تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان منجلاب عشق (فصل هفتم)



تن خسته اش را به زحمت از روی زمین سفت و سرد جدا کرد تنش کوفته و دردناک بود هر چه به چشم چپش فشار آورد نتوانست بازش کند به سختی از جای برخاست و تلو تلو خوران به دستشویی رفت از دیدن قیافه موحش شد دیشب که کتک می خورد فکرش را هم نمی کرد که بنیامین اینطور بی رحمانه صورتش را داغون کرده باشد چشم چپش کبود و ورم کرده بود پارگی بد گوشه لب بالاییش ورم کرده و دردناک بود جای سیلی روی صورتش به او دهن کجی می کرد و از همه تهوع آورتر جای سوختگی سیگار روی بازوی عریانش بود نگاهش روی تاپ مشکی خیره ماند همانی که می خواست برای بنیامین بپوشد و پوشیده بود دو روز بود که لب به غذا نزده بود و سوزش معده و حالت تهوع امانش را بریده بود شیر آب را باز کرد و مشتی آب سرد به صورت دردناکش زد بدن کوفته اش دیگر مجال ایستادن به او نمی داد از دستشویی بیرون آمد و همان کنار در سر خورد و نشست دیشب که خواسته بود به پدرش همه چیز را بگوید بنیامین گوشی را قطع کرده بود و بعد او را به باد کتک گرفته بود پهلوهایش تیر می کشید با حس حالت تهوع دوباره به دستشویی دوید و بالا آورد هیچ چیز در معده اش نبود و او حس کرد تمام دل روده اش از جا کنده شده و حالا در گلویش هستند. دوباره به صورتش آب زد و بیرون آمد همین که بیرون آمد با بنیامین رو در رو شد که با زهر خندی او را نگاه می کرد سلیا از ترس خود را به دربسته دستشویی چسباند بنیامین قدمی به او نزدیک شد و سلیا گفت: بنیامین تو رو خدا بنیامین قدم دیگری جلو آمد و سلیا بی هوا دستش را جلوی صورتش سپر کرد زهر خند بنیامین تبدیل به خنده ای صدا دار شد و کم کم به قهقهه سلیا بغض کرده بود و از ترس می لرزید « این کیه... من می شناسمش... این اون مردیه که من عاشقش شدم... این اون مردیه که عاشق من بود... این منم... این زن دردمند که از ترس معشوقش داره به خودش می لزره منم... آرررررررررررررره این تویی... نه یه زن دردمند... نه یه زن ترسیده... یه خائن .... کسی که به هر دو مرد زندگیش خیانت کرد و حالا داره تاوان میده... ولی چرا ... اینجوری ... به این سختی... ولی چرا؟؟؟؟؟؟» سوالش را با صدای بلندپرسید: چرا بنیامین چرا؟ بنیامین خنده اش را تمام کرد و با غضب به او خیره شد و سلیا از سوالش پشیمان شد. با حس لرزش توی زانوانش بر زمین نشست بنیامین کنارش نشست و دستش را به طرف صورت او دراز کرد سلیا ترسید و سرش را عقب کشید بنیامین با لبخند گفت: نترس کاریت ندارن دیشب اگه زرنگ بازی در نمی آوردی الان این قیافه مضحک رو پیدا نمی کردی
طره موی لخت سلیا را از روی صورتش به پشت گوشش فرستاد و نچ نچی کرد سلیا اینبار آرامتر گفت: چرا؟ نمی فهمم! اگه قبلا شک داشتم حالا مطمئن شدم عشق و علاقه ای در کار نیست من عشق رو دیدم من عشق مسیح به خودمو دیدم اون در هر شرایطی عاشقم بود ولی تو
رویش را از او بر گرفت بنیامین با تمسخر گفت: همه که مثل اون بی رگ نیستن والبته در مورد حدست باید بگم کاملا درسته من هیچ وقت هیچ علاقه ای به تو نداشتم و ندارم
سلیا با خشم فریاد زد: پس این بازی مسخره واسه چی بود
بنیامین چانه سلیا را در دست فشرد و سلیا از درد آن احساس ضعف کرد: صدات رو واسه من بالا نبر کوچولوی ننر چانه سلیا را ول کرد و سلیا به آن دست کشید بنیامین از جا برخاست و روی مبل نشست پاهایش را رو هم انداخت و سیگاری روشن کرد : خوب اگه دلت می خواهد همه چیز رو بدونی بهت می گم اما اول می خوام یه چیزی بهت بگم اون اوایل زیاد ازت بدم نمی اومد حتی یه جورایی دلم واست می سوخت ولی وقتی که دیدم چه راحت خیانت می کنی چه راحت از پیش شوهرت میایی پیشم ازت متنفر شدم و ولی خوب تو در هر حال یه بازیچه بودی یه بازیچه واسه اینکه من اون پدر جانی قاتلت رو زمین بزنم
سلیا احساس بی وزنی کرد با صدای ضعیفی گفت: پدر من قاتل نیست احمق
بنیامین دود سیگارش رو فوت کرد و با پوزخند گفت: دقیقا هست
سلیا خسته گفت: باور نمی کنم باور نمی کنم
بنیامین فریاد کشید: تا حالا کسی چیزی در مورد دختر خاله ات بهت گفته
سلیا گیج و حیران نگاهش کرد و بنیامین خود جواب خودش را داد: نگفتن البته که نگفتن تو از هیچی خبر نداری چون ممکن بود که روح لطیفت از اینکه بدونی پدرت یه قاتله ضربه بخوره
سلیا دستانش را روی گوش هایش گذاشت و در میان گریه گفت: نمی خوام نمی خوام چیزی بشنوم تو یه دروغ گوی احمقی
بنیامین به سمتش آمد دستهایش را با خشونت در دست گرفت و سلیا فکر کرد هر آن مچ دست هایش می شکند بنیامین داد زد: نه! باید بشنوی ... باید بدونی ... بذار درد بکشی... می خوام همتون درد بکشید ... می خوام همتون رو زجر بدم... نمی دونی چه حالی داره وقتی میرم و دورادور به تلاش احمقانه اونها برای پیدا کردنت نگاه می کنم نمی دونی چه لذتی داشت وقتی می رفتم و مسیح رو می دیدم که در به در توی بیمارستان ها دنبال تو می گرده نمی دونی دیدن قد خمیده پدرت چه حالی میده نمی دونی وقتی داشتن اون مادر هرزه ات رو می بردن بیمارستان چه حس خوبی داشتم تو هیچی نمی دونی تو یه احمق خوشگلی همین
سلیا عقب نشست توانایی هضم حرف های بنیامین را نداشت چرا چرا باید تا این حد از آنها متنفر می بود چرا پدرش را قاتل خطاب می کرد این دختر خاله که بود چرا از دیدن رنج و عذاب انها سر خوش و شاد می شد و هزاران چرای دیگر که مغزش را احاطه کرده بودند و او جوابی برای هیچ کدامشان نداشت هنوز از ضربه فهمیدن بازی خوردن از بنیامین در نیامده بود که او بی رحمانه ضربات بعدی را یکی یکی وارد می کرد و سلیا خسته تر از آن بود که تاب تحملشان را داشته باشد زیر لب گفت: بس کن بس کن
بنیامین- نه باید بشنوی باید تا آخرش رو بشنوی می خوام چیز هایی رو که توی تمام این سالها ازت پنهون کرده اند رو بهت بگم تو اون موقع خیلی کوچیک بودی فکر می کنم 2 یا 3 سالت بود و یادت نمیاد ولی من یه خواهر دو قلو دشتم بهامین
سلیا متحیر نگاهش کرد : یه خواهر دو قلو داشتی
حالا چهره بنیامین از درد در هم فشرده شده بود ادامه داد: آره من 10 دقیقه ازش بزرگتر بودم و داداش بزرگش محسوب می شدم قربونش برم چقدر سر همین موضوع حرص می خورد وقتی مامان می گفت همش ده دقیقه است پا شو روی زمین می کوبید و می گفت نمی شد اول من رو در بیارید و ما همه غش غش می خندیدیم چه روزهایی بود من و بهامین و اون مسیح کله پوک که همیشه عین یه احمق دنبال تو بچه زر زرو بود که مبادا خاری به پات بره بیچاره بهامین همون موقع ها می تونستم حس کنم که با تمام بچگیش یه حس خاصی به مسیح داره ولی اون... کلاس دوم بودیم و داشتیم تو کوچه بازی می کردیم تو کنار در نشسته بودی و ما رو تماشا می کردی ما هم تو کوچه مشغول بودیم بهامین هم با هامون فوتبال بازی می کرد عزیز دلم خیلی بازیش خوب بود و من همیشه می ذاشتم که باهامون فوتبال بازی کنه اون روز بچه ها نیومده بودن واسه بازی و فقط من و بهامین و مسیح بودیم و تو که کنار در نشسته بودی بهامین توپ رو شوت کرد و افتاد توی خیابون تو دویدی دنبال توپ بهامین هم همین طور مسیح هم دوید دنبال تو و من دوباره داشتم مسخره اش می کردم و پرستار بچه صداش می کردم نفهمیدم چی نفهمیدم چطور شد یکهو یک ماشین با سرعت زیاد پیچید تو خیابون مسیح لباس تو رو چنگ زد و تو جیغ زدی صدای خودمو یک لحظه شنیدم که داد می زد مواظب باش بها... و صدای برخورد سر بهامین با ماشین اون مسیح احمق تو رو نجات داده بود و بهامین عزیز من رفته بود زیر ماشین اون خواهرم بود اون عزیز دلم بود به سمتش دویدم و بغلش کردم موهای خرماییش پر خون بود و چشماش بسته بودن اونقدر داد زدم و صداش کردم که گلوم پاره شد ولی جواب نداد مرده بود اون راننده لعنتی هنوز پایین نیومده بود کوچه خلوت یه لحظه پیش شلوغ پلوغ شده بود ولی هیچ کس از جاش تکون نمی خورد همه میخ شده بودن و ما رو نگاه می کردن سر بهامین رو گذاشتم رو زمین و دویدم سمت مامان که تازه با خاله اومده بودن بیرون و گیج نگاه می کردند داد زدم مامان بهامین مرد راننده حالا تازه پیاده شده بود و داشت بررسی می کرد بهامین مرده یا زنده وقتی فهمید مرده روی زمین نشست و زد تو سر خودش ولی من دلم می خواست گردنش رو بشکنم می دونی اون راننده خرفت کی بود بابای تو بابای احمق عشق سرعتت الان نگاش نکن جوونی هاش خیلی کله خر بود و همیشه داد مادرت رو به خاطر سرعت زیادش در می آورد بابا همیشه می گفت این فرهاد آخر سر یکی رو به باد میده ولی کی می دونست که اونی که بابات به کشتنش میده خواهر منه مامان و خاله تازه از بهت در اومده بودند و شروع کردن به گریه و زاری مامان یکی کشید بیخ گوش بابات ولی بازم من دلم خنک نشد تنها چیزی که دلم رو خنک می کرد این بود که ببینم بابات هم مرده نگاهم به اون مسیح بود که تو رو محکم توی بغلش می فشرد و مطمئنم اون لحظه خدا رو شکر می کرد که تو نبودی که زیر ماشین رفتی و من خدا میدونه چقدر دلم می خواست که سر تو بود که زیر چرخ های ماشین بابات له شده بود نه سر خواهر من مگه اون چه گناهی داشت همون لحظه حمله کردم به تو موهات رو چنگ زدم و داد زدم که تو هم باید بمیری همه از حرکت من حیرت کرده بودند و خفه شدند فقط صدای جیغ تو می اومد و من لذت می بردم از اینکه می تونم تو رو عذاب بدم مسیح موهای تو رو از دستم در آورد و یه مشت محکم حواله صورتم کرد و گفت دستت بهش بخوره می کشمت بعدم تو رو بغل زد و رفت که آرومت کنه همون لحظه با خودم عهد کردم که انتقام مرگ بهامین رو از تک تکتون بگیرم بابات رو پلیس بازداشت کرد و بعدم دادگاهی شد من اجازه نداشتم توی اون جلسه شرکت کنم وقتی بابا اومد خونه عین یه خوک زل زد به من و گفت که رضایت داده گفت که مامان نخواسته زندگی خواهرش رو نابود کنه گفتن که یه اتفاق بوده و کاریش نمی شده کرد گفتن که خواست خدا بوده خدا خودش داده و خودش گرفته آآآآآخ آآآآآآخ چقدر التماس کردم چقدر زجه زدم و گفتم نذارید خون خواهرم پایمال بشه گفتم با اینکارتون منو هم نابود می کنید ولی اونها گفتن بچه ای نمی فهمی افسرده شدم درگیر قرص و دارو و کارم به تیمارستان کشید واسه همین وقتی مسیح افسردگی گرفت و افتاد تو تیمارستان از خوشحالی رو پام بند نبودم دلم می خواست که درد تک تک زجر هایی که من کشیدم و شما واسه خودتون خوش بودین رو حس کنید می خواستم با گرفتن تو که عزیز ترین چیزشون بودی درد از دست دادن عزیز رو بچشن حس انتقام رو توی همون روزها تو خودم شعله ور کردم و همین عاملی شد که از اون جهنم بیام بیرون وقتی برگشتم خونه نذاشتم مامان و بابا بغلم کنن حیف که تازه نه سالم بود و نمی تونستم از خونه بزنم بیرون دندون سر جیگر گذاشتم و شب ها تا صبح نقشه کشیدم تو ذهنم روزی صد بار بابات رو می کشتم یه بار خفه اش می کردم و یه بار اونقدر با چکش می زدم توی مغزش تا بترکه ولی خوددار بودم و جوری رفتار می کردم که گوشه گیر و منزوی به نظر بیام نمی خواستم کسی از اونچه که تو ذهنم می گذره خبر دار بشه بالاخره زمان گذشت و من توی 17 سالگی از خونه زدم بیرون این تنها انتقامی بود که می تونستم از پدر و مادرم بگیرم کسایی که رضایت دادن و ذره ذره آب شدن منو ندیدن حالا باید می نشستن و به عینه نابودی منو می دیدن افتادم دنبال کار خلاف و از قصد کاری می کردم که خبرش به گوششون برسه تا از عذاب وجدان خفه بشن تا اونها هم درد نداشتن رو درد دلتنگی رو حس کنن از کیف قاپی شروع کردم حس انتقام عاملی بود که باعث پیشرفتم تو این کار ومی شد تازه 20 سالم شده بود واسه خودم یه پا دزد بودم که افتادم تو کار مواد بخاطر تیز و فرزیم خیلی زود تو گروه واسه خودم جایی باز کردم و حسابی پول و پله بدست آوردم البته تو این مدت 2 بار سعی کردم بابات رو با ماشین زیر بگیرم که نشد که چه خوب شد که نشد چون وقتی بزرگتر شدم فهمیدم همه حس انتقام اینه که طرف رو به صورت تدریجی و ذره ذره زجر کش کنی و کاری کنی که آرزوی مرگ کنه تنها راه رسیدن به این موضوع هم نزدیک شدن به تو بود پس باید باز هم صبر می کردم توی این مدت حسابی کار کردم تا پولدار بشم و بتونم با سر وضع موجهم تو رو قانع کنم که با من باشی شانسی که آوردم این بود که مامان و بابا بخاطر حفظ آبروشون خونه اشون رو فروختن و رفتن شیراز اینطوری راحت تر بودم هم همه از اینکه چه کارایی می کنم بی خبر می موندن و هم نیازی نبود که واسه تو دلیل بتراشم تازه وارد دانشگاه شده بودی که نقشه ام رو اجرا کردم بقیه اش هم که خودت بهتر می دونی می دونستم که مسیح هم تو رو دوست داره و دیر یا زود میاد خواستگاریت واسه همین صبر کردم تا اونروز که اومدی گفتی که مسیح ازت خواستگاری کرده چیزی رو که پیش بینی نمی کردم این بود که تو همون روز اول به بابات بگی که منو دوست داری واسه همین مجبور شدم زودتر از موعد مسیح رو از موضوع تو خودم با خبر کنم تا زنگ خطر واسش به صدا دربیاد بعدم تو رو متقاعد کردم باهاش ازدواج کنی از این مسئله دو تا نفع می بردم یکی اینکه می تونستم مسیح رو با شک و بدگمانی به تو عذاب بدم و هم اینکه پدرت رو از مسئله خودم منحرف کنم تا فکر کنه که من با ازدواج با تو رفتم پی کارم که البته موفق هم شدم می دونی موقعی که مسیح سکته کرد واسه چی بود به خاطر اینکه من یه فیلم از عشق بازی خودمون بهش نشون دادم بعدم گردنبد اهدایی خودش رو گذاشتم جلوی دوربین تا بدونه که مال بعد از ازدواجشه من کلی فیلم و عکس از تو دارم گرفته بودم که اگه یه وقت زد و تو عاشق مسیح شدی ازشون استفاده کنم

من کلی فیلم و عکس از تو دارم، گرفته بودم که اگه یه وقت زد و تو عاشق مسیح شدی ازشون استفاده کنم
ولی خوب بازی دادن تو خیلی راحت تر از اون بود که فکر می کردم. وقتی که مسیح افتاد تیمارستان رفتم بهشت زهرا و واسه خودم و بهامین جشن گرفتم چه روزهای خوبی بود تمام محاسباتم درست در اومده بود غیر از این آخری که تو خر شدی و دلت واسه مسیح سوخت و اون غلط رو کردی هر چند ادامه دادن این بازی رو خیلی دوست داشتم ولی خوب حالا مجبورم تمامش کنم » همه این ها را با خونسردی عجیبی تعریف کرد و سلیا خیلی خوب این آرامش قبل از طوفان را می شناخت می دانست هر وقت بنیامین اینگونه خونسرد و آرام باشد در حال کشیدن نقشه ای است. نقشه هایی که او تازه به پلیدیشان پی برده بود می دانست حرف زدن بی فایده است « خدایا ... چکار کنم... یعنی چه جوری می خواد تمومش کنه کاش مسیح اینجا بود... نه ... خوبه که نیست... نمی خواهم بیشتر از این صدمه بخوره... آخ مسیح ... تازه می فهمم که من لیاقت تو رو نداشتم... اگر نه این حماقت رو نمی کردم... هر بلایی سرم میاد حقمه... اینها همه تاوان نادیده گرفتن عشق توئه» بنیامین سیگار دیگری آتش زد و با لبخند به سلیا خیره بود در یک حرکت آنی او را بغل زد و در حال نوازش موهایش گفت: می دونی می خواهم چه جوری تمومش کنم
سلیا را از خود جدا کرد و صاف در چشمانش زل زد و گفت: با کشتن تو!
چشمان سلیا از ترس گشاد شد و نفس کم آورد لبخند بنیامین پررنگ تر شد: ترسیدی عزیز دلم؟! آخییی کوچولوی من نترس! سعی می کنم زیاد درد نکشی... فکر کن فرهاد چه حالی میشه وقتی جنازه دخترش رو درست دم در خونه اشون پیدا کنه
چهره اش لحظه ای از درد در هم رفت: درست همون حالی که من داشتم
و دوباره همان پوزخند ترسناک را زد و گوش سلیا را بوسید و گفت: البته نظرت چیه که قبلش بهم نشون بدی که چند شب پیش با مسیح چه کارا کردین.
سلیا عقب نشست ذهنش قفل کرده بود درست در همین چند ثانیه حرفهایی عجیبی راجع به پدرش و مرگ خودش و پیشنهادی بی شرمانه را شنیده بود و ذهن خسته اش نمی توانست همه اینها را حلاجی کند دهانش خشک شده بود و گلویش می سوخت پوزخند بنیامین مثل خاری در چشمش بود خوب می دانست که از اینهمه درماندگی و ترسی که در او می دید لذت می برد.
بنیامین- هووووم؟ چیه مگه من بهتر از مسیح نیستم این چیزیه که خودت این مدت ثابتش کردی
- خفه شو بنیامین
بنیامین با حرص سیلی محکمی به او زد و داد زد : بهتره با من درست حرف بزنی
سلیا با احساس چیز گرمی روی لبش به لبش دست کشید و فهمید که زخم قبلی روی لبش سر باز کرده است و خون می آید با اینحال گفت: تو یه احمقی اون فقط یه حادثه بوده چطور می تونی از من و مسیح انتقام بگیری ما اون موقع دو تا بچه بودیم
- خواهر منم بچه بود تازه 8 سالش بود پدر تو چطور تونست همچین کاری باهاش بکنه
سلیا- پدر که از قصد اینکارو نکرد
- چرا کرد اگه اونقدر احمق نبود که با اون سرعت نپیچه توی خیابون الان بهامین من زنده بود
سلیا به گریه افتاد نمی دانست چه کند امید بستن به اینکه بنیامین دست از سرشان بردارد کار عبثی بود باید فکر دیگری می کرد تا خود را خلاص کند به سرعت در ذهنش راه های ممکن را بررسی می کرد می دانست که کجا هستند قبلا هم با او به اینجا آمده بود خانه دور افتاده ای بود که کمتر کسی به آن اطراف می آمد پس در بهترین حالت اگر از آنجا فرار هم می کرد باز بنیامین گیرش می آورد و آن وقت دیگر با آرامش از کشتنش حرف نمی زد بلکه در دم او را می کشت از فکر مردن به خودش لرزید. از اینکه بعد از مرگش مسیح و خانواده اش چه می شوند به خودش لعنت فرستاد که چرا تا این حد به کسی که همه از او دست شسته بودند اعتماد کرده است کسی که حتی خانواده اش هم او را طرد کرده بودند. نگاهش به بنیامین بود که درون آشپزخانه می پلکید اگر فقط می توانست کیفش را پیدا کند و موبایلش را بردارد عالی می شد از جا برخاست و سلانه سلانه به اتاقی رفت که در این چند روز در آنجا خوابیده بود برای اولین بار در این چند روز تمام زوایای اتاق را بررسی کرد یک تخت یک نفره که درست زیر پنجره بود و یک میز توالت که در گوشه اتاق به حالت اریب قرار داده شده بود و یک چوب لباسی که به در نصب شده بود کل لوازم اتاق را تشکیل می داد «خوب اینا که بدرد کاری نمی خوره باید یه چیزی پیدا کنم که بتونم باهاش از خودم دفاع کنم» نگاهش به کمد دیواری افتاد در آن را باز کرد و به جستجو پرداخت اما به جز چند دست رخت خواب کهنه که بوی نا می دادند چیزی پیدا نکرد در آخرین لحظات که دیگر نا امید شده بود چشمش به یک چتر سیاه افتاد نگاهش روی آن ثابت شد « یعنی با یه چتر چکار می تونم بکنم» بهر حال برش داشت و «کاچی بعض هیچی شاید با این میله نوک تیز سرش بتونم کاری بکنم» زیر تخت را هم گشت ولی چیزی پیدا نکرد -کشوی کوچک میز توالت را هم گشت و یک سوهان ناخن پیدا کرد و در جیب شلوارش گذاشت « کثافت آشغال معلومه که با خودش دختر میاورده اینجا اگه نه اینهمه لوازم آرایش اینجا چه غلطی می کنه کثافت پست» روی تخت نشست « کاش باز بنیامین می رفت بیرون اینطوری می تونستم همه جای خونه رو بگردم حتی می تونستم از توی آشپزخونه چاقویی چیزی بردارم بعید می دونم با یه چتر و یه سوهان ناخن کاری از پیش ببرم » صدای بنیامین او را از جا پراند: بیا می خوایم ناهار بخوریم
نگاهش را به چهره او دوخت چطور متوجه نشده بود که تا دم در آمده است « وقتی اینقدر خنگی که تا دم در میاد و نمی فهمی چطور می خواهی از خودت در برابر اون دفاع کنی»
- چیه چرا نشستی و بر وبر منو نگاه می کنی پاشو بیا ناهار بخور
سلیا- نمی خورم
- خر نشو الان چند روزه هیچی نخوردی
سلیا- برای تو چه فرقی می کنه مگه نمی خواهی منو بکشی
- مگه تو هم نمی خواهی با من بجنگی
و اشاره ای به زیر تخت کرد و گفت: با اون چتر پس بهتره جون داشته باشی که بتونی بلندش کنی ضربه بزنی
سلیا با حیرت او را نگریست بنیامین خنده بلند بالایی کرد و گفت: البته اون سوهان ناخن واسه تو مناسب تره
سلیا حس کرد تمام وجودش از خشم و تحقیر می سوزد با اینحال کاری از دستش بر نمی آمد با تشر بنیامین از جا برخاست و به آشپزخانه رفت با بی میلی نگاهی به سوسیس های سرخ شده انداخت ولی حق با بنیامین بود اگر واقعا قصد داشت نجات پیدا کند بهتر بود که قوای لازم را داشته باشد. با اولین لقمه ای که به دهان گذاشت اشتهایش تحریک شد و با ولع شروع به خوردن کرد بنیامین با ابرو های بالا پریده نگاهش را به او دوخته بود با تمسخر گفت: آره حسابی بخور ممکنه این آخرین غذایی باشه که می خوری
غذا به گلویش پرید و به سرفه افتاد صدای قهقه بنیایمن اعصابش را خراش میداد انگار منتظر بود تا همین لقمه گرفته در گلویش کارش را تمام کند به سختی پارچ بزرگ آب را برداشت و با همان هم آب خورد و توانست نفس بکشد خنده بنیامین لحظه ای قطع نمی شد با غیض گفت: میشه بگی به چی می خندی
بنیامین خنده اش را جمع کرد هرچند هنوز هم ته مایه آن به شکل موزیانه ای روی لبش بود: یه فکر خوب به سرم زد نظرت چیه که خفه ات کنم
رنگ از روی سلیا پرید توقع داشت حداقل تیری توی مغزش خالی کند هر چند این هم وحشتناک بود ولی به نظرش می آمد که زجر کمتری بکشد ولی خفگی یعنی اینکه کم کم و ذره ذره بمیرد بی درنگ از جا برخاست و به اتاقش رفت در حالی که بنیامین از همان آشپزخانه داد می زد: آره برو چترت رو بردار شاید موقعی که دارم خفه ات می کنم بارون بیاد و باز قهقه اش بود که اعصاب سلیا را خراش می داد.


با عصبانت در را باز کرد و به دیوار کوبید خود را روی تخت انداخت و تمام سعی اش را کرد تا گریه نکند اینهمه تحقیر و عذاب ورای حد تحملش بود به پهلو دراز کشید صدایی درون مغزش مدام او را متهم می کرد « به درک... حقت همینه ... فکر کردی بیشتر از این لایق زنی مثل توئه زنی که شوهر داره و شوهرش براش می میره و اون سودای یه عشق دیگه رو داره ... یه عشق پوشالی...» غلطی زد و پشت به در خوابید «چی؟... چی تو بنیامین دیدی که به خاطرش از همه کس و همه چیزت گذشتی» پوفی کشید و سعی کرد بخوابد اما افکار مزاحم مانعش می شدند « می خوای بخوابی؟؟!!!!!!! یعنی می تونی.. وقتی می دونی که کسی که نقشه قتلت و نابودی خانواده ات رو کشیده درست تو یه قدمیت نشسته و با اشتها سوسیس می خوره؟!» ملحفه روی تخت را تا زیر گلویش بالا کشید و چشمانش را محکم روی هم فشار داد و زیر لب سوره ای از قران را خواند تا کمی آرام بگیرد. کم کم حس کرد آرامتر شده و تن خسته اش نیاز به خواب دارد سکوت محض خانه باعث خواب آلودگی بیشترش می شد تقریبا بین خواب و بیداری بود که نوازش دستی را روی موهایش حس کرد و صدای زمزمه وار بنیامین: همیشه عاشق موهات بودم
سلیا چشمانش را نگشود در دل خودش را ملامت می کرد:« وقتی اینقدر عرضه نداری که حتی بفهمی کی بهت نزدیک شده چطوری می خواهی در مقابلش از خودت دفاع کنی»
بنیامین – موهات درست مثل موهای اونه
با حس درد سرش را عقب کشید و گردنش سوخت و صدای قرچ قیچی روی اعصابش خط انداخت روی تخت نیم خیز شد و به بنیامین نگاه کرد لحظه ای هجوم محتویات معده اش را توی گلویش حس کرد فریاد کشید: این چه کاری بود؟
بنیامین موهای چیده شده اش را در مشت فشرد و بویید: موهات درست مثل اونه یادته همیشه ب
برچسب ها: دنیای رمان - رمان منجلاب عشق tiyam 23 , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 87- رمان منجلاب عشق , دانلود رمان منجلاب عشق - ·٠• دهــکده رمــان هاے ایــرانے •٠· , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان بازان , رمانسرای بهارانه , رمانی ها - عشق فلفلی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/28 تاریخ
کد :56362

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا