق , دانلود رمان منجلاب عشق - ·٠• دهــکده رمــان هاے ایــرانے •٠· , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان بازان , رمان بازان - رمان نبض تپنده , رمانسرای بهارانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/28 تاریخ
کد :56364

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا