تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مثلث زندگی من (فصل چهارم)



با صدای هستی چشمامو باز کردم:
هوم؟
چشم غره ای بهم رفت و رفت طرف پرده های اتاقم که واسه خواب حسابی پهن میکردم تا تاریک شه و همینطور که جمعشون میکرد گفت:
اه اه ...میدونی ساعت چنده؟12 ظهره...تو جز خواب کار دیگه ای نداری؟
با صدای خمار شده از خواب گفتم:
اااا...تو با من چیکار داری؟اصلا تو چی از جونم میخوای؟مگه الان نباید سرکار باشی؟
بعد زیرلب گفتم:
عین کنیز حاج باقر غرغر میکنه...
با حرص اومد طرفمو گفت:
چی گفتی؟
_هیچی بابا با تو نبودم که...
یهو پتو رو از رو سرم کشید و گفت:
پاشو دیگه...امروز تعطیله خانوم ساعت خواب....عید قربونه ها..همه اماده ایم میخوایم بریم خونه بابکشون .
سرمو خاروندم و در همون حال گفتم:
جدا من نمیدونستم..باشه الان اماده میشم.توبرو..
_نه خیر همین الان پامیشی یالا..
با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم:
چی از دست تو میکشه این بابک بدبخت..
صورتمو شستم و رفتم تو اشپزخونه..هاوش نشسته بود روی صندلی و با چشمای قرمز از خواب شیر میخورد.
باز کرمم گرفت از روی اپن یه لیوان اب گرفتم و اروم رفتم روی سرش و از بالا اروم ریختم روش..یهو از جاش پریدو شیر ریخت رو لباسش.
قیافش اینقدر خنده دار شده بود که بی اختیار زدم زیر خنده.برگشت طرفمو و باعصبانیت گفت:
دیوونه مردم ازار..مرض داری مگه.عقب گرد کردم و گفتم:
گفتم خوابت بپره .
خیز برداشت طرفم و تا خواستم فرار کنم از پشت
گرفتم و برد گوشه دیوار..چسبوندم به دیوار وخودشم نزدیک کرد به من.همینطور شیشه اب و از یخچال در اوردو به اعتراضا و خواهشای من توجهی نکرد.کلا خوابش پریده بود.
درشو باز کرد و با شیطنت نگاهی بهم کرد و یه قطره از بالای سرم ریخت روم.نامرد ابش سرد بود.خودمو جمع کردم و با مظلومیت نگاش کردم.
قهقهه ای زد و گفت:
همتا خیلی پررویی به خدا...منو از رو بردی.
با لحن لوسی گفتم:
من بچه خوفیم...من گوناه دارم...
با لبخند ارومی نگام میکرد و هیچی نمیگفت.
گفتم خرش کنم چی کار کنم چی کار نکنم.سرمو کج کردم و از اون نگاه های پسر کش بهش کردم.
بعد از چند دقیقه دستاشو گذاشت دو طرف صورتمو و موهامو به هم ریخت و گفت:
همون یکم اب بست بود...کشتی خودتو اینقدر مظلوم کردی.
بعد سرشو اورد جلو تر گفت:
از این نگاهها هم دیگه به کسی نکن مخصوصا شاهرخ.
لبخند شیطنت امیزی زد و ولم کرد.منم زبونی در اوردم و سریع فرار کردم.
پررو...چشمامو ریز کردم و با خودم گفتم:
راس میگه ها.. از این نگاهها به شاهرخ بکنما...
خندم گرفت و رفتم سریع اماده شم.
سریع یه شلوار سبز لجنی پوشیدم با یه بارونی سبز.یه روسری سبز و مشکی شیک که خیلی بهم میومد هم سرم کردم و چون حوصله ارایش نداشتم فقط یه ریمل زدم تا چشمام درشت تر بشه و یه رژ کالباسی هم زدم و رفتم پایین.
مامانم و پدی جون رو مبل نشسته بودن و هستی هم تو اتاقش بود.حتما داشت خودشو خفه میکرد واسه بابک حالا خوبه هرروز همو میبینن ها..
سلام بلند بالایی به مامانم و پدی کردم که تنگ هم نشسته بودن.
مامانم با گونه های سرخی که مشکوکم میکرد گفت:
سلام خانوم خوشخواب...دختر تو مگه کوه میکنی اینقدر میخوابی؟
_اا..مامان..هنوز ساعت 11 هم نشده این هستی گولم زد..تازه من که زودتر از همه اماده شدم.
پدی جون که خیلی شارژ بود گفت:
خانوم با دخترم چیکار داری؟راحت باش عزیزم.
مرسی گفتم و رفتم مثلا تو اشپزخونه تا ببینم چی میگن.از گوشه نگاشون کردم.
پدی دستشو انداخت دور شونه مامانو گفت:
وای عزیزم تو روز به روز خوشگلتر میشی این قلب من اخر از دست تو از کار میفته.تو از تازه عروسام بیشتر ادمو به وجد میاری.
مامانم با عشوه میگفت:
اا..پدرام...خجالت میکشم.
پدی هم سرشو برد تو گودی گردن مامانم و همینطور که میبوسید گفت:
جون پدرام...تو نمیدونی با من چیکار کردی.
مامانم با هول گفت:
بچه ها میبینن پدرام..بابا دیشب یه دلی از عزا دراوردی ها..
_اصلا من در برابر تو خلع سلاحم همش انگار تازه تو رو میبینم.کی میخوادبرگردیم خونه.
هنوز تو بهت حرفا و رفتارای اینا بودم که دستی از پشت بغلم کرد و از اون جا دورم کرد.تو بغل هاوش بودم.
اروم گفتم:
ولم کن دیوونه.
وقتی به اندازه کافی از اونجا دور شدیم منو گذاشت زمین و با عصبانیت گفت:
همتا کارت خیلی زشته بار اولت نیست که به حریمشون تجاوز میکنیا..خجالت بکش.
با بدعنقی گفتم:
بله وهر دفعه جنابعالی عین قاشق نشسته خودتو میندازی وسط.چه طور همیشه همین موقع ها پیدات میشه؟نکنه تو هم داشتی جاسوسی میکردی؟
دیگه نتونست جدی باشه.زد زیر خنده و گفت:
خدا وکیلی من تاحالا ادم به پررویی و زبون درازی توندیدم.من حریف تو نمیشم.
گونش چال میفتاد وقتی میخندید و منم عاشق چال گونه بودم.دستمو انداختم تو چالش و گفتم:
خب دیگه..میدونی من از وقتی با تو اشنا شدم اینطوری شدم.
همینطور که دستمو از لپش جدا میکرد با لبخند گفت:
لپم سوراخ کردی...بیا بریم بیا که وایسیم منو دیوونه میکنی.
باهم رفتیم و هستی هم بلاخره اومده بود پایین اما مثل نوعروسا..خدا به خیر بگزرونه.
رفتیم تو ماشین و حرکت کردیم به طرف خونه بابک اینا.


یه چند روزی از روز عید قربون که رفتیم خونه بابک شون میگذشت.
اون روز که رفتیم خونه بابک اینا تمام مدت یا مشغول ذهن خونی بودم یا فکر کردن به مهمونی های بعدی و ماموریتمون.
هستی طبق پیش بینی من با بابک بهم چسبیدن و تا شب هم از هم جدا نشدن و بابک هم با دیدن عشوه های هستی نتونست مقاومت کنه و طبق معمول هرهفته شب با ما اومد خونمون.
اون شب شب عشق بود انگار از یه طرف مامان و پدی..از یه طرف هستی و بابک...ومن با دل مشغولی جدیدتری...
اونشب داشتم به رفتارای هاوش فکر میکردم..وقتی نگام میکرد یه حسی داشتم...مثل ارامش ..رفتاراش فرق کرده بود همش تو فکر بود بهم خیره میشد یا اگه باهام حرف میزد ...نمیدونم اما احساس میکردم یه چیزی فرق کرده..
نمیدونستم احساسم به هاوش چیه؟شاهرخ چی؟اما یه چیزی رو میدونستم جنس احساساتم فرق میکرد.بادیدن شاهرخ گر میگرفتم..قلبم تند میزد..اما هاوش نه برعکس یه ارامشی ازش میگرفتم..وقتی تو چشماش خیره میشدم یه چیزی تو چشماش میدیدم که ارومم میکرد.
اصلا گیج بودم انگار این دوتا اومدن خواستگاری و من موندم کدومو انتخاب کنم؟
نباید اینقدر فکرمو درگیر میکردم.باید به هدفم فکر میکردم.اگه قرار بود اتفاقی بیفته خودش میفتاد و من نباید خودمو درگیر میکردم.
تصمیم گرفتم دیگه به هیچ کدومشون فکر نکنم.نباید اینقدر احساساتم و وسط میکشیدم.الان وقتش نبود.تصمیم گرفتم تمام تمرکزم و بزارم روی ماموریتم.
***************
جمعه بود و بازم یه مهمونی.
ساعت 8باید حرکت میکردیم و ایندفعه شامو هم اونجا بودیم.اماده شده بودم.موهامو فر کرده بودم و با یه کلیپس جمع کردم و جلوشو هم کج کرده بودم.
یه ارایش مات کرده بودم وبلوز یقه شل براق پوشیده بودم با یه دامن کوتاه و ساپورت.یه پوتین هم روی ساپورت پویشیدم و کلاهمو سر کردم و شال گردنو دور گردنم انداختم.
پالتومو پوشیدم و رفتم پایین.خوشبختانه جمعه ها مامان اینا دوره خانوادگی داشتن و نبودن اما هاوش بهشون گفته بود باید یه مهمونی کاری بریم.
هاوش هم یه بلوز سبز تیره پوشیده بود با شلوار کتان مشکی.پالتوی کوتاه مشکی جیر هم روش پوشیده بود.خیلی جذاب شده بود.
سعی کردم قولمو یادم بیارم وتوجهی نکنم.
_بیا پایین دیگه محو من شدی میدونم جذابم عزیزم.
اینو گفت و از اون لبخندای خوشگلشو زد.
_داشتم نگاه میکردم ببینم در خور شان من هستی دیدم نه بدک نیستی.
همینطور که میرفتیم تو حیاط تا سوار ماشین شاهرخ که دم در منتظرمون بود بشیم گفت:
من یه روز زبونتو کوتاه میکنم.
_از مادر زاده نشده هاوش جان.
با زیرکی گفت:
پیدا میشه.
_عمرا.
لبخندی زد و دیگه هیچی نگفت.
سوار ماشین شاهرخ شدیم و سلام کردیم.همیشه یه بوی ادلکن خوبی میداد ماشینش.بوی سیگار و شکلات...
نفس عمیقی کشیدم.
_از امشب باید حواستون جمع باشه.در عین بی خیالی باید نفوذ کنین.امشب مهمونای مخصوص داره شهباز.باید شش دونگ حواستون باشه البته بدون تابلو بازی.
تاییدی کردیم و شاهرخ ادامه داد:
حواستون به شهروزم باشین اون زرنگتر از شهباز.
با خنده مرموزی گفتم:
تو میتونی باهاش رفیق شی و اعتمادشو جلب کنی.از تو خوششم اومده.
هاوش ریز ریز خندید و شاهرخم درحالیکه صورتشو جمع کرده بود از توی اینه نگاهی بهم کرد و گفت:تو رم میدیم به شهباز چطوره؟
با اکراه گفتم:
اه...ادم قحطیه حالا دوستشو بگی یه چیزی.
منظورم سهیل بود.چشم غره ای بهم رفت و گفت:
پررو..
بعد به هاوش نگاهی کرد که هنوز داشت میخندید گفت:میخوای تو برو پیش شهروز اخه خیلی خوشت اومده.
هاوش لبخندشو جمع کرد و قیافه مسخره ای به خودش گرفت و گفت:
من از همون قدیم گفتم تو خوشگل تر ازمنی.بیشتر میپسندنت.
با این حرفش هر 3تامون زدیم زیر خنده.


یه 10 دقیقه ای بود اومده بودیم تو مجلس نشسته بودیم.ایندفعه هاوش هم جواب رد به دخترا داد و ترجیح دادیم حواسمون جمع باشه.
اینور اونورو نگاه میکردیم تا احضارمون کنن.تو بغل شاهرخ هی جم میخوردم.خب گرمم شده بود اینم دودستی منو گرفته بود تو بغلش.
اخر طاقت نیاورد و زیرلب گفت:
چته؟چقدر وول میخوری؟
منم مثل خودش اهسته گفتم:
خب دارم خفه میشم.اینجا به اندازه کافی گرم هست منم طاقت گرما رو ندارم.تو هم دودستی منو چسبیدی یکم نمیری اونورتر بلکه باد بیاد.
_هوای به این سردی..الان همه ارزشونه بیان یه همچین جای گرم و نرمی اونوقت تو ناشکری میکنی...
با حرص گفتم:
چه از خود راضی...من نه ارزو دارم نه اینجا گرم و نرمه.
یه ابروشو بالاتر برد و سرشو نزدیکم کرد و گفت:
تو اولین دختری هستی که میگی اغوش من گرم و نرم نیست.هرکی میاد اینجا ارزوشه دوباره این افتخارو بهش بدم.
پوزخندی زدم و گفتم:
اولا من مثل اون دخترا نیستم که هرروز تو بغل یکین و اغوش بعدی از قبلی براشون گرمتر...درثانی من این افتخار و به تو دادم نه تو...خیلی ها ارزوی دارن الان جای تو باشن اما من محل سگ بهشون نمیدم.
چیزی زیرلب گفت که نفهمیدم.همون لحظه خدمتکار اومد و گفت بلاخره شهباز خان احضارمون کردن.
بلاخره از شر اون کوره اجر پزی راحت شدم...واقعا هم کوره بود و اغوشش نرم و گرم بود..راس میگفت اما اگه اینو بهش میگفتم پرروتر میشد.
رفتیم به طرف جایگاه مخصوص شهباز و دارو دستش که همیشه خودشونو از بقیه جدا میکردن.
خودش بود و شهروز با اون نگاههای مرموزش و البته خاصش به شاهرخ.سهیلم کنارشون نشسته بود با دوتا مرد دیگه که ندیده بودمشون.
اون دوتا مرد قد بلند و گردن کلفت بودن.چند قدمی باهاشون فاصله داشتیم که تصمیم گرفتم ببینم به چی فکر میکنن یا در مورد من چی فکر میکنن.
شاهرخ به من و هاوش گفته بود که اینا قاچاق دختر میکنن به کشورهای عربی و ازمایشگاههای خارجی.اما چیز دیگه ای ازشون نمیدونستیم.
رفتم تو فکر اون یکی که هیکلی تر بود.
(این شهباز دیگه کیه ها مرتیکه بهش گفتم دوسه تا تیکه ناب هم میخوام علاوه بر اونایی که همیشه میفرستی ها اما احمق معلوم نیس حواسش پی کدوم هرزه ای...)
بعد فکر کنم یهو چشمش به من افتاد و تاحالا منو ندیده بود.ماتازه رسیده بودیم بالا و رفتیم روی مبل کنار شهباز نشستیم.یه کاناپه دونفره بود فقط.
هاوش و شاهرخ نشستن و شاهرخ منو روی پاش نشوند و دستشو دورم حلقه کرد.
(به به این چه لعبتیه ...پ بگو فکر این گوساله پی کیه..مثل همین میخوام واسه اون دوتا مورد خاص.همین جون میده چه پولی گیرم میاد اگه شیخ بفهمه...)
فکر کنم شاهرخم داشت فکرشو میخوند چون دستاشو دورم محکمتر کرد طوریکه احساس میکردم صدای استخونام اومد..دیوونه انگار الان میخوان منو ببرن..اصلا ببرن تو چرا حساس شدی؟مگه برات فرقی هم میکنه؟باز خیال باف شدم من..
(اینقدر محکم گرفتتش که انگار مال اینه ..هه ما اگه بخوایم ببریمش تو هیچ کاره ای)
بعد هم نگاهی به بغل دستیش انداهت و سری تکون دادن.خودمم ترسیده بودم.هاوش هم ترسمو فهمیده بود چون نگاه ارام بخشی بهم کرد.
با صدای شهباز به خودمون اومدیم:
ترانه جون...روز به روز خوشگلتر میشیا...
خنده سردی کردم و گفتم:
میدونم شهباز جون شماهم روز به روز جوونتر میشی.
قهقهه ای زد و گفت:
دوستام اومدن امشب تو رو ببینن میخواستن ببینن تعریفام تا چه حد درست بوده ...
بعد نگاهی بهشون انداخت و گفت:
چطوره؟
به عربی یه چیزایی گفتن که شهباز هم جوابشونو داد و به من و شاهرخ گفت:
خیلی ازت تعریف میکنن...اگه دوست داشته باشی میتونی باهام کنی.
زد تو خال.
_چه کاری؟
_بعدا بهت میگم.تو بگو هستی؟
نگاهی به شاهرخ کردم و گفتم:
از سامیار بپرسید.اختیار من دست اونه.
چشماشو ریز کرد و همینطور که گیلاسشو به طرف دهنش میبرد گفت:
سامیار جان نظرت چیه؟البته فکر نمیکنم رابطتون اینقدر جدی باشه.
شاهرخ با جدیت گفت:
چرا رابطه ما خیلی جدیه.ترانه مال منه ...اینو هم به خودش گفتم هم به خوانوادش.اختیارش هم دست منه.
شهباز خان حالا اخمی کرده بود:
خب....که اینطور فکر نمیکنی دوره مرد سالاری تموم شده بهتر به خودش حق انتخاب بدی.باید ازادش بزاری.
بعد به هاوش گفت:
نظر تو چیه شایان؟
میدونستم میخواد کاری کنه تنها بشم تا خودش صاحبم بشه و من بردش...در این مورد قبلا با هم حرف زده بودیم و نباید میزاشتیم تنها بمونیم.باید با هم میموندیم.
هاوش همینطور که با گیلاسش بازی میکرد گفت:
شما باید پدر ترانه رو بشناسین اون از تجار معروف دنیاس.وقتی اون به سامیار اختیار کامل تملک ترانه رو بهش داده یعنی ترانه مال سامیار ترانه خودشم میدونه .
شاهرخم در ادامه حرفای هاوش گفت:
درسته ترانه مال منه اما اگه من از کارش راضی باشم با شرط حضور دائمی من کنارش میتونه کار کنه.
شهباز دیگه حرفی نزد فقط گفت که بعدا وقتی دوستاش رفتن صحبت میکنه باهامون.
رفتیم پایین و یه نفس راحتی کشیدیم.هاوش و شاهرخ همچنان فکر اون دوتا مرد و میخوندن تا بفهمن کی قرار دخترا رو اعزام کنن.


رفتیم پایین و یه نفس راحتی کشیدیم.هاوش و شاهرخ همچنان فکر اون دوتا مرد و میخوندن تا بفهمن کی قرار دخترا رو اعزام کنن.
منم ساکت نشسته بودم و اینور اونورو نگاه میکردم تا یه چیزی دستگیرم شه.یکم که گذشت احساس کردم دستشویی دارم یه دفعه ای اینقدر بهم فشار اورده بود که اگه همون موقع دستشویی نمیرفتم یه کار خرابی همون وسط میشد.بی توجه به هاوش و شاهرخ که با فاصله از من نشسته بودن و تمام حواسشون به اون دوتا مرد بود سریع از جام بلند شدم و رفتم طرف یکی از خدمتکارا و با هول و ولا گفتم:
ببخشید اقا سرویس بهداشتی کدوم طرفه؟
خدمتکار که یه پسر جوون بود از عجله من خندش گرفته بود و سریع با دست اون طرف سالنو نشون داد.یه گوشه سالن که یه راهروی تنگ داشت.سریع رفتم و داخل راهرو یه گوشش بلاخره دستشویی رو پیدا کردم.
اخیش...راحت شدم.تو اینه دستشویی نگاهی به خودم انداختم ..صورتم بشاش شده بود بله دیگه اصلا ادم وقتی قضای حاجت میکنه دلش وا میشه من که اینطوری بودم...از حرفای بی سر و تهم خندم گرفت وتا اومدم از در دستشویی بیام بیرون صدای حرف زدن شنیدم.سرجام وایسادم تا ببینم این صدا از کجا میاد..اها از سمت چپ دستشویی که فکر کنم به یه اتاق میخورد.
نمیدونم چرا اما حس میکردم باید حرفاشونو گوش کنم.سرمو چسبوندم به دیوار و سعی کردم بشنوم:
احمق مگه بهت نگفتم باید امشب اماده باشه...ما ساعت 3 صبح باید اینا رو بفرستیم اونوقت تو واسم دلیل و برهان میاری؟واسه من احساساتی شدی؟
اینا صدای یه مرد بود که با عصبانیت تمام داشت میگفت.صدای ظریف یه زنو شنیدم که با التماس میگفت:
چرا نمیفهمی تیمور..میگم این بچه انفولانزا گرفته دیشب بردمش بیمارستان...نمیتونه سرپا وایسه.هر10 تاشون اماده ان فقط میلاد من مریضه .من که هردفعه میارمش اما این دفعه مریضه مگه نمیبینی..تو رو خدا یکم رحم داشته باش اگه بیاد از ضعف میمیره میفهمی؟
مرد با اوقات تلخی گفت:
به من ربطی نداره..خودت با شهباز خان حرف بزن.من نمیتونم جوابشو بدم.امشب این سوسن احقم حالش بد شده نمیتونه بیاد اینم از تو....شهباز خان به اندازه کافی عصبانی هست بفهمه برات بد میشه.بزار بیاد اون بدن قوی داره هیچیش نمیشه.
زن ناله ای کرد و بعد صدای باز و بسته شدن در بلند شد.
دیگه صدایی نیومد جز صدای ناله زن که به ارومی میگفت میلاد مامانت بمیره..من احمق تو رو اوردم تو این مخمصه من مادری برات نکردم...خاک بر سرم..
بعد از چند دقیقه همین صدا هم خوابید و من هم سرمو از روی دیوار برداشتم.تعجب کرده بودم.پس امشب هم عملیات داشتن.اما چه ربطی به بچه ها داشت؟
نمیخواستم به این فکر کنم که واسه جابه جا کردن جنس از بچه ها هم سواستفاده میکنن...نه اخه یه ادم چقدر میتونه کثیف باشه که دنیای پاک بچه ها رو با این جور چیزا کثیف کنه و از حالا اونا رو با کثیفی اشنا کنه...
در دستشویی رو باز کردم و همینطور که تو فکر بودم رفتم بیرون.وارد سالن شده بودم و داشتم میرفتم پیش هاوش و شاهرخ...یه لحظه سرمو بالا کردم و بادیدن شاهرخ که تنها نشسته بود و باعصبانیت اینور اونورو میپایید تازه فهمیدم چه غلطی کردم...بدون اینکه بهشون بگم خودمو گم و گور کرده بودم.نزدیک شاهرخ رسیده بودم که منو دید.با عصبانیتی که سعی میکرد کنترلش کنه گفت:
کدوم گوری بودی ؟
الان وقت لجبازی نبود با مظلومیت گفتم:
دستشویی ...بهتون گفتم اما حواستون نبود..خب داشت میریخت.
پوفی از روی عصبانیت کرد و گفت:
تو اخرش کارا رو خراب میکنی...میمردی بگی بعد بری..اصلا یکی از ما باهات میومد..تو نمیگی اینجا خطرناکه.بعد تنهایی پامیشی میری؟
بعد اشاره ای کرد به پشت سرم که برگشتم هاوش و دیدم.اونم عصبانی تر از این...نزدیکم رسید و تا خواست حرف بزنه گفتم:
دستشویی بودم.
با حرص گفت:
میمیری اینو بگی بعد سرتو بندازی پایین بری..لعنتی اینجا جای لجبازی و غد بازی نیس که...اگه بلایی سرت بیاد من چه خاکی تو سرم میریختم.
خسته از این همه سوال و جواب نگاش کردم.


اون شب هم گذشت و من یادم رفت به شاهرخ و هاوش بگم از دستشویی چی شنیدم.مهم نبود چون قرار بود دوباره سه شنبه بریم یه مهمونی دیگه و اونجا بهشون میگفتم.
همونطور داشتم طبق معمول تو اشپزخونه چیپس میخوردم و از پنجره فکر مردمو دستبرد میزدم .
(خدایا اخه من چه گناهی کردم که گیر این شوهر افتادم..یعنی 9ماهو نمیتونست تحمل کنه که نره دنبال هوسش..من دارم بچه اونو بدنیا میارم اونوقت اون..حالم ازش بهم میخوره..)
اشک از چشمش میومد اینا تو فکر زن جوونی بود که حامله بود و اروم داشت تو پیاده رو میرفت.بیچاره این مردا چقدر پست فطرتن..
نگامو انداختم به کارگری که توی ساختمون نیمه کار داشت کار میکرد
(ای بابا..پ این غلوم چرا نیامد؟من تا کی باس اینجا سیخ وایسم و کارای مردک احمقو بکنم لیلا تو خونه شون منتظر حالا یه روز ننه باباش رفتن بیرون خانه شان تنهای ها...به جان ننم اگه امروز بهش نرسم غلوم و زنده نمیزارم مرتیکه..)
خندم گرفته بود.اینام دل دارن و نمیدونستیم.اونطرف پیاده رو یه پسر کوچولو رو دیدم که دست یه دختر کوچولو رو گرفته بود و جلوی ماماناشون داشتن میرفتن.برام جالب بود فکر بچه ها رو بخونم.
گفتم فکر پسر کوچولو که ناز بود رو بخونم:
(اخی...من دوس دالم یاسی دوست من باشه مثل دایی کیوان که با ستاله جون دوسته و لباشو بوس میکنه...مثل بابا که محکم مامامی رو بگل میکنه و فشال میده..اها چلا تن یاسی مثل تن مامامی نیس باید دونه بگیلم بدم بخوره اونجاش بزرگ شه مثل مامانی خوشجل بشه)
دلم و گرفته بودم و از خنده پخش زمین شده بودم.وای خدا این نیم وجبی مونده بود مثل مردا حریص بشه که خدا رو شکر شد..وای این پسرا از بچگی هیزن ها فکرش کجاها قد میداد..
همینطور داشتم میخندیدم که یکی از پشت دست گذاشت رو شونم.از هولم یهو چیپس با پاکتش از دستم پرت شد و ریخت رو سرکسی که اینکارو کرد که همون هاوش بود.
شکه شد و دونه های چیپس رو موهاش ریخته بود.غش غش خندیدم:
حقته تا تو باشی یهو نیای دیوونه..
چشم غره ای رفت و دونه چیپس از روسرش برداشت و محکم فرو کرد تو دهنم.
همینطور که چیپس و قورت میدادم گفتم:
خل و چل چیکار میکنی؟
_باز داری دزدی میکنی؟
اخم کردم:
وای خدا باز اقای دستوری اومد اره دارم دزدی میکنم دوس دارم به توچه اخه مفتشی.والله.
لبخندی زد :
تو چقدر پررویی همتا..من چیکار کنم تو زبونت نصف شه؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
فضولی نکن.
سری تکون داد تا چیپسا بریزه .
همینطور که میرفت پای یخچال گفت:
نمیدونم واسه فرداشب چیکار کنم؟
_چرا؟مگه قرار کاری کنی؟
سری خاروند و از تو یخچال شیشه شیر رو برداشت و گفت:
فردا یه ماموریت باید برم.فوری فوری..هرچی گفتم قبول نکردن.
_خب؟چه ربطی..
اما حرفم تو دهنم موند.اگه نیاد یعنی من باید با شاهرخ تنها باشم اونم کجا قرار بود بریم لواسون اونجا یه ویلایی بود که شایدم شب باید میموندیم.
شب با شاهرخ تنها اوف....
با اشفتگی گفتم:
پ چیکار کنیم؟
شیر و سر کشید و گفت:
نمیدونم ....ولی اخرش اینه که ..
لبخند کجی زد وادامه داد:
تنها با شاهرخ بری دیگه.
با تردید نگاش کردم.نمیدونستم چی بگم.اشفته بودم.این درست نبود که من با یه مرد غریبه تو یه اتاق توی یه خونه که نمیدونم چی توش اتفاق میفته...
حالا میفهمیدم که من به خاطر اعتماد قلبی به هاوش اونجا بودم و ترس نداشتم.هاوش برام قوت قلب بود...عین...یه حامی .
از هیچی نمیترسیدم و هیچی برام ترسناک نبود چون هاوش پیشم بود ازم محافظت میکرد.
سرم بالا بردم و زل زدم تو چشماش.تو چشماش ارامش بود امنیت بود چیزی که من همیشه دوس داشتم داشته باشم.احساس من بهش عشق نبود دوست داشتن بود یه حس عمیق...من وقتی کنارش بودم اروم بودم اما وقتی کنار شاهرخ بودم نه قلبم تند میزد خیلی تند یه حس خاص داشتم میدونم هنوز تا عاشق شدن باهاش فاصله زیادی داشتم اما حسم مثل هاوش نبود هاوش بهم ارامش میداد برعکس شاهرخ که بهم هیجان و اضطراب گنگی میداد.
رفتم جلوتر.کنارش ایستادم و گفتم:
اگه میبینی تاحالا نمیترسیدم و اروم بودم به خاطر وجود تو بود من کنارت ارامش دارم وقتی تو پیشمی احساس امنیت دارم مثل یه حامی...اگه تو نباشی..
با لبخند نازی که چال گو
برچسب ها: رمان مثلث زندگی من(کامل شده) - ر..مثل رمان , ر..مثل رمان - رمان سهم من از زندگی(کامل شده ) , دنیای رمان - رمان مثلث زندگي من fatima8 , دنیای رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , دوسـ ـتـداران رمـان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55804

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا