تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان منجلاب عشق (فصل ششم)


مسیح قلم بدست گرفت و اینگونه نوشت« نمی دونم چرا امروز حس نوشتن دارم شاید چون این چند ماه اخیر بالاخره یه نفس راحتی کشیدم و تازه دارم حس می کنم که زندگی می کنم این مدت خیلی دنبال بنیامین گشتم ولی انگار یه قطره آب شده رفته تو زمین سلیا هم اصلا به روی خودش نمیاره که یه روز یه اتفاقات بدی بین ما افتاده و خیلی معمولی داریم زندگی می کنیم منم تمام سعیم رو می کنم که اون روزها رو فراموش کنم و تا حدودی هم موفق شدم که این وسط نامزد بازی اون دو تا دیوونه بی تاثیر نبوده » از یاد آوری روز هایی که مجبور بود مدام به شادمهر مشاوره دهد که چگونه آیدا را بدست آورد و همراه آیدا ذوق کند لبخندی محو بر لب راند و به نوشتن ادامه داد « بالاخره آیدا هم رضایت داد و الان با شادمهر نامزد کردند توی جشن نامزدی آیدا واقعا خوشگل شده بود باورم نمی شد ولی دقیقا حس کردم خواهرمه که داره نامزد می کنه و یه جورایی هم حسادت می کردم و هم خوشحال بودم تمام فکر و ذکرم پی لبخند آیدا بود که یه لحظه هم از روی لبش پاک نمی شد و چشماش که جوری عاشقانه نگاهش می کرد که ته دل منم قیلی ویلی می رفت چه برسه به شادمهر که نزده می رقصه .... الان که فکرش رو می کنم می بینم چه روزهایی رو پشت سر گذاشتم ولی می خوام یه اعترافی بکنم از اینکه یه فرصت دوباره به سلیا دادم اصلا پشیمون نیستم راستش فکر اینکه طلاقش می دادم و اون پیش بنیامین می رفت هم دلم رو می لرزونه و عصبی میشم خودم هم نمی دونم کی اینطور عمیق و ریشه دار عاشقش شدم ولی اینو می دونم از وقتی که خودم رو شناختم همین طور دیوانه وار دوستش داشتم هر چند هنوز هم بعضی وقت ها نمی تونم جلوی زبونم رو بگیرم و بهش نیش و کنایه می زنم ولی سلیا با یه صبوری فوق العاده که هیچ وقت توی اخلاقاش سراغ نداشتم همه چیز رو تحمل می کنه و اعتراضی نمی کنه شاید این اتفاقا باعث شده که اونم بزرگ بشه و بتونه با مشکلات زندگی کنار بیاد هفته دیگه دومین سالگرد ازدواجمونه و البته اولین سالگردیه که می خوایم جشن بگیریم آخه دفعه قبل که نشد یه جورایی هیجان زده ام به سلیا پیشنهاد کردم که دوباره لباس عروس بپوشه که البته اونم سرسختانه مخالفت کرد راستش یه جورایی حالم گرفته شد ولی نمی خوام فکر های بیهوده بکنم چیزی که عذابم میده اینه که هنوزم نتونستم با سلیا رابطه زنا شویی داشته باشم هنوزم با بهونه و بی بهونه از زیرش در میره و منم نمی تونم که مجبورش کنم چون هنوزم که هنوزه اسیر اون چشم های هزار رنگشم یه بار که حسابی سر این موضوع بهش گیر دادم و داد و قال راه انداختم خیلی سرد بهم پیشنهاد کرد که زن بگیرم و بعد تا چند روز باهام حرف نزد واکنشش به گیرهای مامان منو مامان خودش هم مبنی بر بچه دار شدنمون همین سکوت مسخره است » قلم را روی دفتر گذاشت و جرعه ای از شربت نیمه گرمش نوشید و به پشتی صندلی تکیه کرد و زیر لب گفت: یعنی یه روزی میشه که تو مال من بشی؟
- مگه نیستم
مسیح به سلیا لبخندی زد و گفت: تو کی اومدی
سلیا روی پای مسیح نشست و پرسید: چی می نویسی
مسیح دفتر را از زیر دست سلیا بیرون کشید و گفت: هووو خصوصیه!
سلیا پشت چشمی نازک کرد و گفت: واسه منم
مسیح- حتی شما دوست عزیز
بعد سرش را میان موهای سلیا کرد و بو کشید : چه بوی خوبی میدی
سلیا خندید و مسیح گفت: قشنگ ترین لبخند دنیا مال توه
سلیا- تو هم که همش از من تعریف می کنی آدمی به جذابی تو چرا مغرور نیست
مسیح- آدم که جلوی عشقش مغرور نمیشه تازه تعریف کردن از تو حس خوبی بهم میده
سلیا گونه مسیح را به نرمی بوسید و گفت: بیا بریم شام بخوریم اونوقت از دست پختم تعریف کن خسته شدی؟
مسیح لبخندی زد و گفت: هنوزم هم تحمل جاهای شلوغ رو ندارم
سلیا- نه وقتی که من کنارتم
مسیح دست سلیا رابوسید و گفت: این دقیقا همون دلیلیه که تا حالا نزدم بیرون اونقدر خوشگل شدی که نمی تونم حتی لحظه ای ازت چشم بردارم
سلیا با عشوه گفت: نباید هم برداری توی این جشن من تنها کسی هستم که باید نگاهش کنی
مسیح با لذت خندید و گفت: وقتی غیرتی میشی جذابیتت دیوانه کننده است.
-چی میگین دو ساعته دارین پچ پچ می کنین ما مهمونیم مثلا ها
مسیح نگاهی به شادمهر انداخت و گفت: چی میگی غر غرو تو بجز غر زدن کار دیگه ای هم داری
شادمهر سرش را تکان داد و خبیثانه خندید و گفت: اوووهوووم تیک زدن با دخملای خوشگل
آیدا محکم پس کله اش کوبید و گفت: شنیدم چی گفتی
در حالی که پس گردنش را مالش میداد به مسیح و سلیا که از خنده غش کرده بودند چشم غره رفت و به آیدا گفت: عزیزم تو نذاشتی من جمله ام رو کامل کنم می خواستم بگم تیک زدن با دخملای خوشگل کاریه که من نمی کنم
آیدا- آره منم گوشام مخملیه
بعد رو به مسیح گفت: شما دو تا مثلا ستاره های این جشنید پاشید پاشید برید برقصید.
مسیح بلند شد و دست سلیا را هم گرفت و بلند کرد نور سالن کم شد و آهنگ آرامی بر فضای سالن طنین انداخت.
مسیح دستش را دور کمر سلیا حلقه کرد و او را به خود فشرد دستش را بالا گرفت و سلیا دستش را در دستش گذاشت با ریتم آهنگ آرام آرام تکان می خوردند مسیح گفت: خیلی زیبا شدی شدی عین فرشته ها
سلیا- اونوقت تو به این خوشتیپی چی هستی حوری مرد
و غش غش خندید مسیح با حظ نگاهش کرد و گفت: من فقط یه مرد عاشقم عاشقی که تمام زندگیش بنده به عشقش
سلیا- عزیز دلم
و سرش را روی شانه مسیح گذاشت همچنان آهنگ می نواخت و انها با ریتم ملایمش می رقصیدند کم کم زوج ها به آنها پیوستند. شادمهر و آیدا به آنها نزدیک شدند و شادمهر گفت: اه اه بدم میاد از مردهای زن ذلیل معلوم بود دو ساعته داری خودتو واسه سلیا لوس می کنی
آیدا- شادمهر؟!
شادمهر- باشه بابا
و با یک چرخش از آنها دور شدند. آهنگ که تمام شد صدای سوت و دوست سالن را ترکاند مسیح به سمت گروه نوازندگان رفت و چیزی در گوششان زمزمه کرد بعد میکروفون را در دست گرفت و گفت: خانم ها آقایون یه لحظه! سکوت برقرار شد و همه توجه ها به مسیح معطوف شد مسیح نفس عمیقی کشید و گفت: خیلی ممنونم که با حضور گرمتون ما رو شاد کردید راستش نمی خواهم مجلس گرمی کنم اهل سخنرانی هم نیستم فقط اومدم که جلوی جمع جلوی چشم همتون یه اعترافی بکنم صاف و ساده
به سلیا اشاره کرد سلیا نزدش رفت مسیح دست سلیا را بوسید و او دستش را دور کمرش حلقه کرد و ادامه داد: خواستم اعتراف کنم که من سلیا رو خانومم رو می پرستم و واقعا عاشقشم!
بعد عاشقانه پیشانی سلیا را بوسید و گفت: دوستت دارم
سلیا خود را در آغوش مسیح انداخت و گفت: من واقعا نمی دونم چی بگم
صدای تشویق بار دیگر اوج گرفت مهراوه و پرمیس همه را برای صرف شام دعوت کردند.
مسیح- عزیزم تو هم گرسنته؟!
سلیا- چطور؟
مسیح- اگه میشه بیابریم بیرون یکم هوا بخوریم
سلیا قبول کرد و هر دو روی تاب توی حیاط نشستند سلیا سرش را روی شانه مسیح گذاشت و مسیح غرق آرامشی سکر آور سکوت کرده بود و تاب را آرام آرام عقب و جلو می کرد.
سلیا- مسیح اون کارت توی سالن برام خیلی ارزش داشت
لبخندی صورتش را پوشاند و گفت: قربونت برم تو برام عزیز تر از این حرف هایی
سلیا سرش را بالا گرفت و چانه مسیح را بوسید مسیح تکانی خورد و سرش را پایین گرفت نگاهش روی لب های سلیا بود ولی بیم آن داشت که با هر حرکتی باز سلیا دلخور شود هیچ دلش نمی خواست شبش را خراب کند اما نگاهش را هم نمی توانست از لب های خوشرنگ او دور کند هنوز حیران بود که را ببوسد یا نه که لب های داغ سلیا را روی لب های خود حس کرد. صدایی درون مغزش گفت: یادته بنیامین رو هم همین طور می بوسید. چشم های بسته اش را گشود و از سلیا فاصله گرفت سلیا خیره نگاهش کرد و همین کافی بود که هر فکری را از سرش بیرون بیاندازد و دوباره لب هایش را به لب های سلیا بدوزد.

با بهت به بنیامین خیره شد حس کرد هر کلمه اش همچون پتکی بر سرش فرود می آید با صدایی که برای خودش هم غریب می آمد گفت: معلوم هست داری چی میگی؟
- دو ساعته دارم حرف میزنم اونوقت تو میگی لیلی زن یا مرد؟
سلیا داد زد: خودتم نمی فهمی داری چی میگی
بنیامین با عصبانیت گفت: باز من تو رو یه چند ماه به حال خودت گذاشتم تو دور برداشتی
سلیا نالید: بس کن بس کن یه کاری نکن که فکر کنم هیچ وقت نشناختمت
- به به حرف های جدید می شنوم ببینم نکنه اون مرتیکه روانی قاپت رو دزیده
سلیا- مسیح روانی نیست اگه مشکلی هم براش پیش اومد تقصیر ما بود.
بنیامین دستش را بالا برد و با صورتی کبود از خشم به سلیا خیره شد سلیا سرش را جلو آورد و گفت: بزن چرا معطلی بنیامین دستش را پایین انداخت و درمانده نگاهش کرد سلیا با صدایی که از بغض زنگ دار شده بود گفت: اینهمه بلا سر مسیح آوردم حتی یه بار هم سعی نکرد دست روی من بلند کنه
بنیامین- من مثل اون بی غیرت نیستم چیه می خواهی وایسی تو چشام نگا کنی و از اون طرفداری کنی منم عین ماست وایسم و هیچی نگم
سلیا- اون بی غیرت نیست عاشقه چیزی که فکر نمی کنم تو باشی
بنیامین با چشمهای گشاد شده چینی به پیشانی اش انداخت و با حیرت گفت: منظورت چیه؟
سلیا- دیگه نمی تونم بیشتر از این عذابش بدم اون گناه نابخشودنی منو بخشید چطور می تونم یه بار دیگه بهش خیانت کنم
بنیامین بازوان سلیا را گرفت و فریاد زد: نکنه باهاش خوابیدی
سلیا یکه ای خورد و گفت: نه... نه...
- پس چه مرگته؟!! چرا اینجوری می کنی؟ می خوای منو ترک کنی؟
سلیا به گریه افتاد: بهتره که همین کارو بکنم دیگه نمی خوام آسیبی به مسیح برسه!
بنیامین خیره نگاهش کرد و گفت: واقعا می خوای همه چیز رو تموم کنی بعد از اونهمه سختی هایی که کشیدیم
سلیا روی زمین نشست و گفت: دیگه طاقت نمیاره اونم اینی که تو میگی رو می میره
بنیامین کنارش نشست و او را در آغوش گرفت و سرش را نوازش کرد و با لحنی مهربان گفت: عزیزم می دونم که سخته می دونم که این مدت خیلی عذاب کشیدی ولی مگه ... مگه دیگه منو دوست نداری
سلیا سرش را بالا گرفت و بی درنگ گفت: البته که دوستت دارم تو عشق اول و آخر من هستی
- پس این اراجیف که بهم می بافی چیه
سلیا- بنیامین بفهم مسیح تحمل یه ضربه دیگه رو نداره
- اون که نمی فهمه تو این بلا رو سرش آوردی
سلیا- خودم چی فکر می کنی یه عمر می تونم با عذاب وجدانش زندگی کنم
- ولم کن بابا عذاب وجدان حقش همون بود هموم موقعی که توی بحران بود طلاق می گرفتی
سلیا- بهتر از این بود که این بلا رو سرش بیارم
- چیزیش نمیشه که پدرش کمکش می کنه
سلیا از بنیامین دور شد و داد زد: نــــــــــــــــــــــــ ـه! محاله که این کارو انجام بدم
بنیامین که از این بحث بی نتیجه کلافه شده بود گفت: می دونی فرق خاطر خواهی با عاشقی چیه
سلیا گیج گفت: نه ولی فکر نمی کنم تو شرایط الان چیز مهمی باشه
- مهمه الان دیگه برو خونه ولی بهت زنگ می زنم روی سوالم هم فکر کن!
سلیا با خستگی به خانه رسید هضم حرف های بنیامین برایش سخت بود کاری که او توقع انجام دادنش را داشت را در توان خودش نمی دید نمی توانست بار دیگر به مسیح ضربه بزند مسیح مهربان آن چشمان معصوم و چهره ای که تازگی ها داشت دوباره شاداب می شد و لب هایی که تازگی ها به خنده گشوده می شد و مردی که تازگی داشت کمر راست می کرد سلیا سرش را تکان داد و داد زد« نه دیگه نمی تونم اینبار می میره» کشان کشان خود را به اتاق خواب رساند و با همان ماتنو شلوار روی تخت خزید بغض سنگین توی گلویش خیال شکستن نداشت نگاهش به ساعت بود « الان دیگه مسیح پیداش میشه، عزیزم به خاطر منه که زود میاد، با یه گل سرخ، برای من لعنتی منی که همه زندگیش رو تباه کردم ، نه نمی ذارم اگه اگه باهاش... اونوقت دیگه بنیامین بی خیالم میشه ... آه بنیامین کاش این نقشه احمقانه رو نکشیده بودی چطور اینقدر احمق بودم که فکر می کردم برای رسیدن به تو باید از روی اون رد بشم ... چطور تو رو فراموش کنم... چطور فراموشت کنم بنیامین... در صورتی که تمام وجودم تو رو می خواهد... چرا نمی تونم عشقت رو از دلم بیرون کنم... اسیر شدم بین عشق و دوستی اسیر شدم... عزیزم عشقم این بار عشقه که قربانی میشه... حاضرم خودم رو نابود کنم ولی دیگه نمی ذارم ذره ای به مسیح آسیب برسه... امشب... امشب همه چیز رو تموم می کنم... منو ببخش عزیزم... منو ببخش عشقم...» صدای زنگ خانه او را از افکارش جدا ساخت می دانست مسیح است دوست داشت زنگ بزند تا سلیا در را برویش باز کند می گفت دوست ندارد کلید بیاندازد همه حسش به این است که عشق در را برویت بگشاید چشمانش دوباره پر آب شد من با این قلب مهربونت چکار کنم و باز صدای زنگ ولی تنش خسته تر از آن بود که از جا بلند شود و باز صدای زنگ....
صدای مسیح در خانه پیچید: سلیا خونه نیستی خانومم
قربون خانومم گفتنت من خونه ام » ولی همه اینها را در دلش گفت چون بغض مانع بیرون آمدن صدایش می شد صدای نگران مسیح که صدایش می کرد دوباره به گوش رسید و همین طور صدای انداختن کیفش روی زمین و صدای پای سراسیمه ای که به اتاقش نزدیک می شد و صدای باز شدن در و نفسی که به آسودگی رها شد
- تو که منو کشتی دختر نگرانت شدم چرا توی تاریکی نشستی
و کلید برق را فشرد نور لامپ چشم هایش را آزرد مسیح با نگاهی به چهره رنگ پریده او که آنطور با لباس بیرون روی تخت خوابیده بود نگران به سویش دوید و گفت: چی شده
جواب سلیا قطره اشکی بود که بروی گونه اش چکید.مسیح سرش را در آغوش گرفت و پرسید: چی شده؟ کسی طوریش شده؟ خودت؟ بعد صورت سلیا را میان دستهایش را گرفت و به صورتش زل زد: بگو چی شده جون به سرم کردی دختر
بغض سنگینش در حال شکستن بود ولی حالا وقتش نبود نمی خواست حساسیت مسیح را برانگیزد سرش را روی سینه مسیح گذاشت و به سختی گفت: چیزی نیست دلم گرفته
- رنگت شده مثل گچ دیوار پاشو بریم دکتر ترسیدی؟!
سلیا- حالم خوبه فقط... فقط میشه بغلم کنی؟!
حلقه دستان مسیح به دورش تنگ تر شد و بوسه بود که بر سر و رویش می بارید
سلیا- مسیح من خیلی دوستت دارم قسم میخورم
مسیح نگران بود سلیا را چه می شد با اینحال گونه سلیا را بوسید و گفت: من که نیازی نیست بهت بگم چقدر دوستت دارم
- می دونم! می دونم...
حس رخوت عجیبی بر وجودش چیره شد صدای نفس های نامنظم مسیح این خبر را به او میداد که تا لحظه ای دیگر اتاق را ترک خواهد کرد همیشه همین کار را می کرد برای اینکه چیزی پیش نیاید از او فاصله می گرفت و خدا می دانست سلیا چقدر برای این کارش از او ممنون بود ولی امشب نه بوسه ای روی چانه مسیح گذاشت بعد لبهایش را به لبهایش دوخت لرزش خفیف بدن مسیح را زیر نوازش های سردش احساس می کرد بغضش هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشد با احساس خفگی کمی از او فاصله گرفت « می تونم این کارو بکنم ... با این کارم بنیامین برای همیشه میره...» و دوباره بوسیدن را از سر گرفت اینبار مسیح او را از خود جدا کرد و با صورتی برافروخته و صدایی ضعیف گفت: بهتره برم بیرون
سلیا بی اعتنا نگاهش را به یقه مسیح سراند گلویش را بوسید و کتش را از تنش خارج کرد به دکمه های پیرهنش رسید و یکی یکی با صبر و حوصله بازشان کرد سینه مسیح به طرز محسوسی بالا و پایین می شد
- سلیا من... مطمئنی... نمی خوام... اذیت شی
سلیا نگاهش را به چشم های مسیح دوخت چرا حالا آرام شده بود پس آن بغض بزرگ کجا بود این آرامش از کجا رسیده بود نگاهش هنوز به چشم های خمار و معصوم او بود که از هیجان سرخ شده بودند دلش برای او سوخت دو سال بود که او را از حق طبیعیش محروم کرده بود دو سال بود که او را از همه چیز محروم کرده بود دو سال بود که او را از زندگی کردن محروم کرده بود دستانش بی اختیار دور گردن مسیح حلقه شد و خود را به سینه عریان مسیح چسباند اینبار بوسه هایش رنگ دیگری داشت با طیب خاطر می بوسیدش با مهر و البته علاقه و از روی دوست داشتن و انگار مسیح این را فهمیده بود چرا که او هم جور دیگری بوسه هایش را جواب میداد دست مسیح به مانتوی او رفت سلیا با خود گفت «زیرش یه تاپ مشکی پوشیدم مسیح عاشق این تاپه ولی من فقط واسه بنیامین می پوشیدمش ... بنیامین! ... راستی فرق خاطر خواهی با عاشقی چیه؟... این کار من از روی عشقه؟ ... چرا مسیح رو پس نمی زنم مثل همیشه... چرا؟!! ... دیگه عاشقش نیستم... معلومه که هستم... پس چرا مسیح رو پس نمی زنم مثل همیشه؟!»


«سردمه... کاش مسیح مانتوم رو در نمی آورد... چرا سردمه... » مسیح لحظه ای از سلیا فاصله گرفت لرزش خفیفی سرتاسر بدنش را فرا گرفته بود و دندان هایش به هم می خوردند
- سلیا چت شد
- مسیح من ...
مسیح در آغوشش گرفت و با لحن تسلی بخشی گفت: آروم باش عزیزم لازم نیست با این کار چیزی رو به من ثابت کنی
سلیا را روی تخت گذاشت و خودش کنارش دراز کشید دستش را زیر سر سلیا گذاشت و او را تنگ در آغوش کشید و با همان لحن ادامه داد: چیزی نیست گلم سعی کن آروم باشی اینقدر به خودت فشار نیار
باز دوباره سر و کله بغض پیدا شده بود و اینبار سلیا واقعا حس می کرد در حال خفه شدن است
- دارم خفه می شم!
مسیح نگاهی به چهره سرخ شده سلیا انداخت و به قصد آوردن آب سریع به آشپزخانه دوید لیوانی آب قند درست کرد و کنار سلیا نشست حین خوراندن آب قند به او مدام می گفت: چیزی نیست ضعف کردی الان خوب میشی چیزی نیست چیزی نیست انگار به خودش می قبولاند که چیزی نیست چون با توجه به ضعفش خودش هم در آستانه غش کردن بود سلیا آب قند را نوشید و حس کرد کمی بهتر است مسیح موهایش را نوازش کرد و گفت: دراز بکش و استراحت کن میرم برات یه چیزی درست کنم بخوری
سلیا- ببخشید
مسیح ابروانش را در هم کشید و گفت: الان واسه چی عذر خواهی می کنی؟
سلیا- باز هم اذیتت کردم انگار من متولد شدم تا الهه عذاب تو باشم
و بالاخر بغضش ترکید و هق هق کنان خود را در آغوش مسیح انداخت مسیح سکوت کرد تا سلیا خود را خالی کند از آن چیزی که آزارش داده بود ترسیده بود نمی دانست چه بوده که سلیا را به این حال و روز انداخته است ولی ردپایی از بنیامین را در این موضوع حس می کرد « یعنی باز رفته و بنیامین رو دیده!... اگه دیده بود درست همون روز سعی می کرد با من ... پس چی چی اینقدر آزارش میده»
سلیا کمی آرام گرفته بود مسیح گفت: حالا نمی خواهی بگی چی شده
سلیا سری تکان داد و دماغش را بالا کشید
مسیح دستمالی به او داد و گفت: باهام حرف بزن
سلیا- نمی دونم حس می کنم اعصابم کش اومده
- می خواهی بریم بیرون یه هوایی بخوریم
سلیا- نمی دونم خسته ام
- خوب همین جوری با ماشین یه دوری می زنیم
سلیا- نه!
- چیزی می خوری؟
سلیا- شام درست نکردم
- خوب از بیرون می گیریم چی می خوری
سلیا- بیا بریم اسنک درست کنیم
-می خوای من درست کنم
سلیا- با هم درست می کنیم
-پس تو لباسات رو عوض کن یه آب هم به دست و روت بزن تا منم برم همین کارو بکنم
سلیا نگاهی به کت و پیرهن مسیح و مانتوی خودش که اطراف تخت پراکنده بودند کرد و با خود گفت« واقعا می خواستم این کارو بکنم» نگاهی به چشم های نگران مسیح که دو دو می زدند انداخت و گفت: واقعا می خواستم این کارو بکنم
مسیح لبخندی زد و گفت: سلیا! باز دوباره شروع نکن اینبار نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم
سلیا- منم نمی خواستم جلوی خودت رو بگیری
مسیح- نمی دونم امشب چت شده ولی بعد از شام می تونیم کار نیمه تماممون رو تمام کنیم
سلیا مات نگاهش کرد و سرش را به نشانه تایید تکان داد مسیح حس کرد اگر لحظه ای دیگر کنار او بنشیند کار نیمه تمامشان را قبل از شام تمام می کند!
- پس من رفتم لباس عوض کنم
و کت و پیرهنش را چنگ زد و از اتاق بیرون رفت و سلیا را با این اندیشه گذاشت که « باز هم از اتاق فرار کرد» با رخوت از جا برخواست به دستشویی رفت و با آب سرد صورتش را شست به اتاق آمد پیراهن قرمز کوتاهش را با صندل های قرمزش پوشید و جلوی آینه نشست « بنیامین من دیگه نمی تونم مسیح رو عذاب بدم» قطره اشکی که از گونه اش چکیده بود را پاک کرد و صورت رنگ پریده اش را آرایش کرد درست وقتی که رژلب قرمز را به لبهایش می کشید صدای زنگ گوشی اش بلند شد شماره بنیامین بود! «بردارم... اگه بردارم دیگه نمی تونم... نه برنمی دارم... ولی ... بذار صداش رو بشنوم مطمئنم بعد دیگه حتی نمی خواهد صدام رو بشنوه... عزیزم خیلی غیرتیه... با این کارم داغون میشه... می تونم !» او کی کرد
- الو
بنیامین- سلام خوبی
- سلام ممنون
بنیامین – صدات چرا گرفته
- چیزی نیست؟
بنیامین- گریه کردی؟
سلیا سکوت کرد و صدای نفس های عصبانی بنیامین از آن سوی خط به گوش رسید
بنیامین- چرا؟ واسه چی گریه کردی؟
- بنیامین خواهش می کنم
بنیامین- دوسش داری؟
- تو نمی فهمی
صدای داد بنیامین کرش کرد: داری یا نه؟!
- نه! نه بیشتر از تو
بنیامین- پس داری
- نه اونجوری که تو فکر می کنی
بنیامین- روزی که این بازی رو شروع کردیم بهت گفتم که هوا برت نداره بری دنبال مسیح من نمی تونم تحمل کنم اگه قرار نیست مال من باشی بهتره که اصلا نباشی
- بنیامین؟!
صدای گریه از پشت گوشی به قلبش چنگ زد بنیامین بود که گریه می کرد مردی که در هیچ شرایطی شکستنش را ندیده بود حالا به خاطر او گریه می کرد بنیامین با صدای بغض داری ادامه داد: این کارو با من نکن
و صدای بوق بوق گوشی در گوشش زنگ زد گوشی از دستش افتاد و نگاه سلیا به صورت آرایش کرده اش در آینه افتاد به رژلب قرمزش و لباسی تنگ و کوتاهش « دارم چه غلطی می کنم؟!... گریه کرد... بنیامین من بود که گریه کرد...» خود را در حمام انداخت با حرص لباسش را کند و زیر دوش ایستاد آب سرد از لای موهایش راه پیدا می کرد و روی صورتش می ریخت و آرایشش را می شست... صد بار رژلبی را که همان بار اول شسته شده بود را شست ... زیر دوش زار زد و به خودش و زندگی لعنت فرستاد که با صدای تقه ای به در حمام از جا پرید
- سلیا دو ساعته اون تو داری چکار می کنی حالت خوب نیست ضعف می کنی ها!
به زحمت صدایش را پیدا کرد: الان میام
نگاهش دوباره سمت آینه رفت از آن آرایش زیبا هیچ نمانده بود با رضایت لبخندی زد حوله اش را پوشید و از حمام بیرون آمد و به آشپزخانه رفت
مسیح- بدو برو موهات رو خشک کن
به خیارشور هایی که مسیح خرد کرده بود ناخنک زد و گفت: حوصله ندارم
- سرما میخوری تنبل خانم
سلیا- مسیح من گشنمه تو هم گیر دادی ها
- گیر دادی چیه دختر بی ادب بیا خودم واسه ات خشک می کنم همش ده دقیقه کار داره خوبه موهات تا روی شونه ات بیشتر نیست
سلیا همانطور که دنبال مسیح به اتاق می رفت پرسید: تو دوست داشتی بلند بود
مسیح او را روی صندلی جلوی آینه نشاند و گفت: هنوز توی اون کله کوچولوت فرو نکردی که تو هر طوری باشی من دوستت دارم!


شروع به شسوار کشیدن کرد نگاه سلیا بین چشم های مسیح که در آینه به او زل زده بود و دستهایش که تند و تند بین موهایش بالا
برچسب ها: دنیای رمان - رمان منجلاب عشق tiyam 23 , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 87- رمان منجلاب عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , دانلود رمان منجلاب عشق - ·٠• دهــکده رمــان هاے ایــرانے •٠· , رمان بازان , رمان بازان - رمان نبض تپنده , رمانسرای بهارانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/28 تاریخ
کد :56363

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا