تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مثلث زندگی من (فصل سوم)


تا برسیم بالا باهم حرف زدیم و منم دیگه ذهن خوندن و کنار گذاشتم.
دیگه رسیده بودیم بالا و هوای خوبی هم بود فقط یکم سرد بود.نازیلا با خستگی گفت:
من دیگه نمیکشم بشینیم یه جا دیگه چقدر راه میریم.ببین همتا هم خسته شده..مگه نه؟
بالبخند گفتم:
اره خیلی سرده خب منم اولین بارمه ..البته بازم نظر جمع مهمه.
سیما مردد گفت:
نمیدونم به بقیه بگیم اگه موافق بودن بشینیم.
نازیلا سریع برگشت طرف امیر و گفت:
امیر..کجا دارین میرین همنجوری خب بشینیم دیگه خسته شدیم ما.
امیر خیلی خوشرو و مودب بود.معلوم بود پسر خوبیه من که ازش خوشم اومده بود.
بالبخند شیطنت امیزی گفت:
تو خسته شدی یا بقیه؟
بعد هم با ارش نگاهی کردن و زدن زیر خنده.
من و سیمام خندمون گرفته بود و با صدای ما هاوش و امید و علی و المیرا هم برگشتن.
امید :چه خبر؟خب به ما بگین بخندیم؟
سیما با کنایه گفت:
خبری نیس شما با دوستاتون بفرمایین ما با دوستامون.
(من که میدونم چیکارت کنم از اون پایین تا اینجا نگفتی تو مردی یا زنده ای چشمت افتاده به دوستات نامزدتو فراموش کردی بزار بریم خونه سیمایی بهت نشون بدم اونسرش ناپیدا)
از افکار سیما خندم گرفته بود چه شاخ و شونه ای میکشید.هاوش هم لبخند محوی زد و چیزی در گوش امید گفت که امید با قیافه مضحکی که مثلا ترسیده به سیما نگاه کرد.
بلاخره یه چیزی پهن کردیم نشستیم.انقدر سردم شده بود که میلرزیدم.کنار یه درخت فرش پهن کرده بودیم و من و نازیلا تکیه داده بودیم به درخت.اونطف من سیما و امید بودن و امید که داشت پاچه خواری میکرد.
کنار نازیلا هم امیر که فهمیده بودم یه علاقه ای بینشون هست.
روبروم هم ارش بود و علی و المیرا که چسبیده بود به علی.
خیلی دلم میخواست از افکار علی و البته المیرا سردر بیارم.هاوش هم داشت وسایلشو جابه جا میکرد.
همینطور داشتم دستامو بهم میمالیدم یه سوییشرت روبروم دیدم.سرمو بالا کردم و ارش رو دیدم که دستاشو به طرفم دراز کرده بود.
_بگیرین همتا خانم...خیلی سرده تا منجمد نشدین بپوشین.
خواستم تعارف کنم.:خودتون چی؟نه ممنون.
با خوش رویی و لبخند خنده داری که میدونستم تو ذهنش چی میگذره گفت:
من دارم یه پالتو اوردم وردارین.
_ممنون.
پوشیدم و کمی از انجمادم جلوگیری کرد.
(به به چه اقا و فداکار شدم من..همتا جون ببین چه پسر خوبیم من چه نازم...جون چقدر اقا بودن بهم میاد.همتا جون تو هم تیکه ای هستی ها واسه خودت..من اگه تو رو شیفته خودم نکردم ارش نیستم.اصولا من شیفته زیاد دارم اما نمیدونم تو چرا اینقدر چشممو گرفتی..وای فدات یخ میزنی چه خوشگل میشی ای کاش نمیدادم بپوشی نازتز بودی.)
از افکار بی سر و تهش داشتم منفجر میشدم از خنده.
همین که سرمو اینطرف کردم هاوش و دیدم که پشتم با اخم غلیظی ایستاده بود.

با خشم بهم زل زده بود و منم جرات نداشتم حرفی بزنم.خدایی وقتی عصبانی میشد بد عصبانی میشد.
سرشو اورد کنار گوشم طوری که نفس های داغ و پی درپی اش که از عصبانیت بود به گردنم میخورد:
سریع اونو در بیار یه جور بهش بده تاکفری نشدم.
با اعتراض گفتم:
اما...
_رو اعصاب من نرو همتا نزار یه کار کنم پشیمون شی.دربیار بهش بده.
حرصم گرفته بود.:
نمیخوام سردمه خب...
یهو دستشو برد طرف سوییشرت و طوری که کسی نفهمه داشت از پشت درش میاورد.دیوونه.با حرص گفتم:
صبر کن درش میارم.
بعد زیر لب گفتم:
غیرتی شده واسه من..
چپ چپ نگام کرد و منم سوییشرت رو دراوردم .نمیدونستم چیکار کنم اها..سریع برگشتم طرف المیرا که مشغول وراجی واسه علی بود.یه مانتو تنش بود و از چهرش میشد فهمید که سردشه.
سریع سوییشرت رو گرفتم طرفش و با لبخندی زورکی گفتم:
المیرا جان..این سوییشرت مال ارش خان.شما خیلی سردتونه هوای اینجا هم که یخه اینو بپوش سرما میخوری.
المیرا که تعجب کرده بود با بدون تعارف گرفت و خیلی خشک گفت:
ممنون.
دختر پررو...همش تقصیر این هاوش روانیه..ببین منو جلوی این دختر گند اخلاق ضایع میکنه میدونم باهات چیکار کنم.
با صدای ارش دست از غر زدن کشیدم :
ااا...همتا خانم چرا در اوردین..هوا سرده ها..
با لبخندی زورکی گفتم:
نه.المیرا جون هم سردشون بود.من گرم شدم.
تا خواست پالتوشو در اره هاوش پالتوش در اورد و سریع انداخت رو شونه هام:
مرسی ارش جان.من دوتا اوردم همتا مال منو میپوشه.
خلاصه انگار اینا از هم سبقت میگرفتن واسه گرم کردن من.والله به خدا من این همه فدایی نمیخوام.
دیگه مردا بلند شدن اتیش درس کنن و من و نازیلا و سیما دوباره دور هم جمع شدیم.
نازیلا موزیانه نگام کردو اروم طوری که سیما هم بفهمه گفت:
میبینم که از هر طرف واست کمکهای امدادی رسیده.خوبه دوئل نشد.
_نه بابا چه کمکی یه نفر سرش گرم امیر شده بود حواسش کجا بوده که کمک امدادی منو ببینه.
یکم سرخ شد.فکر نمیکرد بفهمم.
(وای یعنی فهمیده من امیر و دوس دارم.اینقد تابلو بود...ابروم رفت این چه تیزه)
خندم گرفت.کیف میکردم ذهن ادما رو میخوندم.رفتم طرف سیما:
یه نفرم که کلا ناز و عشوه میومد واسه نامزدش و از الان واسه امشب خط و نشون میکشیدواسش..نمیگه من مجرد نشستم کنارش میبینم دلم میسوزه.
بیچاره سیما به تته پته افتاده بود .فکر نمکرد بفهمم.داشت با امید دعوا میکرد واسه شب حسابشو برسه اونم چه حسابی.امیدم از الان حرص شبشو میخورد..این مردا..فکر کردم امید محجوبه و به این چیزی زیاد توجه نمیکنه نگو مردا همه به این چیزی توجه میکنن و فرق نداره محجوب و خجالتی و
پررو.
یهو دونفری باهم گفتن:
ماهم فهمیدیم هاوش خان یواشکی سر گوش یه نفر پچ پچ های متعصبانه میکرد و بعدم نذاشت پالتوی ارش به بدنش بخوره.
اینو گفتن و غش غش خندیدن و منم سرخ شدم و کلی بد و بیراه گفتم به هاوش.
اونروز خیلی خوش گذشت و ما با هم دوس شدیم.اما همچنان تو کف علی موندم و تصمیم گرفتم دفعات بعد کشفش کنم.
هاوشم تا میتونست ادا در میاورد برام و غیرتی میشد واسه من...اینوکجای دلم گذاشتم بماند.اکیپ خوبی بودن و بعدها جز صمیمی ترین دوستام شدن


یه هفته ای از اون روز که با بچه ها رفته بودیم کوه میگذشت و من تو این مدت با مامان و بعضا با هستی صحبت کرده بودم که هاوش قرار منو ببره سر کار خودش که یه جایی در رابطه با نیروی انتظامیه که من حسابدارشم.
البته گفته بودم که از هاوش چیزی نپرسن تا قطعی بشه و یه نگرانی هایی هم مامانم داشت با خوندن فکرش سو استفاده کردم و درمورد همونا بهش دلداری دادم.
اون روز صبح هیچ کی خونه نبود و هاوش هم بعد چند روز اومده بود خونه و خواب بود.فرصت خوبی بود واسه اینکه باهاش حرف بزنم.میدونستم که سخته راضی کردنش ولی خب من باید راضیش میکردم.
نشسته بودم پای تلویزیون و تمرکز کرده بودم روی فکر یکی از بازیگرای زن.
2روز پیش که رفته بودم پیش عموی رزا و پرسیده بودم که میتونم افکار ادما رو از توی تلویزیون و رادیو یا اینترنت و تلفن بفهمم و اونم چند تا شیوه تمرین داده بود.
سرم درد گرفت...نه خیر باید بیشتر تمرکز کنم.چشمم و دوخته بودم به صفحه تلویزیون که با صدایی نزدیک گوشم پریدم.
_باز داری چیکار میکنی؟
با ترس پریدم و هاوش و دیدم با موهای ژولیده و یه تاپ حلقه ای سرمه ای و شلوار مشکی وایساده و داره با لبخند نگام میکنه.لعنتی چقدر جذاب بود.
با حرص گفتم:
تو نمیتونی مثل ادم بیای؟
یه ابروشو بالا داد و گفت:
نه نمیتونم..باید بفهمم تو مغزت چی میگذره..
با شک گفتم:
مگه میتونی؟
لبخند مرموزی زد وگفت:
پاشو یه چایی به من بده اینقدر حرف نزن.
اخم کردم و گفتم:
مگه خودت چلاقی یا من نوکرتم.پررو..
بعدم محلش ندادم واما یهو یاد این افتادم که قراره باهاش صحبت کنم.سریع پاشدم و رفتم براش یه صبحونه مفصل اماده کردم و اونم همینطور که داشت طورتشو خشک میکرد اومد تو اشپزخونه که بادیدن میز و من که با لبخند نگاش کردم با تعجب گفت:
چه خبره؟
اما بعد بالبخند نگام کرد و مثل همیشه ابروشو بالا داد و همینطور که روی صندلی نشست گفت:
چی میخوای؟رو بازی کن و بگو چی میخوای؟
با مظلومیت ساختگی گفتم:
هیچی..به تو خوبی نیومده.
نیشخند زد و گفت:
باور کردم باش.
دیدم نه گول نمیخوره نشستم و رک گفتم:
میخوام بیام سرکارت.
همینطور که داشت چایی میخورد یهو پرید تو گلوش و به سرفه افتاد.خونسرد نگاش میکردم که کم کم سرفش بند اومد و با خشم نگام کرد و گفت:
مثل ادم نمیتونی حرف بزنی؟
شونه بالا انداختم و چیزی نگفتم.
_ببین فکر این مزخرفات رو از سرت بیرون کن..
حرفشو قطع کردم و گفتم:
گوش کن تو چه بخوای نخوای من این قدرت و دارم پس میخوام ازش استفاده کنم..یا تو منو میبری یا من یه جای دیگه و از یه نفر دیگه کمک میگیرم و میرم سرکار.جایی که معلوم نیس چطوریه وامنیتش چطوره.
بلند شد و از سر جاش و با بداخلاقی گفت:
تو شورشو دراوردی..من بهت اجازه نمیدم..
منم بلند شدم و حرفشو قطع کردم وهمینطور که زل زدم تو چشماش خیلی جدی گفتم:
تو هیچ حقی تو زندگی من نداری که اجازه بدی یا نه..من خودم واسه خودم تصمیم میگیرم همینطور که تو واسه خودت تصمیم میگیری پس واسه تصمیمم احترام قایل شو.
دوست نداری من میرم جایی دیگه و از کسی دیگه کمک میگیرم.خیلی ها به من و نیروم احتیاج دارن.
با حرص سکوت کرد و کمی راه رفت.بعد چند دقیقه گفت:
فکر کردی اونجا کار راحته؟فکر کردی تورو قبول میکنن.؟بهت اعتماد میکنن؟اصلا کیس جدیدی احتیاج ندارن...
حرفشو قطع کردم و گفتم:
عماد که چیز دیگه ای بهت میگفت.من اون روز حرفاتونو شنیدم که میگفت به یه نفر جدید احتیاج دارین.خوب فکر کن اگه نزاری من...
بعد هم با خونسردی رفتم تو اتاقم.
2ساعت بعد همه پایین بودن.مامان..هستی و بابک...پدی و هاوش البته تو فکر و پریشون..
واسه ناهار که صدام کردن رفتم پایین و روبروی هاوش تنها جایی که بود نشستم.
با ناراحتی زل زد بهم .
حالا وقتش بود.به مامان گفتم:
مامان از هاوش تشکر نمیکنین...من و برد سرکار پیش خودش ها..
مامان با خوشحالی گفت:
درست شد پس...وای هاوش جان پسرم خیلی ممنون.دستت درد نکنه عزیزم خیر ببینی..
بابک و پدی هم ازش در مورد کارم سوال میکردن و هستی هم از من سوال میکرد اما من میتونستم شعله های خشم و تو نگاه هاوش ببینم از اینکه غافلگیرش کردم.
تا چند روز باهام سرد برخورد میکردومنم هی واسش دلیل میاوردم و اونم هزار جور نصیحت و پند و ...اما من تو گوشم نرفت که نرفت.
تا بلاخره مجبور شد قبول کنه.قرار شد فرداش بریم باهم پیش یکی ازفرماندهاش تا باهم صحبت کنیم.منم باهاش باید میرفتم از الان هیجان داشتم خوابم نمیبرد.نمیدونستم چی در انتظارمه .
طبق معمول روی تراس بودم و به ماه نگاه میکردم.میدونستم وقتی خدا این نیرو رو باید ازش خوب استفاده کنم.
اون خوب میدونست من میتونم.


از صبح تا الان که تو ماشین نشسته بودم کنار هاوش و داشتیم میرفتیم پیش فرماندش انگار یه قرن برام گذشته بود.یه شلوار جین مشکی لوله ای پوشیده بودم با یه پوتین ورنی مشکی و یه پالتوی مشکی براق.چون میدونستم باید حجابم رعایت بشه اونجا یه هدبند خوشگل زدم و شال مشکی هم روش سر کردم.
یه ارایش ملایم هم کردم و ادکلن زدم و رفتم تو ماشین تا هاوش اماده بشه.
هاوش هم با بدخلقی نگام کرده بود و چیزی نگفته بود.
با ترمز هاوش به خودم اومدم.برگشتم طرفش و زل زدم بهش.
با اوقات تلخی ولی جدی گفت:
رسیدیم پیاده شو.اونجا هیچ چیز اضافه ای نمیگی من خودم حرف میزنم.
شونه ای بالا انداختم و هیچی نگفتم.پیاده شدیم و رفتیم طرف یه ساختمون بزرگ و چند طبقه که چسبیده بود به ساختمونو نیروی انتظامی.
داخلش خیلی شیک بود اما اداری.همه هم مرد بودن همینطور که سوار اسانسور میشدیم اطافمو نگاه میکردم دریغ از یه دونه زن.مردا هم منو چپ چپ نگا میکردن.
نگاه کردم به یه پسر جوون که لباس نظامی پوشیده بود و به من زل زده بود البته باجدیت.
(اینو با چه تیپی اومده..یعنی چیکار داره اینجا ای خدا یعنی میشه اینجا کار کنه خسته شدم از خشکی اینجا..یه جیگر مثل این بیاد اینجا خوبه ها نونم تو رو غنه...
ووی چه حالی کنیم.)
_عوضی بیشعور..خاک بر سر هیزت عوضی..اینا رو باش ناسلامتی افسر مملکتن.
اینا رو با خودم گفتم و به یه پیر مرد نگا کردم که احتمالا ابدارچی بود با اون سینی چای که تو دستش بود.لبخند مهربونی زد و منم بهش لبخند زدم.اخی چه ادم خوبی..
(ای جون..چه دختر ترگل ورگلی...فدای اون لبخندت خوشگل من...ای خدا میشه مام به یه نون و نوایی برسیم )
با عصبانیت رو مو برگردوندم و رفتم سوار اسانسور شدم .مرتیکه احمق جای پدربزرگمه اونوقت هیز بازی در میاره یه پات لبه گره خاک برسر...من خرو بگو بهش لبخند زدم.
بلاخره بعد از کلی معطلی رسیدیم به دفتر جناب فرمانده.هاوش منو گذاشت و خودش رفت تو.چشمام درد گرفت بس که اینور اونورو نگاه کردم.این منشی هم که مغزش پوکه از اون اول فقط داره رو جدول میز فکر میکنه انگار کنکوره...دیوونه.
بلاخره هاوش خان اومد بیرون و منو صدازد.
یکم استرس داشتم اما نفسی کشیدم و رفتم داخل.چه اتاقی بود.عین اتاق سازمانای مخوف.
برگشتم و پشت میز یه مرد حدودا 60 ساله دیدم با موهای جوگندمی و صورت چروکیده اما با ابهت.
-سلام.
با صدای کلفتی گفت:
سلام دخترم.بشین.
از حرفایی که زدیم و چونه هایی که زدیم و هاوش که گیر میدادو بگذریم که تومار 100صفحه ای میشه.فقط میتونم بگم فهمیدم فعلا نمیتونم برم پیش هاوش و تو این مقر زیر زمینی شون باید تو یه عملیات باهاشون همکاری کنم.
چون هاوش نگرانم بود قرار شد اونم با من تو این عملیات باشه و یه نفر دیگه هم که از دوستای هاوش بود و سابقه زیادتری داشت هم قرار بود با ما باشه.یعنی یه گروه 3 نفری.
1ساعتی بود تو یه کافی شاپ سنتی نشسته بودیم با هاوش و معطل اون دوست هاوش بودیم.همینطور اطرافم نگاه میکردم که چشمم افتاد به در کافی شاپ.
ای جان چه جیگری بود.یه پسر قد بلند حدود185-6 .هیکل عضلانی و بازوهای پیچ در پیچش از ززیر تیشرت سبزش معلوم بود.صورت برنزه و چشمای سبز تیرش از نزدیک دیده میشد.موهای مشکی خوش حالتش که با هر حرکتش جا به جا میشد همه اینا باعث شده بود همه محوش بشن.وای خدا یعنی با کدوم دختر خوشبختی کار داره.مثل مانکنای اسپانیایی بود.با حسرت نگاش کردم که دیدم اومد طرف میز ما و ایستاد و منو شوکه کرد.
همینطور نگاش میکردم وهیچی ازحرفایی که با هاوش میزد نمیفهمیدم.
یعنی با هاوش چیکار داره؟چی داره میگه؟من چرا کر شدم؟
با ضربه ارنج هاوش به خودم اومدم.برگشتم طرف هاوش و درحالیکه ارنجمو میمالیدم زیرلب گفتم:
چته دیوونه..
لبخند مضحکی که معلوم بود از حرصه زد و گفت:
ایشون اقای سحابی هستن.شاهرخ سحابی.همون کسی که قراره باهامون کار کنن تو این عملیات.
بعدم به طرف همون پسر خوشگل که حالا میدونستم اسمش شاهرخ برگشت و گفت:
شاهرخ جان اینم ابجی کوچولومه همتا.
با اخم به هاوش نگاه کردم همچین میگه ابجی کوچولو انگار بچه 2ساله ام.
شاهرخ زیر لب گفت:
خوشبختم.
منم گفتم همچنین اما زل زدم بهش.طبق عادت همیشگیم میخواستم ببینم به چی فکر میکنه.همینطور که خیره نگاش میکردم که نفهمیدم هاوش بلند شد کجا رفت اما هنوزم نتونسته بودم چیزی بفهمم.انگار اصلا فکر نمیکرد.
سرمو و تکون دادم که دیدم اونم زل زده به من و پوزخند مسخره ای هم گئشه لبشه.عصبی شدم فکر کرده الان چون خوشگله یه ...هست پررو.تقصیر من خر که زل زدم بهش.
اروم خم شد رو میز و سرشو اورد جلو:
ببین کوچولو لازم نیس زل بزنی بهم به بهونه ذهن خونی ...نه فکر مخ زدن من باش نه ذهنمو خوندن چون نه به دخترایی مثل تو اعتنا میکنم نه اجازه میدم ذهنمو بخونی.
اینو گفتم که از الان تکلیفتو روشن کنم.دوس ندارم دوستیم با هاوش به خاطر تو بهم بخوره.
با حرص نگاش کردم .خاک برسر بیشعورت خوشگلیت بخوره تو سرت احمق...فکر کرده کیه چجوری به خودش اجازه میده بهم توهین کنه.بهت نشون میدم همتا کیه.
حالا نوبت من بود.زل زدم تو چشمای جذابش که حالا برام هیچ جذابیتی نداشت و خم شدم طرفش و اروم گفتم:
خوب گوش کن چی میگم.من میخوام کار کنم میخوام از نیروم استفاده کنم میخوام یه ادم به درد بخور باشم نمیخوام ادمی بی مصرفی باشم که به خاطر زیبایی چهرم همه دورم باشن میخوام به خاطر خودم و افکارم همه دوسم داشته باشن من اگه امثال تو رو میخواستم جیم ثانیه جلوم ردیف بودن چون میتونستم...من به یه معتاد عوضی همین نگاه و میندازم که الان به تو انداختم ...برای من مهم نیس تو کی هستی مهم شناختیه که من میخوام پیدا کنم.
اشاره کردم به پسر میز بغل دستیمون که از قیافش مشخص بود چه ادم خلافکاریه.
ادامه دادم:
این با تو برام هیچ فرقی نداره...مهم نگاه خودمه فقط خودم مهمم.
پوزخندی زدم و گفتم:
حالا تو بفهم.
میتونستم برق تعجب و تحسین و تو چشماش ببینم اما خیلی سریع محو شد و روشو کرد طرف هاوش که داشت دستاشو خشک میکرد و میومد طرفمون.

میتونستم برق تعجب و تحسین و تو چشماش ببینم اما خیلی سریع محو شد و روشو کرد طرف هاوش که داشت دستاشو خشک میکرد و میومد طرفمون.
با لبخند نشست و گفت:
خب چه خبر شاهرخ؟کجا بودی این یه ماهه؟پیدات نبود..
لبخند محوی زد و همینطور که هاوش و نگاه میکرد گفت:
رفته بودم پیش شیوا ایتالیا..میدونی که تنهاس اونجا.دلش تنگ شده بود اما نمیتونست بیاد ترم اخرشه این بود بعد اون ماموریت اخرم رفتم اونجا هم خستگیم دررفت هم اون یه خورده بهتر شد.
_درس شیوا تموم شد؟
_تقریبا گفت نهایت یه ماه دیگه ایرانه.بلاخره تموم شد ما یه نفس راحت بکشیم از دستش.همش غر میزد .
_حقم داره خب اونجا تنهاس غریبه ادم دلش میگیره خودشم که نمیتونه زیاد بیاد.حالا خوش گذشت بهت؟
اینو با شیطنت گفت و شاهرخم با نیشخند گفت:
تو که میدونی چه اینجا چه اونجا فرق نمیکنه منو ول نمیکنن اما خب خوبیش اینه اونجا زبون نمیفهمن کمتر حرف میزنن یکم راحت بودم.
با حرص رومو کردم اونور و نگاش نکردم.عوضی بیشعور..اه اه از خود راضی تحفه تحویل میگیره خودشو..قیافه داری فقط دیگه اما ادبت صفره میدونی تقصیر ما دختراس دیگه..میدونم باهات چیکار کنم روت زیاد شده.همینطور که غر غر میکردم به میز بغلیمون نگاه کردم 3تا دختر سانتال مانتال با نهایت ارایش و قر و ادا نشسته بودن و هرسه تا شون زل زده بودن به میز ما و البته به شاهرخ.
اه اه چندش...دلم میخواست تیکشون کنم این بشر کم اعتماد به نفس داره..
بزار برم تو ذهنشون ببینم چه خبر..
یکیشون که ازهمه بیشتر تیپ زده بود و میشد گفت انگار رییس گروهشونه بیشتر توجهمو جلب کرد.
(به به شاهرخ خان شما کجا این جا کجا؟تو اسمونا دنبالت میگشتم رو زمین پیدات کردم...نه از عکست خوشگل تری ..مامانی و جیگر ..این دفعه نمیتونی از دستم در بری اگه به نیما بگم از خوشحالی پرواز میکنه حسابتو باید بزارم کف دستت...باهات کار دارم خوش تیپ..)
هیجان زده شده بودم انگار اولین سوژه ها جناییم جور شده بود..اروم برگشتم طرف هاوش که مشغول پرحرفی با شاهرخ بود باحرص کوبیدم به ارنجش.
یهو برگشت و طرفم و گفت:
چیه؟دستم و سوراخ کردی؟
چشمامو ریز کردم و گفتم:
بعد دوستتون میگه از دست پرحرفی دخترای اینجا به ستوه اومده فکر کنم شما دوتا در حال رقابت با اونایین.
شاهرخ یه ابروشو داد بالا که خیلی جذابش کرده بود اما الان وقت ناز و ادا نبود.اروم گفتم:
هاوش اروم به میز بغلیمون نگاه کن اون دختر که مانتوی طوسی تنشه...افکارشو ببین اما بدون این که شک کنه.
هاوش هم که انگار فهمید جدیه خیلی اروم نگاهشو دوخت به دختر اما اخماش رفت تو هم .
شاهرخم یواشکی نگاشون میکرد:
چیه هاوش؟چی شده؟
به من نگاهی انداخت و گفت:
نمیتونم ذهنشو بخونم.تو تونستی؟
با تعجب گفتم:
یعنی تو نتونستی؟
_اره بعضیا رو نمیشه خوند.حالا میگی چی شده یانه؟
برگشتم طرف شاهرخ و گفتم :
در مورد تو.
شاهرخ اول با تعجب نگام کرد اما بعد یه پوزخند اومد گوشه لبش:
برام مهم نیس از افکار مزخرفشون بدونم...کما اینکه خودم میتونم اینکارو بکنم.
با حیرت گفتم:
تو هم میتونی ذهن بخونی؟
نیشخندی زد و هیچی نگفت.هاوش با حرص گفت:
یه ساعته مارو مچل کردی که اینا چرندیات این دخترا رو ببینیم.
با عصبانیت گفتم:
اههههههه...شماها چقدر از خود راضین.مگه دیوونم چرت و پرتایی که راجع به شماها میگن و گوش کنم؟نه که نوبرین ..
بعد به شاهرخ نگاه کردم و گفتم:
اقای فول اعتماد به نفس..اگه یکم به جای پرحرفی اطرافتونو نگاه کنین بهتر میفهمین چی میگم.اون دختر تو رو میشناسه نمیدونم چجوری اما احساس میکنم قضیه بودار اخه داشت درمورد تلافی فکر میکرد.حالا فهمیدین؟
هاوش و شاهرخ جدی شده بودن.شاهرخ چند دقیقه زل زد بهم و بعد اروم به دختر نگاه کرد اما اونم مثل هاوش اخم کرد و بعد یه مکث گفت:
منم نمیتونم بخونم.


با تعجب گفتم:
چرا شماها نمیتونین ذهنشو بخونین ولی من میتونم.
شاهرخ خیلی جدی و برای اولین بار بدون مسخره کردن گفت:
همه اونایی که مثل ما هستن اینجورین...ذهن بعضی ها رو میشه خوند ذهن بعضی ها رو نمیشه..انگار یه سد دفاعی دارن یا این که قدرت ما برای خوندن ذهن اون ادم کافی نیست.قدرت من با قدرت تو یکی نیس.ممکنه یکی درجش بیشتر باشه یکی کمتر.
مثلا تو میتونی ذهن اون دخترو بخونی ولی من و هاوش نه یا بالعکس.
چه عجب مثل ادم حرف زد ولی نامرد چه قشنگ حرف میزنه انگار داره لالایی میگه..ووی چه صدایی داره.چه عجب بدون مسخره کردن حرف زد .
با صداش به خودم اومدم.باز اون پوزخند مسخره رو لباش بود:
حالا که فهمیدی بگو در مورد من چی میگفت.
خاک بر سرت 2دقیقه نمیتونی ادم باشی .دلم میخواد اون لبای کلفتشو قیچی قیچی کنم تا نتونه پوزخند بزنه پررو.
با خونسردی گفتم:
زیاد نفهمیدم.اما اسمتو میدونست.میگفت عکستو دیده و از نزدیک ندیده بودت.میگفت اگه نیما بفهمه پیدات کردم از خوشحالی بال در میاره.
چشماشو ریز کرد و رفت تو فکر.بعد چند دقیقه به هاوش گفت:
فکر کنم قضیه نیما بهرامی رو میگه چون نیمای دیگه ای نیس که بخواد تلافی کنه.
هاوش با کنجکاوی گفت:
همونی که باهاش طرح دوستی ریختی بعد عملیاتشو لو دادی؟
_اره..اگه درست باشه باید اسم این نازنین باشه چون تنها به اون در موردم گفته بود.
_نازنین خواهرش؟
_اره.بعد اون قضیه دیگه فراموششون کرده بودم.
بعد به من نگاه کر
برچسب ها: رمان مثلث زندگی من(کامل شده) - ر..مثل رمان , ر..مثل رمان - رمان سهم من از زندگی(کامل شده ) , دنیای رمان - رمان مثلث زندگي من fatima8 , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 26- رمان سرنوشت و جریان زندگی من , رمان مثلث دو گوش | mahtabi22 و خانومی کاربران انجمن - نودهشتیا ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55805

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا