تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مثلث زندگی من (فصل پنجم)


با حس اینکه یه چیزی دور گلومه و داره خفم میکنه با ترس و احساس خفگی چشمامو باز کردم.کسی نبود ...نگاهی به گلوم که هنوز فشرده بود کردم ..هین.
دست شاهرخ بود که عین مار دورم چمبره زده بود و افتاده بود دور گلوم.یه پاشم انداخته بود رو پام و کلا داشتم پرس میشدم.حالا من گفتم اغوش عاشقانه اما این گند زده بود پررو انگار من تشکشم.
با حرص دستشو گرفتم و گذاشتم کنارش و پاشم انداختم با پام اونطرف.ساعتو نگاه کردم 5 صبح بود دوباره چشمامو رو هم گذاشتم و تازه داشت چشمام گرم میشد که یهو یه صدایی شنیدم.
از ترس چشمامو باز نکردم و زیرچشمی اطرافو نگاه کردم.کسی نبود اما هنوز صدا میومد.صدای نفس کشیدن و تق تق...کسی رو نمیدیدم اما صدا همچنان میومد.اروم شاهرخ و تکون دادم..
-شاهرخ...شاهرخ پاشو دیگه..عین خرس خوابیده لعنتی
محکم تر تکونش دادم که یهو چشماشو باز کردو با گیجی گفت:
ها چی شده؟
اروم زمزمه کردم :یکی اینجاست صدا میاد ولی نمیبینمش.
هوشیار شد و اروم تکون خورد تازه تونستم اطرافموببینم که با بلاخره دیدم:
یه پسر و دختر تو بغل هم عریان داشتن به طرز مفتحضانه ای تو بغل هم وول میخوردن اونم دقیقا تو نشیمن زیر کمد رو زمین..یا خدا اخه اینا کله سحر هم نمیفهمن؟
شاهرخم تازه اینا رو دیده بود و شک زده بود مثل من و جفتمون عین منگلا اینا رو نگاه میکردیم که از خودشون صداهای ناجوری درمیاوردن که شاهرخ زودتر به خودش اومد و سریع برگشت طرفمو دستشو گذاشت رو چشمام و اروم گفت:
چی رو نگاه میکنی؟منو بیدار کردی سر صبحی فیلم صحنه دار ببینیم؟بگیر بخواب.
باحرص گفتم:
اگه خودم دیده بودم تو رو صدا نمیکردم ولی به لطف تو که منو با تشکت عوضی گرفته بودی هیچی رو نمیدیدم...زیر لب خندید و با صدای خمار گفت:
وقتی ام پی تری میخوابیم همین میشه دیگه تو ام نرمی ادم خوشش میاد دیگه بلاخره باید عادت کنی به این خوابیدن کم کم وقت شوهرته اونوقت باید هرشب نقش تشک و بازی کنی...بگیر بخواب حالام.
-خیلی پررو وقیحی..
-چه ربطی داره این واقعیته.
_شتر در خواب بیند پنبه دانه ..رو سنگ بخوابه اون لندهوری که منو با تشکش اشتباه بگیره.
با کل کلای ما و صداهای اون دوتا کفتر عاشق پایین کمد خواب از سرمون پرید و با توجه به وضع ویلا صبحانه ای خوردیم و شهباز و به سختی پیدا کردیم و خداحافظی کردیم و برگشتیم تهران.
اون لواسون رفتن منو شاهرخ و خیلی بهم نزدیک کرد و دیگه اون واسم اون پسر مغرور نبود.
هنوزم خسته بودم چون اصلا نتونسته بودم بخوابم وقتی رسیدم خونه سریع رفتم تو اتاقم و هیچ کسم بیدار نشده بود که منو ببینه و خیلی زود خوابم برد.
****************
با صدای هستی رو سرم چشامو باز کردم و زل زدم بهش که رو سرم نشسته بود.
-به به ساعت خواب .رفتی تفریح حالا خسته ام شدی؟خوبه والا تو و اون هاوش دست هرچی تنبله از پشت بستین اون که تازه الان با غرغرای بابک بیدار شد تو هم اینجوری.
اروم گفتم:
یه ذره نفس بگیر..تو خونه چیکار میکنی مگه نباید بیمارستان باشی؟
- امروز 4 شنبه و تعطیل رسمی خانوم گیج حالام پاشو میخوایم ناهار بخوریم.
سری تکون دادم و پاشدم.پس هاوش هم برگشته بود این چه ماموریتی بود دیگه..
صورتمو شستم و رفتم پایین. همه تو اشپزخونه بودن و سر میز ناهار.سلام بلندی کردم و نشستم.نگاهی به هاوش انداختم که داشت غذا میخورد و نگام نمیکرد.اخی از دیشی دلم براش تنگ شده بودها..
سرشو بلند کرد و نگاهمو غافلگیر کرد.ابروشو طبق عادت انداخت بالا و لبخند کجی زد.منم با خونسردی تمام نگامو گرفتم و غذامو خوردم اما از درون کلی به خودم فحش دادم که اینقدر تابلوام.
مامانم نگاهی به جفتمون کرد و رو به هاوش گفت:
مادر کی اومدین؟اینقدر خسته بودین؟
-نزدیکای 8 بود اومدیم اره اونجا شلوغ بود و نمیشد درست خوابید.
بابک_خب خوش گذشت حالا؟
هستی با ناز گفت:
اخه جشن پلیسا چه خوش گذشتنی داره...خشک و رسمی بوده دیگه حتما مگه نه همتا؟
خیلی خونسرد گفتم:
اره تو همین مایه ها..نه رقصی نه خنده ای خشک خشک انگار رفته بودیم کنگره ای همایشی..
همه با هم شروع کردن اظهار نظر در مورد جشن و پلیسها و ...
من موندم نگاه تمسخر امیز هاوش ..نگاهی که هرگز تو این مدت ازش ندیده بودم.
تعجب کرده بودم نگاش یه جوری بود..توش تمسخر ناراحتی رنجش دیده میشد.تو نگاش چیزی بود که دوس نداشتم باور کنم...

همه چیز اینقدرتو این 3هفته سریع پیش رفته بود که هنوزم گیج بودم..سردرگم و مبهوت.
نمیدونم چرا اینجوری شده بود اصلا من باید چیکار میکردم؟میتونستم ...
همه چیز از همون روزی که از لواسون اومدیم شروع شد سرسفره که نگاه عجیب و غریب هاوش و که دیدم نگاهی که هیچ وقت ندیده بودم دلشوره گرفتم نمیدونستم چرا اما میدونستم عادی نیست.
یه جوری نگام میکرد مثل دیشب نبود خودش دیشب باهامون خداحافظی کرد ورفت اما حالا با اخم و دلگیری نگام میکرد انگار من کاری کرده بودم انگار گناهی کرده بودم ..
تا فرداش باهام حرف نزد اما بعدش همه چی عوض شد اما عصر روز بعد...
تازه از سرکار اومده بود .با چهره ای عصبی و کلافه نگاهش که به من خورد بیشتر عصبی شد..انگار میخواست با چشماش کتکم بزنه ..
ازش ترسیدم برای اولین بار نمیدونستم به چه گناهی اما میدونستم از دستم عصبانیه.رفت تو اتاقش و تا شب بیرون نیومد به هیچ کسیم جواب نمیداد.
ساعت 10 شب بود و همه خوابیده بودن یا شایدم تو اتاقاشون بودن و کار دیگه ای میکردن و خودشونو به خواب زده بودن..
اس ام اس داد که بیا تو حیاط.
مثل این که وقت محاکمه رسیده بود..نفسی کشیدم و اروم رفتم تو حیاط.دورترین نقطه به ساختمون ایستاده بود.راه میرفت و بیقرار دست میکشید تو موهاش.
رسیده بودم بهش بادیدن من هجوم اورد سمتم که از ترسم یه قدم عقب رفتم:
چیه؟
درست روبروم ایستاد فاصلمون خیلی کم بود.با تحکم حرف میزد:
همینو میخواستی اره؟من از دست تو چیکار کنم؟ها اصلا نمیدونم چرا بهت اجازه دادم بیای تو کار باید میدونستم کار به اینجا میرسه..
یه ریز حرف میزد و هر لحظه عصبانی تر میشد.حرفشو قطع کردم:
مثل ادم حرف بزن بفهمم چی میگی؟
چشماشو ریز کرد و گفت:
مثل ادم؟اگه از اول تو دهنت میزدم و حرفتو قبول نمیکردم اینقدر دم واسم درنمیاوردی؟
چی میخواستی بشه هان؟
کمی ازم دور شد و ادامه داد:
میدونی فرمانده چی ازمون خواسته؟اره میدونی؟
برگشت زل زد تو چشمام:
میخواد تو به عنوان یکی از زیردستای شهباز بری اونور اب...میفهمی؟
وا رفتم..حالا من عصبی شدم خدایا اینا از من چی میخوان؟ترسیده بودم اما بعد به خودم گفتم حتما منو ساپورت میکنن دیگه..
پرسیدم:
تنها منو میفرستن؟
با حرص گفت:
اینقدر احمقی که به خطراتش فکر نکردی و داری به تنها بودن یا نبودنت فکر میکنی؟
با جدیت گفت:
هاوش من از اول خطرات این کار و میدونستم تو هم میدونستی من خودم قبول کردم توهم وقتی منو بردی قبول کردی پس این ادا و اصولا چیه؟منم مثل بقیه جونم از اونا رنگین تر نیست که...من وقتی میلاد و دیدم تصمیم گرفتم با جدیت کارو ادامه بدم پس این نگرانی هاتو بزار کنار.
زل زده بود بهم تو نگاش تحسین و میدیدم اما غمگین بود:
اگه بلایی سرت بیاد من چه خاکی تو سرم بریزم؟
با خنده گفتم:
خاک رس...مگه تقصیر تو به تو ربطی نداره که دیوونه..
به دیوار پشتش تکیه داد و اروم گفت:
پس دل من چی میشه؟
اروم گفت اما شنیدم نمیتونستم باور کنم حرفشو منظورش چی بود؟نه حتما اشتباه کردم اما با جمله بعدیش فرو ریختم.
_من بدون تو بودن و تصور هم نکردم همتا...خودت فهمیدی و داری اذیتم میکنی؟مثل همیشه..
با مظلومیت ادامه داد:
فهمیدی از نگام خوندی که چقدر دوست دارم اما اذیتم میکنی ...میدونم از شاهرخ خوشت اومده میدونم من شانسی ندارم اما دلم میخواد یه جای کوچیک تو دلت داشته باشم..یه جا فقط واسه من..
دلم ریش شد امشب چه شبی بود..منم دوسش داشتم اره فهمیده بودم اما نمیخواستم باور کنم دوسش داشتم اما ...عاشق شاهرخ بودم.حسم به شاهرخ عشق بود و به هاوش دوست داشتن...
هاوش و مثل برادر دوس نداشتم نمیدونم چطور بگم اما حسم مثل هیچ کس نبود هاوش خاص دوس داشتم ..
هاوش دوباره ادامه داد:
نمیخواد دلسوزی کنی من احتیاجی به ترحم ندارم اینو گفتم که بدونی من همیشه پشتتم.تو تنهایی نمیری اونور منو شاهرخ هم میایم ولی تو شاهرخ با هم میرید من پشت عملیاتم.منتها....
مکث کرد امشب چقدر سورپرایز شدم.
_تو و شاهرخ باید یه نامزدی سوری بکنید این یه دستوره از طرف بالا..از این ازدواجای سوری تو مقر زیاده شاهرخ میدونه امروز فهمید باید این نامزدی در حضور خانواده ها باشه تا اونام واسه ماموریت خارج کشورتون بدونن.
سکوت کرد و تو نور ماه من برق اشک و تو چشماش دیدم.شوک بودم نمیتونستم این همه مسئله رو هضم کنم اونم یه جا...رفتن پیش شهباز خارج دوست داشتن هاوش و نامزدی با شاهرخ هرچند سوری...
هنوز غرق فکر بودم که هاوش گفت:
میتونی تا اخر هفته فکر کنی و جوابتو بدی اگه با اینا موافق باشی به فرمانده باید بگم.
بعد هم اروم سرشو انداخت پایین و رفت.نه نمیتونستم بزارم اینجوری بره.اون هاوش همیشگی نبود من همون هاوش همیشگی رو میخواستم.دوسش داشتم عاشق شاهرخ بودم درست با همه اینا از حالا موافق بودم درست اما من هاوش و دوس داشتم نمیدونستم چرا و به جای کی اما میدونستم اگه عشقم به شاهرخ نبود هاوش تنها انتخابم بود.اما میخواستم بین دوس داشتن و عشق ...عشق و انتخاب کنم با همه هیجاناتاش..شاید شاهرخ عاشقم نبود اما من میخواستم راه دلمو برم.
از پشت سر صداش زدم:
هاوش..هاوش..
ایستاد اما برنگشت..اروم رفتم طرفش.یه قدمیش که رسیدم ایستادم:
من...من عاشق شاهرخم خودت میدونی اونو نمیدونم اما من میخوام راه دلمو برم اما.....من تو رو ....
هول شده بودم یهو گفتم:
من دوست دارم.خیلی هم دوست دارم.نه به جای برادر و یا هرکس دیگه ای من دوست دارم جای خودت اگه پای عشق وسط نبود تو تنها انتخابم بودی اما من ..دوس دارم عشق و تجربه کنم.میخوام بین عشق و دوست داشتن...عشق و انتخاب کنم شاید بعدا پشیمون شم اما حداقلش اینه که خودم و راضی کردم.
اما....میخوام بدونی خیلی دوست دارم جوری که هیچ کسی رو تاحالا نداشتم..جنس دوست داشتنت با همه فرق میکنه.
حالا صدام بغض دار شده بود.
_حتی دوست داشتن تو با شاهرخم فرق میکنه.تو ارامش منی با تو ارومم ..اروم اروم..
یه قدم رفتم جلو تر و دستامو از پشت سر دور کمرش حلقه کردم و سرمو رو کمرش گذاشتم.نفسهای عمیق میکشید...دوسش داشتم خیلی عطر تنشو با لذت استشمام میکردم.اروم برگشت و با چشمای اشکی زل زد بهم.
چشمای سیاهش تو نور ماه برق میزد.همه جای صورتمو میکاوید.زمزمه کرد:
منم دوست دارم.
حالا اون بود که دستاش دورم حلقه شد و سرم رو سینش قرار گرفت.صدای تپش قلبش بهم ارامش میداد.
این چه احساسی بود که هاوش بهم ارامش میداد و شاهرخ هیجان و اضطراب..
موهامو بو کشید و روشونو بوسید.بوسه طولانی....
اروم ولم کرد و به با قدمهای بلند به طرف خونه رفت.از پشت نگاش میکردم دلم فشرده شد دودل بودم بین اون و شاهرخ...حالا میفهمیدم احساسم بهش زیاد بود...
3هفته خیلی سریع گذشت و من تصمیمو گرفتم...
میدونستم پشیمون میشم اما میخواستم یه بار طعمشو بچشم..میخواستم به خودم ثابت کنم...
به حلقه شاهرخ تو دستم نگاه کردم و برقش دوباره منو یاد شاهرخ و نامزدی سوریمون که هفته پیش بود انداختتوی یکی از ویلاهای بیرون شهر بودیم و تو سالن منتظر شهباز که بیاد واسه رفتنمون بگه چیکار کنیم..
از اینکه با شاهرخ نامزد بودم خوشحال بودم درست اما یه حسی ته قلبم نمیذاشت این خوشحالی 100 درصد باشه انگار یه گوشه قلبم دلگیر بود خالی شده بود...نمیذاشت فق به شاهرخ فکر کنم..نمیدونستم چه مرگشه.من که به عشقم رسیده بودم پس چم بود؟
با صدای شاهرخ به خودم اومدم:
خانمم؟عسلم؟
از فکر بیرون اومدم و نگاهی به شاهرخ انداختم که به شهباز اشاره میکرد..اومده بود روبه رومون نشسته بود..کی اومد من نفهمیدم؟
از اون لبخندای مسخره که نصف دهنو حلقشو به نمایش میذاشت زد و با صدای خروسیش گفت:
کجایی خوشگل خانم؟
ای تو روحت مرتیکه عیاش کثیف...خوشگل خانم هه ..
بالبخند بی روحی گفتم:
هیچ جا شهباز جون همین جا در جوار شما..
_اما انگار حالت زیاد خوب نیست..
الان کنه شده ول نمیکنه که...رفتم تو ذهنش با یه حرکت سریع
(ای فدای کسل بودنت عزیز دل..فدای اون لبات که وقتی فکر میکنی غنچه میشه کی میشه من یه کام از تو بگیرم این لندهورم که همش دنبالته نمیزاره با هم تنها باشیم اشکال نداره بزار بریم اونور یه دلی از عزا درمیارم)
اشغال اره منم گذاشتم خرخره ی کثیفتو میجوام دستت به من بخوره...
_فکر کنم دارم سرما میخورم..شما خودتو ناراحت نکن عزیزجون.
قهقه ی مسخره ای زد.نگام افتاد به شاهرخ که با اخم غلیظی بهم نگاه میکرد.این دیگه چی میگه تو این هیری ویری..
عصبانی بود با لحن جدی گفت:
خب ما منتظریم شهباز خان.
شهباز خانم که دید هوا پسه جدی شد وبا یه سرفه مصلحتی شروع کرد:
خب ببین کار ترانه اونجا درست کردن و اماده دخترا واسه شیخای پولدار همین...کار خیلی راحتیه راستش چندوقتیه کسی که اینکارو برامون میکرد دیگه رضایت مشتریا رو جلب نمیکنه ولی من از همون اول که ترانه رو دیدم ازش خوشم اومد رفتاراش حرف زدنش و مدل لباس پوشیدنش نشون میده که میتونه این دخترا رو اموزش بده عین خودش طوری که مشتریامون عاشق دخترا بشن..
همین و بس..
بعد هم با نگاه هیزش زل زد بهم و گفت:
ببین اینجا که اینطوریه من ازش خوشم اومده تو خلوت چه جوریه..
نگاهشو به شاهرخ دوخت و گفت:
چه حالی میبری تو...ولی عزیزم خساست به خرج نداده بزار بقیه هم استفاده کنن.
خجالت از یه طرف...عصبانیت و انزجار از این ادم از یه طرف داشت دیوونم میکرد مرتیکه عوضی هرلحظه بدتر میکرد.
حالا چهره شاهرخ رنگ خون شده بود و کم مونده بود عین کتری اب جوش از سرش بخار بزنه بیرون.
فقط سریع و سرسری حرفاشونو زدن و قرار شد ما تا اخر هفته بهشون ملحق شیم.قرارمون هم این بود که از راه اب قاچاقی بریم اون ور مرز..
سوار ماشین که شدیم شاهرخ اونقدر تند میرفت که کم مونده بود دلو و رودم بهم بپیچه..
با داد گفتم:
چیکار میکنی چرا مثل دیوونه ها میرونی؟
با عصبانیت گفت:
اشغال عوضی کثافت..هرچی از ذهن کثیفش میگذره به زبون میاره بزار کارمون انجام بدیم ببین من تورو چیکار میکنم..تقصیر تو دیگه...واسه چی با ناز و عشوه باهاش حرف میزنی ها؟
نمیتونی مثل ادم حرف بزنی؟
حالا منم عصبی شده بودم این با خودش چه فکری کرده بودتا خواستم حرف بزنم فریاد زد:
فعلا دهنتو ببند همتا..ببند اون دهنتو.
شوکه شدم باورم نمیشد شاهرخ باهام اینطوری حرف بزنه ...سکوت کردم و داشتم فکر میکردم این همونیه که عاشقشم؟تا حالا که خوب بودواسه خاطر حرفای شهباز اینجوری شد؟این که میدونست ما کارمون اینه پس چرا اینجوری میکنه؟یعنی منو دوست داره که روم غیرت داره؟پس باید خوشحال باشم نباید همه رفتاراشو به دل بگیرم اون عشق منه اما باید باهاش حرف نزنم تا بفهمه کارش درست نبوده.تا خونه باهاش حرف نزدم کنار در خونه پارک کرد تا خواستم پیاده شم دستمو گرفت و کشیدم تو بغلش:
عروسک من باهام قهره؟
اولین بار بود که بعد عقدمون بغلم میکرد و اینجوری باهام حرف میزد داشتم از ذوق میمیردم فریادشو فراموش کردم اما تو ظاهرم نشون ندادم همونطور بیتفاوت.
دستاشو دورم حلقه کرد و به خودش فشارم میداد.سرشو نزدیک گوشم برد و زمزمه کرد:
خب عصبی بودم میدونم دلیل خوبی نیس اما وقتی شهباز اونطوری حرف میزد میخواستم پا شم تا میخورد بزنمش.
خب درمورد ناموسم داشت حرف میزد اونم چه حرفای رکیکی...
هیچی نمیگفتم اما تو دلم کله قند اب میکردن.لباشو رولاله ی گوشم گذاشت و بوسید.اروم گفت:
بخشیدی؟
سرمو بالا بردم و تو چشماش زل زدم.دیگه نمیتونستم بیتفاوت باشم هیجان زده بودم و قلبم تند تند میزد.
لبخندی زدم و گفتم:
خداحافظ.
اروم خودمو از بغلش بیرون کشیدم و در ماشینو باز کردم و رفتم به طرف درحیاط.درو باز کردم و برگشتم طرفش لبخند به لب نگام میکرد دستی تکون دادم و رفتم تو.
*********************
به مامانم اینا گفتیم که واسه یه ماه میریم دبی هم گردش هم ماموریت..
باهاشون خداحافظی کردیم و نذاشتیم بدرقمون بیان چون سه میشد و همه چی لو میرفت.باهاشون خداحافظی کردیم لحظه اخر مامانم شاهرخ و صدا کرد که چیزی بهش بگه.نگاه غم زده هاوش باهام بود.رفتم طرفشو و گفتم:
دلم برات تنگ میشه قل من..
لبخند تلخی زد که اتیش کشید به جونم و گفت:
مواظب خودت باش..به شاهرخ سفارش کردم اما بازم دلم اروم نمیشه.سر بهو هوایی نکن منم میام تا چند روز دیگه اما بازم تا بیام نگرانتم.
_خیالت راحت..بادمجون بم افت نداره.
_لجبازی و خیره سری نکنیا فقط با شاهرخ باش اونجا اکه یه ذره پات بلغزه کارت تمومه.
لبخندی زدم و گفتم:
چشم بابابزرگ.
بلاخره لبخند شادی رو لباش اوردم.اروم گفت طوری که من نشنوم:
قربونت بره این بابابزرگ.
اما من شنیدم و دلم بیش از پیش گرفت.باصدای شاهرخ که صدام میزد برگشتم که برم که :
همتا...مراقب شیشه عمر من باش.
دیگه داشت اشکم درمیومد.شده بود فیلم هندی سریع رفتم به طرف شاهرخ و از در رفتیم بیرون.


یعنی چی؟یعنی خود شهباز نمیاد؟
این رو شاهرخ از تیمور همون مردی که میلاد ازش حرف میزد پرسید.تیمور با همون قیافه زخم خورده همینطور که همه رو راهنمایی میکرد سوار ماشین بشن گفت:
نه اون خودش زودتر رفته بقیه با من میان.سفارش شماها رو هم کرده...خیالتون راحت...
بعد برگشت طرف یه اتوبوس و دخترایی که توش سوار میشدن...حدود 12 تا دختر بودن که یا بغلشون بچه بودن یا بچه هایی همسن میلاد کنارشون سوار شدن..
اینطور که معلوم بود واسه رد گم کنی میخواستن اونا رو خانواده حساب کنن...چند تا مرد هم که لباس معمولی پوشیده بودن و هیکلی بودن به دستور تیمور رفتن بالا...یه ون متوسط با شیشه های دودی هم پشت اتوبوس بود..بعد اینکه اونا سوار شدن و در اتوبوس بسته شد اومد طرف ما و گفت:
خب برین داخل ون بشینین تا من بیام.
شاهرخ اخم محوی رو صورتش بود و انگار دودل بود.شهباز به ما گفته بود اونم با ما میاد اما حالا...
تیمور نگاهی به ما کرد و گفت:
چرا نمیاین پس؟
شاهرخ دستمو گرفت و همینطور که به طرف ون میرفت گفت:
چرا ما با اتوبوس نمیریم؟
تیمور نیشخندی زد و گفت:
نترس ما ا ز پشت سر اونا رو اسکورت میکنیم که اگه خواستن
گیر بیفتن ما فرار کنیم.حالام بیاین بشینین که وقت نداریم.
نگاهی به شاهرخ انداختم که زل زده بود به تیمور.داشت ذهنشو میخوند حتما...
منم زل زدم به تیمور تا ببینم چه خبره؟
(این بچه سوسولا رو چه ترسوان...حیف که شهباز گفته اینا رو سالم میخواد و
گرنه میذاشتم با همون اتوبوس بیان تا حالشون جا بیاد...صحنه های زیبایی رو ببینن و شایدم از دست مامورا در امان نباشن...دیونه ها..مثل اینکه این شهباز کثافت نقشه هایی واسشون کشیده.)
شاهرخ اروم دستمو فشار داد و رفتیم تو ون.در و باز کردیم و رفتیم رو یکی از صندلی های دونفره بشینیم که یهو چشمم خورد به ته ون ...
میلاد با یه زنه اون ته نشسته بودن.دست زنه دور شونه میلاد حلقه شده بود و سراشون بهم چسبیده بود.
صورت میلاد زرد و نحیف شده بود و نسبت به دفعه قبل بدتر شده بود.منو که دید چشاش برق زد اما سریع نگاهی زیرچشمی به تیمور انداخت و زود بیتفاوت شد...بچه بیچاره معلوم نیس چه بلایی سرش اوردن که اینقدر میترسه از اینا...
رو ضندلی نشستیم و شاهرخ کنار پنجره نشست و من کنارش.دقیقا روبه روی میلاد و اون زن نشستیم.وقت خوبی بود واسه کنکاش ذهنشون وسردر اوردن از خیلی چیزا...
بعد از ما تیمور وچند تا مرد دیگه سوار شدن و در اخر کسی که حدس نمیزدیم ....سهیل.
با دیدن ما ابرویی بالا انداخت و با چشمای پر شیطنتی زل زد به ما.اومد روی صندلی تکی کنار ما نشست و گفت:
به به همسفرای عزیز ما...شمام که اینجایین؟
شاهرخ هم نگاهی جدی بهش انداخت و سری تکون دادکه معنی شونفهمیدم.اما سهیل چشماشو رو هم گذاشت و بعد به طرف من برگشت.لبخندی زد و گفت:
احوال شما خانم مربی؟
نمیدونم چرا اما از سهیل یه انرژی مثبتی ساطع میشد و من ازش خوشم میومد.نگاهی بهش انداختم و لبخند ناخوداگاهی بهش زدم .تا خواستم باهاش حرف بزنم سرفه شدید میلاد توجهمو به خودش جلب کرد.سرفه های خشکی میکرد که تمام صورتش قرمز شده بود.
رفتم تو ذهن خانم:
(الهی بمیرم واسه بچم)
پس مادرش بود.
(شهباز خیر نبینی که جگر گوشم و به این روز انداختی...به تو هم میشه گفت پدر.)
با تعجب به میلاد و مادرش نگاه کردم.یعنی میلاد بچه شهباز بود...یعنی اون حتی به بچه خودش هم رحم نمیکرد...
(خدا تا کی باید این دردو تحمل کنم..خودم به جهنم اخه چرا میلادمو تو این دنیای کثیف اوردی؟بچم تا کی باید زجر بکشه)
دلم خیلی سوخت.یهو میلاد خون بالا اورد و مادرش سریع جلوی دهنشو گرفت:
الهی بمیرم مامان ..بمیرم اینجوری نبینمت.
گریه میکرد و اروم نجوا میکرد.منو شاهرخ و سهیل همینجوری بهش زل زده بودیم.دلم داشت ریش ریش میشد.تیمور که انگار یه چیزایی فهمیده بود سریع یه بطری اب و چند برگ دستمال اورد و داد دست مادر میلاد:
منیژه بگیر اینقدر غر نزن.
بعد هم اشاره ای به ما کرد و با اوقات تلخی رفت.حالا به معنای واقعی ته دلم سوخته بود..ریش شده بود.نمیتونستم ببینم میلاد جلوم نشسته و مظلومانه درد میکشه.قطره های اشک میرفت از چشمم بچکه که شاهرخ سریع متوجه شد و سرمو گرفت توبغلش و الکی با صدای واضحی گفت:
کوچولوی من دل نداره خون ببینه..الهی عزیزم.
بعد سرشو اورد کنار گوشم و زمزمه کرد:
همتا اینجوری نکن همه چی خراب میشه.خودتو کنترل کن.
اما نمیتونستم.از دیدن میلاد و وضعیتش با جسه کوچیکش دلم خون شده بود دلم میخواست همشونو بکشم..بمیرن.
(مگه نمیخوای انتقام میلاد و امثال میلاد و از اونا بگیری...پس اروم باش و خودتو کنترل کن.تو باید کمک کنی همشون به سزای اعمالشون برسن به هدفت فکر کن و قوی باش.)
با تعجب سرمو بلند کردم و نگاهی به شاهرخ انداختم.این صدای شاهرخ نبود که...شاهرخ لبخندی زد و سرشو به طرف پنجره کرد تا بیرونو چک کنه..پس این صدای چی بود؟
(چیه دنبال من میگردی؟صدا واقعیه این صدای منه خانم یکم اطرافو نگاه کن..)
با تعجب نگاهی کردم که سهیل و دیدم با شیطنت زل زده ب
برچسب ها: رمان مثلث زندگی من(کامل شده) - ر..مثل رمان , ر..مثل رمان - رمان سهم من از زندگی(کامل شده ) , دنیای رمان - رمان مثلث زندگي من fatima8 , رمان مثلث دو گوش | mahtabi22 و خانومی کاربران انجمن - نودهشتیا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , دوسـ ـتـداران رمـان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55803

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا