تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مثلث زندگی من (فصل دوم)



با بهت گفت:
هستی عزیزم چرا این حرفو میزنی؟ما دوست داریم.تو عزیزمایی ما چرا باید تنهات بزاریم و فراموشت کنیم.؟اره شاید راس بگی اما
من و بابک تازه نامزد شدیم پس طبیعیه که باهم بیشتر از قبل باشیم مامانم که........در مورد همین میخوام باهات صحبت کنم.اما اینو بدون این ها به این معنی نسی که تو رو یادمون رفته مادوست داریم ما یه خانواده ایم.
من و تو و مامان تمام زندگی همیم میفهمی؟ما مثل یه مثلثیم که 3ضلع اونیم.اگه هرکدوم از مانباشه اون مثلث به درد نمیخوره و مثلث نیست.
الان داره این مثلث بزرگتر میشه مستحکمتر میشه شلوغ تر میشه اما به این معنا نیست که ما همو فراموش میکنیم.
ما صمیمی تر از قبل میشیم و خانوادمون بزرگتر میشه میفهمی؟
انگار خیالم راحتتر شده بود.حرفای هستی همیشه مثل ابی رو اتیش بودو ارومم میکرد.
بالبخند گفتم:
مرسی عزیزم.میدونم فقط دلم میخواست تو اینو بهم بگی.لوسم دیگه...
با تبسم گفت:
خیالم راحت؟
_اره راحت راحت...خب حالا بگو چی میخواستی بهم بگی.؟
کمی جدی شدو چشماشو به گلای رو میز دوخت:
ببین همتا من و تو خواهریم.هردو میدونیم مامان بعد بابا چقدر واسه بزرگ کردن ما زحمت کشید درحالیکه کلی خواستگار داشت اما نمیخواست ما با ناپدری بزرگ شیم.
میدونی از مرگ بابا چند سال گذشته؟
مامان هم تموم این سالا بدون همدم بوده..ما بودیم اره اما ما جفتش نبودیم شریک زندگیش نبودیم.
هر ادمی یه نیازایی داره...اون همه این سالها مواظب ما بود و به خاطر ما تنها بود.حقشه که حالا به خودش برسه.
منم بابا رو دوس دارم و هنوزم به یادشم...اما مامانم حق داره بعد این همه سال زندگی کنه.میفهمی؟
میدونستم داره مقدمه میچینه واسه ازدواج مامان با پدرام بابای اون هاوش هیولا...
_چه جوری بهش بگم مامان میخواد ازدواج کنه البته اون بنده خدا خجالت میکشه اما من راضیش میکنم اما همتا چی؟میترسم به مامان یه چیزی بگه نارا حتش کنه.
با لبخند گفتم:
هستی نمیخواد اینقدر عذاب بکشی مگه من دایناسورم که اینقد دس دس میکنی.من خدم میدونم که مامان خیلی لطف کرده که تا الان به خاطر ما ازدواج نکرده.
منم دوس دارم خنده واقعی مامانو بعد این همه وقت ببینم.من با ازدواجش با دایی بابک موافقم.از خیلی وقت پیشم اینو فهمیده بودم.تابلو بود دیگه.
با تعجب نگام کرد بعد چند ثانیه با لبخند گفت:
دختر تو دیگه کی هستی؟
با عشوه گفتم:
همتا...کسی که در دنیا همتا نداره.
ضربه ای به بازوم زد و گفت:
پررو...بعد هم با لبخند گفت:
خیالم راحت شد حالا باید باهم مامانو راضی کنیم اخه خجالت میکشه اما از اقا پدرام خیلی خوشش اومده.
_چشم قربان.اون با من.
بغلم کرد و سرشو رو شونم گذاشت:
میدونی که خیلی دوست دارم ابجی کوچولو؟
با شیطنت گفتم:
باز هوس بابک کردی؟
بعد هم سریع در رفتم تا صورت سرخشو نبینم.
صداش میومد :
مگه دستم بهت نرسه همتا...دختره چشم سفید..
همینطور که به طرف اتاقم میرفتم زیرلب گفتم:
همه یه جفتی پیدا کردن همتا تو سرت بی کلاه موند...
از پررویی خودم خندم گرفت.برم تا جون بگیرم واسه متقاعد کردن مامان.


تمام سعیمو کردم.عرق کرده بودم و تمام تنم خیس بود.باید میتونستم.اها....تکون خورد....
جیغ بلندی زدم از خوشحالی.بلاخره تونستم تمرکز کامل داشته باشم.اخ جون....
نگاهی به ساعت اتاقم کردم.10 شب بود.الان مامان احتمالا داره فیلم مورد علاقشو میبینه..وقت خوبیه واسه حرف زدن باهاش...
رفتم از اتاقم بیرون ..هستی تو اشپز خونه بود...اروم گفتم:
_هستی؟
برگشت طرفم.اشاره کردم شیر اب و ببنده.شیر اب و بست و گفت:
خب؟
_الان وقتشه بریم با مامان صحبت کنیم.
_الان؟
_اره.بیا بریم.
_باشه...اما از کجا شروع کنیم؟
_تو بیا...با من.
رفتیم تو هال و کنار مامان روی مبل نشستیم.داشت فیلم نگاه میکردو تخمه میخورد.
_خوش میگذره مامان جان؟
همینطور که حواسش به فیلم بود گفت:
اره خیلی قشنگه ببین این نامرد چطوری سر زنش هوو اورده...هی هی..
با لبخند نگاهی به هستی کردم و بعد زل زدم به مامان.
شرمنده مامان جان تقلب اینجا لازمه.
_هی هی مرتیکه عوضی...مردا همه سرو ته یه کرباسن...نکنه پدرامم....نه نه اون خیلی باشخصیت...اصلا به من چه؟مگه من زنشم...
وای این چه فکریه من میکنم؟خب ...با خودم که رودروایسی ندارم من ازش خوشم اومده
میشه همدم روزای پیریم...وای مردم چی میگن...هستی و همتا چی؟
اما اعتراف میکنم خودمم دیه تعارف که ندارم من ....دوسش دارم...خدایا از روح علی{بابای هستی و همتا}خجالت میکشم چه فکرایی میکنم...
خب مامان خانم شومام راضی پس...به به مبارکه...جالا چطور راضیش کنم؟


مامانو چطور راضی کنم.؟
اها...فهمیدم.با صدای مامان به خدم اومدم...
_اه تموم شد ...بقیش هفته بعد..چه فیلمیه..
_اره چه فیلمیه..مامان منوهستی اومدیم باهات صحبت کنیم.
برگشت به من و بعد بعد هستی نگاه کرد.
_در مورد چی؟
_میگم.اما از اول..
نگاهی به هستی انداختم و از لبخندش انرژی گرفتم:
ببین مامان ...تو بعد مرگ بابا تو این همه سال واسه من و هستی هم پدر بودی هم مادر.ما تو این سالها کمبودی حس نکردیم چون تو رو داشتیم.
با وجود خواستگارایی که داشتی اما ترجیح دادی تنها زندکی کنی و همه زندگیتو پای منو هستی گذاشتی.من و هستی خیلی راضی بودیم که تو یه ناپدری واسمون نیاوردی..اما تازه الان فهمیدیم ما چقدر بد بودیم که فقط به خودمون فکر کردیم.
همه ادما نیاز به یه همدم دارن به یه شریک زندگی ما بودیم اره اما واسه شوما همزبون و همسر نمیشدیم.
میدونی حالا عذاب وجدان اومده سراغمون.دوس داریم حالا که بزرگ شدیم کارای شما رو جبران کنیم.میدونم حتی گوشه ای از محبتاتونو نمیشه جبران کرد اما ...
مامان با بهت نگامون میکردواشک تو چشماش جمع شده بود.:
این چه حرفیه بچه ها...شماها جگر گوشه های منین.بچه هامین.من واسه شما هر کاری تونستم کردم چون مادرم.میفهمین؟
هستی رفت طرف مامان و بغلش کرد:
اره مامانی میدونیم.اما حالا نوبت ماست که شما رو خوشحال کنیم.
حالا وقته نقشم بود:
مامان...امروز اقا ...پدرام زنگ زد خونه و با من و هستی صحبت کرد.
رنگ مامان پریده بود.
ادامه دادم:
اون کلی با ما صحبت کرد.اونم تنهاست و دوس داره یه همدم و مونس داشته باشه.به ما گفت که از شما خوشش اومده و این که فکر کرده میتونین با هم زندگی خوبی داشته باشین.گفت که با شما حرف زده و شما هم راضی هستین اما نگرانیتون ماییم.
اما مامان ما خوشحال میشیم که شما طعم خوشبختی رو بعد این همه سال بچشین.هم من هم هستی ...ما دوستون داریم و هیچ ایرادی تو این قضیه نمیبینم.
ما هم بابا رو دوس داریم اما این دلیل نمیشه بعد این همه سال شما به فکر خودتون نباشین مطمعن باشین با این کار ما و شما بابا رو فراموش نمیکنیم.
مگه نه هستی؟
هستی تو بهت حرفام بود.با سر گفت:
اره ..اره مامان همتا ....راس میگه.ما دوستون داریم و دوس داریم خوشبختیتونو ببینیم.
ادامه دادم:
واسه همین امروز هم به اقا پدرام وهم به پری جون جواب مثبت شما رو دادیم و گفتیم میتونن بیان خونمون واسه حرفای نهایی...
مامان اشک از چشماش میومد:
بچه ها من خجالت میکشم....من نمیتونم....من با شماها خوشبخت ام.
_میدونم مامان اما وقتشه که به فکر خودتون هم باشین...ما دوستون داریم..
بعد هم بلند شدم بوسیدمش و گفتم:
تبریک میگم عروس خانم...
با خجالت گفت:
مسخره...
بعد کلی حرف زدن بلاخره همه چی درس شد.داشته میرفتم سمت اتاقم که هستی گفت:
همتا تو دیگه کی هستی من تو حیرت بودم اون حرفا از کجا اومده...خیلی بلایی...
با شیطنت گفتم:
ما اینیم دیگه...خب ببین بعدا به مامان میگیم یه دستی بود اما الان نه...بزار بیان خواستگاری بعد باشه؟
با لبخند گفت:
بیچاره شوهرت ...از دست تو چی بکشه...باشه.


همه چی به سرعت پیش میرفت.فردا شبش پری جون و خوانوادش با اقا پدرام اومدن خونمون.
خیلی زود همه چی جور شد و قرار شد 3روز دیگه عقد محضری بکنن و بعد برن خونه اقا پدرام.هاوش مثل اینکه ماموریت داشت و نیومد ولی روز عقد میومد.
ما که نفهمیدیم کارش چیه که ماموریت هم داشته باشه.
واسه زندگی من خیلی اصرار داشتم که خونه خودمون بمونم اما مامانم تنها شرطش واسه قبول پیشنهاد زندگی کردنمون کنار هم بود.
هم منو هم هستی تا وقتی ازدواج کنه باید کنار مامان میموندیم.
خونه اقا پدرام هم که ویلایی بود و دوبلکس.بنابراین جا زیاد بود و ماهم راحت بودیم.
مجبور شدم حرف مامانو قبول کنم.
تو این چند روز وسایلمونو بعضیاشو فروختیم و بعضیاشوهم اوردیم خونه اقا پدرام.طبقه بالا در اختیار من و هستی بود و طبقه پایین در اختیار مامان و اقا پدرام و هاوش.
خیلی زود روز عقد هم رسید.بماند که چه اشک و اه و ناراحتی و استرسی داشتیم.
بلاخره مامان بله رو گفت.هم من هم هستی خیلی خوشحال بودیم.اون مجسمه ابولهل هم تبریک گفت و رفت کنار.هنوزم میتونستم حس کنم بهم خیره میشه اما میتونستم حس کنم کلافه ست و تعجب کرده.
اینقدر از این که ضایع میشد خوشحال بودم که نگو.یه کم با ماشینا دور زدیم بعد همه میخواستن برن خونه اقا پدرام که یکم بزنن و برقصن.
انگار عروسی عمشون بود.به من چه...من باید میرفتم خونه و اخرین وسایلمو برمیداشتم و کلید و تحویل میدادم به صاحبحونه جدید.
جلوی در خونه اقا پدرام بودیم که اروم به هستی گفتم:
من برم کلیدا رو بدم و اون یه تیکه اخر وسایلامو بیارم.
_وایسا اخر با هم میریم میاریم دیگه...
_نه اون موقع صابخونه نیس دارن چند روزی میرن مسافرت.
_وایسا بگم بابک برسونتت.
_میگم خودم میرم.گیریا...
_اخه ...
_من رفتم .فعلا بای.
رفتم دم در و اروم داشتم میرفتم که کسی گیر نده کجا و سریع برگردم که این پیداش شد.
هاوش:جایی میری؟
با خونسردی گفتم:
اره امری دارین؟
_نه.کجا میری؟
این چه فضوله ها...
_به شما ارتباطی داره؟
چشماشو تنگ کردوگفت:
اره.کجا میری ؟
_خونمون.اجازه هست؟
اینو با تمسخر گفتم.
_باشه بریم.
با تعجب گفتم:
چی؟بریم؟شما کجا؟
_میرسونمت.
_نه.خودم میرم.
قاطع گفت:
بریم.
بعد هم بدون توجه به من رفت.بچه پررو.بزنم داغونش کنم.واسه من ادا در میاره.جو گرفتتش فکر کرده داداشمه...
تو ماشین هیچ کدوم حرف نزدیم.زیرچشمی نگاش میکردم.خدایی خیلی جذاب بود.
چشماش تو صورتش برق میزد.پوست سبزش لبای کلفت و مردونش فک چهارگوش.
ولی عجب هیزیم من.به من چه خوشگلو باید نگاه کرد دیگه.
رسیدیم خونه.وسایلموگرفتم و یه نگاهی به خونه انداختم.دلم براش تنگ میشد.
درو بستم و رفتم بیرون.کنار اپارتمان ما یه خونه دوطبقه بود که باید کلیدو میدادم اونجا به دوست مامانم.


امیدوارم بودم افشین پسرش درو باز نکنه که اعصاب برام نمیذاشت اما از شانس بدم خودش درو باز کرد.با دیدنم چشماش برق زد و با هیجان گفت:
سلام به همتا خانم خودمون..چه عجب چشممون به جمالت روشن شد میدونی چند وقته ندیدمت؟
از عصبانیت دندون قروچه ای کردم و گفتم:
به منم مهلت میدی حرف بزنم؟سلام.درضمن دلیلی نداره منو ببینی..حالام اومدم کلید خونه رو بدم مامانت..مامانت هست؟
با ناراحتی گفت:
کجا؟
اصلا ازش خوشم نمیومد اما برای خلاصی گفتم:
از اینجا رفتیم حالا اگه بری مامانت و صداکنی ممنون میشم.
با بی قیدی دوباره گفت:
اینجوری که بد شد دلم برات تنگ میشه پس من...
که یهو حرفشو قطع کرد و به کنارم خیره شد.با تعجب برگشتم تا ببینم کی منو از دست این روانی نجات داده که هاوش و دیدم.
با اخم و جدی کنارم ایستاده بود وبه افشین نگاه میکرد.
این چرا اومده بود؟
_تو چرا اومدی؟خودم الان میومدم.
به من نگاهی کرد و با خشم دوباره به افشین نگاه کرد.منم به افشین نگاه کردم.
_ایشون کی هستن همتا؟
نفسی کشیدم و گفتم:
یکی از اشناها...مامانت و صدا میکنی یا نه؟
اما اون بی توجه به من با هاوش دست داد.اما هاوش دستشو ول نمیکرد.با بهت نگاشون کردم که..
_ پس این تو رو از چنگ من دراورده...یه روزم به من پا ندادی حالا بگو چرا بهتر پیدا کردی فقط میخواستی من و ناکام بزاری واسه همین دنبالت اومده منم این تن و بدن و داشتم....
از خجالت و عصبانیت داشتم میمردم.حالا هاوشم فکرشو خونده...واسه همین عصبانیه..وای خدا این پسر کثیف..
صدامو کمی بالا بردم و کلید پرت کردم تو سینش :
اینو بده به مامانت...
بعد هم با عصبانیت بدون توجه به اونا رفتم طرف ماشین هاوش و نشستم.
خدایا از خجالت سرمو نمیتونم بالا بیارم.چقدر این ادم کثیفه..
چند دقیقه بعد هاوش اومد و راه افتاد.
تا چند دقیقه حرفی نزد تا اینکه اروم گفت:
از کجا فهمیدی باید دیوار حفاظی واسه خودت بسازی؟از کی سوال میکنی؟
همینطور که بیرونو نگاه میکردم گفتم:
عموی یکی از دوستام.
_بهش اعتماد داری؟میدونی ممکنه چه بلایی سرت بیارن؟میتونن ازت سو استفاده کنن؟
برگشتم طرفش و گفتم:
اون مورد اعتمادمه.بعدشم یعنی چی؟چه صدمه ای؟
_تو خیلی ساده تر از اونی که از این چیزا سر دربیاری.تو همین سازمانهای داخل ایران و خارج از ایران اینقد دنبال ادمایی مثل تو میگردن که ...
بهتره داخلش نشم که هم گیج میشی هم برات خطرناکه.
کنجکاو بودم واسه همین پرسیدم:
کار تو هم....همینه؟
لبخندی رو لبش اومدو کم کم به خنده تبدیل شد.
_تو چی فکر میکنی؟واسه همین ازم میترسیدی؟تو حرف اون دخترا رو باور کردی؟
با تردید گفتم:
نه...اما ..
_من به هیچ کی نمیگم کارم چیه چون نمیدونن من یه ذهن خوانم.نمیگم چون کارم سریه...حتی بابام ...فکر میکنن من تو اگاهیم...البته دروغم نگفتم اما کاملم نگفتم.
داشتم از کنجکاوی میمردم.
_میشه بگی کارت چیه؟باور کن دهنم قرصه قرصه.
لباشو جمع کرد که باز نخنده.یه ابروشو بالا انداخت و با یه حالت جذاب گفت:
میدونم نمیگی چون کسی باور نمیکنه ضمن اینکه خودتم گیری..اما این محرمانه ست و هرچی کمتر بدونی...
حرفشو قطع کردم.اینقد کنجکاو شده بودم که..
_خواهش میکنم..
با نیشخند گفت:
فقط به خاطر ابجی کوچولوم...
ابجی رو از عمد کشید...
با عصبانیت رو مو اون طرف کردم.
بعد از چند ثانیه گفت:
من توی یه سازمان زیرزمینی وابسته به جرایم بزرگ که متعلق به پلیس کار میکنم.یه جور پلیسم اما هیچ کی نمیدونه.مثل...مثل پلیس مخفی
با هیجان گفتم:
چه جالب...کارت چیه؟یعنی چیکار میکنی؟
_خیلی داری فضولی میکنیا...کار من ...ذهن خوانیه....افرادی که جرایم خیلی بزرگ انجام میدن یا ...مردن و به قتل رسیدن....کسایی که هیچ وقت کسی نمیبینت شون.


خیلی داری فضولی میکنیا...کار من ...ذهن خوانیه....افرادی که جرایم خیلی بزرگ انجام میدن یا ...مردن و به قتل رسیدن....کسایی که هیچ وقت کسی نمیبینت شون.
بهت زده بودم.یعنی چی؟همینطور با اون قیافه به هاوش نگاه میکردم که ماشین و یه گوشه نگه داشت و برگشت طرفم.دستشو جلوی صورتم تکون دادو گفت:
همتا...همتا....کجایی؟
با گیجی گفتم:
همین جا..
_ابجی کوچولو؟
اینو که گفت انگار از بهت در اومدم برگشتم با عصبانیت نگاش کردم:
یه بار دیگه اینو تکرار کنی...
حرفمو قطع کرد و با شیطنت گفت:
خانمی...من هروقت بخوام میگم...تو هم نمیتونی تهدید کنی..ناسلامتی داداشتم ها..
تا خواستم چیزی بگم گفت:
خب خب...گوش کن.
بعد جدی شد و گفت:
ببین اینایی که گفتم و هیچ کی نمیدونه پس بهتره خونسرد باشی انگار هیچی نگفتم.میدونی که هیچ کی نباید بفهمه حتی اون عموی دوستت..فهمیدی؟
سری تکون دادم و گفتم:
اهوم...
لبخندی زد و گفت:
حالا بازم ازم میترسی؟
_نه اما کلی سوال دارم...
_تو جزییات بیشتر نمیبرمت نه به نفع تو نه به نفع من ...تا همینجا هم کلی ریسک کردم.دیگه بسه.
بعد هم ماشینو روشن کرد و راه افتاد.اما من سمجتر از این حرفا بودم.
برگشتم طرفشو گفتم:
خواهش...فقط یه سوال؟
سری تکون داد و گفت:
چی؟
_تو ایران همیچین جایی هست و کسی نمیدونه؟تو اونجا تنها کسی هستی که ذهن خوانی؟ادمای مثل ما هم هستن؟اون مجرما بعدش چطور میشن؟وابسته به پلیس اونجا یا نه...
_همه اینا یه سوال بود؟
سرمو خاروندم و گفتم:
همش تو یه سوال بود دیگه..
_اخرین سوالی بود که کردی دیگه به هیچ کدوم جواب نمیدم.
اره تو ایران همچین جایی هست توکشورایی مثل امریکا و المان و ..هست.اما خب کمتر کسی میدونه یا بهتره بگم جز خود افراد اونجا کسی نمیدونه.اما اگرم پای کسی به اونجا بخوره دیگه راه برگشتی نداره چون یه مسله امنیتی ..نه من تنها نیستم همه نوع ادمی هست...اما خب محدودا این افراد چون نمیشه به همه اعتماد کرد..اون مجرما هم ربطی به تو نداره چی میشن فضول خانم...اره وابسته به پلیس خانم..دیگه سوال نپرسیا..
یکم سکوت کردم اما بعد گفتم:
من...
_دیدی نمیتونی ساکت باشی؟
_خب سوال دارم دیگه...من خیلی این کارا رو دوس دارم یعنی عاشق هیجانم از اولی که فهمیدم ذهن خوانم دوس داشتم مثل اینکارا رو انجام بدم...میفهمی؟
من...منم...
_چرا اینقد من من میکنی؟
_منم میتونم اونجا ...کار کنم؟
یهو زد رو ترمز...وسط خیابون ترمز کرد و بیتوجه به ماشینای پشتی با خشم برگشت طرفم :
بار اخرت باشه از این شوخیا میکنی...حتی شوخیشم مسخرست..دیگه نشنوم..هیچ وقت همچین چیز مسخره هی به ذهنت خطور نکنه همتا...هیچ وقت...
با بوق ماشینای عقبی دوباره حرکت کرد اما توی یه فکر بودم اینم این که از اونجا خوشم اومده...
هاوش میخواست منو از اونجا دور کنه نمیدونست تقدیر برعکس اون کار میکنه.


چند روزی از زندگی جدیدمون میگذشت.هاوش همون روز یه ماموریت براش پیش اومد و تا امروز ندیده بودمش.اقا پدرام هم مرد خوبی بودو من میدیدم مامانم خیلی خوشحال بود.
مشکلم هنوز صدا زدنش بود.نمیدونستم بگم اقا پدرام...پدرام خان...حاج پدرام..پدی جون...کلی با هستی میخندیدم سر این موضوع..
هستی هم اغلب خونه بابک شون میرفت و من تنها بودم.
خیلی وقت بود درسای دانشگاه رو نگاهم نکرده بودم.رفتم تو حیاط بزرگ خونه و داشتم یه مروری میکردم.
غرق درس خوندن بودم که یهو با صدایی پریدم.
_سلام ابجی کوچولو...
با عصبانیت گفتم:
تو حتما باید عین جن پاشی بیای نمیتونی یه سروصدایی از خودت دربیاری؟
با نیشخند گفت:
ترسیدی کوچولو؟
نفسی کشیدم و گفتم:
نیومده باز شروع نکن تو خسته نیستی؟من موندم تو چه جونی داری..
با شیطنت گفت:
پاشو به جای این حرفا یه استکان چایی بهم بده خستگیم در ره.
با تعجب گفتم:
من؟؟؟؟؟؟؟چرا من؟مگه خودت دست نداری؟مگه من نوکرتم؟وا...
با لبخند محوی گفت:
اوه..چه خبرته؟قدیما داداشا یه کلوم میگفتن همه دست به سینه جلوشون خبردار بودنا...
دیگه طاقتم تموم شد..این میدونست من حساسم به کلمه ابجی هی اذیت میکرد.
با حرص گفتم:
میری یا یه جور دیگه حالیت کنم؟
سری تکون دادوگفت:
هی هی...ببین ابجی
تا خواست ادامه بده شلنگ اب رو که افتاده بود کنار باغچه و برداشتم و اب و گرفتم طرفش.دلم خنک شد.
مثل ذرت که تو ظرف بالا پایین میپره بالا پایین میپرید و میگفت:
دیوونه...بگیر اونطرف..
منم با خوشحالی میخندیدم.پسره پررو...
**********************
همه تو حال نشسته بودن.خانواده بابک هم اومده بودن.
_همتا جان...هستی..
رفتم تو اشپزخونه و گفتم:
جونم مامان؟
بیا برو بشقابا رو از اون بالا بیار پایین.هی به این پدرام میگم اینا رو بیار پایین بچینم پشت گوش میندازه.
یکم زور زدم و قد بلندی کردم ولی دریغ..
_نمیتونم مامان..قدم نمیرسه.
_وا پس چیکار کنم؟
با اعتراض گفتم:
مامان؟دامادت اونجا نشسته..هاوش نردبون اونطرفترش اونوقت میگی چیکار کنم؟
_زشته دختر این چه طرز حرف زدنه؟
با صدای هاوش که میگفت کمک لازم ندارین مامان چشم غره ای بهم رفت.
بی توجه به مامان گفتم:
چرا..اون ظرفا رو میخواد.زحمتی نیس یه کمکی بکنین.
هاوش هم همینطور که از کنارم رد میشد زیر لب گفت:
میخوای تو برو من به جات کار کنم ها؟
منم همونطوری گفتم:
اره فکر خوبیه.
بعد شام همینطور نشسته بودیم و حرف میزدیم که بحث عروسی بابک و هستی پیش اومد.
بابک میگفت تا عروسی شون هستی بره تو همون خونه ای که بابک تنها زندگی میکنه باهاش تا تنها نباشه.
مامان_اشکال نداره هستی بره پیش بابک اما نه همیشه بلاخره تا وقتی پیش منه یکم منم دخترمو ببینم.
پری جون هم که همه کاره خونشون بود گفت:
اره اینجوری نه سیخ میسوزه نه کباب.
بابک هم با خوشحالی به هستی نگاه میکرد.این بابک داشت با دمش گردو میشکست:
وای چه شود..از این به بعد من و هستی تنهای تنها..عشقم میاد پیش خودم.دیگه غذای بیرون تعطیل..تنهایی پر..شبا تنها بدون هستی تموم شد.
وای هستی چه برنامه هایی برات ریختم.دیگه لازم نیس صبر کنم یه شب بیای خونمون تا ...
سریع سرمو یه طرف دیگه کردم.این بابک هم که الان به چه چیزایی فکر میکنه..خدایا..این مردا چه موجوداتی هستنا از الان داره نقشه شبشو میکشه...خجالت اوره..
با نگاه خیره هاوش سومو بلند کردم که با شیطنت نگام میکرد.یعنی اونم فهمید؟وای ...
خدا خفت نکنه بابک...


سر میز نشسته بودیم و داشتیم نهار میخوردیم.من و هستی و بابک ومامانم و پدی {مخفف پدرام.}و هاوش.
طبق معمول تو ذهنم شلوغ بود و داشتم افکار بقیه رو میخوندم.میدونم کار درستی نبود که سو استفاده کنم و مدام افکار بقیه رو بخونم ولی خب دست خودم نبود ناخوداگاه اینطوری مشد.
همینطور که داشتم قورمه سبزی غذای موردعلاقمو میخوردم رفتم سراغ پدی.
_به به چه دستپختی داره این خانوم من..کاش زودتر پیداش میکردم ...فداش شم مثل قالی کرمونه روز به روز خوشگلتر میشه زودتر ناهارو بخوریم و بریم واسه خواب که نوبت..
اخمی کردم و سرمو انداختم پایین.اه اه نشد تو فکر مردی برم و به این چیزا فکر نکنه...اخه سر میز ناهار وقت این چیزاست..شرط میبندم بابک هم به همین فکر میکنه.
سریع نگاش کردم.همینطور به هستی نگاه میکردو لبخند میزد.
_ای قربون لبخندت...اگه بدونی این خانم دکتر جدید بیمارستان چه عشوه ای واسم میاد و چه جوری میخواد خودشو غالب کنه بازم اینطوری میخندی ناناز من؟
البته خدایی تو از اون سرتری ها...دلم اب افتاد زودتر بخور ناهارتو که...
بچه پررو دیدی به این ختم شد...اون خانم دکتر هم غلط کرد واست عشوه اومد دارم برات...
یهو نگاهم افتاد به هاوش که داشت خیره ن
برچسب ها: رمان مثلث زندگی من(کامل شده) - ر..مثل رمان , ر..مثل رمان - رمان سهم من از زندگی(کامل شده ) , دنیای رمان - رمان مثلث زندگي من fatima8 , دنیای رمان , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55806

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا