تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مثلث زندگی من (فصل اول)


_همتا..همتا ..کجایی دختر؟خب قندیل بستی.بیا تو اخه بارونم نگاه کردن داره؟
تقریبا داد زدم:
باشه مامان جان میام.
بعد زیرلب غر زدم:
اه 2دقیقه ادمو راحت نمیزارن.
همینطور روی تراس نشسته بودم و بارون و نگاه میکردم.از بچگی عاشق بارون بودم.هر وقت بارون میومد میرفتم یه گوشه پشت پنجره نگاه میکردم.
اصلا واسه همین بود که این اتاق و اتنخاب کردم چون تراس داشت.
کلا دیدن اسمونو تو شب..دیدن بارون..باد ..مهتاب اینا رو دوست داشتم.حتما الان فکر میکنین خلم ولی خب من اینطوریم دیگه.
برعکس من هستی خواهرم جدیه.یه اقتدار خاصی تو رفتارشه که ادمو جذب میکنه.شاید واسه همینه که بابک و اینطور عاشق کرده که امشب برای بار 3 میان خواستگاری.
البته میدونم دوسش داره.اخه من یه حس ششم قوی دارم ولی میدونم به خاطر من و مامان نمیره.اخه من و مامان و هستی تنها زندگی میکنیم.بابام وقتی 6سالم بود مرد.
توی یه تصادف که داشت میرفت شمال تا با دوستش یه زمین معامله کنن تصادف کرد و مرد.
خیلی مهربون بود.چیزای خیلی کمی ازش یادمه.اما خیلی دوسش داشتم.
حالا هستی نمیخواست مارو تنها بزاره.فکر میکرد مرد منو مامانه.اما من از اون لجبازترم.فقط هم من از پسش برمیام.سوپروایزر یه بیمارستان بود.بابک هم دکتر اونجا واینطوری بود که عاشق جبروت خواهر ما شده بود.
اما من میتونستم از پس خودم و مامان بربیام.یه حقوقی از بابا مونده بود.منم که دانشجوی حسابداری بودم.باید دنبال کار میرفتم.
اینطوری احساس سربار بودن ندارم.
از دور هستی رو دیدم که داره بدو بدو میاد خونه.موش اب کشیده شده بود.از فکر و خیال اومدم بیرون.
لبخندی زدم و از تراس اویزون شدم.با دیدنم با صدای ارومی که کسی نفهمه گفت:
دیوونه زنجیری بیا درو باز کن خیس شدم.
_چشم سرکار خانم.
رفتم دروباز کنم و از این که امشب چه نقشه ای دارم لبخند رو لبم اومد.مامانم قرار بود باهام همکاری کنه.


هستی داشت تو اتاقش اماده میشد.دیگه باید بابک اینا پیداشون میشد.تو اشپزخونه رفتم و اهسته گفتم:
مامان دیگه نگما...با من هماهنگ باش ...باشه؟
با دلواپسی گفت:
من دلشوره دارم دختر...نمیدونم میخوای چیکار کنی.میترسم خرابکاری کنی.
_مامان جان شما باور داری که هستی بابک و دوس داره یا نه؟
_اره خب بچمو میشناسم درسته یکم جدیه اما من مادرشم ها...
-خب پس بسپار به من..همه چی پای خودم.
با نگرانی نگام کردو گفت:
باشه.
با صدای زنگ با اضطراب گفت:
اومدن.برو درو باز کن.
_شما اروم باش.من رفتم.
ایفونو برداشتم و درو باز کردم.
_مامان..هستی بیا دیگه.
در خونه رو باز کردم و اقا و خانم سمیعی با بابک و خواهرش و دامادشون اومدن تو.سلام و احوالپرسی کردیم و نشستیم.
_خب حالتون خوبه همتا جان؟
_به لطف شما.ممنون.
_هستی هم اومده بود کنارمون نشسته بود.به نظرش خنده دار بود که بعد 3 جلسه هنوزم مثل اول بره تو اشپزخونه و با چایی بیاد.
خانم سمیعی با لبخند گفت:
دیگه ایندفعه اومدیم بله رو از عروس خوشگلم بگیریم.فکر میکنم تو این 3 جلسه تا حدودی با هم اشنا شده باشیم.بچه ها هم که همدیگه رو میشناسن.
هستی جان نظر شما چیه عزیزم؟
تا هستی خواست حرف بزنه من پریدم وسط:
ببخشید میدونم من از همه کوچیکترم اما من میخواستم چیزی بگم.من و مامان با هستی صحبت کردیم.راستش هستی برای ما خیلی عزیزه.یه جورایی تا الان خودشو سرپرست ما میدونه اما من و مامان خوشبختی هستی رو میخوایم.
ما با هستی صحبت کردیم هستی نظر موافقشو به ما گفته.
من و مامان خودمون از پس هم برمیایم.هستی نگران ماست ماهم ازش ممنونیمم.
اما ایندش برامون مهمتره.همینطور که گفتم ما باهاش صحبت کردیم و اونم بلاخره گفت که با این ازدواج موافقه.
مگه نه مامان؟
مامانم لبخندی از روی اجبار زد و حرف منو تایید کرد.
هستی همینطور بهت زده منو نگاه میکرد.قدرت حرف زدن نداشت.
خانم سمیعی و دخترش کل کشیدن و بلند شدن صورت هستی رو بوسیدن.هستی هم ساکت شده بود و میدونست دیگه نمیتونه حرفی بزنه چون مامانم تایید کرده بود.
نفس راحتی کشیدم.قرار شد 5شنبه مراسم بله برون باشه.
بابک از خوشحالی نمیدونست چی بگه.
ساعت 12 بود که دیگه اونا رفتن.با رفتن اونا هستی به طرف من برگشت.با عصبانیت زل زد تو چشمام.منم با جسارت نگاش کردم که یهو با سیلی که بهم زد برق از سرم پرید.
با بهت نگاش کردم.حالا من شکه بودم.باورم نمیشد هستی با من اینکارو بکنه.
مامان با صدای بلند گفت:
هستی......چیکار کردی؟
بدون اینکه کاری کنم برگشتم و رفتم تو اتاقم.باورم نمیشد هستی اینکارو بکنه.اما بازم ناراحت نبودم چون از کارم راضی بودم.
نمیدونم چند ساعت بود که روی تراس تو اتاقم نشسته بودم که با صدای هستی برگشتم.
چهرش گرفته بود.اومد نشست روبروم . زل زد به چشمام.
منم نگاش کردم و لبخند زدم.
با صدایی گرفته گفت:
من مذرت میخوام همتا.نباید اینکارو میکردم.یه لحظه دیوونه شدم.من نمیخواستم این اتفاق بیفته.
با شیطنت گفتم:
اشکال نداره.می ارزید به اینکه حرف دل تو رو زدم.
با خنده گفت:
تو از کجا میدونی من راضیم ها؟
_تو که میدونی حس قویی دارم.از چهرت حرف زدنت حتی مامانم میدونست.
درسته تو خیلی سختی اما من و مامان از همه بهتر میشناسیمت.
_اما من نمیخواستم تنهاتون بزارم.من نگرانتون هستم.نمیتونم تنهاتون بزارم.
_خب شوهرت تنها زندگی کنه تو با ما.
با لبخند گفت:
گناه داره بابک بیچاره.
با خنده گفتم:
امشب بابک اگه میتونست میپرید ماچم میکرد.نمیدونی چه با خوشحالی نگام میکرد.
با لبخند گفت:
ممنونم همتا توهمیشه از من شجاع تر بودی.جسورتری.
_هستی..تو چقدر بابک و دوس داری؟
همینطور که به خیابون زل زده بود گفت:
اونقدر که میخواستم دیگه ازدواج نکنم.
**************************************
از اون روز به بعد خونمون یه شور و حال دیگه ای داشت.هستی خوشحال بود.یه برقی تو چشماش بود که من تا حالا ندیده بودم.
عشق اونو بابک مشخص بود.اما تو این گیر و دار یه چیز دیگه هم دیده میشد.
اونم نگاههای مرموز پری جون و بهناز مادرو خواهر بابک به مامان بود.نمیدونستم قراره چی بشه.
اما حسم میگفت:
مثلث خوانوادگیمون داشت 5ضلعی میشد.


_اخ
یه چیزی محکم خورد تو سرم.پتو رو از روی سرم برداشتم.الهه بود دختر خالم.هم سنیمم.
_پاشو دیگه.چیه زل زدی به من ادم میترسه تو رو میبینه والله.مردی الان؟
_تو این وقت صبح اینجا چی میخوای؟
_به تو چه؟خونه خالم اومدم تو فضولی؟نمردی از خواب پاشو دیگه.
همینطور که بلند میشدم گفتم:
خب میشه بفرمایید کله سحر چی از جون بنده میخوای؟خبری شده؟بوی پسر به دماغت خورده اینورا پیدات شده؟
با ناراحتی گفت:
همتا...تو هنوز از دستم ناراحتی؟بابا من که اوندفعه گفتم یه اتفاقی پیش اومده بود باید میرفتم.
خونسرد رفتم پای اینه و موهامو درست کردم.بعد هم بیتوجه به الهه رفتم بیرون.بادیدن خالم تو اشپزخونه بلند گفتم:
سلام خاله خانم.احوال شما؟
خاله صدیق خیلی مهربون و خوش قلب بود.بادیدنم اومد طرفم وصورتمو بوسید:
سلام به روی ماهت عزیزم.این الهه ورپریده از خواب بیدارت کرد؟
با لبخند گفتم:
خاله جون صورتمو نشستم شما ماچ کردینا.
_فدای سرت گلم.
_مامان هستی کجاست؟
_یه ساعت پیش با بهناز رفت ارایشگاه.ناسلامتی امروز بله برون خواهرته ها...بچم تنهایی رفت ارایشگاه.بهش گفتم زود خودتو میرسونی.
_تنها .....پس بهناز چیه؟شلغمه اونجا؟
_وا...برو صورتتو بشور بیا یه چیزی بخور برو ارایشگاه.
_چشم.
رفتم صورتمو شستم و رفتم پشت میز اشپز خونه نشستم.همینطور که چایی مو شیرین میکردم الهه اومد روبروم روی صندلی نشست.
اروم چایی مو میخوردم.الهه هم ساکت بود.
_وای حالا چجوری بهش بگم.اخه عزیزم من خجالت میکشم بهت بگم همتا.میدونم دوباره نصیحتم میکنی.ولی خب باور کن ایندفه پسر خوبیه منم مجبور شدم برم پیشش و گرنه تو که میدونی دوست دارم و تو مثل خواهرمی.
لبخند محوی روی لبم اومد.همچنان هردو ساکت بودیم.پس دوباره عاشق شدی اره؟از دست تو ادم نمیشی.
دوباره بهش خیره شدم.
_اخ همتا هیچ چیز مثل راضی کردن تو سخت نیست.خدا به داد شوهرت برسه.من نمیدونم چطوری راضیت کنم.
اصلا چجوری بهت بگم.ای کاش ذهنمو میخوندی میفهمیدی .وای ..
سرمو تکون دادم و اروم گفتم:
چیه ساکت زل زدی به میز.ببین الهه ایندفه اشکال نداره ولی دفعه بعد بخوای تو خیابون قالم بزاری من و میدونم و تو.
بلند شد و محکم بوسیدم.
_وای تو چقد ماهی همتا.چقدر مهربونی.
همینطور که لیوانمو تو سینک میزاشتم گفتم:
بسه بسه زبون نریز.برو اماده شو بریم ارایشگاه.
_چشم.
_درضمن تو راه از پسر جدیدی هم که باهاش اشنا شدی هم بگو.میخوام ببینم چه فرقی با بقیه داره.
با بهت نگام کرد.منم از اون لبخندای کذایی مو زدم و رفتم اماده شم.
اولا بدم میومد میترسیدم از این کار ولی کم کم خوشم اومد.بهش عادت کردم.اینطوری ادما رو خوب میشناختم.
این یه نعمت خدادادی بود.باید خدا رو شکر هم میکردم.اولین بار تو 16سالگی کشفش کردم.به یکی از دوستای صمیمیم گفتم اونم منو برد پیش عموی باباش.
اخه اون هم همینطوری بود مثل من.کمکم کرد باهاش کناربیام و بفهمم چقدر خوبه.
اما بهم گفت واسه راحتی خودم به هیچ کی نگم.
حالام جز دوستم کسی اینو نمیدونه.به همه میگم حس ششم قوی دارم .
همه فکر میکنن خیلی تیزم و باهوش و با تجربه و زرنگ و .....
اما خودم میدونم تنها چیزی که دارم همینه.خوندن افکار ادما.

_الهه ...بابا سرمو خوردی.من غلط کردم گفتم از پسره حرف بزن.دیوونم کردی.بسه.
لب ورچید و گفت:
اخه تو نمیدونی چقدر ماهه.
زیرلب گفتم:
اره مثل بقیه.
_چیزی گفتی؟
_نه ..رسیدیم ارایشگاه پیاده شو.
الهه نگاهی به ارایشگاه کرد و گفت:
اه...بابا اینا خرپولنا ببین کجا اومدن.
_بسه الهه تو رو خدا ابرومونو نبر بهناز خواهر بابک هم هست.ندید بدید نباش.یه امشب و خودت نباش.خب؟
_اااا....حالا اینجوریه؟من ندید بدیدم.؟باشه میدونم چیکار کنم.
سری به نشونه تاسف تکون دادم و گفتم:
بیا بریم میدونم ادم نمیشی.
رفتیم تو.تقریبا هستی اماده بود.با دیدنش لبخندی زدم.خواهر خشک و جدی من شبیه پرنسس ها شده بود.
با دیدنم لبخندی زد و گفت:
چقدر دیر اومدی؟
-شرمنده عزیزم.خواب موندم.
سری تکون دادو چیزی نگفت.به نظر گرفته میومد.زل زدم بهش.
دلشوره داشت.اخی عزیزم الانم نگران مایی.حالا خوبه عروسی نکردیا...بله برونه.
بهناز نزاشت ادامه فکرشو بخونم.با لبخند گفت:
عزیزم همتا جان شما نمیخوای دست به کار شی؟دیر میشه ها.
_چرا عزیزم.
رفتم زیر دست یکی از ارایشگرا نشستم.یه دختر 23-24 ساله بود.الهه هم اونور نشسته بود.بی اختیار به دختره زل زدم.
_وای خدا حالا جواب مامان بابامو چی بدم.اخه چرا گذاشتم کار به اینجا برسه.نباید اون شب با اشکان میرفتم خونشون.اگه حامله شم چی؟
با تاسف سری تکون دادم.این دخترا چرا اینقدر راحت خودشونو در اختیار پسرا قرار میدن.دوست داشتم یه دونه بزنم تو گوشش.اینقدر چپ چپ نگاش کردم که برگشت با تعجب نگام کرد.
خندم گرفت.الان میگه این دیوونه ست.
به الهه نگاه کردم.بازم تو فکر پسرست.باید برم پسره رو ببینم.البته میدونم پسره ادم نیستا.سلیقه الهه دستمه.ولی خب...
به بهناز نگاه کردم.
_ای کاش میموندم خونه یا زودتر میرفتم خونه.شاید مامان به کمکم نیاز داشته باشه.
اگه این خواهر تنبلش زودتر میومدا...
عصبانی شدم.چه پررو.عروس شما ها شده اون وقت من به جات وایسم.
به هستی نگاه کردم.عزیزم تو تنها نگرانیت ماییم.اخه مگه ما بچه ایم.
به صاحب ارایشگاه نگاه کردم.
_چقدر بگیرم خوبه؟معلومه خر پولن.هر چی بیشتر بهتر.نرخش میشه 800تومان.ولی من تا یک و نیم هم جا داره بگیرم.
وای خدا این پولا چجوری از گلوشون پایین میره.خسته از این همه فکر سرمو تکون دادم.
خب بلاخره تموم شد.
بلند شدم و خودمو نگاه کردم.چقدر تغییر کرده بودم.چشمام درشت شده بود.لبای برجسته.موهامم فر شده بود و دورم ریخته بود.
به هستی نگا کردم.شبیه گل شده بود فداش شم.رفتم طرفش:
عزیزم خیلی قشنگ شدی.شبیه ماه شدی.
لبخندی زد و گفت:
تو هم خیلی خوشگل شدی عزیزم.
اروم تر گفتم:
امشب جز بهترین شبای زندگیت.با نگرانی خرابش نکن.هنوز خیلی مونده تا تنها مون بزاری.
با حیرت نگام کرد و اما زود به خودش مسلط شد و گفت:
گاهی فکر میکنم تو فکر ادما رو میخونی.
با لبخند شیطنت امیزی گفتم:
شاید.
بهناز:
خب هستی جان بهتر بریم دیگه.بابک دم دره ها.
به بهناز نگاه کردم و گفتم:
بهناز جون ببخشید دیر اومدما شاید شما کار داشتین من باید زودتر میومدم.
لبخند پهنی زد و گفت:
نه عزیزم.این وظیفه من بود.ممنون.
تو دلم گفت پس چرا حرف بیخود میزنی.
الهه هم اماده ایستاده بود.
_به به چه تر گل ورگل شدی.
با لبخند گفت:
دیگه دیگه.ولی خب تو امشب بازار من و کساد میکنی.
_از دست تو الهه.بیا بریم.
*******************************
توی جشن نشسته بودم یه گوشه.خسته شده بودم.2ساعتی بود سرپا بودم.یه صیغه محرمیت خونده بودن تا دوهفته بعد عقد کنن.
خب همین حالا عقد میکردین دیگه.
این شلوغی کلافم کرده.
همینطور که اطرافمو نگاه میکنم حرفای 2تا دختر بغلی رو گوش میکنم.
_اره بابا با اینکه خیلی جذابه ولی خیلی مرموز.میگن تو سازمانهای زیرزمینی کار میکنه.
_وای راس میگی...بابام میگه اصلا دوروبرش نرین..ولی مگه میشه لامصب خیلی جذابه.مخصوصا چشماش.
_کو کجاس دقیقا...میخوام ببینمش.
_اها اون روبرو...اروم برگرد.میفهمه خیلی هم تیزه.
نگاه دختر و دنبال کردم.رسیدم به یه پسر.واقعا جذاب بود.چهره سرد و مغروری داشت.
چشماش انگار سگ داشت.یهو برگشت غافلگیرم کرد.اونم زل زد بهم.
چرا اینطوری شده.نمیتونم فکر شو بخونم.انگار فقله.
سرم درد گرفت.فکرش ساکت .انگار یه دیوار اهنی جلوشه.یعنی چی؟
یه تای ابرو مو میندازم بالا.اونم همینکارو میکنه و موشکافانه نگام میکنه.اون چرا اینجوری نگام میکنه.

همتا...همتا جان؟
با صدای مامانم چشم از پسره گرفتم.سرم درد گرفته بود.انگار با چکش زده بودنش.
رفتم پیش مامان که کنار یه اقایی وپری جون ایستاده بود.
پری جون با لبخند گفت:
عزیزم همتا جان ایشون برادرم هستن پدرام.
بعد رو به مرد که حدودا60ساله میزد گفت:
پدرام جان ایشونم همتا جان که میگفتم.
با خوشرویی گفتم:
خوشبختم از اشناییتون.
_منم همینطور دخترم.
پری جون با لبخند گفت:
هاوش جان شما هم بیا.
سرمو چرخوندم تا ببینم کیو میگه که با همون پسر مواجه شدم.
ناخوداگاه اخمام توهم رفت.نمیدونم شاید واسه این بود که نمیتونستم ذهنشو بخونم.
پری جون با لبخند گفت:
ایشون خانم سمیعی مادر هستی جون هستن و
روبه من ادامه داد:
ایشونم همتا جان خواهر هستی.
این هم هاوش پسر پدرام برادرمه.
هاوش لبخندی محو زد و با مامان احوالپرسی کردو به منم نگاهی کرد و گفت:
خوشبختم از اشناییتون.
اروم زیرلب گفتم:
منم همینطور.
نمیدونستم چه لزومی داشت که مارو تکی به اینا معرفی کنه.باز چه نقشه ای داره.پری جون با ما 4تا که ساکت ایستاده بودیم صحبت میکرد و سعی میکرد به حرفمون بیاره.
زل زدم به پری جون.
_خب این اولین قدمم خوب بود.حالا باید ثریا{مادر هستی}و پدرام رو ببرم یه گوشه که بهتر با هم صحبت کنن.
این پدرام هم که از ثریا خوشش اومده.همین امشب باید کاری کنم مهرشون به دل هم بیفته. و پدرامو سرو سامون بدم.
داشتم سکته میکردم.حالم بد شده بود.میخواست مامانمو...
یهو با عصبانیت بلند گفتم:نه...
همه با تعجب برگشتن طرفم.هول شدم.اروم گفتم:
ببخشید سرم خیلی درد میکنه.
مامانم با نگرانی گفت:
چرا عزیزم.؟الان...
اما پری جون حرفشو قطع کرد و با مهربانی گفت:
هاوش جان عمه به همتا جان یه قرص بده از تو اشپز خونه و ببرش یه جای خلوت.
تا خواستم حرفی بزنم تقریبا هلم داد طرف اشپزخونه.
با عصبانیت رفتم اشپزخونه و روی صندلی نشستم و سرمو بین دستام گرفتم.
حضور هاوش و حس کردم اما حرفی نزدم.
اومد روبروی من نشست و زل زد بهم.
کم کم داشتم عصبانی میشدم.سرمو بلند کردم و منم زل زدم بهش.
اما دوباره همون سردرد اومد سراغم.چشماش یه خالت خاصی داشت.اما توش خالی بود.مثل سیاهی شب.یه احساس خاصی داشتم نمیدونم چی شد اما چشمامو بستم و با عصبانیت گفتم:
لعنتی.
_از کی فهمیدی؟
با تعجب نگاش کردم.
_چی؟
هاوش خیره نگام میکرد
_گفتم از کی فهمیدی؟
_چی رو؟
با پوزخند گفت:
این که ذهن ادما رو میتونی بخونی.
با ترس نگاش کردم.نمیدونستم چی بگم.داره یه دستی میزنه.
گفتم:
من نمیفهمم از چی حرف میزنین.
بعد هم بلند شدم که سریع از اشپزخونه برم بیرون که از پشت مچ دستمو گرفت.
واقعا ترسیده بودم حرفای اون دوتا دختر هم مزید برعلت شده بود و بیشتر ترسیده بودم.
همینطور که خیره نگام میکرد گفت:
از من میترسی؟


فقط خیره نگاش کردم.اصلا چرا باید ضعف از خودم نشون بدم.
با خونسردی ظاهری و تحکم گفتم:
دستمو ول کن.
هیچ حرکتی نکرد.
_همین الان.
اروم دستمو ول کرد.نیشخندی زد و با همون سردی توی صداش گفت:
از من میترسی نه؟خنده دار تو که خودت ذهن خونی چرا باید از من بترسی ها؟
به درک بزار بفهمه.
_اره هستم که چی؟چرا فکر میکنی باید ازت بترسم؟
با پوزخند گفت:
واسه حرفای مسخره اون دوتا دختر وراج...واسه فکری که بقیه راجع به من میکنن.
_اصلا برام مهم نیست بقیه چه فکری در موردت میکنن.من حوصله این چرندیاتو ندارم.
_ااا...با داداشت اینطوری صحبت نکن.
با عصبانیت گفتم:
چرت و پرت نگو.حالم ازت بهم میخوره.داداش؟هه...حالم از همتون بهم میخوره.
با پوزخند گفت:
اشکال نداره ابجی کوچولو.هر چی دلت میخواد بگو.
_تو مریضی اره؟روانیی....
دوباره اومد جلو.با ترس رفتم عقب.چسبوندم به دیوار.دستشو گذاشت روی دیوار کنار صورتم.سرشو اورد جلو :
هیچ کی تا حالا اینطوری با من صحبت نکرده بهتره درست حرف بزنی.
نیشخندی زد و گفت:
من ادم خطرناکیم میدونی که؟
زل زدم تو چشمش وبا خونسردی لبخند کجی زدم که حرصشو دراورد.
_نه خوشم اومد ازت.باید درستت کنم.زبونت خیلی درازه.تا چند دیگه که ...
هلش دادم عقب و با پوزخند از کنارش رد شدم.دیوونه...مریضی روانی داره...این از کجا فهمید من ذهن خونم.
_دیوونه خودتی ابجی کوچولو...زیادم به خودت فشار نیار فیوزت میپره.
با بهت برگشتم عقب .پس اینم ذهن خونه.اما چطوری ذهن منو میخونه؟پس چطور من نمیتونم...
همونطور که از کنارم رد میشد اروم گفت:
زیاد فکر نکن تازه با هم اشنا شدیم.حالا حالا ها باهات کار دارم.وقت زیاده...
اون روز فکر کردم بلوف میزنه اما گذشت زمان بهم ثابت کرد که ما باهم زیاد کار داریم.
بعد از اون پری جون به هر بهانه ای مامانو با پدرام داداشش روبه رو میکرد.تو خونشون.. .تو خونمون... مسافرت.... بیرون.... همه جا...
میدیدم مامانم خوشش اومده... حالش خوب شده بود... دیگه غمگین نبود.سرحال شده بود.هستی هم اولا ناراحت شد اما بعد نمیدونم چی شد که خوشحال شد.راضی بود.نمیدونم خودخواهی بود...اخه از یه طرف دلم میگفت نه از یه طرف میگفت مگه مامان دل نداره بعد این همه سال که پای ما جوونیشو گذاشت حالا زندگی کنه؟
گیج بودم...دیگه هاوش ندیدم.دو ماهی گذشته بود از روز جشن هستی.دوهفته بعد اون روز عقد ساده و محضری گرفتن.
چند روز ی بود فکرم مشغول بود.چرا من نمیتونستم فکر هاوش بخونم...اما اون میتونست.باید میفهمیدم.باید به رزا دوست صمیمی ام زنگ میزدم تا از عموش بخواد برم ببینمش تا سوالاتی بپرسم.


باید به رزا زنگ بزنم و یه قرار دیگه با عموش بزارم.چندتا سوال تو ذهنم مونده که باید جوابشو بگیرم.
گوشی رو برمیدارم و میرم رو تراس اتاقم که کسی صدامو نشنوه.
_بله؟
همتا_بخشید خانم سلام.اونجا خیاطی رزا؟
بعد کمی مکث میگه_اره امرتون؟
_من دلم تنگ شده میشه بیام برام گشادش کنین؟
_گشادکه نمیشه اما عوضش میکنیم تا بشکافیم ببینیم چی تو دلته که این همه بیمعرفت و سنگ.
با لبخند گفتم:
عزیزم شوما که این همه خشن نبودی؟
_با تو گشتم خشن شدم.خیلی بی مرامی.میدونی چند وقته ندیدمت؟نه زنگی نه اس ام اسی.تو دیگه چقدر بی معرفتی...
_الهی فدات شم دلم واست یه ریزه شده بود اما تو که میدونی درگیر هستی و مراسمش بودیم...میدونم من بدم تو که خوبی تو منو ببخش...
_اینو که میدونم....چه کنم دیه بخشنده ام...خب چه خبر؟
_سلامتی...خستگی ...میرم دانشگاه و میام خونه...هستی هم که چسبیده بابک...مامانم هم که....
اهی میکشم و ادامه نمیدم...
_چیزی شده رزا؟چرا اینهمه غمگینی؟
_نمیدونم رز...دلم گرفته از همه چی...احساس میکنم تنهام..خیلی تنها...
_واسه مامانت اتفاقی افتاده؟چرا تنها؟مامانت...هستی..من..
_احساس میکنم در عرض چند وقت همه رو از دست دادم....هستی همش با بابک...مامانم هم که .....تا چند وقت دیگه اونم منو تنها میزاره...
_منظورت چیه؟
_وصلت بابک دو تیر با یه نشون بود مامانم هم........
بامکث میگم:
میخواد ازدواج کنه.تنهایی رو با تمام وجود حس میکنم.مثل بچه ها شدم نه؟؟
نمیدونم چرا بچه شدم.بلاخره هر کی باید سر زندگی خودش بره دیگه...اما حس میکنم تودو ماه مادر و خواهرمو ازم گرفتن...
_این حرف و نزن همتا...همه تو رو دوس دارن این به این معنا نیس که تو یادشون رفتی....
-میدونم...ولش کن بچه شدم و لوس...میگم یه قرار بزار با عموت...باید ببینمش...چندتا سوال دارم..
_باشه.واسه کی؟
_امروز یا فردا باشه خوب میشه.
_باشه پس واست اس میدم .
_باشه کاری نداری؟
_نه عزیزم.همتا......ما همه دوست داریم...میدونی که؟
_اره گلم.مرسی.خداحافظ.
_خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و به بیرون نگاه کردم.حس دلتنگی داشت مخفم میکرد.حس تنهایی...باید رو خودم کار کنم..اینجوری نمیشه...باید خوشحال باشم که مادر و خواهرم خوشحالن...بعد این همه سختی و یکنواختی..
لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم.


از وقتی از پیش عموی رز برگشتم تو فکرم.حرفاش همیشه کارساز و جالبه.
حاا فهمیدم چرا هاوش میتونه فکر منو بخونه ولی من نمیتونم.
هاوش یه دیوار سدی واسه خودش ساخته که با استفاده از اون کسی نمیتونه ذهنشو بخونه حتی اگه کارش این باشه...
بیشتر افرادی که وضعیتی مشابه ما دارن اینو نمیدونن ولی اگه پیش یه ادمه خبره بری بهت میگه.
این کار با استفاده تمرکز
برچسب ها: رمان مثلث زندگی من(کامل شده) - ر..مثل رمان , ر..مثل رمان - رمان سهم من از زندگی(کامل شده ) , دنیای رمان - رمان مثلث زندگي من fatima8 , دنیای رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان مثلث دو گوش | mahtabi22 و خانومی کاربران انجمن - نودهشتیا ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55807

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا